کد خبر: ۲۲۲۰۹
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۹ - ۱۹:۲۳-29 December 2020
مریم جعفری آذرمانی در ۵ آذر ۱۳۵۶ در تهران متولد شد. مریم جعفری آذرمانی، شاعر اهل ایران است. او از سال ۱۳۷۵ به‌طور جدی سرودن شعر را بیشتر در قالب غزل آغاز کرد.

معشوقِ از ازل به قیامت قرینِ من!

بنیان‌گذارِ عاطفه‌ی راستینِ من!

 

من عاشقِ تمامِ جهانم به یُمنِ تو؛

در خانه‌ی دل آیه‌ی بالانشینِ من!

 

فرزندِ وقت! لحظه‌ی باری به هر جهت!

خیّامِ من! معاصر و هم‌سرزمینِ من!

 

در این کویر خیمه بزن! مثلِ قرن پنج

عشقِ قدیم و تازه! چنان و چنینِ من!

 

این شعر، شعر نیست؛ تماماً حقیقت است؛

برداشت‌های ذائقه‌ی نکته‌بینِ من

 

مضمونِ بی‌شمارِ تو اصلِ تغزّل است

ای راویِ مغازله‌ی چندمینِ من!

 

وصفِ تو را چطور بریزم در این قلم؟

زیباییِ تو بیشتر است از یقینِ من

مریم جعفری آذرمانی 

 

***

 

سندسازی کنم یا نه؟ نگویم از شما بوده‌ست؟

تمام نقطه‌پایان‌ها که بعد از جمله‌ها بوده‌ست

 

تمامش کن نمی‌خواهم بخوانم جمله‌ای دیگر

که این تاریخ تکراری برایم آشنا بوده‌ست

 

زمان را رسم کردم روی کاغذ، کاغذ آتش شد

نفمیدم که این ویرانه، اصلاً کی، کجا بوده‌ست

 

من این‌جا پیر خواهم شد، و شک دارم زمان چیزی

به جز فرسودنم باشد که از اول بنا بوده‌ست

 

شهادت می‌دهم خورشید، روشن بود در آن روز

و کشتن‌های پنهانی که کارِ سایه‌ها بوده‌ست

 

پرستش می‌کنم با شیوه‌های سنّتی هر شب

به یاد روزگارانی که تنها یک خدا بوده‌ست

 مریم جعفری آذرمانی

 
***


 

کنار جاده‌ی خاکی علامتی‌ست کبود

درخت بود و نبود آن سیاهْ خطّ عمود

 

یکی که عکس خودش را گرفت و راه افتاد

به انتظار نشسته‌ست در کناره‌ی رود

 

دهانِ بازتری خیره داد زد که: به جز

دو چشمِ بسته چه دیدید در برابر دود؟

 

 نشد که خوب بخوانیم خطّ آتش را

تمام منظره را مه کشید ابرِ حسود

 

به دست‌های زمین‌گیر هم‌چنان می‌رفت

به جز غبار چه باری به دوش جادّه بود؟

مریم جعفری آذرمانی

 

اشعار مریم جعفری آذرمانی, بیوگرافی مریم جعفری آذرمانی

 شعرهای مریم جعفری آذرمانی 

 

گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست

در زوایای خودش جا نشده‌ست

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست

بستر رود مهیا نشده‌ست

 
***
 
پس کجا می‌رود این قایق پیر

 

صبح تا شب همه باید بدوند

خسته در یک صف ممتد بدوند

ها مبادا که مردّد بدوند

قدر یک لحظه اگر بد بدوند

 

حلقِ شلاّق بگوید که بمیر

 

خون به خون بر تن او لک شده است

خط به خط خون به زمین حک شده است

مزرعه خاک مشبّک شده است

بَبْر، مشغول مترسک شده است

 

توی زندان خودش مانده اسیر

 

خانه وابسته‌ی در بود و شکست

حُرمت خانه پدر بود و شکست

مادر آیینه‌ی تر بود و شکست

خواهرم شانه به سر بود و شکست

 

نای فریاد نداری بپَذیر

 

نسبش می‌رسد از خون به جنون

او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون

غولِ کج با حرکاتی موزون

دُمش این بار بیفتد بیرون

 

پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر

 

وسط صحنه عروسک باشد

راستش گریه‌ی کودک باشد

نور چپ هم اگر اندک باشد

تلخک تازه مبارک باشد!

 

کارگردان! به کسی خرده نگیر

 

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی

زیرِ پرپرزدنِ مهتابی

- در چه فکری حسنک؟ بی تابی!

زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

 

- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر!

***
چه جای بحث، از آن ظلمِ مطلقاً‌شده‌اش

وَ شیک‌پوشیِ عفریتِ نسترن‌شده‌اش

ولی به حرمتِ «هاثورن» و مای من‌شده‌اش

برای «مارک توآین» و تنِ وطن‌شده‌اش

که زیر خاک از این انتخاب می‌لرزد

 

مسمّطی بنویسم که بوم گریه کند

از این روابطِ مسموم و شوم گریه کند

فرشته جای جَهول و ظَلوم گریه کند

نه من، که آینه هم روبه‌روم گریه کند

حقیقت است که یک سِنت هم نمی‌ارزد

 

رسید ـ مشعله در دست ـ تا سیاه کند

سرِ نمایشِ آزادی‌اش تباه کند

فقط مجسّمه‎ای مُرده روبه‌راه کند

که هی بِایستد و بِرّوبِر نگاه کند

به آن پرنده که از ترسِ جنگ پرپر زد

 

ترانه نیست که تنها صدای بمب و تفنگ

به گوش می‌رسد از صفحه‌های شهرِ فرنگ

چگونه خوش بنشینم در این دَلنگ دَلنگ

که پشتِ صحنه، وطن ـ آن زنِ شکستۀ جنگ ـ

به یادبودِ پسرهای کُشته‌اش سر زد

 

غریبِ کابل و این مرزهای محدودم

به سوگواریِ شهریورت خودِ رودم

که داغدارِ شهیدِ تو ـ «شاه مسعود» ـ ام

برای شرح تو ای کاش «بیهقی» بودم

که آتش آمد و بر ریشۀ تناور زد

 

درآمدند که آیینه را حرام کنند

وَ بعدِ کرب و بلا، باز قصد شام کنند

به این خوشند که خود را یزید نام کنند

ـ بگو نفر به نفر نخل‌ها قیام کنند ـ

چگونه مار در این آشیانه چنبر زد؟

 

و بیست و هشتمِ مرداد؛ روزِ بی‌ضربان

غمِ «مصدّق» و تیمارِ «نصرت» و «اخوان»

و اژدهای گرسنه، کنار این‌همه جان ـ

چقدر کاسۀ غصبی که نفت خورد از آن

وَ باز رفت و به هرجا رسید لنگر زد

 

جنونِ پنجره‌ها از روان‌شناسیِ اوست

که دیو، مسأله‌اش «غیرِ خود هراسیِ» اوست

شعارِ «من همه‌ام» منطقِ قیاسیِ اوست

که سازمان ملل کاخ اختصاصیِ اوست

ـ وَ از توحّشِ دربان نمی‌شود در زد ـ

 

قرار بود بهشتِ زمین شود، امّا

در این مشاهده، یک برگ هم ندارد تا

مورّخان بنویسند شرح حالش را

اگرچه باز هم از بینِ این همه امضا

به تک نگاریِ ابلیس، عشق می‌ورزد


مریم جعفری آذرمانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان