کد خبر: ۲۰۸۰۰
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۹۹ - ۰۳:۳۳-07 November 2020
ابراهیم گلستان داستان کوتاهی دارد با عنوان "لنگ" (در مجموعه "شکار سایه"، چاپ اول ۱۳۳۱) که سرگذشت پسرکی روستایی است به نام "حسن" که به شیراز آورده شده است و وظیفه جابجایی پسر فلج ارباب را بر عهده‌اش نهاده‌اند (پسر افلیج "منوچهر" نام دارد).
حسن مدتها منوچهر را بر دوش کشیده است. وقایع مختلفی را با او از سر گذرانده و حتا میان آنها دوستی شکل گرفته است؛ اما اکنون یکی از آشنایان ارباب از تهران آمده و "صندلی چرخداری" برای منوچهر آورده است. حال منوچهر به تنهایی می‌تواند جابجا شود و ارباب دیگر نیازی به حسن ندارد. داستان از شب پایانی، آغاز می‌شود: حسن فهمیده است صندلی چرخدار رقیب اوست و همان کارکردی را دارد که او سالها داشته است. دنبال کلید انبار می گردد تا وارد آن شود و صندلی یا به قول خودش "چرخ" را بشکند. در همین لحظاتی که حسن در پی ورود به انبار و شکستن صندلی است، جریان ذهن او خواننده را به گذشته ها بازمی‌گرداند و می‌فهمیم که او در گذشته چه از سر گذرانده است.

حسن به طرزی شهودی از خواب غفلت برمی‌خیزد: درمی‌یابد که در زندگیش وجودی "واقعی" نداشته و کول‌کردن پسر ارباب تنها معنای زندگیش بوده است. بیداری با آمدن "ویلچر" به خانه شکل گرفته و حسن می‌فهمد " انسان-ابزار" بودن یعنی چه. اما بحث اساسی در این است که بیداری نیز سودی ندارد. بیداری حسن کابوس‌ناک است و تنها فایده‌اش این بوده که تحمل بار زندگیش را برایش دشوارتر کرده است: او نمی تواند صندلی را بشکند.

"در" در این داستان آشکارا باری نمادین دارد: چرخ پشت در است و حسن باید از آن عبور کند که نمی تواند. "در" دوشقگی حسن را به نحو احسن نشان می دهد. خودِ نویافته او "خوار و شکست‌خورده" است اما او با آن رودررو می‌شود و دیگر در پرده منوچهر خود را پنهان نمی کند. حسن تنها "در" باز به روی خود را در خروجی خانه می‌یابد. این "در" هم باری نمادین دارد و خبر از ورود حسن به دنیای جدید و وداع با دنیای روانی پیش از این می‌دهد؛ اما شگفتا که او توان عبور از این در را هم ندارد و باز به خانه نخستینش باز می‌گردد. بازگشتی توامان با آگاهی جانکاه و بی‌فایده و البته این بار پر از کابوس سهمناک بیداری. بیداری به چرخه تکرار می‌انجامد، تکراری تلخ‌تر و گزنده‌تر، هر چند آگاهانه‌تر. ندانستن پیشین، "درد بودن" را تسکین داده بود و دانستن اکنون، بار درد بر شانه ها گذاشته است؛ اما درها همچنان بسته مانده است. 

پیش تر حسن صداها و ناله‌های مادرش را - که تقدیر او نیز کلفتی دیگران بوده است- در حین همخوابگی با جعفر از پشت در شنیده و تجاوز به حریم خود را تجربه کرده است؛ اما اکنون "چرخ" در پشت در است و یک ماشین به حریمش وارد شده است. انفعال و تکرار بازی باخت را حسن در نسبت با انسان و ماشین تجربه کرده است. 

این داستان را می توان از وجوه مختلف نگریست: اینکه خانه نمادی از "خود" است و آگاهی پشتِ درِ بسته -که در قالب چرخ سکنی گزیده در تاریکی درآمده است- همان مواجهه مخوف ما با ناخوداگاهی در لحظات شهود و رویاست؛ اینکه حسن به مثابه روح ایرانی انگاشته شود که در عین آگاهی از امر مدرن (چرخ) و فهمِ دردِ تاریخی خود، باز به در بسته می خورد؛ اینکه دوگانه سنت و تجدد در آینه تقابل حسن و چرخ نمایش داده شده است و  حاکمیت آهن با بشر دوران مدرن چه کرده است و غیره؛ اما نکته اساسی در این است که تمام این خوانش‌ها یک چیز را نشان می دهد: دانایی درد است، چه به تغییر بینجامد چه نینجامد، و درد دانایی برای انسان‌های فرودست به مراتب جانکاه‌تر است:

"و اکنون مانده است، بیهوده، و درها بسته است و بامداد می‌رسد، اگر باشد خوار است و اگر برود؟ چرا نرفت؟ پیش از خواری نرفت و در بسته است و خودش آن را، آنها را، بسته است، با چشمی باز و ذلت تسلیم. و منوچهر با بی‌پایی راه می‌افتد و او با داشتن پا مانده است... و اکنون خودش را، نه چرخ را، شکسته است".

فواد مولودی


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان