کد خبر: ۲۱۲۳۶
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۹ - ۰۹:۴۵-23 November 2020
سال ۱۳۱۴ در تبریز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال متولد شد.
سال ۱۳۲۰ هم ‌زمان با بمباران تبريز توسط ارتش روسيه، همراه خانواده به روستاهاي اطراف شهر پناه مي‌برند. بعد از كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ چند ماه در زندان به ‌سر مي ‌برد. در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه دموکرات آذربايجان می پيوندد و در هفده سالگی مسئوليت انتشار روزنامه های فرياد، صعود و جوانان آذربايجان را به عهده می گیرد.

سال ۱۳۳۴ به دانشكده‌ي پزشكي تبريز وارد مي‌شود و از سال بعد با نشريه‌ي "سخن" همكاري مي‌كند. بعد از فارغ‌التحصيلي از دانشكده‌ي پزشكي براي ادامه‌ي تحصيل به تهران مي‌آيد كه منصرف مي‌شود و به سربازي مي‌رود.

از ۱۳۳۴ نخستين آثارش در مجلات ادبي به چاپ رسید. ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافت،‌ سپس با نگارش داستان‌هايي زيبا، به عنوان يكي از داستان‌نويسان خلاق ايران تثبيت شد.

در باره انتخاب نام مستعار گوهر مراد میگوید: در پشت خانه مسکونی مان در تبريز گورستانی متروک بود که گاه ساعت ها در اين گورستان قدم می زدم و در يکی از دفعات چشمم به گور دختری به نام گوهر- مراد افتاد که بسيار جوان از دنيا رفته بود، و همانجا تصميم گرفتم تا از نام او به عنوان نام مستعارم استفاده کنم.

از دانشگاه تهران در رشته روانپزشکی فارغ التحصيل شد، در بيمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد.

سال ۱۳۴۱ مطب دلگشا را افتتاح مي‌كند و با احمد شاملو و جلال آل احمد آشنا مي‌شود. پيش از اينکه حرفه پزشکی را به نفع نويسندگی رها کند، درب مطبش در جنوب شهر هميشه به روی مردمان تنگ دست گشوده بود.

به همراه جلال آل احمد برای مبارزه با سانسور به ملاقات هويدا میرود و طرحی ارائه می كند كه اين حركت چندی بعد منجر به تشكيل كانون نويسندگان ايران می شود .

یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی هنری ساعدی همکاری اش با داریوش مهرجویی و نوشتن فیلم‌نامه گاو بوده است.این کارگردان در کتاب «مهرجویی، کارنامه چهل ساله» که گفت‌و‌گوی بلند مانی حقیقی با اوست و توسط نشر مرکز منتشر شده، درباره آشنایی اش با ساعدی گفته است: «وقتی آمریکا بودم سردبیر مجله‌ای به اسم «پارس ریویو» بودم. مجله‌ای بود درباره ادبیات معاصر ایران. به دلیل ذوقی که در این زمینه داشتم بخش‌های زیادی از کار‌ها را خودم ترجمه می‌کردم یا می‌نوشتم. برای جور شدن مطالب این مجله با ایران در تماس بودم و کتاب‌های تازه‌ای را که در مورد ادبیات و نویسندگان ایران درمی‌آمد برایم می‌فرستادند. از مادرم خواسته بودم کارهای ساعدی را برایم بفرستد و ساعدی بعد‌ها تعریف می‌کرد که یک روز یک خانم چادری آمد در خانه‌مان که به زبان ترکی حرف می‌زد (مادر من به زبان ترکی قفقازی صحبت می‌کرد). خلاصه گفته بود پسرم آمریکاست و کارهای شما را می‌خواهد. او هم یک بسته کامل از نمایش‌نامه‌ها و داستان‌هایش برایم فرستاد و از این طریق مکاتبات و نامه‌نگاری‌های ما شروع شد، بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم. چندتا از داستان‌هایش را ترجمه کردم و در مجله «پارس ریویو» گذاشتم و برایش فرستادم که خیلی خوشش آمد. بعد جلال آل‌احمد هم از این کار استقبال کرد و در سفری که به آمریکا داشتم از من خواست بیست، سی تا از این مجله‌ها برایش بفرستم، چون خیلی متنوع بود و حتی شعرهایی از فروغ و شاملو و دیگران را ترجمه کرده بودم. و چندتایی داستان از ساعدی و بهمن فرسی و نادر ابراهیمی هم در این مجله بود. خودم هم متن مفصلی درباره صادق هدایت و «بوف کور» نوشته بودم. خلاصه از طریق این مجله با ساعدی آشنا شدم و موقعی که آمدم ایران همدیگر را دیدیم و دوستی و صمیمیت خوبی بین‌مان ایجاد شد.»

مهرجویی درباره نوشتن فیلم‌نامه«گاو» در همان کتاب گفته است: یک روز داشتیم جایی می‌رفتیم که بنزین تمام کردیم. در میدان توپخانه دبه‌ای گیر آوردیم و می‌رفتیم طرف پمپ‌بنزین که حرف از مجموعه داستان «عزاداران بیل» شد. ساعدی گفت قصه‌ای از این مجموعه در تلویزیون اجرا شده و پیشنهاد داد که آن را برای سینما هم بسازیم. آن موقع شرایط برای استخدام من در وزارت فرهنگ مهیا بود ولی دوست نداشتم درگیر کارهای دولتی بشوم. با همفکری ساعدی به این نتیجه رسیدیم که روی این قصه کار کنیم و به وزارت فرهنگ ارائه‌اش بدهیم. من‌‌ همان شب «عزاداران بیل» را بردم خانه و خواندم. دیدم امکانات خیلی خوبی برای فیلم شدن دارد، اما می‌دانستم تهیه‌کننده‌های داخلی مطلقا این جور داستان‌ها را قبول نمی‌کنند و باید از کانال مرکز تولیدات مستند وزارت فرهنگ جلو برویم و در مذاکرات اولیه هم، چون «الماس ۳۳» را دیده بودند در‌ها برای ساخت فیلم بعدی برایم باز شده بود.

با ساعدی ده، پانزده وعده هر شب در مطب او در خیابان دلگشا روی طرح «گاو» کار کردیم. می‌خواندیم و می‌نوشتیم و تصحیح می‌کردیم و نظرات مختلفی داشتیم که رد و بدل می‌شد و از دل این حرف‌ها و نوشتن‌ها به فیلم‌نامه «گاو» رسیدیم. اگر داستان «عزاداران بیل» را خوانده باشی می‌دانی که آن قصه با فیلم‌نامه ما فرق می‌کند. آنجا روایت داستان از مردن گاو و شیون و خاکسپاری شروع می‌شود و جلو می‌‌رود. کاری که کردم این بود که از چند داستان دیگر مجموعه «عزاداران بیل» چیزهایی وارد ساختار داستان «گاو» کردم و آغاز و پایان متفاوتی به آن دادم. مسیر تحول مش‌حسن از یک آدم روستایی معمولی به سمت شخصیت مجنون آنچنانی، حسابی برایم چالش‌برانگیز بود. ساعدی هم خوشبختانه بسیار تیزهوش و قبراق بود و قضایا را به‌طور کامل می‌گرفت. خلاصه، فیلم‌نامه را تمام کردیم و به وزارت فرهنگ ارائه دادیم.»

جمال میرصادقی نویسنده و دوست ساعدی سال‌ها پیش در یادداشتی که در روزنامه شرق منتشر شد درباره او نوشت: عمرش کوتاه بود و روزگار هم تا توانست آزارش داد. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم غلامحسین ساعدی دق کرد، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود یک سال پیش از مرگش پیغامی برایم فرستاده بود، از یک دوست مشترک گفته بود: «به جمال بگو دارم اینجا دق می‌کنم.» و همین هم شد. ۱۰، ۱۵ سال آخر زندگی اش همیشه روزگار به او سخت گرفت. بعدها در چیذر مطبی داشت که برای دیدنش به آنجا می‌رفتم. بعد از اینکه از زندان ساواک آزاد شد، با گروهی از دوستان به دیدنش رفتیم. جای شکنجه‌ها روی ساق پاهایش رگه‌ها و رشته‌های سفیدی باقی گذاشته بود. ساعدی هنوز ناراحت بود. از اینکه می‌خواستند او را وادار به اعتراف کنند و آزارش داده بودند، هنوز حالش خوش نبود. ساعدی از ایران رفت. رفتنش آزاردهنده بود. خیلی‌ها ۳۰ سال پیش از ایران رفتند اما رفتنش دردناک‌تر از همه بود. بعد از سفرش گفت‌وگویی با کتابخانه دانشگاه هاروارد داشت، گفته بود: «فرصت نشد شاهکارم را بنویسم.» واقعا هم همین طور شد.

سال ۱۳۵۲ نشريه‌ي "الفبا" را منتشر مي‌كند. دو سال بعد توسط ساواك دستگير و به زندان مي‌افتد. سپس به آمريكا و انگلستان سفر مي‌كند. با شاملو در نشريه‌ي "ايرانشهر"‌ در لندن همكاري مي‌كند.


"احمد شاملو "درباره ی تجربه ی زندان دکترغلامحسین ساعدی و احوالات او پس از آزادی چنین می نویسد:

«آن چه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. ..آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقاً زندگی نکرد... آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مُرد... وقتی درختی را در حال بالندگی اره می‌کنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده‌اید، بلکه خیلی ساده او را کشته‌اید... ساعدی مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل نشان بدهد... اما دیگر نمی‌توانست... او را اره کرده بودند...» 

سال ۱۳۵۷ پس از بازگشت به ايران از اعضای فعال کانون نويسندگان بود 
در فروردين ۱۳۶۱ پس از مدتی زندگی در اختفاء در تبعيدی ناخواسته مقيم پاريس شد.
در آنجا هم با جمعی از اعضای ديگر کانون نويسندگان که به تبعيد رفته بودند، کانون نويسندگان در تبعيد را تشکيل داد.

در سحرگاه دوم آذرماه سال ۱۳۶۴ شمسی، پس از تحمل يک دوره سخت بيماری، به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه در بيمارستان «سنت آنتوان» پاريس درگذشت.

هما ناطق پیرامون روزهای آخر ساعدی می‌گويد:

«در اين دو سال آخر ساعدی بيمار بود. چه پير شده بود و افسرده. اين اواخر خودش هم می‌دانست كه رفتنی‌ست... با استفراغ خون به بيمارستان افتاد. به سراغش رفتم در يکی از آخرين دفعات كه شب را با التهاب گذرانده بود، دست و پايش را به تخت بسته بودند. مرا كه ديد گفت: فلانی بگو دست‌های مرا باز كنند، آل احمد آمده است و در اتاق بغلی منتظر است، مرا هم ببريد پيش خودتان بنشينيم و حرف بزنيم. دانستم كه مرگ در كمين است يا او خود مرگ را به ياری می‌طلبد. اين شايد آخرين كابوس ساعدی بود. همان روز بود كه مسكن به خوردش دادند و ديگر كم‌تر بيدار شد.

شب آخر كه ديدمش با دستگاه نفس می‌كشيد... فردايش كه رفتم، يك ساعتی از مرگ او می‌گذشت. دير رسيده بودم..... به‌ناچار نشانی سردخانه را گرفتيم و به آخرين ديدارش شتافتيم... زير نور چراغی كم‌سو، آرام و بی‌خيال خوابيده بود..... چهره‌اش سربه‌سر می‌خنديد، آن چنان كه يكی از همراهان بی‌اختيار گفت: دارد قصه‌ی تنهایی ما را می‌نويسد...»
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان