کد خبر: ۲۰۸۰۲
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۹۹ - ۰۳:۴۰-07 November 2020
کاش منابعی داشتیم درباره خواب‌ها و کابوس‌های افراد، آن هم در جاهایی که نوعی استبداد فکری و سیاسی وجود دارد.
 اینکه نسبت این رویاها با مناسبات سیاسی و اجتماعی چگونه است؟ سرخوردگی‌ها و یاس‌ها چگونه به خواب‌ها راه می‌یابند و چه شکلی پیدا می‌کنند؟  گویا غیر از روانکاوی، دیگر معارف و علوم توجه چندانی به این کابوس‌ها نکرده‌اند، انگار که چیزهایی باشند که تن به تحلیل «علمی» نمی‌دهند. 

متن زیر روایت نوشتاری یکی از دوستان است در باب کابوس این روزهایش:

خانه‌ای هست که سالها کابوسم شده. خانه‌ای که بی شباهت نیست به خانه در داستان‌های دیکنز. چند طبقه دارد و در جایی دنج است. در اتاق و آشپزخانه‌ای از آن سکونت دارم. در خواب‌هایم همیشه از این اتاق بیرون می‌آیم تا جاهای دیگر خانه را ببینم. پذیرایی‌ها و تالارها و اتاق‌های متعدد دارد، همه مفروش و مزین به اسباب و اثاثیه‌ای قدیمی و جاخوش کرده. هر گاه تصمیم می‌گیرم از اتاقم بزنم بیرون و بروم در جایی بزرگتر از خانه اقامت کنم خانه مخوف و پر از هول می‌شود. رنگش تاریک‌تر می‌شود، کهنه می‌شود، دیوارها و اثاث سنگین می‌شوند و می‌فهمم که خوف دارم از جاهای دیگرش. انگار زمان در این بخش‌های خانه آنقدر سنگین است که می‌تواند ببلعدم، سنگینیش را بر من افکند تا له شوم. در عمده خواب‌هایم به اینجا که می‌رسم ترس‌خورده و عرق کرده از خواب برمی‌خیزم. آنقدر این خانه را در کابوس‌هایم دیده‌ام که اگر نقاش یا معماری بودم می‌توانستم با چشم بسته بسازمش یا نقشش بزنم. 

گاه نیز هست که خوابم در بیرون از خانه شروع می‌شود. همیشه بیرون فضای دهشت است و خوف و ناایمنی. گاه می‌بینم داعش حمله کرده و بنیادگرایی مخوف از در و دیوار می بارد، گاه می‌بینم که در فضایی شبیه ۱۹۸۴ اورول هستم و ناظر کبیر دارد تمام خواب و بیداریم را می‌بیند، گاه جنگ است و فضای کشتار، گاه که جنگ و خشونت نیست بیرون را می‌بینم که کرخت و سنگین است و با هوای عجیبش راه نفسم را بند آورده‌، گاه سرما و سوز است که استخوان‌هایم را می‌ترکاند. بیرون همیشه عجیب و مخوف و در حادثه یا در شرف حادثه است. می‌بینم که همیشه به آن خانه پناه می‌برم و انگار هر بار برای فرار از درد بیرون مجبورم به جاهای دیگر خانه سرک بکشم. اینجاست که می‌بینم تمام روح تاریک  و هول عجیب بیرون در خود خانه هست و انگار همه چیز از خانه منبعث می‌شود. در خانه تنهایم و دیوارهایش انگار در میانم می‌فشرند و سقفش در گردنم چنگ می‌اندازد.

همین دیشب بود که کابوس دیدم جلو جوخه اعدامم و منتظرم تا به دارم آویزند، فضای چند لحظه دیگر مردن را با اعماق وجود حس کردم. ناگهان خانمی پیدا شد، انگار معلم باشد و با لباس رسمی. در لحظه آخر گفت این یکی را اعدام نکنید و به جایش فردا صبح زبان و انگشتان دستانش را قطع کنید. گفتند برو خانه. باز به همان خانه آمدم. قرار بود شبانه فرار کنم و می‌دانستم که دوستانی بر  پشت بام منتظرم هستند تا ببرندم خارج. خانه مانع می‌شد. پله‌ها و دیوارها و سقف‌ها با حسی عجیب می‌گفتند زبان و انگشتانت را می‌خواهیم. خانه داشت خفه‌ام می‌کرد. حسم میگفت این خانه راه پشت بام ندارد. فریاد می‌زدم تا دوستانم پایین بیایند و ببرندم. گفتند کسی نمی‌تواند داخل خانه شود و بیرون آمدن کار خودت است. نمی‌شد، گفتم خودم را پرت کنم پایین، پنجره‌ها باز نمی‌شد. خانه هدایتم کرد به اتاقم. آنجا رفتم. کتابی باز بود. گفتم با کتاب آرام گیرم تا فردا. تمام صفحاتش یک کلمه بود ژانوس ژانوس ژانوس..‌.

باز از کابوس بیدار شدم. همیشه تا چند ساعت بعدش حسم این است که دنیای کابوس واقعی واقعی است و تنها چیز راست و اصلی دنیا همان خانه است و این دنیایی که در آنم توهم است. احساس می کنم اینجا مجازی است و آن خانه حقیقی.

آمیزش افق ها
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان