کد خبر: ۲۱۰۴۲
تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۹۹ - ۰۷:۰۹-15 November 2020
مدتها بود قصابی نرفته بودم ، گوشت که مدتهاست از سفره‌ی ما رفته ، مرغ را هم همیشه مادر می‌خرد ، نسبت به اندازه‌ی مرغ وسواس دارد و از یک اندازه‌‌ی خاص ، نه باید کوچکتر باشد و نه بزرگتر ، چند روزی سرما خورده بود و ناخوش بود ، بعد از مدتها برای خریدن مرغ به قصابی رفتم.
یک یخچال مخصوص مرغ ، یخچال ایستاده ، و یک یخچال ویترینی مخصوص گوشت ، یخچال افقی.

یخچال ویترینی را یک طبقه‌ی شیشه‌ای سرتاسری به دو قسم تقسیم کرده ، در قسمت پایین ، دو ستون فقرات گاو ، بدون حتی یک گرم گوشت ، بالا تا پایین پیچیده شده با سلفون ، انگار که کالای قیمتی و لوکسی باشد ، سلفون به دو ستون فقراتی که موازی هم قرار دارند ، برق و جلا داده ، انگار تکه‌ای از ریل قطار زیر نور آفتاب ، درخشان.

در قسمت بالا ، روی طبقه‌ی شیشه‌ای سرتاسری یخچال ویترینی ، چند سینی استیل بزرگ با لبه‌های بلند ، در یکی استخوان‌های دنده‌ی گوسفند ، چیده شده ، مرتب ، در یکی استخوان‌های دنده‌ی گاو ، مرتب ، در یکی پای مرغ ، مرتب ، در یکی چند ستون فقرات گوسفند که خیلی کوچکند ، شاید بره ، همه مرتب ، چنان مرتب که گویی جواهراتی هستند که توسط یک جواهر فروش ماهر چیده شده‌اند ، یا توسط یک استاد آناتومی حیوانات در دانشگاه ، بدون حتی یک گرم گوشت به استخوان‌های گاو و گوسفند ، روی تمام سینی‌ها سلفون کشیده ، استخوان‌ها همه براق.

به قصاب می‌گویم : " معلومه فروش گوشت‌تون خیلی خوبه که این همه استخوانش مونده."
پوزخندی می‌زند و می‌گوید : " خیلی پرتی داداش ، اینجا ماهی یک گوسفند و یک رون گوساله در مجموع نمی‌فروشم ، اینها همینجوری از اون بالاها میاد ، گوشتاشو بی‌خس می‌کنن برای اون بالایی‌ها ، استخوان‌هاشو هم می‌فرستن برای ما."

با چشمان خیس از قصابی بیرون می‌آیم.

به مادر می‌گویم : " تو این یخچال استخوان قصابی رو دیدی؟ "
می‌گوید : " آره"
می‌گویم : " اونوقت بهت برنخورد؟"
می‌گوید : " نه ، اصلا اگر برمی‌خورد ، چی‌کار می‌تونستم بکنم؟"

می‌گویم : " آخه چطور بهت برنخورد؟ نسل ما مثل آدم زندگی کردن رو ندیده ، تو که روزهایی رو دیده‌ای که به قول خودت در جنوب شهر تهران ، در امیریه ، توی همه‌ی قصابی‌ها دستگاه بیفتک‌کوب بود و گوشت رو مردم برای استیک درست کردن بیفتکی می‌خریدند ، چطور به تو برنخورده؟ مگه ما سگیم؟"

شاید اگر استخوان‌ها را اینطور مثل کالای لوکس ، مثل غذای آدم نچیده بودند ، به من هم برنمی‌خورد ، احساس می‌کنم خواسته‌اند گول‌مان بزنند ، خواسته‌اند به ما بقبولانند که این استخوان‌ها واقعا خوردنی ، برای انسان خوردنی هستند ، شاید اگر در سطل‌های کثیف ، درهم و برهم اینها را می‌فروختند به من برنمی‌خورد ، احساس نمی‌کردم گول‌مان می‌زنند.

از مادر رنجیده‌ام ، از خودم رنجیده‌ام ، از همه‌ی اهالی خیابان بهاره‌ی ملارد کرج رنجیده‌ام ، از همه‌ی ما که با آرواره‌های‌مان کار آرواره‌های سگ را می‌کنیم رنجیده‌ام ، نمی‌دانم به این نقش جدیدمان ، به این سگ بودن عادت می‌کنیم یا آرواره‌هایی که قوی شده‌اند ، آرواره‌هایی که کار آرواره‌های سگ‌های ولگرد و هار را کرده‌اند ، روزی گلوی آن بالایی‌ها را خواهند گرفت ، نمی‌دانم مغزی که بالای این آرواره‌های سگی ما قرار دارد ، قلبی که در سینه‌های ما می‌تپد ، مغز و قلب سگ هستند و خو گرفته‌اند ، یا قلب و مغزی که کینه در خود جای داده و برای آن روز می‌اندیشد ، رویای آن روز را می‌بیند ، روزی که آرواره‌های ما به گلوهای آنها برسد.

بهرنگ گرامیان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان