کد خبر: ۲۲۱
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۱:۱۴-18 March 2017
پديده ى مرگ پيش روى تمام انسان هاست و آنها پس از سير كوتاهى در دنيا به ناچار مزه ى مرگ را خواهند چشيد و دنيا را براى هميشه رها خواهند ساخت و از ديرباز انسان ها براى رفع دغدغه ى خود نسبت به اين واقعه بسيار كوشيدند، ولى در اين راه هيچ موفقيّتى كسب نكردند; چرا كه حيات اصلى و حقيقى انسان همان آخرت است و مرگ لحظه ى انتقال او به حيات ابدى و جاودانه است.
معارف دينى ما بر اين امر تأكيد فراوان كرده و قوه ى تعقّل و تفكّر انسان ها را به اين حقيقت معطوف داشته است كه مرگ امرى وجودى است نه عدمى و انسان با مرگ معدوم نمى شود، بلكه به حيات ابدى خود ادامه مى دهد و در واقع مرگ، مدخلى است كه از آن عبور مى كند و به جهان آخرت مى رسد; البته پذيرش اين واقعيت به آدمى كمك مى كند تا در زندگى دنيوى كم تر گرفتار اوهام و تخيّلات و اعتبارات گردد.

ياد مرگ و آخرت، انسان را متوجه حيات حقيقى اش مى كند و براى يك زندگى جاودان آماده مى سازد. در حقيقت انسان با ياد و خاطره ى مرگ به فكر چاره مى افتد كه با بهره گيرى بهتر از دنيا استعدادهاى درونى خود را شكوفا سازد تا هنگام جان سپردن به كمالات انسانى رسيده باشد. از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده است كه هر شب بعد از نماز عشا با صداى رسا مأمومين خود را اين چنين تذكر مى داد: «تجهّزوا رَحمكُمُ اللّه; آماده سفر باشيد، خدا شما را رحمت كند.»

ما نيز بايد به گونه اى باشيم كه پس از هر نماز عشايى همان نداى ملكوتى را با گوش جان بشنويم، تا در سفر ابدى خود گرفتار شكنجه ها و عذاب هايى كه با دست خود براى خود ساخته ايم، نشويم كه قرآن كريم مى فرمايد: (لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ); با دستان خود، خود را گرفتار نسازيد.

در اين مجموعه سعى بر آن بود كه شبهات و پرسش هاى مربوط به مرگ را در محضر برخى علماى معاصر و با استفاده از آثار مكتوب اين بزرگان پاسخ گوييم; به عبارت ديگر، مجموعه ى ديدگاه هاى آنان را در پاسخ هر سؤال جمع آورى كرده، در اختيار مخاطبان قرار دهيم; لذا فضل و كمال پاسخ، مربوط به آن سرچشمه هاى پاك و زلال است و اگر قصورى در تدوين و جمع آورى رُخ داده مربوط به نويسنده است كه مشتاقانه از خوانندگان فاضل استدعاى تذكر كاستى هاى احتمالى را دارم.

در پايان از تمام اساتيد، فضلا و دوستانى كه اين جانب را در تدوين اين اثر يارى داده اند، به خصوص از مسؤولان محترم مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه صميمانه تشكر و قدردانى مى كنم.

از خداوند منّان خواهانم كه ما را در مسير كسب معارف اهل بيت(عليهم السلام)و عمل بدانها موفق بدارد. ان شاء الله.

محسن ميرزا پور

24 / 8 / 83

مصادف با عيد سعيد فطر

مقدمه

در تاريخ انديشه ى آدمى، همواره رازهايى وجود داشته كه خارج از دسترس حس و عقل اوست و هرگونه تلاش براى گشودن آن ها نيازمند استفاده از ابزارهاى نامتعارف است; لذا هميشه كاهنان و افسانه پردازان و حتى فال گيران و رمالان از عناصر فعال در اين ميدان به شمار مى آمده اند; اما راه گشايان اصلى در اين مسير، همانا پيامبران الهى اند كه سرى در عالم اسرار دارند و سرّى با عالم اسرار.

دين به عنوان يگانه منبع قابل اعتماد بشر در شناخت عوالم ناشناخته و دور از دسترس او، مدعى است كه مى تواند از رازهاى ناگشوده ى ديرين انسان پرده بردارد و با پاسخ به پرسش هاى او، راه گشايش به سوى سعادت دايمى باشد.

اديان الهى مدعى اند كه سعادت كامل انسان، در عالمى ديگر و با عبور از دروازه ى مرگ محقق خواهد شد; بنابراين يكى از سه آموزه ى بزرگ و اساسى همه ى اديان، معاد است.

اما مرگ يكى از آن رازهايى است كه تا كسى آن را در ذائقه ى خويش در نيابد، راهى براى درك حقيقت آن نخواهد داشت. واقعيت اين مرگ چيست كه هر زنده اى آن را خواهد چشيد؟[1] مرگ هر كسى چه زمانى در مى رسد؟ چگونه روح از بدن انسان خارج مى شود؟ در لحظات احتضار چه رخ مى دهد؟ قابض روح انسان ها كيست؟ چه عواملى در كيفيت قبض روح دخيل اند؟ چنين سؤال هايى، ذهن و زبان انسان ها را به خود مشغول ساخته است. پيام آوران الهى در راستاى هدايت انسان ها به سعادت واقعى، گوشه هايى از حقيقت مرگ، اين واقعيت ناشناخته، را نيز بيان كرده اند و به جرأت مى توان ادعا كرد هر آنچه بشر درباره ى مرگ و حوادث بعد از آن مى داند حاصل تعاليم انبياست.

محقق ارجمند جناب حجة الاسلام محسن ميرزاپور تلاش كرده است در قالب پژوهشى ارزشمند، برخى از اين حقايق را بازگو كند. اين اثر با استفاده از آثار شش تن از علما و اسلام شناسان معاصر (مرحوم علامه طباطبايى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، مرحوم علامه محمد تقى جعفرى ـ قدس سرهم ـ و آية الله جوادى آملى، آية الله جعفر سبحانى و آية الله محمد تقى مصباح يزدى ـ حفظهم الله ـ) تدوين گرديده و اميد است مورد توجه خوانندگان محترم قرار گيرد.

در پايان از حضرت حجة الاسلام والمسلمين حسينى بوشهرى، مدير محترم مركز مديريت و مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه و از ستاد پاسخ گويى به سؤالات دينى و از همه ى عزيزانى كه در آماده سازى اين اثر تلاش نموده اند، به ويژه آقايان: سيد محمد على داعى نژاد (معاونت تحقيقات)، محمد كاظم حقانى فضل (جانشين گروه كلام)، حميد كريمى (مدير پروژه ها) و محمد جواد شريفى (مدير آماده سازى، چاپ و نشر آثار مركز) تشكر و قدردانى مى نمايم.

عبدالحسين خسروپناه

جانشين مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه

4/10/1383 مصادف با سالروز ولادت امام رضا(عليه السلام)

مراحل حيات انسان

سوال : حيات انسان داراى چه مراحلى است؟

جواب : با بهره گرفتن از آيات قرآن كريم درمى يابيم كه حيات انسان داراى سه مرحله است: 1. حيات دنيا; 2. حيات برزخ; 3. حيات قيامت.

عده اى، با توجه به برخى از آيات، احتمال مى دهند كه حيات برزخ ملحق به حيات دنيا و تداوم حيات دنياست تا قيامت. نظير آيه ى شريفه ى:

(قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ);[2] چند سال در زمين درنگ كرديد؟

اين پرسشى است كه در قيامت از كسانى مى كنند كه از برزخ به صحنه ى قيامت منتقل شده اند.[3] امّا با توجه به آيات ديگر، حيات انسان، داراى سه مرحله ى دنيايى، برزخى و قيامت خواهد بود; نظير آيه ى شريفه ى:

(قُلِ اللّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ);[4] خداوند شما را نخست در حيات دنيا زنده كرده، آن گاه شما را با مردن به حيات برزخى منتقل مى گرداند و سرانجام در قيامت شما را بدون شك گرد مى آورد.

در روايتى از امام رضا(عليه السلام) وارد شده است كه حضرت مهم ترين مراحل زندگى بشر را سه مرحله بيان فرموده اند:

1. روزى كه از مادر متولد مى شود و پا به عرصه ى دنيا مى گذارد;

2. روزى كه از دنيا مى رود (و با مرگ به آخرت منتقل مى گردد);

3. روزى كه در صحنه ى قيامت مبعوث مى گردد.

و حضرت به آياتى استشهاد مى فرمايند كه درباره ى حضرت يحيى و عيسى(عليهما السلام)نازل شده است. در اين آيات خدواند در اين سه مرحله بر حضرت يحيى(عليه السلام) درود مى فرستد:[4]

(وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا);[5] سلام حق بر او باد در روز ولادتش و روز وفاتش و روزى كه براى زندگانى ابدى برانگيخته خواهد شد.

و حضرت عيسى (عليه السلام) هم در اين سه مرحله بر خود سلام مى فرستد.

سوال : آيا بين زندگى دنيا و آخرت ارتباطى وجود دارد؟

جواب : براى پاسخ به اين پرسش ابتدا لازم است «حيات دنيا» معنا شود تا اگر ارتباط يا تقابل (و تضادّى) بين دنيا و آخرت هست، معلوم گردد كه مراد چيست؟

با مراجعه به آيات قرآن و روايات معصومين(عليهم السلام) در مى يابيم كه دنيا نقطه ى مقابل آخرت است. عباراتى چون: «زندگانى دنيا جز متاع فريبنده نيست.»[6]، «متاع زندگى دنيا در مقابل آخرت جز اندكى بيش نيست.»[7]، «اين زندگانى دنيا چيزى جز لهو و بازى نيست و زندگى حقيقى در آخرت است.»[8]، «دنيا محل گذر است و آخرت قرارگاه همه ى انسان هاست.»[9] و «مَثَل دنيا و آخرت به سان مشرق و مغرب است كه نزديكى به هر يك عين دورى از ديگرى است.»[10] نشان مى دهد كه دنيا و آخرت در مقابل هم اند و جمع شدنى نيستند.

از طرف ديگر، دسته اى از آيات و روايات، دنيا را محل تجارت و معامله با خدا و محلى براى رشد و تعالى به مقامات عاليه ى انسانى مى دانند، به گونه اى كه رسيدن به نعمات اخروى و جنّت لقا ميسّر نيست، مگر از همين دنيا. چنانچه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

«الدنيا مزرعة الاخرة;[11] دنيا مزرعه ى آخرت است».

و نيز حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)

ى فرمايد:

«ان الدنيا... مسجد احبّاءالله... و متجر اولياء الله...;[12] دنيا سجده گاه دوستان خدا و جايگاه تجارت دوستان خداست.

پس آيات و روايات دو دسته اند: دسته اى دنيا را نقطه ى مقابل آخرت معرفى مى كنند كه بار منفى هم دارد و دسته ى ديگر آن را راه رسيدن به مقامات انسانى و بهشت موعود معرفى مى كنند كه بار ارزشى دارد.[13] حال بايد ديد با توجه به اين اختلاف ظاهرى، مراد از «دنيا» چيست؟

اولا بايد گفت مراد از دنيا، زمين و آسمان و درختان و دريا و خاك نيست; چرا كه اين ها مظاهر حق و آيات الهى اند و همين ها هستند كه همواره تسبيح گوى حق اند;[14] هم چنين مراد از دنيا در اين جا فاصله ى زمانى بين تولد و مرگ انسان نيست; چرا كه اين معناى از دنيا يكى از مراحل حيات انسانى و مخلوقى از مخلوقات الهى است (و نشئه ى نازله ى وجود است كه متصف به مدح و ذمّ نمى شود) واين معناى دنيا در سوره ى مباركه ى واقعه به «نشأة اولى» تعبير شده است.

ثانياً مراد از «حيات دنيا» در اين جا، دنيايى است كه مذمّت و مدح مى شود; گاهى از آن به بدى ياد مى كنند و گاهى آن را مى ستايند; پس بايد گفت دنيا بر دو قسم است: دنياى مذموم و دنياى ممدوح.

حقيقت مرگ

سوال : حقيقت مرگ چيست؟

جواب : معناى لغوى مرگ عبارت است از «مردن»، «فناشدن» و «زوال حيات»، اما در حقيقت، ماهيت و مفهوم مرگ نيستى و زوال حيات نيست، بلكه انتقال است، آن هم انتقال از حياتى (دنيا) به حيات ديگر (آخرت). در حقيقت مرگ براى انسان سرآغاز حياتى نو است. همان گونه كه انتقال انسان از «جنين» به «عالم دنيا» تولّد و حيات جديدى براى او محسوب مى شود، انتقال او از حيات دنيا به آخرت نيز تولدى ديگر و سرآغاز حيات جديدى است.[15]

در قرآن كريم هر كجا سخن از مرگ است كلمه ى «توفّى» استعمال شده كه خود بيانگر نكات مهمى است:

1. «توفّى» به معناى «تمام و كمال به اختيارگرفتن يك حقيقت» است; لذا عرب اين كلمه را در جايى به كار مى برد كه طلبكارى تمام قرض خودش را از بدهكار دريافت كند.

استعمال اين كلمه براى مرگ بدين معناست كه انسان به تمام و كمال دريافت مى شود و به سراى آخرت منتقل مى گردد و چيزى از انسان پراكنده و گم نمى گردد.

2. حقيقت انسان «منِ» اوست، نه بدن مادّى اش; چرا كه با توفّى و مرگ، شخصيت و منِ حقيقى انسان به تمام و كمال دريافت مى شود و بدن كم كم پوسيده و بعد پراكنده مى شود، آنچه پوسيده نمى شود و تحويل مأموران الهى مى گردد بدن مادّى انسان نيست، بلكه حقيقت وجودى او است كه «منِ» او وابسته به آن است و قرآن از آن به نفس و روح تعبير مى كند.[16]

سوال : آيا مرگ پايان زندگى است، يا انسان بعد از مرگ به حيات خود ادامه مى دهد؟

جواب : با توجه به پاسخ و پرسش قبلى روشن مى شود كه انسان با مرگ از بين نمى رود، بلكه حياتى نو را آغاز مى كند.

اگر مرگ را به معناى تعطيل شدن تحريكات قواى ادراكى و حسّى بدانيم، مرگ چيزى جز «فقدان» نخواهد بود; چرا كه با مرگ تمام اندام و اعضاى بدنِ آدمى از جنبش و حركت بازمى ايستد و ديگر قدرتى براى حركت دادن دست و پا و چشم و... براى او نمى ماند و اين چيزى جز عدم و فنا نخواهد بود; پس موت و مرگ از اين مَنظر، امرى عدمى است و پايان حيات انسان محسوب مى شود.

امّا مى توان از مَنظرى ديگر به مرگ نگريست و آن نه مرگ بدن، بلكه انتقال آدمى (روح و نفس او) به جهان ديگر است كه در اين صورت مرگ امرى وجودى خواهد بود; چرا كه آدمى به حيات خود در جهان ديگرى ادامه مى دهد، البته با خصوصياتى متفاوت با جهان مادى.

لذا قرآن كريم فرشتگانى را براى مرگ انسان مأمور مى كند تا اين امر وجودى را تحقق ببخشند. همان گونه كه فرشتگانى مأمور رساندن وحى به پيامبران اند، فرشتگانى هم مأمور قبض روح انسان هستند. در حقيقت فرشتگان كارگزاران پروردگارند. در يك مرحله حيات را به انسان مى دهند كه امرى است وجودى و در مرحله ى ديگر ممات و مرگ را براى انسان رقم مى زنند كه باز هم امرى است وجودى; چون مرگى كه توسط فرشتگان محقق مى شود انتقالى بيش نيست.[17]

سوال : چگونه ارتباط روح با بدن قطع مى شود؟

جواب : نظريات مختلفى از ديدگاه هاى مادى و الهى درباره ى رابطه ى روح و بدن ارائه شده است. ماديوّن معتقدند كه روح در تمام حالات تابع مادّه است. چنانچه تا آدمى جوان و با طراوت است روح او هم صحيح و جوان خواهد بود و اگر بدنش فرسوده و پير شود روحش نيز به ضعف مى گرايد. روح از نظر آنان اثر مخصوص انسجام اجزاى مادّى بدن و نتيجه ى فعل و انفعال اجزاى آن در يكديگر است; به عبارت ديگر، روح چيزى نيست جز تركيب سلسله اعصاب با مواد خاكسترى مغز، يعنى با تركيب اين اجزا، ادراكى به نام روح تجلّى مى يابد.

همان گونه كه از كبد، صفرا و از غدد فكّى، بزاق ترشح مى شود، از انسجام اجزاى بدن و ارتباط آنها با يكديگر نيز شعور و ادراك، شادى، غم، حبّ و بغض و... تجلّى مى نمايد.[18]

از نظرگاه مادّى ها با مردن و از كار افتادن اعضا و جوارح آدمى، روح او هم از كار مى افتد و از بين مى رود; چون روح انسان چيزى جز ارتباط بعضى اجزاى بدن با بعضى ديگر نيست و با از كار افتادن تمام اعضاى بدن روح او هم از كار خواهد افتاد و به طور كلى انسان معدوم خواهد شد.

از نظر الهيّون، روح، امرى مجرد است و تعلّق خاصّى به بدن دارد. از نظر اسلام روح و بدن دو واقعيّت مخالف هم اند. بدن خواصّ حياتى خود را با مرگ از دست مى دهد، لكن روح به حيات خود ادامه مى دهد. در حقيقت اين بدن است كه در حيات، تابع روح است و تا موقعى كه روح به بدن تعلق دارد بدن از حيات برخوردار است و به محض قطع علقه ى بين روح و بدن، بدن از كار مى افتد.

بايد توجه داشت كه هيچوقت انسان، روح مجرد نخواهد بود، بلكه در هر نشئه اى بدنى به همراه دارد. در حقيقت انسان هميشه تركيبى از روح و بدن است. البته در دنيا تركيبى از روح و بدن مادّى است، ولى در برزخ و قيامت، بدن او بدنى مناسب با همان نشئات و عوالم خواهد بود.

البته چنين نيست كه انسان داراى دو حقيقت اصيل باشد يكى روح و ديگرى بدن; بلكه انسان يك حقيقت بيش نيست و آن هم حقيقت روح است وبدن تابع اين حقيقت و فرع اين اصل است.

پس وقتى مرگ فرا مى رسد اصل، يعنى روح، بدن را رها مى كند و تعلّق و عُلقه ى خود را از بدن مى گيرد، آن گاه بدن به عنوان يك شىء بى روح كم كم فرسوده مى شود و از بين مى رود.[19]

سوال : آيا خواب از سنخ مرگ است؟

جواب : از آيات شريفه ى قرآن چنين استفاده مى شود كه خواب و مرگ هم سنخ و هم جنس هستند; همان گونه كه با مرگ رابطه و علقه ى بين روح و بدن قطع مى گردد، در خواب نيز اين رابطه قطع مى شود، الّا اين كه كيفيت قطع رابطه ى روح و بدن در خواب «شبيه مرگ» است، نه «عين مرگ».[20]

خداوند مى فرمايد:

(اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُْخْرى إِلى أَجَل مُسَمًّى...);[21] خداست كه جان ها را در دم مرگ مى گيرد و آنها هم كه نمرده اند در خواب مى گيرد; پس هر يك از جان ها كه مرگش رسيده باشد نگه مى دارد و آن ديگرى را به بدنش برمى گرداند تا مدتى معين...

در آيه اى ديگر مى فرمايد:

(وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ بِاللَّيْلِ);[22] خدايى كه چون شب به خواب مى رويد شما را مى ميراند.

در اين آيات، هم براى خواب و هم براى مرگ كلمه ى «توفّى» استعمال شده و اين پيام را دارد كه «اين خداوند است كه جان آدميان را مى گيرد (و توفّى مى كند)». استعمال مشترك «توفّى» براى خواب و مرگ بدين سبب است كه در هر دو حال، تصرفات نفس در بدن قطع مى گردد. هم در خواب نفس انسانى و ناطقه هيچ گونه تصرفى در بدن ندارد، هم در مرگ; الّا اين كه در مرگ توفّايى رُخ مى دهد كه برگشتى در آن راه ندارد و علقه ى روح و بدن به تمام و كمال قطع مى گردد، ولى در خواب چون اين علاقه و ارتباط دوباره برمى گردد، كيفيتِ انقطاع روح از بدن ضعيف تر از مرگ است.[23]

آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:

... به هنگام خواب، روح آدمى تعلّق خود را از بدن قطع مى كند و جز حفظِ حيات گياهى و مراتب پايينى از زيستِ جانورى، همه ى وابستگى هاى خود را از پيكر انسان برمى گيرد. از منظر ادبيات قرآن كريم در اين مرحله خدا يا فرشتگانِ او، انسان را «قبض روح» مى كند و پس از فرصتى معين آن را به بدن بازپس مى فرستد، امّا ارواحى را كه مهلتشان در دنيا به پايان رسيده است، نزد خود نگه مى دارد... .[24]

حضرت جوادالائمه(عليه السلام) حقيقت مرگ را چنين معرفى مى كنند:

مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى آيد جز اين كه مدتش طولانى است و انسان تا روز قيامت از آن بيدار نمى شود. هر كسى در خوابش آن اندازه از انواع خوشحالى ها و اقسام وحشت ها مى بيند كه نمى تواند به حساب آورد. پس حال خوشحالى و ترس در خواب چگونه است؟ اين همان مرگ است; بنابراين براى آن آماده شويد.[25

سوال : آيا مرگ انسان ها و انتقال به جهان ديگر با همين جان دادن ظاهرى (ايست قلبى و...) محقّق مى شود يا پديده ى ديگرى است؟

جواب : مرگ طبيعى كه در پزشكى اعلام مى شود با مرگ حقيقى فرق دارد. آنچه در علم پزشكى مرگ ناميده مى شود، «ازكارافتادن قلب» و «از حركت افتادن جريان خون در بدن» است; و اين ممكن است براى بعضى به سرعت صورت پذيرد. چه بسيار گنهكاران و كافرانى كه قلبشان سريع تر از ديگران از كار افتاده است; امّا حقيقت مرگ و سختى جان دادن امر ديگرى است. مرگ حقيقى انتقال انسان از دنيا به برزخ است و اين براى كافران و گنهكاران به راحتى صورت نمى پذيرد.[26]

علامه طباطبايى(رحمه الله) مى فرمايد:

مرگى كه خداى سبحان آن را به «حق» وصف نموده نه آن بى حسّى و بى حركتى و زوال زندگى است كه به ديد ظاهرى ما درآيد، بلكه بازگشتى است به سوى او كه به خروج از نشئه ى دنيا و ورود به نشئه ى ديگر (آخرت) محقق مى گردد.[27]

در فاصله ى بين مرگ طبيعى و مرگ حقيقى، انسانِ گرفتار نمى فهمد كه مرده است. با مردن طبيعى، امورى را مشاهده مى كند كه براى او سابقه نداشته است، حيرت او را مى گيرد و خودش را هم فراموش مى كند، كم كم با گذشت زمان خود را مى يابد و خودِ فراموش شده اش را پيدا مى كند. امّا اين كه به چه صورتى به اين عالم آمده است و با چه وسيله اى بايد حيات خود را ادامه دهد و نيازهاى خود را برطرف كند، همه ى اين امور براى او نامعلوم است; پا در عالمى نهاده است كه هيچ گونه روابط (رابطه ى بين ارحام و اقوام و دوستان) و ضوابط (مانند: معاملات و معاهدات و...) دنيايى در آن جا كارساز نيست; هر كس مهمان سفره ى عقيده و اخلاق و رفتار خويش است و هر آنچه در دنيا فرستاده و انجام داده در آنجا مى بيند.

پس با فرارسيدن مرگ، هم تنِ فرعى و هم اعتبارات دنيوى يك باره از انسان جدا مى گردد و او مى ماند و عملش و با بدنى مناسب عالم برزخ و با احكام و قوانين خاص آن جا محشور مى شود و اگر گرفتار مطامع دنيوى بوده باشد با جدا شدن تمام اعتبارات دنيا با دست خالى به عالمى مى رود كه هيچ آشنايى با آن ندارد; لذا تحيّر و سرگردانى او را فرامى گيرد.[28]

سوال : آيا مرگ به عنوان يك قانون كلّى بر همه ى موجودات مادى حاكم است؟

جواب : جواب : در علم فيزيك، اصلى به نام اصل دوم ترموديناميك مطرح است كه تا حدودى بر ختم جهان و فانى شدن آن دلالت دارد. در اين اصل چنين آمده است:

جهان از نظم و ترتيب، رو به بى نظمى و انهدام مى رود و روزى فرامى رسد كه حرارت تمام اجسام با يكديگر مساوى و برابر مى گردد، درست شبيه ظروف به هم پيوسته ى مايعات كه به هنگام تفاوت سطوح داراى حركت و جنبش اند; اما آن گاه كه سطوح آنها برابر شد، تمام آنها به سكون و آرامى مى گرايند. در حقيقت انتروپى (پيرى) عبارت است از نسبت نيروى غيرقابل استفاده به نيروى قابل استفاده. از اين جهت، پيوسته رو به پيرى و يك نواختى مى رود و روزى خواهد آمد كه حالت بى تفاوتى بر سراسر عالم حكومت مى كند و جهان از ادامه ى حيات بازمانده و نظام آفرينش فرو خواهد ريخت.[28-1]

اين اصل با آياتى كه مربوط به مقدمات قيامت است هماهنگى دارد.

از ديدگاه قرآن، نظام عالم اجل معينى دارد و پس از سپرى شدن آن، عمر جهان نيز سپرى مى گردد و مرحله ى نوينى از آفرينش آغاز مى گردد.[28-2]

پروردگار عالم مى فرمايد:

(ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَل مُسَمًّى);[28-3] ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست، مگر به حق و (براى) وقت معينى نيافريديم... .

علامه طباطبايى(رحمه الله) در ذيل آيه ى شريفه مى فرمايد:

معناى آيه اين است كه ما عالم مشهود را با همه ى اجزاى آن، چه آسمانى و چه زمينى، نيافريديم مگر به حق; يعنى داراى غايت و هدفى ثابت و نيز داراى اجلى معين كه وجودش از آن تجاوز نمى كند و چون داراى اجلى معين است قهراً در هنگام فرارسيدن آن اجل، فانى مى شود و همين فانى شدنش هم هدف و غايتى ثابت دارد; پس بعد از اين عالم، عالمى ديگر است كه عبارت است از عالم بقا و معاد موعود.[28-4]

تا اين جا سخن درباره ى مرگ و فناى مجموعه ى جهان مادّى و فروريختن نظام آفرينش بود كه هم از بررسى هاى علمى و هم از آيات شريفه ى قرآن به خوبى استفاده مى شد; امّا درباره ى كليّت قانون مرگ براى انسان و استثناناپذيرى آن، آيات فراوانى به چشم مى خورد كه از صراحت ويژه اى برخوردارند، به گونه اى كه اين امر از امور قطعى و يقينى قرآن كريم محسوب مى شود و هيچ گروه يا طايفه اى در اين امر اختلافى ندارد.[28-5] آياتى از اين قبيل:

(كُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوْتِ)[28-6]; هر كسى مرگ را خواهد چشيد.

(وَ ما جَعَلْنا لِبَشَر مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ);[28-7]پيش از تو براى هيچ انسانى جاودانگى قرار نداديم; پس آيا در صورتى كه تو مُردى ايشان جاودان خواهند بود؟!

از مجموعه ى مطالب گفته شده نتيجه مى گيريم كه مرگ به عنوان قانونى عمومى بر تمام جهان و موجودات آن، از جمله انسان حاكم است و استثنايى هم در كار نيست; البته كيفيت و چگونگى مرگ فرق مى كند; مرگ انسان به مفارقت روح از بدن، ولى مرگ عالم و فانى شدن آن به منتهى شدن آن به قيامت است.[28-8]

آثار اخلاقى و ...

سوال : چرا بعضى از انسان ها از مرگ مى ترسند؟

جواب : بنا به اقتضاى طبيعى و فطرى، هر انسانى خودش را دوست مى دارد و حبّ ذات از جمله غرايز انسانى است و لازمه ى حبّ ذات، ميل به بقا و جاودانگى است; چون حبّ ذات محدود به زمان خاصّى نيست و انسان همان گونه كه خودش را در همين لحظه دوست مى دارد و مشتاق بقاى خود است، در آينده هم دوست دار نفس خويش است; پس انسان در هر زمانى دوست دار وجود خويش است.

حال كه ميل به بقا و جاودانگى در نهاد هر انسانى وجود دارد، بايد توجه داشت كه علم و معرفت در جهت دهى اين ميل نقش اساسى دارد.

اگر انسان خود را به خوبى بشناسد و حقيقت حيات و زندگى را دريابد، اين ميل فطرى در مسير اصلى خود قرار مى گيرد، ولى اگر به خاطر جهل و نادانى، در مصداق و تطبيق اشتباه كند، دچار اشتباهات و انحرافات بزرگ و جبران ناپذيرى خواهد شد.

حال بايد ديد اين ميل فطرى نهادينه شده در انسان، چه موقع در مسير اصلى خود قرار مى گيرد تا آدمى در حيات خود از بركات اين گرايش درونى بهره ببرد.

توجه به دو نكته موجب مى شود كه ميل به بقا و خلود در مسير طبيعى خود قرار گيرد:

1. اين كه انسان، ذات و حقيقتى غيرمادى و مجرّد است;

2. اين كه زندگى او منحصر به زندگى دنيوى نيست.

اگر گمان كند كه وجود او وجودى مادى است و زندگى اش منحصر به زندگانى همين دنياست، اين گرايش فطرى از راه طبيعى خود منحرف و سرچشمه ى بسيارى از آثار، اعمال و رفتار نادرست خواهد شد; چرا كه انسان از يك سو ميل به بقا دارد و از سويى ديگر زندگى خود را منحصر در همين زندگى مادّى مى داند، پس تمام كوشش خود را به اين امر معطوف مى دارد كه ماندگارى بيشترى در دنيا داشته باشد و براى رسيدن به اين هدف هيچ كار خلافى را فرو نخواهد گذاشت.

البته بايد توجه داشت كه همين نگرانى از مرگ از جمله حالات روانى است كه خداوند بر اساس تدبير حكيمانه ى خود در نهاد انسان قرار داده تا انسان خودش را از خطرها و مرگ هايى كه قابل پيش گيرى اند نجات دهد; لذا تا حدّى اين نگرانى براى حال انسان مفيد است، امّا افراط در اين امر باعث نگرانى ها و اضطراب خاطر و مشكلات روانى مى شود كه بايد از آن دورى جست.[29]

با توجه به مطالبى كه بيان داشتيم پاسخ اين پرسش مهم و حياتى روشن مى شود كه «چرا انسان ها از مرگ مى هراسند؟».

عوامل ترس از مرگ

1. ناآشنايى نسبت به حقيقت مرگ

با توجه به ميل جاودانه بودن، انسان در پى آن است كه ابدى و هميشگى باشد. حال اگر زندگى خود را محدود به زندگانى دنيا بداند و درك و فهم و شعورش از حيات، در اين حد باشد، تمام كوشش خود را وقف همين زندگى مادى مى كند تا زمان بيشترى از اين حيات را درك كند. در حقيقت تعلّق شديد به دنيا و حرص به زندگى دنيوى و ترس از مرگ، زاييده ى ميل به بقايى است كه در نهاد آدمى است، ولى همين ميل و گرايش از مسير اصلى خود منحرف و جهل و نادانى بر زندگانى مادّى دنيا منطبق شده و چنين انسانى، به خيال باطل خود، مى كوشد اين ميل خدادادى را در زندگى دنيوى تأمين كند.[30]

علامه محمدتقى جعفرى(رحمه الله) در كتاب عرفان اسلامى چنين مى نويسد:

يكى از بهترين تحقيقاتى كه درباره ى اندوه و خوف از مرگ صورت گرفته است، تحقيقى است كه ابن سينا در رساله ى «فى دفع الغم من الموت» انجام داده است; او مى گويد: عمده ترس و اندوه درباره ى مرگ ناشى از اين است كه آن كسى كه مى ترسد نمى داند پس از چشم بستن از اين دنيا به كجا مى رود و سرنوشت او پس از مرگ چيست; بنابراين، اين گونه اشخاص از جهل خود مى ترسند، نه از ماوراى مرگ.[31]

ولى اگر انسان بفهمد كه موجودى مجرّد است و با مرگ به پايان حيات نمى رسد بلكه به عالمى ديگر منتقل مى شود تا به حيات خود ادامه بدهد، نه تنها هيچ نگرانى نخواهد داشت، بلكه چون ميل به بقا و جاودانگى او در مسير اصلى خود قرار گرفته است، مى كوشد تا حيات پس از مرگ و زندگانى ابدى اش توأم با آرامش و امنيت باشد.[32]

2. سنگينى بار گناه

عامل ديگر ترس آدمى از مرگ، زيادى جرايم و سنگينى بار گناه است. انسان عاصى و نافرمان، از فرارسيدن مرگ و تصور سختى عذاب هايى كه در مقابل اعمالش به او خواهد رسيد در اضطراب و نگرانى خواهد بود.

انسان، پس از مرگ اعمال خود را خواهد ديد. در حقيقت دارايى پس از مرگ انسان، همان اعمال او در دنياست و انسانى كه غرق در گناه و نافرمانى پروردگار است با مرگ پا به عرصه اى مى گذارد كه بايد تاوان اعمال زشت خويش را پس بدهد; لذا از فرارسيدن چنين لحظات سخت و دشوار، در هراس و وحشت و اندوه است.[33]

سوال : همان گونه كه در برخى از آيات قرآن آمده است، اولياى الهى آرزوى مرگ مى كنند; اين آرزو به چه معناست؟

جواب : طبق دلالت برخى از آيات، اولياى الهى آرزو و تمنّاى مرگ دارند و با همين پيش فرض، خداوند متعال به محاجّه با يهوديان پرداخته و آنان را در ادعاهايشان محكوم نموده است.

يهودى ها مدّعى بودند كه جزء اولياى الهى و دوستان خاصّ پروردگار به شمار مى آيند، به گونه اى كه روابط خاصّى بين آنها و خداوند برقرار است. اين قوم متحجّر در ادعايشان به اين بسنده نكرده، پا را فراتر گذاشتند و مدّعى شدند كه «ما فرزندان خدا هستيم»:

(نَحْنُ أَبْنَاؤُاْ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ);[34] ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم.

خداوند براى ردّ اين ادّعاهاى دروغين، در قرآن كريم با اين ها محاجّه كرد و آنها را اين چنين مورد خطاب قرار داد:

اى رسول ما، يهوديان را بگو: اى جماعت يهود، اگر نپنداريد كه شما به حقيقت دوست داران خداييد نه مردم ديگر، پس تمنّاى مرگ كنيد اگر راست مى گوييد; و حال آن كه در اثر آن كردار بد كه به دست خود پيش فرستاده اند، ابداً آرزوى مرگ نمى كنند و خدا از كردار ستمكاران آگاه است.[35]

در اين جا خداوند يك قياس استثنايى بيان فرموده كه عبارت است از:

شما اگر اولياى خدا هستيد، بايد آرزوى مرگ داشته باشيد; ولى هرگز آرزوى مرگ نداريد; پس شما اولياى خدانيستيد.

در اين قياس استثنايى پروردگار عالم قضيه ى تمنّاى مرگ از ناحيه ى اولياى خود را پيش فرض گرفته است.[36]

سؤال اساسى اين بخش اين است كه آرزوى مرگ از طرف اولياى خدا به چه صورتى است؟

اساساً آيا كسى مرگ را آرزو مى كند؟ و آيا آرزوى مرگ داشتن بار مثبتى دارد؟ در اين باره نظرهاى متفاوتى وجود دارد كه به اختصار اشاره مى شود:

1. گروهى مرگ را از جمله امورى مى دانند كه متعلّق آرزو قرار مى گيرد. اين گروه معتقدند: اولا، روح انسان جاودانه است و به هيچوجه فانى نمى گردد.

ثانياً، روح انسان قبل از آمدن به دنيا موجودى كامل بوده و با آمدن به دنيا ناقص شده و بايد به جايگاه اصلى اش برگردد تا كامل شود.

اين گروه بر اساس اعتقاد به اين دو مطلب، مرگ را متعلّق آرزو مى داند و معتقد است كه بايد هر كس آرزو و تمنّاى مرگ داشته باشد; چون با مردن كمال اولى خود را خواهد يافت.

2. بر اساس مكتبى ديگر (مادى گرايى)، مرگ صددرصد بار منفى دارد و نمى تواند متعلق آرزو باشد و با مرگ، انسان فانى مى شود.

3. مكتب سوم كه مكتب اسلام است مرگ را جزء امورى مى داند كه هم متعلق آرزو قرار مى گيرد و هم مورد آرزو واقع نمى شود.

پيام مكتب مبين اسلام اين است كه، اولا، روح جاودانه است; ثانياً، انسان قبل از آمدن به دنيا كامل نبوده بلكه با آمدنش به دنيا بايد خود را از قوّه به فعل و از نقص به كمال برساند، پس قابليّت كامل شدن را دارد و همين دنيا مقدّمه و جايگاهى براى رشد و تعالى اوست; لذا براى آنهايى كه در مسير رشد و تكامل خود، از دنيا بهره ى كافى برده اند مرگ يك آرزويى خواهد بود، زيرا با انتقال از اين دنيا و رسيدن به آخرت به نتايج نهايى خواهند رسيد.[37]

بر عكس، آنهايى كه همواره در گناه و فسق و فجور بوده اند نه تنها تمنّاى مرگ نمى كنند، بلكه از آن كراهت هم دارند.

پس اين كه مرگ براى اولياى الهى آرزو و مطلوب است، بدين معنا نيست كه آنان درصدد تحقق بخشيدن به اين آرزوى خودند و خود را در مسير مرگ قرار مى دهند يا به آن نزديك مى كنند، بلكه در عين اين كه تمنّاى مرگ را دارند و تمايل درونى آنها لقاى يار است، راضى به مقدّرات الهى اند و از ماندن در دنيا و بهره گرفتن از اين فرصت عمر نگران و ناراحت نيستند و با تمام سعى و كوشش و با رغبتى وصف ناپذير از مدّت زمانى كه در دنيا هستند بهره مى گيرند و استعدادهاى درونى خود را به فعليّت مى رسانند.[38]

در اين جا بايد به يك نكته ى مهم و اساسى اشاره كنيم و آن اين كه بعضى از انسان ها در مواجهه با مشكلات زندگى، خودكشى مى كنند، آيا اين دسته از انسان ها هم تمنّاى مرگ دارند و اگر چنين است پس چه تفاوتى بين آرزوى اين ها با اولياى خداست؟

در جواب بايد گفت: تمنّاى مرگ بر دو قسم است الف. مذموم ب. ممدوح

الف) تمنّاى مذموم مرگ

برخى چون مرگ را نيستى و نابودى مى دانند براى رهايى از سختى هاى زندگى آرزوى مرگ مى كنند و يا دست به خودكشى مى زنند. عده اى نيز با آن كه اعتقاد به آخرت دارند و مرگ را نيستى و فنا نمى دانند تحمل بعضى از مشكلات دنيا را ندارند و آرزوى مرگ مى كنند.

اين گونه تمناى مرگ، مذموم است; چون يا ريشه در باورنداشتن معاد دارد و يا به خاطر نارضايتى از مقدرات الهى است و در هر دو صورت امرى مذموم است.

ب) تمنّاى ممدوح مرگ

گروه دوم، مؤمنان و اولياى الهى هستند كه حقيقتاً به مرگ علاقه دارند و با رسيدن آن به راحتى كامل مى رسند. در حقيقت اين گروه چون در دنيا توانسته اند به بارگاه قرب الهى نايل شوند لحظه به لحظه ديدار يار و لقاى محبوب را آرزو مى كنند.[39]

سوال : با وجود يقين به مرگ، چرا انسان ها از مرگ غافل مى شوند؟

جواب : يكى از مراحل مهّم و سرنوشت ساز زندگى انسان، عالم دنياست. هر انسانى به ناچار بايد نشئه ى دنيا را طى كند و با گذر از اين عالم مادّى استعدادهاى درونى خود را به فعليّت برساند و خود را به گونه اى در سايه ى دستورهاى الهى تربيت كند كه به هنگام ارتحال از اين دنيا و انتقال به آخرت از كمالات عالى انسانى برخوردار باشد.

طبيعت عالم دنيا به گونه اى است كه انسان را از جنبه هاى ملكوتى و روحانى و معنوى اش غافل، و تمام توجه او را به جهات مادّى و اعتبارات زودگذر دنيوى معطوف مى دارد. در اين رهگذر، فقط كسانى گرفتار اين مستى و غفلت نمى شوند كه مراقب جان خويش هستند و باورشان بر اين است كه دنيا مقدمه اى بيش نيست و هدف نهايى آخرت است و بس.[40]

توضيح مطلب:

انسان با غرايز خدادادى اش نيازهاى مادى و طبيعى خود (گرسنگى، تشنگى، نياز جنسى و...) را درك مى كند و درصدد تأمين آنها برمى آيد و در اين راه از وسايل مادّى بهره مى برد. همين امر باعث مى شود كه نسبت به اين اسباب و وسايل علاقه ى وافرى پيدا كند. به همين خاطر، معمولا انسان به زن و فرزند و خويشان و مسكن و به طور كلّى، به همه ى كسانى كه به شكلى در زندگى با او شريك اند، علاقه مند است.

امّا توجه و انس به امور مادى، آدمى را از توجه به امور معنوى و اخروى بازمى دارد. انسان با اين وضعيّت تصور مى كند كه نيازهاى او تنها و تنها همين نيازهاى مادى است و تأمين احتياجاتش فقط از همين طريق است; لذا از آخرت غافل مى شود و تمام همّ و غمّ خود را براى رفع احتياجات مادّى صرف مى كند و ديگر از زندگانى نامحدود و جاودانه ى حيات اخروى غفلت مى كند.

هر انسانى به يقين مى داند كه روزى مرگ گريبان او را خواهد گرفت ولى درعين حال به فكر آينده ى خود نيست; چون غرايز مادّى و دنيوى كم كم تمام توجهش را به همان جهات طبيعى معطوف ساخته و نسبت به آينده و سفرى كه در پيش دارد بى اعتنا نموده است.

پس بايد گفت سرّ غفلت انسان ها از مرگ، با وجود علم و آگاهى بدان، افراط در توجه به امور دنيوى و غرايز و جهات طبيعى انسانى است.[41]

سوال : آيا ياد مرگ براى انسان آثار و فوايدى هم دارد؟

جواب : اعتقاد به آخرت و ياد آن در رفتار انسان نقش به سزايى دارد; به گونه اى كه حتّى اعتقاد به توحيد چنين تأثيرى را ندارد. اعتقاد به آخرت و معاد سومين ركن از اركان اعتقادى اسلام محسوب مى شود و اگر كسى معاد را نپذيرد، گويا آن دو ركن ديگر (توحيد و نبوت) را هم نپذيرفته و اصلا داخل در دين اسلام نشده است; لذا پذيرش اين اصل و باورداشتن حيات جاودانه ى آخرت كه با مرگ و انتقال از حيات دنيا به آخرت شروع مى گردد، تأثير به سزايى در افكار و كردار انسان دارد.[42]

آثار دنيايى ايمان به حيات اخروى و ياد آن

1. درك ناپايدارى زندگى دنيوى

تأثير اعتقاد به آخرت و يادآورى آن در فكر انسان اين است كه آدمى به خود و ديگر موجودات واقع بينانه مى نگرد و خود را جزئى از اجزاى اين جهان گذران مى داند كه مجموعاً به سوى يك جهان جاويد و ابدى در حركت اند.[43]

2. تعديل غرايز و پرورش فضايل

انسان با اين نظر واقع بينانه كه به دنياى ناپايدار دارد احساسات و غرايز درونى خود را تعديل و با توجه به مقصد و هدفى كه در پيش دارد آنها را محدود مى سازد.

اعتقاد به معاد و كيفرهاى الهى انسان را وظيفه شناس مى سازد; چرا كه آدمى با اعتقاد به آخرت و توجّه به حساب و كتاب اعمال و رفتار در آن سرا، نمى تواند نسبت به وظايف خود در عرصه هاى مختلف زندگى بى تفاوت باشد، حتى اگر بهره ى كمى از عقل داشته باشد با مقايسه ى دنياى زودگذر و حيات جاويدان اخروى، دنيا را ترجيح نمى دهد، بلكه سعى در به دست آوردن راحتى و آسايش جاويدان اخروى خواهد داشت; مگر انسانى كه كاملا غافل است و در پى به دست آوردن مصالح و دفع مفاسد خود نيست و كاملا سرگرم لذايذ زودگذر دنيوى شده است. در حقيقت ياد مرگ پرده ى غفلت را از پيش روى انسان برمى دارد و او را متوجه حيات جاودانه ى آخرت مى كند تا گرفتار گناه و جنايت و فساد نشود كه در صورت ابتلا به اين امور، شقاوت ابدى و عذاب اخروى را براى خود كسب كرده است.

پس يكى از راه هاى نجات از هواهاى نفسانى و تعديل غرايز درونى اين است كه همواره متوجه اين واقعيت باشيم كه نهايت كار ما مرگ است و به زودى از اين دنيا به آخرت كوچ خواهيم كرد و نتيجه ى اعمال خود را آن جا خواهيم ديد; لذا بايد مواظب باشيم اعمالى از ما سر نزند كه گرفتارى و عذاب اخروى را به دنبال داشته باشد.

اگر انسان به اين درك و فهم برسد كه دنيا فانى است و عمر او با مرگ به انتها مى رسد و ديگر هيچ بهره اى از دنيا نخواهد داشت، ديگر اسير تكاثر در مال و جاه و مقام نمى گردد.

وقتى انسان با ياد مرگ و آخرت تربيت يافت چنين باورى «ضمانت اجرايى» است و او طبق همين باور و اعتقاد همه ى اخلاق و كردار و عقايد خود را پايه ريزى مى كند، ولى انسانى كه از ياد مرگ و آخرت غافل است دليلى ندارد مقيّد به قانون باشد و به هر جنايتى دست مى زند.

در نتيجه، ياد مرگ و آخرت و باورداشتن آن نه تنها غرايز انسان را تعديل مى كند و جلوى تجاوزات غريزى اش را مى گيرد، بلكه باعث پرورش و رشد فضايل او هم مى گردد; چون كسى كه هميشه به ياد مرگ و آخرت است همه ى اعمال و رفتارش را تحت مراقبت قرار مى دهد و مى كوشد رضايت خداوند متعال را جلب كند.[44]

آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:

صفات برجسته ى اخلاق در كنار ياد معاد و تذكر قيامت به كمال لازم مى رسد; زيرا ياد مرگ و عذاب قيامت انسان را دل شكسته و قلب او را خاشع مى سازد، قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعِينَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ);[45] از خدا يارى خواهيد و در كارها صابر و شكيبا باشيد و نماز به جاى آوريد كه نماز سخت مهم و بزرگ و كارى دشوار است; مگر بر خداپرستان; آن كسانى كه مى دانند (نه اين كه گمان داشته باشند) كه در پيشگاه پروردگار حاضر خواهند شد و به درگاه عزّتش رجوع خواهند كرد.

ياد مرگ و عذاب، آنان را خاشع و خاكسار مى سازد...[46].

3. تأمين عدالت اجتماعى

انسان مدنى بالطبع است; يعنى به گونه اى خلق شده كه بايد در اجتماع زندگى كند; و از لوازم اجتماعى بودن تضاد و برخورد منافع است. در اجتماعى كه افراد نيرومند و ناتوان با هم زندگى مى كنند و قدرتمندان همواره مى خواهند همه چيز را به خود اختصاص دهند و غالباً از حدّ خود تجاوز و حقوق فقراى جامعه را پايمال مى كنند، به ناچار بايد قوانينى وضع شود كه حقوق همه ى طبقات اجتماع را محفوظ بدارد; لكن به كار بستن اين قوانين از تشريع و وضع آن مهم تر است. امروزه قواى قانون گذارى، قضايى و مجريه تا حدودى توانسته اند نظم و آرامش را در اجتماعات انسانى محقق كنند، ولى اين تنها مربوط به تبهكارى و فسادهاى ظاهرى است. نسبت به خلافكارى هاى پنهانى اين راه بى نتيجه است; به علاوه اين كه اگر مجريان اين قوانين بخواهند از مقام خود سوءاستفاده كنند، چه عاملى مى تواند سدّ راهشان شود؟ اين جاست كه حكومت هاى بشرى در تأمين عدالت اجتماعى به بن بست مى رسند. ولى اجتماعى كه زيربناى برنامه هاى آن را ايمان و ترس از خدا تشكيل مى دهد چنين نيست; زيرا كيفر گناه و يا عذاب هاى اخروى بهترين ضامن اجراى قوانين خواهند بود.[47]

در آخر لازم است نكته اى را متذكر شويم و آن اين كه تصوّر مرگ و جهان پس از مرگ زندگى را بر انسان تلخ نمى كند و او را از فعاليت و كوشش در امور زندگانى بازنمى دارد; چرا كه علّت فعاليت انسان در امور زندگى حسّ احتياج است و با ياد مرگ و آخرت حسّ احتياج از بين نمى رود. بله، ياد آخرت انسان را از زياده روى در شهوت پرستى باز مى دارد و در طريقى قرار مى دهد كه مى داند پاداش هر كار نيك خود را روزى خواهد ديد، پس سعى و كوشش او به همين طريق معطوف مى شود.

پس ياد مرگ و توجه به اين كه زندگى دنيوىِ انسان محدود است و تكرار و برگشت ندارد باعث مى شود كه انسان از فرصت هاى خود خوب استفاده كند و عمر خود را به بيكارى و بطالت نگذراند و همواره در فعاليت و تكاپو باشد.[48]

تحقّق مرگ

سوال : آيا خدا روح انسان ها را قبض مى كند، يا فرشتگان هم در اين امر دخالت دارند؟

جواب : گاهى اين توهّم پيش مى آيد كه برخى از آيات قرآن كريم در باب مرگ (وتوفّاى) انسان، ظاهراً با هم سازگارى ندارند.

قرآن كريم قابض ارواح (آن كه متصدّى قبض روح انسان است) را به سه صورت معرفى مى فرمايد:

1. متوفّى خداست:

(اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها);[49] خدا جان ها را هنگام مرگشان مى گيرد.

2. متوفّى ملك الموت است:

(قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ);[50] بگو شما را فرشته ى مرگ، كه بر شما گمارده شده است، مى گيرد.

3. متوفّى فرشتگان الهى هستند:

(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا);[51] تا هنگامى كه مرگ يكى از شما فرارسد، فرستادگان ما (جان) او را مى گيرند.

با اين اختلافى كه ظاهراً بين آيات وجود دارد، بالاخره قبض روح انسان ها برعهده ى كيست؟ آيا تنها خداست كه با قدرت خود ارواح انسان ها را قبض مى كند يا فرشتگان هم در اين امر دخالت دارند؟ و اگر دخالتى هست به چه نحوى است؟

در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: تنها و تنها خداوند متعال متصدّى قبض روح انسان است; اوست كه مى تواند بدون هيچ واسطه اى (استقلالا و بالذات) هر لحظه اى كه اراده كند با قدرت بى انتهايش روح و جان انسان ها را بگيرد و هيچ كس هم قدرت مقابله و مخالفت با اراده ى او را ندارد.

امّا همين عمل (قبض روح) را گاهى به يكى از فرشتگان مقرّب خود كه ملك الموت (عزرائيل) نام دارد و يا گاهى به گروهى از فرشتگان كه جزء دستياران ملك الموت هستند، مى سپرد. در حقيقت ملك الموت و دستياران او به اذن خداوند متعال مأمور قبض روح انسان هستند و هيچ نقشى جز وساطت در اين امر ندارند و اساساً فرشتگان، استقلالى از خود ندارند و كاملا نقش واسطه را ايفا مى كنند. به طور مثال خطى كه بر صفحه ى كاغذ نگاشته شود، در مرتبه ى اول گفته مى شود «قلم خط را نوشته است.» و در مرتبه ى بالاتر، كشيدن خط را به دست نسبت مى دهيم و مى گوييم «اين دست است كه خط را نگاشته است.»; در نهايت، خط را به نويسنده و كاتب نسبت مى دهيم و مى گوييم «نويسنده، خط را نوشته است». در واقع فاعل حقيقى و بالذاتِ اين نوشته و خط، نويسنده است; امّا عمل نوشتن خط را گاهى به واسطه ها كه قلم و دست هستند نسبت مى دهند.

عمل قبض روح نيز به همين صورت است. حقيقت اين عمل تنها به اراده و قدرت الهى محقّق مى شود و هيچ كسى در اين امر دخالت ندارد، امّا همين عمل را گاهى به واسطه ها كه ملك الموت و دستياران او هستند نسبت مى دهد.

پس ملك الموت و دستياران او مستقلا و بى ارتباط با اراده ى حق اين فعل را انجام نمى دهند; بلكه كاملا مطيع و فرمان بردار اوامر الهى هستند و به هيچوجه از اراده ى الهى تخطّى نمى كنند.

با توجه به مطالبى كه گفته شد روشن مى شود كه بين آيات الهى ناهماهنگى وجود ندارد، بلكه نسبت دادن قبض روح به غير خدا (ملك الموت و فرشتگان ديگر) از باب وساطت در افعال الهى است.[52]

سوال : آيا به لحاظ مراتب و مقامات انسان ها، قبض روح آنها هم متفاوت است؟

جواب : از آيات سه گانه اى كه در پاسخ پرسش قبل بيان داشتيم، استفاده مى شود كه به لحاظ مراتب و درجات انسان ها، قبض روح آنها هم متفاوت خواهد بود.[53]

به استناد روايتى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى توان گفت:[54]

اختلاف قبض روح به اختلاف درجات قرب الهى برمى گردد; هر كس به مقامات بالاى معنوى و درجات عاليه اى از قرب پروردگار رسيده باشد، خداوند متعال، روح او را بدون واسطه، قبض مى كند. اين گروه از انسان ها جزء كامل ترين افراد بشر محسوب مى شوند.

دسته ى دوّم كسانى هستند كه به شايستگى هايى خاصّ و مقامات خوبى رسيده، امّا توان آن را نداشته اند كه خود را به درجات گروه اول برسانند. متصدّى قبض روح اين گروه از انسان ها «عزرائيل» خواهد بود كه از فرشتگان مقرّب است.

دسته ى سوم انسان هاى ضعيف و متوسط از لحاظ ايمان و تبهكاران هستند كه توسط دستياران ملك الموت قبض روح مى شوند، الّا اين كه فرشتگان روح تبهكاران را با عذاب و شكنجه قبض مى كنند، ولى از مؤمنانِ متوسط با سلام و تحيّت استقبال مى كنند و جان آنها را مى گيرند.[55]

سوال : ملك الموت در هنگام قبض روح انسان به چه صورتى ظاهر مى شود؟

جواب : از آيات كريمه ى قرآن و روايات معصومين(عليهم السلام) استفاده مى شود كه قبض روح انسان ها با هم متفاوت است و برخورد فرشتگان مرگ با انسان هاى متوفّى كاملا فرق مى كند. با يكى از روى ملاطفت و رأفت و با صورتى زيبا برخورد مى كنند و با ديگرى از روى غضب و شدّت و با چهره اى زشت و كريه المنظر.

بايد روشن بشود بالاخره چهره ى قابض ارواح به چه شكلى است و چگونه در مقابل انسان محتضر ظاهر مى شود.

در ابتدا حديثى را در اين باب نقل مى كنيم:

روايت شده است كه:

حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام)به ملك الموت گفت: آيا مى توانى با آن صورتى كه روح فاجر را قبض مى كنى خودت را به من بنمايى؟ ملك الموت عرض كرد: تو طاقت و تحمّل اين را ندارى (كه مرا بدان صورت ببينى) حضرت ابراهيم(عليه السلام) فرمود: بلى (طاقت دارم تو را بدان صورت ببينم). ملك الموت عرض كرد: صورت خود را از من برگردان و سپس مرا ببين. حضرت ابراهيم(عليه السلام) بدين طريق به ملك الموت نظر كرد; ناگهان ديد مرد سياه چهره اى با موهاى راست شده و بوى متعفّن و با لباس هاى سياه، به طورى كه از دهان و از دو سوراخ بينى او دود و آتش زبانه مى كشيد، در مقابل او حاضر است. حضرت ابراهيم(عليه السلام)غش كرد...[56].

امّا ملك الموتى كه با چهره اى زيبا و نكو در مقابل حضرت ابراهيم(عليه السلام)حضور داشت چگونه به صورتى زشت و كريه مبدّل شد؟

بايد گفت: فرشتگان موجوداتى مجرّدند. مجردات در مقابل مادّيات اند. مادّه محدود به زمان و مكان و دست خوش تغيير و تحوّل و در معرض زوال و فساد است، به خلاف مجردات كه از اين خصوصيات مبرّا هستند.

فرشتگان نيز موجوداتى منزّه از مادّه اند; لذا خصوصيات مادّه در آنها راه ندارد و شكل نمى پذيرد.[57] حال كه فرشتگان چنين اند، پس اين همه روايات كه از هيئت و شكل فرشتگان خبر داده اند (از جمله روايت مزبور) چه مى شوند؟

بايد گفت همه ى اين اخبار از باب «تمثّل» است و تمثّل با «تشكّل» فرق مى كند.

معناى تمثّل ملك به صورت انسان اين است كه ملك در ظرف ادراك بيننده به صورت انسان درمى آيد، در حالى كه بيرون از ظرف ادراك او واقعيّت و خارجيّت ديگرى دارد و آن عبارت از صورت ملكى است.

به خلاف تشكّل كه اگر ملك به صورت انسان متصور و متشكل بشود، مبدّل به انسان واقعى مى شود; چون در حالت تشكّل، هم در ظرف ادراك بيننده و هم در خارج ادراك، صورتى يكسان دارد.[58]

قرآن كريم در جريان تمثّل جبرئيل براى حضرت مريم(عليها السلام) مى فرمايد:

(فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا);[59] جبرئيل به صورت بشرى براى مريم(عليها السلام) تمثّل كرد.

و اين بدين معناست كه جبرئيل در ادراك مريم(عليها السلام) به صورت بشرى محسوس شد نه اين كه واقعاً جبرئيل به همان صورت درآمده باشد (بلكه در خارج از ادراك حضرت مريم(عليها السلام) صورتى غير از صورت بشرى داشت).

پس تمثّل عبارت است از ظهور چيزى براى انسان به صورتى كه انسان با آن الفت دارد و متناسب با همان غرضى است كه به خاطرش ظهور كرده است; مثلا جبرئيل به صورت بشرى تمثّل كرد; چون مألوف و معهود آدمى از رسالت همين است كه شخص رسول رسالت خود را بگيرد و نزد مرسل اليه (آن كه پيام براى او فرستاده شده كه در اين مثال حضرت مريم(عليها السلام) بوده است) بيايد و از طريق تكلّم و گفتوگو آن را ادا كند. يا مانند تمثّل دنيا براى امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)كه به شكل زنى زيبا و فريبنده ظهور كرد; چون معهود و مألوف دل هاى بشرى همين است كه در مقابل دخترى زيبا بيش از هر چيزى فريفته مى شود.[60]

با بيان اين مقدمه كه اولا، فرشتگان، موجوداتى مجرّدند و ثانياً، اگر رابطه اى بين ملائكه و انسان هست به صورت تمثّل است و ملائكه هيچ گونه تشكّلى ندارند، نوبت به پاسخ پرسش اين بخش مى رسد و آن اين كه ملك الموت و دستياران او در هنگام قبض روح داراى شكل خاصّى نيستند، بلكه اين تلقّى و دريافت و ادراك انسان محتضر از فرشته ى مرگ است كه او را به صورت خاصّى رؤيت مى كند.

در حقيقت بايد گفت: ملك الموت و فرشتگان قابض ارواح مانند آيينه صاف و روشن اند و در مقابل هر محتضرى كه قرار مى گيرند صورت ملكوتى صفات و اخلاق و اعتقادات خود او را نشانش مى دهند; در واقع انسان محتضر صورت برزخى ملكاتِ خود را در فرشته ى مرگ مى بيند، لذا فرشتگانى كه مأمور قبض روح مؤمنان هستند، بنا به روايات وارد شده، صورتى زيبا دارند و در مقابل، مأموران قبض روح كافران و تبهكاران چهره اى زشت و كريه دارند.

در نتيجه، شكل ظهور فرشته ى مرگ، هنگام قبض روح، به ملكات و اعتقادات شخص محتضر بستگى دارد. هر چه اعمال و نيّات و عقايد انسانِ محتضر پاك و بى شائبه باشد، ملكى را كه رؤيت مى كند زيباتر و دلرباتر است و هر چه اعمال انسان زشت و پليد باشد، فرشته اى را كه مى بيند خشن تر و وحشتناك تر است.

سوال : آيا فرشته ى مرگ مى تواند در يك زمان، روح افراد متعدد را در جاهاى متفاوت قبض كند؟

جواب : از آن جا كه فرشتگان جزء موجودات مجرّدند و مجرّدات محدود به زمان و مكان نيستند، پس چنين نيست كه فرشته اى در مكانى باشد و نتواند در مكان ديگرى حاضر شود.[61]

حال كه هم ملك الموت و هم فعل او كه قبض روح انسان است، مجردند، پس ملك الموت با قوه ى خاصّى روح انسان را كه او هم از مجردات است قبض مى كند و اين ها هيچ كدام در ظرف زمان و مكان محقق نمى شود; لذا اشتغال فرشته ى مرگ براى قبض روح يك انسان او را از قبض روح انسان ديگرى كه در مكان دورترى است، ناتوان نمى كند، بلكه چون ملك الموت موجودى مجرّد است در يك زمان مى تواند چند انسان را كه در چند مكان مختلف هستند قبض روح كند.

مؤيّد اين مطلب روايتى است از امام صادق(عليه السلام) كه فرمود:

از ملك الموت پرسيده شد: چگونه در يك لحظه ارواح را قبض مى كنى در حالى كه بعضى از آنها در مغرب اند و بعضى در مشرق؟ پاسخ داد: اين ارواح را به خود مى خوانم و آنها اجابت مى كنند.[62]

تحقّق مرگ

سوال : آيا رفتار فرشتگان در هنگام مرگ با انسان ها يكسان است؟

جواب : به استناد متون دينى، اعم از آيات الهى و روايات معصومين(عليهم السلام)رفتار فرشتگان مرگ با انسان ها يكسان نيست، بلكه به تناسب باور و عقايد و ملكات نفسانى هر كسى با او رفتار مى كنند.

فرشتگان با مؤمنان و صالحان، با رحمت و الفت برخورد مى كنند و حال آن كه كافران و منافقان و تبهكاران را با تحقير و خوارى و ذلّت قبض روح مى كنند.[63]

رفتار فرشتگان مرگ با مؤمنان

قرآن دراين باره مى فرمايد:

(الَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ);[64] پرهيزكاران كسانى هستند كه فرشتگان جان آنان را در حالى كه پاك و پاكيزه اند مى گيرند و به آنان مى گويند: درود بر شما باد.

مؤمنان و بندگان صالح پروردگار در اولين مرحله ى انتقال به حيات اخروى با استقبال فرشتگان روبه رو خواهند شد و آنها را با شرافتى وصف ناپذير بشارت بهشت مى دهند.

در روايتى است كه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) سؤال كردند: فرشته ى مرگ چگونه جان آدمى را مى گيرد؟ حضرت فرمودند:

فرشته ى مرگ هنگام مردن مؤمن نزد وى آن گونه مى ايستد كه برده اى ذليل نزد مولى; او و يارانش نزد مؤمن مى ايستند و نزديك نمى شوند تا اين كه نخست فرشته ى مرگ سلام كند و به او بشارت بهشت دهد.[65]

انسانى كه تمام عمر خود را با اعتقاد صحيح و باورى عميق نسبت به خداى خود سپرى نموده و تمام سعى و كوشش خود را در مسير رضايت پروردگار خويش صرف كرده است، نتيجه ى عقايد و رفتار پسنديده ى خود را بدين سان در دالان ورودى برزخ و انتقال به حيات اخروى خواهد ديد.

رفتار فرشتگان مرگ با كافران (منافقان و تبهكاران) [66]

در آيات متعددى از قرآن كريم، برخورد فرشتگان قابض ارواح و سخنانى كه بين آنان و تبهكاران ردّوبدل مى شود، بيان گرديده است.

1. كسانى كه در حال كفر از دنيا رفته اند.

(وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ)[67]; اگر ببينيد سختى حال كافران را هنگامى كه فرشتگان جان آنان را مى گيرند و بر روى و پشت آنان مى زنند و به آنها مى گويند: بچشيد طعم عذاب سوزنده را.

شبيه همين تعبير در سوره ى مباركه ى محمد(صلى الله عليه وآله) آيه ى27 براى منافقان آمده است.[68]

مرحوم شاه آبادى(رحمه الله) درباره ى اين آيات توجيهى دارند مبنى بر اين كه فرشتگان دو دسته اند: يك دسته كارگزاران امور آخرت و گروهى ديگر مجريان اوامر الهى در دنيا هستند. فرشتگان دنيا با ديدن اين منظره كه شخص تبهكار تمام عمر خود را به بطالت و انكار حق گذرانده و اكنون لحظه ى مرگ او فرارسيده، با حالتى توهين آميز و همراه با شكنجه، محكم بر پشت او مى زنند و او را از دنيا بيرون رانده، تحويل فرشتگان آخرت مى دهند. آنها هم با ديدن اين بنده ى عاصى و نافرمان، به صورت او مى كوبند.[69]

2. كسانى كه متكبّرانه در دنيا به سر بردند.

(يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَوْمَئِذ لِلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً)[70]; روزى كه مجرمان فرشتگان را ببينند، در آن روز بشارتى از فرشته نيافته، بلكه به آنها گويند: اى سركشان، محروم وممنوع (از رحمت و جنّت خدا) باشيد.

3. كسانى كه هنگام جان دادن، ستم كنندگان به جان خويشتن به شمار مى روند.

(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الاَْرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً)[71]; آنان كه هنگام (مرگ) قبض روح، ظالم و ستمگر بميرند، فرشتگان از آنها بازپرسند كه در چه كار بوديد (و چرا به ايمان و اعمال نيك براى آخرت نپرداختيد)؟ پاسخ دهند كه ما در روى زمين مردى ضعيف و ناتوان (و اسير ظلم حكّام جاهل و كافر) بوديم. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن سفر كنيد (و از محيط جهل و كفر به سرزمين علم و ايمان بشتابيد؟ از آنها عذر نپذيرند) و مأواى اينان جهنم است و بازگشت آنها به جايگاه بسيار بدى است (كه محل قهر و عذاب خداست).

4. كسانى كه بر خداوند دروغ بستند و سخنان رسول او را نپذيرفتند.

(.. وَ لَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ...)[72];

... و اگر فَضاحت و سختى حال ستمكاران (و مدعيان باطل) را ببينى، آن گاه كه در سكرات موت گرفتار آيند و فرشتگان براى قبض روح آنها دست قهر و قدرت برآورند و گويند كه جان از تن به در كنيد; امروز كيفر عذاب و خوارى مى كشيد... .

در هر حال، برخورد فرشتگان قابض ارواح با عاصيان به گونه اى است كه از ابتداى امر و از لحظات اوليه ى حيات اخروى گرفتار عذاب الهى مى شوند. انسانى كه به استعدادهاى درونى خود بى توجه بوده و جهات ملكوتى و (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى)خود را فراموش و تمام عمر خود را صرف همان جنبه ى طبيعى كرده است، حال با انقطاع علاقه ى روح از بدن مادّى بدون هيچ وسيله و توشه اى به عالمى ديگر منتقل مى شود. او در عالم دنيا درصدد به فعليّت رساندن استعدادهاى درونى و جنبه هاى روحانى خود نبوده تا در حين انتقال به برزخ خوش و خرّم و با صورتى زيبا قدم به عالم آخرت بگذارد.

بله، چنين آدمى بزرگ ترين نعمت الهى وديعه ى ربّانى را كه همان روح انسانى است، با بى توجهى و غفلت، كفران و ناسپاسى كرده و در اين امانت الهى خيانت ورزيده است، لذا مستحق چنين عذاب ها و برخوردهايى از جانب فرشتگان الهى خواهد بود.

سوال : چه عاملى باعث سختى مرگ براى بعضى انسان ها مى شود؟

جواب : از پرسش و پاسخ هاى گذشته چنين استفاده مى شود كه در هنگام مرگ، طبق عقايد و اعمال و رفتار هر كسى با او برخورد خواهند كرد; يعنى برآيند رفتارى او در تمام عمرش مورد نظر قرار مى گيرد. اگر برآيند اعتقادى و رفتارى او صحيح و سالم و بر صراط مستقيم باشد به او از روى «سلام و بشارت بهشت» برخورد خواهند كرد، ولى اگر برآيند رفتارى او زشت و پليد باشد، ملائكه و فرشتگان الهى او را با شكنجه و عذاب و ذلّت و خوارى به عالم برزخ منتقل مى كنند.

بى ترديد اگر انسانِ گنهكار با توبه واستغفار و جبران خلافكارى هايش خود را سبك بار نكند، بارهاى سنگين گناه به شكل عقده هاى روانى بر روح و جان او حاكم خواهند شد و به هنگام مفارقت روح از بدن تمام آن ناملايمات و عقده هايى را كه در جانش اندوخته شده اند يك باره درك مى كند و همان باعث شكنجه و عذاب درونى او خواهد شد; درست مانند دردهايى كه نفس به هنگام اشتغال به امور ديگر آنها را احساس نمى كند، ولى به محض فراغت نفس آن دردها ادراك مى شوند.[73]

امّا در اين جا سخن از اين است كه علاوه بر عقايد باطل و اعمال ناشايست كه در هنگام قبض روح تأثيرات بسيار سنگينى بر انسان دارند، آيا عوامل ديگرى نيز در سختى جان دادن آدمى مؤثرند يا نه؟ ابتدا لازم است مقدّمه اى را طرح كنيم. يكى از عوالمى كه انسان به ناچار وارد آن مى شود و مدتى در آن عالم و نشئه زندگى مى كند عالم دنياست. انسان با ورود به اين عالم به دو نوع «ادراك» دسترسى پيدا مى كند.

1. ادراكاتى كه مربوط به «بود و نبود» جهان است: در همين بخش است كه خداوند متعال، اوصاف او، موجودات ملكوتى، زمين، آسمان و... از حيث وجود براى انسان قابل ادراك هستند.

2. ادراكاتى كه مربوط به امور اعتبارى اند: امور اعتبارى سلسله امورى هستند كه واقعيّت عينى ندارند، بلكه صرفاً براى رفع احتياجات بشرى ساخته و پرداخته شده اند; مانند مالكيت، وزارت و... و اين ها هم ساخته ى دست خود بشرند; يعنى امورى قراردادى اند; مثلا با يك امضا آدمى به پست وزارت نايل مى شود و با حكم ديگرى عزل مى شود.

از طرف ديگر، انسان دو جنبه دارد: يكى روح و ديگرى بدن. با توجّه به اين جهات چهارگانه، انسان بايد متوجه باشد كه ناگهان از مسير انسانى خود منصرف نشود. اگر انسان جنبه هاى روحانى و جسمانى خود را بشناسد و به وظيفه ى خود در قبال هر كدام عمل كند و هم چنين امور واقعى و اعتبارى را هم به خوبى بشناسد و نقش خود را درباره ى هر كدام به خوبى ايفا كند، در اين صورت، نه تنها با شناخت كامل، زندگى دنيوى خود را مى گذراند بلكه به هنگام ارتحال و انتقال از دنيا به آخرت سرگردان نخواهد ماند. چنين آدم فهيمى مى داند به كجا مى رود و از پيش با توجه و تأمّل دقيق راه صحيح خود را طى و اسباب آسايش پس از مرگ خود را فراهم مى كند.

امّا انسانى كه از جنبه ى روحانى خود غافل، و نسبت به امور واقعى و ادراكات حقيقى بى توجّه است، تمام سعى و فرصت خود در دنيا را صرف همين جنبه ى طبيعى (غيرروحانى) و امور اعتبارى مى كند. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: اين ها گروهى هستند كه نسبت به خودِ فرعى همت گماشته اند:

(وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ)[74].

چنين انسانى تمام همّت خود را صرف تأمين رفاه و آسايشى مى كند كه واقعيتى ندارند و چنان سرگرم امور اعتبارى مى شود كه به تدريج حقيقت خود را (كه خود اصلى اوست) فراموش مى كند و نسبت به آن ناآشنا مى شود. آن گاه آدمى به جايى مى رسد كه تنها و تنها به فكر كسب مقامات ناپايدار دنيايى است و تمام تلاش خود را صرف اين مى كند كه مثلاً از معاونت به رياست برسد; غافل از اين كه رياستى كه بدان رسيده وابسته به يك امضاى قراردادى است كه احتمال عزل از اين مقام براى او وجود دارد.

انسانى كه اين گونه با اختيار و اراده ى خود جانش را گرفتار ظلمت كده ى اعتبارات كرده است، اگر مرگش فرابرسد چه حالتى خواهد داشت؟!

انسانى كه با خود حقيقى اش ناآشناست و نسبت به حقايق و امور واقعى بى توجه است هنگام مرگ گرفتار سختى بسيارى مى شود و مدّت ها بايد بگذرد تا بفهمد كه از دنيا رفته است. در حقيقت، مرگ انتقال از دنيا به برزخ است و اين انتقال براى چنين انسان هايى به سختى صورت مى گيرد; چون تنها به امور مادّى و اعتبارى علاقه مند و دل بسته بوده كه با مرگ همه ى آنها رخت برمى بندند. همانند انسان معتادِ به مواد مخدّر كه هرگاه او را از آن مواد سمى جدا كنند دچار درد و فشار و سختى مى شود; چون علاقه به مواد مخدّر هست ولى متعلّقِ آن (كه همان مادّه ى مخدر باشد) نيست.

انسان معتاد به دنيا كه حقيقتِ خود و آخرت را فراموش كرده است نيز در هنگام مرگ، متعلِّق (اعتبارات دنيوى) از او گرفته مى شود; امّا تعلّق و وابستگى اش هم چنان باقى است و تا تك تك تعلّقات انسان از دنيا بريده نشود، مرگ حقيقى نمى يابد.[75]

لذا قرآن دنيا را متاع قليل و از امور قراردادى مى داند كه به هنگام مرگ از كف انسان بيرون مى رود و به انسان هشدار مى دهد كه گرفتار آن نشود; چرا كه تعلّق بيش از حدّ جان آدمى به اين گونه امور طبيعى و اعتبارى نتيجه اى جز سختى جان كندن به هنگام مرگ براى او نخواهد داشت.

(وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ);[76] همانا شما تك تك براى حساب نزد ما بازخواهيد آمد بدان گونه كه نخست شما را آفريديم و آنچه از مال و جاه به شما داديم همه را پشت سر خواهيد افكند و بين شما و آنها جدايى خواهد افتاد و همه نابود خواهند گشت.[77]

آيت الله جوادى آملى درباره ى تعلق به دنيا چنين مى فرمايد:

...آنچه را كه قرآن به طور مكرّر يادآورى مى كند پرهيز از دنياست; زيرا ما هر چه فريب و نيرنگ بوده از دنيا خورده ايم و هر خطرى كه دامن گيرمان شده از تعلّق به دنيا بوده است; هر كس آبروى خود را از دست داده بر اثر دنيازدگى و هر كس آبرويى به دست آورده بر اثر نجات از فريب دنيا بوده است... هر چه ما را از خدا دور و به غير خدا مشغول كند دنياست. بعضى به مال مشغول اند و دنياى آنها مالشان است و بعضى به علم و دنياى آنها علم آنهاست. تكاثر در ارتباط با مال باشد يا علم دنياست. كسى كه درس مى خواند تا علم زيادى فراهم كند براى اين كه بگويد من اعلم از ديگران هستم مانند كسى است كه تلاش و كوشش مى كند تا مالى فراهم بكند براى اين كه بگويد من سرمايه دارترم. گاهى انسان رنج عبادت هاى زيادى را تحمّل مى كند، نه براى رضاى خدا بلكه براى اين كه بگويد من زاهدترم يا عابدترم كه اين هم دنياست.[78]

پس در پاسخ به سؤال مزبور به طور خلاصه مى توان گفت:

به جز عقايد نادرست و اعمال ناشايست كه در سختى مرگ انسان مؤثرند، يكى از مهم ترين عوامل سختى مرگ و جان دادن انسان، تعلق به دنياست و همين توجه و وابستگى انسان به دنيا باعث مى شود كه انسان در هنگام مرگ و مفارقت روح از بدن گرفتار شكنجه و درد جانكاهى شود.

زمان مرگ

سوال : آيا زمان مرگ از پيش معيّن شده است؟

جواب : براى پاسخ به اين سؤال مهم ابتدا لازم است به مطالبى چند اشاره كنيم:

1. اجل

بنابر بسيارى از آيات قرآن كريم هرچه در اين جهان است داراى اجلى است، در نتيجه، انسان نيز اجلى دارد.

در قرآن اجل به دو معنا آمده است: يكى به معناى «تمام مدّت» و ديگرى به معناى «انتهاى مدّت»; و در بحث ما معناى دوم مراد است. وقتى گفته مى شود انسان داراى اجلى است; يعنى بالاخره عمر او در دنيا پايانى دارد.

اجل براى هر موجودى حدّومرز مشخصى دارد و قابل اندازه گيرى است; لذا تغيير و تحوّل در آن راه دارد و از جمله تقديرات الهى است.[79]

بر اساس قرآن و روايات معصومين(عليهم السلام)«اجل» بر دو قسم است:

1. اجل حتمى كه در قرآن به «اجل مسمّى» تعبير شده; 2. اجل معلّق و مشروط كه در قرآن به «اجل» از آن تعبير شده است.

اجل معلّق از جمله تقديرات الهى است و تغييرپذير است. چون ممكن است قبل از تمام شدن شرايط و اسباب و ضميمه شدن مقدّمات (آخرى) به مقدمات اوّلى، مانعى پيش بيايد و مقتضى ايجاد نشود و اجل به نهايت كار نرسد. ولى اجل حتمى تغييرپذير نيست و جزء «قضاى الهى»[80] است و به مرحله ى حتميّت رسيده است.[81]

2. لوح محفوظ و لوح محو و اثبات

تمام حوادث عالم، از جمله اجل انسان، در لوحى به نام «لوح محفوظ» ثبت و ضبط مى شود; به طور مثال مرگ انسان ها و انتهاى عمر آنها با تمام مقدمات و خصوصياتى كه در تحقق اجلِ آنها دخالت دارند، مانند مكان، زمان و حالات فرد و ديگر ويژگى ها در همين لوح محفوظ ثبت مى شوند و هر آنچه در لوح محفوظ ثبت شد تغيير نمى پذيرد و از لحاظ زمانى هيچ تأخيرى در تحقق آن پديد نمى آيد.

قرآن درباره ى عدم تأخير اجل انسان ها مى فرمايد:

(وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها);[82] و خدا هرگز اجل كسى را از وقتش كه فرا رسد مؤخر نيفكند.

اجلى كه در لوح محفوظ ثبت مى شود، همان اجلى است كه به قضاى الهى ختم مى شود.

غير از لوح محفوظ الواح ديگرى هست كه از آن به «لوح محو و اثبات» تعبير مى كنند. در اين الواح تحقق حوادث با تمام خصوصيّات و به طور دقيق ثبت نمى شود، بلكه توأم با ابهاماتى است و در حقيقت با توجه به بعضى مقدمات و زمينه هاى پيدايش، بيان مى شود.

در حقيقت حوادث با شرايطى در اين لوح منعكس مى شوند و اگر آن شرايط محقق نشوند، آن حادثه نيز در خارج محقق نمى شود; چون شرطش تحقق پيدا نكرده است;[83] مثلاً روزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با اصحاب خود نشسته بود و پيرمردى از آن جا گذشت. حضرت فرمود: اين شخص به صحرا مى رود و مارى او را نيش مى زند. اتفاقاً عصر همان روز پيرمرد خاركن را ديدند كه از صحرا برگشته و پشته اى از خار بر دوش دارد. اصحاب از حضرت پرسيدند: يا رسول الله، اين همان مرد نيست كه فرموديد با نيش مار از بين خواهد رفت؟! حضرت فرمود: بگذاريد نزديك بيايد; آن گاه پيرمرد يهودى را صدا زدند و گفتند: پشته ى خارت را بگذار زمين و باز كن. ديدند مارى در آن پشته حلقه زده است. حضرت فرمود: مقدّر بود كه اين مار او را نيش بزند ولى صبح كه از خانه بيرون آمد صدقه داد و صدقه اين بلا را از او دفع كرد; يعنى تقديرى كه حضرت از آن خبر داده بود در لوح محو و اثبات ثبت شده و مشروط به «صدقه ندادن مرد يهودى» بود; يعنى اگر اين مرد صدقه نمى داد، با نيش مار از بين مى رفت، ولى حال كه شرطش محقق نشد (صدقه ندادن) مرگ او هم به تحقق نپيوست، بلكه با صدقه مرگش به تأخير افتاد.

نكته اى اساسى كه نبايد از آن غافل باشيم اين است كه بين لوح محفوظ و لوح محو واثبات هيچ تنافى وجود ندارد. هر اجلى كه در خارج تحققش حتمى باشد همان مرگى است كه در لوح محفوظ ثبت شده و اجل هايى كه با عدم تحقق شرطشان به تأخير مى افتند; مرگ هايى هستند كه در لوح محوواثبات ثبت گرديده اند.[84]

آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:

انسان از آن جهت كه متحرك است و خط سير او از طبيعت مى گذرد لاجرم پايانى براى حركت طبيعى اش وجود دارد كه از اين پايان به عنوان مرگ ياد مى شود... ميزان عمر آدمى چون از مقدّرات است تغيير مى پذيرد و با امورى همچون دعا، صدقه و صله ى رحم و يا گناهان گوناگون، كم يا زياد مى شود; چون قَدَر خداوند، تغييرپذير است... پس، اصل مرگ، قضايى است الهى كه هرگز تغيير نمى يابد و هر انسانى بلكه هر پديده اى بايد به اين مرحله وارد شود كه (كُلُّ نَفْس ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ)[85].

پاسخ نهايى اين پرسش مهم از اين قرار است كه:

اجل حتمى (زمان مرگ) كه در لوح محفوظ ثبت شده همان اجلى است كه به قضاى الهى ختم مى شود و اجل معلق و مشروط كه در لوح محو و اثبات ثبت مى شود از جمله تقديرات الهى است كه تغييرپذير است.

سوال : آيا دانستن زمان مرگ به صلاح انسان است؟

جواب : زمان مرگ انسان ها نامعلوم است و هيچ كس از زمان مرگ خود اطلاع ندارد. چه بسيار انسان هايى كه تا مرز جان سپردن پيش مى روند و احتمال مرگ را در حد يقين مى بينند، ولى نمى ميرند و در مقابل، انسان هايى هستند كه هيچ احتمال فرارسيدن مرگ خود را نمى دهند و ناگهان گرفتار چنگال مرگ مى شوند.

آيا نامعلوم بودن زمان مرگ براى انسان فايده اى هم دارد و به تعبير ديگر، آيا به صلاح انسان است كه زمان مرگ خود را بداند؟ و آيا اطلاع از زمان مرگ آثار سوئى براى او دارد؟

در پاسخ بايد گفت: بنا به حكمت الهى بايد زمان مرگ انسان ها نامعلوم باشد; و مجهول بودن زمان مرگ، براى انسان دو نتيجه ى مهم به دنبال دارد:[86]

1. خداوند انسان را به گونه اى خلق كرده كه همواره به دنبال بقا و جاودانگى است و به سبب همين عنايت الهى، آدمى هميشه به زندگى و آينده اميدوار است. حال اگر اين حالت از او گرفته شود، زندگى اش به خاموشى مى گرايد.

در روايات آمده است:

آرزو بر امت من رحمت است. اگر آرزو از انسان گرفته شود، مادرى به شيرخوار خود شير نمى دهد و باغبانى نهالى نمى كارد.[87]

اگر انسان از زمان مرگ خود آگاه باشد، سال ها قبل از فرارسيدن مرگش غمواندوه تمام وجودش را مى گيرد و فكر و خاطر او پريشان مى شود و به كلّى از تلاش و تكاپو و تحرك بازمى ايستد. پس اميد به زندگى دنيوى و تكاپو و تحرّك در اين فرصتِ بس كوتاه عمر، در گرو همين نامعلوم بودن زمان مرگ است.[88]

2. فايده ى ديگر ندانستن زمان مرگ، آن است كه انسان در انتخاب راه صلاح آزاد مى ماند. انسانى كه داراى قدرت است و توانايى كسب ايمان و ترك آن را دارد، اگر ايمان را با اراده و اختيار خود انتخاب كند، به نشاط روحى و ايمانى مى رسد; يعنى اگر انسان با اختيار تام، راهش را انتخاب كند همين برايش كمال محسوب مى شود، به خلاف جايى كه از باب اضطرار يا جبر راهى را برمى گزيند.

اگر انسان زمان مرگ خود را بداند، با روح نافرمانى و عصيان پرورش مى يابد; چرا كه به اميد توبه در آينده و آن هم نزديك به زمان مرگش، تمام عمر خود را در گناه و نافرمانى مى گذراند، حال آن كه اين توبه از آزادگى روح و انتخاب راه درست نيست، بلكه چون در شُرف مرگ و انتقال به برزخ است، توبه مى كند.

هدف زندگى انسان ها در عالم دنيا همين جنبه ى آزادى آنها در انتخاب راهشان است تا از اين طريق به كمالات نهايى برسند. قدم نهادن در مسير رضايت پروردگار آن هم با اراده و اختيار، تحرك درونى و رشد و تعالى در درون انسان ايجاد مى كند به گونه اى كه آدمى به تكاپو مى افتد تا گام هاى بيشترى را در اين طريق بردارد.[89]

سوال : آيا انسان مى تواند از زمان مرگ خود آگاه شود؟ چه كسانى از زمان مرگ خود آگاه اند؟

جواب : زمان و مكان مرگ از جمله امورى هستند كه به اقتضاى حكمت الهى بر انسان ها مخفى و نامعلوم اند و از جمله امور غيبى محسوب مى شوند.

در آيه اى از قرآن چنين آمده است:

(وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْض تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ);[90] و هيچ كس نمى داند كه فردا (از سودوزيان) چه خواهد كرد و هيچ كس نمى داند كه به كدام سرزمين مرگش فرا مى رسد (و به خاك مى رود) پس تنها خدا به همه چيز خلايق دانا و بر تمام اسرار و دقايق عالم آگاه است.

طبق اين آيه ى شريفه، انسان نمى داند در چه سرزمينى مى ميرد و اين را خداوند از جمله امورى قرار داده است كه ظاهر و مكشوف نيست.[91] در نهج البلاغه درباره ى مخفى بودن زمان مرگ چنين آمده است:

مكتوم الاجل...; اجل انسان پوشيده و پنهان است.[92]

پس هم مكان و هم زمان مرگ انسان ها از جمله امور مخفى و پوشيده مى باشند و انسان نسبت به آنها هيچ اطلاعى ندارد. روايات زيادى، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)رسيده است كه از آينده و زمان مرگ و... خبر داده اند; پس معلوم مى شود اشخاصى چون رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)و امامان معصوم(عليهم السلام) از زمان و مكان و خصوصيّات مرگ و شهادت خود باخبر بوده اند و گاهى هم نسبت به اصحاب خود بياناتى فرموده اند (مانند خبر شهادت ميثم از جانب امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)).

بايد ديد كه جمع بين اين گونه اخبار و آيه ى شريفه اى كه پيش از اين ذكر شد، چگونه است. در آيه اى از قرآن مى خوانيم:

(فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول);[93] اظهار بر غيب براى احدى نيست جز كسانى كه خداوند از آنها راضى است.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم (عليهما السلام) و بعضى از اولياى الهى از جمله كسانى هستند كه از غيب آگاه اند. پس خداوند به برخى افراد، از باب رضايتى كه از آنها دارد بعضى علوم غيبى را به آنها اظهار و اخبار مى كند و زمان و مكان و ديگر خصوصيات مرگ هم از جمله ى همين علوم محسوب مى شوند. البته علمى كه خداوند به غيب دارد استقلالى (بالاصالة) است، ولى علم غيب پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) تبعى است و با اظهار و اخبار الهى از عالم غيب آگاه مى شوند.

پس اطلاع از امور غيبى مثل زمان و مكان مرگ براى انسان ممكن است، ولى در صورتى كه به مقام انسان كامل برسد كه مصداق اتّم آن وجود مقدس رسول الله(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) است.[94]

در روايتى از امام رضا(عليه السلام) نقل شده كه حضرت به يكى از اطرافيان نظرى افكند و او را از مشكلى كه در آينده بدان مبتلا مى شد خبر داد. آن شخص از حضرت پرسيد: «فان الغيب لا يعلمه الا الله تعالى»; يعنى تنها خداوند عالم به غيب است. حضرت در جواب، آيه ى 26 سوره ى مباركه ى جن را تلاوت كرد و فرمود:

فرسول الله(صلى الله عليه وآله) عندالله مرتضى و نحن ورثة ذلك الرسول الذى اطّلعه الله على ما يشاء من غيبه فعلمنا ما كان و مايكون الى يوم القيامة;[95] رسول الله برگزيده ى خداست و ما وارث آن پيامبرى هستيم كه خداوند هر آنچه خواسته از غيبش به او اطلاع داده; پس ما مى دانيم آنچه مربوط به گذشته است و آنچه تا قيامت پيش مى آيد.

زمان مرگ

سوال : آيا در آستانه ى مرگ نيز شيطان در پى گمراه ساختن و فريب انسان هاست؟

جواب : شيطان در جريان آفرينش انسان، به سبب تكبّر، در برابر فرمان الهى سر تعظيم فرود نبرد و بر آدم سجده نكرد. او در مقام توجيه عمل خود دست به مغالطه اى زد كه عبارت بود از:

(قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِين);[96] من از او (آدم) بهترم كه مرا از آتش و او را از گل آفريدى.

همين عمل او باعث شد تا عبادات شش هزار ساله اش يكجا از بين برود[97] و رانده شده ى درگاه رحمت الهى گردد و به همين سبب نيز كينه ى آدم و فرزندانش را به دل گرفت. قرآن از دشمنى شيطان و كينه ى او نسبت به آدم و سعى او در فريب آدميان چنين مى فرمايد:

(قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ);[98] شيطان گفت به عزت و جلالت قسم، تمام خلق را گمراه خواهم كرد.

(ثُمَّ لآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ)[99]; آن گاه از پيش روى و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان را درمى آيم (و هر يك از قواى عامله و ادراكى آنها را به ميل باطل مى كشم) تا بيشتر آنان شكر نعمتت به جاى نياورند.

شيطان در كار خود بسيار مجّد و كوشاست و تمام تلاش او صرف اين مى شود تا آدمى به فلاح و رستگارى نرسد و مؤمن نگردد; لذا در تمام طول عمر انسان ها، لحظه به لحظه مى كوشد با وسوسه هاى خود او را از صراط مستقيم دور كند و اگر كسى با نور ايمان و كسب تقوا توان مقابله با شيطان را داشت او را رها نمى كند، بلكه بر تلاش خود مى افزايد تا بالاخره مؤمن را از راه حق منحرف كند.[100] بدين سبب آخرين لحظات عمر انسان براى شيطان بسيار بااهميّت است و او در اين لحظات مهم و حسّاس تمام همّت خود را صرف مى كند تا بلكه نگذارد مؤمنى با حال ايمان از دنيا برود.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

هرگاه مرگ كسى فرا مى رسد ابليس از ميان شياطين دستيارش افرادى را برمى انگيزد تا او را به كفر فرمان دهند و در دينش به ترديد اندازد تا زمانى كه روحش از بدن جدا گردد و اگر كسى مؤمن بود آن شياطين بر او چيره نتوانند شد... .[101]

در روايت ديگرى نيز مى فرمايد:

هرگاه مرگ دوست داران ما فرا رسد شيطان از چپ و راست بر او حاضر مى گردد تا اين كه او را از آنچه بر آن است بازدارد و خداوند مانع آن شود. اين همان گفته ى خداست كه (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ فِى الاَْخِرَةِ).[102]

البته در كتب روايى و ادعيه ى ما براى حفظ ايمان در آن لحظات آخرِ عمر دستورالعمل هايى بيان شده كه مى توان به كتب مربوطه مراجعه كرد.[103]

سوال : اعتقاد به ولايت اهل بيت(عليهم السلام) چه اثرى براى انسان ها در حين مرگ و لحظات آخر عمر او دارد؟

جواب : علاوه بر استقبال ملائكة الله از مؤمن كه همراه با نزول رحمت الهى است، نعمت ديگرى نصيب مؤمن مى شود كه آن ديدار اولياى الهى است.

مؤمن در واپسين لحظات عمر خود (قبل از اين كه قالب تهى كند) اولياى دين را ملاقات مى كند و اين براى او افتخار و شرافتى بس عظيم است و باعث تسكين روح او در لحظات سخت جان دادن مى شود. در حقيقت اين ديدار نتيجه ى همان پذيرش ولايت و ارتباط محبّتى است كه بين مؤمن با امامش برقرار بوده است. مؤمنى كه خود را تحت ولايت امامان معصوم(عليهم السلام) مى داند و بر اين باور است كه تولّى با دوستان آنها و تبّرى با دشمنانشان در رشد و تعالى كمالات او مؤثر است، ارتباط قلبى و محبّتى با امام پيدا مى كند و تمام اعمالش بر محور همان محبّت و ولايت مى چرخد و همين عقيده در حين مرگ او، به صورت ديدار و ملاقات با امامان معصوم(عليهم السلام)ظهور پيدا مى كند.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

هنگامى كه بين مؤمن و بين قدرت برگفتن حايل شود، يعنى نتواند سخن بگويد (يعنى در آستانه ى مرگ و جان سپردن باشد) پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و كسانى كه خدا بخواهد كنار او مى آيند، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سمت راست شخص و ديگران به جانب چپ او مى نشينند; رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شروع به سخن مى كند و مى فرمايد: آنچه اميدوارش بودى اكنون روبه روى توست (ديدار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام)) و امّا آنچه از آن مى ترسيدى (كيفر) از آن ايمن هستى. سپس درى از بهشت برايش گشوده مى شود و رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

ى فرمايد: اين منزل تو در بهشت است. اگر خواستى تو را به دنيا بازمى گردانيم كه در آن جا طلا و نقره است. محتضر در اين هنگام مى گويد: مرا نيازى به دنيا نيست... .[104]

با دقّت در اين روايت در مى يابيم كه ديدار رسول الله(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) براى مؤمن چنان لذت بخش است كه به پيشنهاد برگشتن به دنيا جواب ردّ مى دهد. اين مربوط به مؤمنانى است كه در مسير ولايت ائمه ى هدى(عليهم السلام)گام برداشته و تحت ولايت آنها تربيت شده و در تمام مراحل زندگى، دين خدا را بر دنيا مقدّم داشته اند.

در روايت ديگرى تصريح به حضور ائمه(عليهم السلام) دارد و نام آن حضرات را مى برد.

در كافى از قول سدير صيرفى آمده است كه به ابى عبدالله (امام جعفرصادق)(عليه السلام) عرض كردم:

اى پسر رسول خدا، فدايت شوم، آيا مؤمن از قبض روحش اكراه دارد؟

حضرت فرمود:

به خدا قسم، نه، آن هنگام كه ملك الموت براى قبض روحش در مى رسد، او (ابتدائاً) اظهار ناراحتى مى كند، ملك الموت به وى مى گويد: اى ولىّ خدا ناراحت نباش. قسم به خدايى كه مبعوث كننده ى محمد(صلى الله عليه وآله)است، براى تو از پدرى مهربان نيز مهربان تريم; ديدگانت را بگشاى و بنگر. سپس حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)، اميرالمؤمنين، حسن و حسين و فرزندانِ امام آنان(عليهم السلام) براى شخص مجسّم مى گردند. در اين هنگام ملك الموت مى گويد: اين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، اميرالمؤمنين (عليه السلام)، حسن و حسين و ائمه(عليهم السلام) هستند كه هم نشينان تواند. محتضر ديدگانش را مى گشايد و نداگرى از جانب حق او را مى خواند و مى گويد: اى نفسى كه به محمد واهل بيتش آرامش يافتى بازگرد به سوى پروردگارت در حالى كه ولايت ائمه را پذيرفته و بدان خرسندى و مرضىّ خداى سبحانى; پس داخل شو در زمره ى بندگانم و داخل شو در بهشتى كه مهيّا ساخته ام; (فَادْخُلِى فِى عِبَـدِى وَ ادْخُلِى جَنَّتِى).در اين لحظه براى مؤمن هيچ امرى دوست داشتنى تر از خلاصى روح و لحوق به منادى نيست.[105]

تا اين جا سخن از مؤمنان راستين بود كه در مسير حق ثابت قدم بودند; امّا آيا دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) هم در هنگام مرگ، آن حضرات را ملاقات مى كنند؟

بنا به رواياتى كه ذكر خواهيم كرد، دشمنان امامان معصوم(عليهم السلام) نيز در هنگام جان دادن آنها را ملاقات خواهند كرد ولى ديدار با اين ها بسيار متفاوت است. اين ها در حالى ائمه ى اطهار(عليهم السلام) را ديدار مى كنند كه مورد غضب آن ذوات مقدس اند و همين باعث عذاب و شكنجه ى آنها هم خواهد بود.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

كسى از دوستان ما كه دشمنان ما را دشمن دارد نخواهد مرد جز اين كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، اميرالمؤمنين، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) در حال احتضار كنار او مى آيند و به او نويد بهشت مى دهند و اگر كسى ما را دوست نداشته باشد آن ذوات مقدس را به حالتى كه دشمن او باشند خواهد ديد.[106]

در حديث ديگرى آمده است: هر مؤمن و منافقى، در هنگام مرگ حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)را خواهد ديد.

حديثى از اميرالمؤمنين نقل شده كه:

هان هيچ يك از دوست داران من نخواهد مُرد مگر اين كه مرا در جايى كه بدان شوق دارد، بيابد و هيچ يك از دشمنان من نخواهد مرد مگر اين كه مرا در جايى كه از آن اكراه دارد، بيابد.[107]

سوال : در حين مرگ چه حوادثى براى انسان اتفاق مى افتد؟

جواب : بنا به آنچه تا به حال از وضعيت مرگ و خصوصيات آن بيان كرديم، روشن مى شود كه هر انسانى به فراخور باورهايى كه ملتزم به آنها بود و رفتار و كردارى كه در دنيا داشت وقايعى را خواهد ديد. هر چند اصل رخدادها تا حدودى مشترك اند، كيفيت ها فرق مى كند; به عنوان مثال، همه، فرشتگان را در آخرين لحظات زندگى ملاقات خواهند كرد، الّا اين كه مؤمنان به گونه اى و تبهكاران به گونه اى ديگر (چنان كه در فصل پنجم بيان شد).

از جمله امورى كه در هنگام جان دادن انسان رخ مى دهد، تمثّل مال، فرزندان و عمل اوست. در روايت آمده است:

انسان در هنگام مرگ، مال و فرزندان و عمل خود را متمثّل مى بيند و به مال خود مى گويد: من براى كسب و اندوختن تو بسيار حريص و بخيل بودم، تو براى من چگونه اى؟ مال در پاسخ مى گويد: به مقدار كفن از من برگير. سپس به فرزندان مى گويد: به خدا سوگند من شما را بسيار دوست داشتم و حفاظت مى كردم، شما براى من چه مى كنيد؟ آنان مى گويند: تو را به قبر رسانيده، در آن دفن مى كنيم. آن گاه به كردار خويش مى گويد: من به تو رغبتى نشان نمى دادم و برايم سنگين بودى، تو براى من چه مى كنى؟ عمل انسان مى گويد: من در قبر و قيامت و نشور با تو خواهم بود تا به حضور پروردگارت برسيم.[108]

پس در مجموع، حوادثى كه در آخرين لحظات زندگى انسان رُخ مى دهند عبارت اند از:

1. حضور شيطان براى گمراهى انسان 2. حضور اولياى دين براى مؤمنين و آنهايى كه در طول عمرشان دو اصل تولّى و تبرّى را به خوبى عمل كرده اند 3. تمثل مال، فرزندان و عمل براى انسان در حال مرگ.

حالات درونى انسان ...

سوال : سكرات موت يعنى چه؟

جواب : «سكرات موت» تعبيرى است كه در قرآن براى تبهكاران به كار رفته است.

(وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ);[109] و هنگام بى هوشى و سختى مرگ، به حق و حقيقت فرارسيد; آرى همان مرگى بود كه از او دورى مى جستيد (و سخت ترسان و هراسان بوديد).

سكرات موت، حالتى درونى است كه در هنگام مرگ براى انسان به وجود مى آيد، بدين صورت كه از مردم، غافل مى شود و به خود مى پردازد، مانند انسان مستى كه نمى داند به او چه مى گويند و چه گفته مى شود. به دليل همين بى توجهى و غفلت از اطرافيان، به «سكرات موت» تعبير شده است.[110]

امير مؤمنان(عليه السلام) از اين مرحله ى سخت و جانكاه چنين خبر مى دهد:

آنچه برايشان فرود مى آيد وصف ناپذير است. بر آنان «مستى مرگ» و حسرت از دست دادن دنيا و لذّات آن، يا حسرت از دست دادن توبه و پشيمانى و جبران گناهان جمع مى شود، اعضايشان به سستى مى گرايد و رنگشان تغيير مى كند; آن گاه مرگ، در آنان بيش تر نفوذ مى كند و بدين سبب، قدرت سخن را از ايشان مى گيرد; او در ميان خانواده اش با چشمش مى بيند و با گوشش مى شنود و در حالى كه عقل و خردش سالم و باقى مانده است مى انديشد كه در چه چيزى عمرش را هدر داد و در چه چيزى روزگارش را تباه ساخت.[111]

سوال : به چه حالتى احتضار گويند؟

جواب : به حالات درونى انسان در هنگام جان دادن، احتضار گويند. جان انسان تا هنگامى كه به حلقوم او نرسيده باشد مردن واقعى رُخ نداده است و امكان برگشتن او وجود دارد، امّا همين كه نفس يا جان او به حلقوم رسيد،[112] ديگر امكان برگشتن نيست. طبق روايات، اين هنگام زمان «معاينه» است; يعنى چشم برزخى انسان باز مى شود; روح در حال قطع علاقه است هنوز علاقه كاملاً قطع نشده، ولى چشمان او به حيات برزخ باز شده و در همين زمان است كه تمثّل مال و فرزندان و عمل خود را مى بيند و بنابر روايات گفتوگويى با آنها دارد.[113] بعضى انسان ها (مؤمنان) در حال احتضار حال خوشى دارند. مؤمن به هنگام جان دادن چنان به رضايت جان را تسليم فرشتگان مى كند كه گويى گل خوش بويى را بوييده و ناگهان خود را در باغ هاى بهشتى مى بيند.[114]

آنهايى كه در دنيا به مقام قرب الهى رسيده و در انتظار لحظه ى وصال بوده اند حالت احتضار و لحظه ى جان سپردنشان لحظه اى بس شيرين و فرح بخش است. مردن براى اولياى الهى نه تنها وحشتى ندارد، بلكه از هر لذت دنيوى برتر است.[115]

در مقابل، انسان هاى كافر و منافق احتضارشان بسيار دشوار و مصيبت بار است. قرآن از اين حالت به «الطامّة الكبرى» تعبير مى كند; يعنى «رخدادى پرماجرا و سنگين». جان كندن كافر و منافق با شكنجه و درد همراه است. در روايات چنين آمده است:

مانند كسى كه دندانش بدون تخدير كشيده شود، يا مانند كسى كه ناخنش از گوشت كشيده شود، جان كندن اين ها به مراتب سخت تر است. اين گروه از انسان ها نه تنها از ناحيه ى فرشتگان مرگ مورد شكنجه و عذاب قرار مى گيرند، بلكه خود جان دادنشان همراه با سختى و مشقّت است.[116]

سوال : آيا توبه در هنگام مرگ اثر دارد؟

جواب : ابتدا بايد معناى توبه به درستى روشن شود تا آن گاه به اين مرحله برسيم كه آيا توبه در هنگام مرگ و در حال احتضار براى انسان مفيد است يا نه؟

در نظر بعضى، توبه امرى ساده است كه با الفاظى چون «استغفر الله ربى و اتوب اليه» محقّق مى شود، در حالى كه توبه اساساً از مقوله ى لفظ نيست و حقيقت امر به گونه ى ديگرى است.

توبه يك حالت روحى و روانى و يك انقلاب و قيام درونى است كه لفظ «استغفر الله...» بيان كننده ى اين حالت است، نه اين كه خود آن حالت باشد.

توبه عبارت است از يك نوع انقلاب و قيام از ناحيه ى خود انسان عليه «خود»; و اين از جمله مختصّات انسان محسوب مى شود. تنها انسان است كه مى تواند با اختيارِ خود عليه «خود» قيام كند. حيوان يا گياه اگر مانعى بر سر راه خود ببينند تغيير مسير مى دهند و يا در مقابل موانع حيات خود مقاومت مى كنند; امّا هيچ گاه اين ها عليه خودشان تغيير موضع نمى دهند.

امّا انسان با استعدادهاى شگفت انگيزى كه دارد مى تواند عليه خودش قيام كند. انسان موجودى دو بعدى است: هم جنبه ى طبيعى و حيوانى دارد و هم جنبه ى روحانى و ملكوتى; لذا گاهى با نافرمانى از دستورهاى خداوند و غرق شدن در جهات طبيعى، از «خودِ ملكوتى» كه حقيقت انسانى وابسته به اوست غافل مى ماند. اگر همين انسانى كه غرق در شهوات است عقل خود را به كار اندازد و متوجه شود كه در چه وضعيت اسفبارى به سر مى برد بينديشد، او مخلوقى است كه با استعدادهاى نهفته در درون خود چنان قدرتى دارد كه مى تواند از ملائكه هم بالاتر برود و به مقام خليفة اللهى برسد، حال آن كه اسير ديو نفس خود شده است، به ناگاه بارقه اى در درونش روشن مى شود و با توفيقات الهى و تأملات درونى خود به اين درك و فهم مى رسد كه تمام فضايل اخلاقى او گرفتار هواى نفس اويند و هيچ آزادى عملى ندارد.

اين جاست كه با اراده و اختيار خود قيام كرده، و در حقيقت جنبه ى ملكوتى و روحانى او عليه جنبه ى حيوانى اش انقلاب مى كند و زمام امور وجودش را در دست مى گيرد و در اين هنگام است كه توبه محقّق مى شود و انسان توبه كار در تلاش است تا خود را در صراط مستقيم ثابت قدم بدارد.[117]

آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:

توبه و انابه نوعى مرگ و رجوع است. كسى كه توبه مى كند در حقيقت از شهوت و غضب مى ميرد و آنها را إماته مى كند و مى ميراند، اماته ى شهوت و غضب همان تعديل اين دو خوى سركش است. اگر چنين شد انسان از شهوت و غضب و هم چنين جهل مى ميرد و براى اين كه اين راه را ادامه دهد و به صِرف مرگ شهوت و غضب اكتفا نكند، مى كوشد آنچه عقل دستور مى دهد همان را بفهمد و به آن عمل كند; يعنى از لذايذ عقلى طرفى ببندد.[118]

امام على(عليه السلام) كسى را كه تصور مى كرد با گفتن «استغفر الله ربى و اتوب اليه» به مقام توبه رسيده است، توبيخ و سرزنش كرد و فرمود:

«استغفار درجه ى عليّين است».

آن گاه فرمود:

استغفار و توبه بر شش پايه استوار است:

اول: پشيمانى از گذشته (انسان بايد با آتش حسرت و ندامت آثار معاصى گذشته را از بين ببرد);

دوم: عزم و تصميم بر ترك معصيت در آينده... .

علماى اخلاق اين دو مورد را جزء اركان توبه گرفته اند.[119]

با توجه به معنايى كه از توبه بيان كرديم، آيا توبه اى كه با ديدن آثار مرگ براى انسان حاصل مى شود، تأثيرى هم براى او دارد؟

طبق آيات قرآن، گروهى با ديدن علايم مرگ، اظهار ايمان و توبه از گذشته مى كنند و مى پندارند كه چنين اقرارى به حالشان مفيد است، حال آن كه در جواب، چيزى جز ردّ ادّعايشان دريافت نمى كنند.

علت اين كه ندامت آنها در آن حال مورد پذيرش پروردگار نيست و دست ردّ به سينه ى آنها زده مى شود، اين است كه پشيمانى و ندامت، همان گونه كه بيان كرديم، از اركان توبه است و در صورتى مفيد است و بر ترقّى و رشد روحى انسان دلالت مى كند كه او قادر بر انجام گناه باشد و با وجود توانايى بر نافرمانى حق، تصميم بر ترك هرگونه نافرمانى پروردگارش بگيرد.

ولى در جايى كه انسان قدرت ترك و انجام كارى را ندارد، عزم او برگرفته از اراده و اختيارش نيست، بلكه از باب اضطرار، اظهار ندامت مى كند.

و بايد خاطرنشان كنيم كه عدم پذيرش توبه و ندامت براى چنين انسان هايى مخالف با رحمت الهى نيست; چرا كه حقيقت توبه در اين جا تحقق نيافته است. حقيقت توبه همان تحول درونى در موقع آزادى عمل است و يقيناً چنين توبه اى را پروردگار خواهد پذيرفت و باب رحمت او واسع است، ولى در جايى كه اختيار از آدمى سلب شده و آثار مرگ و عذاب الهى آشكار گرديده، اظهار حال توبه از باب اضطرار است و ادعايى بيش نخواهد بود.[120]

در سوره ى مباركه ى نساء ملاك پذيرش و عدم پذيرش توبه بيان گرديده است. در اين آيات آمده است:

(إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيب فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ عَلِيماً حَكِيماً); محققاً خدا توبه ى آنهايى را مى پذيرد كه عمل ناشايسته را از روى جهل و نادانى مرتكب شوند و پس از آن كه زشتى آن عمل را دانستند به زودى توبه كنند; پس خدا آنها را مى بخشد و خدا دانا و به مصالح خلق آگاه است.[121]

(وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً); كسى كه در تمام عمرش به اعمال زشت اشتغال ورزد تا آن گاه كه به يقين مشاهده ى مرگ كند در آن ساعت پشيمان شود و گويد اكنون توبه كردم، توبه ى چنين كسى پذيرفته نخواهد شد; چنان كه هر كس به حال كفر بميرد نيز توبه اش قبول نشود. بر اين گروه عذابى بس دردناك مهيّا ساختيم.[122]

طبق اين دو آيه، توبه ى دو كس پذيرفته نمى شود:

1. كسى كه در امر توبه تا هنگام مرگ مسامحه نمايد و با ظهور علايم مرگ اظهار توبه كند.

2. كافرى كه به حال كفر از دنيا برود و بعد از مرگ توبه كند.

علت عدم پذيرش توبه ى اين دو كس را چنين مى توان بيان كرد كه توبه از جمله اعمال انسان مكلّف است و دنيا، دارِ تكليف است و آخرت عالم نتيجه و بهره بردارى از عمل، و چون اين دو توبه در زمان قطع تعلّق آدمى از دنيا و ورود او به جهان آخرت است، بى فايده خواهد بود; ازاين رو كافران و گنهكاران بعد از مرگ آرزو مى كنند به دنيا برگردند تا در ظرف دنيا ايمان بياورند و كار شايسته انجام دهند; چون مى دانند اظهار ايمان در آن جا فايده اى به حالشان ندارد.[123]

سوال : آيا آدمى در هنگام جان دادن متوجه حال خودش هست؟

جواب : مرگ رخداد بسيار سنگينى براى انسان است. آدمى در هنگام جان دادن گرفتار سكرات موت مى شود و چنان براى او دهشت انگيز است كه سردرگم و متعجب مى ماند كه چه شده است و چه خواهد شد؟!

لحظاتى بعد چشم برزخى اش باز مى شود و صحنه هايى را مى بيند كه سابقه نداشته است; از طرفى به شدت نادم و پشيمان است كه فرصت عمر را از دست داده و همه چيز تمام شده و هيچ وسيله و توشه ى راهى براى حيات اخروى خود تهيه نكرده و از طرف ديگر، قطع تعلّقات دنيوى براى او بس سخت و دشوار است.

جان دادن به گونه اى است كه انسان علوم و خوانده هايش را فراموش مى كند. پس از مرگ، ابتدايى ترين مسئله اى را كه به فرزندانمان مى آموزيم از ما سؤال مى كنند، ولى بسيارى از افراد پاسخى براى اين سؤال ها ندارند; چون فشار مرگ به گونه اى است كه انسان حافظه اش را از دست مى دهد و ناگهان درمى يابد كه از ظاهر به باطن و از عالم دنيا به عالمى رفته است كه هيچ آشنايى به آن ندارد.

انسان گاهى به خاطر تعلّقات بيش از حد به دنيا، «خودحقيقى اش» را فراموش مى كند و فقط به جنبه هاى طبيعى و حيوانى خود مى پردازد و در تمام طول عمرش گرفتار اوهام و اعتبارات دنيوى مى گردد. چنين انسانى وقتى در برابر مرگ قرار مى گيرد غرق در مشاهدات برزخى شده، از حال خود غافل مى شود و به همين سبب ممكن است مدّت ها بعد از مردن نفهمد كه از دنيا رفته است و در همين حيرت و سرگردانى است كه از او مى پرسند خداى تو كيست؟ پيامبرت كيست؟ دينت چيست؟

لذا انسان بايد ياد خدا را به طور مداوم در جان خود بپروراند تا در اين حوادث سخت و سنگين خدا را فراموش نكند.[124]

سوال : با مردن چه حقيقتى بر انسان آشكار مى گردد؟

جواب : جهان آفرينش و هر آنچه در آن است، تحت تدبير الهى است و انسان هم كه جزئى از عالم وجود است از اين امر مستثنا نيست. همه ى موجودات به سوى نهايت و غايتى در حركت اند و همه را خدا هدايت و رهبرى مى كند. تأثيرات اسباب و علل بر موجودات عالم هستى، از آنِ خودشان نيست و تمام آن به پروردگار عالم منتهى مى شود.

انسان چون در اين دنيا سكنا گزيده و با اين زندگى اُنس گرفته است زينت حيات دنيا و لذايذ آن او را متوجه خود مى كند، به گونه اى كه به همين ظواهر و اسباب و علل مادى تمسّك مى جويد و آنها را مستقل در تأثير مى بيند.

لذا وقتى لحظه ى مرگش فرامى رسد اولين واقعيتى كه برايش آشكار مى شود بطلان دنيا و مافيها است; او درمى يابد كه تمام عادات و رسومات دنيايى اش و هر آنچه واقعيت مى انگاشته، اوهام و سرابى بيش نبوده و همه براى او تمام شده است.[125]

قرآن كريم دراين باره مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ);[126] و محقّقاً شما يكايك (براى حساب) به سوى ما باز مى آييد بدان گونه كه اول شما را بيافريديم و آنچه از مال و جاه به شما داده بوديم (كه سبب غرور شما بود) همه را پشت سر مى افكنيد و آن شفيعان كه به خيال باطل به نفع خود مى پنداشتيد همه نابود مى شوند و ميان شما و آنها جدايى مى افتد.

فهرست منابع
1. قرآن كريم.

2. نهج البلاغه، ترجمه ى محمد دشتى، قم: دفتر نشر الهادى، چاپ سوم، 1379.

3. احسائى، ابن ابى جمهور; عوالى اللئالى، قم: مؤسسه ى سيد الشهداء، 1405 هـ ق.

4. جعفرى، محمد تقى; ترجمه و تفسير نهج البلاغه، قم: دفتر فرهنگ اسلامى، چاپ ششم، 1379.

5. ترجمه و تفسير مثنوى معنوى، (دوره 15 جلدى)، تهران: انتشارات اسلامى، چاپ يازدهم، 1366.

6. عرفان اسلامى، مؤسسه ى تدوين و نشر آثار علامه جعفرى، چاپ سوم، 1378.

7. مجموعه ى مقالات، انتشارات حافظ، چاپ اول، 1366.

8. ـ;فلسفه و هدف زندگى، موسسه ى تدوين و نشر آثار علامه جعفرى، 1379.

9. جوادى آملى، عبدالله; معاد در قرآن، تفسير موضوعى، ج 7، قم: نشر اسراء، چاپ اول، بهمن 1380.

10. سيره ى پيامبران در قرآن، (تفسير موضوعى، ج 7)، قم: نشر اسراء، چاپ دوم 1379.

11. مراحل اخلاق در قرآن (تفسير موضوعى، ج 11)، قم: نشر اسراء، چاپ سوم، 1379.

12. صورت و سيرت انسان در قرآن (تفسير موضوعى، ج 14)، قم: نشر اسراء، چاپ دوم، 1381.

13. حيات حقيقى انسان در قرآن (تفسير موضوعى، ج 15)، قم: نشر اسراء، چاپ اول، 1382.

14. حكمت عبادات، قم: نشر اسراء، چاپ پنچم، 1381.

15. ده مقاله پيرامون مبدأ و معاد، قم: انتشارات الزهراء، 1363.

16. تسنيم، قم: نشر اسراء، چاپ اول، 1382.

17. ياد معاد، قم: نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، 1370.

18. حويزى، شيخ عبدعلى بن جمعه العروسى; تفسير نورالثقلين، تحقيق سيدهاشم رسولى محلاتى، قم: مؤسسه ى مطبوعاتى اسماعيليان، 1412 هـ ق.

19. سبحانى، جعفر; اصالت روح از نظر قرآن، قم: مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)، چاپ دوم، 1377.

20. آئين وهابيّت، قم: انتشارات اسلامى، چاپ هشتم، 1376.

21. محاضرات الالهيات، المركز العالمى الدرسات الاسلاميه، چاپ سوم، 1412 هـ ق.

22. معاد انسان و جهان، قم: مكتب اسلام، چاپ دوم، 1373.

23. منشور جاويد، قم: مؤسسه ى سيدالشهداء، چاپ اول، 1369.

24. راه خداشناسى و شناخت صفات او، قم: مكتب اسلام، چاپ اول، 1375.

25. شيخ صدوق; من لايحضره الفقيه، بيروت: دارالتعارف، 1411 هـ ق.

26. طباطبايى، سيد محمد حسين; الميزان، قم: موسسه ى مطبوعاتى اسماعيليان، چاپ پنجم، 1371، .

27. شيعه در اسلام، قم: دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دهم، 1374.

28. انسان از آغاز تا انجام، ترجمه و تعليق صادق لاريجانى، قم: انتشارات الزهراء، چاپ دوم، 1371.

29. مجموعه مقالات، قم: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1371.

30. رسائل توحيدى، ترجمه و تحقيق على شيروانى هرندى، قم: انتشارات الزهراء، چاپ سوم، 1381.

31. علامه مجلسى; بحارالانوار، بيروت: موسسة الوفاء، 1403 هـ ق.

32. قمى، شيخ عباس; سفينة البحار، قم: دارالاسوة، چاپ سوم، 1422 هـ ق.

33. كلينى، محمد بن يعقوب; فروع كافى، تهران: دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، 1362.

34. محدث قمى; مفاتيح الجنان، قم: مسجد مقدس جمكران.

35. مصباح يزدى، محمد تقى; آموزش عقايد، تهران: چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامى، چاپ پنجم، 1380.

36. پند جاويد، قم: مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ دوم، 1380.

37. اخلاق در قرآن، قم: مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ ششم، 1380.

38. معارف قرآن، قم: دفتر انتشارات اسلامى، چاپ اول، 1367.

39. معارف قرآن (3ـ1)، (خداشناسى، كيهان شناسى، انسان شناسى)، قم: انتشارات مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ سوم، 1380.

40. ره توشه، قم: انتشارات مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ چهارم، 1380.

41. پندهاى امام صادق(عليه السلام) به ره جويان صادق، قم: انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ اول، 1381.

42. راهيان كوى دوست، قم: انتشارات مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ پنجم، 1380.

43. به سوى او، قم: انتشارات مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ اول، 1382.

44. بر درگاه دوست، قم: انتشارات مؤسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، چاپ سوم، 1380.

45. مطهرى، مرتضى; مجموعه آثار، قم: انتشارات صدرا، چاپ اول، 1368.

46. آشنايى با قرآن، قم: انتشارات صدرا، چاپ سوم، 1379.

47. گفتارهاى معنوى، قم: انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1364.

48. معاد، قم: انتشارات صدرا، چاپ دهم، 1381.

49. عدل الهى، قم: انتشارات صدرا، بى تا

محسن میرزا پور

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی