کد خبر: ۲۱۲۳۵
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۹ - ۰۹:۳۰-23 November 2020
اگر بخواهم صادقانه نقل کنم، برای من هیچ نکته ابهامی در مورد مرگ آقای لاهوتی وجود ندارد و همه اجزای آن برای من روشن است.
 شب قبلش من و احمد آقا، منزل آقای لاهوتی بودیم. البته دومین شب متوالی بود که آنجا بودیم. صبح آن روز، یک سر رفتم اداره و برگشتم. آقای لاهوتی خیلی عصبانی بود و می‌خواست علیه آقای بهشتی سخنرانی کند.

 احمد آقا گفت حواست باشد که آقای بهشتی عملا رئیس شورای انقلاب بوده است و انتقاد از او نباید به انتقاد از شورای انقلاب منجر شود چون امام روی شورای انقلاب حساسیت دارند. اگر می‌توانی حساب آقای بهشتی را از شورای انقلاب جدا کنی، برو و سخنرانی کن، اگر نمی‌توانی، صلاح نیست.

 پسر آقای لاهوتی فردای آن روز دستگیر شد. ما تا قبل از ظهر آنجا بودیم و بعد آمدیم. وقتی آقای لاهوتی خانه نبودند، از طرف دادستانی به آنجا می‌ریزند و مقادیر زیادی اسلحه پیدا می‌کنند. آقای لاجوردی دستور داده بود بریزند و اسلحه‌ها را جمع و وحید را دستگیر کنند. آقای لاهوتی به خانه برمی‌گردد و می‌بیند خانه را تفتیش و تخلیه کرده‌اند، خانمش هم بسیار از نحوه برخورد آن‌ها ناراحت بود. 

آقای لاهوتی با آن حالی که شب پیش داشت و صحبتی که با احمد آقا کرد و این وضعی که پیش آمده بود، احساس کرد دارد دسیسه‌ای برایش چیده می‌شود، بلند می‌شود و به دادستانی می‌رود که ببیند چه خبر شده. وقتی به اوین می‌رسد، لاجوردی می‌گوید: آقا وحید کلاه سرمان گذاشته. آقای لاهوتی می‌بیند که ضربان قلبش فوق‌العاده بالا رفته و قرصش هم همراهش نیست، با ماشین دادستانی به خانه برمی‌گردد و قرصش را بر می‌دارد و برمی‌گردد اوین و سراغ وحید را می‌گیرد.

 به او می‌گویند وحید بعد از یکی دو ساعت گفتگو، می‌گوید که با چند تن از دوستانش قرار دارد و محل آن هم بالای ساختمان القانیان در خیابان اسلامبول است.

 بچه‌ها در دادستانی به اتفاق آقا وجید، به آنجا می‌روند و وحید خودش را از آن بالا پرت می‌کند پایین. آقای لاهوتی با شنیدن این خبر، سکته می‌کند و تا او را به درمانگاه برسانند فوت می‌کند. 

به احمد آقا خبر می‌رسد که آقای لاهوتی بازداشت شده و او به آقای هاشمی زنگ می‌زند. نمی‌توانند لاجوردی را پیدا کنند و با دادستان تماس می‌گیرند که به آقای لاهوتی بی‌احترامی نشود و زود ایشان را آزاد کنید و اگر کاری با ایشان دارید، در منزلشان با ایشان صحبت کنید. آقای هاشمی تماس می‌گیرد و متوجه می‌شود که آقای لاهوتی فوت کرده است.

***

سید صادق طباطبایی (زاده ۵ فروردین ۱۳۲۲ در قم، درگذشت ۲ اسفند ۱۳۹۳ در دوسلدورف) سیاستمدار، استاد دانشگاه، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی بود. او از افراد تأثیرگذار در سال‌های پیش و پس از انقلاب اسلامی ایران بود و سخنگویی دولت موقت ایران در دوره مهدی بازرگان را نیز برعهده داشت.

او همچنین به عنوان معاون وزیر کشور مجری برگزاری همه‌پرسی نظام جمهوری اسلامی در ایران بود. همچنین خواهر وی فاطمه طباطبایی همسر سید احمد خمینی بود.

***

«ازدواج خواهر صادق طباطبایی با مرحوم احمد خمینی و ازدواج خودش با فرزند سیدمهدی صدر و خواهرزاده امام‌ موسی‌صدر باعث شده بین خانواده امام‌خمینی(ره) و امام موسی‌صدر پیوند فامیلی برقرار شود. در یکی از شب‌های زمستانی با فاطمه صدر در اتاق کار و کتابخانه مرحوم صادق طباطبایی به گفت‌وگو نشستیم. او نیز مانند همسرش علاقه‌مند به فعالیت‌های اجتماعی است و اکنون در مؤسسه امام موسی‌صدر به عنوان عضو هیأت‌مدیره کانون گفت‌وگو و عضو کمیسیون زنان بنیاد باران فعالیت می‌کند.»

متن گفت‌وگوی فاطمه صدر (طباطبایی) با روزنامه شرق در زیر می‌آید:

لطفا درباره پیشینه خانوادگی‌تان توضیح دهید.

من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدم. پدرم سیدمهدی صدرعاملی هم درس حوزه و هم درس دانشگاهی خوانده بودند. با چند واسطه با مادرم که از فامیل صدر بودند، فامیل می‌شدند. پدربزرگ من هم آقای صدرالدین صدر از مراجع قم بودند.

شغل پدر شما چه بود؟

پدرم در عین این که روحانی بودند در دبیرستان به عنوان دبیر تدریس می‌کردند.

تحصیلات شما چیست؟

دوره ابتدایی را در یک مدرسه گذراندم. قبل از انقلاب شرایط اجتماعی با حال حاضر فرق داشت. دبیرستان دخترانه‌ای که مورد قبول مذهبیون باشد از نظر پدر من وجود نداشت. از این‌ رو به من اجازه رفتن به دبیرستان را ندادند. برایم نرفتن به مدرسه خیلی سخت بود ولی خصوصی درس می‌خواندم و امتحان می‌دادم. دیپلمم را هم به صورت متفرقه امتحان دادم. درباره این موضوع با دایی بزرگوارم امام موسی‌صدر درددل می‌کردم. ایشان با پدرم صحبت کردند و گفتند زندگی مانند رودی است که ما در جریان آن هستیم. باید به فرزندانمان شنا بیاموزیم و در کنارشان باشیم. علاقه داشتم تحصیلاتم را ادامه دهم و وقتی قرار شد با دکتر ازدواج کنم، برایم این امکان هم جذاب بود که می‌توانم در اروپا ادامه تحصیل دهم. در آلمان رشته تعلیم و تربیت را در دانشگاه بوخوم تا مقطع کارشناسی ارشد خواندم. برای دکترا نزد استادی در برلین کارهایی انجام داده‌ام اما هنوز رساله خود را تحویل نداده‌ام.

چند خواهر و برادر دارید؟

من دو برادر و یک خواهر دارم که در ایران زندگی می‌کنند. یکی از برادرانم پزشک متخصص قلب در بیمارستان شهید رجایی است و برادر دیگرم مهندس است که پیش از انقلاب در فعالیت‌های مبارزاتی شرکت داشتند و اکنون به کارهای فرهنگی مشغولند.

شما با آقای طباطبایی فامیل هستید. اولین خاطره ذهنی‌تان از ایشان مربوط به چه زمانی است؟

ما مانند بقیه خانواده‌ها مذهبی نبودیم که پسر و دختر از هم جدا باشند و هر وقت به قم می‌رفتیم دور هم بودیم و همان‌طور که با بقیه پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها و فامیل در ارتباط بودیم، ایشان را هم می‌دیدم. حتی یادم هست خانم ربابه صدر که الان مدیر مؤسسات امام موسی‌صدر در لبنان هستند نیز در جمع فامیلی ما حضور داشتند. آقای طباطبایی بعد از گرفتن دیپلم به آلمان رفت و بعد از حدود سه سال برگشت و پدر و مادرها با هم صحبت کردند و قرار شد ما با هم ازدواج کنیم. من هم دو سال بعد به آلمان رفتم.

این ازدواج انتخاب خودشان بود یا تصمیم پدرومادرها؟

هر دو. بعد از موافقت پدرومادرم من هم موافقت کردم. قبل از ایشان کسان دیگری هم مطرح بودند اما جواب رد داده بودم و خیال ازدواج در آن موقع نداشتم ولی در مورد ایشان موقعیت جالبی بود. هم خود آقای طباطبایی از هر جهت برجسته بود و هم این که چون در ایران نتوانسته بودم به دانشگاه بروم، دوست داشتم از این طریق بتوانم در غرب تحصیل کنم و خود را به عنوان مسلمان معتقد برای خدمت به کشورم آماده کنم. زیرا قبل از انقلاب ما مذهبیون زیر فشار بودیم و متجددین ما را که مذهبی بودیم، مرتجع می‌خواندند. من از این مسئله و این نوع نگاه رنج می‌بردم و دوست داشتم خود را توانا کنم تا در حد خود این نگاه را تغییر دهم.

قبل از ازدواج جلسه‌ای برای آشنایی بیشتر با دکتر طباطبایی داشتید؟

حضور ذهن ندارم اما همدیگر را می‌شناختیم و من خاطرم جمع بود که ایشان با ادامه تحصیل من موافق هستند و از نظر احساس مسئولیت نسبت به جامعه افکارمان یکی است. ممکن است درباره جزئیاتی صحبت کرده باشیم ولی به خاطر ندارم. ایشان اشاره کردند که هنوز آنجا دانشجو هستند و وضع مالی چندان خوبی ندارند و باید کار کنند. به‌ طور کلی به دلیل شناخت فامیلی و امتیازات شخصیتی که او داشت، احتیاج نبود موضوع زیادی برای آشنایی مطرح شود.

در زمان ازدواج، ایشان در چه مقطعی و چه رشته‌ای درس می‌خواندند؟

در زمان ازدواج دکتر طباطبایی دانشجوی رشته شیمی در شهر آخن بودند. البته قبل از آن رشته معدن می‌خواندند اما یک تصادف باعث شد ایشان به رشته شیمی روی بیاورند و وقتی هم که از ایران برای ادامه تحصیل مهاجرت کردند تازه دیپلم متوسطه را گرفته بودند.

برای افراد مذهبی زندگی در کشورهای اروپایی مشکل است. زندگی برای شما در آلمان چگونه بود؟

من پیش از این که به آلمان بروم به لبنان رفتم و کارهای سفرم به آلمان را امام موسی صدر انجام دادند. لبنان مدتی منزل امام موسی صدر بودم و از این که از فامیل و خانواده جدا شده بودم، ناراحت بودم. امام موسی صدر و خانواده ایشان خیلی مراقب من بودند و می‌دانستند که یکی از اهداف من از رفتن به آلمان تحصیل برای خدمت به اجتماع بود و این شعر را به عنوان تسلی برایم می‌خواندند:

«در بیابان ‌گر به شوق کعبه خواهی زد قدم//سرزنش‌ها ‌گر کند خار مغیلان غم مخور»

حدود یک‌ماهی در لبنان بودم و وسایلی را که لازم داشتم برایم مهیا کردند. روزی هم در ایوان منزل امام موسی صدر در بیروت که مشرف به دریا بود، کنار امام موسی صدر نشسته بودم. موج‌های دریا را به من نشان دادند و گفتند ببین زندگی از تلاش و سختی‌ها تشکیل شده است و بعد این شعر را برایم خواندند: «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم//موجیم که آسودگی ما عدم ماست»

به‌ این‌ ترتیب و از این طریق سعی می‌کردند من را قوی کنند. مقدمات سفر که فراهم شد به آلمان رفتم. سالی که به آلمان رفتم، سال ١٩٦٨ بود که به عنوان اوج فعالیت‌های دانشجویی در آلمان مشهور است. آقای طباطبایی در فرودگاه فرانکفورت دنبالم آمد و به آخن رفتیم و در خانه کوچکی زندگی مشترک خود را شروع کردیم. در همان روز‌های اول، رفت‌وآمد ما با دانشجویان اتحادیه انجمن‌های اسلامی در شهر آخن شروع شد. در سفرم به لبنان دکتر شهیدبهشتی و خانواده‌شان هم در لبنان بودند و از نزدیک با آنان آشنا شدم و وقتی به آلمان رفتم خوشحال بودم که آنان هم در آنجا هستند.

با یکی از دوستان آقای طباطبایی - آقای دکتر مهدی طارمی - که با آقای بهشتی در هامبورگ فعالیت داشتند، بسیار نزدیک بودیم و کمبود فامیل به‌ وسیله ایشان برای ما جبران می‌شد. در ایران قبل از رفتن به آلمان در مؤسسه گوته، زبان آلمانی را تا حدودی آموزش دیده بودم. در آلمان نیز آموزش زبان را در کالج ادامه دادم و سپس تحصیل رشته روانشناسی در دانشگاه آخن را شروع کردم. به خاطر دارم که همه مقدمات شروع تحصیل را آقای طباطبایی انجام می‌داد و به یاد دارم زمانی که من کارت دانشجویی‌ام را در آنجا گرفتم، آقای طباطبایی یک کیف به عنوان هدیه برای من گرفت. حدود سه سال بعد تغییر رشته دادم و به تحصیل در رشته تعلیم و تربیت با گرایش فرعی روانشناسی پرداختم. مدتی نگذشت که آقای طباطبایی باید در چارچوب فعالیت در اتحادیه، گاهی به عراق برای دیدن امام خمینی (قدس سره) می‌رفت و زمانی که او به اولین سفر رفت برای من خیلی سخت بود که تنها بمانم اما دفعات بعد دیگر چندان مشکل نبود. با دانشجویان انجمن اسلامی هم رفت‌وآمد داشتیم و هم همکاری. هفته‌ای یک‌بار جلسه با دانشجویان بود که از کتاب مهندس بازرگان می‌خواندیم یا خود اعضا مطلبی برای ارائه تهیه می‌کردند. آقای طباطبایی می‌گفت من نظریه ترمودینامیک را به وسیله کتاب «عشق و پرستش» نوشته مهندس بازرگان بهتر فهمیدم. البته من این کتاب را دقیق نخواندم اما کتاب‌های دیگری را مثل اسلام جوان یا راه طی شده و... از مهندس بازرگان خوانده‌ام. یکی از فامیل‌ها به هنگام آمادگی سفر به لبنان چند عدد از آثار آقای بازرگان را به من هدیه داده بودند. به یاد دارم زمانی که در لبنان بودم شبی خواب دیدم که مهندس بازرگان به من یک سیب می‌دهند. من خواب را برای امام موسی صدر گفتم و ایشان در تعبیر خواب گفتند، صادق فرد مشهوری خواهد شد. البته آن‌ موقع در دل خود گفتم من خواب دیده‌ام ولی بعد‌ها متوجه شدم که تعبیر ایشان درست بوده است.

به‌ هر ترتیب این کتاب‌ها و کتاب‌های مشابه را می‌خواندیم و جلسات نه‌ تنها در شهر آخن بود بلکه در شهر‌های دیگر هم جلسات و فعالیت‌های مشابهی وجود داشت. گاهی اوقات سمینارهایی از شرکت چند انجمن تشکیل می‌شد و به شهر‌های دیگر می‌رفتیم. به قول یکی از اعضای اتحادیه انجمن اسلامی - آقای دکتر مهدی نواب – ما به همه شهرهای اروپا رفتیم اما فقط راه‌آهن آن شهر را دیدیم و خانه جوانانش را. چون فقط برای حضور در جلسات می‌رفتیم.

آیا با دکتر طباطبایی به جلساتی که شهید بهشتی داشتند، می‌رفتید؟

البته هامبورگ از آخن دور بود اما گاهی در جلسات ایشان شرکت می‌کردم؛ به‌ ویژه وقتی جلسات عمومی بود یک‌ بار شهید بهشتی و آقای شبستری کلاس‌هایی راجع به دین به مدت یک هفته برپا کردند. مطالب آن کلاس‌ها را خودمان به عنوان عضو اتحادیه به صورت جزوه چاپ می‌کردیم و در اختیار دیگران قرار می‌دادیم. البته به دلیل دوری راه سعی می‌شد کلاس‌ها پشت‌ سر هم و در یک هفته برگزار شود. برخی مواقع نیز جلسات دانشجویی در آخن برگزار می‌شد و از شهید دکتر بهشتی یا آقای شبستری دعوت می‌شد که بیایند و سخنرانی کنند. به خاطر دارم در یکی از جلسات عمومی از آقای دکتر بهشتی دعوت شده بود به زبان آلمانی سخنرانی کنند، موضوع سخنرانی، زن در اسلام بود. دانشجویان چپی در آن سمینار شرکت و انتقاد زیادی کردند که حقوق زنان در اسلام از مرد‌ها کمتر است. زمان ورود من به آلمان مصادف با آغاز فعالیت انجمن‌های اسلامی دانشجویان بود و قبل از آن همه چیز در دست کنفدراسیون بود و چون انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان تازه به وجود آمده بود دانشجویان چپ خیلی انتقاد می‌کردند و هر وقت ما به سالن غذاخوری دانشگاه می‌رفتیم آنها دور آقای طباطبایی جمع می‌شدند و انتقاد می‌کردند. من عادت به چنین بحث‌هایی نداشتم و برایم سخت بود ولی رفته‌رفته اتحادیه انجمن‌های اسلامی رشد کرد و فعال‌تر از سازمان‌های دانشجویی دیگر شد. دانشجویان مسلمان در مقابل چپی‌ها دچار کمبود الگو در مبارزه بودند زیرا آنها چگوارا و مائو و از این قبیل را داشتند. دکتر شریعتی در ایران برای رفع این کمبود مدرسان بود اما کتاب‌هایش در دسترس نبود و به همین جهت از تنها کتابی که وجود داشت کپی می‌کردیم، منگنه می‌زدیم و منتشر می‌کردیم و می‌خواندیم. بعدها هم امام‌خمینی به فعالیت دانشجویان مسلمان نیرو بخشیدند.

روابط شما با خانواده دکتر چگونه بود؟

بسیار خوب بود اما در هنگام اقامت خواهر آقای طباطبایی (همسر حاج‌ احمد‌آقا) در عراق نه ایشان به آلمان آمدند و نه من به عراق رفتم. سفرهایی که به ایران می‌آمدم، می‌توانستم ایشان و حاج‌ احمدآقا را ببینم. حاج‌ احمدآقا گاهی مطالبی را که نمی‌شد در ایران منتشر شود در جلد کتابی جاسازی می‌کردند و برای ما با پست می‌فرستاد تا در آلمان منتشر شود.

از فعالان سیاسی آن زمان در ایران چه کسانی به آلمان آمدند؟

حاج‌ احمد‌آقا بعد از انقلاب یک‌ بار به دیدار ما آمدند. آقای هاشمی‌رفسنجانی به منزل ما آمدند. آقایان حبیبی، بنی‌صدر و قطب‌زاده هم از دوستان آقای طباطبایی بودند و به خانه ما رفت‌وآمد داشتند. دکتر چمران هم به هنگام مراجعت از آمریکا و رفتن به لبنان سر راه به منزل ما آمدند و روزهای خوبی بود. یک شب شهید چمران به همراه آقای طباطبایی به جلسه انجمن اسلامی رفتند و من و همسر شهید چمران در خانه بودیم و وقتی برگشتند دکتر چمران حالت روحی خاصی داشتند و تحت‌تأثیر جلسه دانشجویان قرار گرفته بودند. می‌گفت دوست ندارم امشب بخوابم و میل دارم با خاطره شیرین ملاقات بچه‌های متعهد در انجمن ساعت‌ها به سر برم. چند روزی منزل ما بودند و سپس به همراه خانواده به لبنان رفتند. آقای گل‌زاده غفوری هم یک‌ بار در آلمان به منزل‌مان آمدند. آقای شبستری هم در زمان فعالیت در مرکز اسلامی هامبورگ افتخار می‌دادند و گاهی به ما سر می‌زدند.

اولین بار امام خمینی را چه زمانی دیدید؟

اولین باری که امام را دیدم بعد از انقلاب بود، من نمی‌توانستم در سفر‌هایی که آقای طباطبایی به عراق می‌رفت، شرکت کنم. زیرا آقای طباطبایی برای دیدن امام به عراق می‌رفت و انجمن اسلامی دانشجویان پول سفرشان را می‌دادند و به خاطر هزینه نمی‌توانستم بروم. اتحادیه بدون حمایت مالی از جایی، فعالیت می‌کرد و همه اعضای انجمن‌های اسلامی موظف بودند در کنار حق عضویت پول یک روز کار خود را برای انجمن اختصاص دهند. آقای طباطبایی به دلیل فعالیت‌های سیاسی و مشورت با امام برای دیدار امام خمینی به نجف می‌رفت. در یکی از سفرهایی که به ایران آمده بودم در سال‌های اول انقلاب یک‌ بار که به منزل خواهر آقای دکتر رفته بودم از من پرسید دوست ‌داری آقای خمینی را ببینی و من هم پاسخ مثبت دادم و مرا نزد امام بردند. از دیدارشان خیلی خوشحال شدم. از ایشان خواستم مرا نصیحتی کنند. ایشان به من گفتند شما احتیاج به نصیحت ندارید. خجالت می‌کشیدم طولانی در محضر امام باشم و چون آقای طباطبایی هم به دلیل کاری از اتاق بیرون رفته بود من زود خداحافظی کردم. در آن دیدار علی‌آقا، پسر سوم حاج‌ احمدآقا در کنار امام بود. امام خیلی باشخصیت و مهربان بودند.

از لحاظ امنیتی، ساواک در رفت‌وآمد به ایران برای شما مشکلی به وجود نمی‌آورد؟

خیر، البته یک‌ بار که قبل از سفر به ایران به لبنان رفته بودم که از آنجا با دختر چند ماهه‌ام به ایران بیاییم باخبر شدیم که برادرم را در چارچوب فعالیت‌های مبارزاتی دستگیر کرده‌اند و پیغام داده بودند که از برادرم در مورد من پرسیده بودند. مسئله آن بود که من یک‌ بار، دو جلد کتابی را که دکتر شریعتی از فرانتس فانون ترجمه کرده بودند با خود به ایران برده بودم. نام کتاب: «دوزخیان روی زمین» بود و ساواک از این کار اطلاع یافته بود. خبر دادند که بهتر است به ایران نروم اما امام موسی صدر گفتند نه، از سفر به ایران صرف‌نظر نکن. نمی‌شود تسلیم شد و اگر هم با رفتنت مشکلی پیش بیاید از پس حل آن بر می‌آییم. بنابراین من به همراه دخترم که حدود یک سال داشت به ایران آمدم و خوشبختانه اتفاقی هم نیفتاد.

با اسم مستعار به ایران سفر می‌کردید؟

خیر کسی با خانم‌هایی که شوهرشان مبارز بودند، کاری نداشت. حتی همسر امام خمینی هم به ایران رفت‌وآمد داشتند.

از زندگی مشترک با آقای طباطبایی چند فرزند دارید؟

دو تا، یک دختر و یک پسر. نام دخترم غزاله است و آقای طباطبایی نام او را انتخاب کرد. در کتاب دکتر شریعتی خوانده بودند که امکان دارد نام همسر امام‌ حسین (ع) غزاله بوده باشد. بنابراین با این انگیزه مذهبی نام دخترمان را غزاله گذاشت. دکتر شریعتی به روایتی که اسم همسر امام‌ حسین (ع) را شهربانو اعلام می‌کرد، انتقاد داشت و می‌گفت می‌خواهند پادشاهی را به امامت متصل کنند. اسم پسرم را نیز امام موسی صدر گذاشتند که عدنان است. غزاله متولد ١٣٥٢ و عدنان متولد ١٣٥٦ هستند و در حال حاضر نیز خارج از کشور به‌سر می‌برند و یک نوه دارم که اسم نوه‌مان را نیز خود دکتر طباطبایی انتخاب کرد.

آقای طباطبایی همراه امام از عراق به پاریس رفتند؟

خیر، هنگام رفتن امام به فرانسه دکتر یزدی همراه امام بودند و دکتر طباطبایی فورا به پاریس رفت. در دوران اقامت امام در پاریس مرتبا در رفت‌وآمد بود. آقای حبیبی در تدوین قانون اساسی با دکتر طباطبایی همفکری می‌کردند. دکتر طباطبایی در ایام اقامت امام در پاریس بیشتر آنجا بود و زمانی که پسرمان عدنان در اواخر آذرماه به دنیا آمد آقای دکتر پاریس بود و در واقع خبر تولد عدنان را امام‌ خمینی به صادق داده بودند. زمانی که امام‌ خمینی در پاریس بود عدنان خیلی کوچک بود و برای من سفر با یک نوزاد چندماهه مشکل بود و ازاین‌رو نتوانستم ایشان را در پاریس ملاقات کنم. آقای طباطبایی به همراه امام‌ خمینی به ایران آمد و من و بچه‌ها حدود یک سال بعد به دکتر پیوستیم. برای ما افتخار‌آمیز بود که اولین رفراندوم ایران را آقای دکتر طباطبایی برگزار کرد.

علت این که به آقای دکتر «صادق خوشگله» می‌گفتند، چه بود؟

خوب چون واقعا خوش‌لباس و شیک‌پوش و زیبا بود. یک روز خانم اعظم طالقانی به دیدن خاله‌ام آمده بودند و نمی‌دانستند که من همسر دکتر طباطبایی هستم. به خاله‌ام گفتند به آقای طباطبایی بگویید این‌قدر خوب لباس نپوشد. تمام دخترهای مدرسه عاشق‌اش هستند.

چطور شد که آقای طباطبایی نامزد ریاست‌جمهوری شد؟

زمانی که دکتر طباطبایی کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری شد، من در آلمان به سر می‌بردم. دکتر می‌گفتند می‌خواهند بعدا به‌نفع آقای حبیبی کناره‌گیری کنند، چون فکر می‌کردند احتمال دارد انتخابات به دور دوم کشیده شود و می‌خواستند در دور دوم به نفع آقای حبیبی کناره‌گیری کنند. در آن انتخابات برای رأی‌ دادن به بن رفتیم و رأی دادیم. ناگفته نماند در دوران دانشجویی آقایان بنی‌صدر، قطب‌زاده و حبیبی با هم فعالیت می‌کردند و محلِ اتکای دانشجویان جوان بودند و با کنایه به رمان «الکساندر دوما»، برخی آنان را سه تفنگدار می‌نامیدند اما بعدها رفته‌رفته خط‌شان از هم جدا شد.

آقای طباطبایی برای حل مشکل قطب‌زاده رایزنی نکرد؟

چرا و مسلما ناراحت بود که آقای قطب‌زاده ظاهرا دست به کاری خلاف زده بودند اما دکتر دوستی‌ها را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد و سعی کرد که کار ایشان به اعدام نرسد.

ارتباط دکتر در زمان معاون‌ اولی آقای حبیبی با ایشان چطور بود؟

با آقای حبیبی در ارتباط بودند اما من نمی‌دانم چند وقت یک‌بار همدیگر را می‌دیدند. خود من هنوز با خانم آقای حبیبی در ارتباط هستم. وقتی که اوایل انقلاب برای آقای دکتر طباطبایی مشکلی پیش آمده بود. من پیش دکتر حبیبی رفتم، چون از زمان دانشجویی با آقای حبیبی آشنا بودیم، بعد از ابراز نگرانی‌های من، آقای حبیبی به من گفتند بعضی‌ها هستند که نمی‌توانند دکتر طباطبایی را ببینند و بنابراین برای او مشکل ایجاد کرده‌اند و باید تحمل کرد و کناره گرفت و اضافه کردند قطب‌زاده می‌خواست زیاد فعالیت کند، سرش را به باد داد. بنابراین طبیعی است و همیشه در روند انقلاب مسائلی پیش می‌آید.

ارتباط ایشان با مهندس بازرگان و دیگر فعالان ملی، مذهبی چگونه بود؟

ارتباط ایشان با مهندس بازرگان بسیار خوب و احترام‌آمیز بود در دوران فعالیت دولت موقت باهم بودند. همیشه از تقوا، نظم و توانایی‌های والای مهندس بازرگان سخن می‌گفتند. از کناره‌گیری ایشان هم بسیار ناراحت شدند. همیشه می‌گفتند اگر درایت و تلاش مهندس بازرگان و همکاران ایشان نبود، دوران پس از رفتن شاه و به‌ دست‌ گرفتن سکان کشتی توفان‌زده کشور به این خوبی میسر نمی‌شد. با دکتر یزدی و خانواده‌اش در تماس بودیم که همچنان ادامه دارد. مفتخرم که با دختر مهندس بازرگان، فرشته خانم در تماس هستم.

علت این که دکتر طباطبایی بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری فعالیت سیاسی چشمگیری نداشتند، چه بود؟

درست است که ایشان در سمتی نبودند و فعالیت سیاسی چشمگیری نداشتند اما همچنان با مسئولان ارتباط داشتند و نظرات خود را به آنان می‌رساندند اما نمی‌دانم چرا از فعالیت‌های سیاسی کناره گرفتند. من هم از ایشان سؤالی نمی‌پرسیدم. آقای دکتر بیشتر کارهای فرهنگی می‌کرد و در همایش‌ها شرکت می‌کرد، کتاب ترجمه می‌کرد و علاوه بر سه جلد کتاب خاطراتش، از پستمن که یک نویسنده آمریکایی است، یک کتاب سه‌ جلدی را ترجمه کردند. کتاب‌ها بیشتر انتقاد به فرهنگ غرب است و چند بار چاپ شده است.

گفته می‌شود دکتر طباطبایی در دوران جنگ در تأمین تسلیحات مورد نیاز کشور دست داشت. این درست است؟

اگر چنین چیزی هم بوده دکتر به ما چیزی نمی‌گفت و اطلاع موثقی در این‌ باره ندارم.

در دهه ٦٠ ماجرای دستگیری ایشان در فرودگان آلمان هم پیش آمد. از آن واقعه چیزی به یاد دارید؟

بله، ما آنجا بودیم و سخت بود تا توانستیم ثابت کنیم توطئه بوده است اما روزنامه‌ها مسئله را خیلی بزرگ و زندگی را برای من و فرزندانم سخت کردند.

از ایران هم کسی از این ماجرا باخبر شد؟

بله، تمام فامیل در جریان این اتفاق بودند.

حاج‌ احمد‌آقا خمینی که همسر خواهر دکتر بودند، برای حل این مشکل کمکی کردند؟

من در جریان این مسائل نبودم و اطلاع ندارم. فقط وکیلی که به پیشنهاد یک دوست آلمانی در آلمان داشتیم کارها را پیش برد و به من گفت به تو باید نمره خوبی داد؛،چون خیلی خوب این اوضاع را تحمل کردی. در ایران هم احتمالا از طریق اخبار این ماجرا را فهمیده بودند، چون همان‌ گونه که پیش از این گفتم روزنامه‌ها دراین‌باره غوغا کردند.

بعد از انقلاب ارتباط ایشان با امام خمینی و مسئولان مملکتی چگونه بود؟

با امام که همیشه ملاقات داشتند و رابطه خوبی هم با حاج‌ احمدآقا داشتند و هر وقت می‌خواستند به دیدار امام بروند، به منزل خواهرشان می‌رفتند و از آنجا به دیدار امام می‌رفتند. بعد از رحلت امام هر وقت رهبری یا آقای رفسنجانی را می‌دیدند، رابطه دوستانه بود.

‌نظر ایشان درباره اوضاع سیاسی کشور چه بود؟

دکتر نگران بود انقلاب از مسیر خود منحرف شود اما معمولا می‌گفت راه دیگری جز این نبوده است و ایران بالاخره افتان‌وخیزان به هدفش می‌رسد. از تحریم‌ها خیلی ناراحت بود و می‌گفت برداشتن تحریم‌ها خیلی مشکل خواهد بود.

‌آیا شد از کارهایی که انجام داده‌اند پشیمان شوند؟

خیر، به‌ هیچ‌ وجه. اصلا اهل این نوع حرف‌ها نبود. شخصیت ایشان طوری نبود که از چیزی پشیمان شوند. شاید هم ابراز نمی‌کردند. می‌گفتند اگر به گذشته برگردم، باز هم در زندگی همین مسیر را می‌روم که رفته‌ام. اوایل انقلاب انتقاد غرب به انقلاب اسلامی زیاد بود. آقای دکتر سعی می‌کرد تصویر بهتری از ایران ارائه دهد و معمولا هم موفق بود. وقتی که بیش‌ از حد از انتقادات به ایران و انقلاب صدمه می‌خوردیم به خود می‌گفتم چرا نمی‌توانیم کمی هم به زندگی فردی‌مان دل‌خوش کنیم و دائما باید نگران وضعیت ایران و انقلاب اسلامی و برداشت دنیا باشیم.

‌دیگر به خارج از کشور مهاجرت نکردند؟

سفر به خارج از کشور داشتند اما تا زمان فوتشان در همین ایران ساکن بودند. من هم در ١٤ سال اخیر بیشتر ساکن ایران بودم و فقط گاهی برای دیدن بچه‌ها به آلمان می‌رفتم.

‌کاندیدای ریاست‌ جمهوری‌ شدن در سال ٨٤ واقعی بود یا فقط حرف رسانه‌ها بود؟

البته بعضی‌ها به او می‌گفتند که کاندیدا شود اما او نپذیرفت و علاقه‌مند نبود. در سال ١٣٨٤ که برای اولین‌ بار آقای محسن رضایی، کاندیدای ریاست‌جمهوری شده بودند مدتی از ایشان حمایت کردند و بعد هم که آقای رضایی انصراف دادند.

‌از دوران بیماری‌شان بگویید.

سیگاری بودند اما دو سال قبل از این که بیماری‌شان مشخص شود سیگار کشیدن را ترک کرده بودند. در هر صورت حالشان در ایران خیلی بد بود ریه‌شان ناراحت بود و مشکل تنفسی داشتند. من به خواهرشان گفتم آقای طباطبایی حالش خیلی بد است اگر شما پیش او آمدید بپرسید که چه مشکلی دارند زیرا به ما اصل ماجرا را نمی‌گویند. سال ١٣٩٢ که برای تولد ٤٠ سالگی دخترم به آلمان رفتیم و قرار بود میهمانی برگزار شود که در همان آلمان نزد یک پزشک رفتیم که به ایشان گفته بودند بهتر است در بیمارستان بستری شوند اما دکتر طباطبایی گفته بود می‌خواهد در تولد دخترش شرکت کند اما وقتی از مطب دکتر برگشتیم حالشان بدتر شد و به ایشان گفتند که باید بستری شوند اما می‌توانند برای تولد دخترشان برای دو ساعت بروند اما وقتی در بیمارستان گفته شد که بیماری آقای طباطبایی سرطان است دیگر در تولد دخترم شرکت نکردند. بعد از این که شیمی‌درمانی اولیه انجام شد، حدود چهار ماه بعد به ایران بازگشتند. پس از بازگشت بیماری ایشان حادتر شد و برای درمان به آلمان برگشتیم و یک ماه بعد در آلمان فوت شدند. در روزهایی که با این بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کردند خیلی صبور بودند. رفتارش به نوعی بود که فکر نمی‌کردی در کنار یک بیمار هستی. طی یک‌ سال بیماری ایشان در آلمان ما بیشتر تنها بودیم و بچه‌ها می‌آمدند. خواهر و برادرشان توانستند یک‌بار به دیدن ایشان بیایند. دکتر خیلی صبور و امیدوار بود و به دعا خیلی عقیده داشت و می‌گفت اگر هم دکتر‌ها از بی‌ علاج‌ بودن بیماری بگویند می‌دانم که دعا مؤثر و مفید است. درمان اولیه ایشان شیمی‌درمانی و سپس پرتودرمانی بود که برایشان سخت بود اما واقعا صبور بود وقتی برای آخرین‌بار به بیمارستان رفتیم ٤٨ ساعت بیشتر طول نکشید و دکتر به آرامی دار فانی را وداع گفت. در دوران بیماری زندگی عادی خود را ادامه می‌داد.

‌از علایق شخصی ایشان بگویید.

دکتر طباطبایی به موسیقی و شعر خیلی علاقه داشت و آخرین کتابی که با خود به بیمارستان برد، دیوان حافظ بود و دستگاه‌های موسیقی را به‌ خوبی می‌شناخت و خوب پیانو می‌نواخت. زمانی که ما آخن بودیم، یک خانواده آلمانی دوست خانوادگی ما بودند. تصمیم گرفتند برای چندسالی به لبنان بروند و در مدرسه آلمانی آنجا تدریس کنند. پیانوی خود را به منزل ما آوردند و این کار فرصتی به دکتر داد که دانسته‌های خود را تمرین کند. با بعضی از موسیقی‌دانان از جمله آقایان شجریان، مشکاتیان، موسوی، فرهنگ شریف، پرویز یاحقی، بدیعی و ... ارتباط داشت. آنان نیز که علاقه و میزان فهم دکتر را نسبت به موسیقی می‌دانستند بااشتیاق به دیدنش می‌آمدند.»

***

روزنامه شرق گفت وگوی زیر را را با عدنان پسر صادق طباطبایی منتشر کرده است.

‌‌در گفت‌وگوهای خصوصی با پدر در مورد سیاست هم حرف می‌زدید؟ 
ما چالشی در بحث‌های سیاسی نداشتیم و تقریبا هم‌فکر بودیم، من به گفت‌وگو با پدر درباره مسایل ایران بسیار علاقه‌مند بودم. شاید درباره راه‌حل‌ها در برخی مسایل متفاوت فکر می‌کردیم اما در کل بسیار نزدیک‌به‌هم می‌اندیشیدیم، به‌خصوص در هشت‌سال ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد که دوران سختی برای کشورمان بود، پدر بسیار ما را دلداری می‌داد. 
‌‌ دقیقا چه چیزی می‌گفتند؟ 
می‌گفتند که این اتفاق‌ها تجربه‌ لازم و واجبی برای یک کشور است. به‌هرحال هر کشوری در روند رشد خود مراحل مختلفی را طی می‌کند. پدر به من آموخت که به مسایل سیاسی و تحولات کشور نگاه بلندمدت داشته باشم و رخدادهای سیاسی را در دوره‌های زمانی بلندتر ببینم. 
‌‌یعنی درواقع این رخدادها را در ادامه وضعیت تاریخی می‌نگریستند که باید این دوران طی شود؟ 
بله، اینکه آیا تجربه‌کردن این مسایل مفید بود یا نه، بحث دیگری است اما در اینکه باید این مراحل طی شود تردیدی نداشتند. 
‌‌ جدا از این نگاهی که به دوران احمدی‌نژاد مانند یک دوره تاریخی می‌نگریستند، هیچ‌گاه صحبت از ریشه‌یابی و علت‌یابی این دوران نشد؟ یعنی چه عواملی سبب رخ‌دادن این دوره در تاریخ ایران شد؟ 
 با پدر درباره این مسایل بسیار صحبت می‌کردیم، در این‌باره دلایل منطقی‌شان این بود که احساس می‌شد سیاست کلی کشور باید به سمتی برود که کشور امنیتی شود و گفتمان کمی تندتر و محکم‌تر شود، به‌لحاظ مسایل داخلی هم شاید بتوان گفت گروه مقابل آقای احمدی‌نژاد دچار ناهماهنگی شده ‌بودند. به‌هرحال اینکه چرا سال٨٤ احمدی‌نژاد توانست پیروز شود قطعا دلایل مختلفی دارد، خود انتخاب ایشان اتفاق آنچنان ناگواری نبود، نتیجه اتفاقاتی بود که سال‌های پیش رقم خورده بود. 
‌‌خب برگردیم به چندروز آخر زندگی آقای طباطبایی. بعد از آنکه شیمی‌درمانی متوقف شد، روزهای آخر چه صحبت‌ها و مسایلی مطرح می‌شد؟ 
٢٠بهمن پدر نزد پزشک اصلی خود رفت و دیدار یک‌ساعتی طول کشید. پزشک به ایشان گفتند دوماه دیگر برای عکسبرداری بیایید و پدر هم گفتند که قصد رفتن به ایران دارم و مایلم همین امروز این کار را انجام دهم تا خیالم راحت باشد. دوروز بعد ٢٢بهمن بود و روز تولد خواهرم. پدر به عکسبرداری رفت. پزشک رادیولوژی وضعیت پدر را بررسی کرده‌ و مشکل را فهمیده بود، اما نتوانسته بود مشکل را دقیقا به او بگوید و به پدر گفته بود که کبد دچار مشکل حاد است و ریه هم درگیر شده. آن‌روزها تعطیلاتی در آلمان بود که از چهارشنبه ٢٢بهمن تا سه‌شنبه هفته بعد طول کشید تا پدر بتواند به دیدار پزشک خود برود. خواهرم در این فاصله به‌دلیل ارتباطش با پزشکان توانست با آنها صحبت کند. غزاله بعد از سه‌روز با من تماس گرفت و گفت متاسفانه پزشکان تشخیص داده‌اند حال پدر وخیم است و شاید حتی نتوان معاینه‌ دیگری انجام داد. من بسیار ناراحت شدم و تصورم این بود که پدر به‌زودی از میان ما می‌روند. روز سه‌شنبه ٢٧بهمن بعد از تعطیلات همراه با مادر و پدر به دکتر رفتیم. پزشک با بهترین لحن، بدترین مطلب را به ما گفت؛ او معتقد بود دیگر برای شیمی‌درمانی دیر شده و جواب نمی‌دهد. 
پیشنهاد ایشان این بود که در این مرحله تنها می‌توان به مشکلات و مسایل بیماری رسیدگی کرد. بعد از بیان این حرف‌ها و اینکه عملا کاری نمی‌توان برای درمان کرد، بخشی را به ما نشان داد و گفت متاسفانه تخت خالی هم در آن بخش موجود نیست. پدر به‌دلیل مشکلات تنفسی که داشت مایل بود بستری شود. ما هم بسیار ناراحت و پریشان بودیم و به منزل برگشتیم. با قرص کورتون نفس‌تنگی و مشکلات ایشان کمتر می‌شد. آن‌شب باهم بودیم و فیلم بچه‌های آسمان مجید مجیدی را دیدیم. با دکتر صحبت کردیم و از ایشان خواهش کردیم تختی در همان فضای بیمارستان فراهم کنند. 
 ‌‌پدرتان مایل به ادامه درمان در بیمارستان بودند؟ 
بله، آن‌روز قرار شد از آقای خاتمی بخواهیم برای ایشان استخاره کند و نتیجه استخاره هم این شد که برای تصمیمتان به حرف دل خودتان و عزیزانتان توجه کنید. دکتر ساعت ٩صبح به ما قول داد که تختی برای ایشان پیدا کند. تا ساعت ١ظهر منتظر شدیم با ما تماس بگیرند که در آن فاصله من گفت‌وگوی آقای هاشمی با روزنامه جمهوری‌اسلامی را برای ایشان می‌خواندم و گاهی گپی درباره گفت‌وگو می‌زدیم. به علامت تایید سرشان را تکان می‌دادند وگرنه حرف خاصی نمی‌زدند. همان‌روز تصمیم گرفتم هروقت به دیدار پدر بروم با خودم کتاب ببرم و برای ایشان بخوانم. شب خواهرم به ما ملحق شد. صبح پنج‏شنبه من به کنفرانسی دعوت شده بودم و حال پدر هم آن‌موقع خوب بود. مادر و خواهرم در کنار ایشان حضور داشتند. به‌دلیل مشکلات حاد پدر می‌دانستم که اگر ایشان به بیمارستان بروند احتمال دارد که مدت طولانی آنجا باشند و دیگر نتوانند به خانه بازگردند. به همین دلیل احساس نیاز می‌کردم به ایشان بگویم نگران اوضاع نباشد، چون او به ما یاد داده بود چگونه زندگی کنیم و خیالش راحت باشد. این حرف‌ها را خیلی فشرده پیش از رفتن به کنفرانس و رفتن به فرودگاه به ایشان گفتم. در همان‌روز از بیمارستان اطلاع دادند که تختی برای ایشان فراهم کرده‌اند و همان‌روز پدر بستری شد. امیدی به وجود آمد که می‌توان شیمی‌درمانی را با قرص انجام داد. به همین دلیل ایشان روحیه بسیارخوبی پیدا کردند. کسانی که در این بخش بستری می‌شوند بیماری‌شان قابل درمان نیست، تعداد تخت‌ها هم محدود است. 
‌‌ و شما عازم سفر شدید؟ 
بله، صبح روز جمعه سخنرانی داشتم و قبل از آن تماس گرفتم که با پدر صحبت کنم که پاسخی ندادند. بعد از سخنرانی پدر به من پیغام داده بود که دوباره تماس بگیرم تا صحبت کنیم. اول اسفند بود که من تماس گرفتم و کوتاه صحبت کردیم. وضعیت کلی خوب بود، بعدازظهر دوباره تماس گرفتم اما شرایط کمی فرق کرد. دکتر گفته بود شیمی ‌درمانی با قرص در شرایطی انجام می‌شود که شما در منزل باشید و اگر شما می‌گویید نمی‌توانید منزل باشید صلاح نیست این کار را انجام دهیم. خواهر و مادرم که آنجا حضور داشتند گفتند با شنیدن این حرف‌ها پدرم واقعیت بیماری‌اش را پذیرفت و بعدازظهر همان‌روز کبدش کمی درد گرفت که با آمپول و قرص آرام‌بخش کمی بهتر شدند. بعدازظهر همان‌روز با خواهرم صحبت کردم و فهمیدم فضا خیلی‌خوب نیست. با پدر صحبت کردم که به‌دلیل قرص‌ها و تاثیرات دارو بی‌حال بود. 
بعد از آن تلفن پرواز روز یکشنبه‌ام را جلو انداختم. شب برای خواهرم پیغام فرستادم که پدر تا فردا...؟ چون آن‌قدر نگران بودم که حتی خواستم همان روز جمعه با ماشین بروم تا هرچه‌زودتر پدر را ببینم و منتظر پرواز فردا نشوم. پرواز زودتری هم پیدا نکردم. صبح شنبه، دوم اسفند خواهرم با من تماس گرفت و خبر فوت پدر را به من داد. 
‌‌پس در لحظه فوت پدر کماکان در سفر بودید؟ 
متاسفانه. وقتی خواهرم این خبر را تلفنی گفت، دقیقا یادم هست که در حمام هتل باز بود و من خودم را از آیینه هتل می‌دیدم، حسی بود که انگار در این لحظه دردناک، تصویر خودم را از بیرون می‌بینم. حس غریبی بود. میان واقعیت پذیرفتن این اتفاق و ناباوری مرگ پدر بودم که به نامزدم زنگ زدم. خیلی دوست داشتم پدرم در جشن ازدواجمان حضور می‌داشت. به کلینیک رسیدم و در این فاصله پدر را به اتاق خداحافظی برده بودند. وارد اتاق شدم، مادر آنجا بود و چنددوست ایرانی، خواهرم هم مشغول جمع‌کردن وسایل پدر در اتاقش بود. به اتفاق خواهرم به اتاق خداحافظی رفتیم. واقعا اتاق را بسیار خوب طراحی کرده بودند، جایی‌که بستگان بتوانند به‌راحتی خداحافظی کنند. وقتی وارد اتاق شدم بوی عطر پدر اتاق را پر کرده بود و فکر می‌کردم همه اینها خواب است؛ با چهره‌ای آرام و همان حساسیت همیشگی در پوشیدن لباس‌ها، همان دستمال‌گردن، همان کت همیشگی و همان پیراهن اتوکشیده‌اش، انگار خوابیده بود، هیچ‌چیزی در آن لحظه شبیه مرگ نبود. 
‌‌ درباره انتقال ایشان به ایران بگویید. به‌هرحال فرایند انتقال هم پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد. 
پدر روز شنبه فوت شد و از دوسلدورف یکشنبه‌ها برای تهران پرواز هست، ما فکر می‌کردیم می‌توانیم یکشنبه پدر را انتقال دهیم که فهمیدیم مراحل اداری زیاد است. یکشنبه تعطیل بود و امکان نداشت بتوانیم این کار را انجام دهیم. از دوستان سابق پدر، کسانی بودند که تجربه بیشتری در موضوع انتقال داشتند. دوستی به‌نام آقای موسوی، آقای مغنیه را به ما معرفی کرد. آقای مغنیه اتفاقا لبنانی بود و در فرانکفورت زندگی می‌کرد. او با کنسولگری فرانکفورت، کارهای اداری پدر را انجام داد و بیت امام هم با سفارت ایران در برلین تماس گرفته بودند که به کارهای اداری رسیدگی شود. چهارشنبه ٦اسفند، با شرکت هواپیمایی ماهان درباره انتقال صحبت کردیم. در آن‌روزها بیشتر سرگرم برنامه‌ریزی برای انتقال ایشان بودیم و از روزی که پدر فوت شدند تا همین لحظه که با شما صحبت می‌کنم، حتی یک‌ساعت فرصت اینکه بنشینم و تنهایی به قضیه فکر کنم را نداشته‌ام، یعنی هنوز ماجرای مرگ پدر را هضم نکرده‌ام. 
‌‌ فرایند برگزاری مراسم ختم پدر چطور بود؟ درهرحال شما سال‌ها در اروپا زندگی کرده‌اید و این مسایل در آنجا متفاوت از ایران است. 
خودم ‌غیراز مجلس ختم پدربزرگ و مادربزرگم تقریبا در مراسم ختم فرد دیگری در ایران حضور نداشتم. نه اینکه این آداب و رسوم برایم غریبه باشد اما پیش از بازگشت به ایران با عموهایم تماس گرفتم و از آنها در این‌باره کمک خواستم، درباره نکات ظریفی که شاید من به آن دقت و ظرافت با آن موارد آشنایی نداشتم. از عمو عبدل و عمو جواد کمک گرفتم. پیش از آنکه ما به فرودگاه ایران برسیم از بیت امام به استقبال ما آمده بودند. همانجا پیکر پدر را از هواپیما می‌دیدم. برای ایشان فاتحه خواندیم و کارهای اداری را انجام دادیم و نصف‌شب چهارشنبه به منزلمان در تهران رسیدیم. خانه بسیار شلوغ بود و افراد زیادی برای مراسم ختم آمده بودند. خیلی‌ها را خیلی وقت بود که ندیده بودم. حضورشان بسیار خوشحالم می‌کرد. این به ویژگی پدر بازمی‌گردد که فرد محبوب و عزیزی بود. دوستان پدر برنامه‌های مختلفی برای او تدارک دیده بودند. 
در مراسم پدرتان، افرادی از طیف‌های سیاسی مختلف آمده بودند، برداشت شما از حضور این چهره‌های متنوع و مختلف چه بود؟ 
تصور نمی‌کردم سطح برگزاری مراسم پدر تا این حد گسترده و وسیع و با حضور چهره‌های سیاسی در این سطح انجام شود. حتی درباره پوشش خبری هم فکر نمی‌کردم روزنامه‌ها اینگونه خبر فوت پدر را پوشش دهند. طبیعتا همه اینها مرا خوشحال می‌کرد. آمدن بسیاری از چهره‌های سیاسی کشور در مراسم‌ مختلف پدرم برایم غیرقابل انتظار بود. البته همین وضعیت بیشتر مرا خوشحال می‌کرد؛ اینکه افرادی از طیف‌های مختلف به مراسم آمده بودند و دست‌کم در مراسم ترحیم پدر بسیاری از چهره‌های متنوع سیاسی و حتی گاهی ناهمخوان زیر یک سقف مشترک بودند. 
‌‌یعنی به جز مراسم ترحیم پدرتان همنشینی این چهره‌های سیاسی در جایی دیگر غیرممکن بود؟ 
بله، محال بود در شرایط دیگری این افراد کنار هم یک‌جا باشند. در مراسم ترحیم آقایان بهزاد نبوی، عمادالدین باقی، عرب‌سرخی و برخی چهره‌های اصلاح‌طلب دیگر بودند تا مسوولان و چهره‌هایی بسیار متفاوت از این افراد. 
‌‌ نمونه‌اش؟ 
برای نمونه آقای محمدعلی رامین هم آمده بودند. خب به‌هرحال تفاوت زیادی میان برخی چهره‌های سیاسی و خوانش سیاسی ایشان وجود دارد. 
‌‌یعنی ایده «وحدت ملی» پدرتان در مراسم ترحیم به شکلی محقق شد؟ 
بله، خب پدر برای همه افکار و عقاید سیاسی احترام قایل بود. خوشبختانه ایده «وحدت ملی» برایش مهم بود. بالاخره پدر توانست همه این افراد را یک‌جا دور هم جمع کند، این بار در مراسم ترحیم‌اش. شاید کمی رومانتیزه مطلب را بگویم اما در حسینیه‌ ارشاد شماره دو در یک موقعیت خاص همه یک‌جا با هم بودند. این صحنه من را متعجب کرده بود. 
 ‌‌شاید هم به نوعی ناگزیر بودند که با هم باشند؟ بالاخره مراسم فاتحه‌خوانی و ترحیم بود. 
 به یک تعبیر بله. برخی از مسوولان، من را نمی‌شناختند و من مایل بودم خودم را معرفی کنم. عموهایم، من را معرفی می‌کردند، ایجاد ارتباط با این افراد به من حس خوبی می‌داد. بیت امام میزبان این مراسم بود و درصدی از میهمانان به‌خاطر بیت آمده بودند اما بیشتر افراد فقط به‌خاطر شخص پدرم در مراسم حاضر شدند. این نکته هم به من حس خیلی خوبی می‌داد. 
‌‌ما روایت‌های مختلفی از صادق طباطبایی داریم که برخی از این روایت‌ها غیرواقعی‌تر و برخی نزدیک‌تر به واقعیت هستند. فرزند یک فردبودن، روایت را صریح‌تر می‌کند. کمی درباره روایت خودتان از صادق طباطبایی برای ما بگوید؛ اینکه شخصیت و منش او را چطور دیده‌ و فهمیده‌اید. 
چیزی که در مورد پدرم مهم است اینکه او پیش از هرچیزی، پیش از مواضع سیاسی و کارهای سیاسی‌ یک پژوهشگر بود. پدرم بیوشیمی خوانده بود و معمولا در فضای علمی، خبری از گفت‌وگو درباره مسایل سیاسی نیست. اما او به‌دلیل علاقه شخصی و مطالعاتش در زمینه مسایل سیاسی و اجتماعی به این دیدگاه رسیده بود که دیدگاه‌ها و تئوری‌های متفاوتی از سیاست وجود دارد. به همین دلیل تعدد آرای سیاسی را پذیرفته بود. یک ویژگی پدر این بود که هیچ جریان سیاسی را مسلط نمی‌دانست و برای تمام افکار و عقاید سیاسی احترام قایل بود. فردی بود که اهل تفرقه و ایجاد اختلاف نبود و با همه گروه‌های سیاسی ارتباط برقرار می‌کرد. نه درصدد موافقت و نه درصدد تخریب کسی بود. پدر خود را خوب می‌شناخت و جایگاه خود را به‌خوبی درک می‌کرد. این مساله در رفتارش مشهود و بارز بود. این ویژگی سیاسی او بود. 
‌‌ناگفته‌ یا نکته‌ای درباره دغدغه‌ها و نگرانی ایشان هست که بخواهید بگویید. 

چیزی که احتمالا درباره ایشان گفته نشده، این است که ایشان نگران اوضاع ایران بود و با وجود اینکه از مشکلات و مسایل کشور آگاه بود اما به دولت جدید و کارهای این دولت بسیار امیدوار بود. معتقد بود برای حل این مسایل پیش‌آمده باید به وحدت و همگرایی اوایل انقلاب بازگردیم. البته همگرایی نه به این معنی که عقاید و جریان‌های مختلف وجود نداشته باشند بلکه به این شکل که گروه‌ها و جریان‌های مختلف همدیگر را تحریک نکنند و این نکته بسیار ایشان را می‌رنجاند. 
‌‌آخرین تحلیل‌ها و صحبت‌های ایشان درباره دولت روحانی چه بود؟ 
پدر مطلع بودند که بسیاری از مسایل کشور به این وابسته است که آیا توافق هسته‌ای حاصل می‌شود یا نه؟ البته خیلی هم خوشبین نبودند. در این زمینه من خوشبین‌تر بودم و گاهی با هم بحث می‌کردیم. چیزی که پدر می‌دانست، این بود که پتانسیل و ظرفیت‌های زیادی در کشور وجود دارد و باید فضا دوباره فراهم شود تا بتوان از این ظرفیت و امکان استفاده کرد. ایشان معتقد بودند گام‌های دولت جدید گام‌های درست و بجایی است و آهسته آهسته می‌توان مشکلات را حل کرد. پدرم بر این مساله تاکید داشت که ایران می‌تواند بازیگری قدرتمند در منطقه باشد. 
وقتی اسم آقای طباطبایی برده می‌شود به نوعی نام امام موسی‌صدر هم مطرح می‌شود. درباره پیگیری‌های پدر از وضعیت امام‌موسی برایمان بگویید. 
این موضوع بسیار موضوع حساس و محرمانه‌ای است و در این‌باره نمی‌توانم چیزی بگویم. 
‌‌یعنی اطلاع خاصی دارید یا... ؟ 
پدر در این‌باره فقط با فرزندان امام موسی‌صدر صحبت می‌کردند و من هم به‌دلیل اهمیت موضوع سوالی نمی‌پرسیدم. 
‌‌اما پیگیر بودند؟ 
یک‌سال اخیر که خبر خاصی نبوده قطعا، شاید تلفنی با شخصی در این‌باره صحبتی داشته‌اند، اما عملا در این یک‌سال نتوانستند این موضوع را پیگیری کنند. ولی هیچ‌وقت در این‌باره امیدشان را از دست ندادند. 
امیدوار بودند به‌نحوی این ماجرا به نتیجه‌ای برسد؟ 
بله، ایشان هیچ‌وقت امیدشان را از دست ندادند. حاضر نبودند امید اینکه شاید ایشان زنده باشند را از خودشان بگیرند. 
درواقع در این‌مدت ایشان پیگیر این موضوع بودند و صحبت‌هایی که در این‌باره با فرزندان و نزدیکان امام‌موسی‌صدر داشتند، محرمانه بود؟ 
کاملا.
البته چهره شما برای من یادآور امام‌موسی‌صدر است؟ 
بله، خیلی‌ها این را می‌گویند و من واقعا از این موضوع خوشحالم. 
‌‌نکته دیگر ارتباط خویشاوندی شما با بیت امام است، به‌هرحال شما در اروپا زندگی می‌کنید و آنجا بزرگ شده‌اید. کمی از نوع ارتباط خود با اقوامی که در داخل ایران هستند و تفاوت‌ها بگویید؟ 
من با پدرم قبل از هرچیزی روابط خانوادگی و بعد جایگاه سیاسی افراد فامیل را لحاظ می‌کنیم. مسلما حاج حسن آقا قبل از هرچیز پسرعمه بزرگ من هستند. خب، وقتی می‌بینم توانسته‌اند در بین نسل‌های دوم و سوم انقلاب محبوب باشند، بسیار خوشحالم. حاج‌یاسرآقا و حاج‌علی‌آقا هم جایگاه قابل‌توجهی دارند. در کنفرانس جهان عاری از خشونت و افراطی‌گری که آذر٩٢ در خارج از کشور برگزار شد، حاج‌علی‌آقا سخنرانی داشتند. طبیعی است به‌نوعی با پسرعمه‌ها متفاوتم، اما می‌توانم بگویم دل‌هایمان به همدیگر بسیار نزدیک است. در هر سفری که به ایران داشته‌ام، تلاش کرده‌ام  حاج‌حسن‌آقا را ببینم و اگر ایشان وقت داشته‌اند حتما همدیگر را ملاقات کرده‌ایم. تحلیل‌های ایشان و شناختش از مسایل روز برای من بسیار مفید است. 
‌‌با توجه به روابط خانوادگی در ایران و پسر صادق طباطبایی‌بودن و داشتن جایگاه ویژه این خانواده در سیاست ایران، در آلمان گروه‌ها یا طیف‌های سیاسی‌ای که شما را می‌شناسند، چه رفتاری دارند؟ 
کسانی که در فضای حرفه‌ای با من کار کرده‌اند، کاملا این مسایل را درک می‌کنند و می‌دانند اگر کسی در این فضا و روابط بزرگ شده باشد، لزوما به این معنی نیست که به نوع خاصی فکر کند. برای این افراد بیشتر روابط من جالب و هیجان‌انگیز است. اما هستند افرادی که از روی ظاهر قضاوت می‌کنند و همین که من ریش دارم، برایشان معنای حزب‌اللهی‌بودن دارد. خب، من با این‌دسته افراد کاری ندارم و سعی می‌کنم عقایدشان را جدی نگیرم. 
‌‌خاطره‌ای از امام یا احمدآقا به ‌یاد دارید؟ 
خاطره خاصی از امام(ره) به‌یاد ندارم. چون هنوز کودک بودم و بالطبع دوران جنگ باعث می‌شد ما بچه‌ها کمتر نزد ایشان برویم. اما از احمدآقا خاطره‌ای دارم. ١٠ یا ١١ساله بودم و ایشان به من گفتند عدنان، دیگر ایران بمان و اینجا زندگی کن که من می‌گفتم نمی‌توانم و مدرسه‌ام چه می‌شود. ایشان گفتند در اینجا به مدرسه می‌روی و من می‌گفتم دوستانم در آلمان هستند و من نمی‌خواهم از آنها دور باشم. سیداحمدآقا هم می‏گفتند اینجا این‌همه فامیل و آشنا ‌داری، دوست هم پیدا می‌کنی، من خیلی جدی گرفته بودم و مسلما ایشان شوخی می‌کردند. این روشن‌ترین خاطره من از حاج‌احمدآقاست. 
تجربه زندگی در ایران و آلمان به‌هرحال وضعیت خاصی به وجود می‌آورد؛ فرصت ‌ها و تهدیدهایی. چطور از این وضعیت استفاده می‌کنید؟ 
تصورم این است که از شرایطم خوشبختانه بهترین استفاده را می‌کنم. اما در کل در دو فرهنگ‌بودن و دوفضای متفاوت‌بودن دشوار است و فرد خودش باید به‌گونه‌ای این دوفضا را برای خود تعریف و به هم نزدیکشان کند. تلاش من این است که با نوشتن و سخنرانی‌هایم به ایران خدمت کنم. 
دقیقا چه کمکی؟ 
اینکه بتوانم در نوشته‌ها، سخنرانی‌ها و همایش‌ها فضای سیاسی ایران را توضیح دهم و درک واقع‌بینانه‌تری برای غربی‌ها به وجود بیاورم. معتقدم اگر ضعف‌هایی هم در سیاست ایران داشته باشیم، گفتنش مشکلی ایجاد نمی‌کند و ما باید واقعیت‌های کشور را بگوییم چراکه بدون‌تردید در کشور افرادی داریم که توانایی حل این مشکلات را داشته باشند. 
‌‌ ارتباطتان با عمه‌تان چطور است؟ 
ارتباط بسیار خوبی با عمه‌جان -خانم دکتر فاطمه طباطبایی- داریم. چندسال پیش با هم به سفر نجف رفتیم و این سفر بسیار برایم سفر لذت‌بخشی بود. بعد از اینکه در بیمارستان مطلع شدیم شیمی‌درمانی امکان‌پذیر نیست، من سریعا با عمه‌جان صحبت کردم و قرار شد ایشان نزد پدر بیایند که به‌دلیل فرصت کوتاه نتوانستند بیایند. 
نماز پدر را رییس دولت اصلاحات خواندند، ماجرای وصیت پدرتان چه بود؟ 
پدرم وقتی در بیمارستان بودند، به خواهرم غزاله در این‌باره گفته بودند و این درخواست در قالب وصیت ایشان هم مطرح بود و خوشبختانه میسر شد. برای ما هم این ماجرا مایه افتخار بود؛ به‌ویژه اینکه وصیت پدرم انجام شد. 
‌‌وضعیت زندگی در ایران چه می‌شود، آیا در آمدوشد خواهید بود یا بیشتر زندگیتان در آلمان است؟ 
همیشه هر چندماه به ایران سفر می‌کنم. حالا هم عازم آلمان هستم و برای مراسم چهلم پدر باز خواهم گشت. خواهرم هم چندروز پیش به آلمان رفت. مادر اینجا خواهد بود. به‌هرحال رفت و آمدها و فاتحه‎خوانی‌ها ادامه دارد و در خانه باید به روی دوستداران پدر باز باشد. 
‌‌نقدی که به آقای طباطبایی هست، این است که خاطراتشان در فاصله سال‌های ٥٧ تا ٦٠ را بسیار محافظه‌کارانه نوشته‌ و بعضی از مسایل را اصلا مطرح نکرده‌اند، آیا دست‌نوشته یا مکتوبات دیگری از ایشان درباره این سال‌ها وجود دارد که شما بخواهید بعد از مرگشان چاپ کنید؟ 
مایلم به‌دلیل اهمیت و حساسیت موضوع در این‌باره صحبتی نکنم.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان