کد خبر: ۲۰۹۲۶
تاریخ انتشار: ۲۰ آبان ۱۳۹۹ - ۱۴:۴۱-10 November 2020
در پایان جنگ های سی ساله مذهبی کنفرانس های صلح وستفالی تشکیل شد و قریب 400 شاهزاده نشین آلمانی که جزئی از امپراتوری مقدس رم - ژرمنی بودند حق اعلان جنگ و صلح مستقل پیدا کردند.
 این استقلال نسبی شروع دولت های ملی را نوید می داد که از این پس سنگ پایه بنای نظم بین المللی محسوب می شدند. این واحدهای جدید به تدریج رشد کرده و با تعریف ملت در انقلاب کبیر فرانسه معنای واقعی خود را یافتند. دولتهای ملی تا سال های اخیر اهمیت خود را حفظ کرده اند. اما امروزه نسبت به استمرار یا ختم نقش پردازی آنها تردیدهایی بوجود آمده است.



قسمت اول - وستفالی و پیامدهای آن

معاهدات وستفالی عبارت بودند از دو معاهده ی «مونستر» و «اوزنابروک» که در پایان جنگ های سی ساله مذهبی در منطقه وستفالی آلمان به امضاء رسید. زمینه ساز این معاهدات جنگ های سی ساله مذهبی بود و دستاورد آن علاوه بر آزادی مذهبی که پیش از این هم به تأیید امپراتوری مقدس رم - ژرمنی و پادشاه فرانسه رسیده بود عبارت بود از تأیید حق شاهزادگان در امضای آزادانه پیمان های صلح یا اعلان جنگ، به این ترتیب پوسته ی امپراتوری شکاف خورد و چهارصد شاهزاده نشین به حاکمیت و استقلال دست یافتند. چنین بود که وستفالی سمبل و نماد عصر جدید و نقطه آغاز دولت های ملی قلمداد شد. به عبارت دیگر، وستفالی نماد رنسانس در حوزه ی روابط بین الملل بود.


1- زمینه ها

رنسانس و رفورم مذهبی که مانند هر تحولی دو گروه واپسگرا و نوگرا را در برابر هم قرار داد، به ترتیب زمینه های فکری و سیاسی تحولات بین المللی را فراهم آورد که به آن اشاره می کنیم.


1-1- رنسانس

رنسانس یا نوزایی به تحولی گفته می شود که از اواخر قرن پانزدهم تمام جنبه های زندگی مردم اروپای باختری را در برگرفت و موجب شکوفایی هنری، ادبی، سیاسی و اجتماعی شد. این تحول را به آن سبب نوزایی می گویند که دوره ی هزارساله قرون وسطی را به مثابه یک دوره ی بی روح و تاریک مختومه اعلام و از نو به میراث یونان و روم باستان باز می گشتند. اما امروزه دیگر کسی از دوره ی قرون وسطی با این صفات یاد نمی کند و همه می دانند که ریشه بسیاری از تحولات قرون جدید اروپا در همین دوره شکل گرفته است.(ژیلسون، روح فلسفه قرون وسطی)
در واقع جنگ های صلیبی (1291 - 1095) میان مسیحیان و مسلمانان و جنگ های صد ساله (1453 - 1340) (آندره لگی، 1974) که بین انگلستان و فرانسه به وقوع پیوست ضربه های لازم را بر اروپائیان وارد و آنها را برای دگرگونی های ژرف آماده ساخت. در طول جنگ های صلیبی اروپایی ها با فلسفه و حکمت یونان و تمدن اسلامی آشنا شدند، هر چند مورخین اروپایی منکر چنین تأثیرپذیری از مسلمانان هستند. از سوی دیگر این جنگ ها سبب شد تا شهرهای حوزه مدیترانه مانند فلورانس و ونیز رونق یافته و زمینه را برای سفرهای ماجراجویان و دریانوردان فراهم سازند. به این ترتیب عصر فتوحات آغاز شد و کشف قاره آمریکا در سال 1498، طلا و ثروت زیادی نصیب اروپایی ها ساخت. انباشت ثروت، زندگی محقر اروپائیان را دگرگون نمود. حال گروهی مجموعه این دگرگونی ها را «رنسانس» می نامند و گروهی دیگر این مجموعه را مرکب از سه جزء یعنی رنسانس ، هومانیسم (1) و اصلاح مذهبی (2) توصیف می کنند. هر چه بود ابتدا به شکوفایی هنر و ادبیات ختم شد و شهرهای ایتالیا که مرکز این تحولات بود بستر مجسمه سازان ، نقاشان و شاعرانی قرار گرفت که به خلق شاهکارهای هنر جهان پرداختند. (گریمبرگ، ص 363) در تمام این آثار توجه به انسان مشهود بود. اما از آن میان، دو نفر به نام های «اراسموس»(3) و «لوفور دتاپل» (هر دو متوفی به سال 1536) به طور خاص فلسفه هومانیسم را بنا نهادند و با رجوع به اندیشه های یونان باستان به کفایت روح انسان در فهم و درک مسائل اشاره کردند. «در ستایش دیوانگی» (فرزان، 1376) را در سال 1511 منتشر ساخت. در این کتاب به ناتوانی عقل از درک مسائل ماوراء طبیعت و تأکید بر حالات عرفانی اشاره می کند، تأثیر اندیشه های افلاطونی را مشاهده می کنیم.
لوفور دتاپل هم که از متألهین و فلاسفه فرانسه بود یکی از اولین ترجمه های انجیل و آثار ارسطو را به جامعه عرضه کرد.
خواندن حتی چند صفحه از کتاب «در ستایش دیوانگی» انسان را متوجه ضربه ای می سازد که بر ارکان معرفت شناسی و اصول حاکم بر نگرش کلیسا وارد می شود. این کتاب دنیای پوشالی مدعیان قرون وسطایی را به سخره می گیرد. تلاش هومانیست ها این بود که جزمیات کلیسایی را شکسته و حالات تصنعی دوره ی قرون وسطی را تقبیح و انسان را به طبیعت خویش بازگردانند.
رویداد دیگری که در این زمان تأثیر شگرفی بر جای گذاشت اختراع صنعت چاپ بود که در دهه 1550 به مرحله بهره دهی رسید و آثار مهم آن زمان را در شمارگان بالا عرضه کرد. به این ترتیب انجیل و نهضت فکری به عامه مردم منتقل شد. در واقع نهضت ترجمه و صنعت چاپ دو پدیده ی جنبی بود که نقش مهمی در نشر ایده های جدید ایفا کرد.

2- جنبش اصلاح دینی

نابسامانی اجتماعی، فقرو فاقه و هر عیب دیگری که مردم را از زمانه خویش بیزار می کند قبل از هر چیز به حساب تشکیلات سیاسی و سیاستمداران گذاشته می شود. ولی مردم اروپا در قرون سیزده و چهارده میلادی فقر و طاعون و بلاهای دیگر را به حساب کلیسا می گذاشتند که نماد نظام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قرون وسطی محسوب می شد. جالب آنکه اندیشه اصلاحات ابتدا در کلیسا شکل گرفت و روحانیون آگاه و مسئول، خود ضرورت آن را حس می کردند. اما ساختار کلیسا به گونه ای بود که هیچ تغییر و اصلاحی را برنمی تابید، در نتیجه سرچشمه این تحولات اجتناب ناپذیر به خارج از کلیسا منتقل شد. اگر بخواهیم علل بلافصل اصلاح مذهبی را برشماریم که عبارت بود از اصلاح اصول اجتماعی که از سوی کلیسا برمردم تحمیل شده بود، باید به سه علت اشاره کنیم: (کوروزیه، ص 66)
- علل مذهبی: نگرانی نسبت به آینده اعتقادات مذهبی مردم در پایان قرون وسطی که به اندیشه های الحادی تن سپرده بودند، دوستداران مذهب مسیح را به فکر اصلاحات انداخت. این انگیزه که از هواخواهی مذهب سرچشمه می گرفت به محکومیت شیوه های متداول در کلیسا و طرفداری از رابطه مستقیم با خدا از طریق مراجعه مستقیم به انجیل انجامید. به همین دلیل ده ها ترجمه از انجیل صورت گرفت که دستیابی عامه باسواد را به آن میسر ساخت. با مراجعه مستقیم به انجیل نیاز مردم به روحانیان که انحصار تفسیر کتاب مقدس را در دست خود گرفته بودند کاهش یافت. در واقع حرکت جدید در جهت احساسات زهدگرایانه و خلاف عقل گرایی تومیست (سن توماس داکن) و موافق اندیشه های نوافلاطونی و هومانیستی بود که ارکان کلیسا را آرام آرام متزلزل می ساخت.


- علل اخلاقی:

سوء استفاده های ارباب کلیسا از مقامات خود و اعمال خلاف شئون مذهبی، اخلاقی و انسانی که از آنها سرمی زد و باعث بی اعتباری آنها و روی بر تافتن مردم از کلیسا می شد.(4) (دوروزل و می بر، ص 45) بسیاری از کشیشان به شکار می رفتند و از ثروت اندوزی ابایی نداشتند. با آنکه کلیسا ازدواج را برای کشیشان منع کرده بود، آنها به عملی بدتر یعنی زندگی با فواحش روی آورده بودند. بسیاری از آنها به خرید و فروش بهشت (موسوم به اعمال سیمونی منتسب به سن سیمون از حواریون مسیحی که گویا ایرانی تبار هم بوده است) مشغول بودند و با غم مردم، بیگانه. گرچه این وضعیت پس از اصلاحات گرگوار هفتم، پاپ قدرتمند قرن یازدهم (1085-1073) که اصلاحات گسترده ای را در جهت یکسان سازی وضعیت اسقفان و کشیشان و احیای اقتدار کلیسا به اجرا گذاشت قدری بهبود یافت و او بود که قدرت پاپ ها را به حدی بالا برد که توانستند امپراتوران را به تسلیم در برابر خود وادارند. اما ژرفای فساد و تباهی بیش از آن بود که با یک حرکت به درستی و راستی بگراید. از سوی دیگر جنگ های صلیبی که بلافاصله پس از اصلاحات گرگوار هفتم آغاز شد، بر دامنه اقتدار و ثروت کلیسا افزود و در نتیجه زمینههای فساد بیشتر را هم مهیا ساخت.
دعوای امپراتوران و پادشاهان با پاپ بر سر حق تعیین مناصب کلیسایی و اعمال مذهبی بود (Investiture) که گاه به سزار و پاپیسم یعنی سلطه پاپ بر قیصر می انجامید و گاه نیز با مقاومت پادشاهان نظیر توقیف بنفانس هشتم از سوی فیلیپ لوبل پادشاه فرانسه یا مقاومت هانری هشتم پادشاه انگلستان جنگ مغلوبه می شد. (بدیع، 1378، ص 128)
علل اقتصادی و سیاسی: یکی از مفاسد کلیسا ولخرجی ها و اسراف هایی بود که هزینه آن از طریق تحمیل خراج به مؤمنین در همه ی سرزمین های اروپا تأمین و یا از طریق فروش بهشت به گناهکاران ثروتمند حاصل می شد. این تحمیلات که هم کمر مردم را خم می کرد و هم بر گرده ی دولت ها فشار وارد می ساخت باعث اعتراض دولت ها و شاهزادگان می شد. این شاهزادگان گرایش زیادی به استقلال در برابر امپراتور هم از خود نشان می دادند. امپراتوری مقدس رم - ژرمنی را «اتون بزرگ» در سال 962 میلادی پایه نهاد تا به پیروی از «شارلمانی ها» تمام سرزمین های اروپا را حول محور دین مسیح زیر سلطه خود درآورد. این امپراتوری شامل سرزمین های امروزی ایتالیا، آلمان، هلند، بلژیک، چک و اسلواکی، اتریش، مجارستان و گاه اسپانیا می شد. در آلمان به تنهایی حدود چهار صد شاهزاده نشین وجود داشت که از امپراتوری مقدس اطاعت می کردند. از قرن چهاردهم میلادی تمام امپراتوران از خانواده هابسبورگ اتریش انتخاب می شدند. اما علاوه بر شاهزاده نشین های کلیساهای فرانسه و انگلستان هم تابع پاپ رم بودند. اولین ضربه را فرانسه بر اقتدار پاپ وارد کرد. ابتدا فیلیپ لوبل که در برابر بنیفاس هشتم مقاومت می کرد به پیدایش آموزه ی «گالیکن» یعنی استقلال کلیساهای فرانسه دامن زد و چنان عرصه را بر بنیفانس هشتم تنگ می کرد که دق مرگ شد. جانشین او را از میان کاردینال های فرانسه برگزیدند و مقر او را به آوینیون در جنوب فرانسه منتقل کردند (1309) که تا سال 1377 ادامه یافت. در نهایت این روند به توافقنامه (کنکردای بولونی-1516) استقلال کلیسای فرانسه انجامید. ضربه دوم با استقلال کلیسای انگلستان از سوی هانری هشتم در سال 1534 و آموزه ی آنگلیکن که همان استقلال همیشگی کلیساهای انگلستان از رم باشد، وارد شد. در این زمان دیگر جنبش اصلاح دینی نیمی از اروپا را فراگرفته بود و انگلستان برای همیشه به مذهب پروتستان پیوست.
همان طور که اشاره شد بسیاری از شاهزادگان از فقدان آزادی و استقلال ناراضی بوده و به مجرد ظهور حرکت اصلاح دینی با آن همراه شدند. در حقیقت کلیسا و امپراتوری دو ستون یک خیمه بودند که یکی بازوی فرهنگی - اجتماعی و دیگری بازوی سیاسی - نظامی نظام قرون وسطایی اروپا محسوب می شدند. در برابر این محور، حرکت جدید هم دو پایه داشت که یکی مذهبی - فرهنگی و دیگری سیاسی بود. اصلاح طلبان در برابر کلیسا و شاهزادگان در برابر امپراتور قرار گرفتند و با یکدیگر متحد شدند، اگر چنین پشتوانه سیاسی برای جنبش اصلاح دینی وجود نداشت و معلوم نبود سرنوشت آن به کجا می رسید.

3- شروع حرکت

در چنین فضایی بود که در 31 اکتبر 1517 «مارتین لوتر» (5) (1546 - 1483) کشیش کلیسای ویتنبرگ آلمان اعتراض نامه 95 ماده ای خود را به سردر کلیسایی که در آن نماز می گذارد آویخت و طی آن عمل پاپ و آلبر امیر براندنبورگ را در بخشش گناهان و فروش بهشت تقبیح و محکوم کرد. این امر سرآغاز پیدایش مذهب جدیدی در دین مسیح بود که مقدر بود نیمی از اروپا را فرا گرفته و تاریخ این سرزمین را عوض کند. تأثیر اندیشه های اراسموس و هومانیسم بر تفکرات لوتر آشکار بود. هرچند که بین آنها درگیری هایی هم به وجود آمد. بسان اشاعره در تاریخ اسلام، لوتر پایه مذهب جدید را بر خواست و تقدیر الهی گذاشت و مریدان خود را از هر واسطه یا تلاش برای دگرگون ساختن سرنوشت خود برحذر داشت. به زودی کسان دیگری نیز بر دامنه نهضت پروتستانتیسم یا اعتراض افزودند. «ژان کالون» (6) (1564 - 1509) در فرانسه و «زوینگلی» (7) (1531 - 1484) در سوئیس آئین های مشابهی برپا داشتند. دامنه حرکت کالون بر خلاف زوینگلی که با مرگش به پایان رسید بسیار فراتر رفت و به صورت دومین موج مذهب پروتستان درآمد. با استقرار وی در ژنو و برپایی جمهوری ژنو، بسیاری از ایالات آلمان را زیر پوشش آموزه های
خود قرار داد و موقتاً بر لوتریانیسم پیشی گرفت. نهضت پروتستانتیسم شتابان بر حوزه های وسیعی از اروپا به ویژه شمال این قاره سایه افکند و اقدام کلیسای رم در جهت اصلاح خود در قالب شورای ترنت (1563 - 1545) نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود. به ویژه آنکه اعلامیه نهایی اصلاحات کلیسا بسیار محتاطانه و محافظه کارانه بود. وضعیت اروپا به هنگام مرگ کالون به سال 1564 و همزمان با صدور اعلامیه ترنت و پس از امضای صلح اکسبورگ در 1555 و تصویب 39 ماده موسس کلیسای آنگلیکن در 1563 به این صورت بود:
- در شبه جزیره ایبری و قسمت های مدیترانه ای، پروتستانتیسم فاقد زمینه لازم بود و حرکت های موضعی سرکوب و کاتولیسیسم از نو مستقر گردیده بود.
- در شمال اروپا بر عکس، پروتستانتیسم ریشه گرفته و ایالات شمال و شرق آلمان، پادشاهی اسکاندیناوی و مستملکات آنها مثل فنلاند و ایسلند زیر پوشش لوتریانیسم قرار گرفته بود.
- و کالوینیسم در اسکالتند و آموزه انگلیکن که نوعی پروتستانتیسم انگلیسی بود در ویلز گسترش یافته بود.
اما سرزمین های بین این دو قسمت اروپا مثل فرانسه، هلند، رنانی، سوئیس، اتریش، بوهم، مجارستان و لهستان شاهد پیروزی کالوینیسم بود که از سوی بورژواها حمایت می شد. ولی حکومت ها کم و بیش به مذهب کاتولیک وفادار مانده بودند. از این پس جنگ بین کاتولیک ها و پروتستان ها اجتناب ناپذیر بود. سرزمین هایی ها که در موقعیت بینابین بودند به صورت کانون اصلی درگیری های مذهبی درآمدند.در فرانسه زمام امور در دست پادشاه بود، اما در آلمان این درگیری ها جنبه ی بین المللی پیدا کرده و به صورت جنگ های سی ساله مذهب نمایان گردید.
اما آموزه های لوتر و کالون حاوی چه نکاتی بود که کلیسا را به لرزه درآورد؟ مهم ترین نکته این حرکت بی نیاز کردن مردم از کلیسا در امور مذهبی بود. انسان می تواند بدون وساطت کلیسا با باری تعالی رابطه برقرار و از طریق مطالعه متن مقدس (انجیل) سخنان خداوند را فهم و درک نماید. مذهب جدید بر سه اصل استوار بود: فقط خدا، فقط متن مقدس و تنها راه نجات، بخشش خداوند است.(بوبرو، صص 15 - 6) به این ترتیب پیروان دین مسیح به آزادی و رهایی از تمام واسطه ها و مراجع دنیوی دعوت شدند. حتی لوتر عنوان رساله خود را که در سال 1520 منتشر شد «رساله آزادی مسیحیان» برگزید و در آن نوشت: «انسان مسیحی آزادترین انسان و آقای همه چیز است و در برابر هیچ کس سر فرود نمی آورد.» (بوبرو، ص 11)

4- جنگ های مذهبی و آثار آن

جنگ های مذهبی بیش از صد سال طول کشید که تنها سی سال آن جنبه ی بین المللی داشت. این جنگ ها به منزله ی زایمانی بود که فرزند آن دولت ملی به شمار می رفت. زمینه های فکری دولت ملی از دعوای دین و دولت در پایان قرون وسطی فراهم شده بود. استقلال حوزه سیاست به رسمیت شناخته شد و بزرگان کلیسا مانند «سن توماس داکن»، «مانگولد دولو تنباخ» و «گیوم دوکام» پذیرفتند که امور دنیوی به جهان خرد و سیاست تعلق دارد که آن هم آفریده پروردگار است و امور عقیدتی و کلیسا به جهان الهام و وحی تعلق دارد که قلمرو آن جدا و منطق آن متفاوت است. زمینه های عینی و اجتماعی دولت مدرن هم با بحران در نظم فئودالی و ضرورت تمرکز قدرت فراهم شد. اما تولد دولت مدرن نیازمند یک قربانی هم بود که طی یک جنگ خونین به انجام می رسید و آن مرگ امپراتوری مقدس بود. کتاب شهریار نیکولو ماکیاولی که در سال 1513 انتشار یافت به عنوان انجیل سیاسی عصر مدرن نماد مکتوب این تحولات بود که اعتبار خود را تا پایان عصر وستفالیا یعنی تا سال های اخیر حفظ کرده است.

1) وضعیت امپراتوری مقدس و قدرت های دیگر جهان در قرن شانزدهم

 

در اروپا وضعیت به این صورت بود که سه قدرت عمده به چشم می خورد که عبارت بودند از: امپراتوری مقدس، پادشاهی فرانسه و پادشاهی انگلستان. در سال 1520 شارل پنجم که به «شارلکن» مشهور شد جای «ماکسیمیلین» نشست. وی، اتریش، هلند، بلژیک و فرانش کنته را از پدر و جد خود به ارث برد و از طرف مادر نیز وارث اسپانیا، ساردنی، سیسیل، ناپل و مستعمرات آمریکایی اسپانیا شد.(دولاندلن، ج2، ص 40) به این ترتیب خاندان هابسبورگ اتریش بر قسمت اعظم اروپا سلطه یافت. در فرانسه هم فرانسوای اول حکومت می کرد که به شدت با خانواده هابسبورگ در رقابت بود. رقابت فرانسه با اتریش تا آن حد بود که دولتهای فرانسه حاضر به اتحاد با ترکان عثمانی غیرمسیحی بودند. در انگلستان چند خانواده حکومت می کردند که مهم ترین آنها خانواده استوارت پادشاه اسکاتلند بود. تئودرها هم بر ویلز حکمرانی داشتند که آخرین زمامدار این سلسله الیزابت بود که در سال 1558 به سلطنت رسید و با مداخله در امور اسکاتلند بر اقتدارخود افزود و با پیشرفت در هنر و ادبیات یکی از دوره های پرافتخار انگلستان را در آغاز قرون جدید رقم زد.
اما شارلکن که پادشاهی متعصب و طرفدار کلیسا بود نتوانست سرزمین های وسیعی را که به او رسیده بود حفظ و وحدت مذهبی را تضمین کند. علت عمده این امر حملات مکرر عثمانی ها به قلمرو این امپراتوری بود، چنانکه وین در سال 1529 به محاصره آنها درآمد. هم از این رو در سال 1555 با قبول صلح آگسبورگ آزادی مذهبی (هم کاتولیک و هم پروتستان) را پذیرفت و یک سال بعد از مقام خود استعفا و کنج عزلت برگزید. وی حکومت اتریش، بوهم و مجارستان را در سال 1522 به برادر خود فردیناند بخشیده و در سال 1555 باقی متصرفات خود را به فرزند خود فیلیپ داد که به نام «فیلیپ دوم» پادشاه اسپانیا شهرت یافت. او شهر مادرید را به پایتختی برگزید و در سال 1580 پرتغال را هم بر قلمرو خود افزود. به این ترتیب قلمرو هابسبورگ نه تنها به دو قسمت تقسیم شد بلکه بین اسپانیا و سرزمین های گُود (8) یعنی هلند و بلژیک و لوکزامبورگ هم فاصله افتاد. این سرزمین ها شامل هفده شاهزاده نشین بودند که بین آنها هیچ اتفاقی (وحدت) وجود نداشت. یکی از مشکلات فیلیپ دوم استقلال خواهی مردم این سرزمین ها بود که او را برخلاف پدرش پادشاهی غریبه می دانستند. از جمله کارهای فیلیپ دوم بازسازی دستگاه انگیزیسیون (9) یا تفتیش عقاید بود که آن را به سرزمین های مزبور هم تسری داد و این در حالی بود که بسیاری از ایالات هلند و بلژیک به مذهب پروستان گرویده بودند. شورش تمام این سرزمین ها را فراگرفت و شورای فتنه که اندکی بعد به شورای خون تبدیل شد، عده زیادی را به دستور فیلیپ دوم به اعدام محکوم کرد. «ویلیام درانژ» که خود نایب السلطنه فیلیپ بود در راس جنبش استقلال خواهی قرار گرفت. در سال 1576 نمایندگان هفده ایالت، مسائل مذهبی خود را کنار گذاشته و علیه فیلیپ متحد و از کمک انگلستان نیز بهره مند شدند. فیلیپ موفق شد بین آنها اختلاف اندازد. ده ایالت جنوبی که بیشتر کاتولیک بودند موقتاً با اسپانیا همراه شدند اما هفت ایالت شمالی در سال 1579 «اتحاد اوترخت» (10) را به وجود آورده و در سال 1581 به نام هلند استقلال خود را اعلام داشتند. در این میان حوادثی گذشت که انگلستان را مصمم ساخت به طور جدی از پروتستان ها حمایت کند. به این ترتیب در سال 1588 جنگ سختی بین اسپانیا و انگلستان روی داد که با پیروزی انگلستان به پایان رسید. طوفانی که در این ماجرا در گرفت و کشتی های اسپانیایی را در هم کوبید به باد پروتستان مشهور شد. فیلیپ دوم در سال 1598 درگذشت.
نتیجه مهم این جنگ انتقال قدرت دریایی اسپانیا به انگلستان و هلند بود. هلند به مدت دو قرن از رونق و تفوق مالی برخوردار و آمستردام به صورت یک مرکز معتبر تجاری و مالی اروپا درآمد. در سال 1601 شرکت هند شرقی انگلستان و در سال 1602 شرکت هند شرقی هلند به وجود آمد. تأسیس این شرکت ها اوج دوره ی اقتصادی جدید یا عصر مرکانتالیسم بود که از نظر اقتصاددانانی مانند «والرشتاین»، مادر تحولات دیگر محسوب می شد. هر کشوری که در این دوره به موفقیت اقتصادی دست یافت، پیشرفت های بعدی خود را هم تضمین کرد. دولت ملی به هنگام و صنعت به موقع در این کشورها رشد یافت در حالی که کشورهای اروپای شرقی به دلیل دور بودن از دریاها یا هر دلیل دیگر تا قرن بیستم به این موفقیت ها دست نیافتند. به هر دلیل همکاری هلند و انگلستان برای استعمار سرزمین های دیگر شروع شد. در سال 1607 انگلیسی ها در ویرجینیا و در سال 1612 هلندی ها در نیویورک (ایالات متحده امریکای امروزی) مستقر شدند.(مورو، صص 87-5) در عوض اسپانیا دوران زوال خود را آغاز کرد. در سال1640 پرتغال هم دوباره استقلال خود را به دست آورد.
در همین دوران فرانسوی ها از این تحولات هیچ طرفی برنبستند، زیرا درگیر کشمکش های داخلی و جنگ مذهبی بودند. آلبرماله تعداد جنگ های مذهبی فرانسه را هشت مورد ذکر می کند که چهار جنگ در زمان شارل نهم و چهار جنگ دیگر در زمان هانری سوم و هانری چهارم رخ داد.(ماله:1363، ص 137) در سال 1559 هانری دوم به قتل رسید و از چهار فرزند او فقط فرانسوای دوم یک سال سلطنت کرد و پس از او برادرش شارل نهم به سلطنت رسید. کاترین دومدیسی همسر هانری دوم ازاهالی ایتالیا در کار حکومت فرزندان خود مداخله می کرد. با مداخله او بود که قتل عامه سن بارتُلمه در سال 1572 صورت گرفت و سربازان دولتی به همراهی کاتلویک ها و اوباش عده زیادی از پروتستان ها را به قتل رساندند.
سلسله کاپه سین ها با ورود هانری چهارم از خانواده بورین ها (که تا انقلاب کبیر فرانسه در قدرت ماندند) در سال1589 به پایان رسید. هانری چهارم یا هانری ناوار خود رئیس فرقه هوگه نو یا پروتستان های فرانسه بود ولی به کاتولیک تغییر مذهب داد. اما بر اساس فرمان او موسوم به فرمان نانت در سال 1598 آزادی مذهب مردم پذیرفته شد (مانند صلح آکسبورگ که در سال 1555 از سوی شارلکن پذیرفته شد)، وی در سال 1610 به دست دیوانه ای کشته شد و لوئی سیزدهم که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود در پناه حمایت مادر خود ماری دومدیسی و کاردینال ریشیلیو به سلطنت رسید.
اما در خارج از اروپا امپراتوری های چین، هند، عثمانی و ایران تنها قدرت های قابل یادآوری بودند. در شمال و شرق اروپا هم امپراتوری های سوئد و لهستان از اهمیت برخوردار بودند.
امپراتوری چین زیر سلطه سلسله مینگ قرار داشت و هندوستان به دولت های متعدد و کوچکی تقسیم شده بود که همه آنها به تصرف بابر از بازماندگان تیمور درآمدند (1530). بزرگترین پادشاه بابری هند اکبر بود که در سال 1556 به سلطنت رسید. اما در ایران تقریباً همان اتفاقی افتاد که در اروپا روی داده بود. شاه اسماعیل صفوی که در سال 1501 تاج گذاری کرد، قدرت های محلی را برانداخت و دولتی متمرکز و مجهز به یک مذهب رسمی به وجود آود. شهر اصفهان، دومین پایتخت صفویه از بزرگترین های شهر های جهان بود که در ضمن مرکز ادبی، فلسفی و تجاری هم به شمار می رفت. اگر مرحله ی اول دولت های مدرن اروپایی ار دولت مطلقه می نامیم که در آن یک مرکز سیاسی با مرزهای مشخص و اتباع یک قدرت سیاسی گرد هم می آمدند، در ایران هم همین وضعیت به وجود آمد و به درستی می توان شاه عباس صفوی (1629-1588) را به سان لوئی چهاردهم (1713-1661) معرف دولت مطلقه توصیف کرد. اما حرکتی که در اروپا آغاز شد از استمرار برخوردار شد در حالی که این حرکت در ایران و به طور کلی در شرق با گسیخت های سهمگینی روبه رو گردید.
دولت صفویه را می توان به دولت فرانسه در اروپا تشبیه کرد و امپراتوری عثمانی را به امپراتوری مقدس رم-ژرمنی. امپراتوری عثمانی که مقدمات آن از قرن سیزدهم فراهم شده بود با فتح قسطنطنیه در سال 1453 به وجود آمد. این امپراتوری هم مانند امپراتوری مقدس اروپا از سرزمین های وسیع و نامنسجمی از اروپا تا خلیج فارس به وجود آمده بود که پایه اقتدار آن بر مذهب استوار بود. سلطان سلیم اول (1520-1512) پس از جنگ چالدران و پیروزی بر قوای شاه اسماعیل صفوی و فتح قاهره، سوریه، مکه و مدینه، خود را در سال 1517 خلیفه مسلمین نامید. قدرت امپراتوری عثمانی در زمان سلیمان مجلل (66-1520) به اوج خود رسید و راه اروپا را در پیش گرفت. قوای عثمانی دوباره در سال های 1529 و 1532 شهر وین مقر امپراتوری مقدس را محاصره کردند. امپراتور مجبور شد در سال 1564 پیمان قسطنطنیه را که تا سال 1606 بر قوت خود باقی ماند، بپذیرد و سالانه مبلغ قابل ملاحظه ای را به سلطان عثمانی بپردازد. عثمانی ها و اتریشی ها چند قرن متوالی در حال جنگ بودند و رقیب شرقی امپراتوری عثمانی، کشور ایران و رقیب غربی امپراتوری مقدس هم کشور فرانسه بود. به همین دلیل روابط خوبی بین عثمانی و فرانسه از یک سو و ایران و اتریش از سوی دیگر برقرار شده بود. (11) اما افول قدرت عثمانی از پیمان کارلوویتز آغاز گردید که در سال 1699 در برابر اتحاد مقدس (مرکب از روسیه، لهستان و امپراتوری) به آن تن در داد.

2) جنگ های سی ساله و قراردادهای وستفالی 

چنانکه دیدیم اروپا به سه ناحیه تقسیم شد: شمال پروتستان، جنوب کاتولیک و ناحیه مرکز که بینابین بود. ایالات پروتستان آلمان در سال 1608 به تشویق امیر پالاتین اتحادیه ای تشکل دادند و با هلند و انگلستان باب مراوده گشودند. ایالات کاتولیک هم در سال بعد به رهبری باویر اتحادیه ای تشکیل داده و از اسپانیا تقاضای کمک کردند. به این ترتیب زمینه های بین المللی شدن درگیری های مذهبی فراهم شد. از سوی دیگر پیمان ترک مخاصمه ای که بین اسپانیا و هلند در سال 1609 به امضاء رسیده بود در سال 1621 به پایان می رسید. استراتژی ها به این صورت بود که اسپانیا به فکر شکست جمهوری هلند بود و فرانسه که از دیرباز از خانواده هابسبورگ هراس داشت، از روی کار آمدن یک حکومت نیرومند در آلمان هم خشنود نبود. به همین دلیل دولت فرانسه به رغم کاتولیک بودن تصمیم گرفت از اتحاد پروتستان حمایت کند.

در سال 1618 مردم بوهم به طرفداری از پروتستان ها نمایندگان امپراتور فردیناند را کشتند. فردیناند تصمیم به مقابله گرفت. با آنکه فرانسه و هلند از پروتستان ها حمایت می کردند، قوای امپراتوری توانست آنها را شکست دهد. اتحادیه پروتستان هم در سال 1621 منحل و رهبری پروتستان ها به دست پادشاه دانمارک افتاد. اما ائتلاف پروتستان ها با وجود آنکه از حمایت دانمارک، فرانسه، هلند و انگلیس برخوردار بود شکست خورد و پیروان مذهب جدید هم مأیوس شدند. اموال کلیسا که به سرقت رفته بود باز پس داده شد و چنان بود که گویی اوضاع برای همیشه به نفع کاتولیک ها خاتمه یافته است. اما به زودی پروتستان ها رهبر جدیدی پیدا کردند به نام «گوستاو آدولفوس» پادشاه سوئد. او در سال 1630 قوایی را وارد آلمان کرد و با امپراتوری مقدس درگیر شد. ریشیلیو هم که خود یک اسقف کاتولیک بود در جبهه کاتولیک ها نفاق می انداخت. اما پادشاه سوئد در سال 1632 کشته شد و رهبری جریان ضد امپراتوری به دست فرانسه افتاد. با آنکه فرانسوی ها، سوئدیها، هلندی ها و انگلیسی ها همه در فکر تضعیف خانواده هابسبورگ بودند اختلافاتی هم با یکدیگر داشتند که مانع پیروی آنها می شد. جنگ ها آن قدر ادامه یافت که هر دو طرف خسته شده و از سال 1644 مقدمات مذاکرات صلح فراهم شد. دولت های کاتولیک در شهر مونستر و دولت های پروتستان در شهر اوزنابروک با نمایندگان امپراتور به مذاکره مشغول شدند و در سال 1648 دو پیمان به امضاء رسید که به معاهدات وستفالی مشهور شد. اما دولت اسپانیا تا سال 1659 همچنان به جنگ علیه فرانسه ادامه داد. اما معاهدات وستفالی چیزی نبود جز پذیرش دو اصل یعنی آزادی مذهب که پیش از این در صلح آکسبورگ 1555 و فرمان نانت 1598 هم تأیید شده بود و دیگری استقلال سیاسی شاهزاده نشین های آلمان که به اصرار سوئد و فرانسه مورد قبول واقع شد.
در عین حال پیمان های وستفالی نقشه اروپا را تغییر داد. بر اساس توافق های حاصله، سوئیس و ایالات هلند رسماً استقلال یافتند، باویر قسمت جنوبی پالاتینا را با حق شرکت در انتخاب امپراتور به دست آورد (تنها 7 واحد از شاهزاده نشین های آلمان حق انتخاب امپراتوری را داشتند که به آنها امیران منتخب می گفتند.) قسمت شمالی پالاتینا به عنوان حوزه فرمانروایی هشتیمن امیر منتخب به شارل لویی پسر فردریک امیر براندنبورگ داده شد. براندنبورگ به خانواده هوهن زولرن سپرده شد که به اصرار فرانسه که می خواست قدرت دیگری را در برابر خاندان هابسبورگ به وجود آورد از قدرت و وسعت روزافزونی برخوردار شدند (بعدها همین خانواده در قرن نوزدهم به فرانسه حمله کرده و با شکست آن کشور امپراتوری متحد آلمان را به وجود آوردند.) سوئد که از فاتحان جنگ های سی ساله بود به کمک فرانسه قدرت زیادی پیدا کرد و صاحب یک کرسی در مجلس دیت امپراتوری شد و تا ظهور پطر کبیر در روسیه، شمال شرق اروپا را زیر چنبره ی قدرت خود داشت. حوزه ی اقتدار علمی امپراتوری مقدس به اتریش و مجارستان و بوهم محدود شد که خود به استقلال آن از بدنه ی امپراتوری کمک کرد. اما فاتح اصلی جنگ های سی ساله فرانسه بود که نه تنها شکست سختی بر پیکره دشمن دیرینه ی خود، یعنی خانواده هابسبورگ وارد کرد بلکه خود نیز از امتیازات حقوقی، سیاسی و اقتصادی متعددی برخوردار شد. (ویل دورانت، ج7، ص 617) دوره ای که پس از وستفالیا آغاز می شود دوره ی مرگ امپراتوری های مقدس رم-ژرمنی، عثمانی، لهستان، و سوئد و دوره اعتلای کشورهای فرانسه و انگلستان و اندکی پس از آن دوره اقتدار روس، پروس و اتریش است.

قسمت دوم-تحولات عرصه بین الملل

بازیگران جدید صحنه روابط بین الملل یعنی دولت های ملی که در قرون 16 و 17 مراحل اولیه ی خود را در قالب دولت های مطلقه پشت سرمی گذاشتند به یک زورآزمایی بی سابقه دست زدند تا حداکثر قدرت را به خود اختصاص دهند. دولت های ملی از چهارمین عنصر سرزمین، جمعیت، حاکمیت و حکومت تشکیل می شدند. مهم ترین عنصر آنها سرزمین بود که دولت ها مایل بودند تا آنجا که ممکن است برگستره آن بیفزایند. اما جمعیت هنوز در قالب ملت تعریف نشده بود و افراد مقیم در سرزمین یک کشور رعایای سلطان آن کشور محسوب می شدند که خود تبلور حاکمیت و حکومت بود. در همین دوره ی دویست یا سیصد ساله که دولت های ملی در قالب دولت های سلطانی (12) با حذف قدرت های محلی و فئودالی به تمرکز قدرت و ساخت مرکز واحد مشغول بودند، به تأسیس یک دستگاه اداری متمرکز نیز اقدام کردند که اجرای قدرت آنها را به صورت یکسان در سراسر سرزمین آنها و بر روی آحاد جمعیت تضمین می کرد. لوئی چهاردهم نمونه بارز یک سلطان قدرتمند با قدرتی متمرکز و دستگاه اداری جدید بود که نمونه خوبی از یک دولت مطلقه را عرضه می کرد. در دوره ای که از معاهدات وستفالی شروع و به کنگره 1815 وین ختم می شد، ابتدا فرانسه به تعیین مرزهای زمینی و تثبیت قدرت خود پرداخت. پس از آن نوبت به انگلستان فرا رسید و در همان حال کشورهای پروس و اتریش هم به صورت دولت های مستقلی که از بدنه ی امپراتوری مقدس جدا شده اند به راس هرم قدرت بین المللی صعود کردند و روسیه هم ضمن گسترش مرزهای اروپایی خود از تمرکز و قوام لازم برای ایفای یک نقش برتر برخوردار شد. این تحولات در حالی صورت می گرفت که امپراتوریهای عثمانی، سوئد، لهستان و امپراتوری مقدس در حال زوال کلی یا نسبی بودند. به این ترتیب نقشه سیاسی اروپا تغییر می یافت و یک نظام چندقطبی بر پایه موازنه قوا شکل می گرفت. موازنه قوا به این دلیل پایه و اساس رابطه پنج قدرت بزرگ قرار گرفت که هیچ کدام قادر به کنار زدن دیگری یا گسترش بیش از اندازه مرزهای خود به ضرر دیگر قدرتها نبودند. درعین حال رقابت گسترده ای بین آنها وجود داشت. رقابت انگلستان و فرانسه در سطح جهان و رقابت روسیه و انگلستان در سطح منطقه اروپا و منطقه مجاور و رقابت پروس و اتریش صرفاً در سطح همسایگی جریان داشت. اروپا در پناه توسعه علمی، فرهنگی و نظامی خود در حال پیشرفت و قدرتهای غیراروپایی در برابر آنها در حال عقب نشینی بودند. قرن هجدهم مرحله تکوین پیشرفت هایی بود که از رنسانس آغاز شده بود. عقلانیت زیربنای معرفت جدید قرار می گرفت و انقلاب فرانسه قشر جدیدی را به حاکمیت می رساند که حامل و پاسدار اندیشه های نو بود.

1- عصر اقتدار فرانسه

اقتدار فرانسه از دو عامل داخلی و خارجی سرچشمه می گرفت. به طور کلی ضعف یا قدرت هر کشوری در دوران جدید به این دو عامل بستگی دارد. ضعف قدرت های دیگر مانند آنچه در بازی تنیس معمول است به حساب اقتدار بازیگر مرود نظر نیز گذاشته می شود. مهیا بودن عرصه ی بین المللی برای کنش بازیگر، نقش مهمی در پیروزی آن کشور دارد. انسجام درونی، قدرت اقتصادی و نظامی یک بازیگر هم عوامل داخلی را شکل می دهند.

1-پیرامون بین المللی

در سال 1648 یعنی زمانی که قراردادهای وستفالی به امضاء رسید چهار کشور یا به عبارت بهتر، چهار مرکز قدرت در برابر فرانسه وجود داشت؛ اول؛ امپراتوری مقدس رم-ژرمنی، دوم؛ جمهوری لهستان، سوم؛ امپراتوری عثمانی و چهارم؛ انگلستان. سه قدرت اول چنانکه گفتیم در حال زوال بودند و از زوال آنها به ویژه زوال امپراتوری مقدس، کشورهای پروس و اتریش به وجود می آمد و روسیه قوت می گرفت. اما انگلستان کشوری در حال پیشرفت بود که در آینده رقیب فرانسه می شد.
-امپراتوری مقدس رم-ژرمنی پس از وستفالی به اسم بی مسمایی تبدیل شد که به قول «ولتر» نه مقدس بود و نه رُمی. درسال 1555 زمانی که شارلکن این امپراتوری را بین برادر و پسر خود تقسیم کرد از یکپارچگی افتاد و پس از آن هلندی ها و سوئیسی ها واهالی سواحل بالتیک هم از محدوده ی آن خارج شدند و از همه مهمتر استقلال چهارصد شاهزاده نشین آلمانی بود که به موجب معاهدات وستفالی حق جنگ و صلح را به دست آوردند و نظارت امپراتوری بر آنها فقط جنبه ی صوری داشت. از سوی دیگر، خانواده هابسبورگ که به دلیل تفرقه حاکم بر امپراتوری و کم رنگ شدن اقتدار آن، صلاح خود را در تکیه بر اتریش و تثبیت اقتدار خود ار این محدوده دیدند، عملاً به جدایی اتریش از امپراتوری دامن زدند. هم ازاین رو رقابت بین فرانسه و امپراتوری به تدریج به رقابت بین فرانسه واتریش تبدیل شد.
-جمهوری لهستان هم پس از انکه در قرن چهاردهم زیر لوای پادشاهان «ژاژلون» به وحدت رسید و در قرن پانزدهم در زمان «کازیمیر چهارم» به اوج قدرت خود رسید، توانست برای مدت طولانی در عرصه بین المللی به ایفای نقش بپردازد. ضعف لهستان ریشه در حملات مکرر کشورهای همسایه و مداخله اشراف در سیاست و حکومت داشت که موانعی در راه تمرکز قدرت محسوب می شدند. دیت یا مجلس اعیان لهستان پادشاه را انتخاب (به همین دلیل به آن جمهوری لهستان می گفتند) و برای جلوگیری از قدرتمندشدن وی از دادن سلاح و سرباز به وی خودداری می کرد. در نتیجه پادشاه لهستان وقتی در براب رحمله بیگانگان به ویژه روسیه قرار می گرفت مجبور بود با وعده و وعید اعطای قسمت هایی از خاک کشور خود به یک پادشاه دیگر، از وی تقاضای کمک کند. این وضعیت تا بدانجا پیشرفت که از قرن هفدهم به بعد به دفعات کشور لهستان تجزیه و بالاخره نیز در اواخر قرن هجدهم ازنقشه سیاسی اروپا محو شد. در نتیجه فرانسه نه تنها بیمی از لهستان به دل راه نمی داد بلکه حوزه مناسبی هم برای مداخله پیدا نمی کرد.
-امپراتوری عثمانی هم چنانکه دیدیم از پیمان کارلوویتز 1699 که در برابر اتحاد مقدس (مرکب از امپراتوری مقدس، روسیه ولهستان) تسلیم آن شد و بر اساس آن مجارستان را از دست داد، راه زوال را در پیش گرفت. فساد و نابسامانی داخلی از یک سو و قدرت فزاینده کشورهای اروپایی از سوی دیگر عامل این زوال بود. به طوری که از زمان مرگ سلیمان مجلل در سال 1566 تا سال 1703 جمعاً 12 سلطان بر این امپراتوری حکومت کردند. علاوه بر این قدرت امپراتوری عثمانی هیچ گاه برای فرانسه ضرری در بر نداشت و برعکس باعث تضعیف رقیب فرانسه یعنی خانواده هابسبورگ شد.
-اما انگلستان هم با آنکه آینده درخشانی درانتظار داشت به دلیل مشکلات داخلی که در تمام طول قرن هفدهم گریبانگیر این کشور بود هیچ مشکلی برای فرانسه ایجاد نمی کرد. خانواده استوارت ها در سال 1603 جای خانواده تئودورها را گرفت. در این دوره بورژواهای انگلستان وارد مجلس شده و در قالب پیوریتن ها با نظریه انگلیکانیسم که جیمز اول ازآن طرفداری می کرد، مخالفت کردند. به تدریج سلطنت طلبان با شعار شاه و کلیسا (13) در برابر پارلمان قرار گرفتند. در سال 1625 چارلز اول جانشین جیمز اول شد و دعوای شاه و پارلمان در سال 1628 که پارلمان «اعلامیه حقوق» (14) را منتشر ساخت و به اوج خود رسید. شاه پارلمان را در سال 1629 تعطیل کرد اما شورش اسکاتلند در سال 1638 شاه را نیازمند پارلمان کرد تا مالیات لازم را برای او تصویب کند. به این ترتیب پارلمان پس از یازده سال تعطیلی در سال 1640 افتتاح شد ولی نمایندگان همچنان با شاه مخالفت کردند. شاه پارلمان را منحل کرد. اما در انتخابات جدید باز هم نمایندگان انتخاب شدند و تا سال 1660 در کرسی نمایندگی باقی ماندند و پارلمان به پارلمان طویل مشهور شد. دعوای شاه و پارلمان در سال 1642 که نمایندگان لایحه تحدید اختیارات اسقفان را تصویب کردند به صورت یک جنگ واقعی درآمد. در این جنگ ها که از سال 1648 شروع شد «الیور کرامول» فرمانده قوای پارلمان شد و در صدد برآمد چارلز اول را بکشد ولی پارلمان رای نداد. او عده ای از نمایندگان را اخراج و باقی مانده نمایندگان (پارلمان به دلیل کمی نمایندگان به پارلمان ناقص شهرت یافت) حکم به قتل چارلز اول دادند (1649) و پس از آن نظام جمهوری اعلام شد. (موروا، ص 325) کرامول به ویژه از سال 1653 که پارلمان را بست و بر سر در آن نوشت «این خانه اجاره داده می شود» به خشونت های زیادی دست زد و با استبداد کامل فرمانروایی کرد ولی درسیاست خارجی تا حدی موفق بود. قانون دریانوردی را در سال 1651 به ضرر هلند تصویب کرد و برای مدتی در جنگ علیه اسپانیا با فرانسه متحد شد و به پیروزی هایی دست یافت. کرامول در سال 1658 مرد و پسرش دو سال بیشتر دوام نیاورد و استعفا داد. استوارت ها دوباره به قدرت رسیدند و اوضاع به حال اول درآمد. چارلز دوم از 1660 تا 1685 سلطنت کرد و در این سال جیمز دوم به سلطنت رسید و آشکار از مذهب کاتولیک حمایت کرد و در نتیجه درگیری بین پیوریتن ها و سلطنت طلبان از نو آغاز گردید و به انقلاب باشکوه 1688 و خلع جیمز دوم از سلطنت انجامید. مردم پس از این انقلاب دختر جیمز دوم را که زن ویلیام درانژ پادشاه هلند شده بود به اتفاق شوهرش به سلطنت برگزیدند و قدرت به دست پارلمان افتاد.(موروا، ص 364) در این زمان برای اولین بار خطری متوجه سلطنت لوئی چهاردهم شد و علت آن جنگ فرانسه و هلند بود که اینک انگلستان را هم پشتیبان خود داشت. علاوه بر این جیمز دوم هم پس از خلع از طلنت به فرانسه پناهنده شد و بر دامنه درگیری های فرانسه با هلند و انگلستان افزود.
بنا به آنچه گفته شد پیرامون بین المللی تا سال های پایانی قرن هفدهم مبین وضعیتی کاملاً مطلوب برای فرانسه بود. حال بایددید امکانات فرانسه به عنوان یک بازیگر تا چه حد برای بهره برداری از آن وضعیت کافی و مفید بوده است. به نظر می رسد که دور? سلطنت لوئی چهاردهم ار باید دوره مناسب ونامناسب تقسیم کرد. در دوره ال شاهد پیشرفته های فرانسه در عرصه بین المللی هستیم و در دور? دوم شاهد شکل گیری یک ائتلاف بین المللی ضد فرانسه.

2-امکانات و توانمندی های فرانسه

الف-ابزارهای حقوقی و دیپلماتیک: سیاستمداران فرانسه به ویژه دوک ریشیلیو وزیر لوئی سیزدهم و مازارن که از سوی آن «دتریش» ملکه مادر به وزارت لوئی چهاردهم انتخاب شده بود، ابزارهای حقوقی لازم را برای کنش مؤثر فرانسه در عرصه بین المللی فراهم آوردند و شخص لوئی چهاردهم نیز با تشکیل یک قشون دولتی و خزانه ثروتمند ابزارهای دیگری را فراهم نمود. ابزارهای حقوقی و دیپلماتیک عبارت بودند از: معاهدات وستفالی 1648، معاهد? پیرنه 1659 و معاهده اُلیوا و کپنهاک 1660.
معاهدات وستفالی که در دوران صغارت لوئی جهاردهم منعقد شد به گونه ای تدوین شده بود که علاوه بر تضعیف خانواده هابسبورگ اتریش، فرانسه را به صورتضامن آزادی های شاهزاده نشین های آلمانی و تثبیت کننده وضع موجود در امپراتوری مقدس درآورد. فرانسه علاوه بر الحاق پاره ای از سرزمین های غرب آلمان به خاک خود برای همیشه از ایجاد یک امپراتوری جهانی کاتولیک به وسیله هابسبورگ ها نیز آسوده خاطر شد و تقسیم شدن ایالات آلمان به شاهزاده نشین ها هم زمینه مساعدی برای توسعه طلبی و مداخله فرانسه در امور آنها فراهم می ساخت؛ به ویژه آنکه بسیاری از این شاهزادگان بهدنبال تماس با قدرت های خارجی بودند تا در برابر سایر شاهزاده ها بر اقتدارخویش بیفزایند. ازجمله ایالات باویر و کلنی که جزو انتخاب کنندگان امپراتور هم بودند با فرانسه رابطه نزدیکی داشتند و فرانسه از طریق آنها در انتخاب امپراتور هم مداخله می کرد.
اما صلح پیرنه بدین گونه بود که چون اسپانیا به فکر بهره گیری از شورش اعیان فرانسه علیه لوئی چهاردهم نابالغ بود که به «فروند» مشهور است (دوبار در سال های 49-1648 و 52-1650) در سال 1648 حاضر به صلح با فرانسه نشد. اما مازارن موفق شد انگلستان را به نفع خود وارد جنگ کرده و در نهایت اسپانیا را به صلح وادار نماید. انگلستان که تصور می کرد هلندی ها بازار اروپا و مستعمرات را از چنگ انگلستان خارج کرده اند به جنگ با این کشور پرداخت و در نهایت قانون کشتیرانی (15) را در سال 1651 به هلند تحمیل نمود و در سال 1655 با پادرمیانی مازارن اختلافات تجاری خود را با فرانسه رفع نمود. فیلیپ چهارم پادشاه اسپانیا هم به پشتیبانی از هلند برای کسب امتیازات تجاری از دست رفته در سال 1656 به انگلستان اعلان جنگ داد. چنین بود که زمینه دوستی فرانسه و انگلستان فراهم شد و در سال 1657 در ازاء وعده بندر دانکرک به انگلستا، قرارداد نظامی بین دو کشور منعقد گردید. به اینترتیب اسپانیا مجبور به صلح با فرانسه شد. قرارداد پیرنه در سال 1659 بین دو کشور برقرارگردید و به موجب آن خانواده سلطنتی اسپانیا می بایست یکی از دختربچه های خود را به ازدواج لوئی چهاردهم در آورد. دختر مورد نظر ماری ترز دختر فیلیپ چهارم بود. این امر به فرانسه امکان می داد در دعاوی مربوط به جانشینی پادشاه اسپانیا دخالت کند.
سومین ابزار صلح اُلیوا(16) بود که شرح مختصر آن چنین است: ابتدال شارل گوستاو پادشاه جدید سوئد به لهستان حمله کرده و ورشو را به تصرف خود درآورد (1656). پس از آن ائتلافی مرکب از لهستان، روسیه، دانمارک و براندنبورگ(پروس بعدی) علیه سوئد شکل گرفت که ژان کازیمیر پادشاه لهستان به هر کدام وعده قسمتی از خاک کشور خود را داده بود. ابتدا سوئد به طور قاطع در برابر این ائتلاف ایستاد. اما دچار ضعف شد و فرانسه برای جلوگیری از شکست متحد خود در جنگ های سی ساله وارد شد، به ویژه آنکه شکست سوئد می توانست تمهیدات وستفالی رازیر سوال ببرد. از سوی دیگر لهستان هم متحد شرقی فرانسه بود و ضعف بیش از حد آن به نفع فرانسه نبود. آنچه به کمک فرانسه آمد مرگ شارل گوستاو بود که در سال 1660 اتفاق افتاد و مازارن حکمیت را در دست گرفته و با توافق هلند و انگلستان قرارداد الیوا را در همان سال بین سوئد و لهستان بر پایه تقسیم مناطق مورد اختلاف منعقد کرد و ایالت براندنبورگ هم زیر عنوان دولت مستقل پروس شناخت هشد که در سال 1713 مورد قبول امپراتوری مقدس واقع شد. قراداد کپنهاک نیز بین سوئد و دانمارک منعقد شد به این ترتیب فرانسه موفق شد علاوه بر حفاظت از قراردادهای وستفالی، با کنارزدن بیشتر هابسبورگ ها از مسائل اروپا و قبولاندن ترتیبات جدید به روسیه، به صورت حافظ موازنه قوا و داور اصلی مسائل اروپا درآید. در سال 1661 مازارن مرد و لوئی چهاردهم شخصاً زمان امور را به دست گرفت.
ب-خورشید شاه، لوئی چهاردهم (1715-1643):ویژگی های شخصی لوئی چهاردهم خود یک امتیاز غیرقابل انکار برای فرانسه بود. وی که در سال 1638 تولد یافته بود و در پنج سالگی به سطنت رسیده بود دوران کودکی خودرا با شورش اشراف فرانسه پشت سر گذاشت که با حمایت دولت اسپانیا صورت گرفت و در تاریخ فرانسه به «فروند» مشهور است. این واقعه سبب شد تا لوئی اعتماد خود را به اطرافیان از دست بدهد. این امر در تمرکز قدرت و خلع ید از اشراف بسیار مؤثر افتاد. وی ارتشی تدارک دید که به صورت کامل زیر نظر و دراختیار او بود. وی حتی از انتصاب یک وزیر هم خودداری کرد (به قولی به توصیه مازارن) و شخصاً به رتق و فتق امور پرداخت. او همیشه ناهار راتنها صرف می کرد و این جمله وی هیچ گاه از خاطر فرانسوی ها محو نشد: «فرانسه یعنی من».(17) اما او بازرسی داشت به نام «کلبر» که مورد اعتماد او بود و هم او بود که فرانسه را به راستی از نو ساخت. (18) سنت دولت گرایی یا اتاتیسم همیشه در فرانسه قوی بود (برعکس انگلستان که جامعه مدنی قوی تر از دولت بود) ولی در زمان لوئی چهاردهم این سنت به اوج خود رسید. هنر، ادبیات، معماری، علم و صنعت در زمان خورشید شاه خداداده به اوج رسید تا بدان حد که نه تنها تاریخ فرانسه به یاد نداشت بلکه تاریخ اروپا هم در خاطره خود ثبت نکرده بود. یک کلام هم در مورد مقایسه او با شاه عباس کبیر مشرق زمین ضرورت دارد. شاه عباس، که او هم به آبادانی کشور خود و تمرکز قدرت و تثبیت مرزها و امنیت راهها همت گماشت، برای تنبیه مخالفان مجازات های سخت برقرار گرده، بسیاری از اطرافیان خود را کشت یا کور کرد، به گونه ای که آینده سلسله صفوی با ابهام روبه رو شد. اما لوئی چهاردهم از «ژنرال کنده» که در شورش فروند دوم علیه او عصیان کرده بود خواست تا به نام مصالح کشور فرانسه و برای ساختن فرانسه ای باز هم بزرگتر و قوی تر به سر کار خود برگردد، در صر او مردان بزرگی برای آینده کشور تربیت شدند. چنین بود که غرب به پیش رفت و رق ایستاد.

هر آنچه لازمه صلابت و قدرت و نظم و نزاکت بود در داخل فراهم شد و فرانسه قدرتی یافت که به برکت آن توانست به راحتی بر دشمنان خود پیروز شود. در عین حال زیاده خواهی و جنگ های طولانی انسان و کشور را از پا درمی آورد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان