کد خبر: ۲۱۸۹۱
تاریخ انتشار: ۲۸ آذر ۱۳۹۹ - ۰۳:۰۸-18 December 2020
.. و تاریخ همچون تانکی از رویِ سرِ ما می‌گذشت. (آندره مالرو، ضد خاطرات)
این مقاله، جستارهایی از یک رساله است که شش یا هفت سال پیش نوشته شده و مثل اغلب کارهای دیگر ما قرار بود کامل و تکمیل و منتشر شود که همت و حوصله‌ای می‌خواست و این صفت‌ها مدتهاست مارا تنها گذاشته‌اند! طبعاً برخی منابع جدیدتر نظیر تک‌نگاری مفید و جالب انوش صالحی و منابع و اسناد و خاطره‌نگاشت‌های اخیر، در این نوشته در دسترس و مورد اشاره نبوده است. با این حال، تصور می‌کنم متن مفیدی است و زاویه دید و محورهای اصلی آن هنوز شاکلة نظرگاه مرا در این موضوع و مسائل نزدیک به آن شکل می‌دهد. نکته قابل ذکر در آن زمان، محبت و لطف اصحاب «مؤسسة مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» است که در کمال جوانمردی و با روی گشاده هرآنچه نیاز داشتم در اختیارم نهادند و برخوردی دموکراتیک با پژوهش و پژوهشگر داشتند. واپسین تذکر این که، اصل مفصل این رساله در ماه‌های آینده با اضافات و اصلاحات بسیار و ملاحظات و اسناد تازه منتشر خواهد شد.

 

خرده گیری‌هایی برای ایضاح تاریخ

روابط مصطفی شعاعیان با اعضاء و کلیّت سازمان مجاهدین خلق، ابعاد مختلفی داشت. اساساً او تفکری یک‌جانبه نداشت که با مرزبندی‌های ایدئولوژیک، درهای روابط با نیروهای متفاوت‌الرای را به‌روی خود ببندد. حقیقت آن است که شعاعیان از بدو فعالیت در جبهه ملی دوم و سوم، به عنوان نماینده دانشجویان، همیشه به تفکر «جبهه ای» و نه «سازمانی» و «ایدئولوژیک» وفادار ماند. او در فعالیت‌های بعدی‌اش در «جبهه دموکراتیک خلق ایران» یا رابطه‌اش با مجاهدین و چریک‌های فدایی، همیشه به ایجاد سازمانی بزرگتر و فراگیرتر، از همه نیروی معتقد به نبرد مسلحانه با رژیم شاه و فارغ از ایدئولوژی و اعتقادات ایشان باور داشت.

 

 از سال 1350، و ظهور چریک‌های فدایی و سپس مجاهدین خلق، او آرزو داشت جریانی به نام «جبهه رهایی بخش خلق» را شکل دهد که شکل‌گسترده‌تری از همان سازمان قبلی بود و می‌توانست در بردارنده همه نیروها و تجارب هر دو سازمان نیز باشد. اما چریک‌های فدایی، چنان با ایده‌های مارکسیسم روسی خو کرده و بدان تعصب داشتند که امکان برقراری رابطه‌ای این چنینی از میان می‌رفت.

چریک‌ها اساساً تئوری‌ها، انتقادات، پرسش‌ها و ایده‌های سازمانی شعاعیان را قبول نداشتند و تنها برای رفع برخی شبهات درون سازمانی، توسط حمید مومنی به بخشی از آنها پاسخ‌هایی سست‌استدلال و سفسطه‌آمیز گفتند. سپس به این نتیجه رسیدند که مصطفی عنصری نامطلوب، و در روند مبارزة آنان «مخلّ» محسوب می‌شود. لذا به حذف، بایکوت و بدنام کردنش روی آوردند. سال‌ها پیش، پدربزرگ فکری چریک‌ها، بیژن جزنی، در چند سطر تکلیف امثال او را به عنوان «مارکسیست آمریکایی» روشن کرده بود.



 در دهه پنجاه، هژمونی حمید اشرف بر سازمان، به تدریج، راه را بر هر گونه نظریه‌پردازی خلاق، نقد آزادانه و پرسش بست و حتی برخی ناراضیان، نادمان و دگراندیشان را به اعدام‌های درون سازمانی محکوم و به جوخه‌های ترور سپرد. مصطفی علیرغم آنکه منزوی شد، «دیوانه» و «روانی» هم خطاب شد و عنصری مخرب و بسیار نامطلوب از نظر سازمان محسوب می‌شد (به نحوی که دوستان دیروزش نظیر مرضیه احمدی اسکویی وادار شدند تا از او و عقایدش برائت بجویند و در مذمتش ندامت‌نامه بنویسند!»

                

معهذا به‌دلیل روابط گسترده‌ای که با دیگر نیروهای اهل مبارزه مسلحانه داشت، توانست از این نوع دام‌چاله‌ها برای مدتی کوتاه جان به‌در برد. مأمن او، البته نیروهای متمایل به مارکسیسم و در آستانه تحول ایدئولوژیک در «سازمان مجاهدین خلق» بود.

شعاعیان، سال‌ها پیش، در روند مطالعات و اندیشه‌های نظری و تاریخی‌اش در باب مسائل کمونیسم بین‌الملل، تاریخ شوروی، انقلاب مشروطیت، نهضت جنگل، و بالاخره نهضت نفت و نقش خاص حزب توده و چپ سیاسی متکی به اتحاد جماهیر شوروی، دریافته بود که چپ ایران، همیشه نقشی غیرانقلابی و گاه ضدانقلابی داشته است. او در جریان نگارش کتاب مفصلش به نام «شوروی و نهضت انقلابی جنگل»، نه فقط نقش اتحاد شوروی و لنین. بلکه انقلابیون کمونیست داخلی و چپ اردوگاهی نظیر حیدرخان عمو‌اوغلی، احسان‌الله خان، خالو قربان و برخی وابستگان داخلی «حزب عدالت» را با اتکاء به مستندات تاریخی افشا و نقد می‌کند. نقدی مستند و بی‌چون و چرا، بیانگر درک نادرست و بلکه خیانت آنان به روندها و جریانات و نفرات انقلابی در ایران. همین پیش‌زمینه، راهگشای او در همکاری با برخی نیروهای مذهبی، فارغ‌ از عقاید ایشان بود. بهزاد نبوی در این‌باره گفته است:«... در جبهه ] دموکراتیک خلق ایران[، مسلمان و مارکسیست با هم بودند. آن سازمان، ایدئولوژیک نبود. ]اما[ سازمان مجاهدین خلق در واقع در تقسیم‌بندی‌ها، حزبی محسوب می‌شد با ایدئولوژی واحد. وقتی مارکسیست در آن بود، خیلی تعجب‌آور بود.»1

نبوی، البته به لحاظ فرم و شکل سازمان مجاهدین خلق درست می‌گوید، اما مسامحه‌ای در محتوا وجود دارد و ما امروزه می‌دانیم که از ابتدا، نوعی همکاری پوشیده، میان مارکسیست‌ها و مذهبی‌ها درون سازمان‌، موجود بوده و نخستین موارد آن به عبدالرضا نیک‌بین رودسری (معروف به عبدی)، در بدو تشکیل سازمان و سپس بهمن بازرگانی از اعضا مرکزیت در نخستین ادوار تشکیل سازمان باز می‌گردد. مسئله دیگر نیز توازی مطالعات مارکسیستی و مذهبی فارغ از هرگونه نقد و مقارنه، صرفاً برای مطابقه و یکسان‌سازی از سوی گروه ایدئولوژی و سیاسی است سازمان هیچگاه نتوانست متوجه ماهیت ثنوی و پارادوکسیکال تشکیلات، به لحاظ ذهنی و عینی شود و به نوعی وحدت فکری و عملی دست یابد. بهزاد نبوی در این موضوع، به مورد خوبی اشاره می‌کند: «... احمد بناساز نوری، در بند 6 زندان شماره 1 به صراحت می‌گفت که مارکسیست است، با این حال او عضو سازمان بود. مجاهدین صریح می‌گفتند این مارکسیست است ولی استراتژی ما را قبول دارد ... می‌خواستند بگویند که ما عضو مارکسیست هم می‌توانیم داشته باشیم. البته من هم با آن دیدی که آن موقع داشتم، خودم هم عضو یک سازمان جبهه‌ای بودم، این را اشکال نمی‌دیدم ...»2

شواهد نشان می‌دهد که جریان موسوم به «مارکسیست‌های اسلامی» که رژیم شاه و ساواک مدعی آن بودند، اگر نه با این اصطلاح، ولی با کیفیتی نزدیک به آن وجود داشت و مصطفی شعاعیان بنیانگذار و از آباء درجه اول آن بود. در این تلقی جبهه‌ای، البته دو گروه اصلاً راه نداشتند و تمایل هم نداشتند که بدان راه یابند؛ نخست ملیون و ملی‌گراها، و سپس روحانیون و جریانات متعلق یا معتقد به ایشان. شعاعیان این دو گروه را از گردونة مبارزات واقعی خارج می‌دید. گروه نخست را فرمالیست‌های بی‌در و پیکر و فرصت‌طلب‌های بی‌عقیده می‌پنداشت و گروه دوم، یعنی نیروهای روحانیت را جریانی زوال یافته و به لحاظ تاریخی عقب‌مانده و ارتجاعی. وی درباره این دو گروه می‌نویسد که در روزگار انقلاب سفید و تحولات پس از آن که: «... دستگاه ارتجاع – استعمار، علم و کتل انقلاب سفید را برپا کرد، همه‌ی سازمان‌ها و نیروهای درون‌مرزی و بیرون‌مرزی، هاج و واج ماندند. حال آنکه آثار یک چنین ظهوری از سال‌ها پیش هویدا بود. جبهه‌ی ملّی دوم و سوم، نوحه‌ی اپورتونیستی ویژه‌ی خود را ساختند:«اصلاحات ارضی بله، دیکتاتوری نه»! ... روحانیون نیز فریاد وامصیبتایشان به هوا رفت. تجدید نظر در تقدیس مالکیت، و به سربازی بردن زنان مسلمان ... دریدن پرده‌ی ناموس اسلام تلقی شد. بر عناصری همچون آیت‌الله میلانی و شریعتمداری و خمینی، حرجی نبود، شگفتا که چهره‌یی همچون سیدمحمود طالقانی نیز به یکباره با گرفتن زمین از دست مالکین و دادن آن به رعایا، به بهانة تقدیس مالکیت به ستیزه برخاست». 3

شعاعیان، برمبنای چنین تحلیلی، یکسره این نیروها را حذف می‌کند و حتی بدون توجه به وزن و نقش آنان در ایجاد خیزش نیمه خرداد 1342، می‌گوید: «... حوادث دامن گرفتند، سود دستگاه بر میدان دادن به همه پیشامدها برای کوبیدن یک پارچه آنها بود. توطئه نوینی شکل گرفت، روز خونین پانزده خرداد 1342، با همه خونباری و کشتار دسته جمعی‌اش، باز هم روز پیروزی توطئه ضد خلقی ارتجاع – استعمار، هر چه بیشتر مجرد شدن مبارزه از توده، روز درهم کوبیدن سراسری همه‌ی نیروهای مخالف، اعم از محافظه کار، نیمچه رادیکال و «روحانی» بود. بدینسان تباهی آغاز شد ... و این فاجعه نوینی بود. در عوض، «ضد» نوینی را در درون خود آفرید: جنبش مسلحانه!»4

به این ترتیب، مصطفی شعاعیان، جز برای جریان‌های معتقد به مبارزه مسلحانه، و طبعاً جز برای خط مشی‌ای سوای این جریان، هیچ‌گونه ارزش و اعتباری قائل نیست. او هر گونه مشی سیاسی، غیر «قهر» را مردود می‌دانست و بر مبنای انگاره ذهنی مارکسیستی خاص خود، مبارزه بی‌تفنگ را و زمانه بی‌جنگ را غیرمارکسیستی، ضد انقلابی و سازش‌کارانه‌ می‌انگاشت. دقیقا همسان با تزهای موسوم به «هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» لنین، و یا دیپلماسی «کمونیسم در یک کشور و مساعدت به سایر دوستان و هم‌کشیان از طریق کشور مادر» که در شوروی اجرا می‌شد و شعاعیان از آن به عنوان ریویزیونیسم ضد انقلابیِ لنینی ـ استالینی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یاد می‌کرد.

این‌ها، همان ایده‌هایی است که سال‌ها بعد توسط تازه مارکسیست‌های سازمان مجاهدین به نام سازمان پیکار، تحت عنوان «تزها و تحلیل‌هایی دربارة سوسیال امپریالیسم شوروی» با کیفیتی نازل‌تر بازتولید شد.

برای درک مسائل بعدی، توجه به این ریشه‌ها ضروری است؛ نه فقط در تحول فکری شعاعیان در دهه 50، بلکه در تحولات ایدئولوژیکی و سازمانی مجاهدین خلق و گرایش یا خط مشی‌ خاص مارکسیستی این گروه از سال 1352 به بعد.

شعاعیان برخلاف جزنی که ـ حداقل روی کاغذ ـ توازی یا حتی تقدّمی صوری برای تئوری و تبلیغ روشنگرانة سیاسی قائل بود، خودِ مبارزة بی‌امان و مسلحانه و قهرآمیز را، همان اکسیر نجات‌بخش سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و... می‌پنداشت و حتی شرط لازم و ایجاد بسترهای مناسب را نیز مورد توجه قرار نمی‌داد: «... ستیز مسلحانه را نمی‌توان به روزگاران مجهول خیزشی سراسری محول کرد. هر تعداد مبارزی که می‌تواند بسیجی مسلحانه ببیند، بایستی بدون درنگ درگیر جنگ رویاروی و چریکی شوند و داور راستین درستی و نادرستی، و همچنین صلاحیت و عدم صلاحیت کانون‌ها نیز تاریخ است ... این نگره، چه از بابت سادگی و چه از بابت سهولتش، نه تنها بردی جهانی دارد، بلکه در همه جا و همه حال و هر جامعه‌یی نیز ممکن است پیاده شود. همه کس را صلاحیت پرداختن به آن هست. هر کانونی را صلاحیت نبرد با ضد انقلاب هست. جنگیدن، خود صلاحیت جنگجوست ...»5

این نوشته، محصول آخرین سال‌های حیات اوست و در دوران پختگی شعاعیان تحریر شده است. نمی‌توان آن را نادیده گرفت و یا با انتساب به شرایطی خاص توجیه کرد، خاصه که بسیار و بسیار موارد در آثار او می‌توان نمونه‌های مشابه برای تایید تئوریک، سیاسی و پراتیکی این جستار بیرون کشید و شاهد مثال آورد. لذا می‌توان از اعوجاج فکری وی سخن گفت – با عطف به شرایط دشوار زیست وی در دهه 50، به ویژه از 1351 تا 1354 – و نیز تناقضات فراوان در آثار او که هر یک، ریشه در مطالعات، تجربیات و کاوش‌های فکری او داشته است.

نویسندة دانشور معاصر، هوشنگ ماهرویان در جزوه‌ای به نام «یگانه‌ی متفکر تنها» بدون در نظر گرفتن کلیت آثار و کتاب‌ها و نوشته‌های مصطفی شعاعیان، می‌کوشد او را نویسنده‌ای پسامدرن، متقدم بر فریدریش فون‌هایک در کشف مشکلات ساختاری کمونیسم روسی، و معتقد به اصالت فرهنگ (چیزی شبیه آنتونیوگراشی) نشان دهد. البته تلاش او به جای خود جالب است، اما صرفاً با تقطیع آثار و جملات، و فقد روح کلی عقاید این مرد، نمی‌توان راهگشای واقعیات مندرج در آثارش شد. توصیف دقیق و صحیح، شرط لازم و دیباچه ضروری بر هر تحلیلی است و چگونه در غیاب حتی یک بیوگرافی نسبتا دقیق و یک شناختنامه فکری، صرفاً براساس پرداختی خودنگرانه، یکجانبه‌گرا و مفسر به رأی، می‌توان تحلیلی قابل اعتماد از چند پاراگراف نوشته‌های شعاعیان ارائه داد؟ آیا صرف حملات وی به اتحاد شوروی، یا تنقید چریک‌های فدایی و حزب توده، و یا نقد بر آباء مارکسیسم - خاصه لنین – دلایل موجهی بر پذیرش نظرات شعاعیان است؟ آیا انزوا و تنهایی او ما را از نقد و ارزیابی آثارش بی‌نیاز می‌سازد؟ و بالاخره آیا می‌توان در غیاب چاپ منقح و پیراسته آثارش، در شرایط عدم دسترسی به کلیات آثار وی، و بیوگرافی سالمی از یک متفکر، مبارز، نظریه‌پرداز و رهبر تشکیلاتی، شمه‌ای از عقاید وی را بازپردازی، و به مثابة الگویی فکری و پراتیکی به نسل جوان ارایه کرد؟

مصطفی شعاعیان، نه خشونت‌طلب بود و نه پست‌مدرن. باید از او توصیفی واقعی ارائه داد. نگارنده در میانه دهه 70 متوجه و متذکر شد که فقر تاریخی و تئوریک چپ در ایران، به دلیل بی‌اعتباری و سطحی بودن عقاید مرحوم دکتر تقی ارانی، دستوری بودن آثار احسان طبری، بی‌اعتباری چریک‌های فدایی و طبعاً کم جاذبه بودن و فقد منطق مستحکم در آثار بیژن جزنی، احمدزاده، پویان، صفایی فراهانی و حمید اشرف موجب می‌شود تا اهمیت خلیل ملکی و مصطفی شعاعیان افزایش یابد. گسترة آثار تئوریک این دو تن، جای را برای تأویل کمونیستی و سوسیالیستی گشاده می‌دارد، اما زندگی مه آلود، رادیکالیسم و صراحت شعاعیان، چپ ایرانی را (که شیفتة قدیسین و افسانه‌های تراژدیک است) بیشتر اقناع می‌کند. اصحاب و حلقه دوستان ملکی، سال‌هاست کار تاویل و تفسیر آثار او را پی گرفته و جای را برای تازه‌رسیدگان تنگ کرده‌اند. شفافیت زندگی و افکار رئالیستی ملکی، در قیاس با ابهام و نثر پرشور و زندگی قصه‌وارِ مصطفی و بالاخره مرگ تنها و دردناک او، می‌تواند در اسطوره‌سازی نوین چپ ایرانی نقش داشته باشد و باری، شاید در ناصیه و دوسیة این یکّه سوارِ تنهایِ خوش‌قلم و سازش‌ناپذیر، نوید تولد یک آنتونیوگرامشی وطنی داده شود.

 اما این ایده‌ها، بدون توجه به واقعیات موجود، موهوم است، زیرا هنوز خوانش انتقادی آثار وی، و بعد از آن چاپ منقّحِ مکتوبات و کتب آن مرد، به وسعت، آغاز نشده که مدعی چنین نتایجی بتوان شد. افزون بر آن، سیر زندگی و تطور دقیق اندیشه‌های وی، تنها به صورتی مخدوش، فشرده و احساسی در دسترس است و این حتی برای مقدمة یک جزوة وی نیز معتبر نیست، تا رسد به دیباچه‌ای بر فهم کل نوشته‌هایش. تناقضات بسیار در آثار و نوشته‌های او هست که اگر در پروسة حیات و آثار و شرایط مبارزه و اندیشه‌اش دیده نشود، وهن اوست. آیا اگر آخرین عبارتی که از وی نقل کردیم در قیاس با این نوشتة دیگرش، توسط خواننده‌ای علاقه‌مند خوانده شود، بجز تناقضی ویرانگر و تصویری گسسته و ناموزون از شعاعیان در ذهن خواهد یافت: «برای چریک‌های فدایی، هر چه مبارزة مسلحانه اهمیت بیشتری می‌یابد، از اهمیت تئوری کاسته می‌شود، و دست آخر، مبارزه را، هم هدف و هم وسیله ـ هم استراتژی و هم تاکتیک- می‌دانند. آیا همة اینها توجیه تئوریک گرایش به نظامی‌گری خالص نیست.»6

این عبارت در مقابل ده‌ها عبارت دیگر از «انقلاب» و برخی دیگر از آثار شعاعیان که نوعی عمل‌گرایی بر مبنای خشونتِ بی مهار و جنگ‌ مسلحانه را تجویز می‌کند، تنها در پرتو بازنگری دقیق زندگی و نوشته‌های شعاعیان، و درک زمانه دشواری که او در آن می‌زیست قابل درک است. وگرنه نویسنده دیگری می‌تواند نقد او به لنین را یادآور شود که کاملاً نقطه مقابل جستار پیشین و منتقدانه شعاعیان بر چریک‌های فدایی است. آنجا که به پیشوای بلشویک انقلاب روسیه خرده می‌گیرد و می‌نویسد: «... جنگ‌افزار و پیکار مسلحانه از نگره‌گاه لنینی، تنها در پایان و همچون واپسین همة کنش‌ها و واکنش‌های حزب و پیشتاز به توده و طبقه کارگر سفارش می‌شود، و نه از آغاز و همچون نخستین و واپسین همه کردارها و کنش‌ها و واکنش‌های انقلابی خود پیشتاز و حزب برای کشاندن پرولتاریا و توده‌ها به انقلاب. در واپسین تحلیل و از دیدگاه لنینی، آنچه تا آن لحظه کبریاییِ خیزشِ بی‌نهایت سریع برای تسخیر قدرت بایسته است، همه چیز هست به جز جنبش مسلحانه پیشتاز و حزب ...»7

با این جستارهای متناقض خواننده می‌تواند بپرسد که بالاخره تئوری و آگاهی اهمیت بیشتر دارد یا جنگ مسلحانه خودبخود واجد اصالت و آفرینندة آگاهی طبقاتی و مبارزاتی است؟ همچنین است پرسشی اساسی درباره اینکه بالاخره نهضت‌های بومی و ملی هم انقلابی هستند – آنچنان که در کل کتاب جنگل اثبات شده – یا: «دیگر زمان انقلابات میهنی سپری می‌شود. جهان به سوی انترناسیونالیزم کارگری، چهار نعل به پیش می‌تازد و تازَنده تر باد!»8

بزرگترین خطایی که تحلیل‌گران تاریخی درباره افرادی همچون شعاعیان مرتکب می‌شوند، تقطیع اندیشة ایشان، بدون اشاره به سایر دیدگاه‌های آنان است، کاری که در اغلب کتب و مقالات نوشته شده در سنوات اخیر دربارة وی دیده می‌شود. نگاه‌هایی غیر واقعی و براساس تحلیل یک جزوه و چند جستار از میان انبوه آثار شعاعیان ارائه می‌شود و بدتر از آن، هیچ شناختنامة موثّقی هم ارائه داده نمی‌شود تا خوانندة خالی‌الذهن یا کم اطلاع، به اطلاعات تکمیلی دست یابد. البته این کار سخت و دشوار است، ولی مگر وظیفه پژوهشگر و روشنفکر جز روشن ساختن تاریخ و واقعیت و ارایه تحلیلی صحیح براساس آنهاست؟ این نکات، البته پیش از آنکه نقدی و تعریضی به شعاعیان باشد تذکری به نویسندگان و علاقمندان به آثار و اسم اوست. او خود حضور ندارد تا جواب هرگونه داوری یا نقد را بدهد یا به پرسش‌ها و ابهامات پاسخ گوید، لذا چه خود را هم فکر و هم‌قطار او بدانیم، و چه منتقد و حتی مخالف سرسخت وی باشیم، موظفیم ابتدا نگاهی از سر وصف و انصاف به آثارش بیفکنیم: «وصف» دقیق احوال و سیر تطوّر آثارش، و «انصاف» در داوری و نقد و مقارنة این زندگی و این آثار.

کار پر زحمت و صعبِ نگریستن به آثارش را برای بعد می‌گذاریم و دنباله حیات و مبارزات او را پی می‌گیریم.

 

حلقة ارتباط مذهبی‌ها و مارکسیست‌ها...

نجات حسینی در خاطرات خود می‌نویسد: «رژیم، نام مارکسیست‌های اسلامی را در تبلیغات عوام‌فریبانه خود بر علیه سازمان مجاهدین به کار گرفت. دستیابی به چنین نامی زاییده رویداد ویژه‌ای بود. گروه کوچکی که نادر شایگان یکی از فعالان آن بود و به نام گروه شایگان معروف شد، با هدف ایجاد جبهه مشترکی از نیروهای مبارز اسلامی و نیروهای مبارز چپ، فعالیت می‌کرد. این گروه که می‌کوشید تا وحدتی بین مجاهد و فدایی ایجاد کند، در سال 1352 از سوی ساواک شناسایی و متلاشی شد و اعضای اصلی آن، نادر شایگان، حسن رومینا و مصطفی شعاعیان در درگیری با مزدوران ساواک کشته شدند.9 در خانه‌ای که متعلق به آنان بود، عکس چه گوارا و چند جزوه مجاهد به دست رژیم افتاد. رژیم از این ترکیب، واژه مارکسیست اسلامی را ساخت و شایگان و یارانش را مارکسیست‌های اسلامی نامید. از آن پس رژیم شاه، مجاهدین را نیز با نام «مارکسیست‌های اسلامی» معرفی می‌کرد.»10 (تصویر این خانه در جلد اول کتاب مجاهدین از آغاز تافرجام چاپ شده است)

این نکته، به طور کلی درست است و دیگران نیز آن را تایید کرده‌اند اما در مورد مصطفی شعاعیان به طور خاص کاملا صدق می‌کرد او محدودیتی برای ارتباط‌های مبارزاتی و سازمانی قایل نبود. هر چند مارکسیست‌ها را ترجیح می‌داد ولی مذهبیون و مبارزانی از سنخ مجاهدین را می‌پسندید و با ایشان همکاری داشت. عزت شاهی از خاطرات دوران زندان خود نقل کرده است که: «تنها گروه مارکسیستی که به طور علنی با مذهبی‌ها مخالفت نمی‌کرد، گروه «جبهه دموکراتیک خلق ایران» بود که البته تعدادشان هم در آنجا محدود بود. رهبر این گروه مصطفی شعاعیان بود که در درگیری کشته شده بود اما چند نفر از هم پرونده‌ای‌های این گروه مانند بیژن فرهنگ آزاد، اکبر پورجعفری و عبدا... اندوری و تعداد دیگری در زندان بودند که روی هم رفته روابط‌شان با مذهبی‌ها خوب بود. یکی از دلایلش آن بود که هیچ یک از گروه‌های مارکسیستی، آنها را به عنوان مارکسیسم قبول نداشتند. آنها را تروتسکیست می‌دانستند. یعنی کسانی که نه انقلاب شوروی و نه انقلاب چین را قبول داشتند. این گروه می‌گفتند در شوروی آنچه رخ داده است انقلاب نبوده، کودتا بوده است. به هر حال گروه شعاعیان در زندان مورد تایید چپی‌ها نبودند و تقریبا ایزوله بودند. من با برخی از آنها که صحبت می‌کردم، در مجموع برخورد بهتری داشتند. رفتارشان انسانی و دوستانه بود. با کینه و نفرت برخورد نمی‌کردند! بقیه واقعا در ضدیت با مذهبی‌ها کینه و نفرت به خرج می‌دادند. البته این گروه هم با سایر گروه‌ها در یک مساله اتفاق نظر داشتند و آن اینکه مذهب را افیون توده‌ها می‌دانستند. همگی در مبارزه با مذهب هم نظر بودند اما تاکتیک‌ها و شیوه‌‌ها فرق داشت. برخی معتقد بودند که مذهب در یک پروسه طولانی مدت و مسالمت‌آمیز باید از بین برود و برخی دیگر می‌گفتند بعد از انقلاب باید از بین برود. تعدادی هم بر این نظر بودند که مذهب خود به خود، با پیشرفت علم از بین می‌رود. بعضی‌‌ها هم تضاد اصلی خود را با مذهب می‌دانستند و می‌گفتند از همین جا و همین حالا باید ریشه مذهب خشکانده شود.»11

مصطفی شعاعیان با مذهب و مذهبی‌ها، پراگماتیستی برخورد می‌کرد. برای او نفس مبارزه اهمیت داشت و در حقیقت استراتژی او بر استفاده حداکثری از همه نیروهای موجود استوار بود. دو شعار معروف و مورد علاقه شعاعیان در این دوران، یکی «جبهه واحد توده‌ای» و دیگری «جبهه رهایی‌بخش خلق» بود و هر دو را به صور گوناگون در نوشته‌هایش منعکس می‌کرد. میثمی به برخی برخوردهای شعاعیان با مقوله‌های مذهبی اشاره دارد: «... مدتی که مصطفی نزد ما بود، معتقد بود که فدایی‌ها اشتباه می‌کنند؛ ما بیست جلد از کتاب امام حسین(ع) به چریک‌های فدایی دادیم، چرا که دستاوردهایمان را منتقل می‌کردیم اما چریک‌ها گفته بودند این کتا‌ب‌ها را نباید کادرها بخوانند؛ چرا که ایدئالیستی است. مصطفی می‌گفت: «امام حسین مرد شریف و شجاع و مقاومی بود، حالا یک کمی هم ایدئالیست بود. این نباید مانع شود که زندگی حسین را نخوانند. در جامعه ایران این یک امر ایدئالیستی است که چریک فدایی کتاب امام حسین را نخواند.» او معتقد بود که چریک‌های فدایی ویژگی جامعه ما را نمی‌شناختند.»12

 

مصطفی شعاعیان و مجاهدین خلق

شعاعیان احمدرضایی را می‌شناخت. با هم دوست بودند و البته احمد خصوصیّاتی عمل‌گرا و رفتاری مردمی داشت که چندان پایبند ضوابط امنیت سازمانی نمی‌توانست باشد. همین امر او را تا مدتی از نظر رهبران مجاهدین، فاقد زمینه لازم برای عضویت معرفی کرده بود. شعاعیان هم، دارای چنین خصوصیاتی بود، ولی به لحاظ رفتار امنیتی، تجربه بیشتری داشت و عملکرد محتاط و دقیقی از خود نشان می‌داد. هر دو روابط گسترده‌ای با مردم و بسیاری از نخبگان فکری در میان طبقات مختلف داشتند. اتفاقاً این دو مرد، هر دو اهل قلم بودند، ولی وزن تئوریک و اطلاعات تاریخی شعاعیان باز هم بیشتر بود. در یک مورد خاص، یعنی کتاب امام حسین(ع) باید گفت که نام اولیه آن«سیمای یک مسلمان» بود و به نوشته یکی از مطلعین سازمان: «این کتاب که به امام حسین و راه حسین(ع) هم معروف شده، از کتب تحلیلی سازمان، پیش از ضربه شهریور 50 و منسوب به احمد رضایی است، کتاب فوق که تحلیلی‌التقاطی از قیام سیدالشهداء(ع) و تاریخ چند دهه نخست پس از وفات پیامبر اکرم (ص) است. محصول کار جمعی «گروه ایدئولوژی» است که اخبار و مستندات تاریخی توسط احمد رضایی استخراج شده و به‌رغم نفی و ردّ ماتریالیسم فلسفی (بی‌خدایی) به خصوص در فصل آخر کتاب، باز مبنای آن بر ماتریالیسم تاریخی و تحلیل طبقاتی است. مقدمه کتاب نوشته مصطفی شعاعیان، مارکسیست غیرلنینی است.»13

میثمی جنبه‌های دیگری از همخوانی عمل‌گرایانه و تظاهر مذهبی مصطفی را از قول بهرام آرام (با اسم مستعار سیّد) این گونه نقل کرده است: «سید در ادامه خاطراتش می‌گفت:«مصطفی ریش گذاشته بود و جنوب شهر زندگی می‌کرد حتی می‌رفت زن و شوهرها را به هم حلال می‌کرد. مثل روحانیون صیغه می‌کرد و در مساجد نماز می‌خواند. البته به عنوان سنت و نه به عنوان اینکه دستور خداست. سنت‌های مذهبی را انجام می‌داد. خیلی ویژگی‌های مردمی داشت.»14

سبک‌شناسی مقدمه چند صفحه‌ای کتاب امام حسین(ع) نشان دهنده نزدیکی نثر آن به نثر مصطفی شعاعیان است. البته با اندکی خصائل مذهبی و آرایه‌هایی از قرآن و برخی استنادات به نویسندگان و عقاید معاصران انقلابی. معهذا خصوصیات اصلی تفکر شعاعیان در این دوره (اوایل دهه 50) کاملا در آن هویداست؛ نبرد اجتناب‌ناپذیر میان زخم‌خوردگان تاریخ و جهانخواران و طرح «ضرورت تعارض انقلابی برای تغییر جهان کهنه به نو». تفاوت چشمگیر سطح استدلال‌ها و واژگان نثر در مقدمه و اصل متن، کاملا قابل تشخیص است لذا می‌توان مدعای نویسنده جستار فوق را پذیرفت که این مقدمه را شعاعیان به خواهش احمد نوشته و میثمی نیز تاکید کرده که این دو با یکدیگر مراوده داشته‌اند: «... وی کتاب جنگل (میرزا کوچک خان) را نوشت. از آنجا که توزیع آن ممنوع شد، 500 جلد از این کتاب را از چاپخانه مخفیانه بیرون بردند. احمد رضایی این کتاب را از خود مصطفی گرفته بود و این را در خانه تیمی شیخ‌ هادی داشتیم.»15

پس از کشته شدن احمد رضایی، روابط مصطفی شعاعیان با برادر احمد، رضا رضایی گسترش یافت و شگفت آنکه مقدمه گونه‌ای نیز بر اثری دیگر از مجاهدین، به خواست رضا نوشت. ماجرای این کتاب و موضوع آن چنین بود که: «مهدی تقوایی... به اتفاق محمدعلی (خلیل) فقیه دزفولی، «خانه چاپ» سازمان را – که در زیرزمین منزل خلیل دزفولی بود - اداره می‌کردند. مجموعه دفاعیات عکس‌دار مجلّد معروف در همین خانه چاپ، و تهیه گردید. این کتاب، دارای مقدمه‌ای طولانی بود که مصطفی شعاعیان آن را نوشته بود و برای نخستین بار، پیام‌های سران سازمان در انتهای آن به چاپ رسیده بود.»16

آنچه مصطفی شعاعیان در این کتاب نوشته بود، در حقیقت متنی بود که سازمان با عنوان «بیانیه سازمان مجاهدین خلق ایران در پاسخ به اتهامات اخیر رژیم» منتشر کرد این بیانیه که در بهار 1352 تهیه و در خرداد همان سال منتشر شد، یکی از عجیب‌ترین متون تاریخ مبارزه مسلحانه در ایران است، متنی درآمیخته از مصطلحات مارکسیستی و آموزه‌های مذهبی و تلاش شدید برای هم‌سنگ نمودن و انطباق آنها در عرصه‌های مبارزاتی، همراه با مقدار قابل توجهی شعار بر علیه رژیم و دعوت به مبارزه‌ای فراگیر و بی‌امان و قهرآمیز علیه آن. در عباراتی از این نوشته می‌خوانیم: «... ما از روز نخست پیمان بسته‌ایم که فقط با خلق خود سخن بگوییم و پاسخ دشمن را جز با گلوله، جز با خشم و قهر انقلابی ندهیم... یاوه‌های بی سر و ته‌ای چون «اسلام و مارکسیسم چیست و مرتد کیست؟»، «مارکسیسم اسلامی»، «تروریسم»، «خرابکاری و دزدی»، «بی‌وطنی»، و خیانت پرداخته و بد هم نشد زیرا ما را واداشت که در گفتن پاره‌ای مطالب که در اندیشه آن بودیم شتاب کنیم. چوبه تیرباران از خون همه شهیدان انقلابی خلق، چه مسلمان و چه مارکسیست و... رنگین است. با همان افزاری که مسلمان را شکنجه می‌دهند، مارکسیست را شکنجه می‌دهند. مسلمان انقلابی با همان گلوله‌ای به شهادت می‌رسد که مارکسیست انقلابی. این گوهر یک وحدت واقعی در صفوف انقلاب است. این وحدتی است در میدان نبرد. در اینجاست که ضدانقلاب با آویختن به اینکه اسلام و مارکسیسم نه تنها یکی نیستند، بلکه ضدیکدیگرند، می‌کوشد انقلاب را پراکنده کند. ولی انقلاب خوب می‌داند که در جنگ انقلابی کنونی میان یک مسلمان انقلابی و یک مارکسیست انقلابی، در نبرد با دشمن جنایتکار، یکانگی استواری وجود دارد. سمت‌گیری همه به سوی دشمن است... یک مارکسیست انقلابی نمی‌تواند دشمن اسلامی انقلابی باشد و نیست... آن مارکسیستی که علیه بیدادگری دست به مبارزه می‌زند درست همان دستورهایی را انجام می‌دهد که اسلام داده است... آن مارکسیستی که در راه مردم تن به شهادت می‌دهد و در کنار چوبه اعدام فریاد آزادی آدمی را با گلویی انباشته از خون بلند می‌کند و هرگز در برابر بیدادگری سر فرود نمی‌آورد، درست دستور علی‌بن‌ابیطالب را به کار می‌برد که در وصیتش به دو گرامی فرزندش فرمود: کونوا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً... نبرد ما یک نبرد ماهیتا طبقاتی است که در آن نیروهای استثمار شده بر ضد نیروهای استثمارکننده در نبردند. برای ما با خدا بودن، با مردم بودن، و در مقابل دشمن خدا و مردم بودن اصل است. مجاهدین درست به دلیل پیروزی بر نفس سرکش و وسوسه‌های شیطانی است که به دومین جنگ، یعنی جنگ سینه به سینه با کفار حربی پرداخته‌اند.... نبردی را که پیشتاز خلق شروع کرده است به حمایت بی‌دریغ مردم نیاز دارد...» 17

متن مذکور که به رساله‌ای کوتاه می‌ماند، حقیقتاً از عجایب متون سیاسی در عرصة مبارزة قهرآمیز در عصر ماست و گویا در پاسخ به دواعی و اتهامات رژیم پهلوی مبنی بر «مارکسیست اسلامی» بودن مجاهدین خلق نوشته شده بود اما پارادوکس اینجاست که خود بهترین گواه و سند اثبات برنامه و اتهام رژیم می‌تواند قلمداد شود. در یکی از منابع تاریخ مجاهدین آمده است: «در پاسخ به ادعای رژیم... این گروه متنی را تدارک دید که آن را – عینا- مصطفی شعاعیان (به توصیه رضا رضایی) نگاشت... بهزاد نبوی که از ابتدای دهه 40 پژوهشی، نقش شعاعیان را در این خصوص تشریح کرده است... می‌گوید: «... یک‌روز مصطفی شعاعیان را دیدم که متنی نوشته بود. به من داد؛ آن را خواندم در مورد پیوندهای اسلام و مارکسیسم بود و مقایسه کرده بود گفته‌های مارکس و پیامبر اسلام (ص) را و اینکه امام حسین(ع) این را گفته، لنین این را گفته و... همه مطالب متشابه را کد کرده بود.

گفتم: مصطفی! این نوشته چیست؟

او گفت: بچه‌ها (مقصودش رضا رضایی بود)؛ به من گفته‌اند تو یک چیز تهیه کن در جواب دادستان (نظامی) و تبلیغات رژیم...

من گفتم: در این چیزی که تو نوشته‌ای، می‌خواهی بگویی که اسلام و مارکسیسم یکی است.

شعاعیان گفت: جون مولا (تکیه‌کلام شعاعیان بود) می‌گویند که این کم است، زیادش کن!»18

در پایان این بیانیه، مصطفی شعاعیان آرزوهای خود را در ارتباط با پیوند و اتحاد نیروهای معتقد به مبارزه مسلحانه بیان داشته و ردپای او را در این کلمات، همچون توشیحی مشخص می‌توان دید: «... هرچه استوارتر باد وحدت نیروهای رزمندة خلق در برابر دشمن مشترک. نیرومند باد پیوند خلق با پیشگامان رزمنده‌اش. هر چه گسترده‌تر و عمیق‌تر و پیگیرتر باد مبارزه مسلحانه رهایی‌بخش خلق»19

منظور وی از این شعارها، بیان آرزویش در پیوند جبهه‌ای میان چریک‌های فدایی و مجاهدین بود. امری که به‌ رغم تلاش‌های او، هیچگاه محقق نشد و تنها در حد چند همکاری تاکتیکی باقی ماند. فی‌الواقع چنین وحدتی اساسا ناممکن بود یا لااقل در آن مقطع امکان‌پذیر نبود.

هر دو سازمان در زیر فشارهای شدید پلیسی بودند و مدام نیروهای قدیمی‌تر را از دست می‌دادند هر دو خود را لایق‌ترین جریان برای تداوم مبارزه می‌دیدند و ضمنا از فرهنگ و روابط نسبتا متفاوتی در مبارزه برخوردار بودند. یکی برآیند جوانان انقلابی حزب توده و دیگری برآمده از جوانان انقلابی نهضت مقاومت ملی و نهضت آزادی بود. لذا تلاش مصطفی شعاعیان و تئوری تشکیل «جبهه مسلحانه رهایی بخش خلق ایران»، نظرگاهی ایدئالیستی و تا حدی بلندپروازانه محسوب می‌شد و فاقد هرگونه امکان واقعی و عملی به نظر می‌رسید. چنان‌که حتی در سال‌های پسین که مجاهدین در استحاله‌ای ایدئولوژیک مستحیل و متحول شدند، باز هم شدت تفاوت‌ها مانع از دستیابی به هر گونه وحدت سازمانی و تشکیلاتی و حتی جبهه‌ای بود. ظاهرا اولین تلاش‌ها در این مسیر در اوان سال 1350 شده بود. در این زمان: «شخصی به نام اردشیر داور، که کارمند وزارت اقتصاد و دارایی و از عناصر قدیمی ایزوله شدة سازمان بود، تماس نه چندان فعالی با عباس مفتاحی (از رهبران چریک‌ها) برقرار کرد که پس از چندی قطع شد. ارتباط با چریک‌ها پس از ضربه شهریور، از طریق مصطفی شعاعیان ادامه یافت...»20

اما این تلاش اولیه، سودی نداشت و حتی زیان‌هایی هم در برداشت. آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌نویسد که در جریان دستگیری گروهی از اعضای چریک‌های فدایی پس از ماجرای سیاهکل‌، ساواک از طریق آنها پی به فعالیت و پیدایش مجاهدین برد: «... احتمالا در جریان همین دستگیری هم هست که مجاهدین کشف شدند، هر چند که در زندان می‌کوشیدند که به خاطر حفظ وحدت با کمونیست‌ها روی آن سرپوش بگذارند. آنها بیشتر القا می‌کردند که از راه عنصر مشکوکی به نام مراد دلفانی کشف شده‌اند که جاسوس چپی بوده و با استفاده از ساده‌دلی‌های اینها توانسته بود اعتمادشان را جلب کند. شاید هم از هر دو راه... بدین ترتیب، از سال 46 تا 49 هر دو جریان مسلح مذهبی و مارکسیستی، به صورت مخفی در حال رشد بود که در اواخر از هم مطلع می‌شوند. ظاهرا در بازجویی‌های (عباس) مفتاحی – از سردمداران چپی‌ها- می‌توان پی برد که ابتدا رژیم از طریق او کشف کرد که یک جریان مسلح مذهبی هم هست. خود مجاهدین هم ابتدا می‌گفتند که از طریق او لو رفته‌اند...»21

به هرحال شعاعیان در رابطه با چریک‌های فدایی، مدتی می‌کوشد تا رابطه‌ای میان آنها و مجاهدین برقرار سازد، اما نهایتا همه روابطش به دلایلی منقطع می‌شود و تحت حفاظت سازمان مجاهدین خلق، در خانه‌های تیمی آنها قرار می‌گیرد
مسعود رضوی فقیه 


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان