کد خبر: ۲۲۳
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۱:۳۴-18 March 2017
قرآن كتاب انسان سازى و بزرگ‏ترين و آخرين كتاب آسمانى است، كه از سوى خدا به واسطه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) براى نجات انسان‏ها فرستاده شده است و در اين زمينه كتابى كامل تر و برتر از قرآن نيست.
در قرآن همه اصول و راه كارهاى هدايت انسان و دست يابى او بر قله رفيع تكامل انسانى ارائه شده است. قرآن در همه اعصار باعث هدايت، نجات و پيروزى انسان‏ها بوده خواهد بود.

قرآن در سوره فرقان‏(1) ويژگى‏هاى بندگان ممتاز خداوند مهربان (عباد الرحمن) را - كه دوازده خصلت است - بر شمرده، و در آخر مى‏فرمايد:

اگر بندگان خدا داراى اين ويژگى‏ها باشند، قطعا هدايت يافته و به پاداش عظيم الهى خواهند رسيد.

قرآن در اين سوره به طور شفاف، نشانه‏هاى بندگان ممتاز خدا را بيان مى‏كند و با ارائه طريق، پيروان خود را به انسان سازى در پرتو دوازده ويژگى فرا مى‏خواند و در حقيقت، مساله شايسته سالارى را عنوان كرده و معيار برترى را در دوازده خصلت، كه بعضى تحصيل ارزش‏ها و بعضى پرهيز از ضد ارزش‏ها دارد، مطرح مى‏كند، كه هر كدام اساس و كليد شايستگى‏هاى ديگر و موجب سعادت همه جانبه انسان است.

سير اين آيات از اثبات به نفى و از نفى به اثبات است و نشان مى‏دهد كه محور رستگارى انسان در تخليه و تحليه (پاك سازى و بهسازى) است و بايد در هر دو جنبه (نفى ضد ارزش‏ها، و كسب ارزش‏ها) قوى و توانمند بود جالب اين كه اين صفات دوازده گانه، در اين آيات به همراه تكرار هشت موصول الذين ذكر شده، با اين كه شايد ذكر يك بار كافى بود و اين بيانگر اهميت هر يك از اين خصال است. كه به ترتيب عبارتند از:

1 و 2. تواضع و حلم (آيه 63)؛

3. شب زنده دارى (آيه 64)؛

4. خوف از عذاب الهى و ابراز آن در دعا (آيات 65 و 66)؛

5. انفاق عادلانه، به دور از اسراف و سخت گيرى (آيه 67)؛

6. اخلاص در توحيد و يكتا پرستى (آيه 68)؛

7 و 8. پرهيز شديد از آدم كشى و بى عفتى (آيه 68)؛

9. پرهيز از امور باطل و بيهوده، و دورى از صحنه‏هاى باطل (آيه 72)؛

10. عبور كريمانه و معترضانه از كنار هر گونه لغو و پوچى (آيه 72)؛

11. تدبر در آيات قران برداشت صحيح از آنها (آيه 73)؛

12. دعا و در خواست فرزندان شايسته و امامت و رهبرى پرهيزكاران (آيه 74).

آرى، بندگان ممتاز و صالح بايد داراى اين صفات باشند، تا بر قله كمالات دست يابند، و ما كه هر روز در پنج نوبت نماز واجب، بر بندگان صالح، سلام مى‏كنيم و مى‏گوييم: السلام علينا و على عبادالله الصالحين؛ سلام بر ما و بر بندگان شايسته خدا اين تلقين هميشگى مسلمانان است كه در صف بندگان صالح خدا در آيند، و بدانند بنده صالح خدا بودن، داراى ويژگى هايى است، كه با تحصيل آنها، مشمول سلام و درود خود و همه نماز گزاران مى‏گردند.

اين كتاب؛ تفسير و توضيح اين دوازده ويژگى است كه قبلا به صورت سخنرانى در راديو سراسرى معارف، سپس به صورت چهارده مقاله در مجله ماهنامه پاسدار اسلام (2) منتشر شده، و اينك با تهذيب و تكميل و تلخيص تحت چهارده عنوان، تقديم مى‏شود، اميد آن كه سازنده و ثمر بخش باشد.

محمد محمدى اشتهاردى

آياتى از سوره فرقان‏

وَ عِبَادُ الرّحْمَانِ الّذِينَ يَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَامًا(63)

وَ الّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجّدًا وَ قِيَامًا(64)

وَ الّذِينَ يَقُولُونَ رَبّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذَابَ جَهَنّمَ إِنّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا(65)

إِنّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقَامًا(66)

وَ الّذِينَ إِذَا أَنفَقُواْ لَمْ يُسْرِفُواْ وَ لَمْ يَقْترُُواْ وَ كَانَ بَينْ‏َ ذَالِكَ قَوَامًا(67)

وَ الّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلَاهًا ءَاخَرَ وَ لَا يَقْتُلُونَ النّفْسَ الّتىِ حَرّمَ اللّهُ إِلّا بِالْحَقّ‏ِ وَ لَا يَزْنُونَ وَ مَن يَفْعَلْ ذَالِكَ يَلْقَ أَثَامًا(68)

يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يخَْلُدْ فِيهِ مُهَانًا(69)

إِلّا مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيَِّاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ كاَنَ اللّهُ غَفُورًا رّحِيمًا(70)

وَ مَن تَابَ وَ عَمِلَ صَالِحًا فَإِنّهُ يَتُوبُ إِلىَ اللّهِ مَتَابًا(71)

وَ الّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزّورَ وَ إِذَا مَرّواْ بِاللّغْوِ مَرّواْ كِرَامًا(72)

وَ الّذِينَ إِذَا ذُكِّرُواْ بَِايَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يخَِرّواْ عَلَيْهَا صُمّا وَ عُمْيَانًا(73)

وَ الّذِينَ يَقُولُونَ رَبّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيّتِنَا قُرّةَ أَعْينُ‏ٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتّقِينَ إِمَامًا(74)

أُوْلَئكَ يجُْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبرَُواْ وَ يُلَقّوْنَ فِيهَا تحَِيّةً وَ سَلَمًا(75)

خَلِدِينَ فِيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقَامًا(76)

سر آغاز

اهميت ارزش‏ها

كرامت و شرافت انسان به ارزش‏هاى وجودى اوست، ارزش هايى كه جانشين ضد ارزش‏ها گردد. با عبارت ديگر، سيادت و آقايى انسان با پرهيز از رذايل و تحصيل فضايل به دست مى‏آيد.

خداى تبارك و تعالى در قرآن كريم نيز هدف آمدن پيامبران را تزكيه و تعليم بيان مى‏كند.

هو الذى بعث فى الامبين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه(3)؛

خداوند كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنان مى‏خواند و آنها را تزكيه (پاك سازى) مى‏كند و به آنان كتاب و حكمت مى‏آموزد.

و اين همان ترك رذايل و كسب فضايل است كه از آن در علم اخلاق، به تخليه و تحليه تعبير مى‏شود؛ يعنى نخست بايد خود را از هر گونه ملكات و حالت‏هاى انحرافى و گمراه كننده و گناه، تخليه و پاك كرد و سپس، با زيورهاى فضايل و ارزش‏هاى والاى الهى و انسانى آراست.

به عنوان مثال، دو باغ را در نظر بگيريد كه يكى بر اثر نامساعد بودن زمين و فضاى آن، پر از علف‏هاى هرزه و مزاحم است و آثار و ثمرى جز آفت‏هاى گوناگون نداد؛ روشن است كه چنين باغى بى ارزش است و وجودش مايه نكبت و رنج و آزار خواهد بود. به عكس، باغ ديگرى است كه از نظر زمين و فضا و ساير ويژگى‏ها، ممتاز و شاداب بوده و داراى گل‏هاى رنگارنگ و ميوه‏هاى مختلف است، و آفت‏ها و علف‏هاى هرزه از آن دور بوده و وجودش موجب بهره‏هاى فراوان و بركات سرشار است.

انسان منهاى ارزش‏ها - كه در ضد ارزش‏ها غوطه ور است - همانند باغ نخست مى‏باشد كه نام باغ را دارد، ولى در حقيقت شوره زارى بيش نيست. به عكس، انسانى كه در صراط پرهيز از رذايل و تحصيل فضايل گام بر مى‏دارد، همچون باغ دوم است كه وجودش باغ دوم است كه وجودش مايه بركات و آثار درخشان است. به قول مولانا:

نام فروردين نيارد گل به باغ           شب نگردد روشن از اسم چراغ
اسم گفتى رو مسمى را بجوى           ماه در بالاست نى در آب جوى

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) به قدرى ارزش‏ها را مهم و محترم مى‏شمرد كه در جنگ سپاه اسلام با قبيله طى هنگامى كه سفانه، دختر حاتم طاليى اسير گرديد و به مدينه آورده شد و خود را به پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) معرفى كرد و پدرش حاتم را - كه داراى خصلت‏هاى ارزشى بود - توصيف نمود، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به او فرمود:

اين صفاتى كه درباره حاتم گفتى از صفات مومنان است، اگر پدرت مسلمان بود ما به او رحمت مى‏فرستاديم.

سپس به مسوولان فرمود:

خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق(4)؛

اين دختر را به پاس احترام ارزش‏هاى اخلاقى پدرش آزاد سازيد.

هم چنين وقتى در يكى از جنگ‏ها، خواهر رضاعى او را به صورت اسير نزد آن حضرت آوردند.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) با ديدن او خوشحال شد و فرش خود را براى وى بر زمين گستراند و او را بر آن نشانيد و خود بر روى خاك نشست و با چهره‏اى باز و خندان با او به گفت‏وگو پرداخت.

پس از آن كه او رفت، برادر رضاعى‏اش آمد، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به او نيز احترام شايان كرد، ولى به اندازه خواهر رضاعى‏اش.

شخصى از علت اين تبعيض پرسيد.

فرمود:

لانها ابر بابيها منه‏(5)؛

زيرا اين خواهر بيشتر از آن برادر به پدرش نيكى مى‏كند.

اين حادثه علاوه بر اين كه بيانگر نهايت تواضع پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) است، حاكى از آن است كه حضرت براى ارزش‏ها احترام قائل بودند.

همان گونه كه اشاره شد خداوند در سوره فرقان، عباد الرحمن را ستوده و دوازده فضيلت و ويژگى براى آنان ذكر كرده است و در پايان چنين نتيجه مى‏گيرد:

اولك يجزون الغرفه بما صبروا و يلقون فيها تحيه و سلاما؛

آنان به خاطر صبر و استقامتشان، داراى درجات عالى بهشت - از پاداش الهى - هستند و در بهشت با تحيت و سلام روبه‏رو مى‏شوند.

در اين اثر، اين ويژگى‏هاى دوازده گانه و پاداش آنها و نقش و صبر در تحصيل آنها را ذكر كرده، به شرح كوتاه هر كدام بپردازيم، به اميد آن كه با اتصاف به اين ارزش‏ها والا، مدارج كمال را پيموده و در صف عباد الرحمن، (بندگان ويژه، ممتاز و خاص خداوند سبحان) قرار گيريم.

تواضع و فروتنى‏

قرآن در بيان نخستين ويژگى بندگان ممتاز خدا مى‏فرمايد:

و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا؛

بندگان خاص خداوند رحمان كسانى هستند كه با آرامش و (بدون هر گونه غرور و تكبر) بر زمين راه مى‏روند.

تواضع به معناى خشوع و فروتنى است و ضد آن تكبر و خود خواهى مى‏باشد كه اساس انحراف‏ها و تباهى‏هاست.

تواضع دو گونه است:

1. تواضع در برابر خداى تعالى كه جزء جدايى ناپذير عبوديت و بندگى است و بدون معنا ندارد.

2. تواضع در برابر انسان‏هاى با ايمان يا انسان‏هايى كه تواضع در برابر آن اثر مثبت دارد و موجب دارد و موجب جذب آنان به سمت و سوى ارزش‏ها مى‏گردد.

تواضع در برابر خدا

نشانه اين نوع تواضع تسليم در برابر فرمان‏هاى خدا و كمال خشوع و خضوع در برابر عظمت اوست، به گونه‏اى كه انسان آنچه دارد همه را از آن خدا و خود را ذره‏اى بسيار ناچيز از مخلوقات او بداند؛ شاكر و سپاسگزار بى چون و چرا باشد و از هر گونه خود خواهى در برابر خواست خدا بپرهيزد.

تواضع در برابر خدا، كليد ايمان و معرفت و راهيابى به درگاه حق و تقرب به اوست و به عكس، تكبر در برابر خدا، موجب سركشى و طغيان و مايه انحراف و تيره روزى است.

در اوصاف پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) آمده است كه در برابر عظمت خدا، داراى نهايت تواضع بود؛ به گونه‏اى كه خداوند او را مخير كرد كه بنده و رسول باشد يا سلطان رسول باشد، در عين حال چيزى از مقامش در پيشگاه خدا كاسته نشود، اما آن حضرت بندگى و رسالت را برگزيد و دوست داشت بنده متواضع و رسول باشد، نه پادشاه و رسول‏(6).

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

ما اكل رسول الله (صلى الله عليه آله و سلم) متكئا منذ بعثه الله عزوجل نبيا حتى قبضه الله اليه متواضعا لله عزوجل‏(7)؛

از آن هنگام كه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به رسالت مبعوث شد تا آخر عمر، به خاطر تواضع در برابر خداى بزرگ، هرگز در حال تكيه به چيزى غذا نخورد.

روزى يكى از زنان گستاخ از كنار رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) عبور كرد و ديد آن حضرت با جمعى از بردگان بر روى خاك نشسته و غذا مى‏خورد، گفت: اى محمد! سوگند به خدا تو مانند بندگان (بردگان) غذا مى‏خورى و همانند آنان مى‏نشينى (روش و منش تو همچون شاهان و زمامداران نيست).

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در پاسخ فرموده: و يحك اى عبد اعبد منى‏(8)؛

واى بر تو! كدام بنده‏اى، بنده‏تر از من است.

و درباره تواضع امام على (عليه السلام) در برابر عظمت خدا روايت شده است كه آن حضرت به مستمندان بسيار كمك مى‏كرد و شخص به صورت انتقاد به آن بزرگوار عرض كرد؛ چرا آن قدر صدقه مى‏دهى، آيا چيزى براى خود نگه نمى‏دارى؟

على (عليه السلام) در پاسخ فرمود:

آرى، سوگند به خدا اگر بدانم خداوند يكى از كارها و وظايفى كه انجام مى‏دهم قبول مى‏كند، از زياده روى در انفاق خوددارى مى‏كردم، ولى نمى‏دانم آيا كارهايم مورد قبول خداوند قرار مى‏گيرد يا نه؟ چون به اين موضوع اطلاع ندارم، آن قدر انفاق مى‏كنم تا يكى از آنها قبول شود(9).

اين روايت بيانگر نهايت تواضع و خشوع و خضوع على (عليه السلام) در برابر خداوند بزرگ است و نشان دهنده آن كه حضرت بر فراز قله عظيم توحيد افعالى قرار داشت و خود را در برابر خدا، بسيار ناچيز مى‏دانست.

تواضع به يكديگر

تواضع در برابر انسان‏ها، مانند پدر و مادر، همسايگان، دوستان بستگان و ساير مردم نوع ديگر تواضع است.

تواضع موجب استحكام پيوند انسان‏ها و محبت و الفت بيشتر شده، بر صفا و صميميت آنان مى‏افزايد و كدورت‏ها، بدبينى‏ها و آثار شوم تكبر و خود خواهى را از جامعه پاك مى‏سازد.

البته تواضع، اشكال گوناگون دارد كه يكى از آشكارترين آنها، در شيوه را رفتن رفتن ديده مى‏شود.

بعضى بر اثر غرور و تكبر به گونه‏اى راه مى‏روند كه گويى مى‏خواهند زمين را بشكافند.

از اين رو، در قرآن از نصايح حضرت لقمان (عليه السلام) به فرزندش آمده است:

و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور(10)؛

با بى اعتنايى از مردم مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.

راستى، اگر انسان كم‏ترين شناختى از خود و جهان هستى داشته باشد، مى‏داند كه در برابر بزرگى و عظمت جهان چه اندازه كوچك است، حتى اگر گردنش برابر كوه‏ها شود.

تازه بلندترين كوه‏هاى زمين در برابر عظمت زمين كمتر از برآمدگى هاى پوست نارنج نسبت به آن است.

همان زمينى كه خود ذره‏اى ناچيز در برابر كهكشان‏هاى عظيم است.

آيا با اين حال، كبر و غرور دليل جهل و نادانى مطلق نيست؟!

كوتاه سخن آن كه تواضع از امتيازات و ارزش‏هاى خاص پرهيزكاران وارسته است.

امير مؤمنان على (عليه السلام) ضمن شمارش اوصاف متقين مى‏فرمايد:

و مشيهم التواضع‏(11)؛

روش و راه رفتنشان، آميخته با تواضع و فروتنى است.

تواضع پيامبر اسلام (صلى الله عليه آله و سلم)

سيره نويسان، در تاريخ زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) مى‏نويسند:

روزى پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) نزد جمعى آمد.

آنان به احترام او دست جمعى از جا برخاستند.

آن حضرت اين كارشان را نپسنديد و فرمود: آن گونه كه عجم‏ها بر مى‏خيزند و به يكديگر تعظيم مى‏كنند برنخيزيد.

انس بن مالك مى‏گويد:

از آن پس وقتى كه مردم رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) را مى‏ديدند بر نمى‏خاستند، زيرا مى‏دانستند كه او اين كار را نمى‏پسندد.

آن حضرت وقتى كه وارد مجلس مى‏شد، در پايين‏ترين مكان مى‏نشست.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

از تواضع پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اين كه دوست داشت بر الاغ برهنه سوار شود، روى خاك بنشيند.

او با بردگان غذا مى‏خورد و به سائلان با دست خود غذا مى‏رساند.

او بر الاغ سوار مى‏شد و غلام خود يا شخص ديگر را بر پشت سر خود سوار مى‏كرد.

از ويژگى‏هاى آن حضرت اين كه با فروتنى خاصى كنار سفره مى‏نشست و هنگام غذا خوردن، انگشتان خود را مى‏ليسيد و خودش گوسفندانش را مى‏دوشيد و لباس و كفشش را خود وصله مى‏كرد، خانه را جارو مى‏نمود و شترش را در اصطبل مى‏بست، با خدمتكار خانه، گندم و جو آسياب مى‏كرد، آرد آن را خمير مى‏نمود، آذوقه منزل را از بازار تهيه و حمل مى‏كرد و به خانه مى‏آورد، با تهى دستان مى‏نشست و با آنان غذا مى‏خورد و با دست خود به آنان غذا مى‏داد(12).

تواضع امام على (عليه السلام)

حضرت على (عليه السلام) نيز تواضع و فروتنى را در حد اعلاى خود در همه ابعاد زندگش‏اش رعايت مى‏كرد.

پيامبر او را ابوتراب خواند. او دوست داشت كه مردم ايشان را با اين نام بخوانند.

امام حسن عسكرى (عليه السلام) درباره تواضع على (عليه السلام) مى‏فرمايد:

دو نفر، پدر و پسر، به محضر على (عليه السلام) آمدند - با توجه به اين كه عصر خلافت آن حضرت بود - حضرت آنان را مهمان خود نمود.

و در صدر مجلس نشاند و خود با كمال تواضع روبه‏روى آنان نشست.

فرمود غذا بياوريد.

غذا آوردند و مهمانان خوردند.

سپس قنبر آفتابه و لگن آورد تا دست آنان را بشويد.

آن مرد نمى‏گذاشت و خاكسارى و اصرار فراوان مى‏نمود كه اين كار را نكنيد، ولى على (عليه السلام) دست برنداشت تا آب ريخته و دست او را شست.

آن مرد به حضرت عرض كرد: براى من شرم آور است كه خداوند ببيند دستم را مى‏شوييد!.

على (عليه السلام) در پاسخ فرمود:

بلكه بهترين حالت است، زيرا خداوند مى‏بيند برادرانت بدون هيچ گونه امتياز و جدايى از تو، به تو خدمت مى‏كند و هدفش پاداش چندين برابر بهشت است.

آن گاه على (عليه السلام) آفتابه را به پسرش محمد حنيفه داد و فرمود: اينك دست پسر را تو بشوى.

پسرم! اگر اين پسر تنها به اين جا مى‏آمد، من دستش را مى‏شستم، ولى هرگاه پدر و پسر در يك جا باشند، خداوند برخورد مساوى بين پسر و پدر را نمى‏پسندد.

بنابراين، پدر دست پدر را شست، تو نيز دست پسر را بشوى.

محمد حنيفه، دست پسر را شست.

آن گاه امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود:

فمن اتبع عليا ذلك فهو الشيعى حقا(13)؛

كسى كه در اين راستا از حضرت على (عليه السلام) پيروى كند، شيعه حقيقى است.

زيدبن على (عليه السلام) درباره تواضع على (عليه السلام) چنين نقل مى‏كند:

در پنج مورد پا برهنه راه مى‏رفت و كفش‏هايش رابه دست مى‏گرفت:

1. روز عيد فطر براى رفتن به سوى نماز.

2. در روز عيد قربان براى رفتن به محل نماز.

3. در روز جمعه براى نماز جمعه.

4. هنگام رفتن ره خانه بيمار براى عيادت او.

5. هنگام تشييع جنازه، و مى‏فرمود: اين موارد منسوب به خداست؛ دوست دارم كه در اين گونه موارد (براى تواضع) پا برهنه باشم‏(14).

تواضع مثبت و منفى‏

ناگفته نماند كه در تواضع بايد مرزها را شناخت و دانست كه بين ذلت و تواضع، مرز باريكى است.

اى بسا افرادى كه بر اثر اشتباه، به عنوان تواضع، به گناه ذلت تن مى‏دهند كه مى‏توان آن به تواضع منفى تعبير كرد و در اسلام اين گونه تواضع ساختگى به شدت نهى شده است.

قرآن در توصيف انسان‏هاى فرزانه و ممتاز مى‏فرمايد:

اذله على الومنين اعزه على الكافرين‏(15)؛

آنان در برابر مومنان متواضع و در برابر كافرون، خشن و سرسخت هستند.

از اين آيه به روشنى استفاده مى‏شود كه متواضع در برابر كافران و سركشان، منفى و ناصحيح است.

لذا امير مومنان على (عليه السلام) فرمود:

من اتى غنيا فتضعضع له لشى‏ء يصيبه منه، ذهب ثلثا دينه‏(16)؛

كسى كه به خاطر كسب چيزى از مال دنيا نزد و ثروتمند آيد و در برابر او كرنش كند، دو سوم دينش از بين مى‏رود.

سخن را در اين قسمت با داستان جالب و آموزنده زير به پايان مى‏بريم:

در جنگ احد، يكى از ياران رشيد پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به نام ابودجانه انصارى عمامه‏اى شكوهمند بر سر بست و قسمتى از پارچه عمامه‏اش را روى دوش خود افكند و با كمال غرور و شكوه در برابر چشم دشمنان گام برداشت و بسيار با شكوه راه رفت.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) او را در اين حال - كه در زمان عادى چنين راه رفتن، يك نوعى تكبر بود - فرمود:

ان هذه لمشيه ييغضا الله عزوجل الا عندالقتال فى سبيل الله‏(17)؛

خداوند اين گونه راه رفتن را دشمن مى‏دارد، مگر در معركه جنگ در راه خدا (براى نمايش قدرت و عظمت اسلام و ترساندن دشمن) كه پسنديده است.

از اين روايات به روشنى فهميده مى‏شود كه تواضع دو گونه است:

مثبت و منفى؛ چنان كه ضد آن تكبر نيز گاهى مثبت و شايسته است.

حلم و خويشتن دارى‏

قرآن درباره دومين ويژگى بندگان ممتاز خدا مى‏فرمايد:

و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما؛

آنان كسانى هستند كه جاهلان آنان را (با گفتار نابخردانه خويش) مخاطب مى‏سازد در جواب به آنان سلام مى‏گويند (با سلام، بى اعتنايى و بزرگوارى از كنارشان گذشته و از درگيرى با آنان پرهيز مى‏كنند).

يعنى آنان داراى حلم هستند و بر اعصاب و احساسات خود مسلط مى‏باشد و با خويشتن دارى و خود نگهدارى در برابر برخوردهاى جاهلان و نا اهلان، از مرز اخلاق اسلامى خارج نمى‏شوند. با كرامت و بزرگوارى، اسير و مرعوب خشم و غضب خود نمى‏گردند؛ داراى اراده محكم، صبر انقلابى و آرامشى همچون كوه هستند؛ به قول شاعر:

از صدف يادگير نكته حلم           آن كه برد سرش، گهر بخشد

اين افتخار نيست كه بگويم فلانى فحش داد، من ده برابر به او فحش دادم، بلكه در مناطق قرآن، افتخار اين است كه در برابر برخورد نامناسب نااهلان، بر آن سلام كنيم، يعنى از درگيرى بپرهيزيم و با كرامت نفس و بى اعتنايى از آنان روى بگردانيم.

البته اين سلام، سلام دوستى نيست، بلكه سلام بى اعتنايى و نوعى اعتراض منفى و پيام آور همزيستى مسالمت و حفظ رشته ارتباط است.

در اين جا ممكن است اين سوال مطرح شود كه در موارد متعددى از قرآن و روايات، سفارش به مقابله به مثل شده تا از گستاخى نا اهلان جلوگيرى شود، از جمله آيه زير كه مى‏فرمايد:

فمن اعتدى عليكم فاعتوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم‏(18)؛

كسى كه بر شما تجاوز كرد، شمت نيز نسبت به او مقابله به مثل كنيد.

پاسخ آن كه برخورد نا مناسب نا اهلان بر دو گونه است:

1. دسته اول دشمنان بدخواه هستند و از روى فهم و برنامه ريزى، با انسان برخورد نامناسب مى‏كنند؛ البته در مقابل آنها بايد مقابله به مثل كرد.

2. دسته ديگر افراد ناآگاه هستند و گفتار و حركاتشان از روى جهل و نا آگاهى است؛ در برابر اين دسته بايد با حلم و نرمش روبه‏رو شد و آيه مورد بحث، ناظر به همين دسته است.

بنابراين، خصلت حلم در موارد صحيح خود، تنها مخدر نيست، بلكه سازنده و اثر بخش نيز هست.

دو شعر معروف زير نيز، در مورد دسته اول صدق مى‏كند، نه دسته دوم:

ترحم بر پلنگ تيز دندان           ستمكارى بود بر گوسفندان
اظهار عجز پيش ستمگر روامدار           اشك كباب باعث طغيان آتش است

حلم و كظم غيظ در قرآن‏

در قرآن، دو واژه حلم و كظم غيظ به عنوان دو صفت ارزشمند مطرح شده‏اند كه هر دو به يك معنا باز مى‏گردند كه همان تسلط بر اعصاب و كنترل احساسات و خويشتن دارى است.

مى‏توان گفت: حلم حالتى است كه موجب كظم غيظ (فرو نشاندن خشم) مى‏گردد.

به تعبير ديگر، يكى از مصداق‏هاى روشن، بلكه بهترين مصداق حلم، كظم غيظ است.

در قرآن واژه حلم با تعبير حليم پانزده بار آمده؛ يازده بار آن به عنوان يكى از خصال پيامبرانى همچون ابراهيم خليل و اسماعيل و شعيب (عليهم السلام) ياد شده است‏(19).

در قرآن جمله كظم غيظ به عنوان يكى از صفات پرهيزكاران بيان شده است، آن جا كه مى‏فرمايد:

و الكاظمين الغيظ(20)؛

آنان كسانى هستند كه خشم خود را فرو مى‏برند.

واژه حلم به معناى فرو نشاندن هيجان خشم است.

راغب اصفهانى لغت شناس معروف قرآن، در مفردات مى‏نويسد:

الحللم ضبط النفس عن هيجان الغضب؛

حلم كنترل نفس از طغيان خشم است.

سپس مى‏گويد: از آن جا كه اين حالت (حلم) از عقل و خردناشى مى‏شود، گاهى به معناى عقل و خرد نيز به كار رفته است.

در روايات اسلامى نيز حلم، به همين معنا آمده است.

به عنوان نمونه شخصى از امام حسن مجتبى (عليه السلام) پرسيد: حلم چيست؟ آن حضرت فرمود:

كظم الغيظ و ملك النفس‏(21)؛

فرو بردن خشم و تسلط بر خويشتن است.

حلم به معناى استوارى و ثابت ماندن در امور نيز آمده است.

اين تعريف‏هاى لغوى و بيانات امامان معصوم (عليهم السلام) نشان مى‏دهد كه حلم به معناى خويشتن دارى، شامل كنترل زبان، اعصاب اراده و ساير اعضا و جوارح است، آنچه در ترجمه واژه حلم معروف شده و از آن به عنوان بردبارى ياد مى‏كنند صحيح به نظر نمى‏رسد؛ زيرا حلم به معناى تحمل بار به طور مطلق نيست، چرا كه تحمل، گاهى سر از انظلام پذيرى در مى‏آورد كه ضد ارزش است.

لذا، مرز بيت حلم و انظلام نزديك و باريك است و بايد موارد هر كدام را شناخت تا انظلام جاى گزين حلم نگردد و انسان به جاى انجام كار ارزشى، عمل ضد ارزشى مرتكب نشود.

البته بايد توجه داشت كه گاهى حلم و كظم غيظ، نابه‏جا و منفى است، چرا كه موجب گستاخى جنايتكار و يا پى آمدهاى شوم ديگر مى‏شود.

مانند حلم و فرو بردن خشم در برابر مجرمان حرفه‏اى، منافقان يا كافران ملحدى كه در صدد ضربه زدن و افساد هستند.

در اين گونه موارد بايد مطابق همان دو شعر معروف رفتار كرد كه خاطر گذاشت.

ارزش خويشتن دارى در قرآن‏

در قرآن علاوه بر آيه مورد بحث، در آيات ديگرى نيز به حلم و خويشتن دارى سفارش شده است، از جمله مى‏خوانيم:

ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بيتك و بينه عداوه كانه ولى حميم‏(22)؛

ناپسندى را با نيكى دفع كن كه ناگاه خواهى ديد كه همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است.

اين آيه به يكى از آثار درخشان حلم و خويشتن دارى اشاره كرده و دستور مى‏دهد كه با برخورد نيك و ابراز محبت و عكس العمل نيكو در برابر ناملايمات، زندگى را براى خود آرام كنيد، زيرا در اين صورت دشمنى‏ها و كينه‏ها به دوستى تبديل شده، شعله‏هاى فتنه‏ها خاموش گشته و جامعه به همسويى و مهر و محبت و برادرى سوق داده مى‏شود.

در تفسير على بن ابراهيم (البرهان) در ذيل اين آيه آمده است:

خداوند پيامبرش را با اين آيه تربيت كرد و پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) بر اساس همين دستور با مردم رفتار مى‏نمود.

در قرآن كريم - همان گونه كه ذكر شد - يازده مورد خداوند به عنوان حليم توصيف شده است.

پس مى‏توان گفت كسانى كه داراى اين صفت (به طور صحيح و كامل) هستند، متخلق به اخلاق الهى شده‏اند.

و اين بيانگر اوج ارزش حلم و خويشتن دارى است.

خداوند در قرآن، پيامبر بزرگى همچون ابراهيم (عليه السلام)، قهرمان توحيد و صبر و ايثار را به خاطر داشتن خصلت ارجمند حلم تعريف و تمجيد كرده و مى‏فرمايد:

ان ابراهيم لحيلم اواه منيب‏(23)؛

همانا ابراهيم بردبار و دلسوز كننده به سوى خدا بود.

و نيز در بشارت خود به ابراهيم در مورد فرزندش اسماعيل (عليهما السلام) مى‏فرمايد:

فبشرناه بغلام حليم‏(24)؛

ما ابراهيم را به نوجوانى داراى حلم بشارت داديم.

نكته جالب و آمرزنده در اين دو آيه اين است: با اين كه ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل (عليهما السلام) داراى عالى‏ترين ارزش‏ها و خصلت‏هاى انسانى بودند، تنها سخن از خصلت حلم آنان به ميان آمده است.

فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك...(25)؛

به بركت رحمت الهى، در برابر مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى همه از اطراف تو پراكنده مى‏شدند.

پس آنان را ببخش و برايشان آمرزش و بطلب و در كارها با آنان مشورت كن....

ارزش حلم در روايات اسلامى‏

گفتار و رفتار پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام)، مشحون از سفارش و تاكيد و حلم و نرمش و خويشتن دارى در برابر حوادث تلخ است.

به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنيم:

امير مومنان على (عليه السلام) مى‏فرمايد:

كمال العلم الحلم، و كمال الحلم كثره الاحتمال، و الكظم‏(26)؛

كمال و درجه عالى، داشتن حلم است، و كمال حلم بستگى به تحمل بسيار و فزونى فرونشاندن خشم دارد.

و نيز فرمود:

جمال الرجل حلمه، انك مقوم بادبك، فزينه بالحلم‏(27)؛

زيبايى انسان حلم اوست.

تو اى انسان! براى ادبى كه داراى ارزيابى مى‏شوى، پس خود را به وسيله حلم زينت بخش.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

الحلم سراج الله‏(28)؛

حلم و خويشتن دارى چراغ تابان خداست.

اينها نمونه‏هايى از صداها و روايت است كه هر كدام با تعبيرى، خصلت حلم را ستوده و انسان خويشتن دار را تمجيد نموده‏اند.

آثار درخشان حلم و خويشتن دارى‏

يكى از بركات و آثار حلم، عفو و بخشش است.

خصلت عفو از خصال جوانمردان است و سبب استحكام روابط و دوستى‏ها و مهر و محبت خواهد شد.

انسانى كه داراى حلم نيست، اهل بخشش و گذشت نخواهد بود.

همان گونه كه حلم خداوند متعال موجب عفو و بخشندگى اوست.

امير مومنان على (عليه السلام) در آغاز يكى از خطبه‏هايش مى‏فرمايد:

الحمدلله... الذى عظم حلمه فعفا(29)؛

حمد و سپاس خداوندى را... كه عظمت حلم او موجب عفو و بخشش اوست.

يكى ديگر از آثار حلم و افزايش دوستى و يار ياور است؛ حضرت على (عليه السلام) مى‏فرمايد:

و بالحلم عن السفيه تكثر الانصار(30)؛

و حلم ورزى در برابر سفيهان، بر ياران انسان مى‏افزايد.

از انگيره‏ها و نتايج حلم اين كه مايه بروز و ظهور همت و حفظ آبروى انسان است؛ امير مومنان على (عليه السلام) فرمود:

و الحلم و الاناه توامان ينتجهما علوالهمه‏(31)؛

حلم و خونسردى (در برابر حوادث تلخ) فرزندان دوقلويى هستند كه از آنها همت بلند متولد مى‏شود.

و در سخن ديگر مى‏فرمايد:

الحلم غطاء ساتر(32)؛

حلم پرده‏اى پوشنده است.

نتيجه ديگر حلم عزت و سرافرازى است، همان گونه كه مولا على (عليه السلام) فرمود:

و لاعز كالحلم‏(33)؛

هيچ عزتى چون حلم نيست.

يعنى حلم و خويشتن دارى مايه عزت و سربلندى در پيشگاه خدا و مردم است.

و نيز از آثار و بركات حلم اعتدال و خوش نامى در ميان مردم است كه امام على (عليه السلام) فرمود:

و من حلم لم يفرط فى امره، و عاش و فى الناس حميدا(34)؛

كسى كه حلم ورزد، در كار خود تفريط و كوتاهى نمى‏كند، و در ميان مردم به طرز پسنديده زندگى خواهد كرد.

در شيوه زندگى پيامبران و امامان معصوم (عليهم السلام) و عالمان ربانى، بسيار ديده شده كه آنان با برخوردهاى متين و مهر انگيز خود خصلت ارزشمند حلم را رعايت كرده‏اند.

انس بن مالك مى‏گويد: من در محضر پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) بودم، عبايى كه حاشيه غليظى داشت بر دوشش بود، فردى اعرابى (از عرب‏هاى باديه نشين) نزد آن حضرت آمد و عباى او را گرفت و محكم كشيد به طورى كه حاشيه آن گردن حضرت را خراشيد، سپس گستاخانه گفت: اى محمد! از مال خدا كه در نزد تو هست، بر اين دو شترم باركن تا ببرم، چرا كه اين اموال نه مال توست و نه مال پدرت.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اندكى سكوت كرد و سپس فرمود: مال، مال خداست و من بنده خدا هستم.

آن گاه افزود: اى اعرابى! آيا آسيبى كه به من رساندى به تو برسانم؟

اعرابى گفت: نه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود: چرا؟ اعرابى عرض كرد: زيرا تو بدى را با بدى پاسخ نمى‏دهد، بلكه آن را با خوبى دفع مى‏كنى.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) از اين سخن خندان شد و سپس دستور داد تا بر يكى از شتران او جو و بر ديگرى خرما بار كردند و به او دادند(35).

در تاريخ زندگانى اميرمومنان على (عليه السلام) آمده كه در عصر خلافتش، روزى خطاب به جمعيت فرمود: هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد، هر سوالى كه مربوط به پايين‏تر از عرش باشد پاسخ مى‏دهم و چنين ادعايى را بعد از من جز دروغگو نمى‏كند.

در اين هنگام مردى بلند قامت از گوشه مجلس برخاست، در حالى كه كتابى در گردنش آويزان بود با صداى بلند و كمال گستاخى، خطاب به على (عليه السلام) گفت: اى مدعى چيزى كه نمى‏دانى و اى پيشى گيرنده نابه‏جا! من از تو سؤال هايى مى‏كنم كه از جواب آنها درمانده شوى!

در اين هنگام جمعى از شيعيان و دوستان على (عليه السلام) برخاستند تا او را تنبيه كنند.

حضرت على (عليه السلام) آنان را به شدت از اين كار بازداشت و فرمود: رهايش كنيد، شتابزدگى و تندى و خشم را از خود دور نماييد.

با اين كارها حجت‏هاى خدا بر مردم تمام نشده و براهين الهى آشكار نخواهد گرديد.

آن گاه با كمال حلم و بزرگوارى به آن مرد رو كرد و فرمود: هر سوالى كه دارى بپرس!

او سوال‏هاى خود را مطرح كرد و حضرت على (عليه السلام) به همه آنها پاسخ داد.

او شفيته علم و حلم على (عليه السلام) شد و اشعارى در مدح حضرت سرود و على (عليه السلام) را به عنوان صاحب علم و راهنماى گمراهان و رادمرد كمال و ارزش‏هاى والاى انسان ستوده‏(36).

در زندگى ساير امامان (عليهما السلام) و نيز شاگردان آنان و عالمان ربانى از اين گونه برخوردهاى بزرگوارانه بسيار ديده مى‏شود كه جهت رعايت اختصار، از ذكر آنها خوددارى مى‏شود و تنها به ذكر نمونه‏اى از دست پرورده‏هاى على (عليه السلام) اشاره مى‏كنيم:

مالك اشتر شاگرد قهرمان على (عليه السلام) و سردار بى بديل سپاه آن حضرت، روزى از بازار كوفه مى‏گذشت.

شخصى كه او را نمى‏شناخت ته مانده سبزى را به سوى او پرتاب كرد و از زشت كارى خود خنديد.

مالك بى آن كه به او چيزى بگويد از آن جا گذشت.

يكى از بازاريان به آن مرد سبك سر گفت: اين آقا كه عبور كرد، مالك اشتر سردار بزرگ سپاه على (عليه السلام) بود.

آن شخص ترسان و لرزان به دنبال مالك دويد تا از او عذر خواهى كند.

ديد كه مالك به مسجد رفت و مشغول نماز شد.

آن مرد پس از نماز نزد مالك رفت و عذر خواهى پرداخت.

مالك گفت:

سوگند به خدا! من به مسجد نيامدم مگر اين كه از درگاه خدا براى تو طلب آمرزش كنم، تا خداوند اخلاق تو را اصلاح كند و تو را ببخشد(37).

به اميد آن كه از اين گفتار و جلوه‏هاى رفتارى بزرگان دين، درس حلم و خويشتن دارى بياموزيم.
شب زنده دارى خالصانه و عارفانه‏

قرآن كريم سومين ويژگى بندگان خاص خدا را چنين توصيف مى‏فرمايد:

و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما؛

بندگان خاص خداى رحمان كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام، نهايت تواضع و اوج بندگى خود را به خداى بزرگ با تمام وجود ابراز مى‏دارند، روح و روان خود را با پرستش خالصانه آفريدگار جهان جلا و صفا مى‏بخشند و سرزمين قلب خود را با آب زلال و صاف پيوند با خدا، شست و شو نموده و پاكيزه و نورانى مى‏سازند.

آن گاه كه غافلان در خوابند و جايى براى تظاهر و ريا وجود ندارد، خواب خوش را بر خود حرام كرده و به چيزى خوش‏تر از آن (ياد خدا و قيام و سجود در پيشگاه عظمت او) مى‏پردازند، به پيوند معنوى و عرفانى خود با خداى متعال استحكام مى‏بخشند، با غرق شدن در درياى بى كران توحيد و خداپرستى، از باده يكتاپرستى سرمست شده و عشق حقيقى را بر اعماق دل خود وارد ساخته و روح عطشان و فطرت پاك و تشنه توحيد خود را از سر چشمه توحيد ناب، سيراب مى‏سازند.

عبادت و فلسفه آن‏

قرآن درباره عبادت خدا و دستورهاى عبادى، مانند نماز، دعا، حج روزه و... بسيار سخن به ميان آورده و قبل از هر چيز، ويژگى‏هاى اصلى بندگان خاص خدا و انسان‏هاى ممتاز را بيان كرده و مى‏فرمايد كه آنان هم عابدند و هم ساير اعمال خود را زير پوشش عبادت قرار مى‏دهند و با نيت خالص و دور از هر گونه آلايش، به آنها صبغه الهى داده و از چشمه‏هاى صاف عبادت سيراب مى‏نمايند.

عبوديت و بندگى، اظهار نهايت درجه خضوع در همه ابعاد زندگى در برابر معبودى است كه نهايت انعام و اكرام را به بنده‏اش نموده است و او جز ذات پاك خداوند يكتا و بى همتا نيست.

عبوديت نهايت تسليم در برابر ذات پاك اوست.

عبوديت اطاعت بى قيد و شرط و فرمانبردارى در همه زمينه‏هاست.

عبوديت؛ يعنى انسان جز به معبود واقعى - كه كمال مطلق است - نينديشد و از غير او كمال انقطاع را داشته باشد.

همان گونه كه در مناجنات شعبانيه؛ همان مناجاتى كه امام على و ساير امامان (عليهم السلام) مى‏خوانده آمده است:

الهى هب لى كمال الانقطاع اليك‏ء و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك، حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الى معدن العظمه و تصير اروحنا معلقه بعز قدسك‏(38)؛

خدايا! كمال بريدگى از خلق و پيوستن به ذات پاك خودت را به من ببخش وديده‏هاى دل‏هاى ما را به آن روشنايى كه نگاهش به سوى تو باشد منور كن، به گونه‏اى كه ديده‏هاى دل‏ها، حجاب‏هاى نور را بدرد و در نتيجه، آن روشنايى به معدن عظمت برسد و روح و روان هاى ما به مقام ارجمند قدس و عزيزت معلق و آويزان گردد.

بديهى است كه خدا نياز به عبادت ما ندارد، چرا كه اگر همه كائنات كافر شوند، بر دامن كبريابى‏اش گردى ننشيند؛ بلكه اين عبادت براى خودسازى و تكامل خود انسان است.

انسان در پرتو عبادت صحيح و با شرايط، تربيت مى‏شود، نور و صفا مى‏يابد، از هر گونه آلودگى و انحراف - كه بر خلاف مسير عبادت است - پرهيز مى‏كند و با اطاعت از خدا به كسب ارزش‏هاى والاى معنوى مى‏پردازد و قدم به قدم به پيش مى‏رود تا به قله كمال برسد.

چنان كه در مورد فلسفه عبادت، در قرآن چنين مى‏خوانيم:

يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون‏(39)؛

اى مردم! پروردگار خود را عبادت و پرستش كنيد، آن كسى كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد تا پرهيزكار شويد.

بنابراين، بخشى از فلسفه عبادات، پاك سازى و گناه‏زدايى است.

سپس نبوت به بخش تكاملى آن مى‏رسد كه همان رشد و پيمودن درجات و مراحل تكامل است.

در قرآن وقتى خداوند مسأله معراج پيامبر اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) را - كه نشان دهنده اوج عظمت آن حضرت است - بيان مى‏كند، سخن از عبوديت پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به ميان آورده و مى‏فرمايد: زير بناى تكامل و اوج عظمت پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) بندگى او بود.

سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من اياتنا انه هو السميع العليم‏(40)؛

پاك و منزه است خدايى كه بنده‏اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى - كه گرداگردش را پر بركت ساخته‏ايم - برد تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم، چرا كه خداوند شنوا و بيناست.

هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در شب معراج در كنار سدره المنتهى قرار گرفت، قرآن مى‏فرمايد:

فاوحى الى عبده ما اوحى‏(41)؛

خداوند به بنده‏اش (پيامبر) آنچه را وحى كردنى بود، وحى كرد.

روايت شده است كه در ماجراى معراج، فرشته‏اى همراه جبرئيل نزد پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) آمد و عرض كرد: خداوند مرا نزد تو فرستاده و همه كليدهاى مخازن زمين را به من داده تا به تو بسپارم.

اگر بخواهى پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) و عبد (بنده) باش و اگر بخواهى پيامبر و پادشاه باش.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) درپاسخ فرمود: بل اكون نبيا عبدا(42)؛

بلكه پيامبرى و بندگى را برمى‏گزينم .

و امام صادق (عليه السلام) فرمود:

العبوديه جوهره كنهها الربوبيه‏(43)؛

عبوديت و بندگى گوهرى است كه ربوبيت در درون آن نهفته است.

يعنى عبوديت و بندگى به قدرى انسان را به خدا نزديك مى‏كند كه او را به مقام ربوبيت مى‏رساند و مظهر صفات خدا مى‏نمايد و او مى‏توان به اذن پروردگار در جهان تكوين، تدبير و تصرف كند و كرامات و امور خارق العاده از او سرزند؛ به عنوان مثال، آهن سرد و سياه را در كوه آهنگرى مى‏گذارند، گداخته به صورت آتش فروزان مى‏شود، آن آهن در عين (آن كه آتش گونه شده است، اين حرارت و نورانيت آهن پرتو ناچيزى از آتش است كه به آن افتاد و به اين رنگ درآورده است؛ انسان نيز در پرتو عبوديت مى‏تواند خدا گونه شود؛ چرا كه به فرموده استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى اين سير و مقام در پنج مرحله براى عبد حاصل مى‏شود:

1. انسان در پرتو بندگى بر نفس خود تسلط مى‏يابد.

2. انسان پس از اين مرحله، آن چنان نيرومند مى‏شود كه نفس او قاهر شده و مى‏تواند گناهان را از خود دور سازد.

3. پس از اين مرحله، روح در بسيارى از امور، از بدن بى نياز مى‏شود.

4. پس از اين مرحله، روح بدن را خلع مى‏كند و بدن از هر لحاظ تحت فرمان روح قرار مى‏گيرد.

5. در مرحله پنجم، انسان به قدرى نيرومند مى‏شود كه حتى طبيعت خارج از بدن را نيز تحت نفوذ خود قرار مى‏دهد، مانند اولياى خدا كه از آنان معجزه، كرامت و تصرف در عالم تكوين كه يك نوع كار خداوندگارى است سر مى‏زند(44).

عبارت عارفانه و مخلصانه‏

در عبادت، آنچه موجب اثر بخشى مى‏شود و در پرتو آن، انسان به اوج تكامل مى‏رسد، دو ويژگى معرفت و خلوص است.

عبادت اگر خالى از معرفت باشد، كالبدى بى جان و عملى كوركورانه و بدون محتوا خواهد بود، و هم چنين اگر آلوده به ريا باشد، موجب شرك پنهان شده، به جاى تقرب به خدا باعث دورى بيشتر، و مقابله با خدا خواهد گرديد و در نتيجه بى خاصيت و پوچ مى‏شود مانند گردويى كه مغز آن فاسد و يا درونش پوچ شده كه نه تنها هيچ خاصيت مفيدى ندارد، بلكه زيان بخش نيز هست.

اميرمومنان على (عليه السلام) در تقسيم عبادت مى‏فرمايد:

همانا گروهى خدا را از روى ميل به بهشت پرستش مى‏كنند و اين عبادت سوداگران است.

گروهى خدا را از روى ترس از آتش دوزخ، عبادت مى‏كنند و اين عبادت بردگان است.

و گروهى خدا را از روى شكر نعمت‏ها مى‏پرستند و اين عبادت احرار و آزادگان است‏(45).

عبادت خالصانه عبادتى است كه با حضور قلب، صفا و خلوص از هر گون ريا و خودنمايى و تنها براى خدا صورت گيرد؛ به عنوان مثال، آب مايه حيات است، ولى آبى كه صاف و زلال باشد، اما اگر همان آب بر اثر آميختگى به ميكروب‏ها، آلوده شود، نه تنها مايه حيات نيست، بلكه زيان بخش نيز خواهد بود.

عبادت آلوده به ريا و خودنمايى، همانند آن آب آلوده است؛ كه اگر خالص و صاف بود، داراى آثار درخشان مى‏شد و مايه انسان سازى و كمال مى‏گرديد.

در آيه مورد بحث - كه بيانگر سومين ويژگى عباد الرحمن است - دو نكته وجود دارد:

1. آنان همواره خدا را عبادت مى‏كنند و به آن خود گرفته و آن را تداوم مى‏بخشند و بندگى خود را با سجده و قيام ابراز مى‏دارند.

2. آنان در دل شب از بستر بر مى‏خيزند و به راز و نياز و با خدا مى‏پردازند.

اين كه سخن از دل شب به ميان آمده بيانگر اخلاص است؛ يعنى آنان در تاريكى شب و دور از هر گونه شائبه ريا - كه معمولا چنين حالتى در دل شب پديد مى‏آيد - با خدا راز و نياز دارند.

حقيقت اخلاص آن است كه انگيزه تصميم‏گيرى و انجام عمل تنها براى خدا باشد و بس.

مرحوم فيض كاشانى مى‏گويد:

اخلاص آن است كه نيت انسان از هرگونه شرك خفى و جلى، پاك باشد.

سپس با استفاده از آيه 66 سوره نحل مى‏نويسد:

شير خالص آن است كه نه رگه‏هاى خون در آن باشد و نه اثرى از آلودگى درون شكم و نه غير آن، بلكه صاف و پاك و بدون غل و غش باشد، نيت و عمل خالص نيز همان گونه است.

بايد هيچ انگيزه‏اى جز انگيزه الهى بر آن حاكم نگردد(46).

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

لايكون العبد عابد لله حق عبادته حتى ينقطع عن الخلق كله اليه، فحيئذ يقول: هذا خالص لى فيتقبله بكرمه‏(47)؛

هيچ عبادت كننده‏اى حق عبادت خدا را به جا نمى‏آورد، مگر اين كه از اتكا به تمام مخلوقات پرهيز كند و تنها متوجه او شود، در اين هنگام خداوند مى‏فرمايد: اين شخص براى من خالص شده است، پس به كرمش او را مى‏پذيرد.

بنابراين، از ويژگى‏هاى بندگان ممتاز خداوند رحمان آن كسى است كه به عبادت با معرفت و خالصانه اهميت بسيار مى‏دهند و همواره در شب و روز با نيت و اراده محكم و خالص، در راه خدا حركت مى‏كنند، تا به مقام عالى بندگى نائل شود كه پايه و اساس مقام‏هاى ديگر است.

ابن ابى يعفور مى‏گويد: امام صادق (عليه السلام) را ديدم كه دست هايش را به سوى آسمان بلند كرده بود و مى‏گفت:

رب لا تكلنى الى نفسى طرقه عين ابدا، لا اقل من ذلك و لا اكثر؛

پروردگار! هرگز مرا به اندازه يك چشم به هم زدن، به خودم و امگذار، نه به اندازه كمتر از آن و نه بيشتر از آن.

همان دم ديدم قطرات اشك از محاسنش سرازير شد، سپس به من رو كرد و فرمود:

اى ابى ابن يعفور! خداوند به اندازه كمتر از يك چشم به هم زدن، يونس پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) را به نفس خودش واگذارد، و آن ماجرا (ترك اولى و قرار گرفتن در شكم نهنگ...) برايش پيش آمد.

ابن ابى يعفور گفت: آيا كار يونس (عليه السلام) به كفر رسيد؟

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

نه! ولى اگر كسى در اين حال بى توبه بميرد، به هلاكت رسيده است‏(48).

خوف و خشيت از خدا

قرآن، در آيات سوره فرقان چهارمين ويژگى بندگان خاص و ممتاز خداوند را چنين بيان مى‏فرمايد:

و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم آن عذابها كان غراما انها سائت مستقرا و مقاما؛

بندگان ممتاز خداوند رحمان كسانى هستند كه مى‏گويد: پروردگار! عذاب دوزخ را از ما بر طرف گردان كه عذابش سخت و پردوام است.

قطعا دوزخ جايگاه و محلى بد براى اقامت است.

خداوند در اين آيه به خصلت خوف و خشيت از خدا اشاره فرموده است، به عبارت روشن‏تر، آنها از كيفر نافرمانى خدا به شدت مى‏ترسند و اعتقاد راسخ دارند كه نافرمانى خدا به معناى پيروى از شيطان است و چنين كارى موجب كارى موجب عذاب الهى و دخول در دوزخ خواهد شد.

آنها آن چنان خائف و هر اسناك از پيامدهاى گناه و عذاب دوزخ هستند كه اين حالت درونى خود را ابراز نموده و با كمال خضوع دست به دعا بر مى‏دارند و از درگاه خدا مى‏خواهند؛ مشمول عذاب يخت دوزخ - كه براى مجرمان آماده شده - نشوند.

آنها طبعا از عوالى كه مايه عذاب است پرهيز نموده و با عمل به فرامين الهى، رحمت سرشار حق تعالى را به سوى خود جلب و جذب مى‏كنند و اين حالت براى آنها دائمى است و لحظه‏اى از خوف خدا غافل نمى‏شوند.

آنها و عيد الهى را به شوخى نمى‏گيرند، مثل بعضى كه مست غرور و غفلت هستند و به اصطلاح دل بى دريا نمى‏زنند.

خوف به معناى ترس و وحشت درونى است، از اين رو، اهرمى درونى براى ترك گناه و هرگونه جرم محسوب مى‏شود؛ مثلا و ترس از قانون، دادگاه، جريمه، زندان و تعزيرات حكومتى باعث مى‏شود كه انسان مرتكب جرم نشود، تا مبادا گرفتار اين كيفرها گردد.

بنابراين، خوف از قانون و عدالت اوست، يعنى يك ناراحتى و نگرانى درونى از مجازاتى است كه بازتاب گناه و ترك اطاعت خدا مى‏باشد.

در روايات اسلامى از زبان پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) مى‏خوانيم كه انسان با ايمان بين و خوف و رجا زندگى مى‏كند و هر دو خصلت را به طور مساوى و با هم دارد.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: پدرم (امام محمد باقر (عليه السلام) مى‏فرمود:

انه ليس من عبد مومن الا و فى قلبه نوران، نور خيفه و نوررجاء لووزن هذا لم يزد على هذا، ولو وزن هذا لم يزد على هذا(49)؛

هيچ بنده مومنى نيست مگر اين كه دلش داراى دو نور است: نور ترس و نور اميد.

اگر هر يك از اين دو در مقايسه با ديگرى سنجيده شوند هيچ كدام بر ديگرى برترى نمى‏يابند.

خوف و مراتب آن در قرآن‏

ارزش خوف و مراتب آن در ابعاد مختلف، در آيات متعدد قرآن بيان شده است.

به عنوان نمونه در آيه 16 سجده، در شأن مؤمنان راستين مى‏فرمايد:

تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا؛

پهلوهاى آنها در دل شب از بسترها دور مى‏شوند (و به پا مى‏خيزند و روى به درگاه خدا مى‏آورند) پروردگار خود را با خوف و اميد مى‏خوانند.

اين آيه نشان دهنده آن است كه خوف و بيم باعث شب زنده دارى و ارتباط نيرومند آنها با خدا مى‏شود، تا عبادت خود را آميخته با خوف و اميد به جا آورند.

در آيه 40 و 41 سوره نازعات مى‏فرمايد:

و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى؛ و آن كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس خود را از هوى و هوس باز دارد، قطعا بهشت جايگاه اوست.

بر اساس اين آيه، خوف از خدا مقدمه‏تر گناه و در نتيجه پاداش بزرگ الهى (بهشت) خواهد بود.

اين تعبير در آيه 46 سوره الرحمن چنين آمده است:

ولمن خاف مقام ربه جنتان؛

و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتى مى‏باشد.

وقتى كه آيات قرآن را درباره ترس و خوف از خدا، مورد بررسى قرار مى‏دهيم مى‏بينيم با تعبيرات گوناگون از اين خصلت ياد فرموده است كه هر كدام به درجه و مرتبه‏اى از ترس و هراس انسان‏هاى مختلف اشاره مى‏كند.

مطلب ديگر درباره مراتب خوف اين كه، خوف داراى شدت و ضعف است.

هر كس در درجه‏اى از خوف قرار گرفته و به متناسب آن به مقامات مى‏رسد.

آنان كه به خداوند نزديك ترند، مانند پيامبران امامان و اولياى خدا، خوف شديدترى دارند؛ از اين رو، در نماز و مناجات هايشان در دل شب، از خوف خدا به شدت از گريه و ناله مى‏كردند و با قطره‏هاى شفاف ديدگانشان، روح و روان خود را شست و شو مى‏نمودند و با اشك شوق و خوف، نهايت تواضع و كمال بندگى خود را آميخته با احساسات پر شور ابراز مى‏كردند.

اين گونه گريه به قدرى ارزشمند است كه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

من ذرفت عيناه من خشيه الله، كان له بكل قطره من دموعه مثل جبل احد يكون فى ميزانه فى الاجر(50)؛

كسى كه چشمانش از خوف خدا پر از اشك گردد، هر قطره اشكش در قيامت، در ترازوى عملش همچون كوه احد، سنگينى دارد.

على (عليه السلام) فرمود:

البكا من خشيه الله مفتاح رحمه الله‏(51)؛

گريستن از خوف خدا، كليد گشايش رحمت الهى است.

ارزش خوف در روايات اسلامى‏

خوف از عظمت خدا، عامل نيرومندى براى تهذيب و تكامل است و اگر عميق و شديد باشد هر گونه موانعى را از مسير كمال انسان بر مى‏دارد كه در سخنان پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) از آن بسيار تمجيد شده و همين طور از اندازه نداشتن خوف نكوهش شده است.

در اين باره نظر شما را به چند حديث گهربار جلب مى‏كنيم:

رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

اعلى الناس منزله عندالله اخوفهم منه‏(52)؛

ارجمندترين انسان‏ها از نظر مقام در پيشگاه خدا، آنان هستند كه بيشتر از مقام خدا هراسانند.

اميرمومنان على (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه قيامت برپا مى‏شود، منادى حق ندا مى‏كند.

ايها الناس ان اقربكم اليوم من الله اشدكم منه خوفا(53)؛

اى مردم! امروز مقرب‏ترين شما در پيشگاه خداوند، آن كسى است كه در دنيا بيشتر از ديگران از عظمت خدا ترسان بوده باشد.

يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام) مى‏گويد: به آن حضرت عرض كردم: بعضى گناه مى‏كنند و مى‏گويند: ما به رحمت خدا اميدوار هستيم! و همواره اين گونه مى‏انديشند تا مرگ آنها فرا مى‏رسد (و با اين حالت مى‏ميرند، آيا از اميد خود نتيجه مى‏گيرند؟)

اميرمومنان على (عليه السلام) فرمود:

العجب ممن يخاف العقاب فلم ييكف، و رجا الثواب فلم يتب‏(54)؛

مايه تعجب است آن كسى كه از عقاب الهى مى‏ترسد، ولى خود را از گناهان كنترل نمى‏كند، و نيز اميد به ثواب و پاداش الهى دارد اما توبه نمى‏نمايد!

تجزيه و تحليل و جمع بندى‏

از مطالب گذشته استفاده مى‏شود كه خصلت خوف، از ويژگى‏هاى ممتاز بندگان خاص خداوند رحمان و ارزش‏هاى سازنده و والاى انسانى است.

خوف تنها به زبان و حالت نيست، بلكه خوف كامل آن است كه آثارش در عمل ظاهر شود و عامل نيرومند و اهرمى قوى براى دورى از گناهان گردد.

مراحل عالى خوف آن است كه انسان در مناجات و راز و نياز در دل شب، به تضرع و ناله و گريه پردازد و با نهايت خضوع، دل به خدا بسته و خود را ذره‏اى ناچيز در برابر مقام عظيم و نامتناهى خداوند بداند.

انسان مومن هم خائف است و هم اميدوار، به طورى كه اين دو خصلت را به طور مساوى در وجود خود مى‏پروراند و با اين دو بال، در فضاهاى ملكوتى به پرواز مى‏آيد و با اين دو نور، دلش را نورانى و روح و جانش را سرشار از پاكى و صفا مى‏نمايد.

مسأله تعادل خوف و رجا به قدرى مهم است كه در روايات اسلامى، مساله نا اميدى - كه ضد رجا است - و هم چنين احساس ايمنى از عذاب الهى - كه ضد خوف است - به عنوان دو گناه از گناهان كبيره عنوان شده است، چنان كه در روايت صحيح نقل شده است: عمر و بن عبيد نزد امام صادق (عليه السلام) آمد و عرض كرد: مى‏خواهم گناهان كبيره را كه در قرآن ذكر شده بدانم، امام صادق (عليه السلام) نوزده گناه بر شمرده براى هر يك از آنها آيه‏اى از قرآن به عنوان شاهد ذكر كرد؛ احساس ايمنى از عذاب الهى و هم چنين نااميدى را به عنوان دو گناه از اين نوزده گناه برشمرد و چنين فرمود: بعد از شرك به خدا (دومين گناه كبيره) ياس و نوميدى از رحمت خداست، چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون(55)

كسى جز انسان زيان كار از مكر و عذاب خدا ايمن نمى‏شود

اعتدال در انفاق و مصرف‏

قرآن پنجمين ويژگى بندگان خالص خداوند را اعتدال و ميانه و ميانه روى انفاق بيان مى‏كند:

والذين اذا انفقو لم يسر فوا و لم يقتروا وكان بين ذلك قواما.

آنان كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف كنند و نه سخت‏گيرى، بلكه در ميان اين دو، اعتدال مى‏ورزد.

يكى از مهم ترين مسائل زندگى كه رعايت آن باعث آسايش و آرامش فردا و جامعه شده بسيارى از نابسامانى‏هاى اجتماعى و اقتصادى را رفع مى‏كند، اعتدال در انفاق و مصرف است.

اعتدال: يعنى ميانه روى و حد فاصل بين افراط و تفريط، كه از نظر اسلام در همه چيز، محبوب و مطلوب است، قرآن مسلمانان را به خاطر پيروى از اسلام، به عنوان امت وسط يعنى امت معتدل خوانده و مى‏فرمايد:

وكذلك جعلنا كم امه وسطا.(56)

اين گونه شما امت ميانه قرار دادم.

امير مومنان على (عليه السلام) آنان را كه از راه اعتدال به سوى افراط يا تفريط كشانده مى‏شود، جاهل خوانده مى‏فرمايد:

لاترى الجاهل الا مفر طا او مفرطا.(57)

جاهل نمى‏بينى جز اين كه يازده روى مى‏كند و يا كم مى‏آورد

در آيه مورد بحث از يكى از شاخه‏هاى مهم اعتدال كه مربوط به امور اقتصادى و زندگى اجتماعى است، سخن به ميان آورده كه نقش مهمى در اصلاح زندگى و سامان يافتن شوون اجتماعى و خانوادگى دارد و آن رعايت اعتدال در انفاق و مصرف است؛ يعنى انسان مسلمان در انفاق و مصرف، نه اسراف مى‏كند و نه سخت‏گيرى، بلكه بين اين دو را برمى‏گزيند.

نكوهش اسراف در اسلام‏

اسراف به معناى هرگونه زياده‏روى و تجاوز از اعتدال در هر چيزى است كه انسان آن را به جاى مى‏آورد، مثلا براى يك وعده غذا و سير شدن ، معادل 600 گرم غذاى كافى است، اينك اگر كسى براى خود يك كيلو غذا درست كند و 800 گرم آن را بخورد و بقيه را دور بريزد، چنين كسى در يك وعده غذا دو گونه اسراف نموده، نخست اين كه 200 گرم بيشتر خورده، دوم اين كه 200 گرم ديگر را دور ريخته است، به اين ترتيب در يك وعده 400 گرم بيهوده مصرف شده است.

با توجه به اين مثال و جريان دادن آن در جهات و ابعاد مختلف زندگى، به روشنى در مى‏يابيم كه در جامعه ما چقدر اسراف در اشكال گوناگون وجود دارد.

اسراف مصاديق مختلف دارد، يكى از شاخه‏هاى آن - كه در آيه نيز از آن نهى شده - اسراف در مصرف است؛ مانند اسراف در خوردن و آشاميدن، اسراف در دور ريختن غذاهاى اضافى، اسراف در مصرف هزينه‏هاى گزاف در امور تجملى و تزيينى و تشريفات بى محتوا و... حتى اگر در وضو يا غسل، آب بيش از حد مصرف گردد، اسراف است.

بر همين اساس پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

فى الوضوء اسراف، و فى كل شى‏ء اسراف؛(58)

در وضو و در هر چيزى مى‏تواند اسراف راه يابد.

شخصى به نام عباس به محضر امام رضا (عليه السلام) مشرف شد و درباره شيوه صحيح مصرف در خانه و هزينه زندگى همسر و فرزند و ساير شؤون سوال كرد، حضرت رضا (عليه السلام) در پاسخ فرمود: بايد مصرف تو به گونه‏اى باشد كه بين دو كار ناپسند (اسراف و سخت‏گيرى) قرار گيرد.

عباس پرسيد: منظورتان از اين سخن چيست؟ فرمود: آيا سخن خدا در قرآن را نشنيده‏اى كه اسراف و سخت‏گيرى را ناپسند مى‏شمرد و (در وصف بندگان ممتاز خداوند) مى‏فرمايد:

و الذين اذا انفقوا؛

بندگان خاص خداوند رحمان كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف كنند و نه سخت‏گيرى، بلكه ميان دو (حد اعتدال) را مى‏گيرند.

بنابراين، درباره معاش و هزينه زندگى اعضاى خانواده، در خريد و مصارف، ميانه رو باش‏(59).

در روايت آمده است: روزى امام صادق (عليه السلام) نزد شاگردان خود همين آيه را تلاوت فرمود: آن گاه مشتى سنگريزه از زمين برداشت و محكم در دست گرفت و فرمود: اين همان بخل و سخت‏گيرى است (كه در آيه از آن نهى شده است) سپس مشت ديگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن بر روى زمين ريخت و فرمود: اين همان اسراف است، بار سوم ديگر مشت ديگرى برداشت و كمى دست خود را گشود، به گونه‏اى كه مقدار فرو ريخت و مقدارى دستش باقى ماند و فرمود: اين همان اعتدال بين سخت‏گيرى و اسراف است.

در آيات متعدد قرآن از اسراف در انفاق و مصرف نهى شده است؛

به عنوان نمونه به چند آيه اشاره مى‏كنيم:

1. كلوا و اشربوا و لا تسرفوا(60)؛ بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد.

2. واتوا حقه يوم حصاده و لاتسرفوا(61)؛ هنگام درو، حق زكات (غلات و...) را بپردازيد، ولى (در انفاق) اسراف نكنيد.

3. روايت شده است: فقيرى به محضر پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) آمد و تقاضا كرد كه آن حضرت پيراهنش را به او ببخشد.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) پيراهنش را از تن بيرون آورد و به او داد و چون پوشش ديگرى نداشت، در خانه به طور عريان نشست و حتى براى نماز جماعت بيرون نرفت، كافران در غياب، آن حضرت را سرزنش كردند و به او تهمت زدند كه خواب و لهو، او را از نماز باز داشته است.

در اين هنگام آيه زير نازل شد:

ولا تجعل يدك الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(62)؛

هرگز دستت را بر گردن زنجير كن (بخل نورز) و بيش از حد (اعتدال نيز) دست خود را مگشاى تا مورد سرزنش قرارگيرى و از كار فرومانى.

ياسر خادم مى‏گويد: روزى غلامان امام رضا (عليه السلام) ميوه مى‏خوردند، ولى هنوز آن را به طور كامل نخورده، به گوشه‏اى مى‏انداختند آن حضرت اين كار آنان را ديد و خشمگينانه فرمود:

سبحان الله! اگر شما به اين ميوه‏ها نياز نداريد، انسان هايى هستند كه به آنها نياز دارند، چرا دور مى‏ريزند؟ آنها را نگه داريد و به نيازمندان بدهيد.

و امام صادق (عليه السلام) در ضمن نهى از دور افكندن هسته خرما و نكوهش اسراف كاران فرمود:

حتى ته مانده آب ظرفى را به دور نريزيد كه اسراف است‏(63).

امام خمينى (رحمه الله عليه) و مساله اسراف‏

حضرت امام خمينى (رحمه الله عليه)، كه در عمل به دستورهاى اسلام، بسيار جدى و نمونه بودند، درباره اسراف در همه ابعادش و به ويژه در مصرف، حساسيت خاصى داشتند، كه توجه شما را به دو نمونه زير جلب مى‏كنيم:

1. يكى از مسؤولان دفتر امام خمينى (رحمه الله عليه) مى‏نويسد: يك بار مسؤول امور مالى، پشت يك پاكت چيزى نوشت و به امام داد، امام در يك كاغذ كوچك جواب آن را داد و در زير آن چنين نوشت: شما در اين قطعه كوچك نيز مى‏توانستيد بنويسيد.

از اين رو، آن بردار كاغذ خورده‏ها را جمع و جور مى‏كرد و در كيسه‏اى مى‏گذاشت و هنگامى كه مى‏خواست براى امام چيزى بنويسد، روى آن كاغذ پاره‏ها مى‏نوشت، امام هم زيرش جواب مى‏نوشتند(64).

2. سر كار خانم زهرا مصطفوى (دختر امام) از خاطرات دوران كودكى خود چنين مى‏گويد: درس امام در ساعت يازده‏ونيم تمام مى‏شد، ايشان در اين هنگام بيست دقيقه با ما (كه كودك بوديم) بازى مى‏كرد، سپس ده دقيقه به ظهر، براى انجام مقدمات نماز حاضر مى‏شد، امام با خريد اسباب بازى خيلى مخالف بودند و مى‏گفتند: اين پول باطلى است، با وسايلى مانند گل، تيله درست مى‏كرديم، بعد مى‏چيديم و مى‏گفتيم هر كس به اين تيله‏ها بزند برنده است، بازى بيست دقيقه ما اين گونه ساده بود....(65)

دورى از تقتير و سخت‏گيرى‏

اعتدال در مصرف يكى از ويژگى‏هاى بندگان ممتاز الهى است، كه در ميان دو جنبه قرار گرفته است، نخست جنبه افراطى كه از آن به اسراف و تبذير ياد مى‏شود دوم جنبه تفريطى آن در مصرف كه از آن به تقتير ياد سخت‏گيرى و زندگى رنج آور تعبير مى‏گردد.

اسلام دين سمحه و سهله است، هرگز حاضر نيست كه مسلمانان در سختى و رنج اقتصادى زندگى كنند، بايد با كار و كوشش و سرپنجه تدبير، شكل زندگى را به شيوه‏اى تبديل كرد كه موجب وسعت در زندگى و آسايش گردد.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) همان گونه كه از اسراف جلوگيرى مى‏كرد، به موازات آن از اقتار و سخت‏گيرى در زندگى، نهى مى‏نمود و مى‏فرمود:

ان من سعاده المرء المسلم ان يشبهه ولده، و المراه الجملاء ذات دين، و المركب الهنى و المسكن الواسع‏(66)؛

از سعادت و خوشبختى انسان مسلمان آن است كه داراى فرزندى كه در نيكى، شبيه به خود بوده و نيز داراى همسر زيبا و ديندار، و مركب راهوار و خانه وسيع باشد.

در ماجراى ابولبابه كه به خاطر كشف يك راز نظامى حكومت اسلامى نزد يهوديان، به گناه خود پى برد و توبه حقيقى كرد و پس از مدتى آيه 102 سوره توبه در پذيرش توبه نازل شد، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) با تلاوت آن، به او بشارت داد.

ابولبابه به پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) عرض كرد: اجازه بده به شكرانه قبولى توبه‏ام، نصف اموالم را انفاق كنم، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اجازه نداد، او عرض كرد: اجازه بده يك سوم آن را انفاق كنم، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اجازه داد(67).

اين كه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اجازه انفاق نصف اموالش را ندا براى اين بود كه او و خانواده‏اش گرفتار سختى و تنگنا در معشيت نگردند.

در روايت ديگر آمده: يكى از مسلمانان مدينه داراى چند كودك و شش غلام بود در بستر مرگ قرار گرفت، قبل از مرگ براى جلب پاداش‏هاى الهى، همه غلامانش را آزاد نمود.

پس از آن كه از دنيا رفت، مسلمانان پس از غسل و تكفين و نماز، او را به خاك سپردند، سپس ماجراى او در مورد آزادسازى غلامان و فقر فرزندانش را به پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) خبر دادند، آن حضرت فرمود:

لو علمت ما دفنته مع اهل الاسلام، ترك ولده يتكفون الناس‏(68)؛

اگر من اطلاع مى‏يافتم نمى‏گذاشتم جنازه او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد، زيرا او كودكان خود را از ثروتش بى نصيب نمود و آنان را فقير و بى پناه گذاشت، تا دست گدايى به سوى مردم دراز كنند.

اين ماجرا در عين آن كه بيانگر نكوهش اسراف در انفاق است، نيز حاكى از آن است كه نبايد موجب سختى و فشار در زندگى اعضاى خانواده شد، بلكه بايد اعتدال در مصرف را با توجه به همه جوانب رعايت نمود.

ماجراى انتقاد شديد حضرت على (عليه السلام) در شهر بصره از يكى از شيعيان به نام عاصم كه از جامعه دورى نموده و گرفتار و اقتار و سخت‏گيرى به خود و خانواده‏اش شده بود(69)،

نيز شاهد گويايى بر نكوهش سخت‏گيرى در شؤون اقتصادى و معشيت زندگى است و مسلمانان بايد از هرگونه افراط و تفريط اجتناب نمايند.

اين بحث را با ذكر ماجراى جالب زير به پايان مى‏بريم:

امام كاظم (عليه السلام) خانه‏اى براى غلام آزاد شده خود خريد و به او فرمود:

به خانه برو و در آن جا زندگى كن، زيرا خانه تو تنگ و كوچك است.

غلام گفت: همين خانه‏اى كه در آن سكونت دارم كافى و خوب است، گرچه تنگ و محقر است، ولى از پدرم به يادگار مانده، از اين رو در همين خانه مى‏مانم. امام كاظم (عليه السلام) فرمود:

ان كان ابوك احمق ينبغى ان تكون مثله‏(70)؛

آيا اگر پدرت احمق بود، تو هم مى‏خواهى مثل او باشى؟

دورى از انواع شرك‏

در آيات مورد بحث، ششمين ويژگى بندگان ممتاز خداوند چنين بيان شده است:

و الذين لايدعون مع الله الها آخر؛

آنان كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خدا نمى‏خوانند.

يعنى آنان در صراط مستقيم توحيد و نفى هرگونه شرك شروع مى‏شود، توحيد پايه و اساس بناى عظيم اديان آسمانى است.

بيشتر تلاش پيامبران براى مبارزه و پيكار با مشركان بوده و در اين زمينه، رنج‏هاى فراوان برده‏اند.

آنها تا آخرين نفس با شرك و مشركان جنگيدند و هدف اصليشان تشكيل جامعه‏اى بر اساس توحيد ناب بود.

شرك داراى شاخه‏هاى گوناگون است، چنان كه توحيد داراى شاخه‏هاى مختلف مى‏باشد.

پيامبران (عليهم السلام) و كتاب‏هاى آسمانى و امامان معصوم (عليهم السلام) مسأله توحيد را (در همه ابعادش) براى مردم شرح دادند.

آنها شاخه‏هاى شرك را نيز بيان نمودند و از مردم خواستند كه در جاده مستقيم توحيد گام بردارند، جاده‏اى كه از هرگونه شرك، پاك و مبر است.

گرچه مردم به انواع شرك آلوده بودند، ولى بيشتر در تاريكى شرك در عبادت به سر مى‏بردند و به جاى پرستش خداوند يكتا، چيزهاى ديگر را (مانند بت‏هاى گوناگون، خورشيد، ماه، ستاره و...)

مى‏پرستيدند: از اين رو، بيشتر مبارزات پيامبران با اين نوع شرك بود.

آيه مورد بحث نيز گرچه عام است، ولى بيشتر ناظر بر توحيد در عبادت است.

با توجه به اين كه توحيد در عبادت به طور خالص و كامل، جز با پرهيز از هرگونه شرك، حاصل نمى‏شود، آيه شريفه مى‏گويد: از ويژگى‏هاى بندگان خاص خداوند رحمان آن است كه يكتاپرست خالص هستند و هرگز براى خدا و به ويژه در پرستش شريك و همتا قرار نمى‏دهند، از هرگونه شرك جلى و خفى و امور شرك آلوده اجتناب مى‏كنند.

انواع توحيد بر سراسر قلب آنان تابيده و آب زلال توحيد ناب، روح و راونشان را از پليدى شرك و سست و شو داده است.

به عبارت ديگر، در درياى صاف و شفاف توحيد غرق هستند؛ دريايى كه ذره‏اى، شرك در آن را ندارد.

در قرآن بيش از دويست بار سخن از نهى از شرك و بت پرستى و نفى گرايش‏هاى غير توحيدى به ميان آمده است.

36 بار با تعبير مشركين مشركان مورد سرزنش قرار گرفته‏اند و اعلام شده كه عذاب شديد الهى در كمين آنهاست‏(71).

به عنوان نمونه در آغاز سوره توبه مى‏فرمايد:

برائه من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين؛

اين اعلام بيزارى، از سوى خدا و رسول او به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بسته‏ايد.

و نيز در آيه 28 مى‏فرمايد:

انما المشركين نجس فلا يقربو المسجد الحرام؛

مشركان پليد و ناپاكند، پس نبايد نزديك مسجد الحرام شوند.

مثال مشركان در قرآن‏

قرآن، در موارد بسيارى، براى روشن شدن مطلب، از مثال استفاده كرده است؛ زيرا مثال، يعنى حقايق عقلى به امور حسى و قابل لمس، كه موجب مى‏شود شنوندگان مفاهيم بلند عقلى را آسان‏تر و بهتر و عميق‏تر درك كنند.

يكى از آن موارد، مثال هايى است درباره شرك و مشركان، كه به چند مورد اشاره مى‏كنيم:

1. مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف لايقدرون مما كسبوا على شى‏(72)؛

اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، همانند خاكسترى است در برابر تندباد، در يك روز طوفانى.

آنها توانايى ندارند تا كمترين چيزى از آنچه را انجام داده‏اند به دست آورند.

مشركان جزو كافرانند، بنابراين، اعمال آنها - حتى اعمال نيك - آن چنان بى محتوا و پوچ است و به خاكسترى مى‏ماند كه طوفان شديد آن را از بين ببرد؛ در نتيجه مشركان آن چنان از كردار و نتايج اعمالشان جدا و بى بهره‏اند كه نمى‏توانند حتى اندكى از آن را براى خود ذخيره كنند و بهره‏مند گردند.

طوفان شديد و شرك و كفر، اعمال نيك كافران را چنان بر باد مى‏دهد كه گويى خاكستر در برابر طوفان شديدى، قرار گرفته است.

2. و ضرب الله مثلا رجلين احدهما ابكم لايقدر على شى و هو كل على مولاه اينما يوجهه لايات بخير هل يستوى هو و من يامر بالعدل و هو على صراط مستقيم‏(73)؛

خداوند (در مورد مشرك و مؤمن) مثالى زده است: دو نفر را يكى از آنها گنگ مادرزاد است و قادر به هيچ كارى نيست و سربار صاحبش مى‏باشد و او را در پى هركارى بفرستند خوب انجام نمى‏دهند، آيا چنين انسانى با كسى كه امر به عدالت مى‏كند و در راه راست ايمان است برابر مى‏باشد؟

در اين مثال، خداوند مشركان را به افرادى كه داراى پنج خصلت هستند تشبيه نموده است:

1. برده و فاقد اختيارند؛

2. گنگ و لال مى‏باشند؛

3. توانايى بر هيچ كارى ندارند؛

4. سرباز مولاى خود مى‏باشند؛

5. در همه كارها شكست خورده و ناكام مى‏باشند.

ولى مومنان كه از هرگونه شرك دور هستند، نه تنها هيچ يك از اين خصال زشت را ندارند، بلكه همواره به عدل و داد امر مى‏كنند و در صراط مستقيم گام بر مى‏دارند دئ بنابراين، آيا مشرك و مؤمن مساوى هستند؟ بدون ترديد آنها مساوى نخواهند بود!

3. و من يشرك بالله فكانما خر من السما فتخطفه الطير او تهوى به الريح فى مكان سحيق‏(74)؛

هر كس براى خدا شرك قرار دهد (مثال او همانند آن است كه) از آسمان سقوط كرده و پرندگان در وسط هوا او رإ؛ّّ مى‏ربايند، يا تندباد او را به مكان دورى پرتاب مى‏كند.

اين مثال، در كمال گويايى، بيچارگى و سقوط وحشتناك مشركان را بيان مى‏كند، مشرك چنان بيچاره است كه گويى اولا، از آسمان به سوى زمين سقوط مى‏كند، ثانيا، در وسط فضا طعمه پرنده لاشخور مى‏شود، ثالثا، اگر از دست پرنده جان سالمى بدر برد، دستخوش طوفانى مرگبار مى‏گردد و رابعا، آن طوفان چنان او را در نقطه دورى - كه هيچ كس در آن جا براى نجاتش نيست - بر زمين مى‏كوبد كه بدنش متلاشى شده و هر ذره آن به گوشه‏اى پرتاب مى‏گردد؛ چرا كه او از آسمان توحيد جدا شده و به سوى دره هولناك شرك واژگون گشته، طوفان شيطان بى رحم، او را ربوده و به نقطه دورى پرتاب و متلاشى نموده است.

4. مثل الذين اتخذوا من دون الله اوليا كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون‏(75)؛

مثال كسانى كه غير از خدا، كسان ديگرى را به عنوان اولياى خود برگزيدند، همانند عنكبوت است كه خانه‏اى براى خود برگزيده به راستى كه سست‏ترين خانه‏ها خانه عنكبوت است، اگر مى‏دانستند!

مى‏دانيم كه خانه عنكبوت بسيار سست است، نه ديوار دارد، و نه سقف و نه در؛ از تعدادى تارهاى بسيار نازك ساخته شده است، از اين رو، اگر نسيم ملايمى بوزد، تار و پود آن درهم مى‏ريزد.

چند قطره باران كافى است تا آن را متلاشى سازد.

اگر كم‏ترين شعله آتش به آن برسد نابود مى‏شود، يك بار كشيدن جارو بر آن، زير و رو مى‏شود.

خداوند در اين آيه، كاخ زندگى مشركان را به خانه سست عنكبوتى تشبيه نموده كه به راستى سست و بى بنياد است.

مثال‏هاى چهارگانه فوق با كمال روشنى، باطن زشت و سست عنصرى مشركان را بيان مى‏كند.

در آخرت نيز، زندگى آنها اين گونه بلكه بسيار بدتر خواهد بود.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

ائن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين‏(76)؛

اگر مشرك شوى، قطعا تمام اعمالت تباه و پوچ مى‏شود و از زيان كاران خواهى بود.

وسعت معناى شرك و شاخه‏هاى آن‏

پرهيز از شرك، بستگى به شناخت ابعاد آن دارد؛ بنابراين، بايد شاخه‏ها و نشانه‏هاى شرك و توحيد را شناخت، تا بتوان به طور كامل از هرگونه شركى دورى جست.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

ان بنى اميه اطلقوا للناس تعليم الايمان و لم يطلقوا تعليم الشرك لكى اذا حملوهم عليه لم يعرفوه‏(77)؛

بنى اميه براى مردم آموختن ايمان را آزاد گذارند و از آموختن (معناى وسيع) شرك جلوگيرى نمودند، زيرا اگر مردم را (در صورت شناخت شرك) بر شرك وادار مى‏كردند، آن را نمى‏پذيرفتند.

توضيح اين كه: اگر بنى اميه مردم را در فراگيرى معناى وسيع شرك آزاد مى‏گذاشتند، مردم مى‏فهميدند كه يكى از شاخه‏هاى شرك، پيروى از طاغوت‏هاى غاصب در برابر فرمان خداست، و همين فراگيرى، آنان را از اطاعت خلفاى جور باز مى‏داشت.

روايت شده است كه شخصى از امام باقر (عليه السلام) پرسيد: كمترين چيزى كه انسان با ارتكاب آن مشرك مى‏شود، چيست؟ آن حضرت در پاسخ فرمود:

من قال للنواه: انها حصاه و للحصاه: انها نواه، ثم دان به‏(78)؛

هر كس به هسته‏اى بگويد سنگريزه است و به سنگريزه بگويد هسته است! و به آن متدين و معتقد شود.

عارف و عالم و محقق، مرحوم فيض كاشانى در توضيح اين حديث مى‏فرمايد:

يعنى اگر به قلب خود به اين مطلب معتقد شود و آن را دين خود قرار دهد، مشرك است؛ زيرا رازش اين است كه چنين كارى به پيروى از هواى نفس بر مى‏گردد و صاحب اين اگر چه خدا را پرستش مى‏كند، ولى در كنار آن اعتقاد از هواى نفس نيز اطاعت مى‏كند.

در نتيجه، در اطاعت، براى خدا شريك قرار داده است‏(79).

رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

من اصغى الى ناطق فقد عبده، فان كان الناطق عن الله عزوجل فقد عبدالله، و ان كان الناطق عن ابليس فقد عبد ابليس‏(80)؛

كسى كه به سخن سخنگويى (به قصد اعتقاد به درستى آن) گوش فرا دهد، آن سخن را پرستش كرده است.

پس اگر او از سوى خداوند سخن مى‏گويد، شنونده‏اش خدا را پرستش كرده، و اگر او از طرف شيطان سخن مى‏گويد، شنونده‏اش شيطان را پرستش نموده است.

بر اساس روايات اسلامى شرك بر دو گونه است: شرك جلى (آشكار) و شرك خفى (پنهان).

شرك آشكار مانند بت پرستى، دو گانه پرستى و... است و شرك پنهان عبارت است از: ريا كارى و خودنمايى در عبارت و اطاعت خدا.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

شرك مخفى‏تر از حركت و مورچه در شب تاريك روى پلاس سياه است، مانند كه انسان براى غير خدا نماز بخواند يا قربانى كند، يا دعوت و دعا نمايد(81).

دامنه شرك آن چنان وسيع و گسترده است كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:

اگر مومنى همه عبادات خود را انجام دهد، ولى در مورد چيزى كه خداوند و رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) آن را تشريع فرموده بگويد: چرا بر خلاف اين تشريع نكرده يا چنين حالتى در روح و وانش پديد آيد، بى آن كه به زبان بگويد، چنين كسى گرفتار شرك شده است‏(82).

نيز فرمود:

اگر كسى بگويد: اگر فلانى نبود هلاك مى‏شدم يا صدمه مى‏ديدم، يا نتيجه نمى‏گرفتم و امثال آن، چنين كسى در مالكيت و رازقيت، براى خدا شريك قرار داده است، پس اگر در چنين موارد بگويد: اگر خداوند فلان كس را به كمك من نمى‏فرستاد، هلاك مى‏شدم يا به نتيجه نمى‏رسيدم، اشكالى ندارد(83).

اين قسمت از بحث را با ذكر شاخه‏هاى توحيد و شرك - به طور اختصار - به پايان مى‏بريم.

فلاسفه اسلامى و دانشمندان علم و كلام مى‏گويند: توحيد داراى شاخه‏هاى متعدد است، مانند توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد در عبادت، توحيد افعالى كه آن نيز داراى اقسام گوناگون است، مانند توحيد خالقيت، توحيد ربوبيت، توحيد مالكيت و حاكميت تكوينى و تشريعى.

به اين ترتيب، ضد توحيد (شرك) نيز داراى شاخه‏هاى گوناگونى خواهد بود و گرفتار شدن به يكى از شاخه هايش كافى است كه انسان را مشرك سازد؛ نتيجه اين كه شرك معناى وسيعى دارد.

از ويژگى‏هاى بندگان ممتز خداوند اين است كه ابعاد و انواع شرك را بشناسند و از هرگونه شركى اجتناب كنند تإ؛ّّ بتوانند در فكر و عقيده و عمل، در راه پاك توحيد گام بردارند.

مسلما اگر توحيد آنها در همه ابعادش درست شد، آثار درخشان معنوى آن را در همه عرصه‏هاى زندگى خواهد ديد و به نتايج مطلوبى خواهند رسيد.

اهميت توحيد و زشتى شرك‏

براى تكميل اين بحث نظر شما را به دو حديث درباره اهميت توحيد و زشتى شرك جلب مى‏كنيم:

1. از شريح بن هانى نقل شده است كه گفت: در بحبوحه جنگ جمل، مرد عربى نزد اميرمومنان على (عليه السلام) آمد و گفت: اى اميرمومنان! آيا تو مى‏گويى خدا يكتاست؟

ناگهان مردم به او حمله بردند و گفتند: اى اعرابى! مگر نمى‏بينى كه فكر اميرمومنان (عليه السلام) متوجه مسائل ديگر است (هر سخن جايى و نكته مقامى دارد؟) اميرمومنان (عليه السلام) به آنان توجه كرد و فرمود:

دعوه فان الذى يريد الاعرابى هو الذى نريده من القوم؛

او را به حال خود بگذاريد، چيزى كه اين اعرابى از ما مى‏خواهد همان است كه ما از گروه دشمن مى‏خواهيم (و براى آن مى‏جنگيم).

سپس فرمود:

اى اعرابى! اين كه مى‏گوييم خداوند واحد است، چهار معنا دارد كه دو معناى آن درباره خدا روا نيست و دو معناى آن ثابت و مسلم است.

اما آن دو معنا كه روا نيست يكى اين كه كسى بگويد خدا واحد است و مقصودش واحد عددى باشد، زيرا چيزى كه دومى ندارد، در باب اعداد داخل نمى‏شود و يك و دو در آن راه ندارد...

دوم اين كه كسى بگويد خدا واحد است و منظورش واحد نوعى از جنس باشد؛ اين هم درست نيست، زيرا مفهومش اين است كه خدا داراى شبيه است.

اما آن دو معنا از توحيد كه براى خدا روا و ثابت است، يكى اين است كه بگويى او يكتاست و هيچ شبيه و مانندى ندارد.

ديگر اين كه بگويى او احدى المعنى است؛ يعنى ذات او نه در وجود خارجى و نه در عقل و نه در و هم تقسيم‏پذير نيست (بلكه ذاتش بسيط محض است‏(84)).

2. رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) به ابن مسعود فرمود:

اياك ان تشرك بالله طرفه عين، و ان نشرت بالمنشار او قطعت او صلبت او احرقت بالنار(85)؛

از همتا دادن براى خدا حتى به اندازه يك چشم به هم زدن دورى كن، هر چند با اره بريده بريده شوى يا قطعه قطعه شوى و يا به دار آويخته گردى و يا با آتش سوزانده شوى.

پرهيز از آدم كشى‏

قرآن كريم هفتمين ويژگى بندگان ممتاز خداوند را چنين بيان مى‏كند:

و لا يتقلون النفس التى حرم الله الا بالحق؛

آنان انسانى را كه خداوند ريختن خونش را حرام شمرده - جز به حق - نمى‏كشند.

آدم كشى در موارد ناحق از گناهان بسيار بزرگ و خطرناكى است كه با كمال تاسف، از ديرباز دامن گير بشر شده و انسان‏هاى بسيارى از بى خانمان و تيره بخت ساخته است.

قابيل فرزند حضرت آدم (عليه السلام) تا قيامت مورد لعن و نفرين است، چرا كه برادرش هابيل و اين خصلت شوم را پايه گذارى كرد.

آدم كشى در ميان انسان‏ها به قدرى زشت و بد سابقه است كه وقتى خداوند خواست آدم (عليه السلام) را بيافريند و او را به عنوان خليفه و نماينده خود به فرشتگان معرفى كند، آنان عرض كردند: پروردگار! آيا كسى را در زمين قرار مى‏دهى كه فساد و خون ريزى كند؟ خداوند جنبه‏هاى مثبت آدم (مانند علم و شناخت) را به فرشتگان يادآور شد، آن گاه فرشتگان به عذر خواهى پرداختند(86).

گناه آدم كشى بسيار بزرگ بوده و مجازات‏هاى سختى براى آن قرار داده شده است؛ خداى متعال مى‏فرمايد:

و من يتقل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالد فيها و غضب الله عليه و لعه و اعد له عذابا عظيما(87)؛

و كسى كه فرد با ايمانى را از روى عمد بكشد، مجازات او دوزخ است، در حالى كه جاودانه در آن مى‏ماند، و خداوند به او غضب مى‏كند و او را لعنت كرده و از رحمتش دور مى‏سازد.

در اين آيه، چهار مجازات شديد براى قاتل ذكر شده است كه عبارتند از:

1. خلود و جاودانگى در دوزخ؛

2. غضب الهى؛

3. لعنت خدا؛

4. عذاب بزرگ.

در قرآن مى‏خوانيم:

انما جزوا الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخره عذاب عظيم‏(88)؛

كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش محاربه كرده و به جنگ مى‏پردازند و اقدام به فساد در روى زمين مى‏كنند (و با تهديد اسلحه به جان و. مال و ناموس مردم حمله مى‏برند)، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند ، يا (چهار انگشت) از دست پا و پاى چپ آنها به عكس يكديگر بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند.

اين رسوايى آنها در دنياست، و در آخرت مجازات عظيمى دارند.

گناه آدم كشى در روايات اسلامى‏

رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

هرگاه دو نفر مسلمان به نا حق شمشير به روى هم كشيدند و يكى از آن دو در اين ميان كشته شد، هر دو اهل جهنم خواهند بود.

يكى از حاضران پرسيد: مقتول چرا اهل جهنم مى‏شود؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: لانه اراد قتلا(89)؛ زيرا مقتول نيز اراده. نيت كشتن طرف مقابل را كرده بود.

منتها به مردانش نرسيد و خودش كشته شد.

نيز فرمود:

من اعان على قتل مومن بشطر كلمه لقى الله يوم القيامه مكتوبا بين عييه آيس من رحمه الله‏(90)؛

كسى را كه قاتل را در مورد كشتن مومنى - گرچه به يك كلمه - كمك كند خدا را در روز قيامت ملاقات مى‏كند در حالى كه در پيشانى او نوشته شده: اين شخص از رحمت خدا مأيوس است.

نيز فرمود:

قتل المومن اعظم عندالله من زوال الدنيا(91)؛

بزرگى خسارت قتل مومن در پيشگاه خدا بيشتر از نابودى همه دنياست.

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

من قتل مومنا متعمدا اثبت الله على قاتله جميع الذنوب‏(92)؛

كسى كه از روى عمد (و بدون مجوز) مؤمنى را بكشد، خداوند همه گناهان را براى او (قاتل) ثبت مى‏كند.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

وادفى جهنم لو قتل الناس جميعا كان فيه، و لو قتل نفسا واحده كان فيه‏(93).

در دوزخ دره‏اى است كه اگر هر كسى همه انسان‏ها را بكشد در آن دره قرار مى‏گيرد، و هرگاه او يك نفر را نيز بكشد در آن واقع مى‏شود.

ابو سعيد خدرى نقل مى‏كند: به رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) خبر دادند كه يكى از مسلمانان كشته شده، ولى معلوم نيست كه قاتلش كيست؟ پيامبر در حالى كه خشمگين بود مردم را به مسجد فرا خواند و بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

مسلمانى كشته مى‏شود و كسى از قاتل او خبر ندارد! سوگند به خداوندى كه جانم در اختيار اوست.

هرگاه اهل آسمان‏ها و زمين براى كشتن يك نفر مؤمن اتفاق كنند، يا به آن راضى شوند، خداوند همه آن‏ها را وارد آتش دوزخ گرداند! سوگند به خدا! هر شخصى از روى ظلم تازيانه‏اى به كسى بزند، در روز قيامت در ميان آتش دوزخ مثل آن تازيانه را به آن مى‏زنند(94)...!

گناه كمك به آدم كشى‏

همان گونه كه گناه آدم كشى بسيار بزرگ است، كمك كردن به آن نيز - گرچه غير مستقيم و بسيار دور و ناپيدا باشد - از گناهان بزرگ است و كمك كننده - گرچه كمك او به اندازه يك كلمه باشد - شريك جرم و از اعوان الظلمه محسوب مى‏شود.

روايات متعددى از پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) اين مطلب را تاييد مى‏كند و آيات قرآن نيز بر آن گواهى مى‏دهد، از جمله مى‏فرمايد:

ولا تعاونوا على الاثم و العدوان‏(95)؛

هرگز در راه گناه و تعدى، با گنه كاران و متجاوزان همكارى نكنيد.

در اين زمينه، نظر شما را به چند فراز از گفتار پيامبر و امامان معصوم (عليهم السلام) جلب مى‏كنيم:

1. رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

لو ان رجلا قتل بالمشرق، و آخر رضى به بالمغرب كان كمن قتله و شرك فى دمه‏(96)؛

هرگاه مردى در مشرق كشته شود، و مرد ديگرى كه در مغرب زندگى مى‏كندو آن را راضى باشد، مانند قاتل است و در خون مقتول شريك مى‏باشد.

2. امام صادق (عليه السلام) فرمود:

در روز قيامت مردى را نزد مرد ديگرى مى‏آورند، مرد اول مرد دوم را به خون رنگين مى‏كند.

مرد دوم مى‏گويد: چرا مرا خون آلوده كردى؟

مرد اول جواب مى‏دهد: تو فلان روز، فلان كلمه را در مورد من گفتى و آن موجب ريختن خون من شد و امروز بايد پاسخ گو باشى‏(97)!

اين بحث را با حديث هشدار دهنده‏اى از اميرمومنان على (عليه السلام) به پايان مى‏بريم: سه نفر را به محضر على (عليه السلام) آوردند و گفتند: يكى از اينها مردى را گرفته و نگه داشته، دومى سر رسيده و آن مرد را كشته است، و سومى در كنار ايستاده تماشا كرده و از درگيرى آن‏ها جلوگيرى نكرده است.

حضرت على (عليه السلام) چنين قضاوت كرد:

نگه دارنده را زندانى كنيد تا در زندان بميرد؛ قاتل را اعدام كنيد و به چشم كسى كه منظره را ديده و تماشا كرده و جلوگيرى ننموده، ميل بكشيد(98).

پرهيز از انحرافات جنسى‏

قرآن در مورد هشتمين ويژگى بندگان ممتاز خدا مى‏فرمايد:

ولا يزنون و من يلق ذلك يلق اثاما؛

آنها زنا نمى‏كنند، و هر كس چنين كند، مجازات بسيار سختى خواهد ديد.

اين آيه در بيان يكى از ارزش‏ها بسيار مهم بندگان صالح و برجسته خداست كه عبارت است از: حفظ حريم عفت و پاكدامنى پرهيز شديد از هرگونه آلودگى جنسى و عدم تجاوز از مرز عفت و پاكيزگى؛ زيرا يكى از مصاديق بسيار زشت بى عفتى، آلودگى به زنا و عمل منافى عفت است.

بايد توجه داشت كه يكى از اصول و اركان جامعه سالم - كه همه پيامبران، امامان و خردمندان براى آن اهميت فوق العاده قائلند - اصل عفت و غيرت ناموسى است كه باعث تقويت روابط مشروع و بين انسانها و زن و مرد مى‏شوى و اهرمى نيرومند براى جلوگيرى از بسيارى از مفاسد و انحرافات و نكبت‏هاى اجتماعى و خانوادگى مى‏گردد.

زنا - كه زشت‏ترين آلودگى جنسى است - پيامدهاى بسيار شوم و ويرانگرى دارد و منشا از هم پاشيدگى خانواده‏ها، فتنه، خود كشى، اعتياد، بى رحمى و بسيارى از جنايت‏هاى بزرگ ديگر مى‏گردد؛ لذا قرآن حتى از نزديك شدن به اين گناه زشت نهى كرده و با صراحت و شدت مى‏فرمايد:

و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشه و ساء سبيلا(99)؛

نزديك زنا نشويد كه كار زشت و بد راهى است.

اين آيه نمى‏گويد زنا نكنيد، بلكه مى‏گويد حتى به اين عمل شرم آور و زشت نزديك نشويد.

اين تعبير بيانگر آن است كه آلودگى به زنا، غالبا از مقدماتى نشات مى‏گيرد كه انسان را به طور تدريجى به سوى آن سوق مى‏دهد، لذا بايد از آن مقدمات نيز به شدت دورى جست؛ مانند چشم چرانى، برهنگى، بدحجابى، تماشاى فيلم‏هاى وسوسه انگيز، مطالعه كتاب‏هاى بدآموز، شنيدن موسيقى و ترانه‏هاى اغواگر كه هر كدام ممكن است و موجب انحراف و آلودگى جنسى شده و انسان را به بى بند و بارى بكشاند.

گناه زنا از نظر اسلام به قدرى بزرگ است كه براى انجام دهنده آن حد شديدى مقرر نموده است، اگر زنا با زنان محرم، يا زنا كننده محصنه باشد (مرد زن دار يا زن شوهر دار زنا كنند) حكم آن اعدام يا سنگسار است و غير محصنه باشد، در بار اول بايد به حكم قاضى صد تازيانه به زنا كار زد، دربار دوم نيز بايد اين حد بر او جارى گردد، اما بار سوم يا چهارم، حكم او اعدام خواهد بود(100).

گاهى زنا كار بايد هم تازيانه بخورد و هم سنگسار شود! مانند پيرمرد و پيرزنى كه زناى محصنه كنند(101).

اين شدت مجازات دنيوى حاكى از بزرگى گناه زنا و پيامدهاى زشت و خانمان سوز آن است.

قرآن در آيات متعددى به شدت عمل در برابر آلودگان به زنا، تصريح مى‏كند؛ از جمله مى‏فرمايد:

الزانيه و الزانى فاجلد و اكل واحد منها ماه جلده و لا تاخذكم بهما رافه فى دين الله ان كنتم مومنون بالله و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفه من المومنين‏(102)؛

هر يك از زن و مرد زنا كار را صد تازيانه بزنيد، و نبايد رأفت (و محبت كاذب) نسبت به آندو، شما را از اجراى حكم الهى باز دارد، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد؛ و بايد گروهى از مومنان مجازات آنها را مشاهده كنند.

در اين آيه به سه موضوع اشاره شده كه هر كدام نشان دهنده موضع گيرى شديد اسلام در برابر گناه بزرگ زناست:

1. بايد صد تازيانه به افراد زنا كار از زن و مرد زده شود.

2. در اجراى اين حكم، هيچ گونه دلسوزى و مهربانى نسبت به آنها صورت نگيرد و قانون خدا به طور قاطع درباره آنان اجرا گردد.

3. جارى شدن اين حكم الهى در ملا عام باشد و جمعى در صحنه حاضر باشند و تازيانه خوردن آنان را ببينند، تا هم زناكاران كيفر الهى را بيشتر لمس كنند، و جهم تماشاگران عبرت بگيرند و از نزديك شدن به چنين گناه بزرگى بر حذر گردند.

راه‏هاى پيش‏گيرى از آلودگى جنسى‏

اكنون كه در آيه مورد بحث، مساله عفت و پرهيز از آلودگى و انحراف جنسى - بخصوص عمل زشت زنا - به عنوان يكى از ويژگى‏هاى خاص و ممتاز خداوند شمرده شده و در آيات متعدد ديگر - كه به ذكر دو آيه اكتفا شد - به شدت از آن نهى شده، بايد چه كنيم تا جامعه ما از اين آلودگى در امان بماند؟

پاسخ اين است كه براى پرهيز و جلوگيرى از اين گناه بزرگ، به طور كلى دو راه وجود دارد: 1. راه نظرى، 2. راه عملى.

در مورد راه اول، بايد به بزرگى آن گناه توجه داشت و درباره زشتى انحراف جنسى و آثار شوم آن فكر كرد.

در اين باره عقل و فكر با كمك تجربه به ما مى‏گويند كه انحراف جنسى و زنا به ويژه اگر رايج گردد - چنان كه در فرهنگ منحط غرب ديده مى‏شود و آمارهاى تكان دهنده شاهد آن است - موجب مفاسد و چالش‏هاى بسيار و تباهى‏هاى ويران‏گر خواهد شد، زيرا عمل منافى عفت از يك سو باعث اشاعه انواع بيمارى‏ها از جمله بيمارى بى‏درمان ايدز شده و از سوى ديگر، جوانان را از تشكيل خانواده و استقلال در زندگى دور نموده و به سوى هرج و مرج و سستى اراده مى‏كشاند.

آنان كه به شكل خانواده پرداخته‏اند بايد بدانند كه اين كار زشت موجب هرج و مرج در كانون گرم خانوادگى مى‏گردد و سرانجام به طلاق و از هم پاشيدگى خانواده منجر مى‏شود.

از سوى ديگر، شيرازه رابطه فرزندان و پدران از هم مى‏گسلد و باعث بروز فرزندان نامشروع مى‏شود.

در نتيجه، روابط اجتماعى - كه بر پايه روابط خانوادگى بيان گرديده - متزلزل شده و در سراشيبى سقوط قرار مى‏گيرد.

به علاوه، آلودگان به انحراف جنسى از عنصر محبت كه نقش تعيين كننده‏اى در مبارزه با جنايت‏ها و بزه‏كارى‏ها دارد محروم مى‏گردند، و همين آثار شوم باعث تبديل جامعه انسانى به يك جامعه حيوانى آميخته با خشونت در همه ابعاد مى‏شود.

يكى ديگر از آثار شوم رواج زنا اين است كه موجب ترك ازدواج و آثار مثبت و نيك آن، مانند آرامش روحى، اشباع غريزه جنسى از راه طبيعى و سالم، اشتراك در تشكيل خانواده، انس روحى، همكارى در شؤون زندگى، تربيت فرزندان ممتاز و... مى‏شود و بجاى آنها، پديده‏هاى شوم بى‏بند و بارى و پيامدهاى ويران‏گر آن را به ارمغان مى‏آورد.

انديشيدن در اين راستا، باعث كنترل شده و تا حد زيادى مانع انحراف جنسى، به ويژه عمل منافى عفت مى‏شود؛ چرا كه هيچ خردمندى دست به كارى نمى‏زند كه سبب اين بازتاب‏هاى ويران‏گر و مشكلات جسمى و روحى گردد.

اما راه دوم (راه عملى)؛ اين راه به ما مى‏گويد بايد عوامل و انگيزه‏هاى بى عفتى و انحراف جنسى را شناخت و راهكارهاى ترك آن را دانست و با برنامه‏ريزى عملى از آن دورى نمود.

در اين زمينه، بايد در وهله اول، كانون نيت را سالم و پاك نگه داشت تا تصميم‏گيرى نيز پاك و سالم گردد.

در حديثى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است كه حضرت عيسى (عليه السلام) ضمن گرفتارى به حواريون فرمود:

موسى (عليه السلام) به اصحاب خود مى‏فرمود زنا نكنيد، ولى من به شما مى‏گويم حتى فكر زنا نكنيد.

(سپس چنين مثال زد) اگر شخصى در اتاق نقاشى شده و زيبا آتشى روشن كند، دود آن، اتاق را آلوده و سياه خواهد كرد، گرچه آتش آن اتاق را نسوزاند و ويران نكند.

فكر زنا نيز همانند آن دودى است كه چهره معنوى انسان را تيره و تار مى‏سازد، اگر چه آن چهره را از بين نبرد(103).

به هر حال پس از مرحله پاك كردن فكر، بايد عواملى كه انسان را در پرتگاه سقوط در دره هولناك انحراف جنسى قرار مى‏دهد شناخت و آن را ترك كرد، مانند:

1. بى حجابى يا بد حجابى در انتظار مردم، چرا كه اين موضوع آتش شهوت جنسى را شعله‏ور مى‏سازد و باعث آلودگى جنسى مى‏شود.

2. كنترل چشم و پرهيز از نگاه‏هاى وسوسه‏انگيز.

3. پرهيز از تماشاى فيلم‏هاى اغوا كننده و منظره‏هاى شهوت آلود و دورى از اختلاط زن و مرد.

4. پرهيز از مطالعه مطبوعات بدآموز.

5. پرهيز از گناه به تصويرها و عكس‏هاى شهوت‏انگيز.

6. پرهيز از غذاهاى حرام و پرخورى.

7. دورى از همنشين بد.

8. تسريع در امور ازدواج كه نقش مهمى در اشباع غريزه جنسى و نجات از انحرافات جنسى دارد و...

موضع‏گيرى شديد پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در برابر عوامل بى عفتى‏

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) درباره عفت جامعه و حفظ ناموس، بسيار حساس و جدى بود و مكرر مى‏فرمود:

كان ابراهيم ابى غيورا، و اغير منه، و ارغم الله انف من لايغار(104)؛

پدرم ابراهيم خليل (عليه السلام) بسيار غيرتمند بود و من از او غيرتمندترم.

خداوند بينى بى غيرت را به خاك بمالد!

در اين باره نظر شما رابه دو ماجراى زير جلب مى‏كنيم:

1. حكم بن ابى العاص - پدر مروان و عموى عثمان - در عين آن كه از مهاجران مسلمان بود، حريم عفت را نگه نمى‏داشت و چشم ناپاكى داشت.

روزى از كنار در خانه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در مدينه به درون خانه آن حضرت نگاه كرد، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) از اين عمل زشت او آگاه شد و به قدرى ناراحت گرديد كه كمانى به دست گرفت تا او را هدف تير قرار دهد، اما او گريخت و مخفى‏شد(105).

طبق روايت ديگر، آن حضرت عصاى سر كجى كه نوك تيزى داشت برداشت و او را تعقيب كرد، او مثل روباه فرار كرد و از دست پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) گريخت.

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود: اگر او را مى‏گرفتيم چشمش را بيرون مى‏آوردم! سپس دستور داد حكم و فرزندش مروان را به طائف تبعيد نمايند.

آنها در عصر پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) و بعد از او در عصر خلافت عمر و ابوبكر، در تعبيد به سر مى‏بردند، اما در عصر خلافت عثمان با وساطت وى به مدينه بازگشتند.

يكى از اعتراضات شديد مسلمانان به عثمان اين بود كه چرا تبعيدشدگان پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) را آزاد كرده و به مدينه آورده است‏(106)!؟

2. امام صادق (عليه السلام) فرمود: به پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) خبر رسيد كه دو نفر به نام هيت و ماتع در مدينه سبكسرى و هرزگى مى‏كنند و با ذكر اوصاف و زيبايى‏هاى زنان و خنداندن مردم، باعث آسيب به حريم عفت جامعه مى‏شوند، پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) آنان را احضار كرد و پس از سرزنش، آنها را از مدينه به العرايا (چند فرسخى مدينه) تبعيد نمود.

آنها فقط مى‏توانستند روز مى‏توانستند روز جمعه براى خريد غذا و لوازم زندگى به مدينه بيايند و سپس به تبعيدگاه خود باز گردند(107).

 پرهيز از گواهى دروغ و مجالس گناه‏

قرآن در مورد نهمين ويژگى بندگان خدا چنين مى‏فرمايد:

والذين لا يشهدون الزور؛

آنها از گواهى به باطل (و شركت در مجالس باطل) دورى مى‏كنند.

اين ويژگى از صفات برجسته بندگان ممتاز خداوند است كه باعث رعايت حقوق ديگران، و آلوده نشدن به هرگونه بيهوده گرايى و امور باطل و پوچ مى‏گردد، و نيز نقش بسزايى در واقع گرايى و استفاده مفيد از وقت و به سازى خواهد داشت.

واژه زور در اصل به معناى انحراف از حق است و اين معناى داراى مصاديق متعددى، مانند باطل، دروغ موسيقى حرام، ظلم و تعدى مى‏باشد، اما بر اساس روايات، اين واژه بيشترى در مورد دروغ، تهمت و مجالس بيهوده و غنا و باطل استعمال شده است.

در معناى شهادت زور مفسران دو معنا ذكر كرده‏اند كه هيچ مانعى ندارد كه منظور از آيه فوق، هر دو معنا باشد:

1. آنان گواهى به دروغ نمى‏دهند، امضاى ناحق نمى‏كنند، امور باطل را تاييد نمى‏نمايند.

2. آنها در مجالس عياشى و ساز و آواز باطل شركت نمى‏كنند و با حضور خود، مجالس اين چنين و پديد آوردگان آن رإ؛""ّّ تأييد نمى‏نمايند.

بنابراين، اين آيه بيان گر پرهيز از دو آفت بزرگ و ويران گر حقوقى و اجتماعى است كه اگر وارد جامعه شود، بزرگ‏ترين ضربه را بر امنيت، روابط حسنه و عدالت مى‏زند، و انسان‏ها را به راه‏هاى خطرناك انحرافى مى‏كشاند.

بنابراين لازم است به شرح هر يك از معنا بپردازيم تا زشتى اين دو گناه و آفت بزرگ روشن‏تر گردد.

1. پرهيز از گواهى دروغ‏

گواهى دروغ يا امضاى ناحق، همان تهمت است كه از گناهان كبيره و حق الناس بوده و در زبان آيات و روايات به عنوان بهتان مطرح است كه گناه مضاعف مى‏باشد، زيرا هم دروغ است و هم با گواهى به آن حقى را باطل و باطلى را حق جلوه مى‏دهد و سبب پايمال شدن حقوق ديگران مى‏شود.

آفت گواهى دروغ به قدرى زشت و مفسده‏انگيز است كه قرآن آن را در كنار بت پرستى قرار داده و به شدت از آن نهى فرموده است، آن جا كه مى‏فرمايد:

فاجتنبوا الرجس من الاوثال و اجتنبوا قول الزور(108)؛

از پليدى‏هاى بت‏ها اجتناب كنيد و از سخن باطل بپرهيزيد.

بزرگى گناه بهتان و تهمت - كه همان گواهى به دروغ است - آن چنان در نابودى ايمان اثر دارد كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:

اذا اتهم المومن اخاه، انماث الايمان فى قلبه، كما ينماث الملح فى الماء (109)؛

كسى كه به برادر دينى اش تهمت بزند، ايمان در قلب او چنان ذوب مى‏شود كه نمك در ميان آب ذوب مى‏گردد:

و از رسول اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) نقل شده است كه فرمود:

من شهد شهاده زور على رجل مسلم او ذمى اومن كان من الناس غلق بلسانه يوم القيامه و هو مع المنافقين فى الدرك الاسفل من النار(110)؛

كسى كه گواهى دروغ بر مسلمان يا كافر ذمى و يا هر انسان ديگرى بدهد، در روز قيامت به زبانش بسته مى‏شود و او همراه منافقان در پايين‏ترين دركه‏هاى دوزخ مى‏باشد.

روزى پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) جان كندن سخت كافران را به هنگام مرگ، براى حضرت على (عليه السلام) بيان مى‏كرد و مى‏فرمود:

عزرائيل سيخى آتشين نزد كافران بياورد، و به وسيله آن روح كافران را از كالبدش خارج سازد و در اين هنگام جهنم صيحه مى‏كشد.

حضرت على (عليه السلام) پرسيد: آيا از امت تو كسى هست كه اين گونه به سختى قبض روح گردد؟

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در پاسخ فرمود:

نعم، حاكم جائره، و آكل مال اليتيم ظلما و شاهد زور(111)؛

آرى (سه كس اين گونه قبض روح مى‏شوند) حاكم ستمگر، و خورنده مال يتيم از روى ظلم، و كسى كه گواهى دروغ بدهد.

براى تكميل اين بحث نظر شما را به ماجراى آموزنده زير جلب مى‏كنيم:

امام صادق (عليه السلام) دوستى كه از او جدا نمى‏شد، او روزى به يكى از غلامان حضرت كه از اهالى هند بود گفت: اى زنازاده كجا بودى؟

امام صادق (عليه السلام) از اين بد زبانى او به قدرى ناراحت شد كه دستش را محكم بر پيشانى‏اش زد و فرمود: سبحان الله! آيا نسبت به زنا به مادرش دادى؟ من فكر مى‏كردم و تقوا دارى، اكنون دانستم كه بى تقوا هستى.

او عرض كرد: قربانت گردم، مادر اين غلام اهل سند (از ايالت‏هاى هند) است.

او مشرك بود و در حال شرك اين غلام را به دنيا آورده، بنابراين، غلام زنازاده است.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: آيا نمى‏دانى كه هر ملتى نزد خود قانون ازدواج دارد!؟ از من دور شو كه ديگر تو را نبينم.

آن شخص بد زبان رفت و امام تا آخر عمر، ديگر او را نپذيرفت‏(112).

2. پرهيز از شركت در مجالس باطل‏

يكى از مصداق‏هاى گواهى زور كه ترك آن در آيه مورد بحث از صفات ويژه بندگان ممتاز خدا معرفى شده، شركت در مجالس بيهوده و باطل و حضور در آن مجالس است؛ زيرا اين حضور، نوعى تاييد باطل و رونق دادن به مجالس لهو و لعب است.

هم چنين همنشينى با افراد ناصالح كه معمولا گناه خواهد شد، مگر اين كه فريضه نهى از منكر اقتضا كند كه انسان در آن مجالس شركت نمود و باعث تغيير آن مجالس گردد.

در قرآن مجيد، با تعبيرات گوناگون از شركت در مجالس لهو نهى شده است، از جمله مى‏خوانيم:

و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذاسمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوامعهم حتى يخوضوا فى حديث غيره‏(113)...؛

و خداوند در قرآن اين فرمان را به شما داده است كه هرگاه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزار مى‏كنند و در كنار آنها ننشينيد، تا به سخن ديگرى بپردازيد، وگرنه شما هم مثل آنها خواهيد بود، خداوند همه منافقان و كافران را در دوزخ جمع مى‏كند.

امام كاظم (عليه السلام) فرمود:

من كان يوم الله و اليوم الاخر فلا يجلس فى مجلس يسب فيه امام، او يغتاب فيه مسلم‏(114)؛

كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد در مجلسى كه در آن به امام حق ناسزا گفته شود و يا مسلمانى در آن غيبت گردد، نمى‏نشيند.

سپس امام كاظم (عليه السلام) آيه 68 سوره انعام را به عنوان شاهد گفتارش تلاوت فرمود.

در تاريخ مى‏خوانيم: منصور دوانيقى (دومين طاغوت عباسى) به مناسب ختنه سوران يكى از فرزندانش، مجلس شاهانه با شكوهى تشكيل داد و امام صادق (عليه السلام) را نيز به آن دعوت كرد و به گونه‏اى كه آن حضرت ناگزير در آن مجلس شركت نمود.

هنگامى كه سفره نهادند.

امام بى درنگ برخاست و با خشم و اظهار ناراحتى فرمود:

معلون من جلس على مائده يشرب عليها الخمر(115)؛

كسى كه در كنار سفره‏اى بنشيند كه در آن شراب نوشيده مى‏شود، مشمول لعنت خداست.

نتيجه و جمع بندى‏

يك فرد مسلمان، از نظر قرآن و پيامبر و امامان (عليهم السلام) مسؤول است كه در تاييد حق و دفع از آن بكوشد و جامعه را به سوى خدا و مظاهر دين سوق دهد، چنين وظيفه‏اى مى‏كند كه هرگز شاهد زور نباشد؛ يعنى نه گواهى به دروغ بدهد و نه سبب تاييد و تشويق گناه شود، چنان كه در قرآن مى‏فرمايد:

و تعاونوا على! لبر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان‏(116)؛

در راه نيكى و پرهيزكارى با هم همكارى كنيد و براى گناه و تعدى همكارى نكنيد.

بايد توجه داشت كه يكى از مصداق‏هاى بارز زور، شركت در مجلسى است كه در آن ساز و آواز و غنا باشد، چنان كه در بعضى از جشن‏ها به خصوص جشن‏هاى عروسى مرسوم است: قطعا حضور در اين گونه مجالسش حرام و موجب تاييد فسق فجور و تشويق كارهاى حرام است.

در حديثى مى‏خوانيم: عبدالا على از امام باقر (عليه السلام) پرسيد: منظور از آيه كه مى‏فرمايد: و اجتنبوا قول الزور(117)؛ از سخن زور اجتناب كنيد چيست؟ فرمود: الغناء؛ منظور غنا (موسيقى حرام) است‏(118).

نيز طبق روايات متعددى كه از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) نقل شده، منظور از واژه زور در آيه مورد بحث لا يشهدون الزور غناست و در ذيل اين آيه فرمودند: يعنى بندگان ممتاز خدا از شركت در مجالس فاسثان و حضور در مجالس باطل و بيهوده، پرهيز مى‏كنند(119).

كرامت و بزرگوارى و مبارزه با بيهوده گرايى‏

قرآن در بيان دهمين ويژگى بندگان بر جسته خدا مى‏فرمايد:

واذا مروا باللغو مروا كراما؛

(از ويژگى‏هاى بندگان خاص خدا اين است كه) هرگاه با امور لغو و بيهوده روبه رو شوند با بى اعتنايى و بزرگوارانه از كنار آن مى‏گذرند.

اين ويژگى، بيان گر آن است كه بندگنان ممتاز خدا، نه تنها با هرگونه باطل و بيهودگى مبارزه مى‏كنند و براى از بين بردن آن تلاش مى‏نمايند، بلكه با مبارزه سلبى با باطل و بيهودگى، - كه يكى از مراحل مبارزه است - بى اعتنايى و ناخشنودى خود را ابراز مى‏دارند و به هيچ وجه و تحت هيچ عنوان - مانند تسامح و تساهل - حاضر نيستند در برابر باطل، سرخم كنند و آن را تاييد نمايند.

آنها داراى هدف معقول هستند، همه حركت‏ها و فعاليت‏ها و گفتارشان، منطقى و حساب شده است و هرگونه بيهودگى در فضاى فكر و عمل آنها نفوذ ندارد و به طور كلى، اين كار يكى از مراحل نهى از منكر است.

وظيفه مهم نهى از منكر، اقتضاى مبارزه شديد دارد، ولى راهى براى مبارزه نمانده است نوبت به مبارزه سلبى كه نوعى قهر و اعتصاب است مى‏رسد.

اين ويژگى حاكى است كه بندگان ممتاز خدا نه تنها هيچ گونه روى خوش به باطل و محيطهاى فاسد نشان نمى‏دهند، بلكه به طور جدى و با موضع‏گيرى قاطع در برابر آن مى‏ايستند.

واژه لغو در اصل به معناى بيهودگى، پوچى و سختى است كه از روى بى فكرى و هرزگى گفته شود، و نيز به معناى عو عو سگ و شكستن سوگند، و سوگند بى جهت و دروغين نيز مى‏آيد(120).

بنابراين لغو به معناى هرگونه بيهودگى و اعمال پوچ و سرگرمى‏هاى زيان بخش يا بى هدف است كه باعث تباهى وقت انسان و به هرز رفتن و انرژى‏هاى مثبت و بر باد رفتن عمر و عزيز انسان مى‏شود و لذا هرگونه عاملى كه موجب اتلاف و به هدر رفتن فرصت‏ها شود، شامل مى‏گردد.

اعراض از لغو از نظر قرآن و حديث‏

در قرآن علاوه بر آيه مورد بحث، در دو مورد ديگر سخن از اعراض و دورى از لغو و دورى از لغو به ميان آمده و چنين اعراضى را از ويژگى‏ها و خصال مومنان و حق طلبان دانسته است:

والذين هم عن اللغو معرضون‏(121)؛

مومنان از كارهاى بيهوده، روى گردان هستند.

و در وصف حق طلبان مى‏فرمايد:

و اذا سمعوا لغوا اعرضوا عنه‏(122)؛

آنها وقتى سخن لغو و بيهوده‏اى بشوند، از آن روى بر مى‏گردانند.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

اعظم الناس قدرا نت ترك ما لا يعنيه‏(123)؛

ارزشمند ترين انسان‏ها كسى است كه كارهاى بيهوده را ترك كند.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

اياك و الدخول فى ما لا يعنيك فتضل‏(124)؛

از ورود به كارهاى بى هدف و بيهوده دورى كن كه ورود در آن كارها موجب ذلت و خوارى تو گردد.

اميرمومنان على (عليه السلام) فرمود:

من اشتغل بالفضول، فاته من مهمه المعمول‏(125)؛

كسى كه خود رابه كارهاى زائد و غير مهم مشغول سازد، كارهاى مهم مورد توجه را از دست خواهد داد.

از دعاهاى امام سجاد (عليه السلام) است كه عرضه مى‏دارد:

وعمرنى ما كان عمرى بذله فى طاعتك؛ فاذا كان عمرى مرتعا للشيطان فاقبضنى اليك‏(126)؛

خدايا! تا هنگامى كه عمرم در راه انجام فرمان تو به كار رود، به من عمرده، و هرگاه چراگاه شيطان گردد، مرا بميران.

در روايت آمده است: در عصر امام سجاد (عليه السلام) در مدينه دلقكى بود كه با كارهاى بيهوده، مردم را مى‏خندانيد و گاه اظهار مى‏كرد كه اين مرد (اشاره به امام سجاد (عليه السلام)) مرا خسته كرده است، و هر چه سعى كردم نتوانستم او را بخندانم.

روزى همين دلقك از پشت سر امام سجاد (عليه السلام) حركت كرد و عباى آن حضرت را از دوش مباركش گرفت، امام (عليه السلام) به او اعتنا نكرد.

همراهان امام به دنبال او دويدند و عبا را از دستش گرفتند و به محضر امام آوردند.

امام سجاد (عليه السلام) پرسيد: اين شخص كيست؟

عرض كردند: دلقكى از اهالى مدينه است كه مردم را به اين گونه كارها مى‏خنداند.

امام سجاد (عليه السلام) فرمود: به او بگوييد:

ان لله يوما يخسر فيه المبطلون‏(127)؛

خداوند را روزى است (قيامت) كه بيهوده كاران در آن روز زيان مى‏بينند.

وقت‏شناسى و ارزش آن‏

بيهوده گراى و رويكرد به زندگى تو خالى و هيچ و پوچ، آفت و بلاى خانمان سوز و ويرانگردى است كه همچون موريانه تار و پود شخصيت انسان و ارزش‏هاى والاى انسانى را از بين مى‏برد، و نه تنها او را از رشد و تعالى باز مى‏دارد و بى هويت مى‏كند، بلكه موجب عقب گردد و سقوط و هلاكت انسان مى‏شود.

يكى از بارزترين آثار اين آفت، اتلاف وقت طلايى و سرمايه اصلى زندگى است، در نتيجه، نبرد با پديده شوم بيهوده گرايى و پرهيز از هرگونه لغو و امور باطل، باعث نگهدارى وقت و بهترين نتيجه‏گيرى از اين سرمايه گران سنگ خواهد شد.

با توجه به اين كلام كه اسلام و عقل و خرد، براى وقت ارج و ارزش بسيار قائلند و استفاده شايسته و صحيح از آن باعث پيشرفت‏هاى مختلف در ابعاد گوناگون خواهد شد، اسلام به شناخت و تاكيد فراوان نمود، و آن را از نعمت‏هاى بزرگ خدا شمرده است كه در روز قيامت از آن بازخواست مى‏شود.

چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

انسان در قيامت قدم از قدم بر نمى‏دارد مگر اين كه از او درباره چهار چيز سوال مى‏شود: از عمرش كه در چه راهى به پايان رسانده؛ از جسدش (يا جوانى اش) كه در چه موردى تباه ساخته؛ از اموالش كه از كجا به دست آورده و در كجا به مصرف رسانده؛ و از حب ما و خاندان ما(128).

طبق اين روايات، نخستين سوال و بازخواست خدا در قيامت از عمر، يعنى از اوقات زندگى انسان كه در چه راهى آن را از دست داده و با چه چيزى عوض كرده است؟ آيا در راه بيهودگى و باطل صرف كرده و يا در راه علم و رشد و تقوا و كارهاى مثبت؟ وقت؛ همان ساعات عمر انسان است كه به تعبير دانشمند معروف فخر رازى همانند يخ است كه آب مى‏شود و به پايان مى‏رسد(129).

بايد از يخ استفاده بهينه كرد و آن، آب‏ها و نوشابه‏هاى گوارا را خنك نمود و تشنگان را سيراب كرد و از تباه شدن غذاها جلوگيرى نمود.

ولى اگر يخ را در هواى داغ تابستان در زمين شوره زار بگذاريم، آب شده و يا ممكن است با آن مشروبات الكلى را كه مايه تخريب عقل و انديشه است و پيامدهاى شومى دارد، خنك نمود.

بايد با نظم و برنامه ريزى و پرهيز جدى از بيهودگى و امور پوچ و بى ارزش، از همه لحظه‏ها، ثانيه‏ها و دقيقه‏ها اكثر استفاده را نمود، چنان كه اميرمومنان على (عليه السلام) فرمود:

مؤمن ساعات شبانه روزى خود را بر سه بخش تقسيم مى‏كند: يك بخش آن را در راه اصلاح معاش زندگى به مصرف مى‏رساند؛ بخش دوم را به استراحت و بهره‏گيرى از لذت‏هاى حلال و اندوختن انرژى مصرف مى‏نمايد؛ و بخش ديگر را صرف مناجات پروردگار و اصلاح بين خود و خدا (خودسازى و به سازى در ابعاد مختلف) مى‏كند(130).

در اهيمت و ارزش وقت همين بس كه بعضى از مفسران در تفسير آيه والعصر گفته‏اند: منظور از عصر در اين جا - كه خداوند به آن سوگند ياد نمود - وقت است.

آرى، سوگند به وقت! چرا كه اگر انسان از آن حسن استفاده نمايد، سرمايه بى نظيرى است و استفاده شايسته از آن بستگى به دورى از بيهودگى و امور لغو و منفى دارد.

اگر ما به جاى كارهاى لغو و امور منفى، استفاده مطلوب و صحيح از وقت كنيم، وقت عزيز خود را تلف ننموده‏ايم، وگرنه نتيجه آن در پايان عمر و قيامت جز حسرت و اندوه جانكاه نيست، چنان كه در قرآن مى‏فرمايد:

واتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم من قبل ان ياتيكم العذاب بغته و انتم لاتشعرون. ان تقول نفس يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الساخرين‏(131)؛

و از بهترين دستورهايى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب ناگهانى به سوى شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد.

اين دستورها براى آن است كه مبادا كسى روز قيامت بگويد افسوس بر من از كوتاهى هايى كه در اطاعت فرمان خدا كردم و از مسخره كنندگان (آيات خدا) بودم.

شايان ذكر است كه در قرآن دو واژه لهو و لعب به طور مكرر آمده، و در پرهيز از آنها هشدار داده شده است.

لهو لعب كه به معناى عياشى و بازهاى غافل كننده و منفى است، از عوامل زمينه ساز كارهاى لغو و بيهوده است و ما از اين دستور قرآن در پرهيز از لهو لعب نيز مى‏توانيم استفاده كنيم كه پرهيز از آنها عامل مهم براى غنيمت شمردن وقت‏ها و فرصت‏ها و بهره‏گيرى بهينه از آنهاست.

لذا مى‏بينيم خسارتى كه از ناحيه بيهوده گرايى - كه مساله اعتياد يكى از مصاديق آن است - به بشر رسيده، خطرناك‏ترين و بالاترين خسارت هاست.

نتيجه درخشان وقت‏شناسى و پرهيز از لغو

انسان وقت شناس علاوه بر اين كه مى‏تواند عالى‏ترين گام‏ها را براى سعادت آخرت خود بردارد و به درجات عالى معنوى دست يابد در همين دنيا نيز مى‏تواند در عرصه‏هاى علم و عمل، له كمال برسد و داراى شخصيت جهانى شده و خدمات ارزنده‏اى را به بشر عرضه كند.

اگر اديسون، برق را كشف كرد و موجب اكتشافات و اختراعات مفيد بسيار گشت و اگر بوعلى سينا علم طب و فلسفه را گسترش داد و تعميق بخشيد و اگر انيشتن به فيزيك رونق بخشيد و به تجزيه و تحليل و گستردگى آن افزود و بسيارى از افراد ديگر كه باعث شكوفايى استعدادها و توسعه علوم در ابعاد گوناگون شدند. همه و همه مرهون استفاده صحيح از وقت بود، چرا كه اگر آنها وقت عزيزشان را در امور لغو و بيهوده مى‏گذارندند، نتيجه‏اش جز هلاكت خود و جامعه بشرى نبود و ما در دايره محيط زندگى خود، علماى بزرگى ديده و مى‏بينيم كه به دليل استفاده از وقت و پرهيز از لغو به عالى‏ترين درجات رسيدند و مايه بركت و خدمات شايان علمى و عملى براى جامعه گشتند. در اين زمينه نظر شما را به دو نمونه زير - به طور اختصار - جلب مى‏كنيم:

1. آيه الله العظمى شيخ محمد حسن نجفى (قدس سره) معروف به صاحب جواهر (متوفاى 1266 ه. ق) كتاب مستدل فقهى جواهر الكلام را كه بالغ بر چهل جلد است و شامل همه ابواب فقه مى‏باشد. به يادگار گذاشت. اين فقيه بزرگ از تمام وقت خود به طور كامل و شايسته بهره گرفت و رسول خدا در پرتو آن شاگردان برجسته‏اى تربيت نمود و كتاب ارزشمند جواهر الكلام را كه از نظر كمى و كيفى در فقه استدلالى شيعه، بى نظير است تاليف كرد، كتابى كه به حق دائره المعارف فقه شيعه است، چنان كه بحارالانوار علامه مجلسى دائره المعارف در حديث و يك كتابخانه كوچك در معارف خاندان رسالت (عليه السلام) است.

مرحوم صاحب جواهر در حدود سال 1192 هجرى قمرى چشم به جهان گشود. در 25 سالگى در سال 1217 هجرى قمرى به پايان رسانيد؛ يعنى اين كتاب را در طول چهل سال بدون وقفه نوشت و به اين توفيق بزرگ دست يافت. سرانجام در سال 1266 در 74 سالگى به لقاء الله شتافت.

او علاوه بر اين كتاب، كتاب‏هاى ديگرى مانند: نجاه العباد و هدايه الناسكين و كتابى در علم اصول تاليف كرد. به گفته بعضى از بزرگان، اگر تاريخ نويس عصر صاحب جواهر تصميم مى‏گرفت تا حوادث عجيب آن دوران را بنويسد، حادثه‏اى عجيب‏تر و شگفت آميزتر از تاليف كتاب جواهر الكلام را نمى‏يافت‏(132).

جالب اين كه يكى از پسران بسيار شايسته‏اش به نام حميد در زمان حيات او از دنيا رفت، با توجه به اين كه شيخ علاقه‏مند او بود و در تامين معاش و سامان دادن زندگى نياز بسيارى به او داشت، نزد جنازه او آمد، پس از تلاوت چند آيه قرآن، تا جنازه آماده دفن گردد، همان جا بقچه خود را گشود و قلم و كاغذ را در آورد و كار نگارش كتاب جواهر الكلام را ادامه داد. او اين گونه براى وقت خود ارزش قائل بود و از آن بهره مى‏گرفت تا اين كه چنان كتاب گران سنگ در عرصه فقه و فقاهت را تقديم كرد.

حضرت امام خمينى در يكى از بياناتش به اين مطلب اشاره نموده است.

2. فيلسوف بزرگ ملا هادى سبزوارى از فلاسفه و حكماى بزرگ قرن 13 هجرى قمرى و از افتخارات ايران و اسلام است. او در دوران جوانى كه در حوزه علميه اصفهان به تحصيل اشتغال داشت، به قدرى به وقت اهميت مى‏داد كه نامه هايى كه از وطنش مى‏رسيد باز نمى‏كرد و نمى‏خواند تا مبادا خبر ناگوارى در آنها باشد و موجب حواس پرتى او گردد و در نتيجه به تحصيلش صدمه برسد. در پايان تحصيل هنگامى كه مى‏خواست به وطن باز گردد، نامه‏ها را مى‏گشود و مى‏خواند، در يكى از آن نامه‏ها خبر فوت يكى از آشنايان نزديكش ذكر شده بود. علامه سبزوارى گفت: خدا را شكر كه در وقت رسيدن نامه، از اين خبر ناگوار با خبر نشدم كه باعث آسيب به تحصيلم مى‏شد(133) .

بهره بردارى صحيح از قرآن‏

قرآن كريم يازدهمين ويژگى بندگان برجسته خداى رحمان را اين گونه بيان مى‏فرمايد:

والذين اذا ذكروا بايات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا؛

و آنان كسانى‏اند كه هرگاه آيات پروردگارشان (آيات قرآن) به آنان گوشزد شود، كر و كور روى آن نمى‏افتند.

اين ويژگى، از مهم‏ترين ويژگى‏ها و عميق‏ترين شاخصه‏هاى بندگان ممتاز خداست كه رابطه نظرى و عملى خود را با قرآن (بزرگ‏ترين كتاب آسمانى و يگانه معجزه جاويدان پيامبر اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) به طور عميق و استوار بر قرار سازند، آن گونه كه روح پر طراوت قرآن در زندگيشان آشكار گردد. چنان كه امام باقر (عليه السلام) فرمود:

1. كسى كه قرآن را تلاوت مى‏كند، ولى آن را وسيله كسب امور مادى و دوشيدن شاهان (صله گرفتن از آنها) قرار داده، و با آن به مردم فخر و بزرگى بفروشد و خودنمايى كند.

2. كسى كه هدفش از قرائت قرآن، حفظ حروف (و تجويد) آن است، اما حدود و قوانين آن را تباه مى‏سازد. خداوند افراد اين گروه را زياد نكند.

3. كسى كه قرآن را تلاوت مى‏كند و دواى آن را بر روى درد قلبش مى‏نهد (و وسيله درمان بيمارى‏هاى معنوى قرار مى‏دهد) با آن شب زنده دارى كند، و روزش را به تشنگى (روزه) به سر آورد.... .

فوالله لهولاء فى قراء القرآن اعز من الكبريت الاحمر(134)؛

سوگند به خدا! اين گروه در ميان قاريان قرآن از كبريت احمر كمياب‏تر هستند.

ما وقتى به آيات قرآن درباره قرآن مراجعه مى‏كنيم، در مجموع - جز در موارد نادر - نتيجه مى‏گيريم دو مسووليت بزرگ در قبال آن داريم:

1. شناخت محتواى قرآن، 2. عمل به مفاهيم قرآن.

در قرآن مجيد، واژه قرآن 65 بار آمده و تحت عنوان كتاب، ده‏ها بار ذكر شده است و با توجه به آياتى كه در آن از قرآن سخن به ميان آمده، غالبا مراد شناخت قرآن و دريافت محتواى سازنده آن، سپس عمل به دستورهاى قرآن است. چنان كه در آيه مورد بحث (73 فرقان) با تعبير هشدار دهنده به اين مطلب تصريح شده است كه نبايد رابطه شما با قرآن كور كورانه باشد، بلكه بايد با چشمى بينا و گوشى شنوا به آن توجه كرد و به خوبى شناخت و مزرعه روح و روان را با آب زلال قرآن آبيارى نمود. چنان كه در روايت آمده است كه، ابوبصير يكى از شاگردان امام صادق (عليه السلام)، از آن حضرت در باره اين آيه توضيح خواست، امام صادق (عليه السلام) فرمود:

مستبصرين ليسوا بشكاك‏(135)؛

از روى بصيرت و شناخت به قرآن روى كنند و در آن هيچ گونه شك و ترديد نداشته باشند.

بنابراين، قرآن را از جهت نظرى بايد شناخت و به مطالب آن يقين پيدا كرد و اين از ويژگى‏هاى بندگان ممتاز خداست.

در آيات ديگر قرآن نيز در زمينه دو مسووليت ياد شده سن به ميان آمده است كه براى روشن شدن بيشتر به چند آيه اشاره مى‏كنيم.

افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها(136)؛

آيا آنها در قرآن تدبر نمى‏كنند، يا بر دل هايشان قفل نهاده شده است؟

اين آيه ما را با تاكيد به تدبر و تعقل و شناخت دستورها و مفاهيم قرآن دعوت مى‏نمايد.

ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مذكر(137)؛

ما قرآن را براى تذكر، آسان ساختيم، آيا كسى هست كه متذكر شود؟

اين آيه حاكى است كه خداوند قرآن را آسان و روان براى عموم نازل كرده است، تا همه آن را بشناسند و هدف از شناخت آن تذكر و تنبه و آموختن و عمل است.

قرآن كريم درباره مسووليت دوم (عمل به قرآن) نيز مى‏فرمايد:

انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتو كلون‏(138)؛

مومنان تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دل هايشان ترسان مى‏گردد، و هنگامى كه آيات او بر آنان خوانده مى‏شود، ايمانشان فزونتر مى‏گردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.

آرى، قلب مومنان در برابر قرآن، اين گونه خاشع و ترسان است. به گونه‏اى كه شنيدن آيات قرآن باعث افزايش ايمان قلبى و رابطه استوار و تنگاتنگ مومن با خدا مى‏گردد.

نيز مى‏فرمايد:

يا ايها الناس قد جائتكم موعظه من ربكم و شفاء لما فى الصدور و هدى و رحمه للمومنين‏(139)؛

اى مردم! كتابى از سوى صاحب شما (خدا) براى (نجات) شما آمد كه مايه پند و شفاى دل‏هاى شما، و هدايت و رحمت براى مومنان است.

و مى‏فرمايد:

كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور(140)؛

قرآن كتابى است كه آن را به سوى تو (اى پيامبر) فرستاديم، تا به وسيله آن مردم را از تاريكى‏ها (ى شرك و جهل) به سوى نور (ايمان و عدل و آگاهى) در آورد.



تدبير در قرآن و عمل به آن در كلام على (عليه السلام)

در نهج البلاغه مطالب بسيارى پيرامون شناخت قرآن و اجراى دستورهاى آن آمده و به آن تاكيد شده است. به عنوان نمونه در فرازى از خطبه 110 مى‏فرمايد:

و تعلموا القرآن؛ فانه احسن الحديث، و تفقهوا فيه فانه ربيع القلوب، واستشفوا بنوره؛ فانه شفاء الصدور .

قرآن را ياد بگيريد كه بهترين گفته‏ها است، و در آن بينديشيد كه بهار دل هاست، و از نورش شفا جوييد كه شفاى قلب‏هاست.

و حضرت در خطبه 193 چنين مى‏فرمايد:

تالين لاجزاء القرآن يرتلونها ترتيلا، يحزنون به انفسهم و يستشيرون به دواء دائهم، فاذا مروا بايه تشويق ركنوا اليها طمعا، و تطلعت نفوسهم اليها شوقا، و ظنوا انها نصب اعينهم، و اذا مروا بايه فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم، و ظنوا ان زفير جهنم و شهيقها فى اصول آذانهم؛

پرهيزكاران كسانى هستند كه قرآن را شمرده و با تدبر قرائت مى‏كنند، با آن جان خود را محزون مى‏سازند و داروى درد خود را از آن مى‏گيرند. هرگاه به آيه‏اى برسند كه در آن تشويق باشد، با علاقه فراوان به آن روى مى‏آورند و روح و جانشان با شوق بسيار در آن خيره شود و آن را همواره نصب العين خود مى‏سازند و هرگاه به آيه‏اى برخورد كنند كه در آن بيم باشد، گوش‏هاى دل خويش را براى شنيدن آن باز مى‏كنند و صداى ناله و به هم خوردن زبانه‏هاى آتش دوزخ با آن وضع ترس آورش در درون گوششان طنين انداز است.

اين عبارت با بيان بسيار روشن، ما را به دو امر (شناخت قرآن و عمل به دستورهاى آن) دعوت مى‏كند و بيان مى‏دارد كه آيات قرآن بايد همواره در قلوب مومنان اثر بگذارد و باعث تحول فكرى و عملى و رشد و ارتقاى آنان گردد. در غير اين صورت، قرائت آن براى ما بى اثر و خاصيت خواهد بود، بلكه گاهى موجب خسران ماست، چنان كه در قرآن مى‏فرمايد:

و لا يزيد الظالمين الا خسارا(141)؛

و ستمگران را جز خسران و زبان نمى‏افزايد.

به قول شاعر:

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست           در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

چند نمونه استفاده صحيح از قرآن‏

از آن هنگام كه قرآن نازل شده تا كنون، نمونه‏هاى فراوانى وجود دارد كه افرادى تحت تاثير عميق قرآن قرار گرفته و با بهره‏بردارى صحيح و آگاهانه و آميخته با عمل از آن، تحول فكرى و عملى و تولد جديد پيدا كردند و در پرتو نور قرآن، همه ظلمت‏ها و تاريكى‏ها را از صفحه روح و جانشان زدودند، كه به تعدادى از آنها اشاره مى‏كنيم:

1. ابوذر غفارى مى‏گويد: شبى رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) براى عبادت برخاست و همه آن شب را با ذكر اين آيه و تامل در آن گذراند:

ان تعذبهم فانهم عبادك، و ان تغفر لهم فانك انت العزيز الحكيم‏(142)؛

اگر اينها را عذاب كنى، اينها بندگان تو هستند، و اگر آنها را بيامرزى پس تو توانا و حكيم هستى. (نه كيفر تو نشانه بى حكمتى است، و نه بخشش تو نشانه ضعف است‏(143)).

2. ام عقيل يكى از زنان باديه نشين و مسلمان بود، رابطه بسيار خوبى با قرآن داشت، روزى مشغول آشپزى و كارهاى خانه بود كه به او خبر دادند: يكى از پسرهايت در بيرون بر اثر رميدن شتر و برخورد با او كشته شده است.

آن در آن روز دو مهمان داشت، براى آن كه آنها ناراحت نشوند، چيزى به آنان نگفت و از ايشان پذيرايى نمود و غذايشان داد.

آنان پس از خوردن غذا، با خبر شدن و از روحيه عالى ام عقيل تعجب كردند.

وقتى كه مهمانان رفتند، تعدادى براى تسليت نزد او آمدند، ام عقيل به آنها گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه با آيات قرآن به من تسليت بگويد، و خاطرم را آرام كند؟ يكى از حاضران اين دو آيه را خواند:

و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالو انا لله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه‏(144)...

بر صبر كنندگان مژده بده، آنان كه وقتى دچار مصيبت مى‏شوند، گويند ما از آن خداييم، و بسوى او باز مى‏گرديم، اين‏ها مشمول درودها و رحمت پروردگارشان هستند و از هدايت يافتگان مى‏باشند.

ام عقيل با شنيدن اين آيه آن چنان تحت تاثير قرار گرفت كه آرامش پيدا كرد و اضطراب و پريشانى‏اش بر طرف گرديد، بى درنگ برخاست و وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند، پس از نماز دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد، و با خشوع و تسليم خاص عرض كرد: خدايا! فرمانت به ما رسيد، آن را دريافت كردم، اينك صبر مى‏كنم، تو نيز پاداشى را كه به صابران وعده دادى، به من عطا فرما(145) .

آرى، اين است انس و عمل به قرآن كه موجب تحول فكرى و تغيير روحيه شده و انسان را در برابر حوادث ناگوار، صبور و مقام مى‏كند.

3. فضيل بن عياض در قرن دوم هجرى قمرى مى‏زيست و از سردسته‏هاى دزدان و غارتگران بود، شبى قداره خود را برداشت كه به خانه‏اى برود و به حريم ناموس ديگرى تجاوز كند، همين كه از ديوار خانه بالا رفت ناگاه صداى دلنشين قرآن همسايه را شنيد كه اين آيه را تلاوت مى‏كند:

الم يان للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق‏(146)؛

آيا وقت آن نرسيده است كه دل‏هاى مومنان در برابر ذكر و آنچه از حق نازل كرده است خاشع گردد؟

فضيل آن چنان تحت تاثير اين آيه قرار گرفت، كه تحول عظيمى در وجود او رخ داد، و طوفان شديدى در روح و روانش ايجاد شد، به گونه‏اى كه 180 درجه تغيير جهت داد، همان دم با توبه حقيقى دست نياز به سوى خداى بى نياز دراز كرد، در حالى كه اشك مى‏ريخت عرض كرد: يارب قد آن؛ پروردگارا! اكنون وقت خشوع در برابر تو فرا رسيده است.

او همان لحظه به خانه‏اش بازگشت.

در مسير خود شنيد كاروانى در حال حركت است و بعضى از افراد آن مى‏گويند: تا صبح نشده به سرعت از اين جا برويم تا دژخيمان فضيل ما را به غارت نكنند.

فضيل خود را به آنها معرفى كرد، و قول داد كه در امان هستيد آرى، فضيل اين گونه به قرآن احترام كرد و نداى قرآن را با گوش جان شنيد و بر سراسر قلبش استوار ساخت در نتيجه از پارسايان و بندگان ممتاز خدا شد، به مكه كوچ كرد و در جوار خانه خدا اقامت نمود و به سير و سلوك و تربيت افراد پرداخت تا اين كه روز عاشوراى سال 187 هجرى قمرى در همان جا از دنيا رفت‏(147).

اين‏ها نمونه هايى از عباد الرحمن هستند كه به راستى قرآن را شناختند و به دستورهاى آن عمل كردند، و روح و روانشان را با آيات نورانى قرآن، جلا بخشيدند.

بيابيم به راستى با قرآن آشتى كنيم، تا آن را معلم خود را در دنيا و شفيع خود در آخرت قرار دهيم و با اين كار در صف عباد الرحمن قرار گيريم، تا مشمول شكايت رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) نشويم كه در قيامت به خدا عرض مى‏كند:

يارب ان قومى اتخذوا القران مهجورا(148)؛

اى پروردگار من! همانا قوم من قرآن را متروك و رها ساختند.

دعا و چگونگى آن‏

قرآن دوازدهمين ويژگى بندگان شايسته خدا را داشتن حال دعا و راز و نياز با خدا بيان مى‏فرمايد:

والذين يقولون ربنا هب لنا من اروجنا و ذرياتنا قره اعين واجعلنا للمتقين اماما؛

آنان كسانى اند كه مى‏گويند: پروردگار! از همسران و فرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرارده و ما را براى پرهيزكاران پيشواگران.

اين ويژگى گوياى آن است كه بندگان ممتاز خدا اهل دعا و نيايش اند، ولى در دعا به كيفيت آن توجه دارند، چيزهايى را از خدا مى‏خواهند كه بسيار مهم و سرنوشت ساز است، مانند درخواست همسران نيك، فرزندان شايسته و از اينها بالاتر، از خدا مى‏خواهند به مقامى برسند كه پيشوا و الگوى جامعه شوند.

بنابراين، در اين جا دو موضوع بايد مورد برسى قرار گيرد: 1. اهميت دعا، 2. چگونگى دعا.

اهيت دعا در اسلام‏

در قرآن آيات زيادى درباره اهميت فوق العاده دعا وارد شده است، به طورى كه دعا به عنوان عبادت مهم به شمار آمده و بى توجهى به آن مايه استكبار دوزخ خواهد بود(149).

خداى متعال خطاب به پيامبر بزرگوارش مى‏فرمايد:

قل ما يعبوبكم ربى لو لا دعائكم‏(150)؛ بگو پروردگارم براى شما ارجى قائل نيست اگر دعاى شما نباشد.

واژه دعا بيش از 25 بار در اشكال مختلف در قرآن ذكر شده، و دعاهاى پيامبران و... - كه با كلماتى مانند رب و ربنا شروع مى‏شود - بيش از صد بار آمده است و اين‏ها نشان دهنده اهميت دعا در قرآن است.

در گفتار و سيره چهاردهم معصوم و پيامبران (عليهم السلام) نيز كمتر چيزى است كه مانند دعا مورد توجه قرار گرفته باشد، آنان همواره در اوقات گوناگون به مناجات، دعا و راز و نياز با خدا اشتغال داشتند.

كه به چند نمونه توجه كنيد:

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

الدعاء سلاح المومن، و عمود الدين، و نور السماوات و الارض؛(151)

دعا اسلحه مومن و ستون دين، و نور آسمان‏ها و زمين است.

نيز فرمود:

الدعاء مخ العباده، و لا يعلك مع الدعاء احد؛(152)

دعا مغز عبادت است و هيچ كس از اهل دعا به هلاكت نمى‏رسد.

سه درس مهم در پرتو دعا

دعا و نيايش داراى آثار مثبت و سازنده - به ويژه در صفاى دل و تهذيب نفس - است، و مى‏توان از آن درس‏هاى فراوان گرفت، در راس اين درس‏ها، سه درس مهم از دعا و به عبارت ديگر، سه بعد دعاست كه براى رسيدن به فيوضات دعا بايد مورد توجه قرار گيرند.

1. دعا براى دفع بلا و روا شدن حاجت‏ها اثر كارساز دارد، لذا اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمود:

ادفعوا امواج البلاء عنكم بالدعا، قبل ورود البلاء(153)؛

موج‏هاى بلاها را قبل از ورودشان، به وسيله دعا از خود دفع كنيد.

2. در كنار دعا و همراه آن، تضرع و خشوع و راز و نياز است، كه چنين خصالتى غرور انسان را مى‏شكند و دل را آماده پذيرش امور معنوى مى‏سازد و در نتيجه، انسان داراى آرامش نفس، قوت قلب و روحيه عالى مى‏شود؛ چنان كه در قرآن مى‏خوانيم:

ادعوا ربكم تضرعا و خفيه‏(154)؛

پروردگار خود را (آشكار) از روى تضرع و در پنهانى بخوانيد.

3. توجه به محتواى دعاها و معارف بلند آنها، مثل دعاى اول صحيفه سجاديه و خطبه اول نهج البلاغه - كه از نظر معارف و مطلب بلند و عرفانى، همسان هستند - باعث ارتقاى سطح معلومات و معرفت انسان و آشنايى بيشتر او با مفاهيم عالى اسلام مى‏شود و در راس آنها مساله توحيد و خداشناسى است كه نقش مهمى در استجابت دعا و استقاضه از نورانيت دعا دارند، چنان كه در روايت آمده است: گروهى از امام صادق پرسيدند: چرا ما دعا مى‏كنيم ولى مستجاب نمى‏شود؟ در پاسخ فرمود:

لانكم تدعون من لا تعرفونه‏(155)؛

زيرا شما كسى را مى‏خوانيد كه او را نمى‏شناسيد.

به طور كلى دعا، عبادتى است كه بيشترين نقش را در پاك سازى و به سازى روح و روان دارد، براى وصول به اين نقش، بايد شرايط واجب، مستحب كمال دعا را رعايت كرد، چنان كه استجابت دعا بستگى به شرايط دارد كه حفظ آنها، رابطه تنگاتنگ با تهذيب نفس و تكامل انسان دارد و مى‏توان گفت، هر اندازه اثر دعا در انسان بروز كند، به همان اندازه آن دعا به استجابت رسيده است.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

كسى كه دوست دارد، دعايش مستجاب گردد، بايد غذا و محل كسب خود را پاك كند.

و نيز فرمود:

بايد امر معروف و نهى از منكر كنيد وگرنه خدا بدان را بر نيكان شما مسلط مى‏كند و هر چه دعا كنيد مستجاب نخواهد شد(156).

در فرازى از دعاى كميل از زبان اميرمومنان على (عليه السلام) مى‏خوانيم:

اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء؛

خدايا بيامرز، گناهانى را كه مانع استجابت دعا شده‏اند.

توجه به كيفيت دعا و پرهيز از دعاهاى بى مورد

در آيه مورد بحث (74 فرقان) تصريح شده كه بندگان خدا در دعاى خويش مى‏گويند: پروردگارا! همسر و فرزندانمان را نور چشم ما قرار بده، اين تعبير (نور چشم) رمز كمال و سعادت است، چرا كه همسر و فرزند نيك موجب آرامش و سعادت انسان شده و روح و روان انسان را شاد نموده و باعث روشنى چشم خواهد شد.

به عبارت روشن‏تر، همسر و فرزندان شايسته، به زندگى انسان نور و صفا مى‏بخشند و باعث آبرو و روسفيدى و سر بلندى در دنيا و آخرت مى‏گردند.

چنين دعايى مفيد و داراى آثار درخشان است، بر خلاف دعاهاى بيهوده و يا كم فايده، كه ارزش چندانى ندارد.

انسان بايد در همه چيز حتى در دعا، داراى همت عالى و نظرى بلند باشد، و در پرتو نورانيت دعا، به مقام‏هاى عالى برسند.

تا آن جا كه دعا كند امام و الگوى مردم شود.

نبايد دعا را در امور مادى منحصر كرد، يا در پيشگاه خدا چيزهاى حقير را درخواست نمود.

ما وقتى كه دعاهاى پيامبران، امامان و اولياى خدا را مورد بررسى قرار مى‏دهيم، مى‏بينيم خواسته‏هاى آنان هنگام دعا، بيشتر بر محور امور بلند معنوى، اجتماعى و سياسى است، مثلا دعاى حضرت ابراهيم (عليه السلام) چنين بود:

ربنا اجعلنى مقيم الصلاه و من ذريتى ربنا و تقبل دعا(157)؛

پروردگار! امر برپا كننده نماز قرار ده و از فرزندانم (نيز چنين فرما) پروردگار! دعاى مرا بپذير.

راسخان در علم (امامان) چنين دعا مى‏كنند:

ربنا لاتزع قلوبنا بعد اذهديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب‏(158)؛

پروردگار! دل هايمان را بعد از آن كه ما راهدايت كردى (از راه حق) منحرف مگردان و از سوى خود رحمتى بر ما ببخش، زيرا تو بسيار بخشنده‏اى.

دعاى اصحاب كهف چنين بود:

ربنا اتنا من لدنك رحمه و هى‏ء لنا من امرنا رشدا(159)؛

پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن و راه هدايت و نجاتى براى ما فراهم ساز.

توجه به دعاهايى كه ائمه معصومين (عليهم السلام) داشتند - كه در صحيفه سجاديه و مفاتيح الجنان آمده - ما را با كيفيت دعا كردن آشنا مى‏كند، و نشان مى‏دهد كه چگونه دعا مى‏كنيم.

در روايت آمده است: خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه به فلان عابد بگو سه دعاى تو در نزد ما مستجاب است.

آن پيامبر وحى الهى را به آن عابد ابلاغ كرد، او موضوع را با همسرش در ميان گذاشت‏(160).

همسرش اصرار زياد كرد كه يكى از آن دعاها را براى من قرار بده.

عابد به اين پيشنهاد راضى شد.

همسرش به او گفت: دعا كن خداوند مرا از زيباترين زنان زمان قرار دهد.

عابد همين دعا را كرد و همسرش از زيباترين بانوان جهان گرديد.

زيبايى او باعث شد كه شاهان و جوانان ثروتمند و هوسباز به او دل بندند و برايش پيام بفرستند كه شوهر مفلوك و پير و زاهدت را رها كن با ما محشور باش، تا از انواع لذت‏هاى دنيا، بهره‏مند گردى.

از اين رو، آن زن، فريب خورد و بناى ناسازگارى گذاشت و همواره با شوهرش برخورد مى‏كرد تا سرانجام عابد از دست او عصبانى شد، و از دعاى دوم خود استفاده كرد و گفت: خدايا! همسرم را تبديل به سگ كن.

دعايش مستجاب گرديد و او سگ شد.

برادران و بستگان او نزد عابد آمدند و گفتند: آبروى ما در ميان مردم مى‏رود، به شما التماس مى‏كنيم كه از دعاى سوم استفاده كن تا همسرت به صورت اول برگردد.

آنها بسيار اصرار كردند، سرانجام عابد ناگزير از دعاى سوم خود استفاده نمود و عرض كرد: خدايا! همسرم را به صورت اول بازگردان.

دعا مستجاب شد، و همسرش به صورت اول بازگشت، و به اين ترتيب سه دعاى مورد اجابتش، به هدر رفت و پوچ گرديد(161).

آرى آن زاهد اگر نادان نبود مى‏توانست از اين فرصت طلايى حداكثر استفاده را بكند، و سعادت دنيا و آخرتش را تامين نمايد.

سه خواسته جالب در دعا

در آيه مورد بحث سه درخواست از خدا شده بود كه از خواسته‏هاى بسيار مهم زندگى سعادتمندانه است، براى آن كه به اهميت اين سه خواسته سرنوشت ساز پى ببريم، توضيح كوتاهى لازم است.

همسر شايسته و نقش او

همسر شايسته، معاون بسيار خوبى براى شوهر است، موجب زيبايى و دوام زندگى و سعادت و شادابى است، و نقش به سزايى در بهبودى كانون خانواده دارد، از اين رو، براى گزينش و تربيت چنين همسرى بايد توجه عميق نمود.

روايت شده است كه شخصى درباره انتخاب همسر با رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) مشورت كرد، آن حضرت فرمود:

انكح و عليك بذات الدين‏(162)؛

ازدواج كن ولى بر تو باد كه زن دين دار ازدواج كنى.

امام صادق (عليه السلام) به ابراهيم كرخى فرمود:

با دخترى ازدواج كن كه از خانواده اصيل و نيك باشد؛ داراى اخلاق خوب باشد؛ در او آمادگى براى فرزنددار شدن باشد؛ شوهرش را در امور دنيا و آخرت يارى كند(163).

فرزندان صالح‏

يكى از ممتازترين اركان سعادت پدران و مادران، داشتن فرزندان شايسته است كه به راستى مهم‏ترين نعمت الهى است.

و به عكس، فرزند ناصالح، بلاى بزرگ خانمان سوز است كه مايه وزر و وبال و بدبختى دو جهان مى‏باشد.

پيامبران و اولياى خدا، هم در دعا و نيايش و هم در عمل، براى داشتن فرزند صالح، تلاش فراوان داشتند و در تربيت و پرورش روح و روان او، از هيچ عامل سازنده‏اى اغماض نمى‏كردند.

امام صادق (عليه السلام) به يكى از شيعيان فرمود:

وقتى كه اراده ازدواج نمود دو ركعت نماز بخوان و پس از حمد و شكر الهى دعا كن و در دعا بگو:... و از براى من از آن همسر، فرزندى طيب و پاك كه خلف (جانشين) صالحى در حيات من و بعد از مرگ من باشد نصيب گردان‏(164).

اميرمومنان على (عليه السلام) در سخن فرمود:

سوگند به خدا! من از درگاه خدا فرزندى زيبا روى، يا خوش اندام درخواست نكردم، بلكه از پروردگارم خواستم، فرزندانى مطيع خدا و خائف در گاهش به من عنايت فرمايد، به گونه‏اى كه هرگاه به او بنگرم كه مطيع خداست، چشم روشن گردد(165).

در شرح حال عالم بزرگ مرحوم ملا محمد تقى مجلسى (پدر علامه محمد باقر مجلسى صاحب بحار الانوار) مى‏نويسند كه گفت: يك شب پس از نماز شب، حالتى برايم رخ داد كه احساس كردم اگر از خداوند درخواستى كنم، اجابت خواهد كرد، در اين فكر بودم كه چه بخواهم، ناگاه صداى فرزندم محمد باقر كه در گهواره بود بلند شد، گفتم: خدايا! به حق محمد و آل محمد (صلى الله عليه آله و سلم) اين كودك را مروج دين و ناشر احكام سيد رسولان محمد مصطفى (صلى الله عليه آله و سلم) قرار ده و توفيقات سرشار به او عنايت فرما(166).

همين دعا باعث شد كه خداوندى همه اسباب توفيق را براى محمد باقر مجلسى فراهم سازد، به طورى كه وقتى بزرگ شد، روز به روز بر رشد و كمال او افزوده مى‏شد و در نشر اسلام و احكام، با بيان و قلم به توفيقات سرشارى نائل گرديد و آثار فراوان و درخشانى به يادگار گذاشت كه يكى از آنها كتاب عظيم بحار الانوار است كه 110 جلد مى‏باشد.

به گفته محدث معروف، حاجى نورى مقام عليه علامه مجلسى و توفيق او در ترويج اسلام به جايى رسيد كه عبدالعزيز ناصبى دهلوى در كتاب تحفه نوشته است:

اگر دين شيعه دين مجلسى ناميده شود، به جاست، زيرا رونق و گسترش اين دين از ناحيه علامه مجلسى است‏(167).



امام و پيشواى مردم‏

بدون ترديد مقام امامت بالاترين مقامى است كه اسلام به آن اهيميت فراوان داده است، آيه مورد بحث بيان گر آن است كه عبادالرحمن كسانى هستند كه مى‏خواهند در پرتو تقوا و تلاش، به شريف‏ترين مقام برسند و پيشوا و الگوى مردم گردند، روشن است كه وصول به چنين مقامى بستگى به پيمودن مراحل تهذيب نفس و كسب كمالات معنوى دارد، چنان كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) پس از آزمايش‏ها و طى درجات عالى، به ابن مقام رسيد و خداوند و او فرمود: ... انى جاعلك للناس اماما(168)؛ من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم.

اين دعا نشان مى‏دهد كه بندگان ممتاز خدا بايد خود را آن چنان بسازند و داراى همت بلند شوند كه رهبر و هادى مردم گردند و مردم از نور وجود آنان استفاده كنند و فيوضاتشان مردم را از تاريكى‏ها به صراط مستقيم و روشنايى بكشاند و بدانند كه اگر سعى كنند، در سايه تقوا و عمل صالح مى‏توانند به درجات عالى برسند.

پاداش بندگان ممتاز خدا

قرآن پس از ذكر دوازده ويژگى براى بندگان ممتاز و خاص خداى رحمان، پاداش ظاهرى و باطنى آنها در روز قيامت بيان كرده و چنين مى‏فرمايد:

اولئك يجزون الغرفه بما صبروا و يقلون فيها تحيه و سلاما خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما؛

آنها هستند كه درجات على بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنان پاداش داده مى‏شود و در آن با تحيت و سلام روبه رو مى‏شوند و در حالى كه جاودانه در آن خواهند ماند، چه قرار گاه و محل اقامت خوبى.

اين آيات بيان گر پاداش عباد الرحمن است كه بسيار عالى و همراه با امتيازات ويژه خواهد بود.

اين آيات مى‏طلبد كه در اين گفتار درباره چهار موضوع زير بحث و بررسى شود:

1. پاداش و كيفر، 2. پاداش مخصوص عباد الرحمن 3. اهميت صبر و استقامت در خودسازى، 4. مسأله خلود و جاودانگى‏(169).

پاداش و كيفر

مسأله پاداش و كيفر، يا جزا و مكافات عمل، از قوانين و سنت‏هاى تكوينى و تشريعى خداوند است، كه به شكل‏هاى مختلف و به تناسب عمل نيك يابد، در دنيا و آخرت دامنگير انسان مى‏شود.

در قرآن، آيات بسيارى در اين باره نازل شده كه ترديدى در تحقق آن باقى نمى‏گذارد.

اگر واژه جزا را كه صدها بار در قرآن به شكل‏هاى مختلف، آمده‏(170) مورد مطالعه قرار دهيم، در مى‏يابيم كه پاداش و كيفر دنيوى و اخروى از امور مسلم قرآنى است، تا پيروان قرآن هرگز اين قانون قطعى را از ياد نبرند.

به عنوان نمونه اگر نگاهى به سوره نبا كنيم مى‏بينيم، دورنمايى از مجازات دوزخيان را بيان مى‏كند(171).

و سپس نمودارى از پاداش بهشتيان را بر مى‏شمرد(172).

و مى‏فرمايد: جزاء وفاقا(173)؛

اين مجازاتى است، موافق و مناسب اعمالشان و نيز مى‏فرمايد: جزا من ربك عطاء حسابا(174)؛

اين پاداشى است از طرف پروردگارت كه عطيه‏اى كافى است.

بنابراين همه كارهايى كه بشر انجام مى‏دهد، در كتاب و حساب دقيق خداوند و ثبت و ضبط است و براى همه كارها از خوب و بد، جزاى مناسب وجود دارد.

مسأله جزاء تنها مخصوص آخرت نيست، بلكه بخشى از آن در همين دنيا نيز وجود دارد و به سبب اعمال انسان، به شكل‏هاى گوناگون نصيب او مى‏گردد(175).

روايات نيز در اين باره فراوان است، به عنوان نمونه، امير مؤمنان على (عليه السلام) فرمود:

كل امرى يلقى بما عمل ويجزى بما صنع‏(176)؛

هر انسانى با عمل خود ملاقات مى‏كند، و بر اساس آنچه انجام داده جزا داده مى‏شود.

نيز فرمود:

كما تدين تدان‏(177)؛

هرگونه كه رفتار كنى با تو همان گونه رفتار مى‏شود.

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

اما انه ليس من عرق يضرب، و لانكبه، و لا صداع، و لا مرض الابذنب‏(178)؛

هيچ رگى (و نبضى) نزد و پايى به سنگى نخورد و دردسر و مرضى پيش نيايد، مگر به جهت گناهى كه انسان انجام داده است.

پاداش مخصوص عبادالرحمن‏

از آن جا كه بندگان ممتاز خدا با داشتن دوازده ويژگى، در صف مقدم مؤمنان قرار دارند، خداوند به مناسب، پاداش آنان را عالى‏ترين درجه بهشتى قرار داده كه داده كه داراى امتيازت مهم است.

نخست مى‏فرمايد: غرفه بهشت در اختيار آنان قرار مى‏گيرد.

غرفه به معناى طبقات منازل است و در اين جا كنايه از قصر بى نظير بسيار ارجمند است كه بر قسمت‏هاى ديگر بهشت اشراف و بلندى دارد.

چنان كه از آيه مذكور استفاده مى‏شود، اين قصر رفيع داراى سه ويژگى بسيار مهم است:

1. عبادالرحمن در آن جا همواره مورد احترام خاص قرار مى‏گيرند، از سلام و تحيت الهى و فرشتگان و بهشتيان بهره‏مند مى‏شوند و مقامات بالا همواره آنان را به حيات طيب، همراه با سلامتى و هرگونه رفاه ظاهرى و باطنى مژده مى‏دهند.

2. آنان در جايگاهى هستند كه بسيار زيبا، با طراوت و با صفاست و از هرگونه درد و رنج و اندوح، دور مى‏باشند.

3. آنان هميشه در آن جا خواهند بود، فنا و مرگ و نابودى در آنجا راه ندارد و هرگز نگران بيرون رفتن از آن جايگاه ارجمند نيستند.

به راستى چه موهبتى از اين بالاتر كه انسان در قصرى جاويدان قرار گيرد و در آن از همه مواهب زندگى و زيبابى‏ها و آسايش‏ها برخوردار باشد، و هيچ گونه تشويق فنا و ساير عوامل اندوه در آن در ميان اين پاداش‏ها، از همه بالاتر تحيت و سلام مستمر خدا و فرشتگان بر آنان است كه لذت آن قابل بيان و درك نيست.

درباره سلام خدا و فرشتگان بر بهشتيان ممتاز، در آيات ديگر قرآن نيز سخن به ميان آمده است، آن جا كه مى‏فرمايد:

سلام قولا من رب رحيم‏(179)؛

بر آنها سلام الهى است كه سخنى است از سوى پروردگار مهربان به آنها.

اهميت خلود و جاودانگى‏

يكى از مسائل مهم بحث معاد و بهشت و دوزخ، مساله خلود و جاودانگى است؛ يعنى عذاب دوزخ هميشگى و زوال‏ناپذير است، چنان كه نعمت‏هاى بهشت جاودانه و پايدار است.

قرآن در آيات متعددى سخن خلود به ميان آورده كه صراحت آن به قدرى است كه توجيه بردار نيست.

خلود در اصل به معناى بقا و دوامى است كه زوال در آن را ندارد.

در لسان العرب خلد به معناى دوام و بقا در سرايى كه انسان از آن خارج نمى‏شود، آمده و اضافه مى‏كند: از اين رو، به آخرت دارالخلد مى‏گويند كه مردم هميشه در آن مى‏مانند.

همين معنا در مقاييس اللغه و صحاح اللغه نيز آمده است.

گرچه بعضى از مفسران در معناى خلود، توجيهاتى مانند طولانى بودن و... نموده و احتمالاتى داده‏اند، ولى اين توجيه‏ها و احتمال در برابر صراحت آيات قرآن قابل قبول نيست و از سوى علماى اسلام و مفسران بزرگ مردود شناخته شده است.

مفسران بزرگ مردود شناخته شده است.

دليل ديگر بر اين كه خلود به معناى جاودانگى است اين كه در آيات متعدد قرآن تعبيرات ديگرى وجود دارد كه قابل اين گونه توجيه‏ها و احتمال‏ها نيست و صراحت در جاودانگى دارد، مثلا در آيه 23 سوره جن مى‏خوانيم:

خالدين فيها ابدا؛

گنهكاران به طور جاودانه و ابدى در دوزخ مى‏مانند.

و يا در آيه 167 بقره مى‏فرمايد:

و ما هم بخارجين من النار؛

آنها هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد.

و در آيه 35 سوره رعد مى‏فرمايد:

اكلها دائم وظلها؛

ميوه‏ها و سايه‏هاى بهشت هميشگى و زوال‏ناپذير است.

درباره خلود دوزخيان، يك اشكال مهم مطرح مى‏باشد كه كيفر دايمى ممكن است بر خلاف عدالت باشد با چند سال گناه انسان ندارد، كه در جاى خود به آن پاسخ داده شده است‏(180)، ولى در مورد جاودانگى نعمت‏هاى الهى در بهشت، بر اثر تفضل و الطاف بى كران خداوند، هيچ گونه اشكالى پيش نمى‏آيد، چرا كه تفضل و پاداش بيشتر از خداوند بخشنده مهربان - كه رحمتش سراسر عالم هستى را فرا گرفته است - جاى هيچ گونه تعجب و شگفتى نيست.

بنابراين، تفضل جاويد خداوند نسبت به بندگان ممتاز، منع عقلى ندارد، و از نظر شرع نيز ثابت شده و در آيات قرآن - از جمله آيه مورد بحث - از مسلمات است.

قابل توجه اين كه در بعضى از آيات قرآن بين پاداش دنيا و آخرت، فرق گذاشته شده، مثلا در آيه 148 سوره آل عمران مى‏فرمايد:

فاتاهم الله ثواب الدنيا و حسن ثواب الاخره؛

خداوند پاداش دنيا و پاداش و نيك و آخرت را به رادمردان مجاهد خدا داد.

با اين كه پاداش، چه در دنيا و چه در آخرت، نيك است، در اين جا تنها پاداش آخرت، نيك معرفى شده است؛ اشاره به اين كه پاداش دنيا و پاداش آخرت فرق دارند، زيرا پاداش دنيا هر چه باشد سرانجام آميخته با فنا و زوال است و نيز با ناملايمات ديگر كه بازتاب طبع زندگى دنياست همراه مى‏باشند، در حالى كه پاداش آخرت هميشگى و دور از هرگونه ناملايمات است.

توضيح آن كه؛ مساله خلود و جاودانگى، مساله ساده‏اى نيست، بلكه بسيار مهم است كه مى‏تواند هشدار بزرگى براى انسان‏ها باشد، به عنوان مثال، اگر عدد يك را در جايى بنويسيم و در كنار آن تا كره ماه، بلكه تا دورترين ستاره‏اى ثابت، صفر بگذاريم، و با اين اعداد سرسام آور خواسته باشيم به انتهاى خلود برسيم، به آن نخواهيم رسيد.

بنابراين، مجرمانى كه خداوند وعده خلود در آتش دوزخ به آنها داده، بايد متوجه باشند كه هميشه در عذابند و بر عكس پاكان برجسته، مانند عبادالرحمن - كه خداوند به آنان پاداش عظيم جاودانه داده است - فراموش نكنند كه به پاداش هميشگى خواهند رسيد كه هرگز پايانى ندارد.

بنابراين، آيا سزوار است كه انسان بر اثر دلبستگى‏هاى چند روزه دنيا، به عذاب هميشگى گرفتار شود و يا از پاداش ابدى محروم بماند؟! مگر مفهوم اين نقد بگير و دست از آن نسيه بردار چه قدر جاذبه دارد كه انسان مثلا ارزان را چون نقد است برگزيند، و تريليون‏ها تن طلاى ناب را چون نسيه است رها كند؟! به گفته يكى از دانشمندان، به فرض محال، اگر امور آخرت احتمالى و امور دنيا يقينى باشد، باز انسان عاقل، تريليون‏ها قرن احتمالى را فداى چند سال يقينى نمى‏كند.

تا چه رسد به اين كه ما مسلمانان به وجود معاد و آخرت اعتقاد داريم.

از اين رو، نبايد نقد فانى و چند روزه را در برابر نسيه نزديك جاودانه، برگزينيم.

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

والعجب كل العجب للمصدق بدار الخلود، و هو يعمل لدار الغرور(181)؛

تعجب بسيار، از كسى كه خانه جاويدان آخرت را تصديق مى‏كند، در عين حال به اين دنياى فريبا و فانى دل بسته است.

نقش صبر در تحصيل مقام‏هاى بلند

چنان كه ذكر شد، در سوره فرقان دوازده ويژگى بندگان ممتاز خدا ياد شده است كه پنج خصلت و ويژگى نخست، جنبه اثباتى دارد و بندگان ممتاز خدا، آن را انجام مى‏دهند، و چهار صفت و ويژگى ديگر جنبه اثباتى دارد كه اين سير از اثبات به نفى و از نفى به اثبات، شايد اشاره به دو موضوع تحليه و تخليه باشد كه علم و اخلاق و تهذيب بر محور اين دو اصل دور مى‏زند و بندگان ممتاز خدا بايد در هر دو جنبه قوى باشند و از نيروهاى مثبت براى بيرون راند خصال منفى كمك بگيرند و با وارد نمودن فرشته، ديو را از درون خارج سازند؛ زيرا ديو بدون فشار نيروهاى مثبت، از درون انسان اخراج نمى‏گردد.

نكته بسيار قابل توجه اين است كه خداوند با صراحت مى‏فرمايد:

اين ويژگى در پرتو صبر و استقامت به دست مى‏آيد؛ يعنى اگر انسان داراى نيرومند صبر نباشد، نمى‏تواند به تحصيل ويژگى‏هاى برجسته بندگان ممتاز الهى دست يابد چنان كه فرمود:

اولئك يجزون الغرفه بما صبروا؛

به آنان به خاطر صبر و استقامتشان، درجات على بهشت داده مى‏شود.

از اين عبارت به اوج اهميت صبر در تحصيل ارزش‏ها و پرهيز از ضد ارزش‏ها پى مى‏بريم، كه اگر آن نباشد، انسان هرگز نمى‏تواند داراى ويژگى‏هاى ممتاز گردد و به درجات عالى برسد.

تجزيه و تحليل‏

صبر على آنچه كه بعضى تصور مى‏كنند، به معناى دست روى دست گذاشتن و تحمل در برابر فشارهاى زندگى نيست، زيرا چنين معناى سر از عجز و تظلم (ظلم پذيرى) بيرون مى‏آورد كه از نظر اسلام به شدت نهى شده است، بلكه صبر در اصل به معناى عزم قوى براى انجام كار و ادامه آن با پشتكار و استقامت خلل‏ناپذير است، در مجمع البحرين آمده است:

الصبر كف النفس عن هواها؛

صبر، يعنى خوددارى نفس از هوس‏هاى نفسانى.

(نبرد با طاغوت نفس اماره) المنجد نيز صبر را چنين معنا مى‏كند:

(صبر) صبرا على الامر: جرا و سجع و تجلد؛

صبر بر چيزى به معناى جرات و شجاعت و ايستادگى و شكست‏ناپذيرى در آن چيز است.

از اين رو، خداوند در آيات قرآن، شرط بزرگ مجاهدان راه خدا را را صبر و استقامت دانسته و مى‏فرمايد:

و ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم ماه يغلبوا الفا من الذين كفروا(182)؛

هرگاه از شما بيست نفر داراى صبر باشند و دويست نفر غلبه مى‏كنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر پيروز مى‏گردند.

يعنى يك نفر صابر مى‏تواند ده نفر دشمن را از پاى درآورد.

اگر صبر به معناى دست روى دست گذاشتن بود، هرگز چنين توانى به انسان نمى‏داد كه در برابر ده نفر بايستد و بر آنها پيروز گردد.

هم چنين صبر در قرآن، در برابر ضعف و تسليم قرار گرفته است و اين نشان مى‏دهد كه صبر به معناى استقامت و پشتكار بوده و ضد ضعف و سستى است، چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

و كاين من نبى قاتل معه ربييون كثير فما و هنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ماضعفوا و ما ضعفواو ما استكانوا و الله يحب الصابرين‏(183)؛

چه بسيار پيامبرانى كه مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگ كردند، آنها هيچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان مى‏رسيد، سست و ناتوان نشدند (و تن به تسليم ندادند) و خداوند استقامت كنندگان را دوست دارد.

در قرآن بيش از دويست بار مسأله صبر با واژه‏هاى گوناگون آن مطرح شده‏(184) و نتايج آن بيان گشته است و اين بيانگر اوج اهميت صبر و استقامت است.

از مجموع اين آيات استفاده مى‏شود كه اهميت صبر و استقامت، بسيار بيش از آن است كه ما فكر مى‏كنيم. در اهميت آن همين بس كه خداوند مى‏فرمايد:

انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب‏(185)؛

انسان‏هاى صابر، اجر و پاداش خود را بى حساب دريافت مى‏دارند. امير مؤمنان على (عليه السلام) ضمن گفتارى فرمود:

عليكم بالصبر، فان الصبر من الايمان كالراس من الجسد(186)؛

بر شما باد به صبر واستقامت كردن، زيرا صبر نسبت به ايمان همانند سر نسبت به بدن است.

در روايات نيز به اين مساله و اهميت آن پرداخته شده است.

به عنوان نمونه رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

الصبر ثلاثه، صبر عند المصيبه، و صبر على الطاعه، و صبر على المعصيه‏(187)؛

صبر بر سه گونه است؛ صبر به هنگام مصيبت، صبر در راه اطاعت و صبر در برابر گناه.

پايه‏هاى اصلى صبر و استقامت، همين سه پايه است.

با بررسى و دقت در ويژگى‏هاى دوازده گانه بندگان ممتاز خداوند چنين نتيجه مى‏گيريم كه هيچ كدام از آنها بدون صبر و استقامت تحقق نمى‏يابد و براى دست يابى آبرومندانه به آنها چاره‏اى جز استقامت و مدد جويى از صبر و استقامت نيست، زيرا همان گونه كه گفته شد چهار ويژگى جنبه نفى و مبارزه دارد، كه تنها در پرتو صبر در برابر گناه تحقق مى‏يابد، و هشت ويژگى جنبه اثباتى دارد كه تحقق آن با داشتن صبر در راه اطاعت به دست مى‏آيد. بنابراين، بايد پايه‏هاى صبر و استقامت در همه ابعادش، به ويژه در برابر گناه و در راه اطاعت خدا را در روح و روان خود برقرار سازمين، تا بتوانيم به ويژگى‏هاى دوازده گانه دست يازيم.

نقش صبر در سخنان معصومين (عليهم السلام)

براى آن كه بيش‏تر به اهميت و آثار درخشان صبر بى ببريم و نقش بسيار عميق و سرنوشت ساز آن را در كسب فضايل و دورى از رذايل و سامان سازى آن در ابعاد مختلف زندگى بدانيم به چند حديث گهر بار از پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) و امامان معصوم (عليهم السلام) اشاره مى‏كنيم:

1. پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) فرمود:

الصبر كنز من كنوز الجنه‏(188)؛

صبر گنجى از گنج‏هاى بهشت است.

2. حضرت على (عليه السلام) فرمود:

الصبر مطيه لا تكبو(189)؛

صبر مركبى است كه هرگز به زمين نمى‏خورد.

3. نيز فرمود:

الصبر عون على كل امر(190)؛

صبر يار و ياور انسان در هر كارى است.

4. امام صادق (عليه السلام) فرمود:

كم من صبر ساعه قد اورثت فرحا طويلا(191)؛

بسيار اتفاق افتاده كه يك ساعت صبر، سبب شادى طولانى خواهد شد.

5. و نيز امام صادق (عليه السلام) فرمود:

قله الصبر فضيحه‏(192)؛

صبر و استقامت اندك، موجب رسوايى است.

6. هم چنين از صادق محمد (صلى الله عليه آله و سلم) است كه فرمود:

هنگامى كه انسان را در قبرش مى‏نهند، نماز او در جانب راستش، زكات او در طرف چپش، نيكى هايش بر بالاى سرش قرار مى‏گيرند، و صبر او در طرف دورتر از آنها مى‏ايستد، در اين هنگام وقتى كه دو فرشته مسوول سوال بر او وارد مى‏شوند، صبر (كه به صورت نورانى است) خطاب به نماز، زكات و نيكى‏ها مى‏گويد:

دونكم صاحبكم، فان عجرتم عنه فانا دونه‏(193)؛

مواظب صاحب خود باشيد، اگر در حفظ او از عذاب، درمانده هستيد، من آماده و حاضرم كه او را حفظ كنم.

اين احاديث به روشنى نقش صبر و استقامت را در پيروزى مادى و معنوى و دنيوى و اخروى نشان مى‏دهد و همه با زبان حال و قال مى‏گويند:

صبر و ظفر هر دو، دوستان قديمند           بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان