کد خبر: ۲۰۷۰۹
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۹ - ۰۶:۰۸-03 November 2020
کم نبودند. قشنگ سه تا گونی پر. حسابش را بکنید از سال 1362 تا سال 1388. بیست و شش سال تمام. اول هر ماه رفته بودم یک دانه شان را خریده بودم. شوشتر که بودم. در شیراز، اهواز، آبادان، تهران، کرج، اصفهان، آباده ، بیرجند ، تبریز هر جا که دکه‌ای بود برای فروختن نشریات.
ماجرا از یک روز کسل کننده تابستانی شروع شد. روزی که در بساط محقر یک روزنامه فروشی محقر، سر فلکه محقر یک شهر محقر، مجله کوچکی دیدم که با خط نازیبایی بالایش نوشته بودند «ماهنامه فیلم». خجالت از سر و رویش می بارید. انگار خودش می‌دانست که چه بی‌حیایی کرده با این خودنمایی روی پیشخوان فرهنگ ... . سال، سال 1362 بود. چقدر بیرحمانه بود دوستی در آن سال‌ها. 

حالا وسط این همه خشونت یک مجله با قطعی کوچک و کاغذهایی بی‌کیفیت و حروفچینی و صفحه بندی زشت آمده بود تا از فیلم و سینما و هنر و درک بصری جهان بگوید. از بیخود شدن انسان‌ها، از وادادن تعمدی به فریب خوردن از یک کارگردان . برای فراموش کردن فریب‌هایی که هر روز از کارگردان هایی فریبکارتر می‌خورند. گفتم که . عین بی‌حیایی بود آن مربع کوچک روی پیشخوان روزنامه فروشی.

شماره سوم یا چهارمش بود. دیدم قیمتش خیلی زیاد نیست. یک نسخه اش را خریدم و بردم خانه. از سینمای انقلابی و سیاسی چند تا مطلب داشت و اگر اشتباه نکنم درباره سینمای جنگ و آن چند تا فیلم ساخت یوگسلاوی که تلویزیون هر هفته نشان می داد . چهار تا فحش مودبانه هم نثار سینمای هالیوود کرده بود و این که چقدر هرزه است و چقدر در خدمت مطامع امپریالیسم است و چطور الکی الکی بادش کرده اند !  به رسم روزگار البته!  قابل درک بود این مطالب در آن سال های اوایل دهه 1360 . اما  همه اش همین چیزها نبود. یک چیز دیگری هم آن لا ما ها بود . یک چیزی کنار آن عکس های سیاه و سفید بی کیفیت و لابلای سطرهای نوشته‌ها. چیزی مثل جوانه یک درخت بائوباب لای علف‌های هرز معمولی دیگر. چیزی که مثل هیولای فیلم بیگانه می خواست تو را از درون بگیرد . 

امروز می فهمم که اسم آن چیز، میل به وادادن بود. میل به رهایی. میل به بی خیالی و بی فکری. میل به غصه نخوردن . میل به نجنگیدن . میل به سیاسی نبودن. میل به پسر بودن. فقط یک پسر بودن. نه یک مرد یا یک زن. میل به عدم بلوغ، وسط تراوش بلوغی ناگزیر از تماس هرزه دست روزگار بر تن باکره تو. میل به بازی. بازی با آن پسربچه‌های نابالغی که توی صفحاتش دنبال هم می کردند. پرویز دوایی. هوشنگ گلمکانی. مسعود مهرابی. خسرو دهقان. احمد طالبی. امید روحانی. کامبیز کاهه و ... .

یک مشت بچه شیطان و بازیگوش که لباس فیلمسازی پوشیده بودند ، یا لباس دکتری یا لباس کارمند حسابداری شرکت قلان . چقدر تعجب کردم وقتی بعدها شنیدم آن خروس جنگی پشمالو ، جواد طوسی ، قاضی دادگستری است ! قاضی دادگاه تجدید نظر تازه .  بچه های سر تقی که هر روز یک بازی جدید از خودشان در می آوردند برای سرگرم کردن خودشان و سرکار گذاشتن ما  . یک روز بازی نمره دادن به فیلم ها . یک روز بازی ده فیلم عمر . یک روز بازی ده سکانس برتر ، نمی دانم چند دیالوگ بهتر ، کی از همه بهتر سیگار می کشید و هر جور شیر یا خطی که فکرش را بکنید . بازی شماره های رُند . شماره 50 ، شماره 100 ، شماره 200 . 

نمی دانم خودشان چه فکر می کردند . شاید این کارها را  تذفندی می دانستند  برای جلب مخاطب بیشتر . شاید داشتند ادای کایه دو سینما را در می آوردند . شاید از سر کم بودن مطالب قابل چاپ در آن فضای ترس محتسب خورده . هر چه بود  ما کیف می کردیم از آن بازی ها . کیف می کردیم وقتی خسرو دهقان به فیلم ها نمره می داد . نیم ! منفی 7 ! یک بار هم به یک فیلمی داد 13 و ما منتظر بودیم در شماره بعد آگهی فوتش را ببینیم به خاطر سکته قلبی ناشی از هیجان نمره بالای ده !  کیف می کردیم وقتی عین دختربچه ها بازی مامان من خوشگلتره راه می انداختند با مقایسه پاراجانف و تارکوفسکی . و آن بحث های از سر بیکاری که « کن » درست است یا « کان » ! « کیسلوفسکی » درست است یا « کیشلوفسکی » ، « پاراجانف » درست است یا « پاراجانیان » . و هزار اطوار دیگر . همه شبیه گذراندن یک بعد از ظهر گرم طولانی ...

بهاریه ها که دیگر واویلا . توی شماره ویژه نوروز که تازه جشنواره فجر تمام شده بود و رفقا هنوز خستگی آن ده روز فیلم دیدن دیوانه وار و بگومگوهای

 غیرتی به خاطر رفقای کارگردانشان از تنشان بیرون نرفته بود ، نوبت می رسید به نوستالژی بازی . کیومرث پوراحمد و خسرو سینایی و محمد حقیقت و پرویز دوایی و چند تای دیگر  . چه بگویم از این پرویز دوایی . آجر به آجر خیابان ایران را از بر شدیم با بهاریه هایش  . مزه غذاهای هامبارسون ، که قدیم ها کالباس می داد با آبجو و حالا ژامبون اسلامی می فروخت با نوشابه زمزم ، صاف می رفت زیر دندانمان . حافظه نبود که ماشالا . انگار چسب . عین مارسل پروست بی نقطه و ویرگول می نوشت  و می نوشت و می نوشت و یک خط می کشید از پراگ به ته بن بست های خیابان ایران و خیابان ری تا از جفتک چارکش با مسعود کیمیایی بگوید و خاطره های دیگری به یک جور زبان رمزی که باید حدس می زدیم منظورش چیست . 

برای نسل ما که در اوایل دهه 1360  تازه داشت کرک و پر در می آورد و دلش نمی خواست سیاسی باشد و دلش نمی خواست در اتاق تاریک هزارتوی سمبولیسم آثار روشنفکران آدینه نشین و دنیای سخن دنبال فیل مولانا بگردد ، مجله فیلم  شده بود یک جور معبد انگار . انگار سقف نمازخانه سیستین بود با آن  نقاشی های رعب آورش . دور و برت را که نگاه می کردی اورسون ولز را می دیدی که دارد از دیوید وارک گریفیث رمز جاودانگی می گیرد . یک طرف دیگر ژان لوک گدار بود با فرانسوا تروفو که دو تایی داشتند برهنه از بهشت فرار می کردند . یا دست کم یک جور شهر فرنگ بود که چشمت را گذاشته بودی جلوی دریچه اش و دل داده بودی به صدای رگه دار مرتضی احمدی که داشت قصه زردپری سرخ پری می خواند . افسونی داشتند در خودشان آن اوراق مجله که یک روز نازک بودند و یک روز ضخیم ، یک روز صاف و لغزنده بودند و یک روز زبر و انگشت آزار  . 

فکر می کنم کارگردانان مجله فیلم ، مسعود مهرابی و عباس یاری و هوشنگ گلمکانی هم همین را می خواستند . جایی برای تکیه دادن به دیوار رسانه در آفتاب کم رمق فرهنگ آن سال ها .  می خواستند مهشید هامون باشند وسط آن همه مریم و گردآفرید و جمیله بوپاشا ! می خواستند زندگی کنند و نان دربیاورند برای خودشان و چهار نفر بشناسدشان و به جشنواره ها و مراسم راه داشته باشند و همین چیزها . شاید ته ذهنشان به شب و جنگل و سر اومد زمستون هم فکر می کردند . شاید . ولی مجله همانی بود که باید می بود . یک رسانه غیرسیاسی و حرفه ای . یک واحه وسط بیابان سیاست . یک علفزار نقلی وسط جنگل خشونت . همان چیزی که گم کرده بودیمش در آن سال ها . 

فقط ما خستگان خنجر سیاست نبودیم که در این واحه به آسودگی تن رها کرده بودیم به تخیل . می شود گفت کاروانسرایی بود آنجا . کاروانسرایی که سینمای ایران در راه درازش به آن نیاز داشت برای تجدید قوا . فرا رفته از نمایش لنگ و پاچه و سبیل و کلاه مخملی و قصه های ساده انگارانه و نارسیده به تصویر آینده . سینمای ایران نیاز به جایی داشت تا بار دیگر به خود بیندیشد . به توانمند کردن خود . به مجهز ساختن صحنه گردانانش به برهانی نو . 

مجله فیلم در فرارش از سیاست و پناه بردنش به تخیل ناب و تکنیک محض  ، همان برهانی را خلق کرد که سینمای نوپدید ایران پس از انقلاب به آن احتیاج داشت . محدود کردن تعمدی نگاه و قلم سردمداران و نویسندگان مجله فیلم  به اصول فنی فیلمسازی و  دوری جستنشان از تقدیس آرمان و اندیشه ، شد یکی از بنیان های سینمای جدید ایران . پرورشگاه نسل جدید سینماگران ایرانی . سینما اگر از دولت بودجه می گرفت تا چیزی را به تصویر بکشد که او می پسندید ، نمی توانست رشد کند مگر این که یک منتقد غیر سیاسی روبرویش یا در کنارش می بود . هنر انقلابی اگر در معرض نقد فنی نباشد ، تبدیل می شود به هنر ژدانفی . در آن سال های تردید میان داشتن و نداشتن سینمای  دولتی ، مجله فیلم همان گذرگاهی بود که سینمای ایران را از گیر افتادن در این بن بست نجات داد . همه ما را نجات داد . بی آن که خودش و کارگردانان نهاد سینما در ایران و ما مخاطبین سینما درک درستی از این فرایند داشته باشیم . اگر خدمتی کرده باشد این مجله به نهاد سینما ، همین اهمیتی بود که برای حرفه ای گری قائل بود و ترویج آن . باوراندن اهمیت استانداردها و اصول حرفه ای گری  . اهمیتی که در دوران یکتایی و بی رقیب بودنش توانست به رگ سینمای ایران تزریق کند تا ما امروز شاهد سینمایی باشیم شبیه سینمای حرفه ای .

*
افسون به پایان رسیده بود . وقتی که جلوی در به آن سه گونی پر نگاه می کردم و منتظر بودم که کسی بیاید و ببردشان ، پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوش گذشت این همه سال . در این مسافرت طولانی با این قطاری که 400 واگن داشت . . 26 سال وقت برای آن که جوانه بائوباب بشود درخت . 26 سال وقت برای این که لفب استاد به هیبت نویسندگان مجله فیلم بیاید و در مراسم جلوی اسمشان بنشیند . 26 سال وقت  برای این که روی پیشخوان هر دکه چند مجله سینمایی سبز شود  که از هر دری حرفی داشته باشند برای گفتن . 26 سال وقت برای این که سینما بزرگ شود

 و بر بدهد و بفرستد محصولش را  به همه دنیا . به کن ، به ونیز ، به لوس آنجلس، توکیو، شانگهای. روی دوش مخملباف، کیارستمی، پناهی، عیاری، جلیلی، مجیدی، فرهادی. بازی دیگر تمام شده بود و حالا دیگر وقت کار و کاسبی و تجارت بود. وقت، وقت پیاده شدن بود. وقت خداحافظی. به خانه برگشتم و در را بستم .

بدرود مسعود مهرابی ! بدرود !
بدرود عباس یاری ! بدرود !
بدرود هوشنگ گلمکانی ! بدرود !

 
پی نوشت : طرح این نوشته در زمان فوت مرحوم مسعود مهرابی به ذهنم خطور کرد ، اما امروز قسمت شد نوشتنش . روحش شاد .پ

مسعود جهانگیری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان