کد خبر: ۲۲۲۸۱
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۹-01 January 2021
۵۷/۱۱/۲۳
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمی دانم چندین سال که نکر و آرزوی آزادی در من جوانه زده است؛ برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانه هایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواك و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمین کننده ، آرام و پرحوصله که از پشت چشم های دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچه های بن بست، در پای دیوارهای متروك و از میان جمعیت عابران در پیاده روهای شلوغ مرا می پاید، آن ترس رفته است. آه، چه سعادتی.

 هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل می پروردم. آن وقت گرچه زلزله ای در شالوده افتاده بود ، اما هنوز چماق ارتش و شلاق ساواك و حواشی بود. ولی حالا شیرازه، ارتش گسیخته است، چماق در هم شکست و يك بار دیگر ثابت شد که این همان قشون ظفرنمون سوم شهریور است، همان که می خواست در اقیانوس هند و شاخ آفريقا بتازد. بهتر است بیش از این نگویم. چه ها که نمی خواست بکند؛

***
.
۵۸/۱/۱
صبح عید است. نیم ساعتی است که سال تحویل شده است. آقا همان حرف های تکراری را باز هم گفت... استنباط مخصوصی از آزادی دارند ، آزادی اکثریت و اطاعت اقلیت. حالا اطرافیان آقا در همه ی کارها ، در همه ی جزئیات دخالت می کنند. ارضاع خراب است. مملکت بهم ریخته، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا؛ اولین عید بی پادشاه است بعد از دو هزار و پانصد سال ....

***
چند لحظه پیش رادیو می گفت بین یك میلیون و نیم تا دو میلیون نفر در خیابان های تهران هستند و به ضد شاه تظاهر می کنند. گمان می کنم این جواب آن است که می گفت هر کس نمی خواهد گذرنامه اش را بگیرد و برود هزار تومانش را هم می بخشیم. و یا اینکه می گفت دم مخالفان را می گیریم و مثل موش بیرون می اندازیم. 

آن روز که سید محسن «ط» به شدت در اطاق سازمان را باز کرد و هور درد کشید تو. يك صفحه کاغذ دستش بود : داد زد: افتخار دارم که مطابق فرمان شاهنشاه اسم اعضاء مدیریت را برای حزب رستاخیز ثبت کنم. چیزی از این قبیل می گفت و چنان می گفت که انگار شاهنشاه به خود ایشان فرمان داده بود. مثل کرگدن دیوانه به اطاق هجوم آورده بود . اسم همه، ماها روی کاغذش ماشین شده بود. مثل بچه های بنیم و گرسنه ای که کونش گذاشته باشند و کتکش زده باشند، سرمان پایین بود و ساکت بودیم. من و «ف» و «س» با خانم «ق » توی اطاق بودیم. نگاه دزدیده و بیچاره ای به هم کردیم و هر کدام جلو اسممان بك امضا گذاشتیم. یارو که رفت « س » دچار یک بحران عصبی شد، اول شانه هایش می لرزید. هرچه می کرد نمی توانست جلو خودش را بگیرد. بغض گلویش را گرفته بود، نفسش درنمی آمد. 

در عوض از ته سینه اش صدانی مثل سکسکه، دراز و بی وقفه بیرون می زد . انگار ریه هایش تکه تکه کنده می شود . بعد از مدتی گریه آمد. در حقیقت نجات پیدا کرد ، تازه راحت شد. چه گریه ای می کرد؛ دردناك و خجالت زده. سعی کردیم آرامش کنیم. حرف های احمقانه ای می زدیم که : مهم نیست، اسم همه، مردم هست. این هم مثل شناسنامه است و چیزهای دیگر، حرف های آدم های جاکش و عبال وار که در هر حال دسته ی هر عملی را در می کنند و توجیهی برای هر کاری دست و پا می کنند.

اقلا بیست و پنج شش سال همین جوری با يك ملتی تا کردند. آدم دانم احساس می کرد که توی چشمش نگاه می کنند و با تفاخر به صورتش تف می کنند. آن روز که خبر مرگ مرتضی و دیگران را در روزنامه خواندم، در خیابان سی متری ، ته منیریه، دم غروب. کیهان را گرفتم و پیش از آنکه خبر را بخوانم آن را دیدم؛ خبر را : عکس تیرباران شدگان، با چشم بسته، بدن طناب پیچ و سر فرو افتاده ، با خداحافظی دور ، دل گرفته و سرزنش آمیز، سرزنشی در همه چیز، سرزنش ما که مانده بودیم و تماشا می کردیم. در تمام طول .خیابان منیریه مثل ابر بهار گریه می کردم.

خاطرات شاهرخ مسکوب

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان