کد خبر: ۲۱۲۷۷
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۹۹ - ۱۹:۵۰-24 November 2020
خواهرم ازدواج کرده بود و رفته بود کرمان. همسرش تکنیسین ذغال‌سنگ کرمان بود در منطقه‌ی باب‌نیزو، سال هزار و سیصد و پنجاه و شش.
بعد از چند ماهی آمده بود تهران دیدن خانواده، تنها. چند هفته‌ای تهران بود و می خواست برگردد کرمان. صحبت و مشورت برای برگشتن خواهرم که چه کسی دنبالش برود. طبق معمول دیواری از من بخت‌کوه کوتاه‌‌تر پیدا نکردند.

رفتم راه‌آهن بلیت قطار گرفتم برای خواهرم و خودم. کوپه‌ی درجه‌ی یک چهار نفره.موقع حرکت قطار بود.ساعت شش بعدازظهر مهرماه. هوا هم تاریک.مادرم و دایی‌عباس و پدر‌شوهر خواهرم هم برای همراهداری آمده بودند دنبالمان.لامصب دایی‌عباس همیشه‌ی خدا مثل جن بوداده که موهایش را بسوزانند سروکله‌اش سر‌ بزنگاه پیدا می‌شد. خداحافظی مادرم و همراهان با من و خواهرم بیش از اندازه طول کشید و یکهو صدای بوق قطار در‌آمد! قطار شروع کرد راه افتادن.

مادرم و دایی‌عباس و پدر‌شوهره و ما هر چه داد و فریاد کردیم که قطار را نگه دارید،افاقه نکرد و فایده‌ای نداشت! یعنی اصلا کسی نشنید. قطار از ایستگاه راه آهن تهران در حال دور شدن بود که ناگهان جرقه‌ای به ذهنم زد:چشمم به ترمز قطار که در بالای پنجره بود افتاد. مثل آن که افسار اسب را می‌خواهم بکشم، ترمز قطار را کشیدم.قطار زوزه‌کشان مانند ماری زخمی پیخ و خم به خود داد و بعد از مسافتی ایستاد.همه‌ی مسافران هاج‌و‌واج همدیگر را نگاه می کردند و دلیل آن را می‌پرسیدند. کم‌کم سرو‌کله‌ی نگهبانان آبی پوش پیدایشان شد و یکراست آمدند سروقت کوپه‌ی ما.بعد از کلی دعوا و ناراحتی گفتند:" برای چی ترمز را کشیدید؟ "ما هم دلیلمان را گفتیم.آن‌ها هم مثل ماموران عذاب روز قیامت از گناهانمان گذشتند اما گفتند :"شما باید جریمه شوید! "ما را یازده تومان جریمه کردند.حالا ساعت هشت شب بود.همراهانمان از قطار پیاده شدند و خداحافظی کردند و رفتند.

دو ساعت گذشت،چهار ساعت گذشت اما قطار راه نیفتاد.ساعت نزدیک سه بامداد شده بود.در این حین‌و‌بین مسافران قطار که فهمیده بودند که ما ترمز قطار را کشیده ایم هی از جلوی کوپه‌ی دونفره‌ی من و خواهرم رد می‌شدند و ریچار بارمان می‌کردند.

هفت ساعت از تاخیر قطار گذشته بود.از مامور فرم‌پوش که از جلوی کوپه‌ی ما رد می‌شد علت تاخیر قطار را پرسیدم.آقای مامور آبی‌پوش گفت:"می‌دانید شما چه کار کرده‌اید؟! شما امشب با این کارتان جان سیصد نفر مسافر را نجات دادید!"چشم‌های ما از تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد که آقای مامور ادامه داد:"از قرار معلوم قطار باربری ای در چند ایستگاه جلوتر چپ کرده و واژگون شده است.سوزنبان‌های راه‌آهن هم نفهمیده بودند،ما اصلا اطلاعی نداشتیم.اگر شما ترمز قطار را نمی‌کشیدید قطار ما در چند ایستگاه جلوتر به قطار واژگون شده‌ی باری اصابت می‌کرد و کلی از مسافران کشته می‌شدند!"

کم‌کم مسافران قطار متوجه قضیه شدند.دیگر ورق برگشت.هی یکی‌یکی و دوتا‌دوتا می‌آمدند توی کوپه‌ی ما و از ما تشکر می‌کردند! من هم به شوخی به آقای مامور قطار گفتم:"پس حالا یازده تومان جریمه را برگردانید!" آقای مامور هم با خنده گفت:"نمی‌شود ."و پول را برنگرداند!من و خواهرم هم یک نفس راحتی کشیدیم و کتابی را که برای خواهرم می‌خواندم بستم و به خواب رفتیم:کتاب"همراه با هجر یوسف/نوشته‌ی خانم زهرا رهنورد".

خداوند مهربان آن شب مقدر کرده بود که خداحافظی و پرچانگی همراهانمان و کشیدن ترمز قطار توسط من باعث نجات جان سیصد مسافر راه‌آهن تهران کرمان شود!

امیررضا ستوده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان