کد خبر: ۲۲۲۲۲
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۹ - ۰۷:۱۴-30 December 2020
مطالعه علم و دين يکي از جذاب ترين حوزه هاي پژوهش انسان بوده است . براي درک تعامل پيچيده علوم طبيعي و دين بايد دست کم يک آگاهي کاربردي کلي از دين از يک سو ، و يکي از علوم طبيعي مثلا فيزيک ، از سوي ديگر داشت .
از اين رو ، بسياري از آنها که مايلند در اين حوزه جذاب پژوهش کنند به دليل عدم برخورداري از دانش پيشيني در اندک زماني دچار ياس مي شوند . مقاله حاضر که خلاصه بخشي ازکتاب مهم درآمدي بر علم و دين مک گراث است مي کوشد تا ضمن بررسي نقاط عطف تاريخي رابطه علم و دين با ارائه تعريفي از دين ( آنگونه که در مسيحيت رواج دارد ) به نوع و کيفيت تعامل و ارتباط آن با علوم طبيعي بپردازد و در اين ميان از دو الگوي تعامل بين علم و دين سخن مي گويد .

نقاط عطف تاريخي
درک رابطه متقابل دين و علم مستلزم آشنايي با سه نقطه عطف عمده تاريخي و حائز اهميت است _ مباحث مربوط به هيئت و نجوم در سده هاي شانزدهم و اوايل هفدهم ميلادي ؛ پيدايش جهان بيني نيوتن در اواخر سده هفدهم و هجدهم ؛ و مشاجره داروين در قرن نوزدهم. از آنجا که اين مباحث در منابع مربوط به موضوع علم و دين دائما مورد توجه قرار مي گيرند، و البته متن حاضر نيز از اين قاعده مستثني نيست، خواننده محترم بايد اين مساله را به منظور درک و دريافت مفاهيم و تحولات اصلي مورد بحث درمقاله حاضر در درجه اول اهميت قرار دهد. سخن را با بررسي اين نکته آغاز مي كنيم که مباني فکري علم جديد در قرون وسطي ريشه دارد که شرايط را براي تحولات بعدي مهيا ساخت.

آميزه قرون وسطايي
اغلب گفته شده که انقلاب علمي که در قرون 16 و 17 پديد آمد ، چندان مديون قرون وسطي نيست . اين ديدگاه که در ادبيات کهن مربوط به تاريخ علم بسيار به چشم مي خورد ، اخيرا از سوي متخصصان تاريخ انديشه قرون وسطي نطير ادوارد گرانت مورد انتقاد قرار گرفته است ؛ ادوارد خاطر نشان مي كند که ريشه هاي انقلاب علمي را در واقع مي توان در قرون وسطي جستجو کرد از نگاه او دوران قرون وسطي بافتي فکري را پديد آورد که در آن علوم طبيعي مجال آن يافتند که همچون نظام هاي فکري جدي بسط و گسترش يابند و همچنين مفاهيم و شيوه هايي را فراهم کرد که براي اين گسترش بسيار حائز اهميت بود. سه تحول عمده در قرون وسطي که مي توان آنها را در ايجاد و آماده سازي بستر رشد و شکوفايي علوم طبيعي موثر دانست به قرار زيرند:
1- قرون وسطي شاهد ترجمه مجموعه اي از متون علمي به لاتين (زبان رايج جامعه علمي اروپاي غربي) بود که ريشه در سنت يوناني– عربي داشتند . تفسيرمفسران عرب از آثار ارسطو، و نيز خود متون اصيل ارسطويي در دسترس متفکران غربي قرار گرفت . بازشناسي ارسطو تاثير بسزايي بر الهيات و فلسفه قرون وسطي گذارد. و نويسندگاني همچون توماس آکويناس، او را محرک (مشوق) اصلي تفکر الهياتي و فلسفي قلمداد کردند. افزون براين، اين متون (که به هيچ وجه به آثار ارسطو محدود نمي شوند) انگيزه اصلي رويارويي با مسائل مربوط به علوم طبيعي شدند. مي توان گفت که علوم طبيعي مي توانسته بدون وجود اين متون نيز رشد کند اما در عين حال اين رشد و گسترش بدون شک بسيار دير تر از آنچه اتفاق افتاد ، روي مي داده است.

2- قرون وسطي شاهد بنيانگذاري دانشگاه هاي بزرگ اروپاي غربي بود . اين دانشگاه ها در گسترش علوم طبيعي نقشي محوري داشتند . تمام کساني که خواهان احراز هر نوع صلاحيت از يکي از دانشگاه هاي قرون وسطي بودند مي بايست در منطق، فلسفه طبيعي، هندسه ، موسيقي ، علم حساب و هيئت دوره هايي را مي گذراندند. ورود فلسفه طبيعي به برنامه درسي دانشگاه هاي قرون وسطي اين مهم را تامين و تضمين مي کرد که شمار قابل توجهي از مسائل علمي به طور ثابت به عنوان بخشي از آموزش دانشگاهي مورد توجه و بررسي قرار گيرد . يک دانشگاه قرون وسطي چهار دانشکده داشت : دانشکده هنر و سه دانشکده عالي طب ، حقوق و الهيات . دانشکده هنر در واقع مبنايي براي مطالعات پيشترفته تر بود و اينکه فلسفه طبيعي در اين دوره مقدماتي به چه ميزان ارائه مي شد خود در خور توجه است.

3- گروهي از متاله – فيلسوفان طبيعي در بافت دانشگاهي پديد آمدند که معتقد بودند مطالعه عالم طبيعت از نظر الهيات مشروع و بلااشکال است. اگر چه ارسطو را عمدتا فيلسوفي مشرک مي دانستند (و در نتيجه نزد مسيحيان شخصيت چندان با ارزشي نبود) اما او در حقيقت منبع درک بهتر عالم طبيعت و در نتيجه منبع کسب آگاهي بيشتر درباره خدايي که آن عالم را آفريده است بشمار مي رفت. پس لازم به ذکر است که بسياري از افراد برجسته در عالم علوم طبيعي قرون وسطي، نظير رابرت گروستست، نيکولاس اروم، و هنري لانگشتاين، همگي الهيدانان فعالي بودند که تناقضي بين ايمانشان و تحقيق در خصوص نظام طبيعت نمي ديدند. اين تاکيد روزافزون بر علوم طبيعي اهميت فوق العاده اي در ظهور علوم طبيعي در غرب اروپا داشت. در عين حال مهم است بدانيم که قرون وسطي شاهد توجهي جدي و قابل توجه به مساله اي بود که درقرن 16 اهميت بسزايي يافت و آن مساله همان تفسير کتاب مقدس بود. کتاب مقدس دست کم در قرائت ظاهري آن، جهاني را تصوير مي کند که زمين در آن مرکزيت دارد و اين جهان در شش روز خلق شده و انسان نيز در روز ششم آفريده شده است. نظر به بحث مستوفاي مربوط به نحوه تفسير بابهاي آغازين سفر پيدايش بسيار ضروري است شيوه اي را يادآور شويم که مفسران قرون وسطايي کتاب مقدس براي خواندن اين متون به شيوه اي کاملا متفاوت ابداع کردند ؛ اين شيوه ، در برابر بينش هاي نوظهور ناشي از علوم طبيعي اصلاح پذير تر بود. هر متني نياز به تفسير دارد ؛ و کتاب مقدس مسيحيان نيز از اين قاعده مستثني نيست . مطلبي وجود دارد که بر اساس آن تاريخ الهيات مسيحي را مي توان تاريخ تفسير کتاب مقدس دانست . نظر به اهميت اين مساله که آيا برخي از بخش هاي کتاب را بايد لفظ به لفظ و ما بقي را به صورت تمثيلي و معنايي (رمزي) تفسير کرد ، بسط و گسترش اين موضوع را در قرون وسطي مي توان بررسي کرد. 

دانستن اين نکته اهميت دارد که مباني اين بحث قرن ها پيش در دوره اولياء و قديسان مسيحي پي ريزي شده است . دو مکتب عمده تفسير کتاب مقدس پديد آمد که يکي با شهر اسکندريه و ديگري با انطاکيه در ارتباط بود . مکتب تفسيري اسکندريه شيوه هايي را به خدمت مي گرفت که فيلسوف ، متکلم و نويسنده يهودي ، فيلون اسکندراني ( حدود 30 ق . م . – حدود 45 م) ابداع کرده بود . اين شيوه برخاسته از سنت هاي متقدم يهودي بود که تفسير لفظ به لفظ متن مقدس را با تفسير تمثيلي تکميل مي کرد . فيلسوف يوناني ، هراکليتوس ، آن را "گفتن يک چيز و مراد کردن چيز ديگر” تعريف کرده است .فيلون معتقد بود براي درک معناي عميق تري که وراي ظاهر متن وجود دارد بايد معناي نهفته در پس معناي ظاهري کتاب مقدس را در نظر بگيريم .

الهيدانان حوزه اسکندريه اين مفاهيم را اتخاذ کردند . مهم ترين آنها بنابر مشهور کلمنت ، اوريگن ، و ديدوموس نابينا بودند . در واقع ، يرومه از سر مزاح ديدوموس را به دليل شهود و مکاشفات معنوي او که ناشي از بکارگيري روش تمثيلي در تفسير کتاب مقدس است ، "ديدوموس نابينا” خطاب مي کرد .گستره روش تمثيلي را مي توان در تفسير اوريگن از تصاوير اصلي عهد جديد ملاحظه کرد . بر اساس تفسير تمثيلي ، فتح سرزمين موعود توسط يوشع به غلبه مسيح بر گناه بر روي صليب اشاره دارد .

در مقابل ، مکتب انطاکيه در تفسير کتاب مقدس از روش تاريخي استفاده مي کرد يعني تفسير کتاب مقدس در پرتو بافت تاريخي آن. اين مکتب، خاصه همراه با نويسندگاني همچون ديودور تارسوس، جان خروسوستوم و تئودور موپسوستيا بر جايگاه تاريخي پيشگوييهاي عهد عتيق تاکيد مي کرد: مساله اي که جايش در آثار اوريگن و ديگر مفسران سنت اسکندريه بسيار خالي بود . بر اين اساس ، تئودور در بررسي پيش گويي عهد عتيق تاکيد مي کند که پيام پيشگويانه ناظر به / مرتبط با کساني است که آن پيام خطاب به آنها گفته شده ، به علاوه اين پيام حاوي معنايي مبسوط( تفصيلي) براي خواننده مسيحي است .هر نداي پيشگويانه را بايد به عنوان ندايي واجد معنايي لفظي يا معنايي کاملا تاريخي تفسير کرد . در نتيجه ، تئودور مطالب معدودي از عهد عتيق را به گونه اي تفسير مي کرد که به طور مستقيم به مسيح اشاره دارند ، حال آنکه مکتب اسکندريه مسيح را درونمايه مکتوم بسياري از فقرات عهد عتيق ، هم تاريخي و هم پيشگويانه ، در نظر مي گرفت .

در کليساي غرب رويکرد تقريبا مجزا در حال بسط و گسترش است . امبروز ميلان در اغلب آثارش درکي سه قسمتي ( سه لايه اي ) از معاني کتاب مقدس را بسط داده است : اين مفسر افزون بر معناي طبيعي ، معناي الهياتي يا عقلاني و اخلاقي را نيز در مي يابد . آگوستين از اين رويکرد پيروي کرد اما بر دو معنا استدلال کرد . ، يکي رويکرد تاريخي – مادي- لفظي و ديگري رويکرد معنايي-معنوي-عرفاني-تمثيلي . او در عين حال ، برخي از فقرات را واجد هر دو معنا مي دانست . "گفته هاي انبيا را مي توان واجد معنايي سه لايه دانست که در آن برخي اورشليم زميني را در نظر دارند ، برخي ديگر از آن شهري اسماني را مراد مي کنند و برخي ديگر نيز هر دو معنا را در نظر مي گيرند” . نمي توان پذيرفت که بتوان عهد عتيق را در سطح مطلقا تاريخي درک نمود ؛ کليد فهم آن در تفسير صحيح آن نهفته است .

تمايز بين معناي تاريخي يا لفظي کتاب مقدس از يک سو و معناي تمثيلي يا معنوي عميق تر آن از سوي ديگر در اوايل قرون وسطي به طور کلي در کليسا مورد پذيرش قرار گرفت . روش معيار تفسير کتاب مقدس که در قرون وسطي رايج بود معمولا به Quadriga يا معناي چهارلايه کتاب مقدس معروف است . ريشه هاي اين روش به طور خاص در تمايز بين معناي معنوي و لفظي نهفته است . کتاب مقدس چهار معناي مختلف دارد . علاوه بر معناي لفظي سه معناي غير لفظي را مي توان مشخص کرد : معناي مجازي که معرف باور مسيحيان است . معناي اخلاقي يا تمثيلي که ناظر به عمل مسيحيان است . و معناي رمزي که بيانگر آن است که مسيحيان به چه چيزي بايد اميدوار باشند . پس معاني چهارگانه کتاب مقدس بدين شرحند:

1- معناي لفظي کتاب مقدس که در آن متن رابايد همانگونه که هست پذيرفت 2- معناي تمثيلي که با هدف استنباط آموزه ها، برخي از فقرات کتاب مقدس را تفسير مي کند . اين فقرات يا مبهمند يا معناي لفظي دارند که خوانندگان آنها را به دلايل الهياتي نمي پذيرند. 3- معناي اخلاقي يا تمثيلي که اين فقرات را به منظور ارشاد اخلاقي مسيحيان (و اصلاح رفتار آنها) تفسير مي کنند. 4- معناي رمزي که فقرات کتاب مقدس را با هدف نشان دادن شرايط اميدواري مسيحيان تفسير مي کند و ناظر به تحقق وعده هاي الهي در اورشليم جديد است.

راه پرهيز از نقطه ضعف بالقوه اي که در اين باره وجود داشت تاکيد بر اين نکته بود که هيچ چيز را نبايد بر مبناي معناي غير لفظي کتاب مقدس باور کرد مگر آنکه پيش ازآن معناي لفظي آن مشخص و تثبيت شده باشد . اين تاکيد بر اولويت معناي لفظي کتاب مقدس را مي توان به عنوان انتقادي تلويحي در رويکرد تمثيلي مورد اقتباس اوريگن ملاحظه کرد که عملا مفسران کتاب مقدس را مجاز مي کرد از هر فقره از متن مقدس تفسيري "معنوي” کنند. تا ميانه قرون وسطي رويکردي پيچيده به تفسير کتاب مقدس تثبيت شده بود. بر اساس اين رويکرد برخي فقرات کتاب مقدس به طور لفظي تفسير مي شدند و مابقي معنايي غير لفظي داشتند. آگوستين بر اهميت توجه به نتايج و پيامدهاي علوم در ارتباط با تفسير کتاب مقدس تاکيد نمود . همزمان با اينکه آگوستين خود در تفسيرش بر سفر پيدايش تاکيد مي کرد برخي فقرات کتاب مقدس حقيقتا در معرض تفاسير مختلف قرار گرفتند؛ بنابراين جايز شمردن تحقيقات علمي بيشتر به منظور کمک به تعيين مناسب ترين شيوه تفسير يک متن خاص بسيار مهم بود: در موضوعاتي که بسيار مبهم و فراتر از بينش ما هستند در کتاب مقدس فقراتي مي بينيم که آنها را مي توان به شيوه هاي کاملا متفاوت و عاري از تعصب ديني تفسير کرد. در اين موارد نبايد سراسيمه و نسنجيده عمل کنيم و آنچنان سرسختانه بر موضع خود پاي بفشريم که اگر در جستجوي حقيقت پيشترفتي حاصل شد با متلزل شدن موضع ما، خود نيز همراه آن سقوط کنيم. ما بايد براي تعليم کتاب مقدس مبارزه کنيم نه براي تفسير خاص خودمان. ما نبايد آرزو کنيم معناي کتاب مقدس را با تفسير خودمان هماهنگ سازيم بلکه بايد تفسيرمان را با معناي کتاب مقدس تطبيق دهيم. بنابراين، آگوستين اصرار داشت که تفسير کتاب مقدس بايد گزارش دقيق و صحيحي از آن چيزي باشد که عقل آن را به عنوان حقايق مبرهن بپذيرد. اين رويکرد به تفسير کتاب مقدس از برخي جهات مي تواند اين اطمينان را در بر داشته باشد که الهيات مسيحي هيچگاه در دام يک جهانبيني پيشاعلمي نمي افتد . ادوارد گرانت اهميت اين نکته را در ارتباط با بسط جهانشناسي قرون وسطايي طي سال هاي 1200-1687 نشان داده است . او به طور خاص شيوه اي را خاطر نشان مي کند که در آن ، رويکرد آگوستين توسط توماس آکويناس تاييد شده و شرح و بسط يافته است . رويکرد کلي مطرح شده توسط آگوستين را چند تن از الهيدانان کاتوليک روم قرن 16 اقتباس کردند ، اين رويکرد تفسيري بسيار حائز اهميت بر سفر پيدايش است که بنابر مشهور ديدگاه هاي موسع گاليله در باره تفسير کتاب مقدس را تحت تاثير قرار داده است.

دين: متحد يا دشمن علم؟

آيا دين در بسط و گسترش علم طبيعي موثر است يا مانع اين گسترش بشمار مي رود ؟ در ابتدا وسوسه مي شويم پاسخي ساده و عاري از تامل به اين سوال که آيا دين متحد يا دشمن علم است بدهيم اما اين سوال به دلايل ذيل نيازمند پاسخي پيچيده است:

1- پيش فرض اين سوال اين است که جوهري يکپارچه به نام علم وجود دارد درحاليکه رشته هاي علمي در واقع متعددند و هر يک حوزه مطالعاتي و شيوه پژوهشي خاص خود را دارند. تعامل بين فيزيک و دين با تعامل بيولوژيک و دين تفاوت دارد . پيش از آنکه به سوال مذکور پاسخ بدهيم لازم است اصطلاح علم را مجددا تعريف يا توصيف کنيم .

2- فرض اصلي اين سوال آن است که "دين” مقوله اي است که به آساني تعريف شده و پديده اي همگن است . در حقيقت مساله به اين شکل نيست . ارائه تعريفي قابل قبول از آنچه دين را تشکيل مي دهد فوق العاده دشوار است . طي قرن گذشته چندين تلقي کاملا متفاوت از از ماهيت دين پديد آمده که هر يک مدعي اند "علمي” يا "عيني” هستند . برخي از اين آراء (که آراء کارل مارکس ، دورکيم و فرويد از عمده آنها محسوبند ) به شدت فروکاهشگرانه اند و عموما منعکس کننده عوامل شخصي يا سازماني کساني هستند که آنها را پديد آورده و بسط داده اند. اين رويکرد هاي فروکاهشگرانه به دليل نواقص آشکاري که دارند از سوي نويسندگاني همچون ميرچا ايلياده به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند. مهم تر اينکه اديان مختلف رويکردهاي متفاوت به علوم را تقويت مي کنند؛ اين مساله مستلزم آن است که پيش از آنکه پاسخ معناداري بتوان ارائه کرد ، دين مورد نظر را بايد مشخص کرد ؛ ارتباط بين فيزيک و مسيحيت را نمي توان بسان ارتباط بين اسلام يا آيين هندو و فيزيک دانست.

3- حتي در يک دين واحد گرايش هاي فکري مختلف متعددي وجود دارند که بايد آنها را شناسايي کرد. از خردمندي بدور است گمان کنيم هر يک از اين گرايش ها رويکردي يکسان را براي اين مساله اتخاذ مي کنند.

متغيرهاي درون يک دين: مسيحيت
ديني که بيشترين و عميق ترين درگيري را با مساله تعامل بين دين و علم طبيعي دارد مسيحيت است . با وجود اين، اصطلاح مسيحي مي تواند ناظر به طيف وسيعي از ديدگاه هاي فکري باشد که مستلزم توضيح بيشترند . به عنوان مثال شاخه هاي پروتستان، کاتوليک روم، و ارتدوکس شرق در مسيحيت کاملا مجزا و مشخص اند. اما توجه ما به طور خاص معطوف سطوح آکادميک تر بحث در مسيحيت غربي است؛ دليل اين عطف توجه تعامل نزديک اين دين با علوم طبيعي طي چند سده اخير است. هر گونه تلاش براي فهم رابطه پيچيده الهيات مسيحي و علوم دست کم مستلزم درجه اي از آشنايي با مکاتب اصلي تفکر مسيحي در دروه مدرن است. پس از اين خلاصه اي از چهار مکتب عمده فکري که همگي در ارتباط با تعاملشان با علوم طبيعي از اهميت بسزايي برخوردار بوده اند را ارائه خواهيم داد. در مسيحيت غربي اختلاف هاي مهمي در مورد برخي مسائل وجود دارد و اين مسائل اغلب تاثير مستقيمي بر علوم طبيعي دارند . به عنوان مثال، پروتستانتيزم ليبرال نسبت به علوم طبيعي تلقي بسيار مثبتي داشته است حال آنکه نئو ارتدوکس ها تاکيد دارند که دين و علم به دو حوزه کاملا متفاوت تعلق دارند.

پروتستانتيزم ليبرال
پروتستانتيزم ليبرال بدون شک يکي از مهم ترين جنبش هايي است که از بطن تفکر مسيحيت مدرن برخاسته است. اين مکتب خاستگاه هاي پيچيده اي دارد اما بي تاثير نخواهد بود اگر آن را پاسخي به طرح الهياتي شلاير ماخر (1763-1834) خاصه در ارتباط با تاکيدش بر احساس انساني و نياز به پيوند ايمان مسيحي با وضعيت انسان بدانيم . پروتستانتيزم ليبرال کلاسيک ريشه در آلمان اواسط قرن نوزدهم دارد . در آن زمان به تدريج اين نگرش شکل گرفت که ايمان مسيحي و الهيات به طور يکسان بايد در پرتوي دانش مدرن مجددا احيا گردند. در انگلستان پذيرش روز افزون نظريه گزينش طبيعي چارلز داروين (که در ميان مردم به نظريه تکامل داروين مشهور است) فضايي را ايجاد کرد که در آن يکي از آموزه هاي الهيات مسيحي سنتي (مانند آموزه خلقت هفت روزه) روز به روز غير قابل دفاع تر مي شود. ليبراليسم از آغاز بر آن شد تا شکاف بين ايمان مسيحي و دانش مدرن را پر کند. طرح ليبراليسم در ارتباط با الهيات مسيحي سنتي نيازمند ميزان قابل توجهي از انعطاف پذيري بود. نويسندگان برجسته اين مکتب معتقد بودند اگر قرار باشد مسيحيت به عنوان گزينه فکري مهمي در دنياي مدرن باقي بماند نوسازي مجدد عقايد ضروري است. به همين دليل آنها از يک سو خواستار آزادي در خصوص ميراث اعتقادي مسيحيت شدند و از دگر سو خواهان آزادي در گزينش شيوه هاي سنتي تفسير کتاب مقدس شدند. آنجا که شيوه هاي سنتي تفسير متن مقدس يا عقايد سنتي از گذر تحولات دانش بشري دستخوش آسيب شد و به مخاطره افتاد ، کنار گذاشتن و تفسير مجدد آنها با هدف همسو کردنشان با بينش و نگرش نوين به جهان ضروري است. برايندهاي الهياتي اين تغيير جهت قابل توجه بودنده اند . برخي عقايد مسيحي عملا از چهارچوب هنجارهاي فرهنگي مدرن کنار گذاشته شدند . اين عقايد به يکي از دو سرنوشت ذيل دچار آمدند:
1- اين عقايد به اين دليل که بر پيش فرض هاي نادرست يا منسوخ شده مبتني اند کنار گذاشته شدند . آموزه گناه ازلي مثال مناسبي است ؛ دليل کنار رفتن اين عقيده خوانش نادرست عهد جديد در پرتوي آثار سنت آگوستين بود که رأيش در باب اين مسائل تحت شعاع درگيري بيش از اندازه او با فرقه جبرگراي مانويت قرار داشت.
2- اين عقايد به شيوه اي که با روح زمانه همسان باشد مجددا تفسير شدند. برخي عقايد اصلي مربوط به شخص عيسي مسيح از جمله مواردي هستند که به اين سرنوشت دچار شدند : الوهيت مسيح از جمله اين عقايد بود.
همزمان اين فرايند بازتفسير اعتقادات (که در جنبش "تاريخ دگما” ادامه يافت) را مي توان تمايل جديدي براي نشاندن مسيحيت (ايمان مسيحي) در عالم بشري _ و از همه مهم تر در تجربه انساني و فرهنگ مدرن در نظر گرفت. ليبراليسم نظر به مشکلات بالقوه بر سر راه نشاندن ايمان مسيحي در توجه و تمايل خاص و صرف به کتاب مقدس يا شخص عيسي مسيح در پي آن بود تا آن ايمان را در تجربه معمول و عادي انساني تثبيت کند و آن را به گونه اي تفسير کند که در جهانبيني مدرن معنادار باشد. منبع الهام ليبراليسم نوع نگاه به انساني بوده است که روز به روز پا به عرصه پيشترفت و ترقي مي نهد. نظريه تکامل، اين عقيده را حياتي دوباره بخشيد به نظر مي رسيد که پيوند دين با نيازهاي معنوي انسان مدرن روز به روز بيشتر مي شود و جامعه را به لحاظ اخلاقي هدايت مي کند . وجهه به شدت اخلاقي پروتستانتيزم ليبرال را مشخصا مي توان در آثار آلبرت بنيامين ريچل ملاحظه کرد. از نگاه ريچل ايده ملکوت خداوند از اهميت خاصي برخوردار است. او اين ايده را مبناي ثابت ارزش هاي اخلاقي مي دانست که مبناي مستحکمي براي پيشترفت و توسعه جامعه آلمان در آن برهه از تاريخ بود. گفته شده که تاريخ در روند هدايت الهي طريقه کمال را مي پيمايد (يا رو به سوي کمال دارد ). در طول تاريخ بشريت افرادي به ظهور رسيده اند که به حاملان يا دارندگان بصيرت و بينش خاص الهي مشهورند . يکي از اين انسان ها عيسي بود. ساير انسان ها با پيروي از او و سهيم شدن در شيوه زندگي اش مي توانند به کمال برسند . اين نهضت نشانگر خوشبيني زياد و بي حدو حصر به استعداد و توانايي انسان بود . گفته شده که دين و فرهنگ از هر نظر يکي هستند . منتقدان بعدي اين نهضت به آن عنوان "پروتستانتيزم فرهنگي” دادند . دليل اين نامگذاري آن بود که به اعتقاد آنها نهضت مزبور به شدت به نرم هاي فرهنگي رايج متکي است. بسياري منتقدان (نظير کارل بارت در اروپا و راينهولت نيبور در آمريکاي شمالي) پروتستانتيزم ليبرال را با نا اميدي مبتني بر ديدگاهي خوشبينانه نسبت به ماهيت انسان دانسته اند. آنها معتقد بودند که اين خوشبيني را رويداد هاي جنگ جهاني اول از ميان برد و از آن زمان به بعد ليبراليسم فاقد اعتبار فرهنگي گرديد. اين مساله نشانگر قضاوتي کاملا نادرست بود. ليبراليسم را در بهترين حالت آن مي توان نهضتي در نظر گرفت که خود را ملتزم و متعهد به بازخواني ايمان مسيحي در قالب ها و اشکال مورد پذيرش در فرهنگ معاصر مي دانست. ليبراليسم همچنان خود را واسطه ميان دو مقوله ديگر ميداند که عبارتند از: بازخواني صرف ايمان مسيحيت سنتي (که معمولا از سوي منتقدان ليبرالش، سنت گرايي يا بنياد گرايي خوانده مي شود) و رد مسيحيت به تمامه. نويسندگان ليبرال با تمام وجود خود را موظف به يافتن راه ميانه اي بين اين دو گزينه ناخوشايند يافته اند. شايد موثر ترين و پيشترفته ترين شکل پروتستانتيزم ليبرال را بتوان در آثار پل تيليخ (1965-1886) ، که در اواخر دهه 1950 و اوايل 1960 و تا پايان کارش در ايالات متحده مشهور شد، يافت. تيليخ را عمدتا موثر ترين الهيدان آمريکايي از زمان جاناتان ادواردز دانسته اند. طرح تيليخ را مي توان در اصطلاح "همبستگي” خلاصه نمود . او با شيوه همبستگي در مي يابد که وظيفه الهيات مدرن همانا ايجاد گفتگو ميان فرهنگ انساني و ايمان مسيحيت است . تيليخ نسبت به برنامه الهيات کارل بارت واکنشي توام با هشدار نشان مي دهد و آن را تلاشي نادرست مي داند که ميان فرهنگ و الهيات اختلاف ايجاد مي کند.
ازنگاه تيليخ مسائل وجودي (يا به اصطلاح خودش مسائل بنيادين) دستامد فرهنگ انساني اند. هنرهاي خلاق، خط و فلسفه مدرن ناظر به مسائل انساني اند . الهيات براي اين مسائل پاسخ ارائه مي کند و با اين کار انجيل را با فرهنگ مدرن پيوند مي زند. انجيل بايد با فرهنگ سخن بگويد و اين امر تنها در صورتي امکان پذير است که به سوالات برخاسته از فرهنگ گوش فرا دهيم. از نگاه ديويد ترسي (شيکاگو) تصوير گفتگوي بين انجيل و فرهنگ تصويري کنترل کننده (هدايت گر) است: اين گفتگو سبب اصلاح دوجانبه (هر دو طرف) و غناي انجيل و فرهنگ، هر دو مي شود . بنابراين بين الهيات و کلام مسيحي رابطه نزديکي وجود دارد. به اين معنا که وظيفه الهيات تفسير پاسخ مسيحيت به نيازهاي انسان است؛ نيازهايي که تحليل فرهنگي آنها را بر مي نمايد. پس از اين مشخص خواهد شد که اين رويکرد "همبستگي”، گفتگوي بين دين و علم را تشويق و تقويت مي کند چرا که علم عنصر حائز اهميت فرهنگ مدرن غرب بشمار مي آيد. بدين ترتيب، اصطلاح "ليبرال” را به بهترين نحو مي توان به متالهي در سنت شلاير ماخر و تيليخ که علاقمند به بازسازي اعتقاد به پاسخ به فرهنگ معاصر هستند تفسير نمود . ليبراليسم از چند جهت مورد انتقاد قرار گرفته است که رايج ترين آنها به قرار زير است: 1- ليبراليسم به ايده يک تجربه ديني انساني جهاني اهميت بسياري مي دهد . با وجود اين ، اين ايده به درستي تعريف نشده و ابهام دارد . و نمي توان آن را به طور مشخص بررسي نمود . بعلاوه دلايل فوق العاده اي براي طرح اين نکته وجود دارد که "تجربه” را تفسيري بسيار گسترده تر از آنچه ليبراليسم روا مي دارد شکل مي دهد. 2- ليبراليسم ازنگاه منتقدانش بيش از اندازه بر تحولات فرهنگي گذرا تاکيد دارد. در نتيجه، اغلب کورکورانه بازيچه يک طرح (عامل) سکولار قرار مي گيرد. 3- گفته شده که ليبراليسم در تلاش براي مورد قبول واقع شدن در فرهنگ معاصر ، بسيار مستعد آن است که آموزه هاي بارز مسيحيت را بپذيرد. پروتستانتيزم ليبرال براي پژوهش ما بسيار اهميت دارد به اين معنا که اين شاخه از مسيحيت در کل تلقي مثبتي نسبت به معناي ديني علوم طبيعي دارد. اين مساله در مورد نظريه تکاملي داروين که از نگاه بسياري از نويسندگان ليبرال پروتستان راه رشد و پيشترفت نوع انسان و جامعه را نشان مي دهد ، کاملا آشکار بود. ليبراليسم به طور کلي مايل بود متون دشوار کتاب مقدس را به گونه اي تفسير کند که از اهميت فوق طبيعي آن بکاهد و از طرفي تطبيق گزارشات کتاب مقدس درباره آفرينش با نظريه تکامل داروين برايش چندان دشوار نبود.گرچه ليبراليسم نظريات سنتي مسيحيت را حفظ کرد (آنهم درجاييکه مدرنيسم از رها کردن آنها شادمان بود) اما ليبراليست ها اين نظريات را مجددا به گونه اي تفسير کردند که در نهايت سبب پيدايش اجماع بر سر تکامل زيستي (بيولوژيک) شد .

الگوهاي تعامل علم و دين
بررسي منابع گسترده مربوط به ارتباط بين علم و دين نشان مي دهد که تلقي ها از اين ارتباط مختلف است. مساله نحوه طبقه بندي اين تلقي ها از اهميت بسزايي برخوردار است. به نظر مي رسد ساده ترين راه پرداختن به اين مساله پرسيدن دو سوال ذيل است:
1- آيا علم و دين به يک واقعيت واحد (يکسان) مربوطند ؟ 2- آيا دريافت ها و شناخت هاي علم و دين متناقض اند يا مکمل؟

الگوهاي مواجهه اي
درگذشته، مهم ترين تلقي از رابطه بين علم و دين تلقي "درگيري” يا شايد حتي "رويارويي” بوده است. اين الگوي مواجهه اي شديد همچنان به نحوي عميق در سطح عوام تاثير دارد، حتي اگر انديشمندان به شدت آن را زير سوال ببرند.لحن کلي مواجهه بين دين (خاصه مسيحيت) و علوم طبيعي را مي توان در دو کتاب که در ربع آخر قرن نوزدهم به نگارش در آمدند ملاحظه کرد: تاريخ برخورد بين دين و علم (1874) اثر جان ويليام دراپر ، و تاريخ رويارويي علم با الهيات در جهان مسيحيت (1896) اثر اندرو ديکسون وايت.

جان در کتاب خود استدلال مي کند که علوم طبيعي انسان را از ظلم و ستم ساختار وتفکر ديني سنتي، خاصه کاتوليک روم، نجات داد . تاريخ علم صرف ثبت اکتشافات مجزا نيست؛ اين تاريخ حکايت نبرد دو قدرت مخالف است : قدرت فکر انسان از يک سو، و فشار ناشي از علائق انساني و دين سنتي از سوي ديگر . از نگاه جان دراپر علم (خاصه نظريه داروين) مهم ترين ابزار به خطر انداختن موضع اوست و از اين رو با تمامي ابزار موجود مي توان آن را تقويت کرد.

ريشه ها و مباني کتاب ديکسون در شرايط مربوط به تاسيس دانشگاه کورنل نهفته است. بسياري از مدارس ديني از تاسيس دانشگاه جديد احساس خطر کردند و به ديکسون و مدرسه نوپا تاختند، اولين رئيس اين دانشگاه به کفر متهم شد. ديکسون که از اين برخورد رنجيده خاطر بود در سخنراني اي که در 1869 در نيويورک ايراد کرد پاسخ منتقدان را داد؛ عنوان اين سخنراني "ميادين نبرد علم” بود .در اينجا باز علم ، منجي آزادي آکادميک شناخته و معرفي شد . اين سخنراني به تدريج تکميل شد و به صورت کتاب مذکور (تاريخ رويارويي علم با….) در آمد . ديکسون اعلان کرد که نادرست ترين ايده ها ، اين بوده که "دين و علم با هم دشمنند” ؛ طرفه اينکه، اين نکته اي بود که خود او خواسته يا نا خواسته در کتاب خود بدان اشارت کرده بود. شکل گيري استعاره جنگ(نبرد) در ذهن عوام بدون ترديد دستامد قلم به شدت جدلي او و پاسخ مردم به آن است . الگوي مواجهه اي را مي توان به حسب شرايط خاص عصر ويکتوريا شناخت که در آن يک گروه فکري حرفه اي نوظهور بر آن شد تا جايگزين گروهي گردد که تا آن زمان در جايگاه افتخار نشسته بود. ظهور نظريه داروين نيز اين الگو را به لحاظ علمي توجيه مي کرد. باري، اين الگوي مواجهه اي حتي امروز نيز خاصه در رسانه هاي عمومي که از رابطه علم و دين سخن مي گويند تاثير گذار است.

الگوهاي غير مواجهه اي
همگرايي دين و علم: برخي از گرايش ها در درون الهيات مسيحي غرب بر اين نکته تاکيد دارند که "حقيقت به تمامه حقيقت خداست”. بر اين اساس، تمامي پيشترفت ها و تحولات در شناخت علمي جهان در دين مسيحيت مورد قبول بوده و در آن جاي مي گيرند. اصل اين نظريه به دئيسم انگليسي قرن هفدهم باز مي گردد. استدلال پروتستانتيزم ليبرال آن است که نظريه هاي تکامل به الهيات امکان مي دهد وضعيت خاصي را که در آن خداوند در جهان حاضر و فعال است، بپذيرد. به اين ترتيب، (مفهوم) تکامل با وجود و فعاليت خداوند سازگار و توامان خواهد افتاد. دوگانگي (جدايي) علم و دين: گروه دوم رويکردها بر جدايي علم و دين تاکيد مي ورزند. اين نظريه به طور خاص در نئو ارتدوکسي (نهضتي که واکنشي عليه پروتستانتيزم ليبرال محسوب مي شود) رواج دارد که برجسته ترين نماينده آن کارل بارت است. از نگاه او، علوم طبيعي هيچ تاثير بر مسيحيت ندارد. علوم طبيعي، دين (ايمان) را نه تاييد مي کند و نه با آن د رتضاد است؛ به اين معنا که علوم و الهيات بر مبناي فرضيات کاملا متفاوت عمل مي کنند.

شناخت طبيعت شناخت خداست
اينکه خداوند جهان را آفريده، خود انگيزه بنيادين پژوهش هاي علمي است. سه موضع کلي درباره مساله جايگاه نظم طبيعي را مي توان از يکديگر تفکيک نمود:

1- عالم طبيعت، الهي است.
2- عالم طبيعت، را خالق آن آفريده و شبيه خالق خود است.
3- عالم طبيعت، هيچ ارتباطي به خداوند ندارد.

مسلما قدري ساده انگاري در اينجا اتفاق افتاده است. اما اين امر به ما امکان مي دهد که نکته اي اساسي را بيان کنيم . فرض کنيد که شخصي به شدت ديندار است. اگر عالم طبيعت هيچ ارتباطي با خدا نداشته باشد، هيچ انگيزه اي براي شناخت آن وجود نخواهد داشت. از سوي ديگر، اگر عالم طبيعت با خدا ارتباط داشته باشد، اين خود دليل خوبي براي شناخت آن خواهد بود به اين معنا که امکان شناخت عميق تر طبيعتي که خدا آن را آفريده فراهم خواهد شد. بنابراين، مشخصا بسيار جالب خواهد بود اگر در جستجوي راهي باشيم که در آن آموزه خلقت، ارتباطي بين خدا و نظم طبيعت برقرار کند . نکته اي که نويسندگان مذهبي قرن شانزدهم و هفدهم بر آن تاکيد داشتند اين بود که خداي ناديدني را مي توان از طريق خلقت مشهود (ديدني) شناخت. اين مفهوم (که بعضا به صورت دو "کتاب مقدس” و "کتاب طبيعت” بيان مي شود) انگيزه مضاعفي براي شناخت و مطالعه طبيعت تواند بود. اگرچه خدا را نمي توان با چشم ديد، اما مي توان با شناخت و مطالعه نظم طبيعي (نظام طبيعت) به تلقي فربهي از ماهيت و هدف خداوند دست يافت.

منبع :
Science and Religion, An Introduction, Alister. E. McGrath, Blackwell, 1999

آليستر مک گراث/ ترجمه و تلخيص فرشته آهنگري

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان