کد خبر: ۲۲۲
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۱:۲۸-18 March 2017
پس از مرگ به كجا مى‏روم؟ آيا دوباره باز مى‏گردم؟ آمدنم بهر چه بود؟ آيا بايد در اين باره بينديشم؟ آن‏چه واقع امر است انجام خواهد گرفت پس انديشيدن من در اين باره چه سودى دارد؟ تصور مرگ و حوادث بعد از آن، زندگى انسان را تلخ مى‏سازد چرا در اين باره فكر كنم و عيش و نوشم را ناقص كنم؟


آرى، اين قبيل پرسش‏ها در طول تاريخ مطرح بوده و ذهن انسان‏ها را همواره مشغول ساخته و مى‏سازد و در صدد يافتن پاسخ قانع كننده بوده است. از همين رهگذر دانشمندان و فيلسوفان كوشش كرده‏اند بدين پرسش‏ها پاسخ دهند تا وجدان حق جوى خود را قانع سازند و حاصل پژوهش‏هاى خود را در اختيار ديگر انسان‏ها قرار دهند.

پيامبران الهى معاد را باور داشته و اساس دعوت خود را بر آن استوار ساخته‏اند. زندگى پس از مرگ در اديان آسمانى يكى از عقايد قطعى به شمار مى‏رود. صدها و هزارها كتاب به زبان‏هاى مختلف نگاشته شده است. پيامبر گرامى اسلام و امامان معصوم عليهم‏السلام در راستاى ترويج و تثبيت ايمان به معاد، جاى‏گاه بسيار والايى دارند. قرآن مجيد بيش از همه كتاب‏هاى آسمانى در اين باره تأكيد دارد و در آيات فراوانى به جنبه ‏هاى گوناگون آن اشاره مى‏كند. تدبر در آيات عميق اين كتاب آسمانى با استفاده از رهنمودهاى احاديث پيامبر و امامان معصوم عليهم‏السلام مى‏تواند ما را در شناخت زندگى پس از مرگ كه جهانِ غيب است و درك روشن و كامل آن براى ما و در اين جهان غير ممكن مى‏باشد، به مقدار دركمان كمك كند (البته بسيار كم و مبهم) و به همين دليل مطالب كتاب را بر اساس آيات استوار ساخته‏ايم. به اميد اين كه براى همگان به ويژه جوانان حق‏جو مفيد و براى زندگى اين عزيزان مؤثر باشد.

قبل از شروعِ بحث، لازم مى‏دانم به دو ديدگاه مؤمنان و منكران معاد و برخى آثار هر يك از آنها اشاره كوتاهى كنم:

زندگى از دو ديدگاه

ايمان به معاد گاهى از حد گفتار و تصور مفاهيم ذهنى فراتر نمى‏رود كه اين، ايمان واقعى نيست و آثار ويژه دنيوى و اخروى ندارد و گاهى از مرحله مفاهيم فراتر رفته و به باور قلبى رسيده است. ايمان واقعى به معاد همين است و آثار دنيوى و اخروى خود را به همراه خواهد داشت از مقدار تعهد و پاى‏بندى افراد به انجام وظايف مى‏توان به مقدار قوت يا ضعف ايمان آنها پى برد.

ديدگاه مؤمنان به معاد

كسانى كه واقعاً به معاد ايمان دارند زندگى خود را منحصر به زندگى چند ساله در دنيا نمى‏بينند بلكه با ديدى بسيار گسترده‏تر بدان مى‏نگرند كه از جهان دنيا آغاز شده و در جهان پس از مرگ هميشگى خواهد بود.

مرگ را نابودى و پايان زندگى نمى‏دانند بلكه وسيله‏اى براى انتقال به جهان آخرت و زندگى جاويدان در آن سراى مى‏دانند خود را به منزله مسافرى مى‏دانند كه در دنيا آمده تا خود را بسازد و پرورش دهد و براى زندگى جاويدان در سراى آخرت آماده سازد. چنين افرادى چنان كه براى زندگى محدود اين جهانى خود برنامه ريزى و تلاش مى‏كنند از زندگى نفسانى و اخروى خويش نيز هيچ‏گاه غفلت نخواهند كرد. دنيا را به منزله مزرعه آخرت و عمر خود را بهترين سرمايه براى تحصيل توشه براى تأمين سعادت اخروى مى‏دانند. اين سرمايه بسيار ارزشمند را بيهوده تلف نمى‏كنند. مبادا در روز رستاخيز پشيمان شوند. آنان مى‏دانند و به گفتار پيامبران باور دارند كه انسان موجودى است مختار و مسئول كه در جهان آخرت بايد پاسخ‏گوى اعمال خوب و بد خود باشد. سعادت و شقاوت اخروى او در اين جهان و به وسيله عقايد، اعمال و اخلاق او فراهم مى‏شود. بهشت و نعمت‏هاى بهشتى و دوزخ و عذاب‏هاى دوزخى در همين جهان و به وسيله كردار نيك يا بد او فراهم مى‏شود. چنين انسانى وظيفه‏شناس، خوش اخلاق، خيرخواه، امانتدار، راست‏گو و عدالت‏خواه خواهد بود. و از اخلاق زشت و كارهاى ناشايسته جداً پرهيز مى‏كند. در برابر مصائب روزگار و دشوارى‏هاى زندگى كه براى هر كس خواه ناخواه به‏وجود مى‏آيد خود را نمى‏بازد و جزع و فزع نمى‏كند بلكه با كمال آرامش مى‏گويد: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ».

به هنگام پيرى و در سراشيب زندگى اميد وآرامش روانى خود را از دست نمى‏دهد و از مرگ نمى‏هراسد چون از آينده خويش خبر دارد و مى‏داند به كجا مى‏رود.

در عين حال ايمان به معاد، انسان را به گوشه‏گيرى و ترك وظايف اجتماعى دعوت نمى‏كند بلكه او را در كسب دانش و كشف اسرار طبيعت و عمران و آبادى جهان و خدمت به بندگان خدا جدى‏تر و مقاوم‏تر ودر عدالت‏خواهى و مبارزه با بيداد گرى و دفاع از ارزش‏هاى انسانى تا سر حد ايثار و شهادت آماده‏اش مى‏سازد. چون باايمان به معاد و پاداش اخروى است كه ايثار و جانباختن در راه حق توجيه عقلانى پيدا مى‏كند. زندگى در پرتو ايمان به معاد چه آرام و دل‏پذير است؟ كاش همه مردم جهان در عقيده و عمل به جهان آخرت و حساب و كتاب و كيفر پاداش اخروى ايمان داشتند؟ در چنين فرضى جهان چه زيبا مى‏شد؟

اما زندگى منكران معاد چگونه است؟ دوران زندگى در نظر منكران معاد بسيار كوتاه و مرگ به معناى پايان زندگى و سقوط در وادى هولناك عدم است. زندگى در اين جهان كه متاسفانه غالباً پر از رنج واندوه است پوچ و بى‏هدف و بدون توجيه عقلانى است. منكر معاد به هنگام مصائب طاقت فرسا و دشوارى‏هاى سخت زندگى كه خواه ناخواه براى هر انسانى به وجود مى‏آيد وسيله تسكين دهنده و آرامش بخشى ندارد. از جزع و فزع هم كارى ساخته نيست. گاهى براى تسكين آلام درونى خود به مشروبات الكلى يا ساير مواد مخدر پناه مى‏برد تا ساعتى خود و افكار آزار دهنده‏اش را فراموش كند. ولى از تخدير موقت هم كارى ساخته نيست. گاهى از شدت ناراحتى عصبى و احساس پوچى مرگ را بر زندگى ترجيح مى‏دهد و خودكشى مى‏كند. منكر معاد با مشاهده ظلم و بيداد گرى بعضى ستم‏كاران به خود يا ديگر انسان‏ها و فرار از كيفرهاى قانونى از همه جا مأيوس و به دستگاه آفرينش و زندگى در اين جهان بى‏حساب و كتاب و كيفر و پاداش بدبين مى‏شود. با انكار معاد التزام به رعايت اخلاق و احسان به ديگر انسان‏ها، دفاع از حقوق محرومان و ستم‏ديدگان، ايثار و شهادت ودر دفاع از حق توجيه عقلانى و پشتوانه عملى ندارد. سخت‏ترين دوران زندگى منكر معاد زمانى است كه در اثر بيمارى غير قابل علاج يا پيرى و فرسودگى قوا از ادامه زندگى مايوس، مرگ را نزديك و خود را در حال سقوط درپرتگاه عدم‏مشاهده مى‏كند. وه كه تصور نابودى و عدم چه وحشتناك است. زندگى بدون ايمان به معاد چقدر سخت و دشوار است. منشأ اكثر ستم‏ها، جنگ‏ها، پايمال كردن حقوق، كشت و كشتارها، جنايت‏ها، بى‏رحمى‏ها و قساوت‏ها، انكار معاد است اگر همه مردم منكر معاد و حساب و كتاب و پاداش و كيفر بودند چه دنياى زشت و وحشتناكى داشتيم؟

اثبات معـاد

معاد يكى از مسائل مهم و دشوار فلسفى و كلامى است كه در آثار كلامى به طور تفصيل درباره آن بحث شده و صدها كتاب در مورد آن نوشته شده است. از آن‏جا كه بناى اين نوشتار بر اختصار و ساده نويسى است سعى مى‏كنيم در اثبات اين عقيده از چند دليل ساده استفاده كنيم تا براى همگان قابل فهم و استفاده باشد:

1. فطرت

فطرت به معناى آفرينش ويژه است. فطريات يعنى امور ارتكازى كه در قلب انسان نهاده شده‏اند، از باطن ذات هر انسان سالمى مى‏جوشند و نيازى به استدلال و اقامه برهان ندارند. توجه به باطن ذات و بيدار ساختن فطرت در پذيرفتن آنها كفايت مى‏كند. زيباشناسى يكى از امور فطرى است. هرانسان خردمند و سالمى زيبايى را درك مى‏كند بعض اشياء را زيبا و برخى را غير زيبا مى‏شمارد. همه انسان‏ها از اين فطرت برخوردارند گرچه امكان دارد در تعيين مصاديق آن اختلاف سليقه داشته باشند. حسن عدالت، صدق و امانت و قبح ظلم و دروغ و خيانت نيز از همين قبيل است. اصل توجه به خدا جويى و فروتنى و پرستش او نيز از امور فطرى است كه در ذات هر انسانى نهاده شده است و بيدار ساختن فطرت در ايمان به آن كفايت مى‏كند. گرچه امكان دارد بعضى افراد در شناخت مصداق دچار اشتباه شوند و بيراهه روند. چنان كه انواع بت‏پرستى از همين راه به وجود آمده است.

اشتباه بت‏پرستان و خرافه‏پرستان در اين است كه در تعيين مصداق خدا كه فطرت آنها بدان گواهى مى‏داد دچار اشتباه شدند و از روى جهل به بيراهه رفتند.

ابديت خواهى و زندگى پس از مرگ نيز يكى از امور ارتكازى و فطرى است كه در ذات هر انسانى نهاده شده و از آن منبع خدادادى مى‏جوشد و آثار خود را نشان مى‏دهد. گر چه در طول تاريخ و در بعضى اقوام و ملل با خرافات فراوانى آميخته شده است.

2. تاريخ

از جمله شواهد مطلب اين كه: ايمان به جاودانگى روح انسان و زندگى پس از مرگ ريشه عميقى در طول تاريخ انسان‏ها و حتى انسان‏هاى قبل از تاريخ و حتى اقوام و ملل منقرض شده دارد.

تا آن‏جا كه تاريخ نشان مى‏دهد و از كشفيات گورستان‏هاى بسيار كهنه و آثار باستانى موجود در موزه‏ها كه از اهرام مصر وديگر اقوام و ملل به جاى مانده به خوبى استفاده مى‏شود كه اكثر انسان‏ها در طول تاريخ به جاودانگى روح و زندگى پس از مرگ ايمان داشته‏اند. به همين جهت مردگان خود را با تشريفات ويژه‏اى به خاك مى‏سپردند و اشياء مورد علاقه و نياز را با او دفن مى‏كردند، به احترام مرده و براى خشنودى‏اش مراسمى انجام مى‏دادند و تا مدت‏ها برايش خيرات و مبرات مى‏فرستادند.

ويل دورانت در اين باره مى‏نويسد:

چون مردم سومرى (526 سال قبل از ميلاد)با مردگان خود خوراكى‏ها و افزارهاى زندگى را در گورى مى‏نهادند مى‏توان چنين فرض كرد كه آن مردم به زندگى در سراى ديگر باور داشته‏اند. (1)

همو مى‏نويسد:

مردم آن زمان مصر معتقد بودند كه در هر جسدى جفت و قرينه كوچك‏ترى از آن به نام «كا» جاى دارد و نيز روحى دراين جسد است كه حالت قرار گرفتن آن در بدن مانند قرار گرفتن مرغى در ميان درخت است. اين هر سه يعنى بدن و جفت و روح پس از مرگ ظاهرى باقى مى‏مانند و هر چه گوشت بدن از فساد و تلاش بيشتر در امان باشد مرگ واقعى او ديرتر فرا مى‏رسد. اگر آن‏گاه كه به نزد «اوزريس» مى‏آيد از گناهان پاك باشد ممكن است براى ابد در مزرعه خجسته خوراكى‏ها يعنى باغ‏هاى آسمانى در امن و فراوانى مقيم شوند. (2)

باز مى‏نويسد:

مردم موكتاى بر خلاف يونانيان عصر پهلوانى معمولاً اجساد را نمى‏سوزانيدند بلكه آنها را در خمره‏هاى تنگ دفن مى‏كردند ظاهراً به حيات پس از مرگ باور داشتند زيرا اشياء سودمند و با ارزش بسيار در گورها مى‏نهادند. (3)

همو ادامه مى‏دهد:

به عقيده مصريان قديم رسيدن به چنين مزارع بهشتى بى‏دست‏گيرى دليلى كه در حد خود منزلت «خارون» را در اساطير يونانى دارد ميسر نبوده است اين راهنماى پير در كرجى خود مردان و زنانى را مى‏پذيرفت كه آلوده به گناه نباشند. از اين گذشته در آن هنگام كه به خدمت «اوزيريس» مى‏رسيدند قلب آنان را در كفه ترازويى مى‏گذاشت و با پرى در كفه ديگرى مى‏سنجيد تا صدق گفتارش آشكار شود. آنان كه در اين آزمايش رو سفيد بيرون نمى‏آمدند محكوم به آن بودند كه ابدالدهر گرسنه و تشنه در گورهاى خود بمانند و خوراك نهنگان سهمگين شوند. (4)

از آن‏چه گفته شد وصدها نمونه ديگر مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه ايمان به زندگى پس از مرگ امرى ارتكازى بوده كه از فطرت انسان‏ها نشئت مى‏گرفته؛ به گونه‏اى كه حتى انسان‏هاى اوليه با درك و فهم ساده خود آن را دريافته و باور داشتند. گرچه كاهنان و خادمان معابد در ترويج و گسترش اين عقيده نقش داشته‏اند و براى سوء استفاده خرافات و موهوماتى را اختراع و ترويج مى‏كرده‏اند ولى اصل عقيده به زندگى پس از مرگ از اختراعات آنها نيست بلكه از عقيده‏اى كه در فطرت انسان‏ها بوده است سوء استفاده مى‏كردند. ويل دورانت در اين باره مى‏نويسد:

بايد دانست كه كاهن دين را ايجاد نكرده بلكه همان‏گونه كه مرد سياسى از تمايلات فطرى و عادات بشرى استفاده مى‏كند وى نيز دين را براى مقاصد خود مورد استفاده قرار مى‏داده است. عقيده دينى اختراع يا حيله بازى خدمت‏گزاران معابد نيست بلكه سازنده آن فطرت انسانى است كه دائماً درتجسس است و ترس و اضطراب و آرزو و احساس تنهايى او را پيوسته بر مى‏انگيزد و مى‏خواهد به جايى تكيه كند. (5)

گرچه پيامبران در طول تاريخ و از جمله حضرت آدم كه نخستين انسان بود و ابوالبشر ناميده مى‏شود، در پيدايش عقيده به خدا و زندگى پس از مرگ نقش داشته‏اند ولى آنان نيز مخترع اين عقيده نبوده‏اند بلكه از راه بيدار ساختن فطرت‏ها در تحكيم عقايد و تزكيه و تهذيب نفوس مى‏كوشيدند. و چون دعوت آنها بر پايه فطرت استوار بود توفيق مى‏يافتند.

بنابراين مى‏توان گفت: چون عقيده به معاد در طول تاريخ وجود داشته از فطريات بشر به شمار مى‏رود و يك عقيده اصيل است. اين را هم بگوييم كه ما مدعى آن نيستيم كه همه انسان‏ها و در همه زمان‏ها به زندگى پس از مرگ ايمان داشته و طبق آن عمل مى‏كرده‏اند. بلكه در طول تاريخ و هم اكنون انسان‏هايى وجود داشته و دارند كه به دليل جهالت و عناد يا غلبه هواهاى نفسانى و خواسته‏هاى شهوانى فطرت انسانى خود را ناديده گرفته در عمل، گاهى با زبان در صدد انكار معاد بر آمده‏اند. چنان كه به قوم آشور و بابل قديم نسبت داده شده كه به معاد و بهشت و دوزخ ايمان نداشته‏اند. (6)

ولى اين گونه تشكيك‏ها و حتى انكارهاى زبانى به فطرى بودن عقيده به معاد لطمه وارد نمى‏سازد. منكران معاد دليلى بر نفى آن ندارند، بلكه چون واقعيت آن برايشان روشن نبوده و هواهاى نفسانى بر آنان غلبه داشته با زبان معاد را انكار مى‏كنند تا در پيروى از تمايلات حيوانى آزاد باشند. و به اصطلاح لذت‏جويى‏هاى نقد را بر وعده‏هاى نسيه ترجيح مى‏دهند.

ويل دورانت از قول يكى از منكران معاد چنين نقل مى‏كند:

در قصيده‏اى كه بر لوحه‏اى نقش بسته و در موزه ليدن نگاهدارى مى‏شود و تاريخ آن به 2200 سال قبل از ميلاد است چنين نوشته: هيچ كس از آن‏جا نمى‏آيد تا به ما بگويد چه بر سر آنان آمده و قلب ما را خرسند كند تا آن‏گاه كه هنگام رفتن ما نيز برسد و به آن‏جا كه آنها رفته‏اند برويم. (7)

ويل دورانت نوشته مذكور را به عنوان شاهدى بر انكار معاد آورده است. در صورتى كه از عبارت مذكور انكار معاد استفاده نمى‏شود بلكه سراينده آن قصيده بدان دليل كه كسى از آن‏جا نيامده تا وجودش را بر ما توضيح دهد در آن تشكيك كرده و بهره بردن از لذت‏هاى نقد را بر لذت‏هاى بهشتى ترجيح داده و گفته بايد دمى را خوش بود. در اين زمان هم اكثر منكران معاد با همين منطق سخن مى‏گويند.

3. ابديت خواهى

يكى از نشانه‏هاى فطرى بودن معاد ابديت خواهى و حب بقاى هميشگى است. انسان همواره سعى مى‏كند زنده بماند و به حيات خويش ادامه دهد و چون مرگ خود را حتمى مى‏داند سعى مى‏كند اثرى از خود باقى گذارد: فرزندانى تربيت نمايد، كتابى بنويسد، خيريه‏اى احداث كند، راجع به محل دفن خود، مجالس يادبود و فاتحه خوانى وصيت مى‏كند، دوست دارد مرام و آرمانش باقى بماند و احياناً براى دفاع از آنها تن به شهادت مى‏دهد. همه اينها از نشانه‏هاى ابديت خواهى و حيات جاويدان انسان است. اگر مرگ را پايان زندگى و عدم خود بداند ماندن اثر، بقاى نام، مجالس يادبود، وجود فرزندان، محل دفن آبرومند برايش چه سودى دارد؟ اگر عقيده داشته باشد با مرگ معدوم مى‏شود شهادت در راه دفاع از مكتب و آرمان برايش چه مفهوم و توجيه عقلانى دارد. از مجموع اين نشانه‏ها چنين استفاده مى‏شود كه خواست زندگى جاويدان پس از مرگ در ذات هر انسانى نهاده شده و امرى فطرى است. اين خواسته طبيعى بايد در خارج تحقق يابد و گرنه وجود چنين خواسته‏اى در انسان لغو و بيهوده خواهد بود و كار لغو از خداى حكيم و عليم صادر نخواهد شد.

4. جاودانگى

در بحث خداشناسى به اثبات رسيده كه جهان پهناور هستى خدايى دارد كه آن را آفريده و اداره مى‏كند. علم و قدرت و حكمت او نيز به اثبات رسيده است. و نيز به اثبات رسيده كه كار لغو و بيهوده و بى‏هدف از او صادر نمى‏شود. ولى هدف او در آفرينش جهان، سود بردن و رفع نياز خود نبوده چون بى‏نياز است بلكه هدف او سود رساندن و افاضه كمال بوده است. او به هر پديده‏اى به مقدار استعداد و ظرفيت وجودى‏اش كمال مى‏بخشد. فيض بخشى، ذاتىِ اوست و بخل در مقام ذاتش وجود ندارد. در بين پديده‏هاى جهان، انسان از استعداد فوق العاده و موقعيت ممتازى برخوردار است.

جسم او از جهان ماديات و روح او از عالم ملكوت و مجردات است. جهان ماده در طول سال‏ها و قرن‏هاى بسيار دراز و با حركت و فعل و انفعالات تكاملى فراوان استعداد آن را پيدا كرد تا صورت شگفت‏آور انسان را دريافت كند. در ساختمان جسمانى، دستگاه گوارش، بينايى، شنوايى، چشايى، بويايى، گويايى، توليد مثل، گردش خون و ساير اعضا و جوارح او صدها و هزارها ظرافت و ريزه‏كارى‏هاى شگفت انگيزى به كار گرفته شده كه در كتاب‏هاى علوم به برخى از آنها اشاره شده است.

مهم‏تر از همه اينها آفرينش ويژه روح ملكوتى انسان، عقل و هوش و دستگاه فوق‏العاده عجيب او در تفكر، كسب دانش، حفظ و يادآورى است. انسان به گونه‏اى آفريده شده كه مى‏تواند با تفكر و كسب دانش و تجربيات خود، از اسرار و شگفتى‏هاى جهان پرده بردارد و جهان ماده را يكى پس از ديگرى مسخر خويش گرداند، جهان را آباد و خود و همنوعانش را از منافع آن بهره‏مند سازد. بنابراين، مجموع پديده‏هاى جهان ماده، انواع گياهان و حيوانات، زمين، معادن، آب و هوا، نور و انرژى‏هاى بالفعل در خدمت انسانند يا قدرت تسخيرشان را دارد و مى‏تواند در آينده از آنها استفاده كند.

در نتيجه مى‏توان انسان را به عنوان محصول گردش و تكاپوى جهان ماده و گل سر سبد نظام آفرينش معرفى كرد. هدف آفرينش جهان را نيز بايد در او جست‏وجو كرد.

اكنون اين سئوال مهم و سرنوشت ساز مطرح مى‏شود كه آيا مى‏توان هدف از آفرينش جهان و در رأس آن انسان را زندگى كوتاه (حداكثر صد سال) او با انواع مشقت‏ها، رنج‏ها و مصائب و ناخوشى‏ها، در برابر لذت‏جويى‏هاى اندك دانست و گفت: مرگ پايان زندگى انسان و محو كلى او از صفحه روزگار است؟ پاسخ شما قطعاً منفى است. اگر چنين باشد آفرينش و تكاپوى جهان ماده براى به وجود آمدن و زندگى انسان لغو و بيهوده است. كار لغو از هر خردمندى زشت است چه رسد به خداى قادر و حكيم، عالم و بى‏نياز.

بنابراين بايد گفت: انسان براى زندگى جاويدان در جهان آخرت آفريده شده است نه براى نابودى و فنا. هدف خداى متعال در آفرينش انسان اين بوده كه در اين جهان با اخلاق نيك و عمل صالح، نفس خويش را پرورش دهد و براى زندگى زيبا و جاويدان در جهان آخرت آماده گردد. به همين منظور او را به نيروى استكمال مجهز ساخته و برنامه سعادت نفسانى و اخروى او را به وسيله پيامبران فرستاده تا رهبر و راهنماى انسان‏ها باشند. در اين صورت آفرينش جهان و انسان توجيه عقلانى پيدا مى‏كند.

در آيات قرآن بدين معنا اشاره شده است. به عنوان نمونه:

«آسمان و زمين و آن‏چه در آنهاست را بيهوده نيافريديم.» (8)

«آيا گمان مى‏كنيد شما را عبث و بيهوده آفريديم و به سوى ما مراجعت نمى‏كنيد.» (9)

«ما آسمان‏ها و زمين و آن‏چه را ميان آنهاست جز به حق نيافريديم و قطعاً قيامت آمدنى است.» (10)

5 . پاداش و مجازات

در بحث خداشناسى به اثبات رسيده كه خدا عادل است و آفرينش انسان و جهان بر اساس عدل استوار گشته است. هر پديده‏اى را بر طبق استعدادش كمال مى‏بخشد و حق هيچ پديده و انسانى را تضييع نمى‏كند. چون ظلم از جهل يا نياز فاعل نشأت مى‏گيرد و خداى جهان آفرين از همه نقائص منزه مى‏باشد.

ظلم، كار زشتى است و خداى متعال كار زشت انجام نمى‏دهد. خداى متعال علاوه بر اين كه خود ستم نمى‏كند از انسان‏ها نيز خواسته عدل و احسان را رعايت كنند و بر يك‏ديگر ستم روا ندارند. در قرآن مى‏گويد: «خدا بندگان را به عدل و احسان و حق خويشان را ادا كردن فرمان داده و از ارتكاب فحشا و منكر و ظلم نهى كرده است شما را پند مى‏دهد شايد به خود آييد و بپذيريد.» (11)

خداى متعال براى پاك‏سازى محيط زندگى از ظلم و ستم و ايجاد آرامش و سعادت انسان‏ها احكام و تكاليفى را مقرر كرده و به وسيله پيامبران فرستاده و از مردم خواسته به يك‏ديگر احسان كنند و از ظلم و جنايت دورى ورزند. براى نيكوكاران پاداش‏هاى نيك اخروى، و براى ستم‏كاران و بدكاران كيفرهاى سختى را مقرر داشته است. ولى متأسفانه همه مردم در انجام وظايف اجتماعى يك‏سان نيستند بلكه دو دسته‏اند: گروهى وظيفه شناس، خيرخواه و نيكوكارند، نه تنها به كسى ستم نمى‏كنند و اذيت و آزارشان به هيچ كس نمى‏رسد بلكه عدالت‏خواه و مدافع حقوق محرومان و ستم‏ديدگان مى‏باشند، حتى حاضرند در اين راه مقدس محروميت و زندان ببينند و جان عزيز خود را به خطر بيندازند. خوش اخلاق، امانت‏دار، راست‏گو، خوش كردار، خدمت‏گزار، حق شناس هستند. يك دسته مردم در دنيا اين گونه زندگى مى‏كنند ولى در اين جهان پاداش كارهاى نيك خود را نمى‏بينند. و چه بسا در اثر درست‏كارى با محروميت‏ها و سختى‏هاى فراوانى مواجه بوده و هستند. در اثر حق گويى و عدالت‏خواهى به زندان و شكنجه زورگويان و ستم‏كاران مبتلا شده و گاهى جان خود را فدا كرده‏اند. آيا نبايد جهان ديگرى باشد تا نيكوكاران پاداش نيك اعمال خود را دريافت كنند. اگر جهان آخرت و پاداش‏هاى نيك نباشد آيا با عدل خدا سازگار است؟

اگر مرگ پايان زندگى باشد نيكوكارى و پرهيزكارى و جهاد و شهادت در راه عدالت‏خواهى چه توجيه عقلانى مى‏تواند داشته باشد؟

گروهى ديگر ستم‏كارند، از اذيت و آزار ديگران و تضييع حقوق آنان امتناعى ندارند. قدرت طلب و زورگو و سود جو هستند. منافع خود و وابستگانشان را بر منافع ديگران ترجيح مى‏دهند. در رسيدن به قدرت و ثروت از ارتكاب هيچ ستمى روگردان نيستند. مخالفان را زندان و شكنجه مى‏كنند، مى‏كشند، اموال را غارت مى‏كنند و از ارتكاب هيچ جنايتى روگردان نيستند. نه تنها افراد بلكه اقوام و ملل و كشورها را هم به استثمار و استعمار مى‏كشند. از ارتكاب ننگين‏ترين جنايت‏ها نه تنها احساس ناراحتى نمى‏كنند، بلكه لذت مى‏برند و برخود مى‏بالند. از اين گونه جنايت‏كاران در طول تاريخ و در گوشه و كنار جهان فراوان بوده و هستند. گرچه برخى از آنها در همين جهان به سزاى بخش كوچكى از جنايت‏هاى خود رسيده و مى‏رسند ولى اكثرشان به جزاى كامل جنايت‏هاى خود نمى‏رسند.

نيكوكاران و جنايت‏كاران پس از چندى بدون حساب و كتاب و پاداش و كيفر مى‏ميرند. آيا نبايد جهان ديگرى باشد كه به طور دقيق به حساب آنان رسيدگى شود، نيكوكاران پاداش نيك ببينند و جنايت‏كاران و بدكاران به كيفر برسند؟ اگر جهان آخرت نباشد آفرينش جهان پر از ظلم و جنايت چه توجيه عقلانى مى‏تواند داشته باشد؟ آيا با عدل خداسازگار است؟ اگر جهان ديگر و پاداش و كيفرى نيست چرا خدا مردم را به عدل و احسان و اجتناب از ظلم و ستم امر كرده است؟ در اين باره عقل شما چگونه قضاوت مى‏كند؟ قطعاً خواهيد گفت: نيكوكاران و بدكاران يك‏سان نيستند. بعد از اين جهان، دنياى ديگرى وجود دارد كه به كار بندگان رسيدگى مى‏شود. به نيكوكاران پاداش خوب و به جنايت‏كاران كيفرهاى سخت داده خواهد شد. در قرآن نيز به همين مطلب اشاره شده است:

«آيا كسانى را كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‏اند مانند افساد گران در زمين قرار خواهيم داد؟ يا پرهيزگاران را همانند گناه‏كاران قرار خواهيم داد.» (12)

و مى‏فرمايد: «آيا آنان كه مرتكب كارهاى زشت مى‏شوند مى‏پندارند كه در شمار كسانى كه ايمان آورنده‏اند و كارهاى شايسته انجام داده‏اند قرارشان مى‏دهيم؟ آيا زندگى و مرگشان يك‏سان است؟ چه بد داورى مى‏كنند؟ خدا آسمان و زمين را بر حق بيافريد تاهر كس را برابر كارهايى را كه انجام داده پاداش دهد و مورد ستم قرار نخواهند گرفت.» (13)

6 . تجرّد نفس

براى اثبات جاويدان بودن نفس انسان و حيات پس از مرگ به وجوهى مى‏توان استدلال كرد كه يكى از آنها اثبات تجرد نفس انسانى است. تجرد نفس انسانى يكى از مسائل دشوار فلسفى است. اين مسئله مهم در كتاب‏هاى فلسفى از جمله اسفار و رساله تصور و تصديق و ديگر كتاب‏هاى ملاصدرا و در كتاب شرح زاد المسافر و كتاب اشارات بوعلى سينا و شرح منظومه ملاهادى سبزوارى به طور تفصيل بررسى شده است. ما در اين نوشتار كوتاه نمى‏توانيم به تفصيل مطلب بپردازيم. ولى به صورت فشرده به برخى از دليل‏ها اشاره خواهيم كرد. قبل از ورود در اصل بحث لازم است به چند مطلب اشاره كوتاهى كنم:

معناى تجرد: موجودات به دو دسته تقسيم مى‏شوند: مادى و مجرد، موجودات مادى عبارتند از جمادات مانند سنگ، خاك، انواع معادن، انواع فلزات، املاح، انواع رنگ‏ها، آب، در اين تقسيم هوا، انرژى و حتى نور نيز از امور مادى محسوب مى‏شوند و هم‏چنين در اين تقسيم انواع نباتات و حيوانات با اين كه داراى نفس نامى و حيوانى هستند از جمله امورمادى به حساب مى‏آيند. موجودات مادى داراى آثار ويژه‏اى هستند. مانند: مقدار، مكان، زمان، حركت، تغيير و تبدل، دورى و نزديكى، كون و فساد. اين قبيل امور از آثار و نشانه‏هاى موجودات مادى هستند. امور مادى را به وسيله يكى از حواس مى‏توان درك كرد يا با آزمايش به وجود آنها پى برد. نوع دوم موجودات مجرد هستند. مانند: خدا، و فرشتگان، مجردات آثار ماده را ندارند. مكان، زمان، مقدار، حركت، تغيير و تبديل و كون و فساد ندارند. تجرد يعنى نداشتن آثار ماده.

تعريف نفس: بعضى موجودات داراى نفس هستند، مثل انواع گياهان كه نفس نباتى دارند، و انواع حيوانات كه نفس حيوانى دارند، و انسان كه نفس انسانى دارد. در گياهان گفته مى‏شود: گرچه بدن آنها از عناصر مختلف جمادى مانند آب، هوا، مواد معدنى، املاح، انرژى، انواع فلزات، تركيب يافته و آنها نفس ندارند ولى با توجه به اين كه در اين تركيب تازه، آثار جديدى پيدا شده مانند: تغذيه، رشد و توليد مثل، گفته مى‏شود: منشأ اين آثار نفس نباتى است كه از تركيب اين عناصر به وجود مى‏آيد. در خصوص حيوانات نيز گفته مى‏شود: گرچه بدن آنها از عناصر مختلف آب، هوا، مواد معدنى، املاح، انرژى، انواع فلزات تركيب يافته ولى چون در اين تركيب، آثار تازه‏اى مانند حس، حركت بالإراده به وجود آمده گفته مى‏شود منشأ آثار جديد نفس حيوانى است.

در خصوص انسان نيز با همين بيان گفته مى‏شود چون داراى آثار تازه‏اى است از قبيل: خود آگاهى، علم به محسوسات، حافظه و تذكر، بدين جهت بايد گفت: منشأ اين آثار جديد نفس انسانى اوست.

با اين توضيحات با تعريف نفس آشنا شديم. در اين جا تذكر اين نكته را لازم مى‏دانم كه انسان موجودى چند بعدى است. از يك سو جسد او مركب از عناصر گوناگون طبيعى است و واجد آثار هر يك از آنها مى‏باشد. از سوى ديگر يك جسم نامى است و تغذيه و رشد و توليد مثل دارد و داراى نفس نباتى مى‏باشد. و از جهت ديگر يك حيوان است، نفس حيوانى دارد و از غرايز حيوانى برخوردار مى‏باشد.

در نهايت يك انسان و واجد نفس انسانى است و آثار ويژه و ممتاز آن را دارد. گفتنى است كه گرچه در انسان نفس نباتى و حيوانى و انسانى جمع‏شده‏اند همه با يك وجود تحقق يافته و از مراتب مختلف وجود او به حساب مى‏آيند. اداره كننده بدن انسان روح و نفس واحد انسانى است كه در مراتب مختلف كارهاى گوناگون انجام مى‏دهد. مديرِ بدنِ انسان، نفس و عقل انسانى است و بايد در مراتب مختلف بر كارهاى نفس نباتى و حيوانى نظارت كند و طبق مصالح واقعى، آنها را به انجام وظيفه وادار كند.

دلايل تجرد نفس

يكى از ويژگى‏هاى انسان كه او را بر ساير موجودات برترى داده علم است. علم يعنى: آگاهى، معرفت و شناخت. هر كسى وجداناً درك مى‏كند كه به بعض چيزها آگاهى دارد. اثبات اين علم نياز به استدلال ندارد. صدر الدين شيرازى مى‏گويد: علم عبارت است از حضور صورت موجودات نزد عقل. خود علم بالذات معلوم و منكشف است و معلومات به وسيله علم كشف مى‏شوند. (14)

در مورد علم بايد معلوم نزد عالم حضور داشته باشد. اين حضور در صورتى امكان دارد كه عالم و معلوم مجرد از ماده باشند. چون اگر هر دو يا يكى از آنها مادى باشند از يك‏ديگر غايب خواهند بود و انكشاف و حضور امكان‏پذير نيست. بنابراين در اثبات تجرد نفس انسان بايد كيفيت حصول علم و انواع علوم به طور دقيق مورد بررسى قرار گيرد.

در كتاب‏هاى فلسفى علم به دو قسم تقسيم شده است: حضورى و حصولى. صدرالدين شيرازى در اين باره نوشته است: علم به موجود واقعى، گاهى وجود علمى‏اش عين وجود عينى اوست، مانند علم مجردات به ذات خودشان و مانند علم نفس به ذات خود و به صفات قائم به ذات و افعال و حوادث نفسانى خودش.

چنين علومى علم حضورى ناميده مى‏شود. گاهى هم وجود علمى غير از وجود عينى است مانند علم ما به چيزهايى كه خارج از ذات و قواى ادراكى ما هستند. مثل زمين، انسان، اسب و غير از اينها، كه علم حصولى و انفعالى ناميده مى‏شود. (15) در اين جا هر دو را بيشتر توضيح مى‏دهيم:

علم حضورى

چنان كه گفته شد علم نفس به خودش علم حضورى است؛ يعنى نفس انسان در باطن ذات، به خودش آگاهى و شعور دارد. در همه حال خود را شخصِ واحد و مستقل مى‏يابد و مشاهده مى‏كند و هيچ‏گاه از آن غافل نيست. همه چيز را مى‏تواند فراموش كند، ولى خودش را به عنوان «من» فراموش نمى‏كند. خودش را شخص واحد و ثابتى مى‏بيند كه از زمان كودكى وجود داشته و تا آخر عمر باقى است. اين «من» با مرور زمان و تحليل و تغييرات فراوانى كه در بدن و اعضا و جوارحش به وجود مى‏آيد تغيير نمى‏كند. اين «من» دست و پا و چشم و گوش و زبان، مغز و اعصاب، قلب و كليه و كبد، نيست، بلكه همه از او و وابسته به او هستند. چون به تصديق دانشمندان همه اجزاى بدن در طول عمر پيوسته در حال تغيير و تبدل هستند و ده‏ها مرتبه عوض مى‏شوند ولى اين «من» همواره باقى و ثابت است، با فرض اين كه اعضا و جوارح خود را از دست بدهد يا تعويض شوند باز هم شخصيت خود را از دست نمى‏دهد، و همان است كه قبلاً بوده. بنابراين، نفس انسان كه به «من» از او ياد مى‏كنيم مادى و متغير نيست بلكه امرى است مجرد از ماده. چون مجرد از ماده و آثار مادى است همواره براى خودش ظاهر و منكشف مى‏باشد، و به خودش علم حضورى دارد؛ يعنى شخص و واقعيت معلوم (نفس) براى خودش (نفس) حضور دارد و از او غايب نيست؛ به عبارت ديگر، علم و عالم و معلوم يكى هستند.

از اين جا روشن شد كه براى اثبات نفس نيازى به استدلال از راه افعال و آثار او نيست چنان كه دكارت از اين طريق استدلال كرده و گفته است: «مى‏انديشم پس هستم». بلكه بايد قبل از استدلال به انديشيدن، از خودش آگاه باشد تا بتواند به فعل خود استدلال كند. اگر به نفس خود شعور نداشت نمى‏توانست به فعل خود كه اثر اوست استدلال كند.

براى تأييد و توضيح بيشتر در علم حضورى نفس انسان نسبت به خودش به كلام شيخ ابوعلى‏سينا اشاره مى‏كنم: (16)

ايشان به مخاطب خود مى‏گويد: در هر يك از اين چهار حال در نفس خود، نيك بينديش:

حالت اول: در حال عقل و سلامت كامل بدن. در اين حال نفس خودت را به عنوان يك شخص مى‏يابى و به آن شعور دارى و هيچ‏گاه از آن غافل نخواهى شد.

حالت دوم: در حال خواب، در اين حال حواس ظاهر تو از كار افتاده‏اند و بدن خود واشياء خارجى را درك نمى‏كنى، ولى از خودت (كه از آن به عنوان من ياد مى‏كنى) غافل نيستى (اگر كسى تورا صدا زد بيدار مى‏شوى و جواب مى‏دهى).

حالت سوم: مستى. در اين حال حواس ظاهر و باطن تواز كار افتاده‏اند و چيزى را درك نمى‏كنى ولى درهمين حال نيزبه شخص (نفس) خود آگاهى و شعور دارى.

حالت چهارم: فرض كن با عقل و سلامت كامل بدن در هوايى آزاد و ملايم ناگهان آفريده شده‏اى و از هيچ جهت تحت فشار نيستى تا به بدن خود توجه كنى. در چنين حالى نيز از «نفس» خودت غافل نخواهى بود و به شخص خودت شعور دارى.

بنابراين در اين جهت ترديد نيست كه انسان در همه احوال، نفس خويش را درك مى‏كند. دراين جا درك شونده و درك كننده‏اى داريم، بايد ببينيم درك شونده چيست و درك كننده كيست؟

براى شناخت اين دو، شيخ از وجدان مخاطب خود بهره مى‏گيرد و مى‏گويد: خوب بينديش آيا با حواس ظاهر، خودت را مى‏يابى يا با عقل و قواى باطن؟ معلوم است كه قواى ظاهر و باطن در اين درك دخالت ندارند، چون در فرض مذكور از آنها غافل هستى. پس آنها درك كننده نيستند بلكه عقل تو مستقيماً و بدون واسطه حواس، درك كننده است.

اكنون ببينيم درك شونده (مدرَك) چيست؟ اين خود كه از آن به عنوان من ياد مى‏كنى چيست؟

آيا ظواهر بدن است كه باچشم ديده مى‏شود و باقوه لامسه لمس مى‏گردد؟ با اندكى دقت مى‏فهمى كه تو اعضا و جوارح و پوست بدن نيستى، زيرا با تغيير و تبديل آنها عوض نمى‏شوى بلكه همان شخص سابق هستى كه قبلاً بودى. به علاوه چنان كه قبلا گفته شد تو مى‏توانى از حواس خود و ادراكات آنها غافل باشى ولى از خودت هيچ‏گاه غافل نخواهى شد.

تو اعضا و جوارح داخلى مانند قلب و اعصاب و مغز نيز نيستى چون آنها حتى با حواس ظاهر و باطن قابل درك نيستند و اثبات آنها نياز به تشريح و كالبد شكافى دارد.

از اين جا روشن شد كه تو (درك شونده) نه اعضا و جوارح ظاهر بدن است نه اعضاى داخلى آن بلكه چيزى است غير محسوس و آثار محسوسات را ندارد.

آن‏گاه شيخ از جانب مخاطب خود اشكالى را مطرح مى‏سازد و بدان پاسخ مى‏دهد. مى‏گويد: شايد بگويى ذات خودم را با فعل خودم كه اثر اوست اثبات مى‏كنم (چنان كه دكارت گفته: من مى‏انديشم پس هستم) آن‏گاه اين اشكال را به دو صورت پاسخ مى‏دهد:

پاسخ اول: در چنين فرضى بايد به فعل خودت توجه داشته باشى تا بتوانى به وسيله آن ذات خودت را اثبات كنى. با اين كه قبلا گفته شد كه تو بدون توجه به هر چيزى حتى فعل خود، به ذات خود شعور دارى.

پاسخ دوم: اگر بخواهى به وسيله وجود مطلق فعل، براى اثبات وجود شخص خودت استدلال كنى اين درست نيست چون وجود فعل مطلق، فاعل غير متعين را اثبات مى‏كند نه فاعل شخص متعين را (خودت را) و اگر مى‏خواهى با ثبوت فعل خاصى كه از تو صادر شده به وجود خودت استدلال كنى اين نيز درست نيست. چون دراين فرض بايد قبلاً خودت را به عنوان علت اين فعل شناخته باشى يا حداقل همراه آن تا بتوانى به وسيله آن براى اثبات وجود شخص خودت استدلال كنى.

دراين صورت قبل از استدلال، به وجود خودت آگاهى دارى و استدلال به فعل معنا ندارد. به هر تقدير استدلال به وجود فعل براى اثبات وجود فاعل استدلال درستى نيست.

از مجموع سخنان شيخ چند مطلب بسيار مهم استفاده مى‏شود:

ـ انسان هميشه و در همه حال به نفس خود شعور و آگاهى دارد.

ـ اين درك مستقيماً و بدون واسطه است.

ـ در اين درك، درك كننده و درك شونده از امور مادى و محسوس نيستند.

ـ در اين درك، عالم و معلوم يك حقيقت بيش نيستند و آن عبارت است از نفس انسان.

ـ در اين درك، حقيقت معلوم براى حقيقت عالم حضور و انكشاف دارد؛ يعنى علم حضورى است نه حصولى و به وسيله صورت‏هاى ذهنى.

ـ نفس انسانى گوهرى است غير محسوس و مجرد از ماده و ماديات.

ـ چون مجرد از ماده و آثار مادى است فساد در آن راه ندارد و جاويدان خواهد بود.

علم حصولى

با علم حضورى آشنا شديم و آن عبارت بود از حضور خود معلوم نزد عالم. در اين جا عالم خود معلوم را مستقيماً و بدون واسطه درك مى‏كند. اكنون با علم حصولى آشنا مى‏شويم. دراين جا عالم به وسيله صورت و مفهومى كه از شى‏ء خارجى نزدش حاصل شده به آن شى‏ء علم پيدا مى‏كند. معلوم انسان دراين جا ابتدائاً و با لذات صورت ذهنى است و چون صورت ذهنى جنبه كاشفيت از پديده خارجى دارد بدين وسيله پديده خارجى را درك مى‏كند. پس در علم حصولى بين عالم و معلوم واسطه‏اى به نام صورت يا مفهوم ذهنى وجود دارد.

صورت‏هاى ذهنى به دو نوع تقسيم مى‏شوند: جزيى و كلى.

صورت‏هاى جزئى مفاهيمى هستند كه تنها از فرد خاصى حكايت مى‏كنند و صادق بر بيش از يك فرد نيستند مانند مفهوم ذهنى محمد، حسن، حسين، فاطمه، و مانند اينها. مفهوم محمد كه درذهن داريم فقط از يك شخص حكايت مى‏كند و تنها بر همان مصداق قابل حمل است. صورت‏هاى جزيى ذهنى به دو نوع تقسيم مى‏شوند:

الف) محسوسات: علم انسان به محسوسات از راه يكى از حواس ظاهر مانند بينايى، شنوايى، چشايى، بويايى، و لامسه به وجود مى‏آيد. هنگامى كه انسان به وسيله يكى از اين حواس پنج‏گانه با يك پديده خارجى ارتباط برقرار ساخت و پس از فعل و انفعالاتى كه بين اين دو به وجود مى‏آيد به آن پديده خارجى علم پيدا مى‏كند. آگاهى مذكور مادامى ادامه دارد كه ارتباط برقرار باشد. پس از قطع ارتباط آگاهى مستقيم نيز قطع مى‏شود.

ب) محفوظات: با ارتباطى كه انسان به وسيله يكى از حواس با پديده‏هاى خارجى برقرار مى‏سازد اثرى در نفس او گذاشته مى‏شود كه بعد از قطع ارتباط، هم‏چنان باقى مى‏ماند. اثر مذكور اگر از محسوسات باشد درقوه‏اى به نام خيال يا حافظه نگه‏دارى مى‏شود. هرگاه اراده كرد مى‏تواند بدان بايگانى مراجعه كند و صورت سابق را بيابد و از آن بهره بگيرد.

و اگر اثر مذكور از معانى جزئى باشد در قوه‏اى به نام «واهمه» بايگانى و نگه‏دارى مى‏شود. مانند محبت يا عدواتى كه دربين دو شخص درك كرده يا ترس و دل‏بستگىِ ويژه‏اى كه زمانى به شخص يا چيزى پيدا كرده است. اين قبيل معانى درقوه واهمه نگه‏دارى مى‏شوند و در مواقع لزوم مى‏تواند دوباره آنها را به ياد آورد.

مفاهيم و صورت‏هاى كلى: مفهوم كلى عبارت است از صورت ذهنى كه از وجه مشترك بين افراد بى‏شمارى حكايت مى‏كند و قابل صدق و حمل بر هر يك از افراد مختلف مى‏باشد. مانند مفهوم انسان كه بر هر فردى صادق و قابل حمل است. مى‏توان گفت: محمد انسان است، على انسان است، حميد انسان است، اشرف انسان است و... تا بى‏نهايت و مانند مفهوم حيوان، جماد، نبات و جز اينها. اين قبيل مفاهيم كلى كه در خارج مصداق خارجى دارند معقولات اوليه نام دارند. نوعى ديگر كلى داريم كه معقولات فلسفى ناميده مى‏شوند. آنها مفاهيمى هستند كه مصداق مستقل خارجى ندارند بلكه ذهن انسان با مقايسه بين دو پديده خارجى اين مفاهيم را از آنها انتزاع و حمل مى‏كند. مفهوم كلى علت و معلول از اين گونه هستند؛ مثلاً ما آتش خارجى را علت احراق و حريق پنبه را معلول آن مى‏دانيم و مى‏گوييم آتش علت است و احتراق پنبه معلول. ولى عليت صفت زايدى بر آتش نيست. چنين نيست كه در خارج آتشى داشته باشيم و وصف عليتى، بلكه عقل انسان است كه بامقايسه بين آتش واحتراق پنبه عليت و معلوليت را از آنها انتزاع و بر آنها حمل مى‏كند. عليت در خارج واقعيت دارد ولى نحوه وجود آتش است نه صفتى زايد بر آن.

از اين بيان روشن شد كه دو نوع كلى معقول داريم: معقولات اوليه و معقولات فلسفى.

اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه كليات به چه وسيله‏اى درك مى‏شوند و درك كننده آنها چيست؟

آيا به وسيله حواس پنج‏گانه و مغز و اعصاب مى‏توان آنها را درك كرد و شناخت يا نه؟

در پاسخ گفته مى‏شود: چون طبايع كلى مانند انسان، حيوان، درخت، سنگ، به وصف كليت در خارج وجود ندارند، با حواس پنج‏گانه قابل درك نيستند، آن‏چه در خارج موجود است افراد انسان است نه انسان كلى. مصاديق انسان مانند: حسن، حسين و .... با حواس قابل درك هستند ولى انسان كلى با وصف كليت درخارج وجود ندارد تا با حواس قابل درك باشد. مفهومى كه از هر يك از افراد انسان در ذهن وجود پيدا مى‏كند تنها از همان مصداق حكايت مى‏كند و بر همان قابل حمل است. در عين حال مفهوم انسان كلى را نيز در ذهن داريم كه از قدر مشترك بين همه افراد حكايت مى‏كند و بر هر يك قابل حمل است. بنابراين بايد گفت: درك كننده انسان كلى جز نفس و عقل بدون وساطت حواس نيست. عقل است كه قدر مشترك بين افراد مختلف طبايع را درك مى‏كند و انسان كلى را مى‏سازد و با توجه به اين كه حواس پنج‏گانه در اين مفهوم‏گيرى دخالت ندارند بايد گفت: يك عمل تجردى و غيرمادى است. از اين‏جا ثابت مى‏شود كه فاعل اين كار يعنى نفس نيز بايد حقيقتى مجرد و غير مادى باشد چون از فاعل مادى انجام كار تجردى امكان ندارد. بنابراين بايد گفت: قيام مفاهيم كلى به نفس انسان قيام صدورى است نه حلولى و انفعالى.

اكنون سؤال مهم ديگرى مطرح مى‏شود كه جاى‏گاه حافظه و صورت‏ها و معانى ذخيره شده در آنها كجاست؟ آيا در مغز و اعصاب بايگانى مى‏شوند؟

در پاسخ گفته مى‏شود كه مغز و اعصاب چون مادى هستند نمى‏توانند جاى‏گاه امنى براى صور و مفاهيم علمى باشند، زيرا طبق گفته دانشمندان، همه اجزاى بدن، از جمله مغز واعصاب در اثر تغذيه دائماً در حال تغيير وتبدل و نو و كهنه شدن هستند اجزاى بدن يك انسان در طول عمر چندين مرتبه به طور كلى تعويض مى‏شوند. اگر محل حافظه، مغز و اعصاب باشد بايد صورت‏ها و معانى ذخيره شده در آنها نيز به تبع محل خود بعد از مدتى به كلى محو و نابود شوند. در صورتى كه واقع امر چنين نيست، زيرا يك انسان هفتاد ـ هشتاد ساله بخش عظيمى از خاطرات گذشته خود را به ياد دارد، مى‏تواند دوباره آنها را به ياد آورد بشناسد و تشخيص دهد كه همان خاطرات گذشته هستند. چنين امرى با مادى بودن حافظه سازگارى ندارد. از اين جا مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه حافظه (خيال و واهمه) امرى مجرد و غير مادى است و در واقع عقل انسان است كه در مرتبه خيال و وهم صورت‏ها و معانى جزئيه را درك و در قواى خود بايگانى مى‏سازد. از همين جا نيز مى‏توان به تجرد و غير مادى بودن نفس انسان پى برد. قيام صورت‏ها و معانى امور محسوس به عقل انسان نيز قيام صدورى است نه حلولى و انفعالى.

تا اين جا با سه دليل از دليل‏هاى تجرد نفس آشنا شديم:

1. علم حضورى نفس نسبت به خودش؛

2. علم نفس به كليات؛

3. علم نفس به صورت‏ها و معانى جزئى ذخيره شده در حافظه.

در كتاب‏هاى فلسفى دليل‏هاى بيشترى بر تجرد نفس اقامه شده ولى ما به همين مقدار اكتفا مى‏كنيم. (17)

نفس در قـرآن

براى شناختِ ديدگاه اسلام درباره حقيقت نفسِ انسان از سه دسته آيات مى‏توان استفاده كرد:

دسته اول: آيات مربوط به مرگ. خداوند متعال در چندين آيه از مرگ با «توفى» تعبير آورده است. از باب نمونه:

«خدايى كه شما را شب هنگام مى‏ميراند و هر چه در روز كرده‏ايد مى‏داند. آن‏گاه بامدادان شما را زنده برمى گرداند. تا هنگامى كه مدت معين عمرتان به پايان رسد سپس بازگشتتان به سوى اوست. و شما را از آن‏چه كرده‏ايد آگاه مى‏سازد.

او نيرومندى برتر از بندگانش مى‏باشد، نگهبانى را بر شما مى‏گمارد تا هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد فرستادگان ما او را به طور كامل مى‏گيرند. (قبض روحش مى‏كنند) و در گرفتن او كوتاهى نخواهند كرد.» (18)

«گفتند: آيا وقتى در زمين ناپديد شديم آفرينش تازه‏اى خواهيم داشت؟ آرى به ديدار پروردگارشان ايمان ندارند. بگو: فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده شما را مى‏گيرد آن‏گاه به سوى پروردگارتان رجوع خواهيد كرد.» (19)

«خدا نفوس انسان‏ها را به هنگام مرگ مى‏گيرد. و هم‏چنين نفوس كسانى را كه در حال مرگ نمرده‏اند. پس كسانى را كه محكوم به مرگ هستند نگه مى‏دارد و كسانى را كه هنوز حكم مرگ برآنها رانده نشده تازمان مقرر باز مى‏فرستد. در اين عمل براى كسانى كه مى‏انديشند نشانه‏ها و عبرت‏هاست.» (20)

در آيات مذكور و نظاير اينها از مرگ به عنوان «توفىِ» نفوس تعبير شده است كه به وسيله خداى متعال و فرشته مرگ (ملك الموت) انجام مى‏گيرد. چنان كه راغب اصفهانى نوشته «توفى» به معناى گرفتن حقيقت يك چيز به طور كامل مى‏باشد. در آيات مذكور، مرگِ انسان را به اين گونه بيان مى‏كند كه هنگامى كه مرگ انسان فرا رسيد حقيقت و چكيده تكامل دنيوى او به وسيله خداى متعال و فرشته مرگ به طور كامل گرفته مى‏شود و چيزى از آن ضايع نخواهد شد، آن‏چه گرفته مى‏شود و باقى مى‏ماند جز نفس و روح انسانى چيز ديگرى نخواهد بود. اگر انسان تنها جسم بدون روح بود چيزى باقى نمى‏ماند تا مأخوذ خدا و فرشتگان باشد، چون جسد هر انسانى پس از مرگ فاسد و متلاشى خواهد شد. پس مخاطب (كم) در اين آيات همان نفس مجرد انسانى است.

احاديث فراوانى نيز به همين مطلب دلالت دارند از باب نمونه:

حنان بن سدير از پدرش نقل كرده كه گفت: خدمت حضرت صادق عليه‏السلام بودم ذكرى از شخص مؤمن و حقوق او به بيان آمد. پس آن حضرت به من توجه كرد و فرمود: «يا ابوالفضل آيا از جاى‏گاه مؤمن نزد خدا به تو خبر ندهم؟ عرض كردم: جانم به فدايت بفرماييد. فرمود: هنگامى كه خداى متعال روح مؤمن را قبض كرد دو فرشته مأمور او به سوى آسمان مى‏روند و عرض مى‏كنند: پروردگارا بنده‏ات بسيار خوب بود، در اطاعت از فرمان‏هاى تو پيشى مى‏گرفت و از معاصى اجتناب مى‏كرد پس او را به سوى خودت قبض كردى، اكنون درباره او به ما چه فرمان مى‏دهى؟ خداى متعال به آنها مى‏گويد: به دنيا برويد و در نزد قبراو بمانيد مراعبادت كنيد، ذكر بگوييد و ثوابش را در نامه عمل بنده‏ام بنويسيد تا هنگامى كه او را مبعوث گردانم.» (21)

دسته دوم: آياتى كه با صراحت تمام از رجوع انسان‏ها پس از مرگ به سوى خدا خبر مى‏دهد. اين نوع آيات بسيار زياد هستند از باب نمونه:

«او (خدا) زنده مى‏كند و مى‏ميراند و به سوى او رجوع خواهيد كرد.» (22)

«هر نفسى چشنده مرگ است آن‏گاه به سوى من مراجعت خواهيد كرد.» (23)

«همه شما به سوى خدا باز مى‏گرديد. پس شما را به آن‏چه انجام داده‏ايد آگاه مى‏سازد.» (24)

از اين قبيل آيات استفاده مى‏شود كه همه انسان‏ها به سوى خدا باز خواهند گشت. معلوم است كه باز گشتن در صورتى تصور دارد كه همان شخصى كه در دنيا مى‏زيسته پس از مرگ باقى بماند و به سوى خدا باز گردد. اگر انسان تنها همين بدن نمادى باشد كه پس از مرگ متلاشى مى‏شود. و اگر چيز ديگرى به نام روح وجود نداشته باشد رجوع به سوى خدا معنا ندارد. بدن كه قابل رجوع نيست.

دسته سوم: آياتى كه درباره آفرينش آدم و دميدن روح خدا در آن نازل شده است. براى نمونه:

«هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى‏آفرينم وقتى او را كامل بياراستم و از روح (منسوب به) خودم در آن دميدم همه برايش سجده كنيد.» (25)

«خدايى كه هر چه را آفريد به نيكوترين وجه بيافريد خلقت انسان را از گل آغاز كرد سپس نسل او را از عصاره آبى بى‏ارزش پديد آورد آن‏گاه او را كامل بياراست و از روح خود در آن دميد. و برايتان گوش و چشم و قلب بيافريد سپاس‏گويى شما اندك است.» (26)

در آيات مذكور، دميدن روح خدا در كالبد انسان از امتيازهاى او به شمار رفته است، لذا از فرشتگان خواسته شده تا در برابرش سجده و فروتنى كنند. كلمه روح در موارد متعددى از قرآن استعمال شده كه آيات مذكور از جمله آنها است. مردم از پيامبر درباره حقيقت روح سؤال كردند در جوابشان اين آيه نازل شد:

«درباره روح از تو سؤال مى‏كنند در پاسخ آنها بگو: روح از امر پروردگارم مى‏باشد و علمى كه به شما داده شده اندك است.» (27)

در آيه ديگر امر خدا توضيح داده شده است: «چون خدا بخواهد چيزى را بيافريند به آن مى‏گويد: موجود شو، پس موجود مى‏شود.»

«منزه است خدايى كه ملكوت همه چيز در اختيار اوست. و همه شما به سوى خدا رجوع خواهيد كرد.» (28)

در اين آيه از كيفيت ايجاد و فعل خداى متعال خبر داده شده كه تدريجى و زمانى نيست بلكه به مجرد اين كه گفت: كن (يعنى موجود شو) فوراً وجود پيدا مى‏كند و به عبارتى روشن‏تر ايجاد هر پديده‏اى عين وجود اوست.

همه پديده‏هاى جهان آفريده خدا هستند. نهايت اين كه دوگونه پديده و دو نوع ايجاد داريم. مادى و مجرد. خداى متعال پديده‏هاى مادى را از طريق علل و اسباب به آنها وجود مى‏آورد، از اين نوع ايجاد در قرآن به عنوان «خلق» ياد شده و در زمان و به تدريج وجود پيدا مى‏كنند. ولى در ايجادِ پديده‏هاى مجرد، تدريج و زمان وجود ندارد.

در اين موارد از كلمه ابداع و انشاء استفاده شده است. اين قبيل پديده‏ها از عالم امر به شمار رفته‏اند؛ يعنى با امر خدا (كن) به وجود مى‏آيند، اما با دقتى بيشتر بايد گفت: حتى در آفرينش ماديات نيز از جانب خدا تدريج نيست و با همان فرمان (كن) به وجود مى‏آيند، اگر تدريجى هست در علل و اسباب و براى حصول استعدادهاست، نه در ايجاد و فعل خداى متعال. چنان كه جمله: «بِيَـدِهِ مَلَـكُوتُ كُـلِّ شَى‏ءٍ» بر آن دلالت دارد. ملكوت و باطن اشياء تحت اختيار و قدرت پروردگار جهان مى‏باشد و با اراده تكوينى او ايجاد و اداره مى‏شود.

يكى از مصاديق مجردات، نفس و روح انسان است، اما اين مجرد بر خلاف ساير مجردات دو جنبه دارد: جسمانى و مادى كه مربوط به جسد اوست؛ به همين جهت در آفرينش او كلمه «خلق» به كار گرفته شده. و جنبه تجرد و ملكوتى كه با جمله «نفخت فيه روحى» از آن ياد شده و جمله «ثم انشاناه خلقا آخر» به كار گرفته شده است. در اين آيات دقت بفرماييد:

«ما انسان را از چكيده گل آفريديم، سپس او را به صورت نطفه‏اى در جاى‏گاهى استوار قرار داديم. آن‏گاه نطفه را به صورت لخته‏اى از خون درآورديم سپس آن لخته را به پاره گوشتى تبديل كرديم و از آن استخوان‏ها آفريديم واستخوان‏ها را به گوشت پوشانديم آن‏گاه او را با آفرينشى ديگر انشاء كرديم. آفرين بر قدرت كامل بهترين آفرينندگان.» (29)

در آيات مذكور درآغاز به مراحل مقدماتى و حركت‏هاى استعدادى و تكامل‏هاى مادى خلقت انسان اشاره شده و در همه جا از كلمه «خلق» استفاده كرده است. اما هنگامى كه به بيان آفرينش ويژه خود انسان (روح و نفس ملكوتى) رسيده از جمله «ثم انشاناه خلقا آخر» استفاده كرده تا امتياز آن را بر ساير مراحل آشكار سازد. و درباره همين آفرينش ويژه است كه گفته است: «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْـسَنُ الخالِقِـينَ».

از آن‏چه گفته شد استفاده مى‏شود كه نفس انسان از ديدگاه اسلام موجودى است مجرد و برتر از ماده و ماديات كه با مرگ نابود نمى‏شود بلكه از اين جهان به سراى جاويدان آخرت منتقل مى‏گردد تا پاداش و كيفرهاى اعمال خوب و بد خود را ببيند.

مـرگ و سختى‏هاى آن

ما از حقيقت مرگ آگاهى درستى نداريم؛ چنان كه واقعيت حيات نيز برما مجهول است. اطلاعات ما درباره اين دو امرِ بسيار مهم در حد آثار آنها بيش نيست. پديده‏اى كه داراى مزاج ويژه‏اى باشد و تغذيه و رشد و توليد مثل كند موجود زنده‏اش مى‏شماريم. در برخى موجودات علاوه بر اينها حس و حركت با اراده را از نشانه‏هاى حيات مى‏دانيم، در انسان علاوه بر همه اينها كسب دانش، تفكر و سخن گفتن را نيز از علائم زنده بودن مى‏شماريم ولى همه اينها از نشانه‏هاى حيات هستند نه واقعيت آن. مرگ نيز همين‏گونه است، هر پديده زنده‏اى كه آثار حيات خود را از دست بدهد مى‏گوييم مرده است. ولى اين از آثار مرگ است نه واقعيت آن. حقيقت مرگ، امرِ مرموز و پوشيده‏اى است. از قرآن استفاده مى‏شود كه حيات و مرگ هر دو امر وجودى هستند كه خداى متعال آنها را آفريده است.

قرآن مى‏گويد: «خدايى كه مرگ و زندگى را بيافريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك بهتر عمل مى‏كنيد و او عزيز و بخشنده است.» (30)

معلوم است كه امر وجودى مى‏تواند آفريده شود نه امر عدمى. جالب اين جاست كه در آيه مذكور موت (مرگ) قبل از حيات (زندگى) ذكر شده است. آن‏چه درباره موت و حيات مى‏توان گفت اين كه دو مرتبه وجودى نفس انسان هستند. نفس انسان در مرتبه حيات به گونه‏اى است كه در ادامه زندگى و كسب كمالات به بدن مادى خود نياز دارد و از نوعى زندگى مخصوص برخوردار است، ولى بعد از مرگ به گونه‏اى مى‏شود كه بدون بدن مادى مى‏تواند به حيات خود ادامه دهد. در اين مرحله زندگى ديگرى خواهد داشت كه با زندگى گذشته‏اش بسيار متفاوت و از همه مهم‏تر اين كه جاويدان است.

و در هر دو حال يك شخص بيش نيست. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حديثى فرمود: «مرگ اولين منزل از منازل آخرت و آخرين منزل از منازل دنياست.» (31)

امام خمينى مى‏نويسد:

موت عبارت است از انتقال از نشأه ظاهره ملكيه به نشأه باطنه ملكوتيه يا آن كه موت عبارت است از حيات ثانوى ملكوتى، بعد از حيات اولى ملكى و بر هر تقدير امر وجودى است. بلكه اتم از وجود ملكى است، زيرا حيات ملكى دنيوى شوب به مواد طبيعيه ميته است، و حيات آنها عرض زائل است، به خلاف حيات ذاتى ملكوتى كه در آن‏جا براى نفوس استقلال حاصل شود، و آن دار حيات و لوازم حيات است. (32)

در جاى ديگر مى‏نويسد:

نطفه در جوهر خود حركت مى‏كند و مدام متبدل مى‏شود تا سرانجام صورتش متبدل به نفس گردد نفس هم با سير جوهرى حركت مى‏كند تا به مراتب و درجات مختلف تجرد برسد، و گرچه در مرتبه‏اى از مراتب وجودش موجود طبيعى است اما پيوسته به سبب حركت جوهريه تجردش زياد و زيادتر و وجهه طبيعى‏اش كم و كمتر مى‏شود تا در نهايت خود را از طبيعت بيرون مى‏برد. اين موجودى كه مرتبه به مرتبه خود را از طبيعت بيرون مى‏برد در اصل همان صورت طبيعى صرف اوليه است كه با حركت جوهريه بالا رفته و در هر قدم يك مرتبه خود را از طبيعت آزادتر كرده است. وقتى سرانجام تمام وجودش را از طبيعت خارج كرد مستقل مى‏شود و استقلالش به همين است كه خود را از آخرين مرتبه طبيعت برهاند، و مستقل شدن همان و از طبيعت بيرون رفتن همان. موت انسان به دنبال استقلال نفس است، نه اين كه موت اتفاق مى‏افتد سپس انسان از طبيعت بيرون مى‏رود، استقلال كه محقق شد به معناى بيرون شدن است و از طبيعت بيرون شدن همان مردن است. (33)

سكرات مرگ

از آيات و احاديث استفاده مى‏شود كه مرگ و جان‏دادن با سختى‏هاى فراوانى همراه است كه در قرآن از آن به عنوان «سكره» و «غمره» ياد شده است.

قرآن مى‏گويد: «سكره مرگ به حق فرا رسيد اين است آن‏چه از آن مى‏گريختى.» (34)

و مى‏فرمايد: «اگر ستم‏كاران را در غمره‏هاى مرگ مى‏ديدى كه ملائكه دست‏هاى خود را گشوده‏اند كه جان خويش بيرون كنيد (جان بدهيد) امروز به عذابى خوار كننده كيفر خواهيد شد.» (35)

سكره و غمره به معناى بى‏هوش و خود فراموشى است كه در اثر شدت گرفتارى براى انسان به وجود مى‏آيد. در اين آيات به معناى سختى‏هاى هنگام مرگ تفسير شده است. سختى‏هاى مرگ از سنخ درد و الم‏هاى جسمانى نيست بلكه روحانى و باطنى و به مراتب سخت‏تر از درد وشكنجه‏هاى جسمانى است. دردهاى جسمانى به وسيله حواس درك و از اين طريق به نفس مى‏رسد ولى عذاب‏هاى نفسانى باطن ذات را مى‏سوزاند.

سختى‏هاى مرگ مى‏تواند از چند جهت باشد:

1. دل كندن از حاصل عمر: مانند خانه، املاك، اموال، فرزندان و ديگر زخارف دنيوى. انسان يك عمر براى تهيه اينها زحمت مى‏كشد، حلال و حرام مى‏كند بدان اميد كه در پايان عمر از آنها سود ببرد. محبت اينها در باطن ذاتش آن چنان رسوخ كرده كه چشم پوشى از آنها برايش بسيار سخت و دردناك است. به هنگام مرگ بالعيان مشاهده مى‏كند كه بايد همه محبوب‏هاى دنيوى خود را رها كند و با دست خالى به سوى جهان ابدى برود.

2. مشاهده اعمال گذشته: انسان در طول عمر و به تدريج گناهان كوچك و بزرگى انجام مى‏دهد و بعد از چندى اكثر آنها را فراموش مى‏كند؛ به گونه‏اى كه گويا اصلاً گناهى را مرتكب نشده است. آنها را به ياد نمى‏آورد تا با توبه جبران كند. در صورتى كه همه گفتار و كردار و اخلاق او در نامه اعمالش ثبت و ضبط شده‏اند با همين اعمال دوزخ و عذاب‏هاى دوزخى خود را فراهم ساخته است. به هنگام مرگ پرده از چشمش برداشته مى‏شود و در يك لحظه آن‏چه را در طول عمر انجام داده و نتايج اخروى آن را با لعيان مشاهده مى‏كند. و چه سخت است كه انسان دريك لحظه عملكرد عمر خود را مشاهده كند.

قرآن مى‏گويد: «روزى كه هر كس كارهاى نيك خود را در برابر خود حاضر ببيند و هم‏چنين كارهاى بد خود را آرزو كند كه اى كاش ميان او و كردار بدش فاصله زيادى بود. خدا شما را از خود مى‏ترساند و خدا نسبت به بندگانش مهربان است.» (36)

3. مشاهده جاى‏گاه بد خود در جهان ابدى آخرت: شخص معصيت كار يا اصلاً به خدا و جهان آخرت و گفته‏هاى پيامبران ايمان نداشته يا اين كه اظهار ايمان او صورى بوده و در باطن ذاتش رسوخ نداشته است و به همين جهت كارهاى خلاف خود را توجيه مى‏كرده و احياناً به اميدهاى واهى و سست و برخى اعمال كوچك نفس خود را قانع مى‏ساخته واز نتايج قطعى اخروى آنها غافل مى‏نموده است. اما چنان كه در احاديث آمده به هنگام مرگ، پرده از چشم باطن شخص در حال احتضار برداشته مى‏شود و در يك لحظه جاى‏گاه ابدى و نتايج همه اعمال و افكار و اخلاق خودرا در جهان آخرت بالعيان مشاهده مى‏كند و اميدهايش را باطل و برباد رفته مى‏بيند با چنين وضعى مى‏خواهد جان بدهد. و جان كندن در اين حال چقدر سخت است.

4. قطع علايق دائمى: وجه ديگر دشوارى جان كندن و تفاوت آن با درد و الم‏هاى جسمانى اين است كه در دردهاى جسمانى يك يا چند عضو به طور موقت احساس درد مى‏كنند و مراتب ناراحتى خود را به نفس انتقال مى‏دهند ولى به هنگام مرگ روح انسان مى‏خواهد براى هميشه از تمام اعضا و جوارح خود قطع علاقه كند. و اين كارى است بس دشوار.

آن‏چه گفته شد درباره كافران و ستم‏كاران و گناه‏كاران است، ولى چنان كه در احاديث آمده مرگ براى مؤمنان و نيكوكاران نه تنها سخت نيست بلكه برعكس بسيار خوب و رضايت بخش است. قرآن مى‏گويد: «اى نفس آرامش يافته به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه خشنود هستى و خدا نيز از تو رضايت دارد. در زمره بندگانم داخل شو و در بهشت من در آى.» (37)

به حضرت صادق عليه‏السلام گفته شد: مرگ را براى ما توصيف كنيد، فرمود: «براى مؤمن همانند بهترين بوى خوشى است كه به مشامش مى‏رسد و آرامش مى‏يابد و همه دردهايش بر طرف مى‏گردد، ولى مرگ براى شخص كافر همانند گزيدن مارها و عقرب‏ها خواهد بود بلكه به مراتب سخت‏تر.» (38)

به امام حسن عليه‏السلام عرض شد: مرگ چيست؟ فرمود: بزرگ‏ترين شادمانى است كه بر مؤمنين وارد مى‏شود از دنياى پر از سختى به نعمت‏هاى جهان ابدى انتقال مى‏يابند. و بزرگ‏ترين وسيله هلاكتى است كه بر كافران وارد مى‏گردد از بهشت دنيوى خودشان به آتش منتقل مى‏شوند كه پايان ندارد. (39)

پيامبر اكرم فرمود: «مردم دو دسته‏اند: يك گروه، مردم از دست آنها راحت مى‏شوند و گروهى ديگر خودشان راحت مى‏شوند. آن كه راحت مى‏شود مؤمن است هنگامى كه مرگ او فرا مى‏رسيد از سختى‏ها و گرفتارى‏هاى دنيا راحت مى‏شود و آن كه مردم از دست او راحت مى‏شوند كافر است. هنگامى كه بميرد درختان و حيوانات و بسيارى از مردم از دست او راحت مى‏شوند.» (40)

به امام سجاد عليه‏السلام عرض شد مرگ چيست؟ فرمود: «براى مؤمن همانند كندن لباس‏هاى كثيف و آلوده و شكستن غل و زنجير و تعويض آنها به بهترين لباس‏ها وخوش‏بوترين عطرها و بهترين مركب‏هاى سوارى و زيباترين منازل مى‏باشد. و براى كافر به منزله كندن لباس‏هاى فاخر و انتقال از زيباترين منازل و تعويض آنها به كثيف‏ترين و خشن‏ترين لباس‏ها و ترسناك‏ترين منازل و سخت‏ترين عذاب‏هاست.» (41)

امام باقر عليه‏السلام فرمود: «هنگام مرگ ملك الموت حاضر مى‏شود و مى‏گويد: آن‏چه را اميد داشتى به تو عطا خواهد شد و از آن‏چه ترسناك بودى در امان خواهى بود .آن گاه درى از بهشت به رويش باز مى‏شود و منزل خود را مشاهده مى‏كند. به او گفته مى‏شود به منزل خود در بهشت نگاه كن به پيامبر و على و حسن و حسين عليهم‏السلام نگاه كن اينان هم‏نشينان تو هستند. همين است قول خدا كه در قرآن فرمود: كسانى كه ايمان دارند و پرهيزكارند در حيات دنيا و در آخرت بشارت داده مى‏شوند.» (42)

از احاديث مذكور و ده‏ها مانند اينها استفاده مى‏شود كه مؤمنان نيكوكار كه به خدا و پيامبر و معاد ايمان دارند و به وظايف دينى خود عمل كرده‏اند نه تنها سكرات و سختى‏هاى مرگ را ندارند بلكه به هنگام مرگ جاى‏گاه خود را در بهشت و زندگى در جوار پيامبرو ائمه معصومين بالعيان مشاهده مى‏كنند و باكمال رضايت و طيب خاطر و با سفارش‏هاى پيامبر و مهربانى‏ها ملك الموت، جان مى‏دهند و به سوى جهان ابدى و ملاقات پروردگارشان مى‏شتابند. از دنياى پر از غم و غصه، مصيبت و گرفتارى، بيداد گرى و حق كشى، درد و بيمارى نجات مى‏يابند و به جهان پرازنور و سرور و زندگى در جوار بندگان شايسته خداى متعال در ناز و نعمت و انواع لذت‏هاى اخروى انتقال مى‏يابند. چه قدر شيرين و گوارا است اين گونه جان دادن؟! مؤمنين به دنيا دل نبسته‏اند تا از فراق آن بيمناك باشند. گناه نكرده‏اند تا از عواقب اخروى آن ترسناك باشند، اگر هم در اثر جهالت مرتكب معصيتى شده‏اند با توبه و جبران گذشته نامه اعمالشان را پاك ساخته‏اند. با اعمال شايسته و اخلاق نيك آخرت خود را آباد كرده‏اند نزد خدا و پيامبر و ائمه معصومين سرافرازند چرا از مرگ بترسند؟ از اين جهت اولياء خدا هيچ‏گاه از مرگ گريزان نبودند بلكه به استقبال آن مى‏شتافتند.

البته چنين نيست كه همه مؤمنين به طور كلى از سكرات مرگ در امان باشند، بلكه معصيت كاران آنها كه بدون توبه از دنيا رفته‏اند به مقدار دل‏بستگى به دنيا و به اندازه گناهانى كه مرتكب شده‏اند طعم تلخ جان كندن را خواهند چشيد. ولى نه به مقدار كافران و ستم‏كاران. چنان كه همه كافران و ستم‏كاران نيز از جهت سختى‏هاى جان كندن يك‏سان نخواهند بود.

گفتنى است كه تلخى جان كندن غير از درد ورنجى است كه بيماران در حال احتضار با آن مواجه مى‏شوند. چنان نيست كه اگر مؤمن صالح و نيكوكارى مدت‏ها در بستر بيمارى رنج بكشد اين را از نشانه‏هاى تلخى و سختى جان كندن او بشماريم، بلكه جان دادن اين شخص به همان معنا كه گفته شد با رضايت كامل و از طيب خاطرخواهد بود. برعكس چنان نيست كه شخص كافر و ستم‏كار اگر بايك سكته قلبى در يك لحظه جان داد بگوييم سكرات مرگ را نچشيده است.

در قبـر

سؤالِ قبر

مسلمانان عقيده دارند كه بعداز اين كه ميت در قبر دفن شد فرشتگانى كه از جانب خدا ماموريت سوال را بر عهده دارند بر او نازل مى‏شوند. از ايمان و عقايد او سؤال مى‏كنند اگر مؤمن و نيكوكار بود درى از بهشت به رويش گشوده مى‏شود و تا قيامت از نعمت‏هاى بهشتى استفاده مى‏كند و اگر كافر و ستم‏كار بود درى از دوزخ به رويش گشوده مى‏شود و تا قيامت از عذاب‏هاى دوزخى معذب خواهد بود. در اصل اين موضوع ترديدى نيست چون احاديث فراوانى در اين باره وارد شده كه از باب نمونه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «هر كس سه چيز را انكار كند از شيعيان ما نيست: معراج پيامبر، سؤال در قبر، و شفاعت.» (43)

حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام از پدرش حضرت صادق عليه‏السلام نقل كرده كه فرمود: «هنگامى كه مؤمن بميرد هفتاد هزار فرشته در تشييع جنازه‏اش حاضر مى‏شوند، وقتى داخل قبر شد منكر و نكير بر او وارد مى‏شوند او را براى سؤال مى‏نشانند به او مى‏گويند: خداى تو كيست؟ دينت چيست؟ و پيامبرت كيست؟ مؤمن پاسخ مى‏دهد: پروردگارم الله و پيامبرم محمد و اسلام دينم مى‏باشد. دراين هنگام قبرش به مقدارى كه چشم كار مى‏كند توسعه مى‏يابد و از غذاهاى بهشتى برايش مى‏آورند و با روح ريحان پذيرايى مى‏شود. در همين باره است كه در قرآن آمده: «پس اگر از مقربين باشد از روح و ريحان بهره‏مند مى‏گردد.» يعنى در قبر و جنت نعيم يعنى در آخرت. آن‏گاه فرمود: هنگامى كه شخص كافر از دنيا رفت هفتاد هزار از مأموران دوزخ او را تا قبر تشييع مى‏كنند. دراين حال مرده به زبانى كه همه مى‏شنوند جز جن و انس به تشييع كنندگان التماس مى‏كند و مى‏گويد: كاش مى‏توانستم به دنيا باز گردم و از مؤمنين باشم و مى‏گويد: مرا به دنيا برگردانيد شايد در آن‏چه وا گذاشته‏ام عمل صالحى انجام دهم. فرشتگان مامور دوزخ به او مى‏گويند: چنين چيزى امكان ندارد. اين سخنى است كه تو مى‏گويى و يكى از فرشتگان مى‏گويد: اگربه دنيا هم باز گردد همانند گذشته‏اش عمل خواهد كرد. وقتى جنازه‏اش داخل قبر شد و مردم پراكنده شدند نكير و منكر با بدترين صورت بر او نازل مى‏شوند و براى پاسخ دادن او را بر پا مى‏دارند. به او مى‏گويند: پروردگارت كيست؟ دينت چيست؟ و پيامبرت كيست؟ كافر چون ايمان باطنى ندارد در پاسخ به اين سؤال‏ها زبانش به لكنت مى‏افتد و از جواب دادن عاجز مى‏شود. پس آن دو فرشته تازيانه‏اى از عذاب بر او مى‏زنند كه همه اشيا از آن به وحشت مى‏افتند. آن‏گاه به او مى‏گويند: پروردگارت كيست؟ دينت چيست؟ و پيامبرت كيست؟

در جواب مى‏گويد: نمى‏دانم پس به او مى‏گويند: نه مى‏دانى نه هدايت شده‏اى نه رستگارى. پس درى از دوزخ برايش باز مى‏شود و از آب‏هاى داغ جهنم برايش فرود مى‏آيد. در همين باره در قرآن آمده است: «وَأَمّا إِنْ كانَ مِنَ المُـكَذِّبِينَ الضّالِّينَ * فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ» (44) يعنى در قبر [با آب جوشان پذيرايى مى‏شود] «وَتَصْلِـيَةُ جَحِـيمٍ» (45) يعنى در آخرت [به جهنم مى‏افتد]. (46)

حضرت على عليه‏السلام فرمود: «هنگامى كه ميت داخل گودال قبر شد دو فرشته به نام‏هاى منكر و نكير بر او وارد مى‏شوند نخستين سؤال آنها از ميت درباره خدا، پيامبر و خليفه است، اگر جواب داد نجات پيدا مى‏كند و اگر عاجز ماندند او را تعذيب مى‏كنند.» (47)

ده‏ها حديث ديگر به همين مضمون هست، كه آوردن آنها باعث تطويل كلام است.

فشار قبر

فشار قبر از حوادث سختى است كه در برخى احاديث آمده و پيامبر اسلام از آن خبر داده است. از باب نمونه:

اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نامه‏اش به محمد بن ابى‏بكر نوشت: «اى بندگان خدا حوادث بعد از مرگ سخت‏تر از خود مرگ است. از تنگى و فشار و ظلمت و غربت در قبر برحذر باشيد. قبر در هر روز ندا مى‏كند: من خانه غربت، خانه خاك، خانه وحشت، خانه حيواناتِ آزار دهنده هستم. قبر يا باغى است از باغستان‏هاى بهشت يا گودالى است از گودال‏هاى دوزخ. هنگامى كه بنده مؤمن دفن مى‏شود زمين مى‏گويد: خوش آمدى، من قبلاً دوست داشتم روى من راه بروى. اكنون كه در اختيار من هستى خواهى ديد كه رفتار من با تو چگونه خواهد بود. آن‏گاه قبرش به مقدار ديد چشم توسعه مى‏يابد. اما شخص كافر وقتى دفن شد زمين مى‏گويد: خوش نيامدى. قبلاً كه روى من راه مى‏رفتى تو را دوست نداشتم اكنون كه در اختيار من قرار گرفتى رفتارم را با تو خواهى ديد. آن‏گاه فشارى بر او وارد مى‏سازد كه استخوان‏هايش در هم كوبيده مى‏شود. زندگى سختى كه خدا به كافران در قبر وعده داده عبارت است از اين كه نود و نه مار بزرگ را بر او مسلط مى‏كند كه گوشتش را مى‏گزند و استخوان‏هايش را در هم مى‏كوبند. اين وضع تا قيامت بر او ادامه دارد. اگر يكى از آن مارهاى عظيم در زمين بدمد گياهى بر آن نخواهد روييد. اى بندگان خدا نفوس ضعيف و جسدهاى ناز پرورده خود را از اين سختى‏ها حفظ كنيد. جسد و نفوس خودتان را از ابتلاى به گرفتارى‏هايى كه تاب تحمل آنها را نداريد نگه‏داريد، به كارهايى كه خدا دوست دارد عمل كنيد و از انجام كارهايى كه از آنها نهى كرده اجتناب نماييد.» (48)

پيامبر در علت فشار قبر سعد بن معاذ فرمود: «با همسرش تند خو و بد اخلاق بود.» (49)

رسول خدا فرمود: «فشار قبر در اثر تضييع نعمت‏ها به وجود مى‏آيد.» (50)

با توجه به اين قبيل احاديث است كه تعدادى از علما اصل مسئله سؤال قبر و عذاب يا نعمت‏هاى در قبر را يكى از اصول مسلم و قطعى اسلام مى‏دانند: مولى محسن فيض كاشانى مى‏نويسد:

سؤال در قبر و عذاب و ثواب در آن يكى از مسائل ضرورى اسلام مى‏باشد، چون در اين باره احاديث فراوانى از طريق شيعه و اهل سنت وجود دارد كه هر گونه شك و شبهه‏اى را زائل مى‏سازد. (51)

شيخ طوسى در تجريد الاعتقاد مى‏نويسد:

عذاب قبر واقع خواهد شد، چون هم امكان وقوع دارد و هم احاديث متواترى در اين باره از اهل بيت صادر شده است. (52)

شبرّ در اين مورد نوشته است:

عذابِ برزخ و ثواب آن مسئله‏اى است كه مسلمانان بر آن اجماع دارند. (53)

بنابراين در اصل سؤال و عذاب قبر نبايد ترديد كرد ولى كيفيت سؤال و عذاب نياز به بحث و بررسى دارد.

آيا انسان مرده سؤال فرشتگان را با همين گوش دنيوى مى‏شنود و با همين زبان پاسخ مى‏دهد يا به گونه‏اى ديگر است.

بدنى كه قلب، مغز، اعصاب، گوش، چشم، زبان و ديگر اعضايش از كار افتاده و سرد شده است چگونه مى‏تواند سؤال فرشتگان را با گوش بشنود و با زبان پاسخ دهد؟.

به علاوه، مگر فرشتگان كه از مجردات هستند با همين زبان دنيوى از ميت سؤال مى‏كنند تا او با گوش دنيوى بشنود و با همين زبان پاسخ دهد. سخن گفتن فرشتگان به گونه‏اى ديگر است كه باگوش‏هاى دنيوى قابل شنيدن نيست. جبرئيل با پيامبر سخن مى‏گفت ولى اطرافيان آن حضرت نمى‏شنيدند.

پيامبر سخنان جبرئيل را با گوش باطن مى‏شنيد و با زبان باطن با او سخن مى‏گفت سؤال فرشتگان از ميت نيز بايد همين گونه باشد. فرشتگان با نفس و رو ح مجرد ميت سخن مى‏گويند. او نيز با گوش جان سؤال فرشتگان را مى‏شنود و بازبان باطن پاسخ مى‏دهد. به همين جهت اگر ضبط صوتى در قبر گذاشته شود صدايى را ضبط نخواهد كرد.

ثواب و عقاب‏هاى قبر نيز بايد همين گونه باشند. اين قبر خاكى كه توسعه پيدا نمى‏كند و درى از بهشت به سويش باز نمى‏شود تا نعمت‏هاى بهشتى بدان‏جا بيايند. بدن از كار افتاده ميت هم كه نياز به غذا ندارد. بنابراين قبر بايد مربوط به روح و جاى‏گاه او باشد. عذاب‏هاى قبر نيز بايد همين گونه باشند. در اين گودالى كه ميت در آن دفن شده نه عقرب وجود دارد نه افعى‏هاى عظيم الجثه نه ساير حيوانات موذى، اگر هم باشند و بدن ميت را بگزند جسد از كار افتاده چه احساسى دارد؟ بنابراين حيوانات موذى قبر بايد به گونه‏اى باشند كه روح ميت را آزار دهند و همين مقدار در عذاب قبر كافى است. عذاب‏هاى روحى ونفسانى قطعاً از عذاب‏هاى جسمانى شديدتر هستند.

در عذاب‏هاى جسمانى نيز آن كه واقعاً معذب مى‏شود نفس است. در اين قبر زمينى اثرى از فشار و آتش دوزخى مشاهده نمى‏شود بنابراين قبر مذكور در اخبار بايد جاى‏گاه ديگرى باشد.

آن قبر جاى‏گاه روح است نه جسم بدين جهت مى‏توان گفت مراد از قبر اولين جاى‏گاه روح است پس از مرگ يعنى آغاز ورود در عالم برزخ. ولى چون اين انتقال همزمان است با دخول ميت در قبرِ زمينى از آن به قبر تعبير شده است. بنابراين كسى كه در دريا غرق شده يا بدنش قطعه قطعه و له شده يا سوخته و خاكستر شده او نيز سؤال قبر دارد و از لذت‏هاى بهشتى و عذاب‏هاى دوزخى برخوردار خواهد شد.

در برخى احاديث نيز قبر به همين معنا تفسير شده است از باب نمونه:

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «قبر، اول منزل آخرت است. اگر انسان از آن‏جا نجات پيدا كرد بعد از آن برايش آسان‏تر خواهد بود و اگر از آن نجات نيافت بعد از آن كمتر نخواهد بود.» (54)

امام سجاد عليه‏السلام بعداز تلاوت آيه «وَمِنْ وَرائِـهِمْ بَـرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُـبْعَثُونَ» فرمود: «برزخ قبر است همانا كه براى آنان در آن‏جا زندگى سختى است به خدا سوگند قبر يا باغى است از باغستان‏هاى بهشت يا گودالى است از گودال‏هاى دوزخ.» (55)

علامه مجلسى مى‏نويسد: «مراد از قبر در اكثر احاديث، عالم برزخ است كه روح انسان بدان جا انتقال مى‏يابد.» (56)

علامه طباطبائى در حاشيه بحارالأنوار نوشته است:

شايد مقصود اين باشد كه انسان بعد از مرگ به كلى باطل و نابود نمى‏شود بلكه به حياتى ديگر غير از حيات حسى سابق كه آن را از دست داده مى‏رسد. چنان كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «وإنّما تَنتَقلون من دار إلى دار». اما رواياتى كه ظاهر آنها اين است كه روح در قبر تا زانوى ميت داخل بدن او مى‏شود تمثيلى است براى سؤال در قبر چنان كه جمله‏هايى كه در همين احاديث از قول فرشتگان آمده كه به مؤمن مى‏گويند: همانند عروس بخواب، تمثيلى است براى توقف مؤمن در قبر به انتظار قيامت. (57)

امام خمينى قدس‏سره در اين باره مى‏نويسد:

اما اين مطلب بدان معنا نيست كه همين قبر، دار سؤال و آرامگاه مؤمن باشد، آن قبرى كه سؤال و جواب و يا الم و غم و يا سرور و شادى دارد نشأه طبيعت نيست بلكه در نشأه برزخ و عالم مثال است. انس و توجه به دار طبيعت تا مادامى كه نفس در برزخ و عالم قبر است وجود دارد، و سعه و ضيق اين عالم تابع سعه و ضيق صدر و نفس انسان است. لكن قبرى كه يك متر و نيم طول و نيم متر عرض دارد همان قبرى نيست كه گفته‏اند: بين المشرق و المغرب است، يا مثلاً در اين قبرها هر چه بگرديم اژدهايى نمى‏يابيم. (58)

بـرزخ

از آيات و احاديث فراوان استفاده مى‏شود كه مرگ پايان زندگى انسان نيست بلكه پس از مرگ به جهان ديگرى به نام «برزخ» منتقل مى‏شود و به حيات خويش ادامه مى‏دهد. عالم برزخ بين عالم محسوس دنيوى و عالم قيامت و حشر كلى قرار دارد. عالم برزخ از قبر شروع مى‏شود و تا حشر كلى و قيام قيامت ادامه دارد. ولى نه بدان گونه كه تناسخيه گفته‏اند كه روح انسان پس از مرگ به بدن انسان يا حيوان ديگرى حلول مى‏كند و پس از مرگ او به بدنى ديگر و ... و بدين صورت به حيات خويش ادامه مى‏دهد تا از آلودگى‏ها پاك گردد و براى حشر كلى لياقت پيدا كند. انديشه تناسخ، باطل است و با عقايد اسلامى هم‏خوانى ندارد.

در آغاز به برخى آيات و احاديثِ مربوط به برزخ به عنوان نمونه اشاره مى‏شود:

قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه مرگ هر يك از آنان فرا مى‏رسد مى‏گويد: پروردگارا مرا باز گردانيد شايد در آن‏چه وا نهاده‏ام عمل خيرى انجام دهم. هرگز نه، سخنى است كه او مى‏گويد، پشت سرشان تا قيامت برزخ وجود دارد.» (59)

و مى‏گويد: «كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده نپنداريد، بلكه زنده‏اند و نزد پرودگار شان روزى مى‏گيرند. به آن‏چه خدا به فضل خود به آنان عطا كرده شادمانند و به كسانى كه هنوز به آنان نپيوسته‏اند بشارت مى‏دهند. نه ترسى دارند نه اندوهگين مى‏شوند.» (60)

در اين آيه تصريح شده كه شهيدان بعد از مرگ زنده‏اند و توجيه آن به باقى ماندن نام وجهى ندارد. البته حيات بعد از مرگ با حيات دنيا تفاوت‏هايى دارد. اگر حيات بعد از مرگ را براى شهيدان پذيرفتيم حيات ساير مردگان را نيز بايد بپذيريم، تفاوت شهيدان با ساير مردگان دراين است كه آنها در مقام عالى «عند ربهم يرزقون» از خداى متعال روزى مى‏گيرند.

بنابراين بايد گفت: همه انسان‏ها بعد از مرگ نيز زنده‏اند و به جهان ديگر به نام برزخ منتقل مى‏شوند و به حيات خويش ادامه مى‏دهند. در احاديث فراوانى نيز به همين مطلب اشاره شده است از باب نمونه:

ابو ولاد مى‏گويد: «خدمت حضرت صادق عليه‏السلام عرض كردم: فدايت شوم. روايت شده كه ارواح مؤمنين بعداز مرگ در سنگ‏دانِ پرندگان سبز قرار مى‏گيرند و دور عرش الهى مى‏چرخند؟ فرمود: نه، مؤمن گرامى‏تر از اين است كه روحش در سنگ‏دانِ مرغ جاى بگيرد، بلكه ارواح مؤمنين در بدن‏هايى همانند بدن‏هاى دنيوى خواهند بود.» (61)

يونس مى‏گويد: «نزد حضرت صادق عليه‏السلام بودم فرمود: مردم درباره ارواح مؤمنان چه مى‏گويند؟ عرض كردم مى‏گويند: آنها در چينه دان پرندگان سبز، در قنديل‏هايى زير عرش جاى دارند. فرمود: سبحان الله! مؤمن نزد خدا گرامى‏تر از اين است كه روح او در چينه دان مرغ‏ها نهاده شود. اى يونس! هنگامى كه مرگ مؤمن فرا رسيد پيامبر اكرم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم‏السلام و فرشتگان مقرب الهى نزد او حضور مى‏يابند، وقتى خدا او را قبض روح كرد روح در قالبى همانند قالب دنيوى قرار مى‏گيرد. پس مى‏خورند و مى‏آشامند. وقتى روح تازه‏اى بر آنها وارد شد او را به همان صورتى كه در دنيا داشته مى‏شناسند. (62)

ابو بصير از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده كه فرمود: «ارواح (مؤمنين) در شكل جسدها در ميان درختان بهشتى زندگى مى‏كنند. تعارف و گفت‏گو دارند.

وقتى روح جديدى بر آنها وارد شد به يك‏ديگر مى‏گويند: وى را رها سازيد، تازه از هول بزرگى نجات يافته است. سپس از او سؤال مى‏كنند: فلانى و فلانى در چه حالى بودند؟ اگر پاسخ داد! زنده بود به نجات او اميدوار مى‏شوند، و اگر گفت: مرده بود مى‏گويند: به هلاكت رسيده به هلاكت رسيده است.» (63)

از اين قبيل احاديث و احاديثى كه در بحث قبر به برخى از آنها اشاره شد استفاده مى‏شود كه روح انسان پس از مرگ به جهان ديگرى به نام «برزخ» منتقل مى‏شود و در آن جهان داراى بدنى جسمانى است و از جهت شكل و صورت و رنگ و قيافه كاملاً شبيه بدن دنيوى است؛ به گونه‏اى كه آشنايان او را مى‏شناسند و با او گفت‏گو مى‏كنند.

بنابراين روح انسان در برزخ، بدنِ جسمانى دارد ولى بدنش دنيوى نيست، چون اگر دنيوى باشد برزخى و اخروى نخواهد بود.

بدن برزخى

اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه بدن برزخى كجاست و چگونه به وجود مى‏آيد تا روح ميت بعد از مفارقت از بدن دنيوى در آن مستقر گردد؟ آيا در عالم برزخ قالب‏هاى پيش ساخته و بدون صاحبى وجود دارد تا روح يكى از آنها را براى خود انتخاب كند؟ يا اين كه روح در دنيا بدن برزخى دارد و بعد از مرگ به همراه خود مى‏برد؟

احتمال اول مردود است، چون بنابراين فرض، قالب برزخى بدن دنيوى نيست كه انسان بوسيله آن كارهاى نيك يا عمل‏هاى زشت را انجام داده باشد تا استحقاق پاداش خوب يا كيفرهاى سخت را داشته باشد. به علاوه، روح انسان بعد از تجرّدِ كامل و ترك بدن دنيوى چه نيازى دارد تا در قالب پيش ساخته برزخى كه بدن دنيوى او هم نيست مستقر گردد.

بنابراين و با توجه به احاديث مذكور بايد گفت: روح انسان در همين دنيا بدن برزخى را با خود داشته و پس از مرگ، آن را به همراه خود به جهان برزخ مى‏برد. بزرگانى از فلاسفه اسلام همانند صدرالمتألهين بر اين عقيده‏اند و از آن دفاع مى‏كنند. ولى تصور و تصديق چنين مطلبى بسيار دشوار است. بهتر مى‏دانم قضاوت در اين مسئله مهم را بر عهده صدر المتألهين كه از بزرگان و صاحب نظران اين معارف مى‏باشد بگذاريم و مستقيماً از كلام ايشان بهره بگيريم. اين فيلسوف بزرگ، اطراف و جوانب اين مسئله را در جاىْ جاىِ كتاب اسفار به هر مناسبتى بررسى و درباره آن اظهار نظر كرده است كه ذكر همه آنها در اين نوشتار كوتاه امكان‏پذير نيست. ما در اين جا به دو بخش از سخنان ايشان اشاره مى‏كنيم.

اول حدوث يا قدم نفس:

جمعى گفته‏اند: ارواح انسان‏ها قبل از جسدها آفريده شده‏اند و قديم و مجرد هستند. هرگاه كه ماده‏اى از مواد عالم استعداد پذيرفتن روح را پيدا كرد يكى از ارواح در آن مستقر مى‏شود و در كسب كمالات از آن بهره مى‏گيرد.

همانند يك ناخدا كه كشتى را هدايت مى‏كند و به مقصد مى‏رساند. و هر گاه كه بدان نياز نداشت يا كشتى خراب و فرسوده شد آن را رها مى‏سازد. ولى محققان از فلاسفه اسلامى از جمله مرحوم صدرالدين شيرازى اين نظر را مردود مى‏شمارند. ايشان در رد اين احتمال چنين مى‏نويسد:

اگر نفس انسان در ذات خود قديم بود بايد در مقام ذات كامل و بدون نقص و مجرد از ماده باشد و اگر كامل بود نيازى به تعلق به بدن و استفاده از ابزار و قواى نباتى و حيوانى نداشت. به علاوه، اگر مجرد تام و قديم بود بايد نوع انسان منحصر به يك فرد باشد، چون تكثّر از آثار ماده است. (64)

ايشان نفس انسانى را حادث به حدوث بدن مى‏داند؛ بدين معنا كه وقتى ماده بدن انسان با حركت جوهرى و تبدلات جسمانى به حدى رسيد كه مى‏تواند نفس انسانى را بپذيرد آخرين صورت ماده جسمانى او به نفس انسانى تبديل مى‏شود. در اين خصوص مى‏نويسد:

نفس انسان از جهت حدوث و تصرف در بدن جسمانى است و از جنبه بقا و تعقل روحانى است. تصرفش در اجسام جسمانى است و تعقلش نسبت به ذات خود و آفريدگارش روحانى است. (65)

هم‏چنين درباره كيفيت تعلق نفس به بدن مى‏نويسد:

تعلق نفس به بدن از جهت وجود و تشخص حادث است ولى از جهت بقا چنين نيست. نفس انسان در اوايل پيدايش و حدوث حكم طبايع مادى را دارد كه نياز به ماده مبهم دارند. نفس نيز در اوايل وجود نياز به ماده مبهم بدنى دارد. چون بدن انسان در طول زندگى همواره در معرض تغير و تبدل و مقدارهاى مختلف مى‏باشد. بنابر اين شخص انسان گرچه از جهت هويت نفسانى يك شخص بيش نيست ولى از جهت جسميت به معناى ماده يا موضوع ـ نه به معناى جنس و نوع ـ يك واحد شخصى نيست. (66)

در جاى ديگر مى‏نويسد:

نفس انسان داراى مقام‏ها ونشانه‏هاى ذاتى و وجودى است كه بعضى از عالم امر و تدبير هستند. چنان كه در قرآن مى‏گويد: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» و برخى از عالم خلق و تصويرند؛ چنان كه در قرآن آمده: «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِـيها نُعِـيدُكُمْ وَمِنْها نُـخْرِجُـكُمْ». پس حدوث و تجدد از آثار بعض مقامات نفس مى‏باشد. بنابراين چنين مى‏گوييم: چون نفس انسانى وقتى در مسير ترقى و تحول از نشأه اول به سوى نشأه آخر خود واقع شد چنان كه در قرآن آمده: «وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَـوَّرْناكُمْ ثُـمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِآدَمَ» پس هنگامى كه از عالم خلق ترقى كرد و به عالم امر صعود نمود وجودش وجود مفارق عقلى مى‏شود كه احتياجى به بدن و كارها و استعدادهاى او ندارد. بنابراين بايد درباره نفس گفت: از جهت حدوث جسمانى است ولى از جهت بقا روحانى مى‏باشد. (67)

از مجموع اين سخنان چند مطلب مهم استفاده مى‏شود:

1. نفس انسان قديم و مجرد با لذات آفريده نشده بلكه حادث است به حدوث بدن. بدين معنا كه وقتى ماده بدن انسان در اثر حركت جوهرى و استكمال ذاتى به حدى رسيد كه استعداد پذيرش روح انسانى را پيدا كرد آخرين صورت جسمانى به نفس مجرد انسانى تبديل مى‏شود. ولى نفس در اين زمان نسبت به درك علوم هنوز بالقوه است. مى‏تواند به همراه بدن كامل و كامل‏تر گردد و استعداد درك علوم و كليات به فعليت تبديل شود.

بنابراين انسان عبارت است از: بدن جسمانى و روح مجرد ملكوتى، كه اين دو متحد هستند و يك وجود و تشخص دارند.

2. نفس انسانى از جهت حدوث و استكمالات ذاتى داراى مراتبى از وجود است. مرتبه پايين آن كه تعلق به بدن مادى و جسمانى دارد از عالم خلق محسوب مى‏شود. چنان كه در قرآن آمده و مرتبه عالى آن مجرد و ملكوتى است و از عالم امر به شمار مى‏رود.

3. درست است كه نفس انسان در حدوث وادامه وجود و استكمالات خود به بدن جسمانى نياز دارد، ولى بدن مورد نياز او ثابت و غير قابل تغيير نيست، بلكه بدنِ سيالى است كه بين دو حد آغاز كودكى و پايان زندگى دنيوى واقع شده است. گرچه سلول‏هاى بدن انسان در اثر تغذيه همواره در حال تغيير و تبديل هستند ولى اين امر به وحدت شخصى نفس و بدن جسمانى او لطمه وارد نمى‏سازد.

بدن برزخى از ديدگاه‏ها

صدرالمتألهين بر اين باور است كه بدن برزخى، مرتبه عالى همين بدن دنيوى است كه بعد از مرگ به همراه روح انسانى به جهان برزخ منتقل مى‏گردد. دراين باره مى‏نويسد:

بايد دانست كه انسان مركب است از نفس و بدن، و اين دو با وجود تفاوتى كه از جهت مقام و منزلت دارند درعين حال به وجود واحد موجودند. به طورى كه مى‏توان گفت يك چيزند كه داراى دو مرتبه و دو طرف وجودى مى‏باشد. يك مرتبه آن تغير و تبديل دارد، فرسوده و فانى مى‏گردد ولى اين مرتبه جنبه فرعى انسان است نه جنبه اصلى او. مرتبه ديگر بدن كه اصلى هم همان است ثابت و باقى است. هر چه نفس انسان در وجودش كامل‏تر شود بدن متصل به او نيز لطيف‏تر شفاف‏تر و اتصالش با نفس قوى‏تر و اتحاد آن دو شديدتر مى‏گردد. به گونه‏اى كه وقتى به مرتبه وجود عقلى ارتقا يافت نفس و بدن به طور كامل يك حقيقت مى‏شوند. گروهى از فلاسفه چنين پنداشتند كه تبديل وجود دنيوى نفس به وجود اخروى بدين معناست كه بدن دنيوى از او گرفته مى‏شود. به همان گونه كه انسان از لباس خود بيرون مى‏رود و عريان مى‏گردد. ولى اين عقيده درست نيست. منشأ اشتباه آنان اين است كه گمان كرده‏اند بدن طبيعى انسان كه به طور مستقيم تحت تصرف و تدبير نفس است، همين كالبد جمادى است كه بعد از مرگ به دور افكنده و رها مى‏شود. ولى اين باور درست نيست. اين كالبد جمادى بدن حقيقى مورد تصرف مستقيم نفس نيست بلكه به منزله تفاله و ته‏نشين برخى اشيا و كثافت‏ها

و چرك‏هاى بدن انسان يا به منزله پشم گوسفندان و شاخ و سم گاو و گوسفند و شتر مى‏باشد كه جزء بدن واقعى آنها نيستند و به منظور ديگرى آفريده شده‏اند كالبد جمادى انسان نيز همين گونه است. كالبد جمادى را مى‏توانيد به منزله خانه‏اى بشماريد كه انسان براى دفع سرما و گرما و ديگر نيازهاى خود بنا مى‏كند. در آن زندگى مى‏نمايد ولى جزء بدن او نيست.

بدن واقعى انسان همان است كه نور حس و حيات با لذات در آن جريان دارد. نه بدنى كه حس و حياتش بالعرض مى‏باشد. نسبت بدن واقعى به نفس نسبت نور است به خورشيد كه همواره با آن بوده و جدايى ندارند. اگر حيات اين كالبد ساقط شده با لذات بود بعد از مرگ خراب و ويران نمى‏شد.

خلاصه اين كه حال نفس در مراتب تجرد حال پديده خارجى است كه ابتدا به وسيله حواس ظاهرى درك مى‏شود. بعداز آن در قوه خيال نگه‏دارى مى‏شود و در نهايت به صورت معقول در مى‏آيد. سخن فلاسفه كه گفته‏اند:

هر ادراكى نوعى از تجريد را به همراه دارد و مراتب ادراكات بر طبق مراتب تجريدات است نيز به همين معناست كه گفته شد. تجريد شى‏ء مدرك بدين معنا نيست كه در تجريد بعض صفات شى‏ء مدرك ساقط شود و برخى از آنها باقى بماند. بلكه تجريد عبارت است از: تبديل وجود ادنى و ناقص‏تر به وجود عالى‏تر و شريف‏تر، هم‏چنين تجرد انسان و انتقال او از دنيا به آخرت چيزى جز اين نيست كه نشئه دنيوى او به زندگى اخروى تبديل مى‏شود. هم‏چنين تكامل نفس انسانى و عقل بالفعل شدن او بدين معنا نيست كه برخى قواى او مانند احساس از او گرفته شود و قوه عاقله او باقى بماند بلكه هر چه كامل‏تر شد و ذاتش به مرتبه بالاتر صعود كرد قواى او نيز كامل‏تر و عالى‏تر مى‏شوند. چون وجود هر چيز هر چه عالى‏تر شد كثرت و تفرقه در آن كمتر و ضعيف‏تر و وحدت و جمعيت شديدتر و قوى‏تر مى‏شود. (68)

امام خمينى در اين باره مى‏نويسد:

موجود كم كم به حركت كماليه، ترقى مى‏نمايد تا آن‏جا كه در كمال طبيعى به درجه جسمى كه معتدل‏ترين اجسام طبيعت است مى‏رسد. اگر ناظرى باشد كه نسبت به اين حركت تدريجى چشمى بصير داشته باشد و به عالم برزخ نيز ديده باز داشته باشد، آخرين مرتبه عالم طبيعت و اولين مرحله عالم برزخ و تجرد برزخى را متباين و مجزا نمى‏بيند، بلكه اين را مرتبه ضعيف‏تر و آن ديگرى را مرتبه قوى‏تر يك حقيقت مى‏بيند.

همين جسم طبيعى (از ام الدماغ گرفته تا استخوان ذنب) روز به روز با سير كمالى وجودى، و با حركت از نقص به كمال، به حدى مى‏رسد كه تبديل به جسم برزخى مى‏شود. البته ما معمولاً از حركت باطن ذات خود غفلت داريم، لذا عالم بعد الموت را متباين با حيات دنيوى گمان مى‏كنيم، غافل از اين كه الان هم عوامل و قواى عزرائيليه و ملائكه عامله عزرائيل قوا و جسم و حيات طبيعى ما را به سمت عالم و حيات برزخى سير مى‏دهند و هم اكنون نيز ما را از عالم طبيعت نزع مى‏كنند، و به همين دليل است كه در طول حيات مى‏بينى به تدريج گوشت كمتر مى‏شنود، چشمت روز به روز ضعيف‏تر مى‏گردد و قواى طبيعيه‏ات رو به ضعف مى‏گذارد و معناى اين ضعف و نقصان در طبيعت، تبديل شدن جسم طبيعى به جسم برزخى است. همين جسم طبيعى دنيوى است كه تبديل به جسم برزخى مى‏شود. و آن، مرتبه كمال اين است، منتها ما ملتفت اين تبديل و تبدل نيستيم، در حقيقت تبديل و تبدل ملك به ملكوت به صورت قهرى انجام مى‏شود، و الآن هم جسم ما در حال تبديل شدن به جسم برزخى ـ كه خالى از هيولاست ـ مى‏باشد، اين كه در عالم خواب، مى‏بينى، يا راه مى‏روى، يا غذا مى‏خورى يا با كسى دست مى‏دهى، و غيره فقط به دليل سعه روحى نيست بلكه دست و بدنى كه در خواب مى‏بينى دست و بدن جسم برزخى است. در حديث است كه چون بعضى، عالم آخرت و برزخ را منكر شدند خداوند خواب را بر آنها مسلط كرد تا اثبات آن عالم بشود.

حاصل سخن اين كه همين جسم است كه متبدل مى‏شود، بدون اين كه شخصيتش به هم بخورد. چنين نيست كه بعد از مرگ، ما را از جسم و بدن دنيوى خارج مى‏كنند و به جسم و قالب مثالى كه آن‏جا گذاشته شده داخل مى‏كنند. نه، فى الواقع در تمام عوالم يك جسم و يك حقيقت و يك شخصيت مطرح است، كه وقتى سير كمالى طبيعى‏اش تمام شد، و وقتى كه تمام قواى طبيعى‏اش به قواى برزخى تبديل شد، جسم طبيعى به جسم برزخى تبديل يافته مستقل مى‏گردد.

كأنه پوست مى‏اندازد و از غلاف قبلى بيرون مى‏آيد، بدون اين كه ديگر لازم باشد كه آن پوسته و غلاف قبلى بدنش باشد، و لازم باشد كه اعتنايى به اين پوسته داشته باشد. (69)

بانو امين اصفهانى در اين مورد مى‏نويسد:

بدن انسان دو جنبه و دو جهت دارد: يكى جنبه درونى يعنى باطنى و ديگرى جنبه برونى يعنى ظاهرى. جنبه برونى همان است كه محسوس مى‏گردد. و به چشم ديده مى‏شود. و آن جزء عوارض و حوادث محسوب مى‏گردد و از خصوصيات همين نشئه دنيوى به شمار مى‏رود و لايق بقا و ثبات نمى‏باشد، زيرا چنان كه اجزاى اين عالم على الدوام در كون و فساد و تغير و تبدل است و آنى به يك حال باقى نيستند بدن عنصرى ظاهرى انسان هم (چنان كه در مقاله سوم گفته شد) على الدوام در كون و فساد و تغير و تبدل مى‏باشد و آنى به يك حال باقى نمى‏ماند و هميشه در تحليل است. اين است كه اگر بدل مايتحلل به وى نرسد مى‏ميرد و از هم متلاشى مى‏گردد. اين مطلب بديهى است و محتاج به دليل نيست.

اما جنبه درونى وى كه حقيقت بدن همان است و جزء انسان و از مشخصات وى به شمار مى‏رود و بدون آن فعليت و شخصيتى براى انسان متصور نيست همان است كه شخص به وجدان، نه به چشم وى را ادراك مى‏نمايد و در هيچ حالى از وى جدا نيست. حتى در خواب و در حال بى‏هوشى هم از وى غافل نيست.

درست است كه براى صعود به مدارج كمال ، روح حقيقى ما در ابتدا محتاج به اين بدن عنصرى دنيوى و نفس حيوانى مى‏باشد و براى سير و نشو و نماى ما در اين عالم كه يكى از مراحل استكمال بشر است بلكه عمده سير استكمالى ما بايستى در اين عالم بشود اسباب ديگرى نداريم.

و ناچار بايد آن را به كار بگيريم، پس به قدر لزوم بايد وى را سالم و پاكيزه نگاه داشت. و از اين سبب حق اهمال و محو كردن آن را نداريم لكن بايد دانست كه روح ما وحقيقت ما بلكه بدنى كه روح ما متعلق به او مى‏باشد غير ظاهر اين بدن است كه محسوس به چشم مى‏گردد و آلت براى فعاليت روح است، زيرا ـ چنان كه در مقاله سوم گفتيم ـ علم ما فقط به عوارض و ظواهر اشياء تعلق مى‏گيرد نه به حقيقت و ذوات آنها، و حقيقت بدن همان است كه مرتبط به نفس و محل قواى باطن انسان مى‏باشد. و هر كس كه رجوع به وجدان خود كند به خوبى مى‏فهمد كه وى را بدنى است كه روح او متعلق به وى است و لو آن كه به واسطه فقدان چشم يا جهات ديگر التفاتى به اين هيكل و عوارض ظاهرى بدن خود نداشته باشد چنان كه درحال خواب كه چشم وگوش و تمام حواس ظاهرى انسان بسته مى‏گردد و شخص به وجدان باطنى خود مى‏فهمد كه به چشم مى‏بيند و به گوش مى‏شنود و هم‏چنين به دست و پا و باقى اجزاى بدن مقاصد خود را انجام مى‏دهد و ديگران از حال وى بى‏خبرند، و يك جسم غير متحرك را مى‏نگرند و از جنبه درونى وى خبر ندارند ليكن آدم خواب در خود عالمى مى‏نگرد و آن‏چه را در بيدارى از بدن و اجزا و مشاعر وحواس داراست در حال خواب هم به خوبى ادراك مى‏نمايد.

مقايسه كن عالم برزخ را به عالم خواب و بدان كه خداى متعال خواب و امورى را كه در خواب مشاهده مى‏شود نمونه عالم برزخ قرار داده تا اين كه فى الجمله تصور عالم برزخ براى ما ممكن باشد و لو اين‏كه عالم برزخ نسبت به اين عالم نسبت به بيدارى است به خواب.

خلاصه بدن انسان دو طرف و دو جنبه دارد: يكى متغير و متجدد و متبدل و فانى به طورى كه آنى به يك حال باقى نمى‏ماند و لا ينقطع اجزاى او مى‏ميرد و از نو زنده مى‏شود. وديگرى ثابت و دائم، و اول فرع است، و دوم اصل، اول عرض است و دوم جوهر، و نفس هرقدر در مدارج كمال ترقى و تعالى نمود جنبه حقيقى بدن مصفى‏تر و قوى‏تر و شديدتر و لطيف‏تر مى‏گردد و اتصال وى به نفس بيشتر مى‏شود و اتحاد بين جنبه روحانى و جسمانى شديدتر وقوى‏تر مى‏گردد. و اين كه مى‏بينى فلانى مرد و جسد بى‏روح او پس از چند روز متعفن و مضمحل و مندك و فاسد گشت اين قشر و صورت بدن حقيقى وى است واز عوارض وحوادث اين عالم طبيعى به شمار مى‏رود كه در تغير و تجدد و تحليل دائمى است و ساعتى به يك حال باقى نمى‏ماند، زيرا كه اين عالم عالم كون و فساد و تغير و تجدد است.

و چون مدت عمر آن شخص تمام شد و در ظرف زمانى با ما تجدد و حدوث نيافت لهذا جسمى كه محل عوارض او بود و بايستى على‏الدوام در حدوث و تجدد باشد يعنى اجزاى كهنه برود و اجزاى تازه جاى او را بگيرد وقتى به واسطه مرگ اجزاى تازه نيامده لابد اجزاى كهنه فاسد مى‏گردد و ظهور و بروزى ديگر براى انسان دراين عالم باقى نمى‏ماند.

اما آن اصل محفوظ و آن جوهر حيات و آن چيزى كه محل قواى روحانى است و قواى دراكه و فعاله انسان قائم به وى است آن جوهر و حقيقت اين بدن عنصرى دنيوى است كه باعث فعليت و شخصيت روح مى‏گردد و روح به امر ربانى، اول به او تعلق گرفته و به واسطه او به بدن ظاهرى كه به منزله مركوب اوست كه درسير تكامل دنيوى ناچار بايستى به توسط وى حركت نمايد و سيرخود را به اتمام برساند و پس از آن كه سير خودرا به انتها رسانيد به امر خالق متعال آن بدن برزخى از اين بدن عنصرى جدا مى‏شود. (70)

جایگاه برزخ و زندگى در آن

برزخ به معناى فاصله بين دو چيز است. عالم برزخ فاصله بين عالم دنيا و عالم قيامت و حشر كلى است.

عمربن يزيد گفت: از حضرت صادق عليه‏السلام پرسيدم: برزخ چيست؟ فرمود: برزخ از هنگام مرگ و دفن در قبر شروع مى‏شود و تاقيامت ادامه دارد. (71)

فاصله بودن برزخ به معناى فاصله زمانى و مكانى بين دو چيز نيست. بلكه به معناى فاصله بين دو مرتبه وجودى و دو نوع زندگى است. انسان در مسير حركت استكمالى و صعود و رجوع به سوى خدا بايد سه مرحله را بپيمايد:

مرحله اول زندگى دنيوى و مادى، مرحله دوم زندگى برزخى كه جسمانى است ولى دنيوى نيست و مرحله سوم قيامت و حشر كلى و رجوع به سوى خدا. در اين مسير واقعى، عالم برزخ در وسط قرار گرفته است. بنابراين زندگى برزخى در طول زندگى دنيوى است نه در عرض آن تا گفته شود: در كدام يك از مناطق زمين يا در كدام يك از كرات آسمانى است. اگر در يكى از اين مناطق باشد كه زندگى دنيوى است، نه برزخى و اخروى. البته با توجه به اين كه روح ميت در عالم برزخ به طور كلى از دنيا قطع ارتباط نكرده مى‏توان گفت بر طبق عقايد ويژه‏اش به برخى از مناطق زمين عنايت بيشترى دارد.

انسان‏ها در عالم برزخ زندگى‏هاى متفاوتى دارند: بعضى از بهترين نعمت‏ها بهره مى‏گيرند و در كمال خوشى و آرامش زندگى مى‏كنند، ولى برخى ديگر كمتر؛ در عذاب‏هاى برزخى نيز همه يك‏سان نيستند: بعضى در سخت‏ترين عذاب‏ها معذب هستند برخى در كمتر و خفيف‏تر. در يك كلام، زندگى برزخى نمونه‏اى است از زندگى اخروى و به تعبير احاديث قبر باغى است از باغ‏هاى بهشت يا گودالى است از آتش‏هاى دوزخ.

منشأ عذاب‏ها و نعمت‏هاى برزخى

بايد به اين نكته مهم توجه داشته باشيم كه انواع نعمت‏ها و عذاب‏هاى برزخى از عقايد، اخلاق و اعمال انسان‏ها در دنيا نشئت مى‏گيرد بلكه خود اخلاق و اعمال خوب يا بد انسان هستند كه در باطن ذات او وجود دارند و در عالم برزخ به صورت انواع نعمت‏ها يا عذاب‏ها آشكار مى‏گردند. در آيات قرآن و احاديث بدين مطلب اشاره شده است به عنوان نمونه:

قرآن مى‏گويد: «روزى كه هر كس كار خيرى انجام داده آن را پيش روى خود مى‏يابد. و هر كس كار زشتى انجام داده آرزو دارد كه اى كاش بين او و عملش فاصله بسيار دورى وجود داشت.» (72)

و فرمود: «كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند همانا كه در شكم خود آتش مى‏خورند. و به زودى در آتشى برافروخته در آيند.» (73)

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «اعمال بندگان در دنيا، در آخرت پيش چشم آنان آشكار خواهد شد.» (74)

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «هنگامى كه ميت را در قبر مى‏گذارند شخصى بر او ظاهر مى‏شود و مى‏گويد: ما سه نفر بوديم، رزق تو با فرا رسيدن اجلت تمام شد. خويشانت نيز تو را ترك كردند و رفتند. من عمل تو هستم و هميشه با تو خواهم بود، اما در دنيا مرا از همه ناچيزتر مى‏شمردى. (75)

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «آدميزاد در آخرين روزهاى زندگى دنيوى و اولين روز ورود به جهان آخرت مال و فرزندان و عملش براى او آشكار مى‏شوند پس به مال خود مى‏گويد: من براى اندوختن تو زحمت كشيدم و حريص بودم امروز به من چه كمكى مى‏كنى؟ مال او مى‏گويد: كفن خود را از من بگير. پس به فرزندانش توجه مى‏كند و مى‏گويد: من شما را دوست مى‏داشتم و در طول عمر از شما نگه‏دارى كردم امروز چه كمكى به من مى‏كنيد؟ پاسخ دهند تو را در گور پنهان مى‏كنيم. سپس به عمل خود توجه مى‏كند و مى‏گويد: من در حق تو كوتاهى كردم و بر من دشوار مى‏آمدى اكنون درباره من چه خواهى كرد؟

عمل او پاسخ مى‏دهد: من در قبر (برزخ) و قيامت با تو خواهم بود تا هنگامى كه بر پروردگارت وارد شوى. پس اگر ولى خدا (مؤمن) باشد خوش‏بوترين، زيباترين، خوش لباس‏ترين شخص بر او ظاهر مى‏شود و مى‏گويد: تو را به روح و ريحان و بهشت مژده مى‏دهم. مقدم تو مبارك و خوش آمدى. پس شخص مرده به او مى‏گويد: تو كيستى؟ در جواب مى‏گويد: من عمل صالح تو هستم. از دنيا با تو آمده‏ام و تا بهشت تو را همراهى مى‏كنم.» (76)

صدقات جاريه

انسان تا زمانى كه زنده است مى‏تواند با عمل صالح و اخلاق نيك براى پس از مرگ و جهان آخرت خود توشه‏اى تهيه كند و در آن‏جا از آنها بهره بگيرد، ولى با فرارسيدن مرگ پرونده عملش بسته مى‏شود و دستش از دنيا كوتاه مى‏گردد.

اما از احاديث استفاده مى‏شود كه اگر انسان در دنيا كارهاى نيك و با دوامى را به قصد قربت انجام داده پس از مرگ و در جهان برزخ نيز از ثواب آنها بهره مى‏گيرد. در احاديث به بعضى آن كارها اشاره شده است.

حضرت صادق عليه‏السلام فرمود: «شش چيز است كه مؤمن بعداز مرگ نيز از ثواب آنها بهره مى‏گيرد. فرزند صالحى كه برايش طلب مغفرت كند، مصحف (كتابى) كه خوانده شود، چاه آبى كه بكند و در اختيار مردم قرار دهد، درختى كه در زمين بنشاند، آبى كه جارى سازد و به عنوان صدقه جارى سازد، و عمل خوبى كه پايه‏گذارى كند و مردم از آن پيروى كنند.» (77)

حضرت صادق عليه‏السلام فرمود: «انسان پس از مرگ پاداشى را دريافت نمى‏كند جز از يكى از اين سه چيز: صدقه‏اى را كه در زمان حيات بنا كند، ثواب چنين صدقه‏اى تا قيامت به او خواهد رسيد، ملكى را وقف امور خيريه كند، سنت خوب و هدايت كننده‏اى را پايه‏گذارى كند كه ديگران از آن پيروى كنند، و فرزند صالحى را به يادگار بگذارد كه برايش طلب مغفرت كند.» (78)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «وقتى مؤمن مرد عملش قطع مى‏شود جز از سه چيز: صدقه‏اى كه از او مانده و جريان دارد، علمى كه مردم از آن نفع مى‏برند و فرزند صالحى كه برايش دعا كند.» (79)

باز ايشان فرمود: «هرگاه مؤمنى بميرد در حالى كه نوشته علمى را از خود به جاى بگذارد در قيامت آن ورق علمى برايش سپرى در برابر آتش دوزخ خواهد شد. و در برابر هر حرفى كه در آن ورق نگاشته شده خداى متعال در قيامت شهرى به وى عطا مى‏كند كه هفت برابر مجموع دنيا مى‏باشد.» (80)

ابوبصير مى‏گويد: «از امام صادق عليه‏السلام شنيدم كه فرمود: هركس كار خيرى را به ديگرى بياموزد به مقدارى كه به عمل كننده پاداش داده مى‏شود به تعليم دهنده نيز پاداش داده مى‏شود. ابو بصير مى‏گويد: به آن حضرت عرض كردم اگر شخص آموزش ديده همان را به ديگرى بياموزد چه؟ فرمود: چنان‏چه آموزش ديده به همه مردم تعليم كند به مقدار ثواب همه آنها به تعليم دهنده (اول) نيز پاداش داده خواهد شد. ابوبصير عرض كرد: گرچه شخص نخست مرده باشد؟ فرمود: آرى گرچه مرده باشد.» (81)

امام باقر عليه‏السلام فرمود: «هركس عمل خيرى را به ديگرى بياموزد به مقدار اجر عمل كننده به آموزنده نيز پاداش داده مى‏شود؛ بدون اين كه از اجر عمل كنندگان چيزى كاسته شود. و هر كس كار زشتى را به ديگرى ياد دهد كيفر عمل كننده به آموزنده نيز داده خواهد شد؛ بدون اين كه از كيفر عمل كننده چيزى كاسته شود.» (82)

اصناف برزخى‏ها

برزخى‏ها چند گروه‏اند:

گروه اول كافران و ستم‏كاران هستند كه در دنيا به خدا وپيامبر و معاد ايمان نداشته‏اند، خود را آزاد مى‏پنداشته و طبق دل‏خواهشان عمل كرده‏اند و از ارتكاب هيچ عمل زشتى روگردان نبوده‏اند. اينان در برزخ زندگى بسيار سختى خواهند داشت و به انواع عذاب‏ها معذب خواهند شد. ولى همه اين عذاب‏ها در برابر عذاب‏هاى دوزخى ناچيز است.

گروه دوم كسانى هستند كه به خدا و پيامبر و معاد ايمان داشته‏اند و طبق وظايف دينى خود عمل كرده‏اند واجبات را انجام داده و از محرمات اجتناب كرده‏اند. اينان در برزخ زندگى خوش و زيبايى دارند و از نمونه‏هايى از نعمت‏هاى بهشتى برخوردار مى‏گردند.

گروه سوم كسانى كه به خدا و پيامبر و معاد ايمان دارند و به وظايف دينى خود عمل كرده‏اند ولى گاهى از روى غفلت واجبى را ترك يا حرامى را مرتكب شده‏اند، اما قبل از مرگ واقعاً توبه كرده و گناهان خود را جبران نموده‏اند. اينان نيز دربرزخ عذابى ندارند.

گروه چهارم كسانى كه ايمان دارند و به انجام وظايف دينى مقيد بوده ولى گه گاه از روى غفلت واجبى را ترك و حرامى را مرتكب شده‏اند، اما بدون توبه و جبران مافات از دنيا رفته‏اند. اينان در برزخ به مقدار گناهانشان كيفر مى‏بينند. و بدين وسيله پاك مى‏شوند. و در قيامت مشمول شفاعت پيامبراكرم و اولياى معصومين مى‏گردند و پس از محاسبه اعمال به بهشت مى‏روند.

عمربن يزيد مى‏گويد: «به امام صادق عليه‏السلام عرض كردم! شنيده‏ام كه شما فرموده‏ايد: همه شيعيان و پيروان ما هر چه باشند داخل بهشت خواهند شد؟ فرمود: آرى همين‏گونه است. به خدا سوگند همه داخل بهشت خواهند شد.

راوى عرض كرد! فدايت شوم بسيارى از گناهان كبيره هستند؟! فرمود: اما در قيامت همه شما به وسيله شفاعت پيامبر يا وصىِّ او داخل بهشت مى‏شويد، ولى ترس من از برزخ شماست. راوى عرض كرد! برزخ چيست؟ فرمود: از هنگام مرگ و دخول در قبر تا قيامت.» (83)

عذاب‏هاى برزخى

وجود انواع عذاب‏هاى برزخى مسلم و قطعى است، ليكن چگونگى آنها براى ما به درستى روشن نيست. چون ما با عذاب‏ها و لذت‏هاى دنيوى آشنا هستيم و نمى‏توانيم امور برزخى و اخروى را همان‏گونه كه هستند درك كنيم.

در بعضى احاديث عالم برزخ و لذت‏ها و رنج‏هاى آن به خواب و انواع خواب‏هاى خوش يا هولناك تشبيه شده است.

گاهى انسان در حال خواب انواع حيوانات درنده و گزنده را مشاهده مى‏كند كه به او حمله مى‏كنند از گزند آنها رنج مى‏برد، فرياد مى‏زند، ناله مى‏كند و از شدت ناراحتى عرق مى‏ريزد، در صورتى كه بدن او در بسترآرميده آسيبى نديده است. گاهى هم خواب‏هاى شيرين و لذت‏بخش مى‏بيند از مشاهداتش لذت مى‏برد در صورتى كه تن او از اين لذت‏ها بهره‏اى ندارد. برزخ و لذت‏هاى انسان در جهان برزخ مى‏تواند همين‏گونه باشد.

به محمد بن على عليه‏السلام گفته شد: مرگ چيست؟ فرمود: «مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى‏آيد با اين تفاوت كه مدت مرگ طولانى‏تر است و تا قيامت بيدار نمى‏شود. بعضى انسان‏ها درحال خواب انواع خواب‏هاى شيرين و فرح‏انگيز مى‏بينند كه مقدار لذت‏هاى آنها قابل توصيف نيست. بعضى ديگر امور وحشتناكى را مشاهده مى‏كنند كه درد و رنج آنها قابل اندازه نيست. پس حال لذت در خواب و ترس در آن چگونه است؟ مرگ نيز همين گونه است خود را براى آن آماده سازيد.» (84)

در اين حديث، برزخ به خواب تشبيه شده است. البته با اين تفاوت بسيار مهم كه برزخ خواب نيست بلكه نسبت به دنيا بيدارى و هوشيارى است. مشاهدات در عالم برزخ امور واقعى هستند و به همين جهت احساس لذت و رنج‏هاى آنها نيز بسيار عميق‏تر و روشن‏تر خواهد بود. چون در عالم برزخ ارتباط روح با بدن مادى خود قطع شده قوه ذاكره و خيال او قوى‏تر مى‏شود. توجه او به درون نفس افزايش مى‏يابد صفات خوب و بد، كردار نيك و زشت خود را در باطن ذات بالعيان مشاهده مى‏كند.

نعمت‏ها و عذاب‏هاى برزخى

مولى محسن فيض كاشانى از بعضى علما نقل كرده است:

هر كس در دنيا به باطن ذات خود توجه كند آن را پر از انواع اشياء آزار دهنده و درنده خواهد ديد ازقبيل شهوت، غضب، مكر، حسد، كينه، تكبر، و عجب (خودبينى) مى‏يابد.

همين صفات پيوسته او را مى‏درند و نيش مى‏زنند. جز اين كه اكثر مردم از مشاهده باطن ذات محروم مى‏باشند، چون به امور دنيوى و آن‏چه از راه حواس بر آنها وارد مى‏شود اشتغال دارند. ولى هنگامى كه پرده غفلت از چشم باطن انسان برداشته و در قبر نهاده شد همه آنها را با لعيان مشاهده خواهد كرد. در حالى كه به صورت‏ها و اشكال مناسب خود تجسم يافته‏اند. در چنين حالى مشاهده مى‏كند كه عقرب‏ها و مارها اطرافش را احاطه كرده‏اند و به او نيش مى‏زنند. در صورتى كه اينها همان ملكات و صفات زشتى هستند كه در دنيا در باطن ذاتش بودند و در برزخ به صورت‏هاى اصلى خود آشكار گشته‏اند، زيرا امر باطنى صورتى مناسب خود دارد. و همين است عذاب قبرانسان شقى و گنه كار. براى يك انسان با ايمان و سعادت‏مند خلاف آن به وجود خواهد آمد. (85)

فيض كاشانى در جاى ديگر نوشته است:

لذت‏ها و عذاب‏هايى كه به قبر نسبت داده شده امور موهومى كه وجود خارجى ندارند نيستند هر كس چنين عقيده‏اى داشته باشد گمراه است، بلكه امور قبرى از جهت وجود، قوى‏تر از امور محسوس دنيوى هستند، زيرا صورت‏هاى دنيوى در مواد جسمانى وجود دارند كه پست‏ترين موضوعات است برخلاف صورت موجودات قبرى كه به نفس انسان قيام دارند، و بين اين دو موضوع از جهت شرافت و پستى نسبتى وجود ندارد و قابل مقايسه نيستند پس بين دو صورت نيز از جهت قوت وضعف نسبتى وجود ندارد. علاوه بر اين كه هر دو از مدركات نفس هستند يكى از آنها به وسيله آلات و قواى بدنى درك مى‏شود و ديگرى به وسيله خود نفس و به همين جهت مى‏توان گفت: دنيا و آخرت دو حال از احوال نفس مى‏باشند و اين كه نشأه آخرت عبارت است از خروج نفس از كدورت‏ها و غبارهاى هيئت بدنى. (86)

داستانى از علامه طباطبائى

مى‏فرمود: شيخ عارفى به نام «شيخ عبود» در يكى از حجره‏هاى صحن مطهر اميرالمؤمنين عليه‏السلام در گوشه‏اى زندگى مى‏كرد و به حال خود مشغول بود. كمتر معاشرت داشت و همواره در حال عبادت و تفكر بود. گاهى به قبرستان وادى السلام مى‏رفت و ساعت‏ها در آن‏جا به تفكر مى‏پرداخت هرگاه جنازه‏اى را براى دفن مى‏آوردند نزد قبر حضور مى‏يافت و در آن خيره مى‏شد. يك روز كه از قبرستان بر مى‏گشت يك نفر به او گفت: شيخ عبود در وادى‏السلام چه خبر؟ جواب داد: هر چه در قبرها كنج‏كاوى كردم مار و عقربى نديدم از يكى از قبرها پرسيدم: مى‏گويند شما مار و عقرب و حيوانات موذى داريد ولى من چيزى نديدم؟ قبر به من جواب داد: مار و عقرب نداريم بلكه انسان‏ها هستند كه از دنيا به همراه خود مار و عقرب مى‏آورند.

سخنى از امام خمينى

امام مى‏نويسد:

انسان در عوالم ديگر از عذاب و عقاب، جز آن‏چه خود در اين عالم تهيه كرده نخواهد ديد، و هر چه در اين عالم از اعمال صالحه و اخلاق حسنه و عقايد صحيحه داشته، در آن عالم صورت آن را بالعيان ببيند، با كرامت‏هاى ديگرى كه حق به تفضل خويش به او عنايت فرمايد.

از براى هر يك از اعمال چه اعمال خيريه و چه اعمال شريه فاسده در نشأه ملكوت و عالم غيب يك صورت ملكوتيه غيبيه است. (87)

نشانه‏هاى قيـامت

قيامت در لغت به معناى بر پاشدن ناگهانى است. و در اصطلاح قرآن حادثه بسيار مهمى است كه درپايان دنيا به وقوع خواهد پيوست. همه پيامبران آسمانى به ويژه پيامبر گرامى اسلام از وقوع چنين حادثه‏اى خبر داده‏اند. قرآن مجيد با تعبيرهاى مختلف از آن ياد كرده است. مانند: يوم الدين (روز جزا) يوم الآخر (روز آخر) يوم لا بيع فيه و لا خله (روزى كه معامله و دوستى در آن نيست) يوم يحشرهم جميعا (روزى كه همه انسان‏ها محشور مى‏شوند) يوم يبعثون (روزى كه انسان‏ها برانگيخته مى‏شوند) يوم الفصل (روز جدايى نيكوكاران از بدكاران) يوم القيامة (روز بر پاشدن ناگهانى). قرآن كريم آمدن چنين روزى را قطعى مى‏شمارد و مى‏فرمايد: يوم لا ريب فيه. ولى به تاريخ دقيق آن اشاره‏اى ندارد و آن را پديده‏اى ناگهانى معرفى مى‏كند. تنها چيزى كه در اين باره مى‏توان گفت: اين كه قيامت پس از پايان يافتن دوران برزخ به طور ناگهانى برپا خواهد شد. ولى چنان كه قبلا گفته شد عالم برزخ در طول عالم دنيا واقع شده و زمان و مكانى ندارد. چون زمان و مكان از آثار پديده‏هاى دنيوى است و از همين روى برزخيان درك درستى از گذشت زمان ندارند.

قرآن مى‏گويد: «روزى كه آنان را در محشر گرد آورند چنان پندارند كه تنها ساعتى از روز درنگ كرده‏اند.» (88) و مى‏فرمايد: «روزى كه قيامت برپا شود مجرمان سوگند ياد مى‏كنند كه (در برزخ) جز ساعتى درنگ نكرده‏اند.» (89)

در قرآن، تاريخ دقيق قيامت تعيين نشده ولى به نشانه‏هايى از آن اشاره شده است.

نفخ در صور

يكى از نشانه‏هاى قيامت، نفخ در صور است. از قرآن استفاده مى‏شود كه در پايان دنيا و قبل از برپاشدن قيامت دو مرتبه در صور دميده مى‏شود و اين حادثه مهم از نشانه‏هاى نزديك شدن قيامت است.

قرآن مى‏گويد: «در صور دميده مى‏شود پس هر آن كس كه در آسمان‏ها و زمين‏است (از شدت وحشت و ترس) بى‏هوش مى‏شوند، جز كسانى را كه خدا بخواهد. پس دو باره در صور دميده مى‏شود آن‏گاه همه برپاخيزند و براى آينده خود نگران خواهند شد.» (90)

(صعق) در لغت به معناى بى‏هوش شدن است كه از شنيدن يك صداى هولناك آسمانى به وجود مى‏آيد و گاهى مرگ شنونده را به همراه دارد، چنان كه مفسران آيه مذكور را همين‏گونه تفسير كرده‏اند.

از آيه استفاده مى‏شود كه قبل از قيامت دو مرتبه در صور دميده مى‏شود در مرتبه اول همه انسان‏هاى موجود در زمين مى‏ميرند (و وارد عالم برزخ مى‏شوند) و در مرتبه دوم همه مردگان (كه در برزخ زندگى مى‏كنند) براى قيامت زنده مى‏شوند و برپا مى‏خيزند.

در آيه ديگر چنين آمده: «روزى كه در صور دميده شود همه كسانى كه در آسمان‏ها و زمين هستند جز كسانى كه خدا بخواهد به هراس و وحشت افتند و با فروتنى نزد او آيند.» (91)

در آيه ديگر مى‏گويد: «در صور دميده مى‏شود پس همه را يك جا گرد مى‏آوريم.» (92)

با توجه به آيات مذكور و آياتى ديگر دميدن در صور امرى است قطعى و از نشانه‏هاى قيامت مى‏باشد.

اكنون بايد ديد صور چيست و دميدن در آن چگونه است؟ صور در لغت به معناى وسيله‏اى است كه براى اعلام آمادگى و احضار سپاه از آن استفاده مى‏شده مانند شيپور. در زمان‏هاى سابق اين ابزار ازشاخ حيوانات تهيه مى‏شده، ولى به تدريج تغييراتى در آن به وجود آمده است. نفخ در صور نيز به معناى دميدن در آن و ايجاد صداى شديد مى‏باشد. آيا صور مذكور در آيه به همين معناست و دميدن در آن عبارت است از فوت كردن؟ يا معناى ديگرى دارد؟

با اندكى دقت روشن مى‏شود كه نه صور به معناى همان ابزارمخصوص است نه دميدن به معناى فوت كردن، چون خدا جسم نيست تا در مرگ زنده‏ها و زنده كردن مردگان از يك وسيله جسمانى استفاده كند. كارهاى خدا همانند كارهاى بشر نيست تا نياز به ابزار مادى داشته باشد.

خداى متعال در گرفتن روح زنده‏ها و در زنده كردن مردگان نيازى به دميدن در ابزار متعارف مادى ندارد، بلكه به وسيله فرشتگان مامور به مرگ (عزرائيل) و فرشتگان مامور به زنده كردن مردگان را زنده مى‏كند.

بنابراين چنان كه علامه طباطبائى در تفسير آيه فرموده: نفخ در صور كنايه است از احضار و دعوت بندگان براى حضور در قيامت. (93)

گروهى ديگر از مفسران نيز آيات را همين گونه تفسير كرده‏اند. در اين باره به حديثى از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله استناد شده است. سليمان بن ارقم مى‏گويد: از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيده كه از آن حضرت از معناى صور سؤال شد در جواب فرمود: «قرنى (ابزارى) است از نور.» (94)

در اين حديث پيامبراكرم فرموده صور قرنى (ابزارى) از نور است بنابراين يك جسم مادى از قبيل شاخ يا يك ابزار فلزى نيست بلكه يك وسيله غير مادى است.

به هم خوردن اوضاع منظومه شمسى

يكى از نشانه‏هاى قيامت برهم خوردن و دگرگونى نظام منظومه شمسى است كه در آيات فراوان به آن تصريح شده است؛ به عنوان نمونه به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه نور خورشيد در هم پيچيده شود و ستارگان تيره شوند و آن‏گاه كه كوه‏ها به حركت در آيند.» (95)

ـ «هنگامى كه آسمان شكافته شود و هنگامى كه ستارگان پراكنده گردند و آن‏گاه كه درياها شكافته وروان شوند.» (96)

ـ «هنگامى كه ستاره‏ها تار و بى‏نور شوند و آسمان بشكافد و آن‏گاه كه كوه‏ها از جا كنده شوند.» (97)

ـ «روزى كه آسمان به جنب و جوش افتد و كوه‏ها به حركت در آيند.» (98)

ـ «هنگامى كه قيامت بر پا شود كه در آمدنش هيچ دروغى نيست گروهى را خوار كنند و گروهى را برافرازند آن‏گاه كه زمين به سختى بلرزد و كوه‏ها متلاشى و همانند غبار پراكنده شوند.» (99)

ـ «روزى كه آسمان را چون طومارى نوشته در هم نورديم.» (100)

ـ «هنگامى كه آسمان شكافته شود و به فرمان پروردگارش گوش دهد و حق باشد كه چنين كند و چون زمين كشيده شود و آن‏چه در درون دارد برون افكند و تهى گردد و به فرمان پروردگارش گوش دهد و بايد چنين كند.» (101)

ـ «مى‏پرسد روز قيامت چه هنگام است آن گاه كه چشم‏ها خيره شود و ماه تيره گردد و خورشيد و ماه به هم پيوندند و در يك جا گرد آيند.» (102)

ـ «تو را از كوه‏ها مى‏پرسند بگو پروردگارم همه را پراكنده مى‏سازد و آنها را به زمينى هموار تبديل مى‏كند كه در آن هيچ كجى و پستى و بلندى نمى‏بينى.» (103)

ـ «روزى كه زمين به زمينى ديگر تبديل شود و آسمان‏ها به آسمانى ديگر و همه در پيشگاه خداى واحد قهار آشكار گردند.» (104)

ـ «آرى و چون زمين شكسته و متلاشى شود.» (105)

ـ «آن گاه كه زمين سخت به لرزه در آيد و آن‏چه را در درون دارد بيرون افكند.» (106)

از اين قبيل آيات استفاده مى‏شود كه به هنگام قيامت حوادث بسيار مهمى در جهان مادى رخ مى‏دهد و آن را دگرگون مى‏سازد. آسمان شكافته و در هم پيچيده مى‏شود. خورشيد نور و حرارت خود را از دست مى‏دهد و تاريك مى‏گردد ماه نيز تاريك مى‏شود. ستارگان تيره و تار و در فضا پراكنده مى‏گردند. كوه‏ها به لرزه در مى‏آيند، از جا كنده شده ريز ريز و همانند غبار پراكنده مى‏شوند. درزمين زلزله بسيار سختى رخ مى‏دهد و آن‏چه در درون دارد خارج مى‏سازد. زمين به طور كلى متلاشى شده به زمين ديگرى تبديل مى‏گردد.

قيامت در قـرآن

پس از نفخ صور و مرگ همه انسان‏ها و دگرشدن و به هم خوردن اوضاع عمومى زمين و آسمان دوباره در صور دميده مى‏شود و همه انسان‏هاى موجود در برزخ زنده مى‏شوند و براى حساب اعمال و پاسخ‏گويى در محضر خداى متعال حضور مى‏يابند.

قرآن مى‏گويد: «آيا اينان نمى‏دانند كه زنده مى‏شوند، در آن روز بزرگ، روزى كه همه مردم به پيشگاه پروردگار جهان بر پا مى‏خيزند.» (107)

قرآن مجيد وقوع قيامت را امرى قطعى مى‏داند كه نبايد در آن شك كرد و مى‏فرمايد:

«الله خدايى است كه جز او خدايى نيست. همانا همه شما را در روز قيامت كه شكى در آن نيست گرد مى‏آورد و چه كس از خدا راستگوتر است.» (108)

معاد و زندگى پس از مرگ عقيده‏اى ريشه‏دار و عميق انسانى است كه همه پيامبران از آن خبر داده‏اند.و اكثر انسان‏ها در طول تاريخ بلكه قبل از تاريخ بدان ايمان داشته‏اند. البته گروهى هم وقوع آن را باور نداشته انكار مى‏كرده‏اند. ولى دليلى بر نفى آن نداشته بلكه امكان وقوع آن را مورد ترديد قرار مى‏دادند.

قرآن مى‏گويد: «آدمى مى‏گويد: آيا زمانى كه بميرم زنده از گور بيرون مى‏آيم؟ آيا انسان به ياد نمى‏آورد كه ما او را پيش از اين آفريديم در حالى كه چيزى نبود.» (109)

قرآن در پاسخ اينان و نفى استبعاد شان به حيات آغازين انسان اشاره مى‏كند و مى‏گويد: ما انسان را در آغاز، از مواد بى‏جان آفريديم و بدان حيات داديم و زنده كردن دوباره آن قطعاً از آفرينش اول آسان‏تر است و قدرت انجام آن را داريم، آيات زير، دليل‏هاى روشنى است:

ـ «خدا زنده را از مرده بيرون آورد و مرده را از زنده به وجود آورد و زمين مرده را زنده مى‏سازد و شما نيز اين چنين زنده مى‏شويد و از گورها بيرون مى‏آييد.» (110)

ـ «خداست كه انسان را در آغاز مى‏آفريند سپس (براى بار دوم) زنده مى‏كند و باز مى‏گرداند و اين كار بر او آسان‏تر است.» (111)

ـ «اى مردم! اگر در روز رستاخيز شك داريد، ما شما را از خاك، سپس از نطفه آن‏گاه از لخته خون، سپس از پاره گوشتى ـ تمام يا نا تمام ـ بيافريديم، تا قدرت خود را آشكار سازيم و تا زمانى معين هر چه خواستيم در رحم مادر نگه مى‏داريم آن گاه شما را به صورت يك كودك از رحم خارج مى‏سازيم تا به حد رشد برسيد بعضى از شما مى‏ميرند و بعضى به سالخوردگى مى‏رسند و آن‏چه را آموخته‏اند فراموش مى‏كنند.

و زمين خشك و مرده را مى‏بينى كه چون باران بر آن نازل كنيم به حركت درآيد و رشد كند و از هر گونه گياه زيبايى بروياند. چون خدا حق است و مردگان را زنده مى‏كند و بر هر كارى توان‏مند است و اين كه قيامت خواهد آمد و شكى در آن نيست و اين كه خدا همه كسانى را كه در قبرها هستند زنده مى‏كند.» (112)

قرآن كريم معاد را جسمانى و روحانى مى‏داند عموم مسلمانان بلكه پيروان سايراديان آسمانى نيز بر همين عقيده‏اند؛ بدين معنا كه انسان در قيامت با همان شخصيت نفسانى و بدن جسمانى كه در دنيا داشته مبعوث مى‏شود. باهمان شكل وقيافه و مقدار و رنگ كه در دنيا داشته در محضر پروردگار جهان حضور مى‏يابد.

به گونه‏اى كه بستگان و آشنايان او را مى‏شناسند و مى‏گويند: اين شخص همان فلانى است كه در دنيا بود.

عموم مسلمانان بر اين عقيده اجماع دارند واز ضروريات دين به شمار رفته است.

علامه مجلسى در اين باره نوشته است:

همه عقيده‏مندان به اديان آسمانى برجسمانى بودن معاد اجماع دارند و از ضروريات دين است و آيات قرآن كريم بدين مطلب تصريح دارند و تأويل آنها كار درستى نيست. به علاوه، احاديث متواتر نيز بر آن دلالت دارند. (113)

صدرالدين شيرازى مى‏نويسد:

حق اين است كه در معاد عين همان بدن دنيوى اعاده مى‏شود، نه مثل آن به گونه‏اى كه اگر كسى او را مشاهده كند مى‏گويد: اين همان شخص فلانى است كه در دنيا بود. (114)

فيض كاشانى مى‏نويسد:

آن كه در معاد بر مى‏گردد و در آخرت محشور مى‏شود عين آن شخص انسانى است كه در دنيا و برزخ بود؛ هم از جهت روح و هم از جهت بدن به گونه‏اى كه اگر كسى او را در محشر ببيند مى‏گويد: اين همان فلان شخص است كه در دنيا بود. چنان كه امام صادق عليه‏السلام در مورد برزخ فرمود: اگر او را ببينى خواهى گفت: اين همان فلان شخص است كه در دنيا بود. (115)

بنابراين بايد بپذيريم انسانى كه در قيامت محشور مى‏شود از جهت روح و جسم عين همان شخصى است كه در دنيا زندگى مى‏كرد با اين تفاوت مهم كه بدن دنيوى محل عوارض بود، بيمار و پير وفرسوده مى‏شد برخلاف بدن اخروى كه بيمارى، پيرى و فرسوده‏گى ندارد.

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب! ديده‏بان به خويشان خود دروغ نمى‏گويد: به خدا سوگند! چنان كه به خواب مى‏رويد مى‏ميريد و چنان‏كه از خواب بيدار مى‏شويد بعد از مرگ نيز برانگيخته مى‏شويد.

بعد از مرگ چيزى جز بهشت يا دوزخ نيست و خلق همه مردم و برانگيختن آنها براى قيامت همانند ايجاد يك فرد بيش نيست. خدا در قرآن فرموده: «ما خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلاّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ». (116)

امام محمد باقر عليه‏السلام فرمود: «لقمان به فرزندش فرمود: پسرم اگر در مرگ شك دارى خواب را از خودت رفع كن و نمى‏توانى و اگر در برانگيختن در قيامت شك دارى بيدار شدن از خواب را از خودت رفع كن و نمى‏توانى. اگر در اين باره فكر كنى مى‏فهمى كه نفس تو در اختيار ديگرى است. همانا خواب به منزله مرگ و بيدارى بعداز خواب به منزله برانگيخته شدن بعداز مرگ است. (117)

حشـر انسان‏ها

در پاره‏اى احاديث آمده كه انسان‏ها در قيامت به صورت‏هاى مختلف محشور مى‏شوند: «معاذ بن جبل از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيد اين كه در قرآن آمده: روزى كه در صور دميده شود شما گروه گروه خواهيد آمد: «يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَـأْتُونَ أَفْواجاً» چه معنا دارد؟ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

از امر بسيار بزرگى سؤال كردى، اشك از چشمانش جارى شد وفرمود: ده دسته از امت من با ساير مردم تفاوت دارند و به صورت‏هاى مختلف محشور مى‏شوند: بعضى به صورت بوزينه و برخى به شكل خوك در قيامت محشور مى‏شوند. بعضى در حالى كه پاهايشان به طرف بالا و صورتشان به طرف پايين است شانه‏هاى خود را به زمين مى‏كشند و راه مى‏روند. عده‏اى كور محشور مى‏شوند و همين گونه راه مى‏روند. برخى كر و لال محشور مى‏شوند و چيزى نمى‏فهمند. بعضى زبان خود را در حالى كه به سينه آنها آويزان شده مى‏جوند و چرك و خون از دهانشان جارى است و اهل محشر از آنها تنفر دارند.

گروهى دست و پاهايشان قطع شده است. دسته‏اى به شاخه‏هايى از آتش به دار كشيده شده‏اند، جمعى از مردار بد بوترند. بعضى لباس‏هايى پوشيده‏اند كه با قطران (صمغ سياه رنگ چسبنده) رنگ شده و به بدنشان چسبيده است.

اما كسانى كه به صورت بوزينه محشور مى‏شوند افرادى هستند كه با دروغ‏گويى و سخن‏چينى در ميان مردم فتنه‏انگيزى مى‏كنند. گروهى كه به صورت خوك محشور مى‏شوند حرام‏خواران مى‏باشند. كسانى كه با صورت‏هاى خود راه مى‏روند ربا خواران هستند. دسته‏اى كه كرولال محشور مى‏شوند خودپسندان مى‏باشند.

كسانى كه زبان خود را مى‏جوند علما و قاضيانى هستند كه گفتارشان بر خلاف اعمالشان باشد.

عده‏اى كه دست و پايشان قطع شده افرادى هستند كه به همسايگان خود اذيت مى‏رسانند.

گروهى كه به شاخه‏هايى از آتش به دار آويخته مى‏شوند كسانى هستند كه گفتار و كردار مردم را به اطلاع سلاطين مى‏رسانند.

دسته‏اى كه بد بوتر از مردار محشور مى‏شوند كسانى هستند كه از خواسته‏ها و لذت‏هاى (غير مشروع) پيروى مى‏كنند و حق خدا و تهيدستان را در اموالشان ادا نمى‏نمايند.

گروهى كه با لباس‏هاى آلوده و چركين محشور مى‏شوند خود بزرگ‏بينان و فخر كنندگان هستند. (118)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «خود بزرگ بينان در قيامت به صورت مورچه محشور مى‏شوند، زير پاى اهل محشر پايمال مى‏شوند تا حساب بندگان به پايان برسد.» (119)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «هر كس در خريد و فروش مسلمانى را فريب دهد از ما نيست و در قيامت با يهود محشور خواهد شد، چون آنها از همه مردم فريبكارترند.» (120)

از احاديث مذكور و ده‏ها مانند اينها استفاده مى‏شود كه بعضى انسان‏ها در قيامت به صورت حيوان محشور خواهند شد. گفتنى است مقصود اين نيست كه شكل و قيافه و بدن دنيوى آنها به شكل وقيافه حيوانات دنيوى تبديل مى‏شود، چون قبلاً گفته شد كه انسان‏ها بعد ازمرگ با همان بدن جسمانى كه در دنيا داشتند در برزخ و قيامت وارد مى‏شوند؛ به گونه‏اى كه هر كس او را ببيند مى‏گويد اين همان شخص فلانى است كه در دنيا بود، بلكه مراد اين است كه نفس اين قبيل انسان‏ها به نفس حيوان تبديل مى‏شود و واقعاً حيوان محشور مى‏شوند.

گرچه قيافه آنها قيافه انسان باشد، چون در دنيا اخلاق و ملكات حيوانى در نفس آنها كاملا نفوذ كرده بود در باطن ذات حيوان شده بودند، ولى ديگران از اين امر بى‏اطلاع بودند اما چون قيامت روزى است كه باطن ذات انسان‏ها آشكار مى‏گردد: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» حيوان بودن اينان نيز روشن مى‏شود. گرچه به صورت انسان باشند. چون حيوانيت حيوانات به نفس آنهاست نه با شكل و قيافه.

امام خمينى در اين باره مى‏نويسد:

انسان همين طور كه در اين دنيا يك صورت ملكى دنياوى دارد... براى او يك صورت و شكل ملكوتى غيبى است، كه صورت آن تابع ملكات نفس و خلق باطن است، در عالم بعد از موت، چه برزخ باشد يا قيامت. انسان اگر خلق باطن و ملكه و سريره‏اش انسانى باشد، صورت ملكوتى او نيز صورت انسانى است، ولى اگر ملكاتش غير ملكات انسانى باشد صورتش انسانى نيست و تابع آن ملكه و سريره است؛ مثلاً اگر ملكه شهوت و بهيميت بر باطن او غلبه كند و حكم مملكت باطن حكم بهيميه شود انسان صورت ملكوتى‏اشى صورت يكى از بهائم است، مناسب با آن خلق و اگر ملكه غضب و سبعيت بر باطن و سريره‏اش غلبه كند و حكم مملكت باطن و سريره حكم سبع شود، صورت غيبيه ملكوتيه صورت يكى از سباع است. و اگر وهم و شيطنت ملكه شد و باطن و سريره‏اش داراى ملكات شيطانيه شد، از قبيل خدعه، تقلب، نميمه، غيبت، صورت غيبت و ملكوتش صورت يكى از شياطين است، به مناسب آن. (121)

نامه اعمـال

از آيات و احاديث استفاده مى‏شود كه همه اعمال، گفتار، عقايد، و افكار نيك و بد انسان، به وسيله فرشتگانى كه از جانب خدا بر اين كار گمارده شده‏اند در كتابى ثبت و ضبط مى‏شود.

قرآن مى‏گويد: «همانا كه محافظانى بر شما گمارده شده‏اند، نويسندگانى بزرگوار، آن‏چه را انجام مى‏دهيد مى‏دانند.» (122) آن نوشته‏ها در اصطلاح قرآن «طائر» و «كتاب» ناميده شده است.

در قرآن مى‏گويد: «آن‏چه را انسان انجام دهد (خوب يا بد) به گردنش آويخته‏ايم. و در روز قيامت كتابى را گشوده برايش بيرون آوريم تا در آن بنگرد. (به او گفته مى‏شود) كتاب خود را بخوان كه امروز تو براى حساب‏رسى از خود كافى هستى.» (123)

راغب اصفهانى «طائر» مذكور در آيه را به معناى اعمال نيك و بدى كه از انسان سر مى‏زند تفسير كرده است. (124)

از آيات استفاده مى‏شود كه فرشتگان مأمور الهى براى هر انسان دو پرونده (كتاب) تشكيل مى‏دهند: پرونده اعمال نيك و پرونده اعمال بد، پرونده‏ها ملازم او خواهند بود و بر گردنش آويخته مى‏شوند تا در قيامت آنها را بخواند و به كردار شايسته خود آگاه گردد.

كتاب به معناى نوشته است. نوشتن در عرف ما عبارت است از: ثبت كردن حروف و كلمات و جمله‏هايى كه طبق قرارداد اجتماعى بر معانى خاصى دلالت دارند بر ورق كاغذ يا هر لوح ديگرى كه قابليت نگه‏دارى آن نقوش را داشته باشد. تا در آينده براى خودش و ديگران كه آشناى با وضع واضع باشند قابل استفاده باشد. ولى به هر حال دلالت اين خطوط و كلمات اعتبارى و قراردادى است نه حقيقى و واقعى.

اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا نوشتن فرشتگان و تهيه نامه عمل براى انسان‏ها نيز همين گونه است يا به گونه‏اى ديگر؟ آيا در نوشتن از همين خطوط و تصاوير اعتبارى استفاده مى‏كنند؟ آيا اين همه اعمال بر ورق‏هايى از كاغذ يا الواح ديگر نوشته مى‏شود. و همين‏ها بر گردن انسان‏ها آويخته مى‏شود و تا قيامت باقى مى‏ماند؟ چنين فرضى اصلاً قابل تصور نيست. علاوه بر اين با محتواى برخى آيات سازگار نيست، چون از آيات و احاديث استفاده مى‏شود كه انسان در قيامت عين اعمال و گفتار خوب وبد خود را مشاهده مى‏كند نه يادداشت‏هاى كتبى آنها را.

در قرآن مى‏گويد: «روزى كه هر كس همه كارهاى نيك و بد خود را در برابر خويش حاضر ببيند آرزو كند كه‏اى كاش ميان او و كردار بدش فاصله بزرگى وجود داشت خدا شمارا از (عذاب) خودش مى‏ترساند. وبه بندگانش مهربان است.» (125)

و مى‏فرمايد: «دفتر اعمال گشوده شود، پس مجرمان را مى‏بينى كه از آن‏چه در آن آمده بيمناكند و مى‏گويد: واى بر ما، اين چه دفترى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو گذار نكرده و همه را ثبت كرده است. آن‏گاه هر عملى را كه انجام داده‏اند نزد خود حاضر بيابند. و پروردگار تو بر كسى ستم نمى‏كند.» (126)

از اين آيات چند نكته بسيار مهم استفاده مى‏شود:

1. در قيامت عين كارهاى خوب و بد انسان در برابرش حاضر مى‏شوند و آنها را مشاهده مى‏كند، نه نوشته آنها را؛

2. كردار بد انسان (در داخل ذات او هستند) واز او جدا نخواهند شد وآرزوى فاصله داشتن سودى ندارد؛

3. همه اعمال خوب و بد انسان در نامه عملش ثبت شده و كوچك‏ترين چيزى فراموش نشده است. همه را يك جا مى‏بيند و از آن تعجب مى‏كند.

در برخى احاديث نيز به همين معنا اشاره شده است.

ابوالجارود از حضرت باقر عليه‏السلام نقل كرده كه در تفسير آيه «أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِى عُنُقِهِ» فرمود: «خير و شر اعمال انسان با او خواهند بود و امكان جدايى وجود ندارد، تا اين كه درقيامت نامه عملش را دريافت كند.» (127)

خالد بن نجيح از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده كه فرمود: «وقتى قيامت بر پا شود كتاب انسان به او داده خواهد شد. آن‏گاه به او گفته خواهد شد: كتاب خود را بخوان. راوى عرض كرد: آيا مى‏داند در كتاب او چه نوشته شده است؟

فرمود: خدا همه را به ياد او مى‏آورد ،پس هيچ چشم به هم زدن و كلمه و قدم برداشتن و آن‏چه در طول حيات انجام داده نيست جز اين كه همه را به ياد مى‏آورد؛ به گونه‏اى كه گويا همان ساعت آنهارا انجام داده است.

به همين جهت مى‏گويد: «يا وَيْلَتَنا مالِ هـذا الكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِـيرَةً وَلاكَبِيرَةً إِلاّ أَحْصاها» (128).

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «آدمى در آخرين روز زندگى دنيوى و اولين روز ورود به جهان آخرت اموال و اولاد واعمالش براى او تجسم مى‏يابند. پس به مال خود توجه مى‏كند و مى‏گويد: من به تو حريص و بخيل بودم، امروز به من چه كمكى مى‏كنى؟ در جواب مى‏گويد: كفنت را مى‏دهم. پس به فرزندانش توجه مى‏كند و مى‏گويد: من به شما محبت داشتم و حمايت كردم. امروز چه كمكى به من مى‏كنيد؟ در پاسخ مى‏گويند؟ تو را به سوى گور مى‏بريم و دفن مى‏كنيم، آن‏گاه به اعمالش توجه مى‏كند و مى‏گويد: من در حق شما كوتاهى كردم و بر من دشوار بوديد امروز چه كار مى‏توانيد براى من بكنيد؟ مى‏گويند: ما در قبر و در قيامت به همراه تو هستيم تا زمانى كه ما و تو نزد پروردگار حضور يابيم. فرمود: پس اگر ولىِّ خدا باشد عمل او به صورت زيباترين و خوش‏بوترين و خوش لباس‏ترين صورت‏ها برايش آشكار مى‏شود و مى‏گويد: تو را به روح و ريحان و بهشت نعيم بشارت مى‏دهم، مقدمت گرامى باد. پس مؤمن از او مى‏پرسد: تو كيستى؟ جواب مى‏دهد من عمل صالح تو هستم از دنيا با تو بودم و تا بهشت تو را همراهى مى‏كنم.» (129)

بنابراين، عقايد حق يا باطل، اخلاق نيك و بد، كردار شايسته و ناشايسته انسان در همين جهان در باطن ذات و همراه خود او خواهند بود، ولى در اثر شواغل دنيوى از وجود آنها غافل و بى‏اطلاع است. اما در قيامت كه پرده از چشم باطن انسان برداشته مى‏شود: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» همه را يك مرتبه نزد خود حاضر خواهد يافت. از اين امر عجيب اظهار شگفتى مى‏كند، و در جوابش گفته مى‏شود: همانا كه تو در دنيا از اين امر غافل بودى، پس پرده را از چشمانت برداشتيم، و امروز چشمانت تيزبين شده است. (130)

در اين جا اين سئوال مطرح مى‏شود كه اعمال و گفتار نيك و بد انسان در دنيا از امور عرضى هستند كه بعد از وقوع زائل مى‏شوند و از بين مى‏روند چگونه تصور مى‏شود كه عين آنها تا قيامت باقى بمانند؟ مثلاً نماز عبارت است از تكبيرة الاحرام، قرائت حمد و سوره، ركوع، سجود، تشهد و سلام، و همه اينها از پديده‏هاى عرضى هستند و نمى‏توانند باقى بمانند. ساير اعمال نيك و بد نيز همين گونه‏اند.

بهتر است در حل اين مشكل از رهنمودهاى يكى از راه‏يافتگان وادى صعب العبور عرفان مبدأ و معاد استفاده كنيم. او چنين مى‏نويسد:

هر چه را انسان با حواس خود درك كند اثرى در روح و نفس او خواهد گذاشت. و در صحيفه نفس و خزينه مدركاتش ذخيره خواهد شد. هم‏چنين هر عمل نيك يا بدى را انجام دهد، گرچه بسيار كوچك باشد، اثر آن در صحيفه نفسش ثبت خواهد شد؛ مخصوصاً اعمالى كه در اثر تكرار به صورت ملكه و خلق و خوى درآيند. همين خلق و خوى ثابت است كه باعث خلود در بهشت يا خلود در دوزخ مى‏گردد. چون ملكات نفسانى به صورت‏هاى جوهرى تبديل مى‏شوند كه در ايجاد نعمت‏ها و عذاب‏هاى نفسانى تأثير مى‏گذارند. اگر آثارى كه از اعمال و گفتار در نفس حاصل مى‏شود دوام و ثبات نداشت و به تدريج اشتداد نمى‏يافت به حدى كه ملكه و خوى راسخ گردد هيچ‏كس نمى‏توانست در صنايع و حرفه‏ها تخصص پيدا كند. تأديب و تهذيب و تعليم و تربيت كودكان نيز بى‏فايده بود. و بايد انسان از آغاز كودكى تا آخر عمر يك‏سان باشد و تفاوتى پيدا نكند. و در اين صورت تكاليف شرعى (در تزكيه و تهذيب نفس) عبث و بيهوده بود.

و اگر ملكات ثبات و جوهريت نداشت و هميشه باقى نمى‏ماند خلود اهل بهشت در نعمت و خلود اهل دوزخ در عذاب وجهى نداشت.

اگر منشأ ثواب و عقاب خود عمل و گفتار انسان باشد، در حالى كه عمل و قول نابود شده‏اند، لازمه‏اش اين است كه معلول بدون وجود علتش باقى بماند، و چنين امرى صحيح نيست. عمل جسمانى كه در زمان محدودى واقع شده چگونه مى‏تواند منشأ جزاى هميشگى باشد؟ چنين مجازاتى در شأن خداى حكيم نيست. (131)

گفتارى از امام خمينى

امام در اين باره چنين مى‏نويسد:

نيت، صورت فعليه و جنبه ملكوتى عمل است. و در حديث شريف اشاره به همين مطالب مى‏نمايد آن‏جا كه فرمايد: «و النية افضل من العمل، الا و ان النية هى العمل» نيت از عمل افضل است، بلكه نيت تمام حقيقت عمل است، و اين مبنى بر مبالغه نيست، چنان‏چه بعضى احتمال داده‏اند، بلكه مبنى بر حقيقت است، زيرا نيت صورت كامله عمل و فصل محصل اوست، و صحت و فساد و كمال و نقص اعمال به آن است. چنان‏چه عمل واحد به واسطه نيت گاهى تعظيم و گاهى توهين است و گاهى تام و گاهى ناقص است و گاهى از سنخ ملكوت اعلا و صورت بهيه جميله دارد و گاهى از ملكوت اسفل و صورت موحشه و مدهشه دارد. (132)

ميزان اعمـال

از آيات و احاديث استفاده مى‏شود كه در قيامت براى تعيين مقدار و ارزش كارهاى نيك بندگان و مقدار كارهاى زشت و گناهان آنان ميزانى نصب و با آن، اعمال خوب و بد (حسنات و سيئات) سنجيده مى‏شوند. توزين اعمال يكى از عقايد اسلامى و بخشى از حساب‏رسى است.

قرآن مى‏گويد: «ميزان‏هاى عدل را در قيامت برپا مى‏سازيم، پس هيچ‏كس به هيچ چيز مورد ستم قرار نمى‏گيرد. اگر به مقدار مثقالى از دانه خردل هم باشد آن را مى‏آوريم. و حساب‏رسى ما كفايت مى‏كند.» (133)

ميزان (ترازو) ابزارى است براى تعيين مقدار اجناس و اشياء. اين وسيله در طول تاريخ و در ميان اقوام و ملل، به صورت‏هاى گوناگون معمول بوده و هست. گرچه غالباً با اشياء مادى ساخته مى‏شود و اجسام را با آن مى‏سنجند اما اختصاصى به امور مادى ندارد بلكه به طور حقيقت در امور ديگر نيز استعمال مى‏شود.

علم منطق را كه وسيله‏اى است براى شناخت قضاياى صحيح از باطل «علم ميزان» مى‏نامند، در كشف مقدار هوش و حافظه و علوم و اطلاعات افراد از آزمون‏هاى كتبى و شفاهى استفاده مى‏كنند و آنها را ميزانِ كشف واقع مى‏نامند، و امور ديگرى از اين قبيل. بنابراين در صدق ميزان ضرورتى ندارد حتماً مادى باشد.

چنان كه در ميزان قيامت همين گونه است. چون وسيله‏اى است براى شناخت ايمان و اصول عقايد، اخلاق نيك و زشت، عمل‏هاى صالح و ناصالح نمى‏تواند يك امر دنيوى و جسمانى باشد.

آيا نماز، روزه، اخلاص، تقوا، ايمان، راست‏گويى، امانت‏دارى را مى‏توان با ترازوهاى دنيوى سنجيد؟ شخصى به امام صادق عليه‏السلام عرض كرد: «آيا در قيامت عمل‏هاى بندگان توزين نمى‏شود؟ فرمود: نه. چون عمل كه جسم نيست، آن‏چه مورد سنجش قرار مى‏گيرد صفت (اثر) عمل‏هاست. كسى نياز به توزين دارد كه از تعداد و مقدار سنگينى و سبكى آنها بى‏اطلاع باشد. در حالى كه چيزى بر خدا پوشيده نيست. همان شخص عرض كرد: پس ميزان اعمال چه معنا دارد؟ فرمود: يعنى در محاسبه و پاداش عمل عدالت رعايت مى‏شود. عرض كرد: پس معناى اين آيه: «فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ» چيست؟ فرمود: يعنى اعمال نيك او زيادتر باشد.» (134)

بنابراين ميزان اعمال در قيامت نظير ترازوهاى متعارف و جسمانى دنيوى نيست بلكه بايد به گونه‏اى ديگر باشد. در تبيين و تفسير ميزان در قيامت مى‏توان يكى از دو وجه را برگزيد:

وجه اول اين كه ميزان عبارت باشد از مجموعه عقايد صحيح، ارزش‏هاى اخلاقى، احكام و قوانين شريعت و دين، كه صراط مستقيم سير و سلوك الى الله و نيل به عالى‏ترين مراتب انسانيت است. بنابراين در قيامت عمل هر انسانى را به مقدار تطابق با متن شريعت مى‏سنجند و پاداش مى‏دهند. در احاديث به همين معنا اشاره شده است:

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «عدل در زمين ميزان خداست، هر كس به آن عمل كند او را به بهشت مى‏برد، و هر كس آن را ترك كرد او را به دوزخ خواهد كشيد.» (135)

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «هر كس كلمه لا اله الا الله را با اخلاص بگويد: به بهشت مى‏رود. و اخلاصش در اين است كه شهادت به لا اله الا الله او را از ارتكاب محرمات باز دارد.» (136)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «نماز ميزان است، هر كس حق آن را ادا كند پاداش كامل دريافت خواهد كرد.» (137)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «در قيامت چيزى را در ميزان اعمال بندگان نمى‏گذارند كه افضل از حسن خلق باشد.» (138)

حضرت صادق عليه‏السلام فرمود: «هر كس با اين ده چيز خدا را ملاقات كند داخل بهشت مى‏شود: شهادت به لا اله الا الله، شهادت به رسالت حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اقرار به آن‏چه از جانب خدا آورده است، برپاداشتن نماز، پرداختن زكات، روزه گرفتن ماه رمضان، حج بيت الله، قبول ولايت اولياى خدا، برائت از دشمنان خدا و اجتناب از مسكرات.» (139)

وجه دوم اين كه: ميزان عبارت باشد از نفوس مقدس پيامبران و اوصياى معصوم آنان. اين ذوات مقدس چون در علم و عمل هادى مردم هستند خود به مجموعه احكام و قوانين شريعت و ارزش‏هاى اخلاقى عمل مى‏كنند و كمالات انسانى در آنها تجسم يافته است و مردم را به همان سوى دعوت مى‏نمايند. به همين جهت مى‏توان عقايد، اخلاق، گفتار و كردار پيروانشان را با آنان تطبيق كرد و سنجيد بدين صورت ميزان اعمال به شمار مى‏روند.

در برخى احاديث به همين مطلب اشاره شده است.

امام صادق عليه‏السلام در تفسير آيه «وَنَضَعُ المَوازِينَ القِسْطَ لِـيَوْمِ القِـيامَةِ» فرمود: آنان پيامبران و جانشيان آنها هستند. (140)

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «على عليه‏السلام امير ايمان و ميزان اعمال است.» (141)

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «به خدا سوگند! على صراط مستقيم و ميزان اعمال است.» (142)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «من ميزان علم و على دو كفه ميزان و حسن و حسين ريسمان‏هاى آن، و فاطمه وسيله ارتباط آنها و امامان بعد از حسن و حسين ميزان شناخت دوستان و دشمنان مى‏باشند.» (143)

بنابراين، نفوس مقدس پيامبران و اوصياى معصوم آنان را نيز مى‏توان به عنوان ميزان سنجش اعمال افراد امت معرفى كرد، ولى با اندكى دقت تصديق مى‏كنيد كه وجه دوم نيز به وجه اول باز مى‏گردد، چون نفوس پيامبران و اوصيا بدين جهت كه مركز تجسم يافته عقايد، اخلاق و كردارهاى شايسته دين هستند به عنوان ميزان معرفى شده‏اند، پس حقيقت ميزان عبارت است از متن عقايد، اخلاق، احكام و قوانين دين. و عمل هر انسانى را به آن مقايسه مى‏كنند، مى‏سنجند و پاداش نيك يا كيفر مى‏دهند. در اين سنجش نفس انسان موردِ محاسبه يك كفه ميزان است و كفه ديگر عبارت است از مجموعه عقايد اخلاق، و احكام و قوانين شريعت.

از بعضى آيات استفاده مى‏شود انسان يك ميزان ندارد بلكه ميزان‏هاى متعدد دارد: «در آن روز وزن كردن بر طبق حق است، آنها كه ميزان‏هايشان سنگين است رستگارند، و آنان كه ميزان‏هايشان سبك است كسانى هستند كه نفوس خود را خسارت كرده و به آيات ما ستم روا داشته‏اند.» (144)

در اين آيه، صحبت از سنگين بودن ميزان‏هاى بعض انسان‏ها و سبك بودن ميزان‏هاى بعضى ديگر مى‏باشد. معلوم مى‏شود: هر انسانى داراى ميزان‏هاى متعدد خواهد بود. شايد بدين جهت باشد كه عقايد را با ميزانى مى‏سنجند و اخلاق را با ميزانى ديگر، و اعمال را با ميزانى سوم. و اگر هر يك از عقايد را با عقايد صحيح واقعى و هر يك از اخلاقى و مقدار آن را با اخلاق واقعى و هر يك از اعمال و مقدار آن را با متن احكام و قوانين شريعت محاسبه كنيم براى هر انسانى ميزان‏هاى متعدد خواهد بود.

كيفيت توزين اعمال

زمينه سنگين شدن يا سبك شدن كفه ميزان در همين جهان به وسيله عقايد، اخلاق، كردار و گفتار انسان فراهم مى‏شود: عقايد صحيح نفس را نورانى مى‏سازند، و هر چه ايمان قوى‏تر باشد نورانيت نفس بيشتر مى‏گردد. اخلاق نيك و ملكات پسنديده نيز همين گونه‏اند، عمل‏هاى صالح، عبادات، كارهاى خير گرچه امور عرضى هستند و باقى نمى‏مانند، ولى از طريق اخلاص و نيت خير به صورت ملكه در مى‏آيند نفس انسان را نورانى و با صفا مى‏سازند و جنبه‏هاى انسانى او را قوى‏تر و كفه ميزانش را سنگين‏تر مى‏سازند.

بر عكس عقايد باطل، اخلاق زشت، عمل‏هاى ناشايسته نفس را تاريك، وحشتناك مى‏سازند، جنبه انسانيت او را ضعيف‏تر، و جنبه‏هاى حيوانيت او را قوى‏تر، و حتى گاهى در باطن ذات به صورت حيوانى درنده در مى‏آيد و كفه ميزان انسانيت او به طور كلى تهى و سبك مى‏گردد.

همه اين فعل و انفعال‏ها و دگرگونى‏ها در همين جهان و در باطن نفس رخ مى‏دهد ولى خودش از آنها آگاه نيست، تا اين كه در قيامت پرده از چشم باطن او برداشته مى‏شود: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» همه را بالعيان مشاهده خواهد كرد. در آن هنگام كفه ميزان نفس خود را سنگين يا سبك خواهد يافت.

محاسبه اعمـال

از نظر آيات و احاديث، محاسبه اعمال امرى قطعى و ضرورى است. گرچه هر انسانى نامه اعمال خود را كه همه چيز در آن نوشته شده در قيامت به همراه دارد، ولى چون اعمال او در طول عمر، بسيار گسترده بوده و از وضع آنها آگاهى كامل‏ندارد، در قيامت در محضر پروردگار جهان حضور مى‏يابد تا همه آنها را بالعيان مشاهده كند.

در قرآن مى‏گويد: «در آن روز مردم پراكنده از قبرها بيرون مى‏آيند تا اعمالشان را به آنها نشان بدهند. هر كس به مقدار ذره‏اى كار نيك انجام داده آن را خواهد ديد و هر كس به اندازه ذره‏اى كار بد انجام داده آن را مشاهده خواهد كرد.» (145)

و مى‏فرمايد: «روزى كه هر كس كارهاى نيك خود را حاضر ببيند و هم‏چنين كارهاى بد خود را و آرزو كند كه‏اى كاش در ميان او و كردار بدش فاصله زيادى وجود داشت.» (146)

در قيامت و به هنگام حساب، نامه عمل هر انسانى به دستش داده مى‏شود، ولى همه انسان‏ها يك‏سان نامه خود را دريافت نمى‏كنند، بلكه نامه مؤمنين و نيكوكاران به دست راستشان داده مى‏شود و اين از نشانه‏هاى آسان بودن حسابشان مى‏باشد، و نامه كافران و ستم‏كاران از پشت سر و به دست چپشان داده خواهد شد كه نشانه سخت‏گيرى در حساب است.

در قرآن مى‏گويد: «هر كس نامه‏اش را به دست راستش دهند، حساب آسانى خواهد داشت و شادمان نزد خويشانش خواهد رفت. و هر كس نامه‏اش از پشت سر داده شود، مى‏گويد: اى واى كه هلاك شدم، و به آتش افروخته در آيد.» (147)

گروه‏هاى مردم در قيامت

مردم در قيامت سه گروه‏اند:

1. صالحان: گروه اول كسانى‏اند كه از جهت ايمان و عمل صالح در بالاترين مراتب واقع شده‏اند كاملاً پيرو شريعت بوده و كار خلاف و گناهى انجام نداده‏اند. اين گونه افراد نياز به حساب ندارند و قبل از همه به بهشت مى‏روند.

قرآن مى‏گويد: «روزى كه قيامت برپا شود مردم از يك‏ديگر جدا شوند، كسانى كه ايمان آورده و عمل‏هاى صالح انجام داده‏اند در باغى از بهشت شادمانى مى‏كنند.» (148)

و مى‏فرمايد: «(در آن روز) شما سه گروه مى‏باشيد: يكى سعادت‏مندان و آنان كيستند، ديگرى شقاوت‏مندان و آنان چگونه‏اند، ديگرى پيش‏تازان، اينان مقربانند، در بهشت‏هاى پر نعمت.» (149)

علامه طباطبائى در تفسير آيه نوشته است: مراد از سابقين در آيه كسانى هستند كه در انجام كارهاى نيك بر ديگران سبقت گرفته‏اند و به همين جهت در رسيدن به آمرزش و رحمت و لطف خدا نيز بر ديگران سبقت مى‏گيرند. (150)

2. مشركان و كافران و ستم‏كاران: اين گروه نيز در قيامت با مشاهده نامه عمل خود كه تاريك و پر از زشتى‏ها و بدى‏ها و خوى‏هاى آزار دهنده است، و نورى در نفس و نامه عملشان ديده نمى‏شود، به خسران و زيان كامل خود پى مى‏برند. تكليفشان روشن است و نيازى به حساب ندارند. عمل خيرى ندارند تا نياز به حساب باشد، چون ايمان شرط قبولى خيرات است.

قرآن مى‏گويد: «كسانى كه كافر شده‏اند و آيات ما را تكذيب مى‏كنند و ديدار آخرت را دروغ مى‏پندارند همه در عذاب حاضر خواهند شد.» (151)

و مى‏فرمايد: «آن‏گاه به ستم‏كاران گويند: عذاب جاويد را بچشيد، آيا جز اين است كه به كيفر اعمالتان مى‏رسيد.» (152)

و مى‏فرمايد: «هر كس كه به آيات خدا كافر شود همانا كه خدا سريع الحساب است.» (153)

و مى‏فرمايد: «اعمال كافران همانند سرابى در بيابان است، انسان تشنه گمان كند آب است ولى وقتى بدان نزديك شد چيزى نمى‏يابد، و خداى را نزد خود مى‏يابد كه جزاى او را به تمام خواهد داد، و خدا با سرعت به حساب بندگان رسيدگى مى‏كند.» (154)

و مى‏گويد: «همانا كه خدا گناه مشركان را نمى‏آمرزد.» (155)

امام سجاد عليه‏السلام در ضمن حديث مفصلى فرمود: «براى مشركان ميزانى نصب نمى‏شود و كتابى باز نمى‏گردد، گشودن كتاب اختصاص به مسلمين دارد.» (156)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «خداى عزّوجلّ به حساب اعمال همه بندگان رسيدگى مى‏كند، جز كسانى كه مشرك باشند، براى اينان حسابى باز نمى‏كند بلكه بدون حساب داخل دوزخ مى‏شوند.» (157)

3. حد وسط‏ها: گروه سوم كسانى هستند كه نه كافر محض‏اند، نه مؤمن خالص بلكه حد وسط مى‏باشند. به خدا و پيامبر و معاد ايمان دارند و به مقدار ايمانشان انجام وظيفه كرده و عمل‏هاى صالحى دارند، ولى در اثر ضعف ايمان قصور و تقصيراتى نيز دارند. قرآن مى‏گويد: «گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند كه اعمال نيك را با كارهاى زشت آميخته‏اند، شايد خدا توبه آنها را بپذيرد زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.» (158)

تعيين سرنوشت نهايى اين گونه افراد نياز به حساب دارد. گرچه خداى متعال به طور كامل و دقيق بر اعمال بندگانش اشراف دارد و كوچك‏ترين چيزى بر او مخفى نيست، قبل از محاسبه همه چيز برايش روشن است و نتيجه‏هاى آن را مى‏داند، ولى در عين حال محاسبه اعمال در قيامت يك امر ضرورى است. بدين جهت كه هر انسانى اكثر كارهاى خوب و بد خود را كه در طول عمر انجام داده فراموش مى‏كند، به علاوه به ظاهر اعمال خود مى‏نگرد و از باطن آنها اطلاع درستى ندارد و به همين جهت توقع پاداش‏هايى را دارد كه در شأن او نيست. خداى متعال پاداش و كيفر بندگان را طبق استحقاق واقعى مى‏دهد، نه توقع و انتظار اين و آن. بنابراين حساب قيامت لازم است تا بندگان عذرى نداشته باشند و بدانند كه طبق عدالت با آنها رفتار شده است.

حساب قيامت بسيار گسترده و دقيق است و همه چيز مورد سئوال قرار مى‏گيرد. در اين‏جا به برخى از آنها به طور كوتاه اشاره مى‏شود:

موارد مورد سؤال در قيامت

اول: اصول عقايد: نخستين و مهم‏ترين چيزى كه مورد حساب قرار مى‏گيرد اصول عقايد است. عقائد از جهات مختلف مورد سنجش و بررسى قرار مى‏گيرند: آيا همه را باور داشته يا برخى از آنها مورد شك يا انكار بوده است؟ آيا كاملاً صحيح و خالص بوده‏اند يا به خرافاتى آلوده بوده‏اند؟ آيا در باطن ذات او نفوذ كرده و به مرتبه ايمان و يقين قلبى رسيده يا اين كه از حد كلمات زبانى و مفاهيم ذهنى تجاوز نكرده است؟ اين قبيل امور در كمال و نورانيت نفسانى و درجات اخروى انسان‏ها تأثير دارند و در قيامت و به هنگام حساب بايد روشن شوند.

دوم: نعمت‏ها: نعمت‏هايى كه خداى متعال به بندگانش عطا كرده تا سرمايه اوليه تجارت دنيوى و وسيله‏اى براى تحصيل زاد و توشه سعادت اخروى او باشد. در قيامت و به هنگام حساب در رابطه با همين نعمت‏هاى گرانقدر سؤال خواهد شد. دنيا واقعاً مزرعه آخرت و محل تجارت بندگان است.

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «دنيا مزرعه آخرت است.» (159)

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «دنيا براى اولياى خدا تجارت‏خانه است، رحمت خدا را در آن كسب مى‏كنند، و بهشت را سود مى‏برند.» (160)

نعمت‏هاى گران‏قدر الهى بسيار گسترده و زيادند كه در برخى احاديث به نمونه‏هايى از آن كه در قيامت در رابطه با آنها سئوال مى‏شود اشاره شده است.

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «در قيامت بنده خدا قدم از قدم بر نمى‏دارد جز اين كه در باره چند چيز مورد سئوال قرار خواهد گرفت: از عمرش كه در چه راهى صرف و به پايان رسيده است. و از جوانى‏اش كه چگونه آن را فرسوده كرده و از مالش كه از چه راهى كسب و در كجا به مصرف رسانيده است، و از محبت و دوستى با ما اهل بيت.» (161)

ايشان صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حديث ديگرى فرمود: «براى بنده خدا در قيامت در برابر هر روزى بيست و چهار خزينه باز مى‏شود به تعداد ساعت‏هاى شبانه روز، وقتى خزينه‏اى را مشاهده مى‏كند كه پر از نور و سرور است آن چنان شاد مى‏شود كه اگر شادى او را در ميان دوزخيان تقسيم كنند عذاب‏هاى دوزخ را فراموش خواهند كرد. آن خزينه مربوط به ساعتى است كه پروردگارش را در آن عبادت كرده است. آن گاه خزينه ديگرى را برايش مى‏گشايند كه تاريك و ترسناك است، از مشاهده آن، چنان به جزع و فرياد مى‏افتد كه اگر آن را در ميان بهشتيان تقسيم كنند لذت‏ها و خوشى‏هاى بهشتى را فراموش مى‏كنند و آن ساعتى است كه در آن مرتكب معصيت شده است: سپس خزينه ديگرى را برايش مى‏گشايند كه چيزى را در آن مشاهده نمى‏كند و آن ساعتى است كه در خواب بوده يا به برخى كارهاى مباح دنيوى اشتغال داشته است، از مشاهده آن احساس زيان مى‏كند و از فوت آن‏چه را كه مى‏توانسته انجام دهد ولى كوتاهى كرده به گونه‏اى متأسف مى‏شود كه قابل توصيف نيست. و به همين جهت روز قيامت به «يوم التغابن» ناميده شده است.» (162)

سوم: عبادات: واجبات و مستحبات، مانند نماز، روزه، حج، دعا، صدقات، و ديگر امور عبادى. امور عبادى در صورتى مورد قبول و ترفيع درجات واقع مى‏شوند كه اولاً: طبق موازين شرع و همان گونه كه شارع فرموده انجام بگيرند و ثانياً: براى رضاى خدا و به قصد قربت انجام بگيرند. اگر به قصد ريا و خودنمايى يا سرگرمى و تفريح انجام بگيرند نه تنها ثواب ندارند بلكه گناه و نوعى شرك محسوب خواهند شد.

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «هر عمل ريايى شرك است. هر كس عملى را براى غير خدا انجام دهد ثواب خود را نيز بايد از مردم دريافت كند، و هر كس براى خدا عملى را انجام دهد پاداش او بر عهده خداست.» (163)

على بن سالم مى‏گويد: از امام صادق عليه‏السلام شنيدم كه فرمود: «خداى متعال فرموده: من بهترين شريك هستم، هر كس غير از مرا در عمل خود شريك نمايد عمل او را قبول نخواهم كرد، من عملى را قبول مى‏كنم كه خالص براى من باشد.» (164)

چه بسا افرادى كه سال‏ها عبادت كرده و بدان‏ها شادمان بوده و خود را بهشتى مى‏پنداشته، ديگران نيز در باره‏اش همين تصور را داشته‏اند ولى چون در واقع براى غير خدا بوده در قيامت و بعد از حساب پاداش نيكى دريافت نخواهد كرد. نعوذبالله.

چهارم: صدقات جاريه: خيرات و كارهاى مفيدى كه نياز به صرف اموال دارد، مانند: حج، عمره، زيارت، احداث مسجد، بيمارستان، درمان‏گاه، مدرسه، دانشگاه و ديگر كارهاى خير و ماندنى كه صدقات جاريه ناميده مى‏شوند. اين قبيل كارها بسيار ارزش‏مند هستند، ولى مشروط به دو شرط: شرط اول اين كه با قصد قربت انجام بگيرند، نه براى شهرت و خودنمايى و كسب موقعيت اجتماعى، چنان كه قبلاً بدان اشاره شد. شرط دوم اين كه اموال صرف شده حلال باشد، و گرنه در قيامت براى او سودى نخواهد داشت.

حضرت صادق عليه‏السلام فرمود: «اگر انسان از راه‏هاى حرام اموالى را به دست آورد و با آنها به حج برود، هنگامى كه به قصد احرام تلبيه مى‏گويد، از جانب خدا به او گفته مى‏شود: لا لبيك و لا سعديك (نه تو را مى‏پذيرم و نه خوش‏آمدى) و چنان چه هزينه‏هاى حج از راه حلال باشد، به هنگام تلبيه در جوابش گفته مى‏شود: لبيك و سعديك (تو را مى‏پذيرم و خوش‏آمدى). (165)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اگر انسان مال حرامى را كسب كند و از آن صدقه بدهد پاداشى دريافت نخواهد كرد، و اگر آن را در زندگى صرف كند برايش بركت ندارد، و اگر آن را براى ورثه بگذارد توشه‏اى براى آتش دوزخ خواهد شد. (166)

چه بسا افرادى كه تأسيسات خيريه‏اى داشته و از نيكوكاران به شمار رفته‏اند، و بدين جهت شادمانند و خود را مستحق ثواب‏هاى كلان مى‏دانند، ولى چون از اموال حرام صرف شده در قيامت پاداش نيك نخواهند داشت. اين واقعيت‏ها بعد از حساب قيامت روشن خواهد شد.

سخت‏ترين مراحل حساب‏رسى

سخت‏ترين مراحل حساب، رسيدگى به مظالم عباد و حقوق مردم نسبت به يك‏ديگر است. انسان‏ها با هم زندگى مى‏كنند و نسبت به همديگر حقوقى دارند. رعايت حقوق يك وظيفه الهى است كه پيامبران و پيامبر اسلام در باره آن تأكيد داشته‏اند. و در قيامت مورد بازخواست قرار خواهند گرفت.

حقوق الناس بسيار گسترده است. ذكر انواع و اصناف حق داران و تفصيل حقوق هر يك در كتب حديث آمده ولى تفصيل آن در اين اوراق محدود امكان‏پذير نيست.

به طور كوتاه به برخى از آنها اشاره مى‏كنم: هر يك از زن و شوهر، پدر و مادر و فرزندان، خويشان و نزديكان، همسايگان و شهروندان، جوانان و سال‏خوردگان، معلمان و دانشجويان، ثروتمندان و تهى‏دستان، كارگزاران و زيردستان، هم‏كيشان و هم‏وطنان و... نسبت به يكديگر وظايف و حقوقى دارند. كه رعايت آنها يك وظيفه وجدانى، اجتماعى و شرعى است. و تضييع آنها يك گناه و جرم محسوب مى‏شود، كه در قيامت مورد بازخواست قرار خواهد گرفت.

خداى متعال امكان دارد در قيامت از حقوق تضيع شده خودش صرف نظر كند، ولى از حقوق تضيع شده بندگان نسبت به يك‏ديگر صرف نظر نخواهد كرد؛ مگر اين كه خودشان رضايت دهند و از دادخواهى صرف نظر كنند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: ظلم سه گونه است: اول ظلمى كه بخشيده نخواهد شد، دوم ظلمى كه بدون دادستانى رها نمى‏شود، سوم ظلمى كه مورد بخشش قرار خواهد گرفت: ظلمى كه بخشيده نخواهد شد عبارت است از شرك به خدا، قرآن مى‏فرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِـهِ» اما ظلمى كه بخشيده مى‏شود ستم كوچكى است كه هر انسانى نسبت به خودش روا داشته است، اما ظلمى كه بدون حساب رها نمى‏شود عبارت است از ظلم بندگان نسبت به يك‏ديگر، قصاص در آن‏جا بسيار دشوار خواهد بود، سختى آن در حد زخم كارد و زدن تازيانه نيست بلكه بسيار سخت‏تر است. (167)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «هر كس از قصاص مى‏ترسد از ستم به مردم خوددارى كند.» (168)

مشكل حساب‏رسى به حق الناس در قيامت اين است كه در آن‏جا چيزى ندارد تا به طلب‏كاران بدهند؛ مثلاً كسى كه اموال مردم را در دنيا غصب كرده يا نفقه زن و فرزندانش را نداده يا شخصى را كشته و ديه‏اش را نپرداخته يا ضربه‏اى به مظلومى زده و ديه‏اش را نداده يا زيان مالى به كسى زده و جبرانش نكرده يا از كسى غيبت كرده يا به او توهين و هتك حرمت كرده و راضى‏اش نساخته است، در قيامت و به هنگام دادرسى چيزى ندارد تا به طلب‏كاران بپردازد.

حل اين مشكل به يكى از دو وجه امكان دارد: وجه اول اين كه به مقدار طلب بستان‏كار از حسنات بده‏كار برداشته مى‏شود و به طلب‏كار داده مى‏شود. وجه دوم اين كه اگر حسناتى نداشت به همان مقدار از سيئات شاكى برداشته و در نامه عمل بده‏كار ثبت مى‏شود.

شخصى از امام باقر يا صادق عليه‏السلام روايت كرده كه فرمود: بده‏كار را در قيامت حاضر مى‏كنند در حالى كه شديداً وحشت زده و نگران است، اگر حسناتى دارد از او مى‏گيرند و به طلب‏كارش مى‏دهند و اگر حسناتى نداشت از گناهان طلب‏كار مى‏گيرند و به بده‏كار مى‏دهند. (169)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «شخصى را در قيامت براى حساب در محضر خداى متعال حاضر مى‏سازند و نامه اعمالش را به دستش مى‏دهند، وقتى در آن نگاه مى‏كند حسناتش را در آن مشاهده نمى‏كند، مى‏گويد: خدايا! اين نامه عمل من نيست، چون عمل‏هاى صالح خود را در آن نمى‏يابم. در جواب گفته مى‏شود: پروردگارت اشتباه و فراموشى ندارد. حسنات تو به واسطه غيبتى كه از مردم كرده‏اى به آنان داده شده است. سپس شخص ديگرى را براى حساب حاضر مى‏سازند و نامه عملش را به دستش مى‏دهند. هنگامى كه در آن مى‏نگرد عبادت‏هاى فراوانى در آن مشاهده مى‏كند كه آنها را انجام نداده است، مى‏گويد: خدايا! اين نامه عمل من نيست چون بعضى كارهايى كه انجام نداده‏ام در آن ثبت شده است. در جواب گفته مى‏شود: چون فلان كس از تو غيبت كرده بود، در عوض حسنات او را به نامه عمل تو منتقل كرديم.» (170)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «روز قيامت گروهى مى‏آيند در حالى كه حسناتى دارند همانند كوه‏ها، پس خداى متعال حسنات آنها را همانند ذرات گرد و غبار پراكنده مى‏سازد. پس آنها را به دوزخ مى‏برند. سلمان عرض كرد: يا رسول‏اللّه اينها چه كسانى هستند؟ فرمود: اينان اهل روزه و نماز و شب بيدارى بوده‏اند ولى هنگامى كه مال حرام بر آنها عرضه مى‏شد به آن حمله مى‏كردند.» (171)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از اصحاب سئوال كرد: آيا مى‏دانيد مفلس (ورشكسته) كيست؟ در جواب گفته شد: مفلس در ميان ما كسى است كه نه پول دارد نه جنس، حضرت فرمود: «مفلس واقعى از امت من كسى است كه در قيامت با نماز و روزه و زكات حضور مى‏يابد، در حالى كه به بعض افراد دشنام داده، به بعضى تهمت زنا زده، مال مردم را خورده، كسى را كشته، به مردم كتك زده است پس از حسنات او مى‏گيرند و به اين و آن مى‏دهند. اگر حسناتش تمام شد ولى هنوز طلب‏كار دارد از گناهان طلب‏كارها مى‏گيرند و به او مى‏دهند آن‏گاه در جهنم سقوط مى‏كند.» (172)

تفاوت در حساب

حساب همه بندگان در قيامت يك‏سان نيست، بلكه براى گروهى بسيار آسان و براى گروهى ديگر بسيار سخت خواهد بود. در قرآن كريم حساب سه گونه توصيف شده است: حساباً شديداً، سوء الحساب، حساباً يسيراً. اين تفاوت‏ها به جهت نوع اعمال آنهاست، كفار و ستم‏كاران و گناه‏كاران حسابشان بسيار سخت و دشوار است. بدكردارى و گناه زياد دارند و با كمال دقت به جزئيات اعمال آنها رسيدگى خواهد شد، مخصوصاً ستم‏كاران كه بايد پاسخ‏گوى ستم‏هاى خود و كسب رضايت ستم‏ديدگان باشند، اما مؤمنان نيكوكار كه نامه عملشان به دست راستشان داده شده حسابشان آسان است، چون اعمال بدى ندارند يا اندك است پس نياز به حساب ندارند، با سرعت به حسابشان رسيدگى مى‏شود و شادمان رهسپار بهشت برين و زندگى در كنار پيامبر و اولياى خدا مى‏شوند.

بهترين وسيله براى نجات از سختى‏هاى حساب، حساب‏رسى انسان به اعمال خويش در همين دنيا و قبل از فرارسيدن مرگ است. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «پيش از اين كه به حساب شما رسيدگى شود خودتان به حسابتان برسيد، قبل از اين كه اعمال شما را با ميزان توزين كنند، خودتان آنها را بسنجيد، و بدين وسيله براى عرضه بزرگ اعمال آماده سازيد.» (173)

چه خوب است انسان در هر شبانه روز ساعتى را به بررسى حساب اعمال خود اختصاص دهد. خلوت كند و به طور دقيق و بدون مسامحه كليه اعمال روزانه خود را بررسى كند، اگر كاملاً به وظايفش عمل كرده خداى را بر اين توفيق سپاس گويد و تصميم بگيرد در آينده نيز چنين بلكه بهتر باشد. و اگر كار واجبى از او فوت شده. چنان چه قابل جبران است فوراً جبران كند، اگر گناهى را مرتكب شده توبه كند و تصميم بگيرد در آينده آن را تكرار نكند، اگر حق الناسى بر گردنش آمده فوراً آن را ادا كند و صاحب حق را راضى نمايد و اگر فوريت آن امكان ندارد تصميم بگيرد در اولين فرصت رضايت او را جلب كند. و از خداى متعال پوزش بطلبد. در تصفيه حساب خود به طورى جدى باشد كه گويا آخرين ساعت عمر اوست و مرگش فرا خواهد رسيد. چنين افرادى در قيامت نياز به حساب ندارند و بدون حساب يا با حسابى سريع رهسپار بهشت برين خواهند شد.

سرعت در حساب

حساب همه بندگان با هم و با سرعت انجام مى‏گيرد. در آيات متعدد قرآن بدين مطلب تصريح شده است:

ـ «اينان از آن‏چه كسب كرده‏اند بهره مى‏برند و خدا با سرعت به حساب مى‏رسد.» (174)

ـ «هر كس به آيات خدا كفر بورزد خدا به حساب‏ها با سرعت رسيدگى مى‏كند.» (175)

ـ «اينان نزد پروردگارشان پاداش نيك دارند همانا كه خدا سريع الحساب است.» (176)

ـ «پرهيزگار باشيد همانا كه خدا سريع الحساب است.» (177)

ـ «خدا حكم مى‏كند و حكم او فسخ نمى‏شود و او با سرعت به حساب بندگان مى‏رسد.» (178)

ـ «تا خدا هر كس را بدان چه عمل كرده پاداش دهد، همانا خدا سريع الحساب است.» (179)

ـ «آن روز هر كس را به همان چيز كه كسب كرده جزا مى‏دهند و به كسى ستم نمى‏شود. همانا كه زود به حساب بندگان مى‏رسد.» (180)

ـ «سپس به سوى خدا، مولاى حقيقى خويش باز گردانيده شوند، بدانيد كه حكم از خداست و او سريع‏ترين حساب‏گران است.» (181)

از اين قبيل آيات استفاده مى‏شود كه خداى متعال با سرعت به همه اعمال كوچك و بزرگ بندگان رسيدگى مى‏كند و تكليفشان روشن مى‏گردد.

علامه طباطبائى در ذيل همين آيات و در توجيه سرعت حساب‏رسى خداى متعال به چند نكته مهم اشاره كرده است:

1. خداى متعال به كليه اعمال بندگان، كوچك وبزرگ، ريز و درشت، متقدم و متأخر علم حضورى دارد؛

2. عين اعمال نيك و بد بندگان ثبت مى‏شود و باقى مى‏ماند و به صورت ديگرى تبديل مى‏گردد، و همين‏ها پاداش و جزاى بندگان خواهند بود؛

3. در دنيا و بعد از هر عمل نيك يا بدى جزاى آن به بندگان داده مى‏شود و حسابش براى خداى متعال روشن است، ولى ظرف ظهور آن براى خود بندگان قيامت مى‏باشد. (182)

شخصى از اميرالمؤمنين عليه‏السلام سئوال كرد: خداى متعال چگونه به حساب بندگان رسيدگى مى‏كند در حالى كه بسيار زياد هستند؟ فرمود: «چنان كه با همين كثرت به آنها روزى مى‏رساند. عرض كرد: چگونه به حساب آنها مى‏رسد در حالى كه او را نمى‏بينند؟ فرمود: چنان كه به آنها روزى مى‏دهد در حالى كه او را مشاهده نمى‏كنند.» (183)

در توضيح حديث مى‏توان چنين گفت: رزق عبارت است از چيزهايى كه انسان در ادامه حيات و سلامت و رفاه خويش بدان‏ها نياز دارد مانند انواع خوراكى‏ها، آب،پوشاك، نور، انرژى، هوا، دارو و... خدا به انسان رزق و روزى مى‏دهد؛ بدين معنا كه در نظام آفرينش به نياز انسان‏ها عنايت داشته همه علل و عوامل رزق انسان را پيش‏بينى كرده و آفريده و ابزار بهره‏گيرى از آنها را در وجود او نهاده است. فعل و ايجاد خدا دفعى است و تدريج ندارد، ولى روزى گرفتن انسان‏ها تدريجى و زمانى است. چنان نيست كه در روزى رساندن به هر يك از انسان‏ها نياز به عنايت و اراده جديد باشد.

خدا خالق زمان و مكان است؛ چنان كه ذات مقدسش نياز به زمان و مكان ندارد، فعلش نيز تدريجى و زمانى نيست: «وَما أَمْرُ السّاعَةِ إِلاّ كَلَمْحِ البَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ».

در مورد حساب بندگان نيز همين گونه است. خداى متعال به همه اعمال بندگان علم حضورى دارد، حساب و نتيجه‏هاى اعمالشان بر او روشن است و نيازى به حساب تك تك آنها وجود ندارد، گرچه ثمره آن براى بندگان در قيامت آشكار مى‏گردد.  

شفـاعت

شفاعت از بندگان به هنگام حساب و در قيامت يكى از مسائل مهم اسلامى است، نفى و اثبات و حدود و شرايط آن همواره در علم كلام و تفسير مورد بحث بوده است. شناخت معناى صحيح شفاعت براى كسانى كه به خدا و معاد ايمان دارند و پيروى از احكام و قوانين شريعت را تنها راه تأمين سعادت اخروى و نجات از مهالك مى‏دانند امرى است بسيار مهم و سرنوشت ساز. اين موضوع حياتى را به طور فشرده، تحت چند عنوان بررسى مى‏كنيم:

تعريف شفاعت

شفاعت در لغت به معناى وساطت و درخواست عفو يا احسان نسبت به شخصِ قابل ترحم از شخص قدرت‏مند ديگرى مى‏باشد. شفاعت در ميان همه جوامع انسانى، كوچك و بزرگ و حتى در بين اعضاى خانواده مرسوم بوده و هست و از لوازم زندگى اجتماعى به شمار مى‏رود. شفاعت در جايى مصداق پيدا مى‏كند كه فرد يا گروه نيرومندى اداره امور جمعيتى را بر عهده داشته باشند، و براى زيردستان خود مقررات و قوانينى را جعل كرده و براى اطاعت‏كنندگان پاداش‏هاى نيك و براى متخلفان جريمه هايى را مقرر نموده باشند. در چنين اجتماعى اگر همه افراد به وظايف خود عمل كنند پاداش نيك خواهند ديد و نيازى به شفاعت نيست ولى اگر تعدادى از آنها مرتكب خلاف شدند حاكم يا حاكمان حق دارند طبق وعده‏اى كه داده‏اند افراد متخلف را جريمه كنند.

ولى گاهى مصالح عالى‏ترى اقتضا مى‏كند كه از جريمه كردن برخى از آنها صرف نظر شود. در چنين مواردى است كه امكان شفاعت به وجود مى‏آيد يا شخص حاكم وارد عمل مى‏شود و به ملاحظه برخى از صفات يا كارهاى خوبى كه در فرد مورد شفاعت سراغ دارد، يا نكات قابل ترحمى كه در او مشاهده مى‏كند جرم او را مى‏بخشد و حكم آزادى‏اش را صادر مى‏نمايد. يا اين كه يكى از شخصيت‏هاى آبرومند و خيرخواه پا درميانى مى‏كند و از حاكم تقاضاى عفو مى‏نمايد. گاهى همين عمل در باره برخى افراد كه به وظايف خود خوب عمل كرده‏اند انجام مى‏گيرد و پاداشى بيش از آن‏چه مقرر بوده عطا مى‏گردد تا قدردانى و تشويق شوند. اما به هر حال از چند نكته نبايد غفلت كرد:

يك: پذيرش يا عدم پذيرش شفاعت در اختيار حاكم است و مجرمان نمى‏توانند به اميد شفاعت مرتكب جرم شوند. دو: شفاعت جزاف و بدون ملاك نخواهد بود، بلكه در صورتى امكان پذيرش دارد كه امتياز ويژه‏اى در شخص مورد شفاعت وجود داشته باشد كه بخشيدن او را بر مجازات كردنش ترجيح دهد. شفيع از حاكم در خواست نمى‏كند كه از حكم اوليه‏اش دست بردارد يا قانون مجازات مجرمين را لغو كند بلكه به برخى از ويژگى‏هاى شخص مورد شفاعت و بزرگوارى و مهربانى شخص حاكم و با توجه به مصالح موجود از حاكم مى‏خواهد كه از حق حاكميت و اختيارات حكومتى استفاده كند و به شخص مورد شفاعت ترحم نمايد و او را مورد عفو و احسان قرار دهد. بنابراين شفاعت يكى از مصالح اجتماعى است و تضادى با احكام و قوانين جزايى ندارد.

شفاعت در قرآن

اكنون بايد ديد قرآن در باره شفاعت چه مى‏گويد. در اين باره بهتر است آيات مربوط را بررسى كنيم:

آيات را به چند دسته مى‏توان تقسيم كرد:

دسته اول: آياتى كه در نفى شفاعت ظهور دارند

ـ «بترسيد از روزى كه هيچ كس جزاى اعمال ديگرى را نمى‏پذيرد، و شفاعتى از كسى پذيرفته نيست و از كسى عوض قبول نمى‏شود، و كسى را يارى نكنند.» (184)

ـ «بترسيد از روزى كه هيچ كس جزاى عمل ديگرى را قبول نمى‏كند و عوضى پذيرفته نيست و شفاعت برايش سود ندارد و كسى به ياريشان بر نخيزد.» (185)

ـ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از آن‏چه به شما داده‏ايم انفاق كنيد. پيش از آن‏كه روزى فرا رسد كه نه خريد و فروشى باشد، نه دوستى و شفاعتى، و كافران خود ستم‏كارانند.» (186)

ـ «روزى كه هيچ دوستى براى دوست خود سودى ندارد و هيچ كس به يارى آن‏ها بر نخيزد.» (187)

دسته دوم: نفى شفاعت براى گروهى خاص

ـ «ستم‏كاران را در آن روز نه خويشاوند مى‏باشد نه شفاعت كننده‏اى كه از او اطاعت شود.» (188)

ـ «ما را جز مجرمان گمراه نساختند. اكنون شفاعت كننده‏اى براى ما نيست و دوست مهربانى نداريم.» (189)

ـ «با اين قرآن بترسان كسانى را كه از حشر به سوى پروردگارشان هراس دارند، براى آنان جز خدا يار و شفاعت كننده‏اى وجود ندارد، شايد تقوا پيشه كنند.» (190)

دسته سوم: آياتى كه شفاعت را مخصوص خدا مى‏داند

ـ «بگو: همه شفاعت به خدا اختصاص دارد، آسمان‏ها و زمين ملك خدا هستند. آن‏گاه همه شما به سوى خدا رجوع خواهيد كرد.» (191)

ـ «همانا كه روز جدايى (روز قيامت) وعده‏گاه همه آنهاست. روزى كه هيچ دوستى براى دوست خود سودى ندارد، و يارى نمى‏شوند. مگر كسى كه خدا به او ترحم كند، همانا كه او كريم و مهربان است.» (192)

دسته چهارم: اثبات شفاعت به اذن خدا

ـ «در آن روز شفاعت سود ندهد مگر آن كس را كه خداى رحمان اجازت دهد و به سخنش راضى باشد.» (193)

ـ «آنان (فرشتگان) جز از كسانى كه خدا از آنها راضى است شفاعت نمى‏كنند، و خود از بيم او در هراسند.» (194)

ـ «شفاعت نزد خدا سود ندارد جز در باره كسى كه خدا به او اجازت دهد.» (195)

ـ «چه بسا فرشتگان آسمان‏ها كه شفاعت آنها سودى ندهد مگر بعد از اجازه خدا، براى آن كس كه خدا خواهد و خشنود باشد.» (196)

ـ «همانا پروردگار شما خدايى است كه آسمان‏ها و زمين را در شش روز آفريد، سپس بر عرش (فرمانروايى) استيلا يافت، و جهان هستى را كار سازى مى‏كند. و هيچ شفيعى در كار نيست مگر با اذن او.» (197)

جمع بين آيات

در جمع ميان آيات مذكور مى‏توان چنين گفت:

اولاً: شفاعت حق و مخصوص به خداست و در اين جهت محدوديت ندارد، چون او مالك حقيقى همه موجودات است، همه به او نياز دارند و تنها او بى‏نياز مطلق است. همه علت‏ها و معلول‏ها چنان كه در وجود خود به آفريدگار جهان نياز دارند در عليت و فعل خود نيز به او وابسته‏اند. چنان كه هرگاه خواست مى‏تواند وجودشان را بگيرد، عليت و تأثيرشان را نيز هرگاه اراده كرد مى‏تواند بگيرد. و در اين افاضات و نفى افاضات صفات او مانند: رحمت، جود، غفران، كرم، قهر، غضب، واسطه‏اند و شفاعت به همين معناست. آن‏چه گفته شد در امور تكوينى بود، در امور تشريعى نيز همين گونه است. ثواب و عقاب بندگان نيز در قيامت در اختيار خداست. و كسى در كار او نمى‏تواند دخالت كند. جز با اجازه و اذن او. بنابراين شفاعت نيز در اختيار اوست.

ثانياً: غير از خدا افراد ديگرى مى‏توانند شفاعت كنند ولى مشروط به اين كه خدا به آنها اجازه شفاعت بدهد و شفاعتشان را بپذيرد.

ثالثاً: كسانى كه مأذون به شفاعت هستند تنها از كسانى مى‏توانند شفاعت كنند كه خداى متعال به شفاعت كردن از آنها راضى باشد. بنابراين شفاعت بى‏ملاك نيست و از موقعيت خاص شفاعت شونده سرچشمه مى‏گيرد.

چه كسانى مشمول شفاعت مى‏شوند

اكنون اين سخن به ميان مى‏آيد كه چه كسانى امكان دارد مشمول شفاعت شافعين واقع شوند.

در پاسخ اين سؤال نيز بهتر است به قرآن مراجعه كنيم:

قرآن مى‏گويد: «روزى كه پرهيزگاران را به عنوان مهمانى به سوى خداى رحمان گردآوريم. و گناه‏كاران را به سوى دوزخ تشنه كام برانيم. از شفاعت بهره نمى‏برند جز كسى كه از خداى رحمان عهد و پيمانى داشته باشد.» (198)

از آيه استفاده مى‏شود تنها كسانى از شفاعت بهره مى‏برند كه با خدا عهد و پيمانى داشته باشند. در تفسير اين عهد مى‏توان چنين گفت: خداوند سبحان در قرآن كريم عفو و بخشش خود را مبتنى بر ترك برخى گناهان يا انجام بعض كارهاى نيك ساخته است؛ مثلاً گفته: اگر از فلان اعمال اجتناب كنيد اعمال بد ديگرتان را مى‏بخشم، و اين خود يك نوع پيمان است، بين خدا و بندگانش، و خداى متعال حتماً به وعده‏هايش عمل خواهد كرد، مراد از شفاعت خدا و شافعين نزد خدا همين است. يكى از آن وعده‏ها نويد قبول توبه گناه‏كاران است كه در آيات قرآن بدان تصريح شده است.

قرآن مى‏گويد: «كسانى كه كارهاى بد را انجام داده‏اند و بعد از آن توبه كرده و ايمان آورده‏اند همانا كه پروردگارت آمرزنده و مهربان است.» (199)

و مى‏فرمايد: «اوست كه توبه را از بندگانش مى‏پذيرد و از گناهان مى‏گذرد و آن‏چه را مى‏كنيد مى‏داند.» (200)

و مى‏فرمايد: «جز كسى كه توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد. اينان از كسانى هستند كه خدا عمل‏هاى بد آنها را به حسنات تبديل مى‏كند و خدا بخشنده و مهربان است.» (201)

گروه ديگرى كه خدا به آنها وعده عفو داده كسانى هستند كه به خدا و پيامبر و معاد ايمان دارند، پرهيزگار هستند و از ارتكاب گناهان كبيره خوددارى مى‏كنند.

قرآن مى‏گويد: «اگر از گناهان كبيره‏اى كه از آن نهى شده‏ايد اجتناب كنيد از گناهان (كوچك) شما چشم پوشى مى‏كنيم، و شما را به جاى‏گاه بلندى در مى‏آوريم.» (202)

و مى‏فرمايد: «اين فرمان خداست كه به سوى شما فرستاده شده است، هر كس كه پرهيزگار باشد گناهانش را مى‏پوشاند و پاداشش را بزرگ مى‏گرداند.» (203)

و مى‏فرمايد: «اى مؤمنان از خدا پروا كنيد و به پيامبرش ايمان آوريد تا از رحمت خود دو برابر به شما عطا كند، و برايتان نورى قرار دهد تا به وسيله آن راه برويد و شما را بيامرزد و خدا آمرزنده و مهربان است.» (204)

و مى‏گويد: «اى مؤمنان از خدا پروا كنيد و سخن استوار بگوييد. تا كردارتان را شايسته گرداند و گناهانتان را بيامرزد، و هر كس از خدا و رسولش اطاعت كند به رستگارى بزرگى رسيده است.» (205)

آن‏چه گفته شد مربوط به وعده خداى متعال در چشم‏پوشى از برخى گناهان در شرايط خاص بود.

خداى سبحان به نيكوكاران نيز وعده افزايش پاداش داده است. قرآن مى‏گويد: «هر كس كار نيك انجام دهد ده برابر آن پاداش مى‏گيرد. و هر كس كار بدى به جاى آورد جز به همان مقدار كيفر نمى‏بيند، و به آنان ستم نخواهد شد.» (206)

ابن ابى‏عمير گفت از حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام شنيدم كه فرمود: هر مؤمنى كه از گناهان كبيره اجتناب كند از گناهان صغيره‏اش سؤال نمى‏شود. خدا فرموده «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً» سپس عرض كرد: شفاعت در باره چه كسى انجام مى‏گيرد؟ فرمود: «پدرم از پدرانش از حضرت على عليه‏السلام و او از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده كه فرمود: شفاعت من براى كسانى است كه مرتكب گناهان كبيره شده باشند. اما نيكوكاران كه مشكلى ندارند. ابن ابى عمير عرض كرد: يابن رسول‏اللّه، چگونه شفاعت شامل اهل كبائر مى‏شود؛ با اين كه خدا فرموده «وَلايَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى» كسى كه مرتكب گناهان كبيره شود مورد رضايت خدا نخواهد بود. امام عليه‏السلام فرمود: مؤمن واقعى هرگاه گناهى را انجام داد ناراحت و پشيمان مى‏شود و پيامبر فرمود: پشيمانى در توبه كفايت مى‏كند. و فرمود: هر كس كه از انجام كارهاى نيك خشنود و از كارهاى بد ناراحت مى‏شود مؤمن است. و هر كس كه بر گناهان خود پشيمان نمى‏شود مؤمن نيست و شفاعت شامل حالش نخواهد شد.» (207)

اگر ايمان را بدين معنا گرفتيم مى‏توان گفت: اكثر يا همه مؤمنان با شفاعت پيامبر اكرم داخل بهشت خواهند شد. قرآن مى‏گويد: «به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا كند تا راضى شوى.» (208)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «خداى متعال مسئله‏اى را به من واگذار كرد پس من آن را به قيامت تأخير انداختم تا از مؤمنان امتم شفاعت كنم.» (209)

هم‏چنين ايشان صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «هنگامى كه در مقام محمود استقرار يافتم براى صاحبان گناهان كبيره امتم شفاعت خواهم كرد و نزد خدا پذيرفته خواهد شد، ولى به خدا سوگند شفاعتِ كسانى كه فرزندانم را اذيت كرده‏اند نخواهم كرد.» (210)

با توجه به آيات و احاديث مذكور و ده‏ها مانند اينها در اصل شفاعت به طور اجمال نبايد ترديد كرد، خداى متعال به گناه‏كاران وعده شفاعت داده و به طور يقين به وعده‏اش عمل خواهد كرد. ولى وعده قبول شفاعت بدين‏گونه نيست كه پايه‏هاى احكام و قوانين و تكاليف شرعى را سست گرداند و موجب اين شود كه بندگان به اميد شفاعت مرتكب خلاف شوند. احكام و قوانين شريعت، واجبات و محرمات از مصالح و مفاسد واقعى نشأت گرفته‏اند، صراط مستقيم تكامل انسانيت و سير و سلوك به سوى خدا، تأمين كننده سعادت نفسانى و اخروى و نجات از مهالك مى‏باشند. و انحراف از اين مسير موجب خسران و هلاكت خواهد شد. بهشت و نعمت‏هاى بهشتى، دوزخ و عذاب‏هاى دوزخى نتيجه عمل‏هاى نيك و بد دنيوى خواهند بود. بنابراين هر كس عمل بدى را انجام دهد به طور حتم نتيجه‏اش را در جهان آخرت خواهد ديد مگر اين كه قبل از مرگ توبه كند و كردار بدش را جبران نمايد.

از چند نكته نيز نبايد غفلت كنيم:

اولاً: بر فرض اين كه برخى گناه‏كاران مشمول شفاعت قرار گيرند، بايد بدانند كه شفاعت مخصوص به قيامت است و چنان كه در احاديث آمده برزخ جاى‏گاه شفاعت نيست.

عمرو بن يزيد گفت: به حضرت صادق عليه‏السلام عرض كردم: شنيدم كه فرموديد: همه شيعيان ما به بهشت خواهند رفت؟ فرمود: «بله، گفتم و درست گفتم، به خدا سوگند همه داخل بهشت خواهند شد، راوى عرض كرد: فدايت شوم، گناهان كبيره زياد هستند؟ فرمود: اما در قيامت به وسيله شفاعت پيامبر يا وصى او همه به بهشت خواهيد رفت، ولى به خدا سوگند! از عذاب‏هاى برزخ بر شما بيمناك هستم. راوى عرض كرد: برزخ چيست؟ فرمود از هنگام مرگ و دخول در قبر تا روز قيامت.» (211)

عذاب‏هاى برزخى و در مدت طولانى برزخ را نبايد كوچك شمرد و چنان كه در احاديث آمده نمونه‏اى است از عذاب‏هاى دوزخى.

ثانياً: سختى‏ها و دشوارى‏هاى طاقت‏فرساى قيامت و محاسبه اعمالِ گناه‏كاران را نيز نبايد ناديده گرفت.

ثالثاً: درست است كه جمع كثيرى از مؤمنين گناه‏كار با شفاعت پيامبر و ديگر شافعان از دخول در جهنم معاف مى‏شوند، ولى همه اين گونه نيستند، بلكه گروهى كه مرتكب گناهان بيشتر و سنگين‏ترى شده‏اند براى پس دادن جريمه‏هاى خود داخل دوزخ خواهند شد و پس از مدت‏ها، كم يا زياد، چشيدن عذاب در نهايت با شفاعت شافعان از عذاب دوزخ نجات مى‏يابند و داخل بهشت خواهند شد؛ به گونه‏اى كه هيچ فرد مؤمن و موحدى در دوزخ مخلد نخواهد ماند.

رابعاً: آن‏چه وعده داده شده شفاعت درباره مؤمنين و موحدين است و ارتكاب برخى گناهان بزرگ به ويژه اصرار بر آنها امكان دارد موجب سلب ايمان شود، و در چنين صورتى مشمول شفاعت واقع نخواهد شد.

خامساً: گرچه خداوند سبحان به مؤمنان گناهكار وعده شفاعت داده و لى به هر حال شفاعت بدون ملاك و معيار نخواهد بود. معلوم نيست شامل حال چه كسان و با چه ملاك و در چه حالى خواهد شد.

از مجموع آن‏چه آمد نتيجه مى‏گيريم كه ارتكاب گناه به اميد شفاعت، بزرگ‏ترين اشتباه است.

چه كسانى شفاعت مى‏كنند

در آيات مذكور براى خداى متعال به طور استقلال و بدون محدوديت، و براى فرشتگان با اجازه خدا شفاعت اثبات شده است. البته شفاعت آنها تكوينى است. هم‏چنين براى پيامبر گرامى اسلام در صورت اذن خدا حق و امكان شفاعت اثبات شده است: «وَلَسَوْفَ يُعْطِـيك َ رَبُّك َ فَتَرْضى» البته با انضمام احاديثِ قطعى كه در اين باره وارد شده است. قرآن در غير اين موارد براى كسى شفاعت را اثبات نمى‏كند، ولى در صورتى كه با اذن خدا باشد نفى هم نشده است.

اما در احاديث براى گروهى ديگر نيز شفاعت اثبات شده است:

الف) قرآن، و حافظان و عمل كنندگان به آن.

ب) جانشينان پيامبر و امامان معصوم عليهم‏السلام .

ج) حضرت فاطمه دختر گرامى پيامبر اسلام و ام الائمه عليهاالسلام .

د) شهيدان كه در راه دفاع از اسلام جان داده‏اند.

ه) علماى ربانى كه با عمل و زبان و قلم خود در ترويج و گسترش اسلام و ارشاد مردم نقش داشته‏اند.  

در خاتمه تذكر چند نكته را لازم مى‏دانم:

1. قدرِ مشتركِ موارد مذكور، نقش داشتنِ آنها در گسترش اسلام و عمل به احكام و قوانين آن مى‏باشد.

2. شفاعت كنندگان از پيروان خود شفاعت مى‏كنند، نه از هر كس ديگر.

3. شفاعت آنان مشروط به اذن خدا و رضايت او مى‏باشد.

4. شفاعت به طور جزاف و دلبخواه و بدون لياقت و وجود ملاك در شفاعت شونده انجام نخواهد گرفت.

بنابراين، كوتاهى در انجام وظايف دينى، كوچك شمردن گناهان و ارتكاب معاصى، به اميد شفاعت شافعان اشتباهى است بس بزرگ و از تسويلات و فريب‏هاى شيطانى مى‏باشد. 
صـراط

صراط به معناى «راه» است. مسير ميان دو مكان را «صراط» مى‏گويند. كه غالباً با نشانه‏هايى علامت گذارى شده است. اما صراط و راه گاهى هم در غير راه‏هاى مكانى استعمال مى‏شود. گفته مى‏شود: راه زندگى، راه پيروزى، راه پيشرفت و... در اين موارد راه عبارت مى‏شود از يك سلسله رفتارى كه انسان را در رسيدن به هدف معين كمك مى‏كنند.

انسان در اين جهان خواه ناخواه به سوى مرگ و جهان آخرت ره‏سپار است.

قرآن مى‏گويد: «اى انسان همانا كه تو با كمال جديت به سوى پروردگارت رهسپار هستى و او را ملاقات خواهى كرد.» (212)

فاصله بين ولادت تا مرگ و مجموعه عقايد و افكار و اخلاق و گفتار و كردار و حركات انسان، در اين مدت يك مسير واقعى، ولى مكانى نيست انسان خواه ناخواه بايد آن را طى كند. مى‏توان آن را به عنوان صراط و راه زندگى معرفى كرد.

انسان در پيمودن اين مسير يا در خط مستقيم حركت مى‏كند كه نزديك‏ترين و هموارترين و آسان‏ترين و بى‏خطرترين راه‏هاست و در قرآن «صراط مستقيم» ناميده شده است. يا از صراط مستقيم انحراف مى‏يابد و در وادى‏هاى ضلالت، سرگردان خواهد شد. قرآن كريم پرستش خداى يگانه و تسليم در برابر فرمان‏هاى او را كه از فطرت پاك انسان نشأت مى‏گيرد «صراط مستقيم» معرفى مى‏كند كه پيامبران الهى مردم را بدان سوى دعوت مى‏كردند:

ـ «همانا كه خدا پروردگار من و شماست او را پرستش كنيد و همين است راه راست.» (213)

ـ «و اين صراط مستقيم پروردگار توست. آيات قرآن را براى گروهى كه پند مى‏گيرند بيان كرديم.» (214)

ـ «بگو: همانا كه پروردگارم مرا به صراط مستقيم هدايت كرده است، دين استوارى كه ملت ابراهيم بدان دين پاك هدايت يافته بودند و از مشركان نبود، بگو كه نماز و نيايش من، و زندگى و مرگم براى پروردگار جهان است.» (215)

ـ «اى فرزندان آدم آيا با شما عهد نكردم كه شيطان را پرستش نكنيد كه دشمن آشكار شماست و اين كه مرا بپرستيد و اين صراط مستقيم است.» (216)

بنابراين صراط مستقيمِ رجوعِ به سوى خدا ودخول بهشت برين عبارت است از: مجموعه عقايد صحيح، اخلاق نيك، احكام و قوانين شريعت كه به وسيله پيامبران الهى فرستاده شده است. صراط مستقيم يك راه بيش نيست و هر راه ديگرى جز آن راه فرعى و انحرافى است. قرآن در آيات ذيل مى‏فرمايد:

ـ «كسانى كه به جهان واپسين ايمان ندارند از صراط انحراف يافته‏اند.» (217)

ـ «و هر كس كه كفر را جاى‏گزين ايمان كند بى‏شك راه درست را گم كرده است.» (218)

ـ «كسانى كه از راه خدا گمراه شوند عذابى سخت خواهند داشت چون روز حساب را فراموش كرده‏اند.» (219)

ـ «كسانى را كه ستم كردند و همپايگان آنها و آن‏چه را به جاى خدا پرستش كردند گرد آوريد و به صراط دوزخ هدايت كنيد.» (220)

بنابراين صراط شيوه زندگى است كه در همين جهان و از هنگام تولد آغاز مى‏شود و تا قيامت ادامه دارد. اين راه به دو راه تقسيم مى‏شود: صراط مستقيم و صراط‏هاى انحرافى و غير مستقيم. صراط مستقيم عبارت است از مجموعه عقايد صحيح، اخلاق نيك، احكام و قوانين شريعت و صراط‏هاى انحرافى عبارتند از: عقايد باطل، اخلاق زشت، گفتار و كردار ناشايسته و خلاف شريعت.

پوينده اين راه انسانى است كه با اختيار خود يكى از اين دو راه را انتخاب مى‏كند و در آن قدم بر مى‏دارد.

اين مسيرى است واقعى نه اعتبارى، هر انسانى با انتخاب نوع ايمان، اخلاق، نيت‏هاى خود در باطن ذات يا در مسير انسانيت، بندگى، قرب به خدا، كمال و نورانيت حركت مى‏كند، يا در مسير حيوانيت، درنده خويى، تاريكى، دورى از خدا و سقوط در وادى‏هاى هولناك ماديت رهسپار است، هر انسانى در همين جهان واقعاً در يكى از اين دو مسير حركت مى‏كند گرچه از آن غافل باشد. همين مسير بعد از مرگ و در عالم برزخ و قيامت ادامه دارد، و به بهشت يا دوزخ منتهى مى‏گردد؛ به عبارت ديگر، مى‏توان گفت: صراط در قيامت باطن همين صراط دنيوى است كه در آن‏جا آشكار مى‏گردد. در احاديث بدين معنا اشاره شده است.

مفضل بن عمر مى‏گويد: از حضرت صادق عليه‏السلام سئوال كردم: صراط چيست؟ فرمود: راه معرفت و شناخت خداى عزّوجلّ، صراط دو صراط است: صراط در دنيا و صراط در آخرت. اما صراط در دنيا عبارت است از امام واجب الاطاعه، هر كس در دنيا او را بشناسد و از دستوراتش پيروى كند، در آخرت از صراطى كه به صورت پلى بر جهنم نهاده شده عبور مى‏كند. و هر كس او را در دنيا نشناسد (و از رهنمودهاى او بهره نگيرد) در آخرت قدمش مى‏لغزد و در جهنم سقوط مى‏كند. (221)

از امام حسن عسكرى عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: «صراط مستقيم دو صراط است: صراط در دنيا و صراط در آخرت، طريق مستقيم در دنيا به حد غلو (زياده‏روى) نرسد و از كوتاهى بالاتر باشد، يعنى مستقيم باشد و به سوى باطل تمايل نداشته باشد. و صراط آخرت عبارت است از راه مؤمنان به بهشت كه مستقيم است و از بهشت به سوى دوزخ و غير دوزخ تمايل پيدا نمى‏كند.» (222)

ابوهريره از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرده كه فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و گفت: آيا تو را بشارت ندهم به چيزى كه به وسيله آن از صراط عبور كنى؟ گفتم: چرا، گفت: تو با نور خدا عبور مى‏كنى و على با نور تو كه از نور خداست، و امت تو با نور على كه از نور توست و هر كس كه خدا برايش نورى قرار ندهد نورى نخواهد داشت. (223)

شيخ مفيد فرمود: صراط در لغت به معناى راه است و به همين جهت، دين «صراط» ناميده شده است چون راه رسيدن به ثواب است، از همين رو، ولاء و پيروى از حضرت على و امامان معصوم عليهم‏السلام صراط ناميده شده است. لذا اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: من صراط مستقيم خدا و دست‏گيره محكمى هستم كه قطع نمى‏شود. بدين معنا كه شناخت و تمسك به او راه به سوى خداوند سبحان است.» (224)

ابوبصير از حضرت صادق عليه‏السلام نقل كرده كه فرمود: «مردمى كه بر صراط عبور مى‏كنند مختلف هستند. صراط دقيق‏تر از مو و تيزتر از شمشير است. گروهى از مردم مثل برق از آن مى‏گذرند و عده‏اى ديگر مانند دويدن اسب و دسته‏اى با دست و پا و سينه، و جمعى به صورت پياده و بعضى به صراط آويزان شده‏اند، گاهى آتش دوزخ آنها را فرا مى‏گيرد و گاهى رها مى‏سازد.» (225)

بنابراين عبور همه عابران از صراط يك‏سان نيست، بلكه بستگى دارد به مقدار شناخت آنها از دين و شريعت و به مقدار تعهد و التزام آنها به قوانين شريعت و اجتناب از گناهان و معاصى.

شناخت دقيق صراط مستقيم ديانت و تعهد و التزام به آن و عدم انحراف از آن كارى بس دشوار است كه نياز به توفيق الهى دارد، به همين جهت، مسلمان در همه نمازهاى واجب و مستحب خود، همواره از خدا مى‏خواهد كه او را به صراط مستقيم هدايت كند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ المُستَقِـيمَ».

امام خمينى در باره صراط مى‏گويد:

ما الآن در صراط مستقيم، همان صراطى كه يك طرفش دنياست، يك طرفش عاقبت و ما الان در صراط داريم حركت مى‏كنيم. اين پرده كه برداشته شد آن وقت صراط جهنم كه از متن جهنم مى‏گذرد؛ يعنى آتش دوزخ را گرفته، اين از وسط اين جا مى‏گذرد. بايد از اين جا عبور كنيد. دنيا همين جور است فساد كه همان آتش است بر شما احاطه كرده، بايد از بين همين فساد عبور كنيد به طورى كه سالم عبور كنيد. (226)

و مى‏فرمايد:

ما همه در صراط هستيم و صراط از متن جهنم عبور مى‏كند، باطنش در آن عالم ظاهر مى‏شود. و در اين جا هر انسانى صراطى مخصوص به خود دارد، و در حال سير است، يا در صراط مستقيم كه منتهى به بهشت مى‏شود و بالاتر، و يا صراط منحرف به چپ يا منحرف به سوى راست كه هر دو به جهنم منتهى مى‏شوند. (227)

و مى‏فرمايد:

آن صراطى كه تا جهنم كشيده شده است، اگر مستقيم در اين عالم حركت كنيد از آن صراط مستقيماً رد مى‏شويد، جهنم باطن اين دنياست اگر مستقيم از اين راه رفتيد و طرف چپ يا طرف راست منحرف نشديد از صراط در اين عالم هم مستقيم عبور مى‏كنيد و به چپ يا راست متمايل نمى‏شويد كه اگر به چپ متمايل بشويد به جهنم است و اگر به راست متمايل بشويد جهنم است. (228)

دوزخ

دوزخ جاى‏گاهى است در جهان ديگر كه بزه‏كاران در آن‏جا به انواع عقوبت‏ها كيفر مى‏بينند. قرآن مجيد از آن‏جا به عنوان جهنم و جحيم ياد مى‏كند. به آيات زير توجه فرماييد:

ـ «به كافران بگو: به زودى مغلوب مى‏شويد و به سوى جهنم محشور خواهيد شد، و جاى‏گاه بدى است.» (229)

ـ «خدا همه منافقان و كافران را در جهنم گرد مى‏آورد.» (230)

ـ «خدا به مردان و زنان منافق و كافران به آتش جهنم وعده داده و در آن‏جا جاودانه خواهند بود. همان، آنان را كفايت مى‏كند و خدا آنان را لعنت كرده است، و عذابى پايدار خواهند داشت.» (231)

ـ «هر كس نزد پروردگارش گناه‏كار بيايد بى‏گمان داخل دوزخ شود كه نه مى‏ميرد و نه زنده مى‏ماند.» (232)

ـ «براى كافران آتش جهنم آماده است، نه حكم مرگشان صادر مى‏شود، نه در عذابشان تخفيف داده مى‏شود. بدين گونه هر ناسپاسى را كيفر مى‏دهيم.» (233)

ـ «پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا اجابت كنم، آنان كه از پرستش من سرباز مى‏زنند با خوارى داخل جهنم مى‏شوند.» (234)

عذاب‏هاى دوزخى

قرآن عذاب‏هاى جهنم را سخت و دردناك توصيف كرده و با اين عناوين از آنها ياد مى‏كند:

عذاب دردناك (عذاب اليم) عذاب ذلت بار (عذاب مهين) عذاب بزرگ (عذاب عظيم) عذاب سخت (شديد العذاب) عقاب سخت (شديد العقاب) جاى‏گاه بد (لبئس المهاد) عذاب سوزنده (عذاب الحريق).

مهم‏ترين عذاب‏هاى دوزخ، آتش سوزان است؛ از همين رو، جهنم در آيات فراوانى از قرآن به عنوان نار (آتش) معرفى شده است؛ به عنوان نمونه:

ـ «كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند اصحاب نار (آتش) و در آن‏جا جاويدان خواهند بود.» (235)

ـ «آرى هر كس كار بد انجام داد و گناهانش او را فرا گيرند آنان اصحاب آتش‏اند و در آن‏جايگاه جاويدان خواهند بود.» (236)

ساير عذاب‏هاى دوزخى نيز از نوع حرارت شديد، سوختن و شعله‏ور شدن معرفى شده است.

خوراك اهل دوزخ

قرآن مى‏فرمايد:

ـ «ما براى ستم‏كاران آتشى آماده كرده‏ايم كه سراپرده‏هايش آنان را فرا مى‏گيرد و اگر فرياد رسى طلب كنند با آبى چون گدازه فلز به فريادشان مى‏رسند كه (گرماى آن) چهره‏ها را بريان مى‏كند، چه بد آشاميدنى و زشت جاى‏گاهى است.» (237)

ـ «پشت سرش جهنم است و از آب چرك و خون به او بخورانند. جرعه جرعه آن را مى‏نوشد و گواراى او نيست، مرگ از هر سو بر او مى‏تازد، اما نمى‏ميرد و عذابى سخت در انتظار اوست.» (238)

ـ «درخت زقّوم خوراك گناه‏كار است كه چون فلز گداخته در شكم‏ها جوش مى‏زند، هم چون جوشيدن آب داغ سپس بر سرش آب داغ مى‏ريزند؟» (239)

لباس اهل دوزخ

در قرآن مى‏گويد: «پس براى كسانى كه كفر ورزيدند جامه‏اى از آتش آماده كرده‏اند. بر سرشان آب جوش ريخته مى‏شود. هر چه در اندرون آنهاست و نيز پوست‏هايشان گداخته مى‏شود. گرزهاى آهنين برايشان آماده است.» (240)

چنان كه ملاحظه مى‏فرماييد دوزخ در قرآن به عنوان جاى‏گاهى پر از آتش، شعله‏ور، داغ و سوزنده، كه با لباسها و خوراك‏هاى آتشين از ساكنين آن پذيرايى مى‏شود، معرفى شده است. آيا وضع واقعاً همين گونه است كه از ظواهر آيات استفاده مى‏كنيم. آيا آتش دوزخ عين همين آتش‏هاى دنيوى است؟ يا به گونه‏اى ديگر است كه نمونه‏اش در دنيا وجود ندارد؟ در برخى آيات ويژگى‏هايى براى آتش دوزخ ياد كرده كه نمونه‏اش در دنيا نيست؛ مثلاً در قرآن مى‏گويد: «از آتشى بترسيد كه هيزم آن آدميان و سنگ‏هاست كه براى كافران آماده شده است.» (241)

و مى‏فرمايد: «اى مؤمنان خود و خانواده خويش را از آتشى باز داريد كه هيزم آن آدميان و سنگ‏ها مى‏باشند.» (242)

و مى‏گويد: «شما و آن‏چه را به جاى خدا مى‏پرستيد هيزم (يا سنگ‏ريزه) جهنم هستيد و در آن وارد خواهيد شد.» (243)

در اين آيات، نفوس خود انسان‏ها و معبودهايشان، چه بت‏ها و چه سنگ‏هاى قيمتى به عنوان هيزم و شعله ور ساز آتش دوزخ معرفى شده‏اند و در آتش‏هاى دنيوى چنين چيزى وجود ندارد.

در قرآن مى‏گويد: «آنان كه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند همانا كه شكم خويش از آتش پر مى‏كنند و به زودى در آتش شعله‏ور در آيند.» (244)

و مى‏فرمايد: «كسانى كه زر و سيم مى‏اندوزند و در راه خدا انفاق نمى‏كنند به عذابى دردناك بشارت بده، روزى كه زر و سيم را در آتش مى‏گدازند و پيشانى و پهلو و پشتشان را با آن داغ مى‏كنند. (و گفته مى‏شود) اين همان اموال است كه ذخيره كرده بوديد، اكنون آن‏چه را اندوخته‏ايد بچشيد.» (245)

در آيات مذكور خوردن مال يتيم را عين خوردن آتش معرفى كرده و طلا و نقره ذخيره شده را به عنوان وسيله عذاب دادن ذخيره كننده به شمار آورده آن‏گاه مى‏گويد اينها عين چيزهايى است كه براى خودتان ذخيره كرده‏ايد، پس طعم آنها را بچشيد.

قرآن در عذاب دادن دوزخيان مى‏گويد: «كسانى كه به آيات ما كفر ورزيده‏اند به زودى در آتش مى‏افكنيم، هرگاه كه پوست بدنشان بريان شد پوست‏هاى تازه‏اى جاى‏گزين آن مى‏سازيم تا عذاب را بچشند. همانا كه خدا قدرت‏مند و حكيم است.» (246)

از آيه استفاده مى‏شود كه نه آتش دوزخ همانند آتش‏هاى دنيوى است، نه بدن انسان عذاب شونده مانند بدن دنيوى است. آتش‏هاى دنيوى بدن انسان را مى‏سوزانند، نه روح و قلب او را. ولى قرآن مى‏گويد: آتش دوزخ به روح مى‏رسد و باطن انسان را شعله‏ور مى‏سازد: در قرآن مى‏گويد: «آتش برافروخته خداست كه به دل‏ها راه مى‏يابد. و از هر سو در ميانشان گرفته، در شعله‏هاى برافراشته.» (247)

از اين قبيل آيات استفاده مى‏شود كه آتش جهنم با آتش‏هاى دنيوى تفاوت‏هاى اساسى دارد و به گونه‏اى ديگر و با آثار ويژه ديگر است. اصولاً اگر آتش دوزخ عين آتش‏هاى دنيوى باشد دنيا خواهد بود نه آخرت.

سخنانى از امام خمينى

در اين‏جا به قسمتى از سخنان امام خمينى در توصيف دوزخ و عذاب‏هاى دوزخى اشاره مى‏كنيم:

جهنم و عذاب‏هاى گوناگون عالم ملكوت و قيامت صورت‏هاى عمل و اخلاق خود توست. تو به دست خود خويشتن را دچار ذلت و زحمت كردى و مى‏كنى، تو با پاى خود به جهنم مى‏روى و به عمل خود جهنم درست مى‏كنى، جهنم نيست جز باطن عمل‏هاى ناهنجار تو، ظلمت‏ها و وحشت‏هاى برزخ و قبر و قيامت نيست جز ظل ظلمانى اخلاق فاسده بنى الانسان: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَـرّاً يَرَهُ». (248)

و مى‏فرمايد:

اين جا مال يتيم خوردى لذت بردى، خدا مى‏داند آن صورتى كه در آن عالم از آن در جهنم مى‏بينى، و آن ذلتى كه در آن‏جا نصيب توست چيست؟ اين جا بد گفتى به مردم، قلب مردم را سوزانيدى، اين سوزش قلب عباد خدا را خدا مى‏داند چه عذابى دارد، در آن دنيا، وقتى كه ديدى مى‏فهمى چه عذابى خودت براى خودت تهيه كردى. وقتى غيبت كردى صورت ملكوتى او براى تو تهيه شد، به تو رد مى‏شود، با او محشور مى‏شوى و عذاب آن را خواهى چشيد. (249)

و مى‏فرمايد:

خداى تعالى خبر مى‏دهد در كتاب منزل خود در آيه شريفه «نارُ اللّهِ المُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّلِـعُ عَلَى الأَفْئِدَةِ» از وصف آتشى كه ـ آتش خدا ـ استيلاى بر قلوب پيدا مى‏كند و قلوب را مى‏سوزاند، هيچ آتشى قلب سوزان نيست جز آتش الهى. تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عذاب دنيا اشتباه فهميدى، بد قياس كردى و آتش اين عالم يك امر عرضى سردى است، عذاب اين عالم خيلى سهل و آسان است، ادراك تو در اين عالم ناقص است و كوتاه است، همه آتش‏هاى اين عالم را جمع كنند روح انسان را نمى‏تواند بسوزاند، آن‏جا آتش علاوه بر اين كه جسم را مى‏سوزاند روح را مى‏سوزاند، قلب را ذوب مى‏كند فؤاد را محترق مى‏نمايد. (250)

تهديدشدگان به عذاب دوزخ

در قرآن كريم چند دسته مردم به عذاب دوزخ تهديد شده‏اند:

دسته اول، كافران: كسانى كه به خدا و معاد و نبوت ايمان ندارند. قرآن مى‏گويد: «كسانى كه كافر شدند و آيات خدا را تكذيب كنند آنان اهل دوزخند و در آن‏جا جاودانه خواهند بود.» (251)

دسته دوم، مشركان: كسانى كه در پرستش، غير از خدا را شريك قرار مى‏دهند. قرآن مى‏فرمايد: «كافران اهل كتاب و نيز مشركان در آتش دوزخند، و براى هميشه در آن‏جا خواهند بود. اينان بدترين انسان‏ها مى‏باشند.» (252)

دسته سوم، منافقان: كسانى كه در باطن ايمان ندارند ولى با زبان مدعى ايمان هستند و در جمع مؤمنان زندگى مى‏كنند. قرآن مى‏گويد: «خدا به مردان و زنان منافق و كافران وعده آتش دوزخ داده است و در آن‏جا جاودانه‏اند. همين برايشان بس است. خدا آنها را لعن كرده و در عذابى پايدار گرفتار خواهند شد.» (253)

در اين آيات به اين سه گروه وعده دوزخ داده شده به علاوه توقفشان را در دوزخ جاودانه و هميشگى معرفى كرده است. و در اين خصوص از كلمه «خالد» و «خلود» استفاده كرده است. اما بايد توجه داشته باشيم كه جاودانگى يكى از معانى خلود است، در لغت معانى ديگر نيز دارد.

راغب مى‏نويسد: «مخلد» در اصل به معناى چيزى است كه مدت درازى باقى بماند و به همين جهت به مردى كه موهايش دير سفيد شود مى‏گويند: رجل مخلد. سپس كلمه مخلد به طور استعاره استعمال شده براى كسى كه جاودانه باشد. (254)

ابن اثير نيز در تفسير حديث حضرت على عليه‏السلام كه فرموده «من دان لها و اخلد اليها» يعنى به دنيا اعتماد نمايد و ملازم آن باشد، خلود را به معناى «جاودانگى» آورده است. (255)

بنابراين، در اين كه كافران و مشركان و منافقان مدتى بسيار طولانى در دوزخ معذب خواهند بود ترديدى نيست، چون قرآن بدين مطلب تصريح دارد، اما اين كه جاودانه خواهند ماند محل ترديد است، مخصوصاً با توجه به دو نكته مهم: يكى اين كه تعذيب دوزخيان به منظور كينه توزى و انتقام‏جويى نيست، بلكه به هدف زدودن تاريكى‏ها و آلودگى‏هاى حيوانى و شيطانى و قابليت يافتن براى الطاف الهى است، نكته دوم اين كه از سعه رحمت خداى متعال و سبقت آن بر غضبش نبايد غفلت كرد. بنابراين، اگر در اثر تعذيب طولانى دوزخيان فطرت توحيدى كه در باطن ذات آنها پنهان بود آشكار گشت و جنبه انسانيت آنها بر جنبه حيوانيت و شيطنت غلبه كرد امكان اين كه مشمول لطف و رحمت خداى ارحم الراحمين قرار گيرند منتفى نخواهد بود. ما با عقل ناقص و تنگ نظرى‏هاى خود حق داورى در مورد اين مسئله مهم را نداريم.

گروه چهارم، ظالمان و ستمكاران هستند. قرآن مى‏گويد: «آن گاه به ستم‏كاران گويند: عذاب جاويد را بچشيد، آيا نه اين است كه در برابر اعمالتان كيفر مى‏بينيد.» (256)

گروه پنجم، كسانى كه انسان يا انسان‏هايى را بدون جرم به قتل برسانند. قرآن مى‏گويد: «هر كس مؤمنى را به عمد بكشد كيفر او جهنم است كه در آن جاويدان خواهد بود، خدا بر او خشم گيرد و لعنت كند و برايش عذابى بزرگ آماده سازد. (257)

در اين كه اين دو گروه گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده‏اند و بايد به كيفر اعمال زشتشان مدتى طولانى در دوزخ باشند ترديد نيست اما اين كه در جهنم جاويدان باشند، چنان كه ظاهر آيات است محل ترديد مى‏باشد، مخصوصاً با توجه به آن‏چه قبلاً بدان اشاره شد.

گروه ششم، گناه‏كاران و مجرمان. در قرآن مى‏فرمايد: «آرى، هر كس كه كار زشتى انجام داد و گناهش بر او احاطه كرد اينان اهل جهنم‏اند و جاودانه خواهند بود.» (258)

و مى‏فرمايد: همانا كه مجرمان (گناه‏كاران) در عذاب جهنم جاويدان خواهند بود. (259)

چنان كه ملاحظه مى‏فرماييد مجرمان و گناه‏كاران به دخول در دوزخ و عذاب جاويدان تهديد شده‏اند. اما با توجه به آيات و احاديث فراوان، دخول در دوزخ آنان مشروط به اين است كه اولاً: بدون توبه و جبران مافات از دنيا رفته باشند و ثانياً: عذاب‏هاى دوزخى و سختى‏هاى قيامت آنان به حدى نبوده كه لياقت شفاعت پيدا كنند، وگرنه داخل دوزخ نخواهند شد. در اين آيات كسانى هم كه داخل دوزخ شده‏اند به عذاب دائم تهديد شده‏اند ولى با توجه به آن‏چه گفته شد مدت توقف آنان در دوزخ به مقدار گناهانشان (كم يا زياد) خواهد بود. و بعد از پاك شدن و لياقت شفاعت به وسيله شافعان و رحمت و لطف بى‏پايان الهى از عذاب دوزخ نجات خواهند يافت.

گروه هفتم، كافران بى‏خبر. در بين مردم افرادى هستند كه به خدا و پيامبر و معاد ايمان ندارند ولى نه از روى عناد و تعمد بلكه از روى جهل و بى‏خبرى محض. به طور وحشى يا نيمه وحشى در جنگل يا محيط‏هاى دور افتاده همانند حيوانات زندگى مى‏كنند و جز خوردن و آشاميدن و شهوت‏رانى چيزى نمى‏دانند. يا به دين آبائى و اجدادى خود آن چنان يقين دارند كه احتمال نمى‏دهند تا در صدد تحقيق برآيند. اين گونه افراد گرچه استحقاق بهشت ندارند در دوزخ هم معذب نخواهند شد، چون تعذيب چنين افراد بى‏خبرى با عدل خدا سازگار نيست. خدا در قرآن مى‏گويد: «ما هيچ قومى را عذاب نمى‏كنيم تا آن گاه كه پيامبرى برايشان بفرستيم.» (260)

بهشت و نعمت‏هاى بهشتى

بهشت يعنى جهان بهتر، جايى خوش آب و هوا و پر از انواع نعمت‏ها كه نيكوكاران پس از مرگ در آن‏جا زندگى خواهند كرد. قرآن كريم از آن مكان موعود به عنوان جنت ياد كرده است. جنت يعنى باغ پر درخت. در قرآن آيات فراوانى داريم كه مؤمنان نيكوكار را به بهشت وعده داده و انواع زيبايى‏ها و نعمت‏هايش را بر شمرده است؛ به عنوان نمونه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

ـ «به كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند بشارت بده كه باغ‏هايى خواهند داشت كه جويبارها از زير آنها روان است. هرگاه ميوه‏اى از آنها روزى آنان گردد، مى‏گويند اين همان است كه از پيش روزى ما شده بود. ميوه‏هاى همانندى برايشان آورده مى‏شود، و همسرانى پاكيزه دارند، و در بهشت جاويدان خواهند بود.» (261)

ـ «كسانى كه پرهيزكارند در باغ‏هايى (بهشت) زندگى خواهند كرد كه در زير درختان آن جويبارهايى روان است. جاودانه‏اند، پذيرايى شايسته‏اى است از جانب خدا، و آن‏چه نزد خداست بهتر است براى نيكوكاران.» (262)

ـ «خدا به مردان و زنان مؤمن باغ‏هايى وعده داده كه از زير آنها نهرها جارى است و جاودانه‏اند. و منزل‏هاى پاكيزه در بهشت عدن. و خشنودى (رضوان) خدا از همه اينها برتر است. و اين است سعادت بزرگ.» (263)

ـ «مَثَل بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده (اين است كه) نهرهايى در آن جارى است، ميوه‏ها و سايه‏هايش هميشگى است. اين فرجام پرهيزگاران است. و عاقبت كافران دوزخ خواهد بود.» (264)

ـ «بهشت‏هاى عدن كه در آن فرود مى‏آيند از زير آنها نهرها جارى است، هر چه بخواهند در آن هست، خدا به پرهيزگاران اين گونه پاداش مى‏دهد.» (265)

ـ «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى نيك انجام داده‏اند همانا كه ما پاداش كسى را كه كار خوب انجام داده ضايع نخواهيم كرد، آنان بهشت‏هاى عدن خواهند داشت كه از زير آنها نهرها جارى است. در آن‏جا به دست‏بندهاى زرين آراسته مى‏گردند، و جامه‏هاى سبز كه از ديباى نازك و ديباى درشت بافته شده، مى‏پوشند. بر تخت‏ها تكيه مى‏دهند، پاداش نيك و آسايش‏گاه خوبى است.» (266)

ـ «هيچ كس نمى‏داند چه چيز گران‏بهايى (چشم روشنى) به پاداش كارهاى خوبى كه انجام داده‏اند برايشان نهفته‏اند.» (267)

ـ «آنان كه به آيات ما ايمان آوردند و مسلمان بودند، (به آنان گفته مى‏شود) خود و همسرانتان شادمان به بهشت در آييد، گرد آنان قدح‏هاى زرين و جام‏ها را مى‏چرخانند. در آن‏جا آن‏چه دل‏ها بخواهد و چشم‏ها لذت برد فراهم است و شما در آن‏جا جاويدان خواهيد بود، اين بهشتى است كه براى كارهايى كه انجام داده‏ايد به شما رسيده است. در آن‏جا ميوه‏هاى فراوانى است كه از آنها مى‏خوريد.» (268)

ـ «مَثَل بهشتى كه به پرهيزگاران نويد داده شده (اين است) در آن نهرهايى است از آب هايى كه نمى‏گندد و جويبارهايى از شير كه مزه‏اش تغيير نمى‏كند و جويبارهايى از شراب كه به نوشندگان لذت مى‏بخشد، و نهرهايى از عسل تصفيه شده و انواع ميوها در اختيارشان مى‏باشد، و نيز آمرزش پروردگارشان، آيا اينان برابرند با كسانى كه در آتش دوزخ جاودانه‏اند و آبى داغ به آنان مى‏نوشانند كه روده‏هايشان را پاره پاره مى‏كند.» (269)

ـ «به سوى مغفرت پروردگارتان سبقت بگيريد و هم‏چنين به بهشتى كه عرض آن به مقدار آسمان و زمين است و به كسانى وعده داده شده كه به خدا و رسولانش ايمان آورده‏اند.» (270)

ـ «همانا كه نيكان از پياله‏اى مى‏نوشند كه آميخته به بوى خوش كافور است. از چشمه‏اى كه بندگان خدا از آن مى‏نوشند، آن را به اراده خود روان مى‏سازند.» (271)

ـ «به پاداش صبرى كه داشته‏اند بهشت و لباس حرير داده مى‏شود، در بهشت بر تخت‏هاى زيبا تكيه مى‏كنند، نه خورشيد را مى‏بينند و نه سرما را، سايه نزديك آنها و ميوه‏ها در اختيارشان مى‏باشد، اطراف آنها ظرف‏هاى نقره و جام‏هاى بلورين مى‏چرخانند، ظرف‏هاى بلورينى كه از نقره و به اندازه، ساخته شده‏اند، در آن‏جا از پياله هايى مى‏نوشند كه با زنجبيل آميخته شده است، از چشمه‏اى به نام سلسبيل، خدمت‏گزارانِ جوانى هميشه گرد آنان مى‏چرخند كه چون آنها را بنگرى گمان مى‏كنى مرواريدهاى پراكنده‏اند. چون بدان‏جا بنگرى نعمت و پادشاهى بزرگى را خواهيد ديد. بر تن آنان جامه‏هاى سبز كه از ديباى نازك و درشت بافته شده است. و به دست‏بندهاى سيمين آراسته‏اند. و پروردگارشان به آنان شرابى پاك مى‏نوشاند.» (272)

آيات مذكور، بهشت را به عنوان منزلى بسيار عالى و زيبا و خوش آب و هوا معرفى مى‏كنند كه انواع نعمت‏ها در آن آماده است. از جمله درختان سرسبز و انبوه كه نهرهايى از آب زلال زير آنها جريان دارد، انواع ميوه‏هاى خوش‏مزه و خوش‏بو و لطيف كه بدون زحمت در اختيار بهشتيان قرار مى‏گيرد، جويبارهايى از شير و عسل تصفيه شده و شراب ناب در آن‏جا روان است كه هر چه بخواهند مى‏نوشند، گوشت پرندگان آماده است و در اختيارشان قرار مى‏گيرد، در قصرهاى زيبا و چند طبقه بر روى تخت‏هاى بسيار نرم و لطيف و زيبا آرميده‏اند و خدمت‏گزارانى بسيار زيبا پيوسته دورشان مى‏چرخند و پذيرايى مى‏كنند، لباس‏هاى نرم و لطيف و قشنگ مى‏پوشند و در باغ‏هاى بهشت گردش مى‏نمايند، از حورالعين كه در زيبايى همانند مرواريد هستند و قبلاً با هيچ مردى آميزش نداشته و جز به همسرشان نظر ندارند. و در يك كلام، آن‏چه مؤمنان نيكوكار بخواهند و اراده كنند در بهشت آماده است.

گفتنى است كه نعمت‏هاى مذكور شبيه نعمت‏هاى دنيوى است و بايد اين حقيقت را بپذيريم ولى لزومى ندارد آنها را عين نمونه‏هاى دنيوى و با حفظ همه آثار دنيوى و نواقصشان بدانيم، اگر چنين باشد بهشت بخشى از دنيا مى‏شود نه آخرت. در صورتى كه آخرت جهان بسيار عالى‏ترى است كه در طول عالم دنياست نه در عرض آن، امور اخروى از نواقص و كاستى‏هاى امور دنيوى منزه‏اند.

در برخى آيات و احاديث نيز بدين امتياز اشاراتى شده است كه به عنوان نمونه به بعض آنها اشاره مى‏شود:

غذاهاى دنيوى لذت دارند ولى به همراه آن مواد زايدى هم دارند كه به ناچار بايد از طريق ادرار و مدفوع دفع شود، اما غذاهاى بهشتى مدفوع و ادرار ندارند. ميوه‏هاى دنيوى را بايد چيد ولى شاخه‏هاى درختان ميوه بهشتى خود به نزديك مؤمن مى‏آيند: «وَدانِـيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَذُلِّـلَتْ قُطُوفُها تَذلِـيلاً».  

آب‏ها و شيرهاى دنيوى قابليت فساد دارند و اگر مدتى راكد بمانند مى‏گندند و مزه آنها تغيير مى‏كند ولى آب و شير بهشتى فساد نمى‏پذيرد: «فِـيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ».

مشروبات دنيوى لذت دارند ولى مستى و تهوع و اعتياد نيز به همراه دارند؛ بر خلاف مشروبات بهشتى كه لذت دارند ولى از نواقص مشروبات دنيوى منزه هستند.

آن‏چه گفته شد در خصوص نعمت‏هايى است كه نمونه ناقصى از آنها در دنيا يافت مى‏شود، ولى از قرآن استفاده مى‏شود كه در بهشت نعمت‏هاى بسيار ممتازى وجود دارد كه نه چشمى آنها را ديده نه گوشى شنيده نه بر قلب بشرى خطور كرده است، قرآن مى‏گويد: «هيچ كس نمى‏داند چه چيزى را كه وسيله چشم روشنى اوست برايش نهفته‏اند.» (273)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «در بهشت نعمت‏هايى است كه نه چشمى آنها را ديده و نه بر قلب بشرى خطور كرده است.» (274)

نعمت‏هاى بهشتى به سراغ مؤمن مى‏آيند نه اين كه مؤمن به سراغ آنها برود، اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «طوبى، درختى است در بهشت. اصل آن در منزل رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و در منزل هر مؤمنى شاخه‏اى دارد. هرگاه كه مؤمن به چيزى ميل داشته باشد آن شاخه همان را در اختيارش قرار مى‏دهد.» (275)

بهشتيان هميشه جوان و زيبايند. پيرى، بيمارى، ناتوانى، غم و اندوه، حسد، كينه، رنج در بهشت نيست. بهشتيان از انواع غذاهاى لذيذ مى‏خورند ولى ادرار و مدفوع ندارند. براى هميشه در بهشت زندگى مى‏كنند و مرگ بر آنها عارض نمى‏شود.

مرحوم ملامحسن فيض كاشانى در تفاوت نعمت‏هاى بهشتى با نعمت‏هاى دنيوى نوشته است:

تمايل انسان در دنيا تابع چيزهايى است كه در خارج موجودند ولى امور بهشت تابع خواسته بهشتيان مى‏باشند، آنها هر چه بخواهند با اراده‏شان موجود مى‏شود. خدا در قرآن مى‏گويد: «فِـيها ما تَشْتَهِـيهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ» پس آن‏چه را اراده كنند فوراً حاضر مى‏شود، نه اين كه آن‏چه موجود است برايشان حاضر شود. (276) تفاوت ديگر اين كه نشأه آخرت نشأه نور و ادراك و حضور و حيات و ظهور است، امور اخروى زنده و مدرك هستند. چنان كه در احاديث آمده كه انواع ميوه‏ها به بهشتيان مى‏گويند: اى ولىِّ خدا مرا بخور قبل از اين كه ديگرى را ميل كنى. و اين كه وقتى مؤمن بر تخت خود مى‏نشيند آن تخت از خشنودى به اهتزاز در مى‏آيد. و در قرآن آمده كه: «إِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ». (277)

درجات بهشت

بهشت درجات و مراتب مختلفى دارد. نعمت‏هاى بهشتى نيز براى همه بهشتيان يك‏سان نيست. همه بهشتيان در يك مقام نيستند،

بعضى در اعلا مرتبه و بعضى در پايين‏ترين درجات و برخى در حد متوسط هستند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام در توصيف بهشت فرمود: «درجاتى فروتر و برتر، منزل‏هايى متفاوت، نعمت‏هاى آن قطع نمى‏شود، مقيم آن كوچ نمى‏كند، جاويدان در آن پير نمى‏شود، ساكن در آن هيچ‏گاه نيازمند نمى‏گردد.» (278)

قرآن مى‏گويد: «آنان نزد خدا درجاتى دارند و خدا به آن‏چه انجام مى‏دهند بيناست.» (279)

و مى‏فرمايد: «مؤمنانى كه به جهاد نمى‏روند و آسيب نمى‏بينند با جهادگران در راه خدا به جان و مال برابر نيستند خدا كسانى را كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كرده‏اند بر جهادگريزان به درجه‏اى برترى مى‏دهد، و به همگان وعده احسان داده است و جهادگران را بر جهاد گريزان به پاداشى بزرگ برترى داده است.» (280)

و مى‏فرمايد: «خدا كسانى را كه ايمان آورده‏اند و دانشمندان را درجاتشان را بالا مى‏برد و خدا به آن‏چه انجام مى‏دهيد آگاه است.» (281)

و مى‏فرمايد: «و براى هر يك از آنها به مقدار عملشان درجاتى است، جزاى اعمالشان به طور كامل داده مى‏شود و مورد ستم قرار نخواهند گرفت.» (282)

بالاترين درجات بهشت رضوان است، قرآن مى‏فرمايد: «رضوان (رضايت خدا) از همه اينها برتر است و اين است رستگارى بزرگ.» (283)

بنابراين همه مؤمنان به بهشت مى‏روند و از نعمت‏هاى بهشتى برخوردار خواهند شد، ولى نه جاى‏گاه بهشتى آنان يك‏سان است، نه نعمت‏هايى كه از آنها بهره‏مند مى‏شوند. بلكه تفاوت‏هاى فراوانى دارند كه عقل ما از درك آنها عاجز است. منشأ تفاوت درجات بهشتيان مى‏تواند چند چيز باشد:

يك: مقدار شناخت و ايمان و باورهاى آنها به اصول عقايد؛

دو: ملكات نفسانى و مقدار التزام آنان به رعايت ارزش‏هاى اخلاقى؛

سه: مقدار التزام آنها به انجام وظايف دينى؛

چهار: مقدار تقوا و پرهيز از اخلاق زشت و ترك گناهان.

گرچه بهشتيان هر چه بخواهند و اراده كنند فوراً در اختيارشان قرار مى‏گيرد: «فِـيها ما تَشْتَهِـيهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ» ولى خواسته همه افراد يك‏سان نيست بلكه به معرفت و عرفان هر يك بستگى دارد.

وسيله بهشت رفتن و بهره‏مندى از نعمت‏هايش

بهشت در همين جهان و با ايمان و عقايد صحيح و اخلاق نيك و عمل‏هاى صالح و اجتناب از گناهان تهيه مى‏شود و در جهان آخرت آشكار مى‏گردد. بهشت و نعمت‏هايش نتيجه اعمال دنيوى بلكه عين آنها خواهد بود.

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «خداى تبارك و تعالى فرموده: اى بندگان صديق من! در اين دنيا از نعمت عبادت من بهره بگيريد، چون در جهان آخرت از همين‏ها بهره‏مند خواهيد شد.» (284)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «در بهشت قصرهاى بلورين وجود دارد كه ظاهر آنها از باطن و باطنشان از ظاهر ديده مى‏شود. از امت من كسانى در آن قصرها سكونت خواهند كرد كه با مردم خوب سخن بگويد، مردم را اطعام كند، سلام خود را آشكار سازد و شبانگاه كه مردم در خواب هستند نماز بخواند.» (285)

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «به تلاوت و عمل به قرآن عنايت داشته باش همانا كه خداى متعال بهشت را با خشتى از طلا و خشتى از نقره آفريد. ملاط آنها را مسك و خاك آن را زعفران و سنگ ريزه‏هاى آن را مرواريد قرار داده. درجات بهشت را به تعداد آيات قرآن قرار داد. هر كس در دنيا قرآن بخواند (و بدان عمل كرده) در قيامت به او گفته مى‏شود: بخوان و بالا برو و هر كس داخل بهشت شود بالاتر از او نيست مگر پيامبران و صديقان.» (286)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «هنگامى كه به معراج رفتم داخل بهشت شدم فرشتگان را ديدم كه با خشت هايى از طلا و نقره ساختمانى را بنا مى‏كنند. گاهى مشغول كار بودند و زمانى دست مى‏كشيدند به آنان گفتم: چرا گاهى دست از كار بر مى‏داريد؟ گفتند: در انتظار رسيدن مصالح مى‏مانيم. گفتم مصالح شما چيست؟ گفتند اين ذكرِ مؤمن در دنيا: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر، هنگامى كه اين ذكر را مى‏گويد مشغول بنا هستيم، هرگاه توقف مى‏كند ما هم دست از كار مى‏كشيم.» (287)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «سخاوت درختى است از درخت‏هاى بهشت، در دنيا شاخه‏هايى دارد آويزان، هر كس با سخاوت باشد يكى از شاخه‏هاى آن را مى‏گيرد و او را به بهشت مى‏برد. و بخل درختى است از درختان دوزخ، در دنيا شاخه‏هايى دارد، پس هر كس بخل بورزد يكى از آن شاخه را گرفته و داخل دوزخش مى‏گرداند.» (288)

قرآن مى‏گويد: «از خدا و رسول فرمان ببريد، باشد كه مشمول رحمت خدا واقع شويد. بشتابيد به سوى مغفرت پروردگارتان و به سوى بهشتى كه پهناى آن به اندازه پهناى آسمان‏ها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده است. آنان كه از مال خود در حال وسعت و تنگدستى انفاق مى‏كنند، خشم خود را فرو مى‏نشانند و از بدرفتارى مردم در مى‏گذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد. و آنان كه اگر كار زشتى انجام داده‏اند يا به نفس خويش ستم كرده‏اند به ياد خدا مى‏افتند و از گناهان خود توبه مى‏كنند. و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد و آنان كه در كار زشت خود اصرار نكنند در حالى كه از زشتى آن آگاهند، پاداش عمل اينان آمرزش پروردگار و بهشت‏ها (باغ‏هايى) است كه زير درختان آنها نهرهايى جارى است و در آن جاويدان خواهند بود. و چه نيكوپاداشى است براى نيكوكاران.» (289)

و آخر دعوانا أن الحمدللّه ربّ العالمين، اللّهمّ ارحم شيبتي، و نفاد أيّامي، و اقتراب أجلي و ضعفي و مسكنتي، و قلّة حيلتي، و أرحمني إذا انقطع من الدنيا أثري، و ارحمني في حشري و نشري، و اجعل في ذلك اليوم مع أوليائك موقفي، و في جوارك مسكني يا ربّ العالمين. إلهي! لم يزل برّك عليّ أيّام حياتي، فلا تقطع برّك عنّي في مماتي يا أرحم الراحمين.

كتاب‏نامه

1 . قرآن مجيد.

2 . نهج‏البلاغه.

3 . مجلسى، علامه محمدباقر، بحارالأنوار، دار احياء التراث، بيروت 1403 ق.

4 . كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، دارالكتب الاسلامية، تهران 1388 ق.

5 . صدرالدين شيرازى (ملا صدرا) محمد بن ابراهيم، الاسفار الاربعه، نشر مصطفوى، قم [بى‏تا].

6 . ـــــــــــــــــــــ، رساله التصور والتصديق، نشر مولى، تهران [بى‏تا].

7 . معاد از ديدگاه امام خمينى.

8 . فيض كاشانى، ملا محسن، علم اليقين.

9 . حر عاملى، شيخ محمد بن حسن، وسائل الشيعه، مؤسسه آل‏البيت، قم 1407 ق.

10 . سيوطى، جلال الدين، الدر المنثور، دارالفكر، بيروت 1993م.

11 . ابن‏سينا، حسين بن عبداللّه‏، الاشارات والتنبيهات، مطبعه حيدريه، تهران 1378 قمرى.




نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان