کد خبر: ۲۱۱۳۴
تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۹۹ - ۰۸:۳۸-19 November 2020
محمدباقر محی‌الدین انواری (زاده ۱۳۰۵ خورشیدی در قم-درگذشت ۱۳۹۱ در تهران) نماینده خبرگان قانون اساسی از همدان و دوره اول مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه رزن و فامنین بود. وی در کمیته استقبال از امام خمینی مسئول نظارت بر انتظامات ۶۰ هزار نفری این کمیته بود و در اسفند ۵۷ جهت تنظیم امور اصناف از طرف امام خمینی در کمیته امور صنفی مسؤلیت یافت که خودش نام کمیته موقت نایب الامام خمینی را بر آن گذاشت. وی در دوره اول و دوم مجلس خبرگان نیز حضوری فعال داشت و با تأسیس مرکز رسیدگی به امور مساجد ریاست این مرکز بنا به دستور مقام رهبری به عهده وی گذارده شد
در آبان 380 (شعبان سال 1422) در سفر عمره در خدمت شماري از اساتيد و دوستان و برجستگان روحاني بودم. از آن جمله حضرت آيت الله انواري بود که با اخلاق خوش و مزاح هاي مليحش جلسات را شاد و شاداب مي کرد. 

فرصت را مغتنم شمرده از ايشان خواهش کردم تا در فرصت هايي که مناسب مي دانند، گوشه اي از خاطرات خود را از رويدادهاي پيش از انقلاب بيان کنند. ايشان به زحمت پذيرفتند. من ضبط نداشتم اما به سرعت آنچه را که مي فرمودند مي نوشتم.

محیی الدین انواری

آيت الله انواري از سال 1344 تا سال 1356 به جرم مشارکت در قتل حسنعلي منصور و همراهي با گروه هاي مؤتلفه اسلامي در زندان بود. طبعا از اين زمان طولاني خاطرات زيادي داشتند اما فرصت ما چندان نبود که بتوانيم به تفصيل وارد بحث شويم. با اين حال لطف کردند و در جمع سه جلسه اجازه دادند من خدمتشان برسم و مطالبي را يادداشت کنم.

از مطالبي که ايشان در آن چند جلسه فرمودند، دفترچه اي فراهم آمد. مدتي قبل آن دفتر را ملاحظه کرده و احساس کردم نکات جالبي براي عرضه دارد، به خصوص که صراحت ايشان در مواردي قابل ستايش است.

مهم ترين موضوعاتي که در اين خاطرات به آن توجه شده است يکي ترور منصور و پيش زمينه هاي آن است. به خصوص اين نکته که امام به هيچ روي اجازه ترور نخست وزير وقت را نداد و از اساس با ترور مخالف بود. به عکس آيت الله ميلاني اجازه ترور شاه را داده و ياران مؤتلفه که دسترسي به شاه نداشتند، منصور را ترور کردند. اين به رغم آن بوده است که آيت الله ميلاني با ترور نخست وزير به اين دليل که بلافاصله کسي ديگر را جاي او مي گذارند، مخالف بوده است.

نيز نکات جالبي در باره آقاي شهيد مطهري، هاشمي رفسنجاني و نيز مطالبي در باره رباني شيرازي و نيز رجوي دارد. همچنين خاطراتي از زندان، درسهاي تفسير آيت الله طالقاني و فقه آيت الله منتظري در زندان از نکات ديگري است که ايشان از آنها ياد کرده است.

خاطرات ارائه شده تقريبا فاقد نظم و نسق منطقي است اما تقريبا همه مطالب آن سودمند و براي شناخت برخي از موضوعات جالب است. من کوشش کردم تا نوعي ترتيب زماني به آنها بدهم که البته در اين کار کاملا توفيق نداشتم.

يادي از مرحوم نواب صفوي و آيت الله خوانساري

مرحوم نواب آمد ما را ببرد داخل خودشان. من با سيد هاشم حسيني که شرح توحيد صدوق و حاشيه بر شرح تجريد علامه دارد، رفيق و هم صحبت بوديم. نواب آن قدر آمد سراغ ما و حسيني را بالاخره برد. من به نواب گفتم من تو را آدم معمولي نمي دانم. گفت: يعني من ديوانه ام؟ من گفتم: نه ولي حرف ها عجيب است. در نشريه شان هم حرف هاي بي پايه ديدم که يکبار بردم همان محل دفترشان اينها را نشان دادم. خيلي شلوغ بودند. وقتي زندان بود. زمان مصدق چند بار هم ديدنش رفتم. يک مأمور مي گفت: يک ريش قرمز مقدس برايش پول مي آورد. که بود، نگفت. البته وضعشان خوب نبود، قرض مي کردند. سيد هاشم حسيني يکبار به من گفت: بچه ها وضعشان خوب نيست، برو از شجاعي که يک بازاري بود پول بگير. رفتم اما شجاعي ترسيد. بحث قرض بود. گفتم سيد هاشم سفارش کرده، بالاخره دويست هزار تومان داد. سر موعد که رسيد سيد هاشم گفت: بايد پول را بدهيم. تو مي تواني کاري بکني. گفتم چه. گفت: بدهي سهم سادات کسي دارد. اگر آقاي خوانساري قبول کند مي شود درستش کرد. من رفتم پيش آقاي خوانساري. گفتم: شما آقا سيد هاشم حسيني را مي شناسيد؟
گفت: آري.

گفتم: يک چنين مسأله اي هست.

خوانساري گفت: سياست و آخوند؟ خوب نبايد در سياست دخالت کنند.

البته من نگفتم فدائيان. گفتم اين قرض سيد هاشم است که البته آقاي خوانساري مي فهميد. کاغذي برده بودم. يک آقا نجفي آن جا بود. کاغذ را رفت داد به آقاي خوانساري تا آقا بنويسد: آقا سيد هاشم از اعلام است. خوانساري گرفت و آقاي خوانساري گفت تجربه نشان داده، سياست به آخوند نمي آيد. چند مثال هم زد که دخالت آخوند در سياست مشکل درست کرد. بعد نوشت شما مي توانيد؛ شما مي توانيد. سهم سادات که با من دست گردان کرديد به ساداتي که مي شناسيد بدهيد. يعني کلي نوشت که ما البته پول را گرفتيم و به حاج محمود شجاعي داديم. شجاعي گفت: من يقين داشتم اين پول بر نمي گردد.

امام و نامه اي که براي آيت الله حکيم نوشت

اما قصة‌ ديگر با امام داشتيم. اين قبل از زندان بود. يک آقايي به نام امامي واسطه بود. از قم آمد به مسجد من. يک نامه اي از آقاي خميني براي من آورد. شما اين نامه را براي آقايان تهران بخوانيد و بعد نامه را پست کنيد براي آقاي حکيم. همين امامي به من گفت:‌ آقاي خميني به من گفت:‌ من آقاي حکيم را از اوضاع و لوايح ششگانه مطلع کرده بودم. اما ايشان گفته: خبر ندارم! حالا اين نامه براي ايشان است. خطاب نامه با آقاي حکيم بود که مسائلي در ايران مي گذرد و چون شما مرجع بزرگواري هستيد من مي خواهم از مسائل داخل ايران شما را آگاه کنم. شما اقدام بفرماييد. ما پشت سر شما حرکت خواهيم کرد. امام مي خواست مسأله حل شود. نمي خواست خود رهبري کند. امام افزوده بود که من مطلع شده ام که پسر رضا خان تصميم گرفت تا اين اصل متمم قانون اساسي درباره رسميت اسلام و مذاهب جعفري را با يک قيام و قعود از قانون اساسي حذف کند. بعد افزود بود که نبايد بگذاريم. اگر شما محذور داريد من وظيفه خود مي دانم که اقدام کنم. رفتم منزل اخ الزوجه خودم آقاي انصاري. آقاي شيخ بهاء‌الدين محلاتي هم مهمان بود. علماي تهران هم بودند. من نامه را بردم آن جا، چون سفارش شده بود آقايان نامه را بخوانند.

 يکي عنوان آقاي حکيم که عظمي مي خواهد؛ ديگري نامه تاريخ نداشت. نامه را فرداي آن روز برديم قم. امام عصباني بود. سلام و احوالپرسي کردم. اول از امضا شروع کردم و تاريخ که ايشان تاريخ گذاشت. وقتي صحبت عنوان آقاي حکيم را مطرح کردم با عصبانيت گفت: اصل اسلام در خطر است اينها دنبال عناوين هستند. به خدا تا وقتي يک قطره خون در بدن من هست نمي گذارم پسر رضا خان اين مسأله را حذف کند. بعد نامه را به وسيله کسي به نجف فرستادم. ايشان گفت: والله تا خون در رگ هاي من است و نفس مي کشم نمي گذارم اين کار را پسر رضا خان عمل کند. وقتي من مردم تکليف ندارم هر کاري خواستند بکنند.

شواهدي هم امام آورد که در کتاب هاي درسي مسئله زردشتي گري را زياد عنوان مي کنند و مي خواهند اين ها را علم بکنند و اين مقدمات کار است. آقاي حکيم هم اقدام نکرد و امام خودش اقدام کرد.
مخالفت امام با ترور شاه و نخست وزير

اما راجع به منصور: آقاي اسلامي در شوراي مرکزي مؤتلفه بود. من در شوراي روحاني بودم. از طرف شورا مي آمد. در مسأله منصور آقاي صادق اماني آمد منزل ما و گفت: با اعلاميه کار درست نمي شود. اين هنوز زمان اسدالله علم بود. صادق مي گفت:‌ علم را بکشيم. چند سؤال کردم و گفتم:‌ چه مي خواهي؟
گفت: از آقا بپرسيد که ما مجازيم بزنيم؟
گفتم: کسي هست که بزند؟
گفت:‌ آري، هستند جوان هايي که اين کار را بکنند.
من گفتم: اين تبعاتي دارد، دستگيري دارد، اعدامي دارد.
باز گفتم‌: کساني هستند؟
گفت: آري.
گفتم: «باعث اميدواري است» که بعد همين جمله زمينة‌ محاکمه ما شد.

آقاي يد الله جلالي فر تجارت خانه داشت. به من مي گفت:‌کي قم مي روي؟ من مي خواهم حاج آقا را ببينم. بعد از نماز مغرب و عشا راه افتاديم به سوي قم. او پول آورده بود. يازده شب رسيديم. ساعت دوازده رفتيم خانه آقا. ديدم در بيروني، خلخالي، آقا مصطفي و توسلي صحبت مي کردند. از ديدن من تعجب کردند. گفتم‌‌: مي خواهم آقا را ببينم. آقا مصطفي رفت آقا را بيدار کرد.

 رفتم خدمت حاج آقا که لب تخت نشسته بود. جلالي فر هم آمد دست حاج آقا را بوسيد. آقا از ايشان پرسيد چه لزومي داشت اين وقت شب بيايي؟ آقاي انواري هم وکيل من بود. جلالي فر گفت: بله ولي مي خواستم خدمت شما برسم. امام هم پول را قبول نکرد و گفت: با ايشان حساب کنيد که همان جا ما اين کار را کرديم.

 بعد حاجي رفت. عذر خواستم که براي اين کار نيامدم. بعد مسأله را طرح کردم. مؤتلفه مي خواهند دست به اقدامات تند بزنند. مي گويند دوره اعلاميه گذشته است، بايد يک کاري کرد.امام اوّل يک داستان تعريف کردند. فرمودند يکي از دوستان ما اين جا آمد و اسلحه اش را درآورد و گذاشت جلو من و گفت:‌ من فردا ديداري با علم دارم. اگر اجازه بدهيد علم را در دفترش مي کشم. به او گفتم: نه، ما تازه اول کارمان است. خواهند گفت اينها منطق ندارند. بگذاريد اينها را به مردم بشناسانيم. بايد بگوييم اينها فساد آورده اند و ادعاي اصلاحات دارند. بگذاريد بشناسانيم آرام آرام. بعد مردم تکليف خود را مي دانند. معين نکنيد. صبح مکلف هستي بروي تهران و بگويي اين کار را نکنيد. 

اين شب پنجشنبه بود. شب را به تهران برگشتيم. سر راه رفتم محل تجارت صادق اماني. خودش نبود. پرسيدم حاجي کجاست؟ گفتند رفته سرکشي به چند جا بکند .در راه او را ديدم وپيغام امام را دادم و گفتم: ايشان مرا تکليف کرده که نکنيد، به ما ضرر مي زند.

اين بود تا اين که اسدالله علم سقوط کرد. بعد حسنعلي منصور آمد سر کار؛ وضعيت تغييري نکرده بود. امام کارهايش را مي کرد و مؤتلفه اعلاميه مي داد؛ تا ماه رمضان رسيد. صبحي بود کتابدار کتابخانه مجلس (آقا بهاء دايي من)به من زنگ زد: خبرداري؟

گفتم: چه ؟

گفت: منصور را زدند. مگر شما خبر نداريد؟

گفتم‌: اصلا خبر ندارم. روزنامه ها در آمد. چند اسم بود که از دوستان ما هستند. کم کم در آمد که مؤتلفه اين کار را کردند در شاخه نظامي. بخارائي، مرتضي نيک نژاد، صفار هرندي و صادق اماني (33 يا 34 ساله بود). در اين وقت آقاي فومني درگذشت. تشييع مفصلي از او شد. بچه ها در تشييع بودند. به عسکراولادي نزديک شدم و پرسيدم. گفت: آري بچه ها زدند. شب روزنامه درآمد. اسم شهاب و صادق اماني و مهدي عراقي و بخارائي بود. اينها بود. ما يک اشتباه کرديم. من زنگ زندم منزل حاج سعيد اماني. سلام کردم. ديدم گرم نمي گيرد. اطلاعات آمده بود و تلفن را به اداره برده بود. و خود او را هم گذاشته بودند بالاي تلفن و مأمور هم کنارش ايستاده بود. هر چه پرسيدم جواب سر بالا داد. 

پس فردا آمدند سراغ من. چون من اسم صادق را در تلفن گفتم. از او پرسيده بودند،‌ او هم گفته بود من هم از آقاي انواري پرسيدم. ايشان از آقا پرسيده بود. ايشان ما را نهي کردند. گفته بودند: خود انواري نظرش چه بوده؟ جوري گفته بود که گويي من موافق بوده ام. (همان کلمه «باعث اميدواري است») و فتواي قتل منصور را من داده ام. بالاخره آمدند سراغ من . آمدند منزل.

همان وقت آقاي ميلاني يک نامه نوشته بود و راجع به مؤتلفه بود. من وارد اتاق شدم و نامه را دادم به همسرم تا بگذارد در جيبش. آقاي ميلاني اصل مؤتلفه را درست کرد، بعد امام آمد و اين ها را تأييد کرد.

اگر نامه هاي آقاي ميلاني را ديده بودند براي ايشان بد مي شد. بعد آمدند همه کتاب هاي بازرگان و نهضت آزادي را جمع آوري کردند. بعد ما را بردند اداره اطلاعات. (ما يک شرح حال براي آقا تهيه کرده بوديم.)

شب قبل من خواب ديده بودم که از يک در چرخان مرا بردند يک سرسرا و وارد حياط کريدوري کردند. ديدم از پله هايي مرا بالا بردند. از پله ها که بالا رفتم خواب ديدم شليک کردند. احساس کردم من زخمي شدم. فردا همان جا مرا بردند . يک ماه ما را نگه داشتند و بازجوئي هم نکردند. بعد بردند کميته مشترک. احمد شهاب و رضوي هم آن جا بودند. 20 روزي کميته مشترک بودم. بعد از آن مرا به قزل قلعه، بند 1 بردند. ديدم تعدادي از بچه هاي ما آن جا بودند. الته درجه دو ها. در آن جا شکنجه مي کردند و از آنها اعتراف مي گرفتند. يک ماه مانديم. به ما چيزي نگفتند. آقاي هاشمي را من آن جا ديدم که البته از هم جدا بوديم. ولي در هواخوري از دور همديگر را مي ديديم. هاشمي را متهم کرده بودند که درکتک زدن به رئيس شهرباني دست داشتند. 

چون چيزي به شيخ غلامرضا پيشکار شريعتمدار گفته بود. او هم خبر داده بود و او را متهم کرده بودند رابط علما و انقلابيون بوده. با سيگار او را خيلي اذيت کرده بودند. در تمام اين مدت گروه اول را بازجويي کرده،‌ محاکمه کرده و همه را آماده کرده بودند. و بعد همه را يک جا آوردند و ما را هم محاکمه کردند. ما را به عنوان محرک آوردند. چند روزي بوديم تا ما را خواستند. تيمساري بود. خيلي مؤدبانه صحبت مي کرد. براي من سفارش شده بود. به من حتي يک تلنگر نزدند. بي ادبي هم نکردند. خوب بقيه همه چيز را گفته بودند. گفت: چند سؤال دارم. چايي آورد و سيگار داشتم، برايم روشن کرد. بعد شروع کرد از روابط ما با حاج صادق و جلسات و ارتباط با مؤتلفه سخن گفت. از آقاي اماني گفت که نزد شما مي آمده و از شما پرسيده؛ چرا سراغ شما آمده است؟ مي نوشت و بنا بود من جواب را بنويسم.گفتم نمي دانم بايد از خود او بپرسيد چرا سراغ من آمده. از مسجد و جلسات پرسيد، گفتم. گفت: نظر شما چه بود ؟

گفتم: من نظري نداشتم . من از مرجعش سؤال کردم و ايشان نهي کردند و اماني هم نکرد (مربوط به زمان اسدالله علم بود ).از آشنايي با بخارايي و غيره پرسيدکه گفتم: آشنايي ندارم اينها در حوزه هاي ديگر بوده اند.گفت: يک جلسه ديگر داريم. جلسه بعد صادق را آوردندکه از او پرسيد که چرا از آقاي انواري استسفار کرديد.گفت: چون ايشان محل اعتماد مرجع من بود از ايشان پرسدم. به صادق همان جا گفتم:آقاي اماني شما از من فتوا خواستيد؟

گفت نه . و تاييد کرد که نهي آقاي خميني را من به آنها ابلاغ کرده ام.

تيمسار بهزادي گفت: لازم نبود نظام را از اقدام اينها آگاه کنيد؟

من گفتم: مگر من مأمور نظام بودم؟ من امين مردم هستم. اسرارخانوادگي شان را براي من مي گفتند. دليلي ندارد من براي کسي خبر ببرم. ما مانديم تا بردند دا دگاه.

در اين فاصله که با بخارايي و ديگران بوديم همان جا يک جلسه تفسير مي گفتيم. حتي افسرها هم مي آمدند و گوش مي دادند. يک روز بخارايي - که مي دانستند اينها محکوم به اعدام بودند - آمد گفت: سؤالاتي راجع به معاد دارم؛ شبها به من وقت بدهيد. گفتم: باشد. بعد از صحبت¬هايي که شد، اجمالاً گفت: من از شما ممنون هستم. آخرين جلسه پيشاني مرا بوسيد. از وي سؤالاتي کردم. دوقصه گفت. يکي اين که گفت: اصلاً ما مي خواستيم شاه را بزنيم. يک روز در روزنامه خواندم که شاه جلسه اي با کاميونداران دارد. من عازم شدم ببينم مي توانم شاه را بزنم يا نه؟ 

صبح رفتم يک کتاب زير بغل گذاشتم. رفتم آن محل را ديدم، شاه هم آمد. در پنج قدمي شاه قرارگرفتم. دست زدم ديدم اسلحه را فراموش کردم، چيزي که هيچ وقت فراموش نکرده بودم. چقدر ناراحت و پشيمان شدم. اسلحه اي بود که شاه به توليت داده بود و توليت به هاشمي داده بود و او به بچه هاداده بود. در واقع با هديه شاه، منصور کشته شد. گفتم: فکرنمي کني اگر مي زدي، او در آن موقع جنت مکان مي شد، اما الان ماهيت اينها بهتر روشن شده است. قبول کرد.

پرسيدم: چرا حنجره منصور را زدي؟

گفت: نمي خواستم. من مي خواستم اول شکمش رابزنم و سرش را که پايين آورد سرش را بزنم. اما به حنجرة او خورد. کسي که به مرجع تقليد من فحاشي بکند بايد به همان حنجره اش بخورد.

پرسيدم فتوا را از چه کسي گرفتي؟

گفت : رفتند با آقاي فومني تماس گرفتند، ايشان فتوا داد؟

گفتم: اصلاً ايشان مجتهد نيست؛ چرا اين کار را کرديد؟ بخارايي گفت: آقاي گلزاده غفوري هم نظر داد. اينهاشاگرد غفوري هم بودند.

[چند ماه پيش - از شعبان 1422 - آقاي خامنه اي به من فرمود ند: خبري از گلزاده بگير، يک هديه هم ببر. من هم رفتم. خيلي تعجب کرد. همان خانه قديمي اش بود در قلهک. (مدتي غفوري درگيلان دماوند بود) چهار اعدامي داشته که گل گذاشته بود. دو پسرش و.... گله هايي کرد.

گفت: مشغولم چيزي مي نويسم. گاه از راه تأليفات زندگي مي کنم.

گفتم: آقاي خامنه اي احوالتان را پرسيدند و مرا فرستادند؛ من پولي دادم (نزديک يک ميليون تومان) پول را قبول نکرد و گفت: يک زندگي طلبگي دارم. خيلي لاغر شده و زندگي خيلي ساده اي دارد. بعد چند جلد کتابهايش را به من داد].

آن موقع آقاي مطهري با اين کارها مخالف بود. مي گفت: بچه هارا بايد با اسلام آشنا کنيم. اينها مي روند زندان، دوسه اشکال مي کنند منحرف مي شوند. مدرسي فر از مؤتلفه در زندان کمونيست شد که تبعيدش کردند به کرمانشاه، بعد آمد قصر،آن جا رفت پيش مجاهدين و الان خارج است. بالاخره آقاي مطهري محيط زندان را آلوده مي دانست و مي گفت: اين بچه ها وقتي کار حاد بکنند مي روند زندان و منحرف مي شوند.

من واسطه نامه هاي خصوصي آقاي ميلاني و امام بودم ونامه ها را رد و بدل مي کردم و خيلي هم به آقاي ميلاني و روحيات عرفاني و اخلاقي او اعتقاد داشتم.

ملاقات با آقاي ميلاني راجع به مسأله اجازه براي کشتن شاه

آقايان مؤتلفه غير از طريق بنده، از دو طريق ديگر هم سراغ آقاي ميلاني رفته بودند و در هر دو راه ناکام مانده بودند. من احساسم اين است که آقاي ميلاني به واسطه ها اعتماد نکرده است. بنده در 14 شعبان 43 مشرف شدم مشهد و رفتم خدمت آقاي ميلاني. رفتم نماز.

آقا سيد محمد علي را ديدم. گفتم‌: کاري با حاج آقا دارم. گفتند: بيايد نماز.

آن جا مجلس جشن هست متعلق به عابدزاده و بعد از جشن هم مي رويم منزل. نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز با آقاي ميلاني رفتيم به طرف جشن. خيلي چراغاني مفصلي بود. رفتيم در مجلس. مسؤولان مشهد در ايوان بودند. آقاي ميلاني توجهي نکرد و رفت در اتاق. بعد آمديم منزل آقاي ميلاني. در آن جا حاج آقا رفيع رشتي و آقاي مهدي حائري بودند. نشستيم تا رفتند. يک نفر ماند. سه نفري شام خورديم. اين آخرين ملاقات ما با آقاي ميلاني بود. در آن جا مسأله را عنوان کردم. ايشان نگفت کسي ديگر هم آمده است. اول پرسيد: بعدش کسي هست که کشور را اداره کند؟ گفتم: هستند. گفت: شايد مقصودتان بازرگان و دوستانش هستند!
گفتم: چه اشکالي دارد؟
گفت:‌ نه، شاه کسي ديگر را مي گذارد. مجلس را هم منحل مي کند. هر کاري بخواهد مي کند، فايده اي ندارد.
گفتم: آقا خود شاه چطور؟
تأملي کرد و گفت: مشکلش کم تر از نخست وزير است. اول سؤال کرد: هرج و مرج نمي شود؟
گفتم: نه، طرفداري ندارد. نظر داد که با کشتن شاه موافقم اما با کشتن نخست وزير نه. ما آمديم به مؤتلفه گفتيم.

قصه اسلحه را گفتم. توليت اسلحة‌ اهدايي شاه را به هاشمي داد که او به مؤتلفه داده بود. در بازجويي ها همه اطلاعات. بالاخره اين اسلحه پاي عراقي نوشته شد. عراقي براي اين که جريان پرونده را منحرف کند،‌ گفته بود: از نواب صفوي گرفتم. حتي ناخن هاي عراقي را هم کشيده بودند و لو نداده بود. نواب هم مرده بود، ديگر نمي شد سراغ او بروند. به هر حال اين جالب بود که اسلحه اي با اين داستان، با همان اسلحه منصور کشته مي شود.

اين زمان همه شعارها عليه شاه بود. بعدها از بچه ها پرسيدم: چرا شاه را نکشتيد؟ گفتند: ما ديديم دستمان به شاه نمي رسد اين را کشتيم.

هاشمي، منتظري و طالقاني در زندان

به نظرم از نزديک در اوين با آقاي هاشمي آشنا شدم. البته قبلا با هم آشنائي کلي داشتيم. ايشان با شهيد باهنر در جلسات مؤتلفه کار فرهنگي داشتند. در مؤتلفه آقاي مطهري اصرار بر آشنايي بچه ها با مفاهيم اسلامي داشت و مي گفت: خوف دارم به زندان بروند. سال هاست آن جا در اختيار کمونيست هاست. آنها شبهه مي کنند و اين ها به آنها ملحق مي شوند. بنا شدکار فرهنگي بشود. مؤتلفه را ده نفر ده نفر کرده بودند. قرار شد فضلايي را پيدا کنند که در حوزه ها تدريس کنند. يک چيزي هم آقاي بهشتي نوشت که اسمش را يادم نيست. آقاي مطهري هم اسلام وسرنوشت را نوشت. قرار بود ديگران هم چيزهايي را تنظيم کنند و بدهند حوزه ها بحث کنند. در آن جا هاشمي با اين ها همکاري داشت و در برخي حوزه ها درس داشت البته آقاي هاشمي جلسات مذهبي در تهران داشت که برخي همين مؤتلفه شرکت داشتند. بعد از زندان من آقاي هاشمي را نديدم تا آوردند قزل قلعه. من در بند يک بودم با تعدادي دوستان. معلوم شد آقاي هاشمي در بند 2 است. در هوا خوري که قدم مي زدم، جلوتر که به آن طرف نزديک شد در انتهاي دو مسير هاشمي را ديدم. هاشمي آمد جلو و احوالپرسي کردم. وضع همديگر را تعريف کرديم. شايد پيغامي هم داد. از آن جا نزديک شديم. تا ما را آوردند به اوين 55. اين را به شما بگويم که يکبار دو سالي من بچه ها را نديدم.

من را از قصر به اوين آوردند. هاشمي و لاهوتي را از کميته آوردند. پاي لاهوتي زخم بود. آقاي منتظري را از سلول آوردند پيش ما. آقاي مهدوي را هم از کميته مشترک آوردند. من وقتي آمدم اوين آقاي طالقاني آنجا بود که من اول نشناختم؛ کلاهي سرش گذاشته بود. رباني شيرازي را هم از قم آوردند. معاديخواه و گرامي را هم آن جا آوردند شايد از کميته. ما را در اتاق بهداري جمع کردند و يک روز همه را به سلول بردند. من و آقاي هاشمي در يک سلول و طالقاني و لاهوتي هم با هم بودند. در اين سلول ها وقتي وارد مي شديم دست چپ يک توالت فرنگي بود. اين توالت دري داشت که ميز غذا خوري بود. يک دستشويي هم کنارش بود. يک تشک هم بود جاي دو نفر که دراز بکشند. 24 ساعتي با هم بوديم که خيلي بحث کرديم.

اين ها سال 55 بود.يک دفعه ماشين آوردند بردند کميته موقت که آقاي هاشمي هم نوشته. سلول را نشان دادند تا اين جا عضدي با ما صحبت کند. در بين فضلا من عمامه داشتم. بقيه لباس عادي داشتند. هاشمي و لاهوتي لباس زنداني داشتند. لباس آوردند که بپوشيد. آقاي طالقاني گفت نمي پوشم فرياد زد و ...

من به آقاي طالقاني مي گفتم تحمل کن، اينها بازي در مي آورند. رسولي آمد و گفت: کي گفته اينها را بپوشند. بالاخره ما را بردند دفتر عضدي در زندان. (عضدي فرار کرد همين بود که هاشمي را با سيگار سوزانده بود).

اين رفتارها آغاز باز شدن فضاي سياسي بود. در ضمن بعد فهميديم ما را اين جا آوردند که گروه عفو بين الملل دسترسي به ما نداشته باشند. بالاخره هم برگرداندند اوين. به نظر مي رسد خيلي عقب نشيني کردند. خيلي معذرت خواهي کردند. موعظه کردند. اعلي حضرت مسلمان است، خدمتگزار است. نماز مغرب و عشا را که خوانديم دوباره ما را بردند اوين که بردند به بهداري که آن جا را براي ما تخليه کردند که جاي خوبي بود. غذاي خوب و ... ملاقاتي هم بود. آن جا با آقاي هاشمي مأنوس شديم. 

 هاشمي يک آدم خوش بين بود، ‌بر عکس آنهايي که همه چيز را تاريک مي ديدند. نه اضطراب داشت، خيلي شوخ بود، داستاني هايي نقل مي کرد. يک ماه بهداري اوين بوديم. نماز جماعت داشتيم که آقاي منتظري امام بود. شب ها بعد از نماز بحث طلبگي بود. شبي بحثي شد که منجر شد به همان بحث اصولي تمسک به عام در شبهات مصداقيه و مفهوميه. 

همين جا بود که آقاي طالقاني از آقاي منتظري خواست تا درس آقاي بروجردي را در اين زمينه بگويد که يک ماه مرتب و منظم درس را گفت. با اين که آقاي منتظري چند ماه انفرادي بود آفتاب نديده بود و رنگش هم پريده بود. من از حافظه آقاي منتظري در شگفت بودم که مرتب قرآن حفظ مي کرد.

هاشمي آدم صبور و خوش بيني بود. من نديدم در سخت ترين شرايط خوش بيني اش را از دست بدهد. وقتي با او حرف مي زدند قبول مي کرد. حداکثر استفاده را از وقتش مي کرد.

روزهاي اول شروع کرد پيش شيباني درس فرانسه را خواندن. بعد از مدتي هاشمي بحث قرآن را شروع کرد که همان جا بخش عمده آن را تنظيم کرد. از صبح بعد از درس تفسير طالقاني، کار را شروع مي کرد و مي نوشت. قدري هم روي نهج البلاغه کار مي شد. بالاخره هاشمي آدم صبور و پشت کاردار بود. آدم احساس مي کرد دوستش دارد. برخوردهاي جالب و مهربانانه داشت. 

يک تعدادي از طلبه ها را سال 55 در سالگرد 15 خرداد گرفتند و آوردند آن جا. لخت بودند. زندان فقط يک غذايي داشت که خوب به تنهايي چيزي نبود. زنداني ها چيزهاي ديگري را مي خواهند. مخصوصا آنها که ملاقاتي نداشتند. در زندان هر چه مي آمد مي رفت انبار خود زنداني ها و تقسيم مي شد. خيلي چيزهايي که عمومي استفاده مي شد هاشمي تهيه مي کرد. خيلي خرج مي کرد. تا وقتي بود هيچ کس خرج نمي کرد. پول پول هاشمي بود. سخاوت مند بود. دست ودل باز بود و خرج مي کرد. يک بار سيد تقوي مي خواست آزاد شود. هاشمي تمام لباس هايش را که زنش آورده بود و فاستوني خيلي عالي بود، همه را به تقوي داد. فقط عمامه سياه نداشت بدهد. خيلي شيک رفت. بر روي هم، معاشرتش، معاشرت شيريني بود. شب هاي شنبه هم شب قصه گويي بود. اول بايد همه يک آواز مي خواندند. خودش که از بدصداهاي روزگار بود که همه غش مي کردند. آقاي طالقاني هم صداي خرخري داشت، آقاي منتظري هم صدا نداشت.

از زندان پيدا بود که هاشمي نبوغي دارد. در مشورت ها خوب نظر مي داد وبا فکرش بچه ها را اداره مي کرد. ما از ايشان نه خشونت ديديدم و نه بد اخلاقي. آقاي طالقاني هم همين طور بود وهاشمي بعدها همين طور بود.

خاطره اي از شهيد عراقي

يک روز حاج آقا مهدي عراقي رفت ملاقات و آمد. قبل از اين که اوين بياييم. خيلي خوشحال بود. گفت حاج آقا از نجف پيام داده و از تک تک احوال پرسي کرده و گفته من آنها را دعا مي کنم و آنها را در تمام اعمال مستحبي خودم شريک مي کنم و عراقي مي گفت:‌ الان ما در همه کارهاي او از درس و ... شريک هستيم. خيلي شارژ شده بود.

در قصر که بوديم جزني و اين ها بودند که تلاش کردند فرار بکنند. هرروز تور پاره مي شد و تور جديدي مي خواستند و بعدها معلوم شد که اين ها مي خواستند به عنوان نردبان استفاده کنند و بالاخره از زندان بيرون رفتند که سربازها آنها را در خيابان قصر ديده بودند و گرفتند.
يک بار هم اعتصاب غذا شد که ما هم بوديم که ما چند نفر را به برازجان تبعيد کردند. از سال 48 تا 49 با عسکر اولادي و حاج آقا مهدي عراقي.

در باره مرحوم رباني شيرازي و مجاهدين خلق و التقاط فکري

درباره مرحوم رباني مي توانم بگويم متعصب بود و در معاشرت هم ملاحظه چيزي را نمي کرد و چيزي را که انحراف مي دانست مقابله مي کرد. حتي جواب سلام مجاهدين را هم نمي داد. تا حدي که رجوي به من گفت: اين رفيق شما انتظار دارد من هر روز گزارش به او بدهم. رباني با گروه ابوذر هم ارتباط داشت. حتي در زندان با آقاي منتظري هم تندي مي کرد و آقاي منتظري ملاحظه او را مي کرد. اين دو بيشتر با هم بودند.

آقاي گرامي هم مدتي زندان بود. گاهي کارهاي غير متعارف داشت. آدم بحاثي بود. صحبت مي کرد و ما جز خير چيزي از او نديديم. يک بار من به او گفتم که چرا از خودت تعريف مي کني؟ خودش قبول کرد.

 گاهي به اين و آن طعنه زد که افراد را تحريک مي کرد. خودش نذر مي کرد که اگر از اين قبيل حرف ها زد مثلا پنج هزار صلوات بفرستد. الان بهتر شده و من چيزي از او نشنيده ام.

 ما يک مدتي در زندان کتاب هاي صاحب الزماني مي خوانديم. ايشان هم با مجاهدين مخالف بود. وقتي مجاهدين تغيير موضع دادند، تا اين زمان همه با هم بودند. براي اين که بچه مسلمان ها را از آنها جدا کنند، انگيزه شد براي آن فتوا. در واقع مي خواستند رسما انحراف آنها را گوشزد کنند و کمونيست ها را هم بايکوت کنند. البته قرار نبود چيزي نوشته شود که ساواک استفاده کند. يک عبارت کلي نوشتند اما پخش نشد. اين در خصوص مجاهديني بود که کمونيست شده بودند.

 من به رجوي در زندان قصر گفتم: شما چيزي در ذهن افراد انداختيد که مفاهيم اسلامي بايد تفسير علمي و تجربي بشود. گفتم‌ شما چند درصد از مفاهيم اسلامي را مي توانيد توجيه علمي کنيد. وحي را چه؟ معجزه را چه جورتوجيه مي کنيد؟ 

بچه ها مفاهيم را مي بينند. وقتي قابل تجربه نيست انکار مي کنند. رجوي گفت ما بچه ها را اين جورجذب مي کنيم بعد مي گوييم خوب يک درصدي تجربه است بقيه اش را با عصاي فلسفه مي رويم. من گفتم اين قالب ها يک روزي مي شکند و همه چيز فرو مي ريزد. وقتي اينها را آوردند اوين مرحوم مهدي عراقي خيلي به اين ها علاقه داشت. يک روزي رفت بند آنها. وقتي برگشت، به من گفت:‌ رجوي گفت وقتي بند خودتان رفتيد لب فلاني (انواري) را ببوس. چون قالب ها شکست، الان در حال درست کردن هستيم. به عراقي گفتم: حالا هم دروغ مي گويد.

بجنوردي را هم که در بند آنها بود يک مدتي اذيت کردند. همه شان برگشتند. زمرديان که ايدئولوگ آنها بود برگشت. يکي از اين ها که پدرش امام جماعت بود در شيراز آمد تهران بعد از آزادي من، اين تنها کسي بود که قبل از تغيير مواضع، مسلمان اعدام شد. همه اين ها در تغيير مواضع با هم بودند، حتي در مسلمان باقي ماندن همه با هم بودند. ما از آنها جدا شديم. موسي خياباني که خيلي شقي و بد بود. رجوي را هم نکشتند و مي بردند و مي آوردند؛ با او بازي مي کردند. اين قصه هاي بعدي هم تأييد مي کند که ممکن است آن روزها اين ها را خريده بودند.

حزب مِلَلي ها

مللي ها را هشت ماه بعد از ما آوردند زندان، يک مشت بچه بودند. چند نفر خيلي خوب بودند. قريش، احمد احمد تازه جزو خوب ها بود. عباس زماني که خوب بود. عضوگيري آنها بد بود. يکي شماره هاي هزار و خرده اي داده بودند. اطلاعات مذهبي آنها هم بسيار کم بود. آقاي حجتي باسواد اين ها بود . مشغول کارهاي خودش بود. روي الميزان کار مي کرد؛ گويا ترجمه مي کرد. مللي ها با هم بودند و جمع مي شدند صحبت مي کردند. يکي هم ميرمحمد صادقي بود. مثل اين که کاري کرده بود. خودشان در اتاق صداش زدند و يک کتک کاري مفصلي به او زدند که تا مدتي آثارش بود. در همان جا هم بجنوردي رياست خود را داشت. مؤتلفه اي ها قوي تر بودند.

گويا کيوان مهشيد هم جزو اين ها بود که بعدها کمونيست شد. اوائل مي گفت: اسلام اقتصاد ندارد. اقتصاد مارکسيسم بايد باشد. کيوان هم تبعيد شد به برازجان. يک مدتي با ما بود. بعد برگشتيم تهران اما دوباره فرستادندش اصفهان. بعد آمد تهران و آزاد شد که کمونيست شد. توده اي شد که گرفتندش. من ارتباطي با بيرون داشتم. برخي خانواده ها که فقير بودند فرستادم کمک مي کردند. يکي ديگر هم کرمانشاهي بود و خيلي خانواده فقيري داشت که او مارکسيست شد. من همان جا ياد حرف هاي آقاي مطهري افتادم. از مؤتلفه فقط مدرسي فر بود که کمونيست شد. مدرسي فر با لاجوردي رفيق بودند که مي رفتند پيش شاهچراغي درس مي خواند بعد منحرف مي شد.
مرحوم عراقي که واقعا پرتوان و فعال بود؛ اما خوب خيلي درس نخوانده بود. گاه از روي شدت علاقه به مبارزه به مجاهدين علاقه مند مي شد. اما امام را مي پر ستيد و همين باعث شد که منافقين نتوانند اورا جذب کنند. قصه اسلحه اش را هم گفتم که اين اسلحه را توليت به هاشمي داده بود و هاشمي هم به عراقي داد که بعد در بازجويي گفته بود از نواب گرفته است. چون نواب نبود که يقه او را بگيرند.
البته مؤتلفه هيچ ربطي به فدائيان اسلام نداشت. فقط هاشم اماني و عراقي ارتباطي داشتند. ديگر هيچ کس نبود. اينها جذب امام خميني شدند و امام، عراقي را خيلي دوست مي داشت و سال انقلاب عراقي خيلي نقش در تظاهرات و شعارها داشت. همان تظاهراتي که مردم تا پشت کاخ رفتند عراقي راه انداخته بود و شعار مي دادند: بميرد بميرد دشمن خونخوار تو. حکم عراقي و هاشم اماني هم اعدام بود که شاه تخفيف داد و چهار نفر ديگر را اعدام کردند. البته از نجف آقاي حکيم اقدام کرد. در تهران آقاي ميرزا احمد آشتياني اقدام کرد. در قم هم طلبه ها تلاش کردند. در مسجد بالاسر دعا گرفتند ولي به جايي نرسيد. زندان يک آزمايش عجيبي بود. راجع به مرواريد بگويم که هيچ وقت با ما زندان نبود. او مشغول تجارت بود که خوب به جاهايي هم رسيد. ما حدود شش هفت ماه قبل ازعزل بني صدر رابطه را با او قطع کرديم. من حتي پيش امام رفتم و گفتم صرف نظر از رئيس جمهوري که مردم رأي دادند و شما تنفيذ کرديد چرا فرماندهي را به او داديد. من - به حکم اين که همداني بودم - با باباش هم ارتباط داشتيم. او مي گفت:‌ اين ابوالحسن ما آدم نمي شود. من به خود بني صدر هم رويم باز بود. توي دفترش رفت نوشته اي به من نشان داد که طعنه اي به آقاي بهشتي و اينها زده بود و چاپ کرده بود. من به امام پيشنهاد کردم که فرماندهي را بگيرد که خوب وقتي فرماندهي را از او گرفتند ديگر همه چيز را از دست داد. خوب در هويزه اصلا عامل قتل آن بچه ها، بني صدر بود.

شهيد محلاتي ظاهرا دو سه ماه زندان بود. خيلي به امام علاقه داشت و امام هم خيلي او را دوست مي داشت. با نواب و اينها بود.
درس تفسير آيت الله طالقاني و اختلافي که پديد آمد

آقاي طالقاني در زندان تفسير مي گفت. وقتي آيه «يقتلون الذين يأمرون بالقسط» را به سوسياليست ها معنا کرد خيلي اعتراض کردند. آقاي رباني شيرازي دست آقاي منتظري را گرفت و بلند کرد و گفت: شرکت در اين جلسه تفسير حرام است. يکبار وقتي در باره يک آية از سوره يوسف به آقاي طالقاني گفتم: اين که يعقوب به فرزندانش مي گويد از يک در وارد نشويد، از درهاي متعدد برويد. معنايش اين نيست که وقتي از درهاي مختلف بروند. از فلان جهت بهتر است. گفت‌: آري، خيلي خوب است.

گفتم: نه روايت دارم که براي چشم زدن است.

اما روايت را قبول نداشت، معمولا روايت نقل نمي کرد و مي گفت: اين ها اسرائيليات است. خوب جلسه تفسير هر روز بود. اصلا يک وقتي شده بود که از هر اتاق سر و صداي درس و بحث مي آمد. رئيس اوين در زندان آمد ديد اين وضع است به من گفت: اين جا فيضيه شده است. آقاي طالقاني تمام آل عمران را تفسير کرد. مقداري هم از سوره نساء را تفسير کرد. وقتي کروبي و اين ها اعتراض کردند به همان مسأله قسط و آقاي منتظري و رباني رفتند، من و هاشمي و مهدوي کني مانديم. آقاي منتظري تحت تأثير رباني شيرازي بود و رباني هم تند بود.
بعد از درس تفسير، آقاي منتظري فقه مي گفت. اول مکاسب مي گفت؛ بعد قرار شد خمس بگويد. واقعا معجزه بود. روايات زيادي حفظ بود. سندش را حفظ بود. يک وقتي آقاي خويي درس آقاي منتظري را از راديو گوش داده بود، گفته بود هر کس هست، ملاست. (آقاي شهرستاني به بنده – رسول جعفريان - گفت: آقاي سيستاني به آقاي منتظري پيغام داده بود که خمس زياد بحث شده شما ولايت فقيه رابگوييد.)
انواري: آقاي منتظري احاديث را حفظ بود. ما کتاب نداشتيم. تمام خمس را آن جا بحث کرد. همه متعجب بودند. من و آقاي منتظري در حياط زندان قدم مي زديم و قرآن حفظ مي کرديم. راجع به حافظه بحث شد. آقاي منتظري گفت: در نوشتن تقريرات درس آقاي بروجردي اين طور نبود که هر شب من درس روز را بنويسم. چهار ماه درس مي رفتم بعد تابستان در فلان روستا که مي رفتم همه را از حفظ مي نوشتم. يک وقتي بحث درباره تمسک به عام در شبهات مفهومي و مصداقي شد. آقاي طالقاني به آقاي منتظري گفت: شما نظر آقاي بروجردي را در اين باره بگوييد. آن وقت يک ماه تمام بعد از نماز مغرب و عشا که به جماعت بود و آقاي منتظري امام جماعتي مي کرد، آقاي منتظري اين بحث را مطرح کرد. به نظرم فقط سرفه هاي آقاي بروجردي را حفظ نکرده بود.
درس حديث من در زندان

من هم يک درس داشتم که اصلش از اين جا شد که جلال رفيع گفت: يک قدري احاديث را براي من بخوان. چند مدتي که خواندم به قدري پيشرفت کرد که خودش مي خواند و جلو مي رفت و گاه نکات جالبي را مي گفت. آقاي بادامچيان هم عربي تدريس مي کرد و در ظرف چهل روز ياد مي داد که متن را ترجمه کنند. گويا رفيع آنجا مي رفت و عربي مي خواند. همين درس حديث من ماه رمضان عمومي شد و افراد ديگري هم شرکت کردند. زماني هم طلبه هاي جوان را از قم آوردند که اين درس شلوغ بود. البته من در زندان قصر که بودم و مللي ها را آوردند تازه کتاب اصول الفقه آمده بود. اين کتاب را چند بار تدريس کردم. مثلا جواد منصوري تا حدود شرح لمعه خواند. دکتر شيباني و عسکر اولادي هم درس مي آمدند.

بعد رسائل را تدريس کردم و تا دليل انسداد آمديم. قريشي و بجنوردي هم اين درس ها را مي آمدند. بعد تا تعادل و تراجيح خوانديم. معمولا طلبه هايي که از قم مي آمدند در درس شرکت مي کردند. آقاي نيکوقدم و عباس آقا زماني هم به درس مي آمدند. عباس آقا الان پاکستان است. وقتي من براي شهادت عارف نقوي به پاکستان رفتم. به سفارت زنگ زد وبا من تماس گرفت . عباس آدم عجيبي بود و در گرماي سخت تابستان روزه مستحبي مي گرفت . عسکراولادي هم به درس مي آمد؛ قبلش ادبيات خوانده بود .گويا تفسير هم خوانده بود .آقاي هاشمي هم يک درس نهج البلاغه مي گفت که يکي از اصحابش همين معاديخواه بود .آقاي مهدوي کني اقتصاد اسلامي مي گفت. جلسات بحث سياسي هم بود که براي آينده چه وچه بکنيم و اگرحکومت دست ما آمد چه جور بايد اداره بشود .
من در سوم اسفند 1344 به زندان رفتم و اسفند56 آزادشدم . عسکر اولادي چند روز قبل از ما زندان رفته بود .سال 48 من و عسکراولادي را به زندان برازجان تبعيد کردند تا49 ؛ وقتي آقاي حکيم درگذشت و ما را به تهران آوردند . بعد آقاي عسکر اولادي و .... را به مشهد تبعيد کردند. شوراي روحاني مؤتلفه من و احمد مولائي وآقاي مطهري و بهشتي بوديم . ما از طرف امام در مؤتلفه بوديم .آقا ي مطهري انسان و سرنوشت را براي بچه هاي مؤتلفه نوشت . من آن موقع امام جماعت مسجد بازار بودم .آقاي اسلامي که در حزب شهيد شد و از بچه هاي مؤتلفه بود بعد از نماز مي آمد کنار محراب و با ما صحبت مي کرد؛ او رابط بود . صادق اماني که چهار هزار حديث حفظ بود نقش خط دهي داشت که بعد با صفار هرندي و بخارايي و نيک نژاد اعدام شد . آن چيزي که براي منصور پيش آمد مسبوق به صحبت من و اماني بود که من گفته بودم واقعاً کساني هستند که اسدالله عَلَم را بزنند ؟! آن موقع علم بود . واو هم همين را در بازجويي گفت که اسباب دستگيري من شد .
خاطره اي آقاي طالقاني در زندان

وقتي اعظم طالقاني زندان بود، آقاي طالقاني صبح ها مي رفت آن قسمت براي زنان درس مي گفت. مدتي مي رفت. از صبح تا عصر آن جا بود. بعد محاکمه اعظم رسيد که اين برنامه تعطيل شد. بعد آمدند از ساواک به آقاي طالقاني اطلاع دادند. گفتند:‌ شما بس کنيد. شما چرا زنها را وارد اين معرکه مي کنيد؟ اعظم هم گويا يک بچه افليج داشت. بعد خبر دادند که به اعظم زندان ابد داده اند. آقاي طالقاني عصباني شد و گفت: بي دين ها، يک زني که بچه افليج دارد زندان ابد مي دهيد؟‌ خا ک بر سر شما. ساواکي ها هم آرام نشسته بودند. بعد من گفتم: من از شما تعجب مي کنم. گفت من بي تاب شدم. گفتم: ناراحت نباشيد، بالاخره اوضاع عوض مي شود. اين مربوط به سال 54 و 55 است که ما در اوين بوديم.

وساطت کفايي براي آزادي من و مخالفت شاه

يکبار ميرزا احمد آشتياني به ميرزا احمد کفايي نامه نوشته بود که شاه که به مشهد مي آيد و شما اورا مي بينيد درخواست آزادي انواري را بکنيد . وقتي ميرزا احمد کفايي به شاه گفته بود، شاه پرسيده بود: انواري چه نسبتي با آشتياني دارد؟ گفته بود: شاگردش بوده. شاه گفته بود انواري گفته بوده است شاه را بايد کشت . اين در ذهن شاه بود که من دستور و فتواي قتل او را داده ام!

در همان زندان مسعود رجوي و اينها به امام ناسزا مي گفتند . اينها خبر عراق را داشتند که امام آنان تأييد نکرده بود . آقاي رباني شيرازي خيلي با اينها تند بود . رجوي يک مدتي براي فريب من مي آمد و اخبار را براي من مي گفت. اخبار را ريز مي نوشتند و تقسيم مي کردند . خود رجوي خبرها را از بيرون براي ما نقل مي کرد .

 يک مدتي هم غذايش را مي گرفت مي آمد سر سفره ما. يکبار هم گفت براي ما نماز جماعت بخوان .رفتم؛ بعد که مسائل رو شد من ديگر نرفتم . رباني املشي اوايل با آنها نرم بود بعد خيلي تندي مي کرد . مسعود رجوي و اطرافيانش خيلي تهمت مي زدند به آقاي گرامي . مجاهدين اگر کسي باآنها مخالف مي شد انواع تهمت ها را مي زدند. خيلي ها را بايکوت کردند حتي از دوستانشان. آقاي رباني اصلاً به آنان نگاه نمي کرد. يک روز رجوي به من گفت: آقاي انواري! شما تصور مي کنيد که سازمان مجاهدين هر روز بايد بيايد پيش شما و از شما دستور بگيرد. من گفتم شما سخت نگيريد. رجوي شيطان بوديد. از سال 52 مواضع آنها براي ما آشکار شد. آقاي مطهري از اينها خيلي ناراحت بود و مي گفت اينها بدعت بدي گذاشتند . آقاي مطهري نامه اي را که براي امام نوشته بود آورد در جلسه خواند. آقاي بهشتي با اين نامه مخالفت کرد . تا آنجا که من مي دانم نامه مربوط به منافقين بود. بنا بود نامه به نام جامعه روحانيت فرستاده شود.آقاي بهشتي فرمود: از اينها نبايد مأيوس شد. اجازه بدهيد با اينها صحبت کنيم؛ ولي نامه راي آورد. آن موقع امام هنوز ايران نبود.

شيخ علي تهراني و امام

چند ماه قبل از انقلاب به سيرجان رفتيم. چند نفر بوديم که زيارت دورة‌ تبعيدي ها مي رفتيم. علي تهراني و فضل الله محلاتي هم بود. در سيرجان سر يک مسأله در گيري شد که به امام اطلاعات غلط داده اند که فلاني اطلاعيه را داده يا نه؟ شيخ علي تهراني گفت: اصلاً امام اشتباه نمي کند. شيخ فضل الله محلاتي مي گفت: يعني چه؟ خوب ممکن است اشتباه کند. شيخ علي تهراني مي گفت: اصلا خطا در امام خميني که آن موقع آقا مي گفتند راه ندارد. شيخ علي تهراني پريد به شيخ فضل الله محلاتي. (در اين لحظه که آقاي انواري اينها را مي فرمود، آقاي سيدان فرمود: شبي که آقاي خميني را گرفتند، شيخ علي تهراني منزل آقاي ميلاني بود، غش کرد. رفتيم دکتر شاملو را که سر کوچة آقاي ميلاني بود آورديم. آقاي ..... گفت: يکبار اول درس آقاي ميلاني شيخ علي آمده و ده دقيقه ناسزا گفت که چرا در مقابل دستگيري آقاي منتظري و مشکيني عکس العمل نشان نمي دهد. بعد نشست. اما آقاي ميلاني بدون يک کلمه درس را آغاز کرد).
پيشنهاد شريف امامي براي تشکيل دولت وحدت ملي به روحانيون

هنوز آموزگار نخست وزير بود. کسي آمد گفت:‌ من از طرف شريف امامي مي آيم. اين را بگويم که وقتي شريف امامي آمد، همه از زد و خوردها و درگيري ها خسته شده بودند. اين رابط گفت که شريف امامي مي گويد: بياييد دولت آشتي ملي درست کنيم. من هم فردا حکمم مي آيد. شاه هم گفته که سلطنت مي کند. دلش مي خواست اين پيام به آقا رسانده شود که بالاخره مملکت آرام شود. من تلفن کردم به منزل آقاي بهشتي؛ چون جلسات روحانيت در منزل ايشان تشکيل مي شد. فردا رفتم منزل ايشان ديدم همه جمع هستند؛ حدود پانزده نفر. پيغام واسطه را رساندم. واسطه عباس مهاجراني بود. مطلب را در جلسه گفتم که شريف امامي پيغام داده که بالاخره ختمش کنيم.
وقتي من پيشنهاد شريف امامي را گفتم، همه پذيرفتند، حتي آقاي بهشتي.

پيشنهاد اين بود که ده نفر انتخاب کنيد. همين امروز من براي ده نفرگذرنامه درست مي کنم، برويد عراق با آقاي خميني صحبت کنيد. همه خوششان آمد؛ خسته شده بودند و عده اي هم کشته شده بودند. دولت هم بعد از قصه حمله سربازان به لويزان بود که برخي از افسران را کشته بودند. بالاخره صحبت شد که برويم پيش امام. نامه اي تنظيم شد که آقاي اردبيلي در جريان آن هست. گفت: من يک کسي را دارم که مي تواند 24ساعته برود نجف و بيايد. قرار شد در نامه که متن پيغام يا چيزي شبيه آن به امام نوشته شود که تکليف چيست؟ آقاي اردبيلي نامه رابه وسيله قاصدش که مي گفتند آماده است، فرستاد. وي رفت و24ساعت بعد برگشت. آقاي اردبيلي نامه را آورد که امام در حاشيه آن چند خط داشت. بعد از سلام و اين که مطلب را دريافته، نوشته بودند: آقايان بدانند که تا اين مردک سرکار است هيچ اصلاحي صورت نخواهد پذيرفت و افزوده بودند که پايگاه اين سست شده، مساله را حل کنيد و آقايان مأموريت دارند بروند قم و علماي قم را توجيه کنند که کاري نکنند. کساني را نزد علماي قم بفرستند و لزومي هم ندارد آقايان به نجف بيايند. قرار شد من وآقاي محلاتي برويم پيش شريعتمدار. آقاي امامي کاشاني و ... بروند نزد آقاي گلپايگاني.

ما رفتيم پيش شريعتمداري و مسأله را عنوان کرديم و گفتيم: آشتي ملي دروغ است.آن جا کشف کرديم که شريف امامي اين جا هم کساني را فرستاده است. شريعتمداري گفت: بگذاريد حکومت آرام شود. شيخ فضل الله محلاتي عصباني شد. محسني ملايري شروع کرد تأييد شريعتمداري،‌ که نظم به هم خورده. محلاتي برگشت به او گفت: به تو چه، چرا دخالت مي کني؟ شريعتمداري گفت: مؤدب باشيد.

محلاتي بلند شد گلوي محسني را گرفت و بالاخره دعوا شد و شريعتمداري رفت اندرون و ما استفاده اي از جلسه نکرديم. اطلاعات بيشتر راجع به آن نام نزد آقاي اردبيلي است.

نویسنده:رسول جعفريان


منبع: www.historylib.com
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان