کد خبر: ۲۲۱۱۰
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۹ - ۰۴:۰۷-27 December 2020
ویلهلم دیلتای، فیلسوف نامدار حوزه معرفت شناسی و هرمنوتیک، در نوزدهم نوامبر سال 1833 در بیبریچ آلمان به دنیا آمد. در ابتدا و شاید به تاثیر از صبغه دینی پدر به تحصیل در الهیات پرداخت.
اما به زودی به فلسفه گرایش یافت و از این رو، در دانشگاه برلین به تحصیل در این رشته پرداخت و پس از اخذ دکترای فلسفه در سال 1864، در دانشگاههایی چون کیل، بروسلاو و برلین به تدریس فلسفه پرداخت و تا پایان عمر خود در سال 1911 در این کسوت باقی ماند.

حوزه مطالعاتی دیلتای، گستره ای وسیع و نه چندان یکدست دارد. از این رو می کوشیم تا در این مجال اندک، تنها به خوانش گوشه هایی از این گستره بپردازیم که در تعریف و تعین مباحث آمده در عنوان نوشتار، نقش صریح تری داشته اند. در تعیین مسیر بحث خویش تابع اصل معروف "دور هرمنوتیک" خواهیم بود که بنا بر آن، هر پدیدار خاص زمانی را نه به نحو انفرادی و در استقلال از سایر پدیدارها، که تنها در زمینه و بستر زمانی وفرهنگی جامعی باید فهمید، که با مولفه های گوناگون خویش، عامل اصلی و گاه پنهان تعین آن پدیدار بوده است. از این رو، می کوشیم تا نخست، به ارائه تبیینی کوتاه از شرایط فکری حاکم بر زمانه دیلتای بپردازیم؛ چیزی که به تبعیت از خود او، بخشی از "روح زمانه" آن عصر خواهیم نامید.

آلمان عصر دیلتای، ترکیب آشفته ای از اندیشه های متعارضی بود، که گاه ریشه یا لوازم همسانی داشتند و هر یک به فراخور، به نحو سلبی یا ایجابی در آنچه تفکر نهایی او می خوانیم تاثیرگذار بودند. عمده این گرایشات را اینگونه میتوان دسته بندی کرد:

1)شکل اصیل تفکر کانتی که بنیان آن، تلاشی معرفت شناسانه برای تحدید و تثبیت مبانی معرفتی علوم بود. کانت با انتقاد به معنای متافیزیکی فلسفه متعارف و دعوی آن برای شناخت حقیقت چیزها، چنانکه در واقع هستند، وظیفه اصلی تفکر فلسفی را تامل روشمند در ساختار ادراکی آدمی و ساز و کار معرفتی آن میدانست. این البته تعریف تازه ای نبود و پیش از او کسانی چون هیوم نیز با علم به وابستگی معرفت به دستگاه شناخت آدمی، تمام معارف را نسبی و فاقد یقین فلسفی می دانستند. نوآوری کانت اما، در پرهیز از همین نتیجه گیری نمود می یابد. به عقیده او، گرچه ما رهیافت مستقیم و مطمئنی به چیزها نداریم، اما چنین رهیافتی اصلا شرط ضروری حصول معرفت نباید باشد. آنچه در اختیار ما هست و لذا برای ما وجود دارد، تنها ساحت اندیشه ماست و از این رو، مبنای عینیت و اعتبار شناخت ما نیز، در گستره همین ساحت باید تعریف شود. بنابراین و با گشتی معرفتی که کانت "انقلاب کپرنیکی" خود می خواند، معیار شناخت، نه دیگر مطابقت "احکام" معرفتی با چیزهای خارجی، که سازگاری آنها با ساختار "پیشینی" ذهن آدمی تعریف شد. ساختاری که از سویی با مقولات و اصولی پیشاتجربی تعین می یافت، و از دیگر سو با عامل وحدت بخشی به نام خود استعلایی، که با تالیف این مقولات با داده های حسی پوشیده در کسوت پیشینی زمان و مکان، گزاره نهایی شناخت را در قالب احکام تالیفی ماتقدم به دست می داد.

دیلتای اما موضع دوگانه ای در مقابل فلسفه کانت داشت. از سویی گریزانی او از معانی سنتی متافیزیک، و توجه او به عالم تجربه انسانی را می ستود، و از سوی دیگر، تفکر او را از دو جنبه روشی و محتوایی محل اشکال می دانست؛ نقد روشی دیلتای، متوجه عناصر پیشینی تفکر کانتی ست. او به عنوان متفکری کاملا تجربه محور، وجود هیچگونه عنصر پیشینی را در قوای شناختی آدمی نمی پذیرد و التزام به آن را در زمره همان تقیدات متافیزیکی می داند که خود کانت در پی نقد آنها بود. دیگر این که از حیث محتوایی نیز، تصور و تعریف کانت از تجربه را محدود دانسته و بر آن ست که او با عطف توجه به تجارب "پدیداری" و فیزیکی، از نوع اصیل تر تجربه، که از نظر دیلتای، تجربه درون نگرانه ساختار آگاهی ست، بازمانده است. از این رو بود که او، طرح اصلی کار خود را از همان آغاز "نقد عقل تاریخی" نامید و این یعنی تلاش برای تکمیل پروژه روش شناختی کانت، که از نظر دیلتای، ناتمام باقی مانده بود.

 2)مکاتب پساکانتی بادن و ماربورگ که ظهور آنها، به نوعی نتیجه بازگشت عمومی و نه چندان وفادارانه ی گروهی از متفکران عصر دیلتای به ماهیت روشی تفکر کانتی بود. اندیشه کانت در نهایت و در نتیجه تحولاتی که هرگز نمی توانست مطلوب خود او باشد، به "ایدئالیسم  عینی" هگل ختم شده و در نتیجه نقش روش شناختی خود را تعین حدود معرفت از دست داده بود(1). از سوی دیگر، توفیقات روز افزون علوم طبیعی در این زمان، مانعی جدی بر سر راه تاملات محض غیر تجربی به شمار می رفت و در نتیجه پس از مرگ هگل و با ظهور این مکاتب، نمایندگان آنها کوشیدند تا با رجوعی نو به کانت، مقولات و اصول پیشینی تفکر او را در حوزه فرهنگ، زبان، تاریخ، سیاست و در یک کلام، در تمام نهادها و نمودهای انسانی بازشناسند و از این راه، و به شیوه ای متفاوت از دیلتای به تکمیل رهیافت کانتی بپردازند.

با در نظر داشتن موضع دیلتای نسبت به تفکر کانت، حدس واکنش انتقادی او نسبت به این مکاتب دشوار نخواهد بود. با این حال، قرابت محتوایی تفکر خود او با نمایندگان این مکاتب بیشترست تا با رویکرد اصیل کانتی. چه نمایندگان این مکاتب کانت را نه به همان نحوی که بود، که با پذیرش همان گشت ایدئالیستی پساکانتی پذیرفته بودند و بنابراین، با حذف مفهوم "نومن" از این تفکر، یگانه چیزی که از نظر آنها وجود داشت، عالم ذهن بود و "پدیدارهای آگاهی". این محوریت یافتن آگاهی، گرچه اصل اول تفکر دیلتای نیز به شمار میرود، اما التزامات معنایی و روشی کاملا متفاوتی برای او دارد. مهمترین این تفاوتها، آن ست که او آگاهی و "وقایع" آن را نه پدیدار، که یگانه امور فی نفسه و "واقعی" در عالم میداند و از حیث معرفتی نیز، شناخت فی نفسه و مستقیم به آنها را ممکن می داند. شناختی که از نظر او که با توسل به مقولات پیشینی و فراتجربی، که از راه فهم تجربی حالات درونی و زیسته آگاهی ممکن خواهد بود. از اینجاست که باز به همان نقد روشی دیلتای به تفکر کانتی منتقل میشویم، یعنی انکار هر گونه مبنای پیشینی و استعلایی در حوزه شناخت(2). شدت این نقد در قبال مکاتب پساکانتی بیش از خود کانت بود. چرا که اینها در پی آن بودند که عناصر پیشینی معرفت در نگره کانت را از انحصار حوزه علوم طبیعی خارج کرده و به تمام حوزه های انسانی تعمیم دهند و این کار از نظر دیلتای، به معنای عدم شناخت ساختار حقیقی حوزه های انسانی و ممیزات ماهوی آنهاست.

 3)سنت آمپریسم انگلیسی که بیش از تمام اندیشه های یاد شده، درشکل گیری تفکردیلتای حضور داشت. نمایندگان این رویکرد، سالها پیش از کانت، به لزوم تعریف دوباره فلسفه و کارکرد مجاز آن پی برده بودند. کسانی چون جان لاک و به ویژه دیوید هیوم، با انتقاد از آمال هستی شناسانه متافیزیک سنتی، بر آن بودند که هر شکلی از ادراک و معرفت، ناگزیردر قالب دستگاه ادراکی و شناختی آدمی شکل می گیرد و از این رو، در ماهیت خویش، تابع شرایط و چگونگی آن خواهد بود. بنابراین سخن گفتن از شناخت عینی، کلی و مطلق معنای محصلی نخواهد داشت و از این رو، وظیفه فلسفه نه شناخت شی بیرونی، که تامل در ساز و کار ذهن شناسا، و کنشهای آن در هنگام شکل گیری معرفت باید باشد. با این گشت معرفت شناسانه، فلسفه به نوعی روانشناسی ذهن تبدیل شد و از آن پس بود که تلاش های معرفتی بسیاری از فیلسوفان، عملا و گاه رسما عنوان روانشناسی به خود گرفت. این البته لزوما به معنای تبعیت این تلاشها از اصول و مبانی روانشناسی آمپریستی آن عصر نبود و کسانی چون نووالیس، هوسرل، و خود دیلتای، با پذیرش اصل موضوع، به تاسیس روانشناسی های متفاوتی پرداختند.

 

اما مخالفت دیلتای با تفکر آمپریستی از کجا ناشی می شود؟ برای پاسخگویی به این پرسش، باید به تعریف او از تجربه و مصادیق "واقعی" آن بازگشت. دیلتای گرچه اولویت تجربه در تفکر هیوم و به ویژه کارکرد روانشناختی فلسفه در نگاه او را مطلوب میدانست، اما معتقد بود که او در نهایت معنا و روش مستقلی برای این روانشناسی قائل نشده و در تاملات شخصی خود برای شناخت ذهن آدمی، از همان اصول تبیینی به کار رفته در علوم طبیعی استفاده کرده است. نتیجه این روش، تصویر منفعلی ست که هیوم از ذهن ارائه میکند؛ یعنی قوه پذیرنده ای که صرفا دریافت کننده انطباعات خارجی ست و حتی ایده های غیر حسی آن، ته مانده های ضعیف همان انطباعات هستند و تنها نقش ذهن در بودش آنان، به خاطر سپاریشان در حافظه ای ست که خود هم در نهایت، تابع قوانین مکانیکی تداعی ست. دیلتای از این حیث، درست در نقطه مقابل قرار دارد. او ذهن را نه یک  عنصر پذیرنده منفعل، که یگانه منشا و مبنای هر کنش انسانی میداند. ذهنی که نظام پیچیده ای از جنس آگاهی ست و برساخته از مولفه های مشخصی که پیوندی درونی و منسجم با یکدیگر دارند (Zusammenhang) و با این پیوند، "کلیتی ساختارمند" را تشکیل میدهند که عامل ارادی تمام کنش های آدمی و از جمله کنشهای معرفتی اوست(3). بنابراین و با وجود تاکید هیوم بر لزوم داشتن رهیافت روانشناسانه در کشف ساز و کار ذهن، دیلتای بود که برای نخستین بار و به طور مستقل، برای تاسیس چنین شناخی تلاش نمود و ثمره این تلاش، همان روانشناسی خاص اوست که توصیفی-تحلیلی نام دارد و در مقابل روانشناسی تبیینی و رفتارگرای حاکم قرار میگیرد. در زمان مناسب، توضیح خواهیم داد که چگونه این روانشناسی درون مایه اصلی معرفت شناسی دیلتای میگردد و روش منحصر به فرد دسته ای از معارف که او "علوم انسانی" می نامید.

4)سنت رمانتیسم که در واقع نه بر یک نظام خاص فکری با اصول و مبانی مشخص، بلکه بر گستره ناهمگونی از گرایشات معترضانه ای دلالت دارد که از نیمه دوم قرن هجدهم تا دهه های نخست قرن نوزدهم بر فضای فکری اروپا و به ویژه آلمان نفوذ داشتند. نمایندگان این گرایشات که نه لزوما فلاسفه، که بیشتر ادیبان و هنرمندان بودند، بر اصل سوژه محوری تفکر مدرن شوریدند و جوهره حیات آدمی را نه قوای شناخت، که احساسات، غرایز، تمایلات، و در یک کلام، "درونیات" پرشوری دانستند که راهبر اصلی و گاه ناآگاهانه ی کنش های اوست. هاچز، گرایشات رمانتیک را به اختصار اینگونه تعریف می کند: "آگاهی از عمق پنهان طبیعت بشر، و رازهای مستور در ساحت طبیعت و تاریخ، و تلاش برای کاوش در آنها"(4). آنچه به ویژه در این سنت بر دیلتای تاثیر داشت، تصویر پویایی ست که از روان و اراده آدمی ارائه می کند. اراده ای که برخلاف نگره کانتی، نه کار اصلیش صدور احکام معرفتی ست و نه حتی در صدور این احکام هم، تابع ساز و کار پیشینی و سوبژکتیو ذهن آدمی ست. بلکه ذاتی شاعرانه و مفهوم گریز داردو از همان دنیای غریبی سرچشمه میگیرد که بستر زیرین تمام پدیدارهای انسانی ست. متفکران رمانتیک، بر نگاه تحلیلی عقلگرایان جنبش روشنگری قرن هجدهم شوریدند و اعلام کردند که هر پدیدار خاص، در درون بستر جامع تری از عناصر پویای در هم تنیده تعین می یابد که روحی کلی (گشتالتی) بر آنها حاکم ست و بنابراین، برای شناخت این پدیدار نیز، می بایست آن را در زمینه همین "تعلق" و ارتباطمندی درک نمود. مفهوم تعلق، که نخستین بار توسط "هردر" متفکر آلمانی رمانتیک به عالم فلسفه وارد شد، یادآور اصل تاریخمندی و اصالت آن در تفکر دیلتای ست، که به یاری آن توانست تمایزات صریحی میان علوم انسانی و علوم طبیعی قائل شود. دیلتای از همان دوران جوانی خود به ماهیت و التزامات رمانتیسم علاقه مند بود و از این رو، در سال 1867 به سخنرانی درباب این سنت و عوامل تاریخی موثر بر ظهور آن پرداخت.

تفکراتی که به آنها پرداختیم، البته یگانه گرایشات فکری عصر دیلتای نبودند. از سوی دیگر، او نیز همچون هر متفکر دیگر، متاثر از پیشینه های فکری گذشته ای بود که به شکلهای مختلف در اندیشه متفکرین همعصر او نمود داشتند. ضمن اینکه علاقه مندی ذاتی او به مطالعه تاریخی، مجال آشنایی مستقیم تر او را با این اندیشه های کهن فراهم می ساخت. سنت متفاوت دیگری که گرچه در مقایسه با گرایشات معرفت شناسانه، حضور کمرنگتری در اندیشه دیلتای دارد، اما با این حال، به همان اندازه بر قالب نهایی این اندیشه موثر بوده، سنت هرمنوتیک ست که دیلتای، اولین مورخ رسمی آن به شمار میرود. او در جوانی علاقه بسیاری به این سنت داشت و در دهه پایانی عمر خویش، دوباره به این سنت بازگشت و البته این بار، به آن محوریت و معنایی فلسفی بخشید. در بخش بعدی این نوشتار، به توصیف اجمالی این پارادایم، خاصه در عصر دیلتای خواهیم پرداخت تا چینش این گونه ی مقولات تا آن زمان مستقل معرفت شناسی، هرمنوتیک، تاریخ و روانشناسی، فهم جامع تر اندیشه دیلتای را که به نوعی محل تلاقی اینهاست، امکان پذیر سازد.

پانوشتها:

1)دیلتای، در مقام مخالفت با اندیشه های متافیزیکی، وجود آنها را در سه عرصه دین، هنر، و فلسفه، و  در قالب "جهان بینی های فقیری" میشناسد که مدعی اعتبار عام فلسفی هستند. این جهان بینی ها در سه شکل ماتریالیسم، ایدئالیسم عینی و ایدئالیسم آزاد ظهور دارند و دیلتای، هگل را نماینده شکل دوم می داند. به زعم او، نظام هگلی، تفکری انتزاعی و غایت محورست که از پیچیدگیهای غنی تجربه جزیی غافل مانده است. خود هگل در مقام پاسخگویی به این اتهام که در زمان حیاتش نیز به او وارد شده بود، تفکر انتزاعی را آنی می داند که یک واقعیت جزیی را از بستر کلیش کنده، و آن را به تنهایی و بدون در نظر گرفتن ارتباطش با چیزهای دیگر بررسی می کند؛ روشن ست که با این تعریف، دیگر نمی توان تفکر هگل را به انتزاع متهم کرد. گرچه در واقع هم دیلتای درک روشن و دقیقی از اندیشه هگل نداشت و او را صرفا یکی از پیروان "گوته" برای ترسیم طرحی عقلانی، خطی و غایتمند از سیر تاریخ می دانست.

2)استعلایی در اینجا یعنی عاملی "پیشین" در ساختار سوبژکتیو ذهن که "شرط" شناخت به شمار رود. اما اگر آن را وصف تفکر آگاهی محوری بدانیم که تنها واقعیتهای قابل دسترس و لذا موجود برای آدمی را وقایع درون ذهنی میداند، تفکر خود دیلتای نیز در این معنا کاملا استعلایی ست؛ و اصل مهم "پدیداریت" نیز که از مهمترین مبانی تفکر دوره نخست اوست، به همین امر دلالت دارد.

3)Zusammenhang در زبان آلمانی و خاصه به زبان دیلتای، نه به مجموعه مولفه های متکثر آگاهی، که بیشتر به ارتباط دورنی بین اینها و درهم بافتگی روشمند آنها دلالت دارد. ارتباطی که هم در هر کنش خاص، بیانگر وحدت نمود بیرونی هر کنش و عامل درونی آن ست، و هم بیانگر وحدت نهایی تمام کنشهای یک فرد و ساختار جامع آگاهیش، درکل دوران زندگی او. فرآورده نهایی این وحدت جامع، همان "ساختار شخصیت فردی" آدمیان ست و به عقیده دیلتای، تنها با وجود چنین کلیت زیسته ای ست که فهم هر امر جزیی، امکان و البته تعین پیشین می یابد. این تصریح دیلتای به لزوم شناخت هر امر جزیی در بستر شرایط جامعی که زمینه ساز آن بوده اند، یادآور اصل بنیادین "دور هرمنوتیک" در سنت اندیشه هرمنوتیکی ست.


سمیرا الیاسی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان