کد خبر: ۲۰۶۵۲
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۹ - ۰۹:۳۳-01 November 2020
بخش‌هایی از کتاب خاطرات حجت الاسلام والمسلمین اسماعیل فردوسی پور
تلاش تیمور بختیار و سید موسی اصفهانی برای دیدار امام 

‏لطفاً بفرمایید که ‏‏وقتی ‏‏تیمور بختیار وارد عراق شد گویا یک ‏‎ ‎‏مسائلی را برای بیت حضرت امام ایجاد کرد و می خواست ‏‏با بیت ‏‏حضرت ‏‎ ‎‏امام ارتباط برقرار کند در این خصوص اگر مسائلی هست بیان بفرمایید.‏ 

‏ در رابطه با ورود تیمور بختیار به عراق موضوع فوق العاده ای برای ‏‎ ‎‏امام نبود این گونه مسائل خیلی مسائل عادی پیش پا افتاده بود. البته ‏‎ ‎‏دولت عراق خیلی کوشش می کرد که به وسیله آمدن تیمور بختیار ‏‎ ‎‏ارتباطی بیشتر با امام برقرار بکند و او را واسطه قرار بدهد، برای اینکه ‏‎ ‎‏مشکلاتی که خودشان با ایران داشتند بتوانند آن مشکلات را به وسیله ‏‎ ‎‏تیمور بختیار حل کنند. ولی به نتیجه ای نرسیدند و امام اعتنا به تیمور ‏‎ ‎‏بختیار نکردند ‏‏و‏‏ او را برای ملاقات نپذیرفتند. البته او خیلی اصرار داشت ‏‎ ‎‏و شرایط آن زمان هم جوری بود که برادران انقلابی ما کوشش می کردند ‏‎ ‎‏که اینگونه افراد را به انقلاب جذب کنند، اما غافل از اینکه اینگونه ‏‎ ‎‏افرادی که ریشه شان در طاغوت و در ظلم و ستمگری است جذب به ‏‎ ‎‏انقلاب نمی شوند، یک سیاستی اقتضاء کرده که حالا به بغداد آمده و ‏‎ ‎‏می خواهد آن مسائلی که در ایران‏‏ در دوره ریاست ساواک‏‏ داشته آنها را ‏‎ ‎‏به حسب ظاهر پاک کند و خودش را به امام نزدیک کند. اما امام کاملاً ‏‎ ‎‏متوجه این مسائل بودند و گول اینگونه حرفها و جوسازیها را ‏‎ ‎‏نمی خوردند. او توانست به وسیله بعضی از برادران ما با شهید حاج آقا ‏‎ ‎‏مصطفی ملاقات بکند، ایشان را به بغداد بردند و با تیمور بختیار ملاقات ‏‎ ‎
‏‎
‎‏کردند و البته او از این ملاقات هم نتیجه ای نگرفت و نتوانست راه ‏‎ ‎‏ملاقات با امام را برای خودش هموار بکند تا اینکه بالاخره به وسیله ‏‎ ‎‏همان عوامل نفوذی که در دستگاه خود تیمور بختیار بودند ترور شد و ‏‎ ‎‏به درک واصل شد.‏ 

‏حاج آقا در مورد آقا سید موسی‏‎[1]‎‏ نوه مرحوم ‏‏سید ‏‏ابوالحسن ‏‎ ‎‏اصفهانی که ایشان گویا قصد داشتند ارتباطی با بیت امام برقرار کنند اگر ‏‎ ‎‏مطلبی هست بفرمایید.‏ 

‏‏آقا موسی اصفهانی نوه مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی استاد ‏‎ ‎‏دانشگاه در بغداد بود. دولت عراق در صدد بود که ایشان را از بین ببرد ‏‎ ‎‏و لذا در یکی از خیابانهای بغداد ایشان ترور شد. به طرف ایشان ‏‎ ‎‏تیراندازی شد اما تیر به آن استادی که همراه ایشان بود‏‏ خورد و‏‏ آن استاد ‏‎ ‎‏در دم جان سپرد ولی گلوله در گوشت آقا موسی گیر کرده بود که بعد ‏‎ ‎‏رفتند گلوله ها را درآوردند. ایشان از نظر امام یک عنصر شناخته شده ای ‎‏بود و امام کاملاً توجه داشت که به این آقا موسی نزدیک نشود. یک سال ‏‎ ‎‏وقتی که من بعد از ماه مبارک رمضان از کویت برگشتم متوجه شدم ‏‎ ‎‏نیروهای مبارز ‏‏یک نشریه ای به نام روحانیون مبارز درست کرده بودند؛ ‏‎ ‎‏من پرسیدم چه کسی به شما کمک کرده؟ آنهایی که در جریان بودند و ‏‎ ‎‏اطلاع داشتند گفتند امام وقتی این نشریه را دیدند ما را احضار کردند و ‏‎ ‎‏فرمودند جلو این نشریه رابگیرید و الاّ شما را طرد‏‏ خواهم کرد و نفی تان ‏‎ ‎‏می کنم. من پرسیدم چرا امام اینجور حساسیت نشان دادند؟ معلوم شد که ‏‎ ‎‏اینها از آقا موسی اصفهانی کمک می گرفتند و پشتوانه شان آقا موسی ‏‎ ‎‏اصفهانی بوده و امام به این مطلب پی برده بودند که اینها دارند با آقا ‏‎ ‎‏موسی رابطه برقرار می کنند و از او کمک می گیرند لذا این نشریه هم ‏‎ ‎‏موفق ‏‏ن‏‏شده و شماره ای از آن منتشر شد ‏‏که باعث گردید ‏‏ارتباط آنها هم ‏‎ ‎‏با آقاموسی به کلی قطع ش‏‏و‏‏د.‏ 

‏حاج آقا، آقا موسی که پیش حضرت امام نیامده بود وهیچ ارتباطی ‏‎ ‎‏با ایشان نداشت؟‏ 

‏نخیر، هیچ ارتباطی با ایشان نداشت.‏
. دکتر سید موسی آیت الله زاده اصفهانی فرزند حسن در سال 1309 ش در نجف متولد شد.  وی نوه دختری آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی بود. در سال 1325 به اصفهان سفر نمود و از  آنجا به تهران رفت که بخاطر پدربزرگش مورد تجلیل فراوانی واقع شد. سپس به دانشگاه راه  یافت و پس از اخذ دکترا از اروپا به ایران برگشت. اما چون با لباس روحانی به عیاشی  می پرداخت مورد توجه برخی مقامات دولتی قرار گرفت و به دربارشاهنشاهی راه یافت.  همچنین به استادیاری دانشگاه تهران و نمایندگی مجلس دوره بیستم رسید. اما بعد از ناکامی  در دوره 21 مجلس با مخالفین رژیم همصدا شد و در سال 43 به عراق و از آنجا به مصر فرار  نمود. در قاهره ضمن اعلام موجودیت نهضت ایران آزاد، علیه شاه به مبارزه پرداخت. در سفر  به فرانسه بنابه درخواست دادستان عمومی تهران به اتهام صدور چک بی محل به مدت 5 ماه  بازداشت شد. سپس بعد از آزادی مجدداً به عراق رفت و ملاقاتهایی با مخالفین شاه از جمله  تیمور بختیار بعمل آورد. در همین راستا تلاشهایش برای دیدار با امام به موفقیت نرسید. 

چاپ و نشر مواضع امام درباره فلسطین به زبان عربی 

حاج آقا گویا در سال 48 در فلسطین مسائلی اتفاق می افتد و ‏‎ ‎‏اسرائیل مشکلاتی ایجاد می کند‏‏ و ‏‏کشتارهایی اتفاق می افتد که حضرت ‏‎ ‎‏امام پیام و سخنرانی ارائه می دهند و فرموده های ایشان تحت عنوان ‏‎ ‎‏«‏‏فرموده های پیشوا‏‏»‏‏ درباره اسرائیل چاپ می شود که این اولین صحبت ‏‎ ‎‏کتبی امام در خصوص اسرائیل است اگر در این رابطه مطلبی هست ‏‎ ‎‏بفرمایید.‏

‎‏مبارزه امام با اسرائیل ‏‏همزمان‏‎ ‎‏مبارزه با شاه‏‎ ‎‏شروع شد منتهی‏‎ ‎‏نشیب‏‎ ‎‏و فراز داشت. وقتی که اسرائیل طغیان می کرد و حملاتی را نسبت به ‏‎ ‎‏جوانان مبارز فلسطینی انجام می داد قهراً امام یا اعلامیه می دادند یا ‏‎ ‎‏سخنرانی می کردند یا پیام می دادند. ما در نجف اشرف به این فکر افتادیم ‏‎ ‎‏که در آن شرایط و در آن زمان فرمایشات امام را جمع آوری کنیم و به ‏‎ ‎‏عنوان یک کتاب به زبان عربی در دانشگاه بغداد و لبنان و جاهای دیگر ‏‎ ‎‏منتشر کنیم. این کتاب جمع آوری شد و به کسانی هم که در لغت عرب ‏‎ ‎‏وارد بودند نشان دادیم که کاملاً تایید کردند. بعد به نظر خود‏‎ ‎‏امام ‏‎ ‎‏رساندیم ایشان ‏‏هم ‏‏تایید کردند. کتاب ‏‏را ‏‏به نام ‏‏«‏‏موقف الامام تجاه ‏‎ ‎‏اسرائیل‏‏»‏‏ یعنی موضع امام در برابر اسرائیل چاپ کردیم که مسوول چاپ ‏‎ ‎‏آنهم خودم بودم. رفت و آمد به چاپخانه و تصحیح هم با من بود. البته ‏‎ ‎‏تدوین و جمع آوری مطالب کتاب به عهده آقای سید حمید روحانی بود ‏‎ ‎‏که بالاخره یک چنین کتابی درآمد و مورد توجه قرار گرفت.‏ 

‏کل مجموعه به زبان عربی بود؟‏ 

‏کلاً به زبان عربی است. من وقتی ‏‏حج عمره ‏‏مشرف ‏‏شدم ‏‏دو تا ‏‎ ‎‏کتاب ‏‏را ‏‏همراه خودم بردم، یکی همین موقف الامام تجاه اسرائیل و یکی ‏‎ ‎‏دیگر آن کتاب‏‏یکه ‏‏برای امام تدوین شده بود و امام تایید کرده بودند ‏‏بنام ‏‎ ‎‏منحنلل المنطق بود. منحنلل المنطق یعنی مطالب انقلابی و اعلامیه ها و ‏‎ ‎‏سخنرانی های امام که آنرا هم ما به عربی برگرداندیم. به هر حال وقتی با ‏‎ ‎‏این کتابها به مرز سعودی رسیدم‏‎ ‎‏مامور مربوطه کتابها را درآورد و حتی ‏‎ ‎‏نگاه کرد گفت این چیست؟ گفتم عربی است. شعار کشورهای عربی آن ‏‎ ‎‏روز ‏‏این‏‎ ‎‏بود که‏‎ ‎‏باید از‏‎ ‎‏فلسطین حمایت‏‎ ‎‏کرد از اینرو‏‎ ‎‏نمی توانستند‏‎ ‎‏بگویند ‏‎ ‎‏که این کتاب قاچاق هست نباید ببرید. کتاب را نشان دادند به مسوول امنیتی شان او نگاه کرد یک تورقی زد بعد گفت بدهید کتاب را ببرند، من ‏‎ ‎‏هم بردم.‏ 

‏حاج آقا آن کتاب ولایت فقیه که در رابطه با حکومت اسلامی ‏‎ ‎‏هست ‏‏آیا ‏‏خود حضرت امام تاکید داشتند که مجموعه ‏‏آن ‏‏سخنرانی‏‏‌ها‏‏ به ‏‎ ‎‏صورت کتاب در آید‏‏؟‏ 

‏نه اینها را ما جمع آوری کردیم.‏ 

‏بعد ایشان تایید کردند؟‏ 

‏فرمایشات ایشان را جمع کردیم و بعد به نظرشان رساندیم که ‏‎ ‎‏تایید کردند و چاپ کردیم. کما اینکه در رابطه با شهادت حاج آقا ‏‎ ‎‏مصطفی‏‏-‏‏ اعلی الله مقامه الشریف- ما کتابی ‏‏نوشتیم به عنوان شهیدی‏‎ ‎‏دیگر ‏‎ ‎‏از روحانیت که زحمت این کتاب را بیشتر آقای محتشمی کشیدند و باز ‏‎ ‎‏در چاپش من بیشتر فعالیت کردم. وقتی کتاب آماده شد ما خدمت امام ‏‎ ‎‏بردیم. امام وقتی کتاب را مطالعه کردند و من رفتم بگیرم ایشان فرمودند ‏‎ ‎‏که من شهادت را تایید نمی کنم. من عرض کردم آقا ما اعتقادمان این ‏‎ ‎‏است که این شهادت است و این هم به امضاء شما که نیست شما که ‏‎ ‎‏نفرمودید ما این را نوشته ایم. ایشان فرمودند خوب علی ایحال بدانید که ‏‎ ‎‏من نظرم این است. ولی چون نوشته شماست، نظرتان این است، اشکالی ‏‎ ‎‏ندارد بروید چاپ کنید و ما چاپ کردیم.‏ 

‏حاج آقا خبرهای مربوط به فلسطین به چه طریقی به امام ‏‎ ‎‏می رسید؟‏ 

‏اخباری که مهم بود خود یاسر عرفات‏‎[1]‎‏ تلگراف می کرد یا نامه ‏‎‎‏می نوشت، همچنین از طریق حافظ اسد‏‎[2]‎‏ که رئیس جمهور سوریه بود مکاتبه می کردند یا افرادی که در سوریه لبنان و فلسطین بودند مکاتبه ‏‎ ‎‏می کردند. ما خودمان هم افرادی داشتیم، مثلاً شهید چمران در لبنان سالها ‏‎ ‎‏مشغول فعالیت بوده و با حاج آقا مصطفی و حاج احمد آقا ارتباط ‏‎ ‎‏داشت. اصلاً ما آنجا یک تیم ‏‏آموزشی‏‎ ‎‏داشتیم‏‏ و‏‏ افرادی که از ایران ‏‎ ‎‏می آمدند اینها رامعرفی ‏‏می‌‏‏کردیم، آنجا می رفتند شش ماه، یک سال یا ‏‎ ‎‏بیشتر آموزش می دیدند. گاهی از اوقات هم به فلسطین می رفتند آموزش ‏‎‎‏می دیدند ‏‏و دوباره برمی گشتند. بر این اساس ما‏‎ ‎‏همیشه در سوریه ولبنان ‏افرادی داشتیم که از قضایای فلسطین و لبنان مطلع بودند و به عرض امام ‏‎ ‎‏می رساندند و سریعاً اخبار منتقل می شد.‏ 

‏یاسر عرفات نجف آمده بود؟‏ 

‏نه، نیامده بود.‏ 

‏از طرف حافظ اسد چطور؟‏ 

‏نه از آنجا هم کسی نیامده بود ولی در پی شهادت حاج آقا ‏‎ ‎‏مصطفی‏‏، ‏‏یاسر عرفات نامه ای نوشته بود‏‏ و‏‏ حافظ اسد تلگراف ‏‏تسلیتی‏‎ ‎‏مخابره ‏‏کرده بود که امام پاسخ دادند.‏ 

‏تلگراف به بیت امام می شد یا اینکه به شخص امام؟‏ 

‏به شخص امام می شد و امام خودشان جواب می دادند.‏ 

. محمدعبدالرئوف یاسر معروف به یاسرعرفات رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین در چهارم  اوت 1929 در بیت المقدس بدنیا آمد. در دانشگاه قاهره تحصیل کرد و در 1944 به جمع  دانشجویان مبارز فلسطین پیوست. در 1950 به عضویت کمیته اجرایی جنبش فلسطین در آمد  و در1965 جنبش الفتح را بنیانگذاری کرد. در 1967 در جنگ 6 روزه در کنار ارتش های عربی  با اسرائیل جنگید. در 1968 به ریاست سازمان آزادیبخش فلسطین ـ که از هشت گروه مسلح  تشکیل شده بودـ رسید. در 1970 تعداد زیادی از نیروهایش در اردن توسط شاه حسین کشته  شدند. در 1980 از روشهای خشنونت آمیز چریکی فاصله گرفت و با سفرهای متعدد به  پاییخت های کشورهای عربی، پول هنگفتی برای مخارج و هزینه های الفتح جمع آوری کرد. اما  هجوم اسرائیل به لبنان در 1982 و اخراج فلسطین از آن کشور منجر به خلع سلاح چریکهای فلسطین گردید. عرفات در اواخر، نزدیکی به آمریکا را پیشه خود ساخت و تا آنجا پیش رفت  که در سال 1993 پیمان رسمیت اسرائیل را امضا کرد که بر اساس آن اداره منطقه کوچکی از  فلسطین (3 درصد) شامل اریحا و غزه به عرفات سپرده شد که با مخالفت گروههای اسلامی  مواجه شد. 

. حافظ اسد نظامی با سابقه و رئیس جمهور سوریه در 1930 در ایالت لاذقیه متولد گردید.  پس از پایان تحصیلات متوسطه وارد دانشکده افسری شد. از فوریه 1966 تا 1970 پست  وزارت دفاع را بعهده گرفت. سپس به فرماندهی نیروی هوایی رسید. در 13 نوامبر 1970 طی  کودتایی رژیم غیر نظامی حاکم را سرنگون کرد و از مارس 1971 بعنوان رئیس جمهور سوریه  به قدرت رسید. در آوریل 1971 به دبیر کلی حزب بعث سوریه نائل آمد و پس از جنگ اکتبر  1973 فرماندهی کل قوا را نیز بعهده گرفت. بعد از مرگش پسر او بشاراسد بجای وی بر  کشور سوریه حکمرانی می کند. 

خاطراتی از ساده زیستی و کمک به نیازمندان توسط امام 

‏حاج آقا اگر در ارتباط با این سالها از زندگی امام خاطره ای دارید ‏‎بفرمائید؟‏ 

‏من فکر خاطره ای از امام نکردم ولی زندگانی امام همه اش خاطره ‏‎ ‎‏بود، نمی شود انگشت روی یک نقطه خاصی گذاشت. امام در زندگی ‏‎ ‎‏خودشان خیلی مراقب و مواظب بودند و نسبت به زندگی دیگران هم ‏‎ ‎‏حساسیت داشتند‏‏.‏‏ سفارش می کردند که اگر کسی باشد که ‏‏وضع زندگیش ‏‎ ‎‏خوب نباشد به من اطلاع بدهید تامن کمک کنم. ‏‏یکبار ‏‏ما اطلاع دادیم ‏‎ ‎‏یک خانواده ایرانی هستند ‏‏اینها ‏‏پیرمرد ‏‏و ‏‏پیرزن ‏‏که ‏‏دارای هفت هشت تا ‏‎ ‎‏دختر بودند و کولر نداشتند‏‏.‏ 

‏‏وقتی به امام اطلاع دادیم امام هم به آقای دعایی فرموده بودند

‎‏بازار نجف بهترین و بزرگترین کولر را برای این خانواده بخر و خودتان ‏‎بروید نصب کنید. اگر در بازار نجف نبود برو از بغداد تهیه کن تا گرما ‏‎ ‎‏نخورند. آقای دعایی از بغداد خرید‏‏ و‏‏ آورد، ما نصب کردیم و اینها ‏‎ ‎‏دعاگوی امام شدند. امام یک زندگانی فوق العاده ای داشت فراموش نمی کرد‏‎ ‎‏از همسایه ها از دوستان از همراهان از مبارزین، به فکر ‏‏و ‏‏به یاد همه بود.‏ 

‏‏خاطره دیگر اینکه زمانیکه من در کویت منبر می‌رفتم یکی از ‏‎ ‎‏ارادتمندان امام که با ما آشنا شده بود و پای منبر می آمد وقتی وضعیت ‏‎ ‎‏بیت امام را گفتم این فرد دوتا کولر گازی خرید و برد فرودگاه و ‏‏برای ‏‎ ‎‏امام ‏‏فرستاد. گفت شما زنگ بزنید آقای دعایی برود تحویل بگیرد. من ‏‎ ‎‏هم زنگ زدم. بعد که ما آمدیم نجف‏‏ به آقای دعایی دو تا کولر را‏‏ گفتم ‏‎ ‎‏چه کردید شما؟ ایشان گفت من رفتم تحویل گرفتم و به نجف آوردم و ‏‎ ‎‏به امام اطلاع دادم که اجازه بدهید این دوتا ‏‏کولر ‏‏را که فرستاده اند ما یکی ‏‎ ‎‏را بیرونی و یکی را اندرونی نصب کنیم. امام فرمود حق ندارید اینها را ‏‎ ‎‏به منزل من بیاورید هرجا می خواهید ببرید اگر می توانید برگردانید، اصلاً ‏‎ ‎‏بیخود فرستاده اند، که محاسبه کرده بودند دیده بودند کرایه برگرداندنش ‏‎ ‎‏بیشتر از قیمت خودش است همان جا به یک جایی وقف کردند. امام ‏‎ ‎‏وضع زندگیش اینجوری بود حاضر نبود از تجملات استفاده بکند و به ‏‎ ‎‏راحتی سرگرم بشود و دیگران را فراموش بکند.‏ 
‏‎
برادران حکیمی و امام 

‏اولاً حضور آقای محمد حکیمی در نجف چه شکلی بود و چه ‏‎ ‎‏نقشی ‏‏داشتند،ثانیاً‏‎ ‎‏گویا ایشان‏‎ ‎‏انتقادی به حضرت‏‎ ‎‏امام داشتند، طی نامه ای ‏‎ ‎‏این انتقادات را به ایشان رسانده بودند، مفاد آن و پاسخ حضرت امام را ‏‎‏به این انتقاد بفرمایید؟‏ 

‏از برادران حکیمی، یک بار محمدرضا و یک بار هم محمد ‏‎ ‎‏حکیمی نامه ای برای امام نوشته بودند. ماجرای نامه نخست این بود که ‏‎ ‎‏بعد از تبعید امام به ترکیه، شاعر انقلابی در مشهد بنام آزرم شعر بلندی‏‎ ‎‏درباره شخصیت و عظمت امام سرود. آقای محمدرضا حکیمی این ‏‎ ‎‏قصیده را همراه نامه‏‏ ‏‏ای برای امام ارسال نمود. در این شعر‏‏ از همرهان ‏‎ ‎‏سست عنصر امام انتقاد شده بود. از آقایانی که همراه امام انقلاب را ‏‎ ‎‏شروع کرده بودند اما در بین راه رها کرده بودند و رفته بودند. ساواک به ‏‎ ‎‏شدت ‏‏مراقب بود شاعرو آن کسی که‏‎ ‎‏شعر در دست‏‎ ‎‏او است را پیداکند. ‏‎ ‎‏امام در پاسخ خود از این شعر و از این شاعر تقدیر کردند و فرمودند ‏‎ ‎‏سلام من را به آقای آزرم ‏‏برسانیدو بگویید که‏‎ ‎‏اشعار انقلابی زیادبگویید‏‏.‏ 

‏‏و اما آقای محمد حکیمی که برادر کوچکتر آقا محمد رضا حکیمی ‏‎ ‎‏است‏‏؛‏‏ من از اولی که وارد حوزه علمیه ‏‏مشهد ‏‏شدم با ایشان هم مباحثه ‏‎ ‎‏شدم و بسیاری از درسهایمان را خود آقای محمدرضا حکیمی برای ما ‏‎ ‎‏می‌گفت و بعد هم آقای حکیمی وسیله شد که من ‏‏باتفاق محمد حکیمی‏‎ ‎‏پای درس ادیب نیشابوری رفتم و دو دوره "سیوطی" "مغنی" و ‏‎ ‎‏"مطول" را ‏‏به پایان رساندم. ‏‏متقابلاً آقای محمدرضا حکیمی هم از من ‏‎ ‎‏خواست که من واسطه بشوم ایشان را خدمت مرحوم حاج شیخ مجتبی ‏‎ ‎‏قزوینی ببرم. من ‏‏م‏‏وافقت حاج شیخ را گرفتم. یک روز ایشان را بردم. ‏‎ ‎‏مدتی کوتاه از شاگردان محرم و خصوصی حاج شیخ مجتبی قزوینی ‏‏شد ‏‎ ‎‏و خیلی از اسرار و علومی که مرحوم حاج شیخ به دیگران نمی گفت به ‏‎ ‎‏ایشان تعلیم داد تا رسید به یک بزنگاهی که درآنجا باعث شد که آقای ‏‎ ‎‏حکیمی مشهد را ‏‏بحالت قهر ‏‏ترک کند و تهران بیاید و این حالت انزوایی ‏‎که الآن دارد از آن وقت شروع شد.‏ 

‏‏علت این واقعه این بود که ایشان از مرحوم حاج شیخ چیزی ‏‎ ‎‏می خواست که حاج شیخ برای آن یک شرطی گذاشته بودند. ایشان ‏‎ ‎‏حاضر نبود این شرط را عملی کند و تا الآن هم عملی نکرده است. ‏‎ ‎‏مرحوم حاج شیخ فرموده بودند که اگر می خواهید من این مطالب را ‏‎ ‎‏برای شما بگویم باید ازدواج کنید، شرطش این است که زن داشته ب‏‏ا‏‏شید. ‏‎ ‎‏ایشان هم اعتقادشان این بود که من هم می خواهم مثل حضرت عیسی ‏‎ ‎‏سیداً و حصوراً زندگی کنم و نمی خواهم زن بگیرم. حاج شیخ هم فرمود ‏‎ ‎‏خوب من هم چیزی بلد نیستم. آقا حکیمی ناراحت شد و خلاصه آمد ‏‎ ‎‏تهران و حالت انزوا گرفت. ما از همان اول با آقای محمد حکیمی، از ‏‎ ‎‏کتاب "سیوطی"، "مغنی"، "مطول" و بعد هم درس "رسائل" ‏‎ ‎‏"مکاسب" و "کفایه" و درس "خارج" هم مباحثه بودیم. آقای محمد ‏‎ ‎‏حکیمی ‏‏یکسال ‏‏زودتر از من به نجف رفته بود، بعد وقتی من هم رفتم ‏‎ ‎‏باز دوباره مباحثه در نجف شروع شد تا آخر باهم همدرس و هم مباحثه ‏‎ ‎‏بودیم. الآن هم ارتباطمان برقرار است.‏ 

‏‏آقای حکیمی بسیار ‏‏روشنفکر و سیاسی و‏‎ ‎‏اهل تحلیل بود؛ با آقای‏‏سید ‏‎ ‎‏حمید روحانی، آقای دعایی و آقای محمد منتظری رفیق بود و این آقایان ‏‎ ‎‏از فکر او استفاده می کردند. او هم یک طلبه پر و آزاد بود. نسبت به امام ‏‎ ‎‏هم یک سری انتقاداتی داشت که این انتقاداتش را به ما منتقل می کرد. ما ‏‎ ‎‏پیشنهاد کردیم که شما این مطالب را بنویس به امام بدهیم. ایشان نوشت. ‏‎ ‎‏یک مقداری روی آن فکر و بررسی کردیم و من پاکنویس کردم و بردیم ‏‎ ‎‏و به امام دادیم. منتظر بودیم که ببینیم عکس العمل امام چه است. بعد از ‏‎ ‎‏یک هفته امام دنبال ایشان فرستادند که بگویید آقای حکیمی بیاید. آقای ‏‎حکیمی اول با ترس و لرز خدمت امام رفت ولی وقتی بیرون آمد خیلی برافروخته و خوشحال بود. گفتم‏‏:‏‏ چه شد، عکس العمل امام چه بود؟ ‏‎ ‎‏گفت‏‏:‏‏ امام اول فرمودند من به این فکر شما تبریک می گویم. نامه شما ‏‎ ‎‏بسیار نامه خوبی بود و انتقاداتی که شما کردید بعضی هایشان را من ‏‎ ‎‏می پذیرم، بعضی هایشان را هم جواب دادم. یکی از موارد که امام فرموده ‏‎ ‎‏بودند اینها را من قبول دارم ولی راه چاره ندارد این بود که در آن نامه ‏‎ ‎‏پیشنهاد شده بود، امام با سایر مراجع رفت و آمد بیشتری داشته باشند. ‏‎ ‎‏چون رفت و آمد امام با مراجع در نجف در حد دید و بازدید بود. دید و ‏‎ ‎‏بازدید هم در موقعی انجام می‌شد که یک مسافرتی برای یکی از آقایان ‏‎ ‎‏پیش می آمد، جلوسی و دید‏‏ا‏‏ری داشته باشند، بازدیدی داشته باشند. یا در ‏‎ ‎‏ایام اعیاد، یا روضه ای داشته باشند و به این مناسبت روضه مثلاً امام ‏‎ ‎‏شرکت بکنند ولی در غیر این موارد امام به دیدن کسی نمی رفت. پیشنهاد ‏‎ ‎‏آقای حکیمی این بود که امام بیشتر با این آقایان رفت و آمد بکنند، ‏‎ ‎‏بنشینند صحبت بکنند، آنها هم در جریان مسائل سیاسی قرار بگیرند و ‏‎ ‎‏بازوی امام و کمک امام باشند.‏ 

‏‏امام فرموده بود آیت‏‏‌‏‏الله شاهرودی که دچار فراموشی شده است من ‏‎ ‎‏هم رفت و آمد بکنم خاصیتی ندارد. آیت‌الله حکیم هم که خوب ‏‏نفوذشان ‏‎ ‎‏در عربهاست، مشی خاص خودشان را دارند و می ماند آیت‌الله خویی. ‎‏امام یک جریانی را از ملاقاتشان با آیت‏‏‌‏‏الله خویی نقل کرده بودند که‏‏:‏‎ ‎‏بعد از اینکه آیت‌الله خویی برای معاینه به انگلستان رفتند و مراجعت ‏‎ ‎‏کردند، جلوسی داشتند. امام دیدن ایشان رفتند اما وقتی ماجرای اخراج و ‏‎ ‎‏مشکلات طلاب حوزه نجف را برای آیت‌الله خویی نقل کردند‏‏، ‏‏آیت الله ‏العظمی خویی عوض اینکه پاسخ امام را بدهند، شروع کرده بودند ‏‏به ‏‎‏تعریف کردن از بیمارستان لندن و پرستارهای آنجا که چقدر با اخلاق و ‏‎ ‎‏مهربانند. امام فرموده بود وقتی من اینها را شنیدم دیگر بلند شدم و بیرون ‏‎ ‎‏آمدم، نتوانستم تحمل کنم و خلاصه امام درددل کرده بودند که شما ‏‎ ‎‏می گویید من با آقایان رفت و آمد بکنم که همفکر بشوند، توقعی که شما ‏‎ ‎‏دارید نتیجه ندارد.‏ 

‏‏یک پیشنهاد دیگر، ‏‏که ‏‏البته در نامه نبود، ولی من و آقای حکیمی به ‏‎ ‎‏امام ‏‏پیشنهاد ‏‏کردیم این بود که ‏‏ما ‏‏یک ملاقاتی با شهید آیت‏‏‌‏‏الله صدر ‏‎ ‎‏داشتیم و از ایشان خواستیم که بیشتر به ملاقات امام ‏‏بیایند.ضمناً از ایشان ‏‎ ‎‏برای کتاب اقتصادنا دعوت به مباحثه کردیم. از کتاب ایشان تعریف ‏‎ ‎‏کردیم و گفتیم شما با امام همفکر هستید راه مبارزه تان یکی است. ایشان ‏‎ ‎‏هم اظهار کرد من حرفی ندارم و من حاضرم، خدمت ایشان می روم. ‏‎ ‎‏همین طور به امام هم این مطلب را گفتیم که امام هم قبول کردند. یک ‏‎ ‎‏ارتباطی و رفت و آمدی برقرار شد اما برای شهید صدر مسائل حزبی ‏‎ ‎‏مطرح بود که امام از آن مسائل خوششان نمی آمد و آن رفت و آمد و ‏‎ ‎‏ملاقات هم خیلی موثر نبود گرچه دیدن امام و ملاقات امام در روحیه ‏‎ ‎‏شهید صدر، خیلی موثر بود‏‏.‏ 

‏‏یک انتقاد دیگر در رابطه ‏‏با مسائل‏‎ ‎‏مالی بود. مرحوم حاج شیخ‏‎ ‎‏نصرالله ‏‎ ‎‏خلخالی‏‎[1]‎‏ از تجار نجف و نماینده مرحوم آیت‌الله بروجردی بود. حتی‏‎ ایشان قبل از آیت‏‏‌‏‏الله العظمی بروجردی نماینده آقای آیت‌الله آسید ‏‎ ‎‏ابوالحسن اصفهانی هم بود ایشان یک سابقه ممتدی در نمایندگی از این ‏‎ ‎‏مراجع داشت. امام هم که به نجف مشرف شدند به آقای حاج شیخ ‏‎ ‎‏نصرالله خلخالی نمایندگی دادند. حواله جاتی که از ایران ‏‏صادر ‏‏می‏‏‌‏‏شد، ‏‎ ‎‏چون آقای خلخالی در نجف و در عراق معروف بود به نام ایشان حواله ‏‎ ‎‏می‏‏‌‏‏شد. پولهایی که برای امام می خواستند بفرستند از راههای رسمی و ‏‎ ‎‏عادی به اسم حاج شیخ نصرالله می آمد.‏ 

‏‏انتقاد آقای حکیمی این بود که حاج شیخ نصرالله یک میلیونر است ‏‎ ‎‏چرا باید امام با او ارتباط داشته باشد؟ امام باید کس دیگری را برای ‏‎ ‎‏نمایندگی مالی خود انتخاب می‏‏ ‏‏کرد که این انتقاد را امام ‏‏جواب داده‏‎ ‎‏بودند ‏‎ ‎‏که‏‏:‏‏ این به خاطر سابقه ایشان و به اعتبار اعتمادی است که من به ایشان ‏‎ ‎‏دارم و تعهدی که ایشان دارد و مورد اعتماد تمام مراجع نجف و مراجع ‏‎ ‎‏گذشته و مراجع فعلی بود. انتقاداتی که ایشان داشت ‏‏هجده مورد بود که‏‎ ‎‏امام خیلی ها را پذیرفته و برخی را هم جواب قانع کننده داده بودند و بعد ‏‎ ‎‏هم مجدد از آقای حکیمی تقدیر و تشکر کرده بودند‏‏.‏‏ آقای محمد ‏‎ ‎‏حکیمی از طلاب فاضل هم درس و هم مباحثه ما بود. ما و‏‎ ‎‏آقای آسید ‏‎ ‎‏مهدی عبادی که امام جمعه ‏‏سابق م‏‏شهد بود‏‏، ‏‏آقای شیخ علی کرباسی که ‏‎ ‎‏الآن در دفتر آیت‌الله العظمی وحید خراسانی مشغول فعالیت است، چهار ‏‎ ‎‏نفری با هم مباحثه می کردیم‏‏. ‏‏کیفیت مباحثه مان هم این بود که هرروز ‏‎ ‎‏قرعه می انداختیم قرعه به اسم هر کس درآمد ‏‏نوبت او می‌شد ‏‏ممکن بود ‏‎قرعه به اسم همان کس باشد که روز قبل مباحثه را خوانده است. این ‏‎ ‎‏کار را می کردیم که همه درس را با دقت مطالعه و بررسی کنند. و مباحثه ‏‎ ‎‏یک مباحثه خیلی جالبی بود.‏ 

‏‏اما در مورد شهریه ‏‏آیت‌الله خویی بنابراین بود که طلبه ای که وارد ‏‎ ‎‏نجف می شد باید می رفت در دفتر ایشان امتحان می داد اگر در امتحان ‏‎ ‎‏قبول می‏‏‌‏‏شد شهریه می‌گرفت. شهریه، اول دو دینار بود که به پول ما ‏‎ ‎‏چهل تومان می‏‏‌‏‏شد، بعد سه دینار شد که 60 تومان می شد. ما وقتی رفتیم ‏‎ ‎‏امتحان دادیم آنجا اظهار کردند که ای کاش همه طلاب ما این طور ‏‎ ‎‏درس می خواندند و این جور مطالب را درک می‏‏‌‏‏کردند.‏ 

‏‏به این ترتیب از همان اول آن شهریه که آیت‌الله خویی می دادند برای ‏‎ ‎‏ما برقرار شد و ما باهم یکدوره نسبت به درس امام و سه سال هم درس ‏‎ ‎‏آیت‌الله خویی مباحثه داشتیم که مباحث عقلیه را ایشان بحث کردند‏‏.‏ 

‏‏بعد آقای حکیمی ایران آمد، و در ایران ازدواج کرد، داماد مرحوم ‏‎ ‎‏آیت‌الله شیخ ابوالحسن شیرازی، امام جمعه سابق مشهد شد و الآن هم ‏‎ ‎‏صاحب چند تا فرزند است.‏ 

. حجت الاسلام نصرالله خلخالی در نجف متولد گردید و در حوزه علمیه همان شهر به  تحصیل علوم دینی پرداخت. وی نیز همچون پدرش حاج حسن خلخالی نجفی، مورد وثوق  علمای ایرانی و عراقی قرار گرفت تا جائیکه وجوه شرعیه بزرگان چون آیات عظام ابوالحسن  اصفهانی، بروجردی، حکیم، خوانساری بوسیله وی از ایران به حوزه نجف می رسید. ایشان  بعدها با انتقال امام به نجف، همین نقش را برای ایشان ایفا کرد و وکیل امام در امور مالی  گردید. اموال شرعی رسیده از ایران با مدیریت ایشان به مصارف آموزشی و عمرانی می رسید.  در واقع شیخ نصرالله خلخالی همچون یک بانک در امر دریافت و پرداخت پول فعالیت  می کرد. ایشان در سال 1356 درگذشت. 

خاطراتی از قاطعیت امام 

‏حاج آقا برخی از ویژگیهای حضرت امام را بفرمایید؟‏ 

‏یکی از جهات قوت امام عبارت بود از قاطعیت ایشان که از روز ‏‎ ‎‏اولی که امام مبارزه را شروع کردند، در اعلامیه ها، بیانات و تلگرافهایشان ‏‎ ‎‏این مطلب کاملاً مشهود بود، از قاطعیت خاصی امام برخوردار بودند. که ‏‎ ‎‏این امر در پیشرفت مبارزه به وسیله رهبری امام بسیار کارساز بود.‏ 

‏‏اوج این نقطه قوت آنجا ظاهر شد که وقتی دانشجویان پیرو خط امام ‏‎ ‎‏لانه جاسوسی را تصرف کردند به امام اطلاع دادند که نماینده کارتر برای ‏ ‎‏مذاکره به ایران می آید، امام فرمود اعلام کنید که این هواپیما در هیچ یک ‏‎ ‎‏از فرودگاهها کشور حق فرود ندارد. با کمال قاطعیت و صراحت اعلام ‏‎ ‎‏کردند راهش ندهید ‏‏که مجبورشد راهش راکج کند و‏‎ ‎‏به ترکیه برود.این ‏‎ ‎‏قاطعیتی بود که برای خیلی ها سنگین بود.‏ 

‏‏مورد دوم، جریان دیدار آقای بازرگان‏‎[1]‎‏ و دکتر یزدی‏‎[2]‎‏ و چند نفر ‏‎ ‎‏دیگر از همفکران خودشان‏‏ با برژینسکی معاون امنیتی کارتر در مراسم ‏‎ ‎
سالگرد انقلاب الجزایر بود‏‏. یک شب من در دفتر امام در قم پای تلفن ‏‎ ‎‏بودم که آقای محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما زنگ زدند که از ‏‎ ‎‏امام سوال کنید آیا ملاقات این آقایان با برژینسکی با مشورت ‏‏ایشان‏‎ ‎‏انجام ‏‎ ‎‏شده یا نه؟ من پیغام آقای هاشمی را فوری روی یک ورق نوشتم و بردم ‏‎ ‎‏بیت امام و گفتم بگویید ‏‏امام ‏‏جواب این سوال را بگویند. امام مرقوم ‏‎ ‎‏فرمودند‏‏:‏‏ به من اطلاع نداده اند و من در جریان این ملاقات نیستم که من ‏‎ ‎‏هم این را بلافاصله برای آقای هاشمی فکس کردم و ایشان هم دستور ‏‎ ‎‏داد از صدا و سیما پخش شد.‏ 

‏‏در مطالب و نظریات فقهی، اصولی، فلسفی و عرفانی ‏‏هم امام‏‎ ‎‏قاطعیتی ‏‎ ‎‏داشت که کسی در مقابل ایشان نمی توانست مقاومت بکند. همینطور در ‏‎ ‎‏موارد دیگر در کارهای شخصی، در کارهای روزمره.‏ 

‏حاج آقا مواردی بوده چه در تهران (قبل از هجرت امام) و یا بعد ‏‎ ‎‏از آن (در نجف و یا در پاریس) که حضرت امام اجتناب می کردند که ‏‎ ‎‏دیدار دو نفره داشته باشند همیشه می گفتند باید ملاقات در جمع باشد، ‏‎ ‎‏بعضی وقتها آقایان می گفتند نه ما می خواهیم دیدار خصوصی ‏‏داشته‏‎ ‎‏باشیم ‏‎ ‎‏ولی امام اجتناب می کردند. این هم یکی از نقاط قوت امام هست که در ‏‎ ‎‏واقع اجازه نمی دادند در پشت مثلاً مذاکرات مواردی مطرح بشود و در ‏‎ ‎‏مطبوعات منتشر بشود بله امام دیدار خصوصی داشته اند... .‏ 

‏بله بیایند و یک چیزی بغیر از آن چیزی که مذاکره شده است را ‏‎ ‎‏منتشر کنند.‏ 

‏درباره ملاقات کنندگان با امام در نجف و چگونگی انجام این ‏‎ ‎‏ملاقاتها بفرمایید؟‏ 

در نجف اشرف ملاقاتها خیلی محدود و خیلی کم بود. ما الآن از ‏‎امام یک تصور داریم آن زمانی که امام در نجف بودند یک تصور دیگر. ‏‎ ‎‏در نجف یک حالت رعب و وحشتی هم از طرف دولت عراق و هم از ‏‎ ‎‏دولت ایران ‏‏ایجاد شده بود، ‏‏لذا آنهایی که ارادتمند و علاقمند به امام و ‏‎ ‎‏جزء نزدیکان امام بودند رفت و آمدهایشان خیلی محدود بود و محرمانه ‏‎ ‎‏و خیلی سری انجام می شد و دیگران هم که می ترسیدند با امام یا حتی ‏‎ ‎‏با یاران امام تماس داشته باشند و ارتباط برقرار کنند. در نجف کسی ‏‎ ‎‏حاضر نبود با امام ملاقات کند یا از ترسش یا جهات دیگر را ملاحظه ‏‎ ‎‏می کرد. این طور رفت و آمدهایی که شخصیت های درجه یک یا صاحب ‏‎ ‎‏منصبان بالا بیایند با امام ملاقات بکنند خیلی کم اتفاق افتاد و آن مواردی ‏‎ ‎‏هم که اتفاق افتاد در همان بیرونی امام در حضور بقیه آقایانی که حضور ‏‎ ‎‏داشتند انجام می‌شد.‏ 

. مهندس مهدی بازرگان در سال 1286 در تهران چشم به جهان گشود. چون دبیرستان را به  اتمام رساند به دلیل استعداد بالا، مشمول اعزام به خارج گردید. در امتحان اعزام رتبه ی پنجم  را بدست آورد و رشته مهندسی برق را انتخاب و در سال 1307 عازم فرانسه شد و در سال  1313 به ایران بازگشت و به استخدام دولت در آمد. در سال 1340 نهضت آزادی ایران را  تاسیس کرد و به فعالیت سیاسی خود شدت بخشید که در پی اعتراض به رفراندوم اصول  ششگانه سران نهضت بازداشت و محاکمه و زندان شدند. ایشان بعد از پیروزی انقلاب با حکم  امام خمینی ریاست دولت موقت را بعهده گرفت ولی مدتی بعد ناگزیر به استعفا گردید. وی  در سال 1373 دارفانی را وداع گفت. 

. دکتر ابراهیم یزدی متولد 1310 قزوین است. از دانشکده داروسازی دانشگاه تهران فارغ  التحصیل شد. در سال 1331 در جریان سی تیر به فعالیت سیاسی پرداخت. پس از کودتای 28  مرداد 1332 به نهضت مقاومت ملی پیوست در سال 1339 برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت  و در رشته داروسازی و غده شناسی درجه دکتری گرفت. همراه با تحصیل و تدریس به  فعالیت مبارزاتی روی آورد و شعبه نهضت آزادی در خارج از کشور و انجمن اسلامی  دانشجویان در آمریکا را به همراه جمعی از یارانش تاسیس کرد. بعد از قیام 15 خرداد 42 از  مشی مسلحانه حمایت نمود. در جریان هجرت امام به پاریس، با امام همراهی کرد. بعد از  پیروزی انقلاب در دولت موقت سمت معاون نخست وزیری داشت، پس از مدتی به مقام  وزارت امور خارجه همین دولت منصوب شد. بعد از فوت مرحوم بازرگان رهبری نهضت  آزادی ایران را بعهده گرفت. 

برنامه عبادی روزمره امام 

حاج آقا یک مقدمه ای‏‏ درباره ویژگیهای عبادی امام ‏‏بفرمایید؟‏ 

‏امام از همان روز اولی که وارد عراق شدند یک زیارت دوره ‏‎ ‎‏شروع می کنند. زیارت دوره درآنجا به این معنی است که تمام امامانی که ‏‎ ‎‏در عراق هستند: کاظمین، سامرا، کربلا و نجف اشرف همه امامان را ‏‎ ‎‏زیارت می کنند و یک هفته هم طول می کشد. امام یک هفته زیارت دوره ‏‎ ‎‏را انجام دادند و بعد نجف که مشرف شدند توسط حاج شیخ نصرالله ‏‎ ‎‏خلخالی منزلی اجاره کردند. حاج شیخ نصرالله خلخالی اصرار داشت که ‏‎ ‎‏برای ایشان منزل بخرد و یکی از جهاتی هم که ما اعتراض داشتیم همین ‏‎ ‎‏بود امام می گفت که شما معلوم هست چه وقت به ایران برمی گردید شما ‏‎ ‎‏راحت هستید که یک خانه بخرید. اما من اینجا تبعید هستم و معلوم ‏‎ ‎‏نیست تا چه وقت اینجا باشم من خانه را می خواهم چه کار بکنم. این ‏‎ ‎‏حاج شیخ نصرالله خلخالی هم اصرار داشت که آقا همه این آقایان در ‏‎ ‎‏کنار شط کوفه باغ دارند، منزل دارند اجازه بدهید برای شما هم یک ‏‎ ‎‏جایی را تهیه کنیم شبها بروید آنجا استراحت کنید. ایشان می‏‏ ‏‏فرمود ‏‎ ‎‏عزیزان من در زندان هستند و من بروم کنار شط کوفه استراحت کنم و ‏‎ ‎‏تفریح کنم، نه من این کار را نمی کنم.‏ 

‏‏همچنین ‏‏امام یک سلسله عبادات رسمی و دائمی داشتند. هر شب قبر ‏‎ ‎‏حضرت امیر علیه السلام را زیارت می‌کردند. وقتی وارد حرم مطهر ‏‎ ‎‏می شدند دعای اذن دخول می خواندند، سپس روبروی ‏‏قبر ‏‏امیرالمومنین ‏‎ ‎‏زیارت امین‌الله را می خواندند، ‏‏بعد ‏‏می آمدند پشت حضرت امیرالمومنین ‏‎ ‎‏دو رکعت نماز زیارت می خواندند و همان جا می نشستند و زیارت ‏‏جامعه‏‏ ‏‎ ‎‏کبیره را می خواندند. بعد از خواندن زیارت جامعه کبیره از حرم بیرون ‏‎ ‎‏می آمدند. بعدها که کاروانهای زیارت از ایران راه افتاد، خوب ‏‏این زائران ‏‎ ‎‏وقتی چشمشان به امام ‏‏می‌‏‏افتاد آنهایی‏‏ ‏‏که دل و جرأتی داشتند می آمدند ‏‎ ‎‏دست امام را می بوسیدند و در واقع مزاحم امام بودند. امام وقتی دیدند ‏‎ ‎‏که اینجوری هست زیارت خودشان را به زیارت امین الله منحصر کردند. ‏‎ ‎‏زیارت امین‌الله و بعد هم دو رکعت نماز زیارت می خواندند و از حرم ‏‎ ‎‏بیرون می آمدند. بقیه اعمال و عباداتشان را در منزل انجام می دادند. نماز ‏‎ ‎‏شب امام هم هیچوقت تعطیل نمی شد‏‏.‏ 

حاج آقا ‏‏اوقات فراغت ‏‏امام چگونه می‌گذشت؟‏ 

‏ایشان یک برنامه خاصی برای قرائت قرآن داشتند، آن برنامه بعد ‏‎ ‎‏از نماز مغرب و عشا‏‏ء‏‏ بود که هیچوقت تعطیل نمی شد و در آن ساعت ‏‎ ‎‏کسی را نمی پذیرفتند. در وقتهای دیگر فرصتهایی که امام به دست ‎می آورند ‏‏مثل زمان انتظار برای غذا خوردن، ‏‏امام شروع می‏‏‌‏‏کردند به قرآن ‏‎ ‎‏خواندن یا در تهران که بودند بعد از پیروزی انقلاب من خودم یکبار ‏‎ ‎‏رفتم خدمت امام برسم موقعی نبود که امام قرآن بخوانند اما من دیدم که ‏‎ ‎‏مقابل ایشان قرآن است ‏‏و ‏‏مشغول تلاوت قرآن هستند‏‏ ‏‏و من نشستم‏‏.‏‏ ‏‎ ‎‏قرآن را بستند و گوش دادن به مطلبی که به عرض ایشان رساندم.‏ 

‏‏امام از فرصتها کاملا استفاده می کردند و نمی گذاشتند هیچوقت ‏‎ ‎‏وقتشان بیهوده صرف بشود‏‏.‏ 

بازتاب فوت دکتر شریعتی در نجف 

لطفاً بفرمایید وقتی حضرت امام خبر رحلت شریعتی‏‎[1]‎‏ در تاریخ ‏‎ ‎‏29 خرداد 1356 را شنیدند چه واکنشی نشان دادند و نظرشان درباره ‏‎ ‎‏شهادت ایشان چه بود؟‏ 

مقدماً باید عرض کنم تمام نوشته های دکتر علی شریعتی که ‏‎ ‎‏می آمدبرای ‏‏ما‏‏ بدون کم و زیاد خدمت امام می دادیم. ایشان مطالعه ‏‎ ‎‏می کردند کما اینکه نشریات خارجی دیگر هم از هرکسی بود وقتی به ‏‎ ‎‏دست ما می رسید ما موظف بودیم خدمت امام بدهیم تا امام از ‏‎ ‎‏فعالیتهایی که در خارج کشور می شود مطلع بشوند. لذا امام با مطالعه ‏‎ ‎‏نوشته های دکتر علی شریعتی یک شناخت واقعی و درستی از ایشان ‏‎ ‎‏داشتند.‏ 

‏‏البته به علت جوی که در آن زمان حاکم بود ما بدنبال کسی ‏‎ ‎‏می‏‏ ‏‏گشتیم که مرگ بر شاه بگوید و مخالف رژیم طاغوتی و رژیم ‏‎ ‎‏شاهنشاهی آن زمان باشد هر کس می خواست باشد حتی ما به دیدن ‏‎ ‎‏کمونیستها هم رفتیم. آنها وقتی آمدند بغداد ما از آنها استقبال کردیم و با ‏‎ ‎‏آنها همکاری می کردیم. آنها هم برای بازدید ما به نجف اشرف آمدند و ‏‎ ‎‏تقاضا کردند به ملاقات حضرت امام بروند ولی گفتیم نه، ملاقات امام ‏‎ ‎‏ممنوعه. براین اساس امام کاملاً از آنچه نوشته و گفته می شد در ایران و ‏‎ ‎‏در خارج ایران در رابطه با نظام طاغوتی و انقلاب اسلامی ایران و ‏‎ ‎‏نهضتی که امام شروع کردند، مطلع بودند. ماها یعنی همراهان و یاران ‏‎ ‎‏امام با تفکری که از ایران و شناختی که از دکتر شریعتی داشتیم همه ‏‎ ‎‏علاقمند به دکتر شریعتی بودیم و کتابهای ایشان را با کمال اشتیاقی که ‏‎ ‎‏داشتیم، دست به دست می گرداندیم و می خواندیم. وقتی خبر درگذشت ‏‎ ‎‏دکتر شریعتی ‏‏به نجف رسیدمن در کربلا‏‎ ‎‏بودم. یکیاز زوار ایرانی بهمن‏‎ ‎‏گفت که: دکتر شریعتی فوت شده. من گفتم کجا؟ گفت در لندن. بعد ما ‏‎ ‎‏دیدیم که تلگرافهای زیادی در رابطه با تسلیت به امام ‏‏مخابره شد. ‏‏بعضی ‏‎ ‎‏از این تلگرافها برای شریعتی تعبیر شهادت کرده بودند. شایع بود که ‏‎حدود 60 تلگراف تسلیت برای امام رسیده است.ما هم منتظر بودیم ‏‎ ‎‏ببینیم که امام نسبت به این تسلیت نامه ها چه واکنشی نشان خواهند داد ‏‎ ‎‏و وظیفه ما در برابر این موضوع چیست.‏ 

‏‏این را باید عرض کنم که بعضی از دوستان نجفی ما وقتی فهمیدند ‏‎ ‎‏جنازه دکتر شریعتی را به سوریه آوردند و قصد است در ‏‏سوریه دفن شود ‏‎ ‎‏برای تشیع جنازه و شرکت کردن در تدفین دکتر شریعتی رفتند. این ‏‎ ‎‏قضیه گذشت، مدتی بعد آقای دکتر یزدی از پاریس آمد و منزل من وارد ‏‎ ‎‏شد. ما شبها جلسه داشتیم. رفقا می آمدند بالای ‏‏بامجلسه تشکیلمی‌دادند ‏‎ ‎‏چون هوا گرم بود و جلساتمعمولاً تا اذان صبح طول می کشید. یک ‏‎ ‎‏شب آقای دکتر یزدی ‏‏در آن جمع ‏‏به ما اعتراض کرد. گفت شما در رابطه ‏‎ ‎‏با درگذشت دکتر شریعتی کوتاهی کردید و آنچه که از دستتان بر می آمد ‏‎ ‎‏انجام ندادی‏‏د.‏‏ من گفتم‏‏:‏‏ ما چه کار می توانستیم بکنیم که نکردیم؟ ایشان ‏‎ ‎‏گفت دو کار شما می توانستید بکنید که الآن هم دیر نشده؛ اولاً یک ‏‎ ‎‏تسلیت نامه برای پدر دکتر شریعتی بفرستید؛ البته من نمی دانم این ‏‎ ‎‏تسلیت نامه را یا عراق رد نمی کند یا ایران بدست ایشان نخواهد رساند. ‏‎ ‎‏یا می بریم خارج در نشریات خودمان چاپ می کنیم و مانور می کنیم روی ‏‎ ‎‏این تسلیت نامه و می گوییم روحانیون خارج از کشور یک همچون ‏‎ ‎‏تسلیت نامه ای برای پدر دکتر شریعتی نوشته اند. مطلب دوم اینکه در یکی ‏‎ ‎‏از مساجد نجف یک قاری بگذارید بعنوان مجلس ختم و فاتحه، اگر ‏‎ ‎‏کسی سوال کرد که چرا قرآن می‏‏‌‏‏خواندی ‏‏ـ‏‏ که شما خودتان هم قهراً ‏‎ ‎‏حضور خواهید داشت‏‏ ـ‏‏ بگویید برای فوت دکتر شریعتی فاتحه گذاشتیم. ‏‎ ‎‏آنجا یک مقداری در رابطه با این که صلاح هست، صلاح نیست این کار ‏‎ ‎‏را بکنیم یا این کار را نکنیم صحبت شد. تصمیم گرفتیم که جلسه بعدی ‏‎‎‏بدون حضور آقای دکتر یزدی باشد. خودمان بحث کنیم ببینیم آیا ‏‎ ‎‏مصلحت هست یا نه. شب دوم جلسه را به منزل آقای فاضل منتقل ‏‎ ‎‏کردیم. در آنجا همه برادرها آمدند و مفصل بحث شد که آیا مصلحت ‏‎ ‎‏هست یا نه. بالاخره رای گیری شد و به این نتیجه رسیدیم که مصلحت ‏‎ ‎‏هست تسلیت نامه را بنویسیم و مجلس فاتحه هم بگذاریم. البته ‏‎ ‎‏می دانستیم نه تسلیت نامه بدست پدر شریعتی خواهد رسید و نه مجلس ‏‎ ‎‏فاتحه در نجف منعکس خواهد شد. ولی در نشریات خارجی منعکس ‏‎ ‎‏می شود و در ایران برادران دانشجوی ما ‏‏می‌توانند ‏‏روی این کار مانور ‏‎ ‎‏کنند و بگویند که روحانیون مبارز خارج کشور این کارها را کردند. بعد ‏‎ ‎‏از اینکه تقریباً اتفاق آراء شد و هنوز رای گیری نشده بود‏‎ ‎‏من گفتم‏‏:‏‏ من ‏‎ ‎‏موافقم به شرط اینکه امام ما را منع نکند. یکی از برادرها گفتند تو هر ‏‎ ‎‏کاری را که می خواهی نشود می گویی که ببینیم امام نظرشان چیه. من ‏‎ ‎‏گفتم یعنی شما یقین داری که امام نمی گذاره ما این کار رو بکنیم‏‏؟‏‏ اگر ‏‎ ‎‏امام راضی نباشند ما از الآن حرفش را هم نمی زنیم. شما از کجا می دانید ‏‎ ‎‏که امام راضی نیستند؟ و نخواهند گذاشت‏‏؟‏‏ گفت: حالا احتمالش هست ‏‎ ‎‏که امام اجازه ندهد‏‏.‏‏ گفتیم خوب اگر اجازه ندهند ما اصلاً کاری ‏‎ ‎‏نمی کنیم. برادرهای دیگر حرف مرا تایید کردند و گفتند: ما بر اساس ‏‎ ‎‏تعهدی که دادیم به عنوان روحانیون مبارز خارج کشور هر کاری که ‏‎ ‎‏می کنیم باید به گوش امام برسانیم و با اطلاع ایشان و موافقتشان اقدام ‏‎ ‎‏بکنیم، اینک نیز باید خدمت ایشان برسیم و اجازه بگیریم اگر اجازه ‏‎ ‎‏دادند با کمال میل‏‏.‏‏ ر‏‏ا‏‏ی گیری هم شد و رای دادند. یکی از برادرها ‏‎ ‎‏پیشنهاد کرد که چون آقای یزدی عازمند و می خواهند بروند، فردا‏‏ -‏‏ پس ‏‎ ‎‏فردا شما تسلیت نامه را بنویس و متن آنرا هم به نظر امام برسان. گفتم ‏‎‎‏بسیار خوب. من همان شب آمدم منزل و تسلیت نامه مفصلی نوشتم که ‏‎ ‎‏وقتی به نظر شهید منتظری هم رساندم ایشان هم ت‏‏ا‏‏یید کرد، به نظر آقای ‏‎ ‎‏دکتر یزدی هم رسید ایشان هم ت‏‏ا‏‏یید کرد. صبح من قبل از این که امام ‏‎ ‎‏بیرون بیایند، ‏‏و ‏‏کار رسمیشان را شروع کنند در اندرونی امام رفتم در زدم ‏‎ ‎‏حاج علی که خادم امام بود در را باز کرد. گفتم امام کجاست؟ گفت‏‏:‏‎ ‎‏بالای بام هستند هنوز پایین نیامدند دارند قدم می زنند. من گفتم این نامه ‏‎ ‎‏را بگذار روی میز امام که وقتی پایین تشریف آوردند ببینند و بخوانند، ‏‎ ‎‏من ‏‏بعداً ‏‏می‏‏‌آ‏‏یم نتیجه اش را از شما می گیرم. نامه را از من گرفت و رفت، ‏‎ ‎‏خداحافظی کردم و آمدم. فاصله منزل ما با منزل امام زیاد نبود من منزل ‏‎ ‎‏رسیدم می‏‏‌‏‏خواستم از پله ها بالا بروم که دیدم یک کسی با عجله و شدت ‏‎ ‎‏در را می کوبد. برگشتم در را باز کردم. دیدم حاج علی است گفت: این ‏‎ ‎‏چه بود دادی دست من؟ گفتم برای چه؟ گفت تا امام نامه را دید گفت‏‏:‏‎ ‎‏این را ‏‏چه ‏‏کسی به تو داد؟ گفتم فردوسی. امام فرمود برو صدایش کن و ‏‎ ‎‏بگو زود بیا‏‏ید‏‏. دکتر یزدی هم که شاهد این گفتگو بود، وقتی حاج علی ‏‎ ‎‏دید من به منزل امام فراخوانده شده ام به من گفت اگر امام در رابطه با ‏‎ ‎‏من سوالی کردند، این جور جواب بدهید. گفتم نه راجع به شما نیست. ‏‎ ‎‏ما خودمان مطلبی داریم با امام و در آن رابطه امام مرا خواسته اند. من ‏‎ ‎‏برگشتم آمدم خدمت امام و دست امام را بوسیدم نشستم. امام رو کردند ‏‎ ‎‏به من و گفتند این چیست؟ من واقع قضیه را گفتم و توضیح دادم که ‏‎ ‎‏آقای دکتر یزدی به ما گفته که شما نسبت به دکتر شریعتی کوتاهی ‏‎ ‎‏کردید. یکی از این دوکار را می توانید بکنید یا هر دو کار را و الآن هم ‏‎ ‎‏دیر نشده، ما هم بحث زیادی کردیم و‏‎ ‎‏بالاخره به این نتیجه رسیدیم؛ اگر ‏‎ ‎‏شما اجازه بدهید کار بدی نیست یک تسلیت برای پدر دکتر شریعتی ‏‎نمی دانید نمی کنیم ولی دوستان گفته اند ‏‎ ‎‏که صلاح است ما این کار را در این شرایط و موقعیت بکنیم. امام ‏‎ ‎‏فرمودند‏‏:‏‏ صلاح نیست، نکنید. بعد من گفتم یک کار دیگری هم به ما ‏‎ ‎‏پیشنهاد شده و آن اینکه در یکی از مساجد مجلسی بعنوان فاتحه دکتر ‏‎ ‎‏شریعتی بگذاریم، قاری هم دعوت کنیم قرآن بخواند. ما خودمان هم در ‏‎ ‎‏آن جلسه حضور داشته باشیم هرکس هم پرسید که چه خبره؟ بگوییم ‏‎ ‎‏بمناسبت درگذشت دکتر شریعتی مجلس فاتحه است. البته می دانیم ‏‎‏استقبال نمی شود نجفی ها استقبال نمی کنند ولی در خارج می توانند ‏‎ ‎‏منعکس کنند و مانور کنند. امام یک نکته دیگری فرمودند. مطلبشان این ‏‎ ‎‏بود که شما ها نمی توانید خودتان را از من جدا کنید هر کاری که شما ‏‎ ‎‏انجام بدهید به عنوان کار من و عمل منمنعکس می‌شود. نمی گویند ‏‎ ‎‏اطرافیانش این کار را کردند می گویند او این کار را کرد، بنابراین این کار ‏‎ ‎‏را هم نکنید. گفتم چشم. من تسلیت نامه را جمع کردم و از امام اجازه ‏‎ ‎‏گرفتم دستشان را بوسیدم و بیرون آمدم. دکتر یزدی از من پرسید چی ‏‎ ‎‏شد؟ گفتم شب گزارش می‌د‏‏ه‏‏م. شب که برادرها جمع شدند من جریان ‏‎ ‎‏را مفصل برایشان نقل کردم که یکی از برادرها ‏‏-‏‏ خدا رحمتش کند‏‏ -‏‎ ‎‏یک جمله ای گفت که: اگر امر دایر بشود بین این که امام ما را طرد کند ‏‎ ‎‏و ما از دکتر شریعتی تجلیل کنیم یا این که از دکتر شریعتی تجلیل نکنیم ‏‎ ‎‏و امام ما را نگه دارد اوّلی است، بگذارید امام ما را طرد کند و ما از ‏‎ ‎‏شریعتی تجلیل کنیم. اینجا بقیه دوستان نتوانستند طاقت بیاورند، ‏‎ ‎‏خصوصاً شهید محمد منتظری گفت: این چه حرفیه می‏‏ ‏‏زنید؟ ما بدون ‏‎ ‎‏امام اصلاً وجود نداریم. اگر امام ما را طرد کند و ما را از خودش براند ما ‏‎ ‎‏اصلاً وجود خارجی نداریم ما اگر شخصیتی داریم، اگر کاری می کنیم و ‏‎ ‎‏کار ما ارزش دارد بواسطه انتساب به امام است. ما باید تحت نظر امام و ‏‎ ‎‏اراده امام کار کنیم و حرکت کنیم و همان جور که امام فرمودند ما عمل ‏‎ ‎‏کنیم. که خوب بقیه دوستان و رفقا هم پذیرفتند‏‏.‏‏ من یک حاشیه ای دارم ‏‎ ‎‏که خیلی جالبه. آن حاشیه اینه که آن شب وقتی که جلسه مان به هم ‏‎ ‎‏خورد آقای سید حمید روحانی دست مرا گرفت کنار کشید گفت‏‏:‏‏ بیا ‏‎ ‎‏اینجا‏‏.‏‏ گفتم چیه؟ گفت من با نظر امام مخالفم. این که امام فرموده اسلام ‏‎ ‎‏منهای روحانیت از دکتر شریعتیه این را قبول ندارم. این نکته را آقای ‎‏مطهری به امام گفته، امام هم قبول کردند من این را قبول ندارم. ‏‏تا اینکه ‏‎ ‎‏بعد از پیروزی انقلاب یک بار در جماران آقای روحانی را دیدم و ایشان ‏‎ ‎‏گفت که در طی بررسی اسناد ساواک به همان نظر امام رسیده است.‏‏ اما ‏‎ ‎‏دنباله جلسه مان گزارش آقای دکتر یزدی بود. آقای دکتر یزدی گفت من ‏‎ ‎‏برای دو کار آمده ام، یکی برای این که پاسخ تسلیت های دانشجویان ‏‎ ‎‏خارج کشور را از امام بگیرم و یکی دیگر همین که به شما پیشنهاد کنم ‏‎ ‎‏که این کار را بکنید. این کار که منتفی شد اما‏‏ جواب ‏‏تسلیت نامه ها را از ‎‏امام خواستم امام یک پاسخی دادند که من از این پاسخ راضی نیستم. ‏‎ ‎‏پاکتی آورد که نوشته امام بود. در آن نامه امام مرقوم فرموده بود‏‏:‏‏ بسمه ‏‎ ‎‏تعالی. جناب آقای دکتر یزدی درباره مرگ شریعتی، تلگرافها و نامه هایی ‏‎ ‎‏از دانشجویان از اتحادیه انجمن های اسلامی خارج کشور به این جانب ‏‎رسیده است اگر فرد بمیرد مهم نیست، مرگ جامعه مهم است. اگر ‏‎ ‎‏جامعه بمیرد، امریکا مسلط می شود انگلیس مسلط می شود، رضاخان ‏‎ ‎‏مسلط می شود اگر رضاخان بمیرد محمدرضا مسلط می شود، تا آخر یک ‏‎ ‎‏اعلامیه مفصل به این عنوان. دکتر یزدی می گفت، دو اشکال به این پاسخ ‏‎ ‎‏وارد است اشکال اول این که مرگ شریعتی گفته‌اند، دکتر هم برا‏‏ی‏‏ش ‏‎ ‎‏ننوشتند و ما معتقدیم شهادته نه مرگ، ‏‏امام ‏‏خیلی از دکتر شریعتی کم ‏‎ ‎‏برداشت ‏‏دارد‏‏. اشکال دوم که اینجا وارده این است که امام فرموده اگر ‏‎ ‎‏جامعه بمیرد رضاخان مسلط می شود. ما معتقدیم الآن ملت ایران بیدار ‏‎ ‎‏شده، زنده شده و این تناقص است. اگر ملت ایران زنده شده پس این ‏‎ ‎‏جمله که اگر ملت بمیرد رضاخان مسلط می شود درست نیست. این را ‏‎ ‎‏باید امام اصلاح کند. آقای منتظری هم اینجا کمک کرد و گفت آری ‏‎ ‎‏اشکال دارد و این تعبیر از امام درست نیست. باید ببریم امام اینرا اصلاح ‏‎ ‎کند. ایشان (محمد منتظری) نامه را گ‏‏ر‏‏فت و گفت‏‏:‏‏ من فردا می برم ‏‎ ‎‏خدمت امام و از ایشان می خواهم که نامه را عوض کنند. دکتر یزدی هم ‏‎ ‎‏خوشحال شد. آقای منتظری فردا صبح رفت خدمت امام وقتی بیرون آمد ‏‎ ‎‏من منتظر در بیرونی بود‏‏م‏‏ که ببینم چه شد.گفتم‏‏:‏‏ امام چه فرمودند؟ ‏‎ ‎‏گفت، وقتی به امام اشکالات نامه ایشان را عرض کردم، نامه را گرفتند و ‏‎ ‎‏زیر تشک شان زیر فرش گذاشتند. من صبر کردم خیال کردم می خواهند ‏‎ ‎‏نامه را عوض کنند ولی فرمودند من جواب نمی دهم و من بیرون دست ‏‎ ‎‏خالی آمدم، وقتی ما آمدیم به دکتر یزدی اطلاع دادیم که امام چنین ‏‎ ‎‏برخوردی کردن‏‏د‏‏. دکتر یزدی هم قهر کرد ‏‏و ‏‏بدون خداحافظی از امام‏‎ ‎‏کیفش را برداشت به بغداد رفت و از آنجا هم یکسره به خارج رفت.

حدود دو ماه یا بیشتر از این ماجرا گذشت یک روز آقای دعایی آمد ‏‎ ‎‏و ‏‏گفت: فلانی آقای دکتر یزدی از امریکا زنگ زده و گفته امام ‏‎ ‎‏نمی خواهند پاسخ این دانشجوها را بدهند؟ این عکس العمل خوبی نداره ‏‎ ‎‏امام بی جواب گذاشته و ‏‏بهتره ‏‏شما خدمت امام برسی و بگ‏‏ویید ‏‏آیا ‏‎ ‎‏می‌خواهند که جواب این تلگراف ها را بدهند یا نه؟ این که آقای دعایی ‏‎ ‎‏به من گفت به این دلیل بود که عرض کردم. هر مطلبی که می خواست ‏‎ ‎‏به امام منتقل بشود باید از طریق هسته های مرکزی منتقل می شد. من نماز ‏‎ ‎‏ظهر که خدمت امام بودم بعد از نماز در راه منزل عرض کردم که آقا، ‏‎ ‎‏دکتر یزدی با آقای دعایی تماس گرفته و گفته که آیا آقا جواب این ‏‎ ‎‏تلگرافها را می‌دهند؟ امام بلافاصله فرمودند: همان جواب است. به آقای ‏‎ ‎‏دعایی بگویید با آقای یزدی ‏‏تماس گرفته و بگوید ‏‏اگر می‏‏‌‏‏خواهد همان ‏‎ ‎‏نامه ‏‏قبلی‏‎ ‎‏را برایش بفرستید. نزدیک غروب بود آقای دعایی دوباره آمد و ‏‎ ‎‏گفت که دکتر یزدی گفته‏‏:‏‏ همان جواب اول را بدهند باز بهتر از این ‏‎است که هیچی نباشد. چون امام عازم کربلا شدند روز بعد من هم کربلا ‏‎ ‎‏مشرف شدم و خدمت امام رسیدم و امام جواب ‏‏مجددی ‎‏که مرقوم ‏‎ ‎‏فرموده بودند همان جوابی بود که در نشریات دان‏‏ش‏‏جویان خارج از ‏‎ ‎‏کشور منتشر شد امام آنجا تعبیر را عوض کردند: جناب آقای دکتر یزدی‏‎ ‎‏-‏‏ ایده الله تعالی‏‏ -‏‏ درباره مرگ دکتر شریعتی تلگرافهای زیادی از ‏‎ ‎‏دانشجویان و اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان خارج از کشور به ‏‎ ‎‏اینجانب رسیده است سپس درباره رد اسلام منهای روحانیت مطالبی را ‏‎ ‎‏مطرح کردند‏‏.‏ 

. دکتر شریعتی در سال 1312 در روستای مزینان در اطراف سبزوار متولد شد. پدرش  محمدتقی شریعتی اولین معلم او بود. وی تحصیلات متوسطه را در مدارس مشهد به پایان  رساند و به دانشسرای معلم راه یافت. از 18 سالگی به شغل معلمی روی آورد. سپس در  دانشگاه فردوسی مشهد مشغول تحصیل شد. در سال 1332 در رشته ادبیات فارسی لیسانس  گرفت. در سال 1338 با بورس تحصیلی عازم فرانسه شد و از دانشگاه معروف سوربن در  رشته زبان شناسی تطبیقی دکترا گرفت. فعالیتهای سیاسی شریعتی پس از کودتای 28 مرداد با  عضویت در شاخه نهضت مقاومت ملی مشهد شروع شد. در سال 1340 بعنوان یکی از رهبران  نهضت آزادی محسوب می شد. در 1342 به همراه دکتر یزدی و دکتر چمران در کنگره جبهه  ملی درویسن بادن بعنوان سردبیر روزنامه فارسی زبان «ایران آزاد» انتخاب شد. در سال 43 به  هنگام بازگشت به ایران توسط ساواک دستگیر شد. بعد از آزادی به سخنرانیهای پرشور در  حسینیه ارشاد پرداخت. در مرداد 53 تا 54 در زندان بسر برد سپس به خارج از کشور سفر  نمود. سرانجام در 29 خرداد 56 در اثر حمله قلبی در لندن فوت نمود که برخی درگذشت او  را مشکوک قلمداد می کنند. 

نقش محمد منتظری در مبارزات خارج از کشور 

‏حاج آقا لطفاً درباره نقش شهید محمد منتظری در نجف و ‏‎ ‎‏فعالیتهای خارج از نجف اعم از ایران و اروپا صحبت بفرمایید؟‏ 

‏در یکی از شبهایی که ما جلسه عمومی در منزل داشتیم‏‏ شهید ‏‎ ‎‏منتظری در آستانه اذان صبح در زد. در حالی که یک اورکت پوشیده و ‏‎ ‎‏یک ساک روی دوشش و یک ساکی به دوش دیگر و یک ساک هم به ‏‎ ‎‏گردن ‏‏آویخته ‏‏و اینها هم پر از نوار و اعلامیه و نشریه و کتاب بود من با ‏‎ ‎‏محمد نشستم گفتم‏‏:‏‏ موضوع چیه؟ گفت که‏‏:‏‏ ما در پاریس با زحمت ‏‎ ‎‏زیادی یک کلیسا گرفتیم و عده ای از طلاب سوری، افغانی، پاکستانی، ‏‎ ‎‏لبنانی و عده ای از دانشجویان ‏‏در آنجا تحصن کردند ‏‏و رادیو و تلویزیون ‏‎ ‎‏فرانسه هم می خواهد بیاید و فیلم برداری کند. گفتم این تحصن برای ‏‎ ‎‏چیه‏‏؟‏‏ گفت‏‏:‏‏ به خاطر مخالفت و ضدیت با نظام طاغوتی شاه. او ادامه داد ‏‎ ‎‏درخواستی که من دارم ‏‏اینست که ازطلابی که اینجاهستند ‏‏تعدادی‏‏ببریم ‏‎ ‎‏تا در آن تحصن شرکت کنند. سپس اضافه کرد و گفت‏‏:‏‏ اگر طلاب ‏‏اینجا حاضر نشوند بیایند لااقل برادرها اگر لباس اضافی دارند،قبا و عبا و ‏‎ ‎‏عمامه یک چمدان لباس به من بدهید ببریم آنجا و عده ای از دانشجویان ‏‎ ‎‏را ‏‏به لباس روحانی‏‏ملبس کنیم‏‏.‏ 

‏‏جوابی که آنجا من دادم این بود که من با این کار‏‎ ‎‏موافقم به شرط ‏‎ ‎‏اینکه امام منع نکنند یا امام سکوت کنند یا اجازه بدهند که برادرها ‏‎ ‎‏شرکت کنند و اگر منع کردند ما اجازه نمی دهیم کسی بیاید. گفت‏‏:‏‏ آن با ‏‎ ‎‏من، من خودم از امام اجازه می گیرم. گفتم‏‏:‏‏ شما اجازه را بگیر بقیه کارها ‏‎ ‎‏با من. دوستانی بودندکه برای این مسافرت آمادگی داشتند ‏‏چون از‏‎ ‎‏ماهیت ‏‎ ‎‏کار اطلاع نداشتند‏‏.‏‏ آقای منتظری صبح رفت خدمت امام و وقتی بیرون ‏‎ ‎‏آمد من دیدم خیلی پکره. گفتم چی شد؟ گفت: من رفتم خدمت امام و ‏‎ ‎‏از ‏‏مبارزات ‏‏فعالیت دانشجویان خارج کشور گفتم و پیشنهاد کردم که ‏‎ ‎‏طلاب اینجا هم در تحصن به وجود آمده در یکی از کلیساها شرکت ‏‎ ‎‏کنند. امام رو کرد به من و گفت‏‏:‏‏ شما مدتی است که درس و بحث را ‏‎ ‎‏رها کردید بیا یک مقدار درس بخوان. او ادامه داد مثل اینکه سقف اتاق ‏‎ ‎‏روی سر من خراب شد. من از جا در رفتم گفتم آقا دیگران ‏‏در ‏‏خارج ‏‎ ‎‏مبارزه بکنند ما اینجا بنشینیم درس بخوانیم، معلومات اضافه کنیم؟ باز ‏‎ ‎‏هم امام فرمود که یک مقدار درست را ادامه بده. آقای منتظری به من ‏‎ ‎‏گفت‏‏:‏‏ شما اون طرح دوم تهیه لباس را پیاده کن. ما هم این کار را کردیم ‏‎ ‎‏و ‏‏گفتیم که هرکس قبا، عبا وردای اضافی چه سید و چه شیخ دارد ‏‎ ‎‏بدهند. دوتا چمدان برای ایشان آماده کردیم. ولی من خودم ماهیت ‏‎ ‎‏موضوع را نفهمیدم که این چه بود که شهید منتظری آنقدر اصرار داشت ‏‎ ‎‏و امام با این قاطعیت رد کرد. در نهایت من گفتم‏‏:‏‏ بالاخره امام چه ‏‎ ‎‏فرمودند ما دوستان می توانیم شرکت کنیم‏‏.‏‏ گفت نه، فرمودند‏‏:‏‏ اگر یک نفر ‏‎‎‏از دوستان من در این تحصن شرکت کنند من طردش خواهم کرد و ‏‎ ‎‏بنابراین شما پیشنهاد نکن و هیچ کس هم نیاد. به هر حال او لباسها را ‏‎ ‎‏برداشت برد و در عکسهایی که بعداً در روزنامه ها چاپ شد ما دیدیم ‏‎ ‎‏کسانی از جمله محمد غرضی که به لباس روحانی ملبس هستند. مساله ‏‎ ‎‏برای من جای سوال داشت که چرا امام مخالفت کردند؟ به عبارتی ‏‎ ‎‏تحصنی است علیه رژیم طاغوتی و امام هم دارند با رژیم شاهنشاهی ‏‎ ‎‏مقابله می کنند چطور امام حاضر ‏‏ن‏‏شدند که یکی از دوستانشان در این ‏‎ ‎‏تحصن شرکت کند‏‏.‏‏ بعدها که من ایران آمدم و انقلاب پیروز شد به این ‏‎ ‎‏نتیجه رسیدم که آن تحصن برای آزادی مهدی هاشمی بوده است، سید ‏‎ ‎‏مهدی‏‎ ‎‏هاشمی‏‎[1]‎‏ به واسطه‏‏ قتل آقای شمس آبادی ‏‏محکوم‏‏ به اعدام ‏‏شد‏‏.‏‏ آنها ‏‎ ‎‏به عنوان اینکه شمس آبادی طرفدار شاه و مخالف امام است این کار را ‏‎ ‎‏کردند و در نجف هم اینگونه منعکس شد و عده ای از دوستان منجمله ‏‎ ‎‏همین آقای محمد منتظری اعتقادشان بر این بود که این کار‏‏، ‏‏کار خوبی ‏‎ ‎‏بوده و یکی از مخالفین را از بین برده اند‏‏.‏‏ بعد که سید مهدی را دستگیر ‏‎ ‎‏کردند و ‏‏از او ‏‏اعتراف ‏‏گرفتند حکماعدامش در آمد.این واقعیت ها را‏‎ ‎‏امام ‏‎ ‎‏می فهمید. ماها نمی دانستیم که پشت پرده چیه. به هر حال حکم اعدامی ‏‎ ‎‏که از طرف دستگاه برای سید مهدی هاشمی درآمده بود لغو ولی متاثر از آن تحصن نبود‏‏.‏ 

حاج آقا سوابق مبارزاتی آقای محمد منتظری را بیشتر بازگو کنید؟‏ 

ایشان واقعاً از آن نیروهای مخلص و مجاهد فی سبیل‏‏‌‏‏الله بود.‏‏ در ‏‎ ‎‏ایران که فعالیتهای ایشان کاملاً مشخص بود. قبل از آمدن به نجف اشرف ‏‎ ‎‏که طلاب جوان را رهبری می کرد بعد که در معرض خطر قرار گرفت از ‏‎ ‎‏طریق پاکستان خودش را به عراق رساند که دستگیر شد و نزدیک به یک ‏‎ ‎‏سال در زندان بصره و زندان بغداد بود. طوری که هیچکس هم خبر ‏‎ ‎‏نداشت که ایشان کجاست.‏ 

‏‏طلاب ایران هم نمی دانستند آقای منتظری سرنوشتش به کجا انجامید. ‏‎ ‎‏از ما سوال می کردند آقا محمد نجف نیامده؟ می گفتیم نه. یک روز من و ‏‎ ‎‏آقای حمید روحانی از مدرسه آیت‏‏‌‏‏الله بروجردی می‌آمدیم، دیدیم در ‏‎ ‎‏صحن حضرت امیر یک طلبه ای ایستاده، متحیر گاهی به من نگاه می کنه ‏‎ ‎‏گاهی به او نگاه می کنه و سر و صورتش هم اصلاح نشده است.‏ 

‏‏آقای روحانی کمی دقیق شد و گفت این آقای محمد منتظری است. ‏‎ ‎‏گفتم‏‏:‏‏ محمد اینجا چکار می‏‏‌‏‏کند؟ جلوتر رفتیم دیدیم بله خودشه. ‏‎ ‎‏احوالپرسی کردیم با هم توی سرداب رفتیم گفتیم کجا بودی چه ‏‎ ‎‏می‌کردی؟ گفت من زندان بودم. می خواستم قاچاق به عراق بیایم مرا ‏‎ ‎‏گرفتند زندان بردند. گفتم چه شد که آزاد شدی؟ گفت یک نامه من به ‏‎ ‎‏امن العام عراق نوشتم. شرح دادم که من چرا می خواستم از ایران خارج ‏‎ ‎‏بشوم و بغداد بیایم، به چه امید آمده ام و جریان را گفته بود که من ‏‎ ‎‏مخالف رژیم شاه هستم و جزء اصحاب امام هستم. فکر می‏‏‌‏‏کر‏‏د‏‏م اگر ‏‎ ‎‏خودم را به بغداد برسانم می توانم آزاد فعالیت ‏‏بکنمکه مت‏‏ا‏‏سفانه گیر‏‎ ‎‏افتادم‏‎ ‎‏و چون راه قانونی نبود مرا گرفتند به زندان آوردند؛ انتظار من این است ‏‎که مرا خلاص کنید. این نامه وقتی به رئیس امن العام آنجا می رسد دستور ‏‎ ‎‏می دهد ایشان را آزاد کنند. بعد‏‎ ‎‏که آزاد شده بود از‏‎ ‎‏آنجا کار را شروع ‏‎ ‎‏کردیم. در نجف هم خیلی فعال بود و در بین طلاب پاکستانی‏‏، ‏‏افغانی، ‏‎ ‎‏لبنانی، سوری و با همه اینها و با همه اقشار تماس داشت. مسائل ایران را ‏‎ ‎‏خیلی خوب توضیح می داد و بیان می‏‏‌‏‏کرد. جلساتی که خود ما با ایشان ‏‎ ‎‏داشتیم خیلی مفید بود. از‏‎ ‎‏فکرش استفاده می‏‏‌‏‏کردیم و بعد از مدت ‏‎ ‎‏کوتاهی، شروع کرد به مسافرت رفتن. هیچ وقت در نجف آرام ‏‎ ‎‏نمی گرفت همیشه در حال سفر بود. سفر به پاریس، لندن، کویت و غیره. ‏‎ ‎‏همیشه هم با کلی تجهیزات ‏‏اعم از ‏‏نوار اعلامیه ها و نوشته های امام ‏‎ ‎‏می رفت وقتی هم که برمی گشت نشریات دانشجویان را از آنجا برای ما ‏‎ ‎‏می آورد‏‏.‏ 

‏‏مثلاً در کویت ‏‏به نقل از ‏‏یکی از دوستان ما، آقای منتظری پنج اسم ‏‎ ‎‏داشت و هر کسی او را به یک اسم می شناخت. یکی به عنوان رفیعی ‏‎ ‎‏می شناخت، یکی به عنوان منتظری می شناخت‏‏،‏‏ کسی دیگر به عنوان ‏‎ ‎‏دیگر. پدر خانم من سوریه آمده بود تا شاید مرا پیدا کند و منهم بروم ‏‎ ‎‏سوریه‏‏ و‏‏ ایشان را ببینم. ایشان نقل می‌کرد من یک دفعه ‏‏آقای ‏‏منتظری را ‏‎ ‎‏دیدم، احوالپرسی کرد و گفت‏‏:‏‏ منتظر فردوسی پور نباش او نمی تواند از ‏‎ ‎‏نجف خارج بشود. این را گفت فوری خداحافظی ‏‏کرد. ‏‏من نفهمیدم چرا ‏‎ ‎‏به این سرعت گفت خداحافظ، ولی بعد که برگشتم دیدم که دوتا ایرانی ‏‎ ‎‏دارند می‌آیند و احتمال این که آنها ساواکی باشند بود‏‏.‏‏ تا چشمش به آنها ‏‎ ‎‏افتاد رفت توی یک مغازه و من رفتم توی آن مغازه. عصبانی شد و گفت ‏‎ ‎‏برو، حاجی منتظری کیه؟ منتظری اینجا نیامده. ‏‏پدر خانمم ‏‏گفت من نگاه ‏‎ ‎‏کردم دیدم این مغازه دو در دارد‏‏،‏‏ آن طرفش هم بازارچه ای است که از آن در بیرون رفته بود. آقای منتظری در کویت، سوریه، لبنان، پاریس و ‏‎ ‎‏در جاهای دیگر ‏‏فعالیت مخفی داشت ‏‏و با همه مبارزین و انقلابیون ‏‎ ‎‏ارتباط داشت ‏‏و با آنها تبادل افکار می‌کرد.‏ 

‏علاقه حضرت امام به ایشان چقدر بود؟‏ 

خیلی حضرت امام به ایشان علاقمند بود و از همان پیامی که در ‏‎ ‎‏شهادت ایشان دادند شدت علاقه شان به ایشان مشخص بود.‏ 

1. سید مهدی هاشمی فرزند آقا سید الحق شاهرودی از شاگردان آقا شیخ مهدی مازندرانی و  آقا شیخ محمدعلی قمی بود که در دهه 50 گروهی بنام هدفی ها را در قهدریجان نجف آباد  سازمان داد. این گروه در چهار چوب اهداف خود چند نفر از جمله آیت الله سید ابوالحسن  موسوی شمس آبادی را به قتل رساندند که در پی افشای این قتل ها، وی دستگیر و محکوم  به اعدام گردید. اما حکم اعدام او لغو و بعد از پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد و مسوولیت  واحد نهضتهای آزادیبخش در سپاه پاسداران را بعهده گرفت که در این سمت جرایمی مرتکب  گردید که بالاخره در مرداد 1366 به دلیل اتهامات وارده محکوم به اعدام شد. 

نظر امام درباره مجاهدین خلق 

امام در باره مجاهدین خلق چه نظری داشتند؟‏ 

اوایل دهه پنجاه ‏‏من یک سفری به ایران داشتم. در آن موقع یک ‏‎ ‎‏عده ای از مجاهدین از جمله حنیف نژاد و دوستانش را به عنوان گروه ‏‎ ‎‏مهندسین گرفتند که تعدادشان شصت نفر بود و من خیلی ها را ‏‎ ‎‏می شناختم. وقتی که به نجف برگشتم آقای روحانی به من گفت‏‏:‏‏ شما ‏‎ ‎‏وقتی که خدمت امام رسیدی اخبار را از این گروه مهندسین به امام بگو. ‏‎ ‎‏من خدمت امام عرض کردم که برخی از آنها رفت و آمد به مدرسه ‏‎ ‎‏نواب داشتند و من با آقای حکیمی ارتباط داشتم و اینها واقعاً بچه های ‏‎ ‎‏خوبی هستند. ما این حرفها را به امام گفتیم و بیرون آمدیم. بعد از چند ‏‎ ‎‏روز آقای روحانی مرا دید و گفت که شما فهمیدی که نتیجه آن گزارشی ‏‎ ‎‏که به امام دادی چه شد؟ گفتم نه. گفت: نتیجه این بود که بنی صدر ‏‏پیش ‏‎ ‎‏از آن ‏‏نامه ای برای امام نوشته بود که اینها افرادی وابسته به ساواک هستند ‏‎ ‎‏و ساواک اینها را برای اینکه انقلابیون را تحریک کند گرفته و ‏‏به امام ‏‎ ‎‏توصیه کرده، ‏‏مبادا شما در رابطه با اینها حرفی بزنید و مطلبی بگویید. ‏‎ ‎‏امام هم در جواب بنی صدر نامه ای قریب به همین مضامین نوشتند که ساواک برای اینکه برای دستگیری عده ای بهانه پیدا کند چنین جنایاتی ‏‎ ‎‏می کند. اما بدنبال آن گزارشی که شما به امام دادید، امام آقای دعایی ‏‏را ‏‎ ‎‏فرستاد و گفت به بنی صدر‏‎[1]‎‏ زنگ بزن بگو این نامه مرا منتشر نکند. آن ‏‎ ‎‏نامه امام هم تا حالا منتشر نشده.‏ 

‏‏در همین راستا یک بار ‏‏من خودم پیش امام رفتم و التماس کردم که ‏‎ ‎‏آقا شما بهتر است که اینها رو تایید بکنید ‏‏بچه های‏‎ ‎‏مبارز و انقلابی‏‎ ‎‏هستند. ‏‎ ‎‏امام خندیدند و فرمودند‏‏:‏‏ نه تنها شما بلکه دوستان من را تحت فشار ‏‎ ‎‏گذاشتند که اینها را ت‏‏ا‏‏یید کنم، اما من ت‏‏ا‏‏یید نمی کنم. گذشت تا وقتی که ‏‎ ‎‏بیانیه اعلام مواضع منافقین پخش شد که آقایان دعایی، محمد منتظری و ‏‎ ‎‏سید حمید روحانی سجده شکر بجای آوردند که الهی شکر که امام اینها ‏‎ ‎‏را ت‏‏ا‏‏یید نکرد، اگر امام اینها را تایید کرده بود حالا رهبر کمونیستها و ‏‎‏رهبر منافقین می شد. امام آن قدر بیدار و هوشیار و حواسشان جمع بود ‏‎ ‎‏که قدمی بر ‏‏خلاف دین‏‎ ‎‏و شریعت مقدس‏‎ ‎‏اسلام برندارند و‏‎ ‎‏خدا هم او را ‏‎ ‎‏یاری می کرد. همه دوستان اعتراف کردند ماها اشتباه می‌کردیم.‏ 

علت اینکه شهید منتظری پاریس را برای تحصن انتخاب کردند ‎‏چه بود؟‏ 

علتش این بود که آنجا به قول دکتر یزدی یک کشور آزاد و ‏‎ ‎‏دمکراسی بود و از آنجا می شد نشریاتی یا فیلمهایی به سراسر نقاط دنیا‏‎ ‎‏پخش کرد ‏‏و استفاده نمود.‏ 

هزینه این امور رفت و آمد طلاب را ایشان از کجا تامین ‏‎ ‎‏می کردند؟‏ 

آن موقع مبارزه بصورت دامن گیر و جهانی بود. مردم و بازاریها ‏‎ ‎‏کمک می کردند. خود آقای منتظری با یاران و بازاریها ارتباط داشت و ‏‎ ‎‏کمک می گرفتند، کما اینکه عده ای را می فرستادند به فلسطین برای ‏‎ ‎‏آموزش نظامی که به آنها کمک می شد و هزینه اینها را مردم می دادند.‏ 

‏‏البته امام در پول دادن خیلی مقید بود. من خودم یادم هستکه در ‏‎ ‎‏چاپ کتاب «موقف الامام تجاه اسرائیل» که مسوول چاپش من بودم و ‏‎ ‎‏قراردادی هم با ابوعمران مدیر چاپ خانه نجف منعقد کردیم، هزار دینار ‏‎ ‎‏بود. هزار دینار آن زمان 20 هزار تومان می شد. ما 500 دینار فراهم کرده ‏‎ ‎‏به عنوان پیش قسط داده بودیم تا کارها را فراهم کند. یک وقت من دیدم ‏‎ ‎‏آقا سید حمید روحانی آمده در منزل می گوید فلانی ابوعمران پیغام داده ‏‎ ‎‏که کتابتان حاضره، 500 دینار بیاورید کتابتان را بگیرید. من گفتم شما ‏‎ ‎‏چقدر پول دارید گفت من برای شام شب هم پول ندارم. شما چقدر ‏‎ ‎‏دارید گفتم من هم مثل توام، ما شهریه مان را خرج می کنیم. ایشان گفت ‏‎‏بیا برو پیش امام از امام بگیر. گفتم امام پول نمی دهد. گفت حالا شما برو ‏‎ ‎‏شاید بشود کاری کرد، اگر امام نداد به عنوان قرض بگیر. رفتم و به آقای ‏‎ ‎‏رضوانی گفتم که می خواهم خدمت امام برسم. یادداشتی دادند و امام هم ‏‎ ‎‏اجازه داد. من خدمت امام رسیدم و گفتم که آقا این کتاب ما چاپ شده ‏‎ ‎‏و پیغام دادند که بیایید بگیرید‏‏ و ‏‏500 دینار هم بیاورید حتییک‏‏ دینار هم‏‎ ‎‏نداریم، اگر ممکنه حضرت عالی 500 دینار را لطف کنید‏‏.‏‏ امام سرشان را ‏‎ ‎‏پایین انداختند و گفتند‏‏:‏‏ من به هیچ وجه پول نمی دهم. این جمله امام ‏‎ ‎‏خیلی بر من تاثیر گذاشت و من اصلاً آب شدم. ‏‏سپس ‏‏امام سر را بلند ‏‎ ‎‏کردند و به من گفتند که ممکن است به شما وام بدهم. عرض کردم که ‏‎ ‎‏آقا نظر من هم همین بود که از شما قرض بگیرم و بعد ان شاء‌الله به شما ‏‎ ‎‏برگردانیم. نشان به آن نشانی که هنوز قرض امام را ادا نکردم. من بیرونی ‏‎ ‎‏آمدم آن موقع آقا شیخ عبدالعلی قرهی بیت امام بود، پیش ایشان رفتم. ‏‎ ‎‏آقای قرهی به من گفت که از امام پول خواستی؟ گفتم بله. دیدم امام یک ‏‎ ‎‏بسته اسکناس 500 دیناری به آقای قرهی داده بودند که به من بدهد. پول ‏‎ ‎‏را گرفتم و به چاپخانه رفتم و کتابها را تحویل گرفتم. امام در پول دادن ‏‎ ‎‏اینگونه بودند‏‏.‏ 

‏‏در یک مورد دیگر زمانیکه تحریرالوسیله را در لبنان چاپ کردیم امام ‏‎ ‎‏یک دینار هم در آنجا به ما کمک نکرد، فرمود هر کس رساله مرا بگیرد ‏‎ ‎‏خودش باید پول بدهد. در این جور موارد هم امام کمک نمی کردند. ‏‎ ‎‏طلبه ها از شهریه ای که داشتند کمک می کردند و از جیب خودشان خرج ‏‎ ‎‏می کردند.‏ 

. سید ابوالحسن بنی صدر در سال 1312 شمسی در یکی از روستاهای همدان متولد شد.  پدرش آیت الله سید نصرالله بنی صدر از علمای متنفذ منطقه غرب محسوب می شد. ایشان بعد  از تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه تهران شد و در رشته اقتصاد ادامه تحصیل داد. فعالیت  سیاسی او در اواخر دهه سی آغاز و در اواخر دهه چهل دو بار بازداشت گردید. سپس با سفر  به فرانسه و اقامت در آن کشور در دانشگاه سوربن به تحصیلاتش ادامه داد و همزمان با  مخالفین رژیم شاه ارتباط یافت و رهبری مبارزه در جبهه ملی در خارج از کشور را بعهده  گرفت. با پیروزی انقلاب همراه با امام به کشور بازگشت و با ارائه نظریات اقتصادی مطرح  شد. بطوری که در اولین دوه انتخابات ریاست جمهوری آرای بالایی کسب کرد و رئیس  جمهور ایران شد. همچنین در مجلس خبرگان قانون اساسی از طرف مردم تهران انتخاب شد.  امام نیز فرماندهی کل قوا را به او تفویض نمود. اما بدنبال بروز اختلافاتی با دولت و ایجاد  اشکال در روند اداره کشور و نزدیکی به مجاهدین خلق در 31 خرداد 1360 توسط مجلس  شورای اسلامی از ریاست جمهوری عزل گردید و عدم کفایت سیاسی او اعلام شد. وی در 6  مرداد 1360 مخفیانه از کشور فرار و در فرانسه اقامت گزید. 

نقش و بازتاب شهادت آقا مصطفی خمینی 

‏‏ حاج آقا شما بعنوان کسیکه مدتها با بیت امام ارتباط داشتید ‏‎ ‎‏بخصوص در نجف و از نزدیک با فرزند گرامی حضرت امام آشنایی ‏‎ ‎‏داشتید، شهید حاج آقا مصطفی را چگونه دیدید؟ لطفاً در رابطه با ‏‎ ‎‏توانایی علمی ایشان برای ما صحبت کنید و بفرمایید که ایشان در پیشبرد ‏‎ ‎‏نهضت و مبارزه حضرت امام با رژیم بخصوص در نجف چه نقش ‏‎ ‎‏موثری را داشتند؟‏ 

‏‏ شهید حاج آقا مصطفی بازوی توانمندی برای امام - رضوان‌الله ‏‎ ‎‏تعالی علیه ‏‏-‏‏ بود. ایشان از نظر علمی شخصیت بسیار برجسته ای دربین ‏‎ ‎‏علما و فضلا از نظر فقه و اصول و فلسفه و تفسیر بود بطوری که در ‏‎ ‎‏نجف اشرف درس خارج اصول شروع کرد و در مدت کوتاهی شاگردان ‏‎ ‎‏ایشان تعدادش به بیست، سی نفر رسید. نجف اشرف در آن زمان طوری ‏‎ ‎‏بود که اگر یک استاد خارج پنج تا شاگرد پیدا می کرد استاد ممتازی ‏‎ ‎‏شناخته می شد، ولی شهید حاج آقا مصطفی شاگردان فراوانی داشت مقام ‏‎ ‎‏علمی شهید حاج آقا مصطفی به حدی بود که همه به دانش ایشان ‏‎ ‎‏مخصوصاً در رشته رجال، تفسیر، فلسفه و عرفان اعتراف داشتند. ایشان ‏‎ ‎‏ت‏‏ا‏‏لیفاتی هم در ارتباط با تفسیر‏‏، ‏‏فقه و اصول دارند. در حال حاضر ‏‎ ‎‏تقریرات آن مرحوم چاپ شده و در دسترس فضلا و علماست‏‏.‏ 

‏‏شهید حاج آقا مصطفی از شاگردان برجسته امام بود. فرزند بزرگوار ‏‎ ‎‏حضرت امام اوایل ورودشان به نجف اشرف به درس آیت‏‏‌‏‏الله العظمی ‏‎ ‎‏خویی و درس آیت‏‏‌‏‏الله بجنوردی و درس بعضی دیگر از مراجع بزرگی ‏‎ ‎‏که آن روز در نجف حضور داشتند رفته بودند. برای اینکه ببینند که کدام ‏‎ ‎‏درس بیشتر قابل استفاده است و بالاخره هم در درس امام - رضوان الله تعالی علیه ‏‏-‏‏ متمرکز شده و در آنجا مرتب اشکال می کرد و امام هم با ‏‎ ‎‏کمال عنایت گوش می کردند و پاسخ می دادند‏‏.‏ 

‏‏از جهات دیگرهم شخصیت حاج آقا یک شخصیت ممتاز و ‏‎ ‎‏برجسته ای بود؛ از نظر زهد و تقوی و تهجد و عبادات و ذکر، کسی بود ‏‎ ‎‏که دائم الذکر بود، همیشه مشغول ذکر خداوند متعال بود و کسی بود که ‏‎ ‎‏حتی به بچه ها که می رسید تقدم در سلام داشت‏‏.‏‏ مسیر ایشان غالباً از ‏‎ ‎‏کوچه ای بود که منزل ما در آنجا قرار داشت و آنجا یک دالانی بود که ‏‎ ‎‏خیلی طولانی بود، بسیار اتفاق می افتاد که من از منزل بیرون ‏‏می‏‏‌آمدم ‏‎ ‎‏ایشان از آن طرف داشتند می آمدند من هنوز درست وارد کوچه نشده ‏‎ ‎‏ایشان از همان فاصله دور بلند سلام ‏‏می‏‏ کردند که ما خجالت می کشیدیم ‏‎ ‎‏و جواب سلام ایشان را می دادیم.‏ 

‏‏از نظر زندگی هم بسیار زاهدانه بود‏‏.‏‏ البته این تقیدی بود که امام ‏‏-‏‎ ‎‏رضوان ‌الله تعالی علیه ‏‏-‏‏ داشت و امتیازی است که در بین همه مراجع من ‏‎ ‎‏می توانم ادعا کنم و بگویم که فرزندان امام این امتیاز و این شخصیت را ‏‎ ‎‏دارند که نسبت به اموال و وجوهاتی که در اختیار امام قرار می گرفت ‏‎ ‎‏هیچگونه دخل و تصرفی نداشتند. روزهای جمعه مهمان امام بودند، ‏‎ ‎‏خانوادگی می آمدند و در همان روز جمعه که مهمان امام بودند هزینه ‏‎ ‎‏زندگی برای یک هفته را امام به شهید حاج آقا مصطفی می دادند. خانم ‏‎ ‎‏بنده از خانم حاج آقا مصطفی نقل کردند که ایشان پولی را برای کرایه ‏‎ ‎‏تاکسی از خانمش گرفته بود. وقتی علتش را پرسید، گفته بود یک بار ‏‎ ‎‏حاج آقا مصطفی به امام پیشنهاد کرده بود که یک طلبه ای در مدرسه ‏‎ ‎‏آیت‌الله بروجردی هست پنکه ندارد و خوبه که شما کمک کنید و برای‏‎ ‎‏او یک پنکه بخرید. امام فرموده بود‏‏،‏‏ مصطفی تو درست را بخوان کسی ‏‎‎‏هست که این مسائل را به ‏‏من اطلاع بدهد. از آن روز‏‎ ‎‏حاج آقا مصطفی‏‎ ‎‏از ‏‎ ‎‏امام قهر کرده بود. روز جمعه که می‏‏ ‏‏روند به همان حالت قهر بودند. امام ‏‎ ‎‏آن پولی را که هر جمعه به حاج آقا مصطفی می داد این دفعه به من داد و ‏‎ ‎‏فرمود‏‏:‏‏ معصوم‏‏ه‏‏ خانم این پول را شما بگیرید، و ‏‏به این علت ‏‏خرجی ‏‎ ‎‏دست من بود و حاج آقا مصطفی هم از من پول کرایه ماشین را گرفت.‏

‏‏در بیرونی امام، که ایشان می آمد و شرکت می کرد خیلی عادی و ‏‎ ‎‏معمولی بود و بسیاری از اوقات هم ‏‏در ‏‏صحن حیاط منزل می نشست و ‏‎ ‎‏بالا نمی آمد (آنجایی ‏‏که امام‏‎ ‎‏تشریف‏‎ ‎‏می آوردند و ملاقات برگزارمی شد)‏‏، ‏‎ ‎‏پایین می نشست و مراقب افرادی بودند که به منزل تردد می‌کردند. در را ‏‎ ‎‏نیمه باز می گذاشتند و از لای در کاملاً مواظب بودند که چه افرادی ‏‎ ‎‏خدمت امام می روند. یک روز دونفر از مشهد آمده بودند یکی شیخ رضا ‏‎ ‎‏نوغانی که منبری معروف مشهد مقدس بود‏‏ و‏‏ یکی‏‏ دیگر‏‏ سید محمد علی ‏‎ ‎‏میلانی پسر مرحوم آیت‌الله العظمی میلانی‏‏. ‏‏این دو نفر با هم آمدند از ‏‎ ‎‏پله ها بالا رفتند به محض اینکه اینها رسیدند بالا از همان پایین شهید ‏‎ ‎‏حاج آقا مصطفی فریاد زد آقای رضوانی نگذارید اینها ‏‏پ‏‏یش امام بروند. ‏‎ ‎‏صدای ایشان طوری بود که آقای رضوانی از توی اتاق بیرون آمد و از ‏‎ ‎‏بالای نرده گفت چیه حاج آقا، چیه ناراحت شدید‏‏؟‏‏ ایشان فرمود‏‏:‏‏ هنوز ‏‎ ‎‏اینها دست بر نمی دارند، این نوغانی خجالت نمی کشد. این سید محمد ‏‎ ‎‏علی خجالت نمی کشد. اینها چرا آمدند اینجا، یک وقت با امام ملاقات ‏‎ ‎‏نکنند، وقت ندهید. یک همچنین مراقبتهایی هم داشت‏‏.‏ 

‏‏از نظر پیشبرد انقلاب هم حاج آقا مصطفی طرف مشورت ما یعنی ‏‎ ‎‏روحانیون مبارز خارج کشور در بسیاری از مسائل بود. با ایشان در رابطه ‏‎ ‎‏با کارها و اقداماتی که ما ‏‏می خواستیم مشورت‏‎ ‎‏می شد، و بعد اگر لازم‏‎ ‎‏بود ‏‎‎‏با امام مشورت می کردیم. ایشان بسیار روشن و شفاف مطالب را بیان ‏‎ ‎‏می کرد. یک بینش و بصیرت خاصی داشت. مثلاً در رابطه با آقای‏‎ ‎‏قطب زاده ایشان به آقای دعایی سفارش کرده بود که مواظب باشید این ‏‎ ‎‏قطب زاده‏‎[1]‎‏ دروغ خیلی می گوید یک وقت گولش را نخورید. خوب آن ‏‎ ‎‏موقع ما هنوز خیلی نمی توانستیم اینها را تصور کنیم، باور کنیم که حالا ‏‎ ‎‏بعنوان یک فرد انقلابی او از خارج می آمد اینطور باشد. با یک ملاقات ‏‎ ‎‏افراد را کاملاً می شناخت و از مطالبی که اظهار می کردند در جریان قرار ‏‎ ‎‏می گرفت و بعد هم سفارشات لازم را به ماها ‏‏می‌کرد.‏ 

‏‏در عین حال حرکت و مشی شهید حاج آقا مصطفی در نجف اشرف ‏‎ ‎‏یک مشی متعادل و یک حرکت بسیار خداپسندانه ای بود که همه مراجع بود،در ‏‎ ‎‏بین عربها و عراق هم او را معرفی کردند. ‏‏آنها هم ‏‏فهمیدند یک مرجع ‏‎ ‎‏تقلیدی با این خصوصیات اخلاقی و با این علمیت و با این دانش و با ‏‎ ‎‏این دقت نظر وجود دارد، به امام علاقه مند می شدند‏‏، لذا درصدد بر ‏‏آمدند ‏‎ ‎‏جلوی نفوذ امام را بگیرند. اول کاری که کردند این بود که بوسیله شهید ‏‎ ‎‏کردن حاج آقا مصطفی ضربه به امام‏‏ -‏‏ رضوان‌الله تعالی ‏‏-‏‏ بزنند. امام در ‏‎ ‎‏شهادت حاج آقا مصطفی مثل کوه استوار بود و مثل سرو ایستاده بود؛ ‏‎ ‎‏اصلاً خم به ابرو نیاورد و هیچ جا گریه و بی تابی نکرد. با اینکه در بین ‏‎ ‎‏عربها و در نجف اصلاً مرسوم است که مرگ پسر برای پدر و اصولاً ‏‎ ‎‏برای خانواده خیلی سنگین ‏‏هست.‏ 

‏‏فوت حاج آقا مصطفی اینطور بود که وقتی صبح رفتند اتاق ایشان ‏‎ ‎‏دیدند به همان حالتی که مفاتیح مقابل ایشان هست سرشان روی مفاتیح ‏‎ ‎‏افتاده است. گفته شده که آن ‏‏شبایشان مهمان داشتهو آخر شب مهمانها ‏‎ ‎‏رفتند. ‏‏به هر حال ‏‏آن کلفتی که داشتند فریاد می زند خانم! ایشان می آید و ‏‎ ‎‏فوری آقای دعایی را که نزدیک به خانه بوده خبر می کنند. آقای دعایی ‏‎ ‎‏هم فوری تاکسی خبر می کند و ‏‏با کمک ‏‏چند تا از طلبه ها ایشان را با ‏‎ ‎‏تاکسی به بیمارستان می رسانند و دکتر معاینه می کند. می گوید که تمام ‏‎‎‏کرده و قلب از کار افتاده است. حاج احمد آقا بلافاصله رفته بود ‏‎ ‎‏بیمارستان. وقتی از بیمارستان برگشت من منزل امام بودم، امام حاج ‏‏احمد ‏‎ ‎‏آقا را صدا زد که از مصطفی چه خبر‏‏؟‏‏ حاج احمد آقا جواب نداد‏‏ند امام ‏‎ ‎‏دوباره سوال کردند ‏‏بار دوم باز احمد آقا جواب نداد. بار سوم امام فرمود ‏‎ ‎‏مصطفی مرده چرا حرف نمی زنی که احمد آقا بغضش ترکید و شروع ‏‎ ‎‏کرد به گریه کردن. امام هم فرمود: «انالله و انا الیه راجعون‏‏».‏ 

‏‏ما چند نفر ‏‏که در آن صبح زود ‏‏بیرونی بودیم گفتیم برو‏‏ی‏‏م اندرون ‏‎ ‎‏خدمت امام و امام را تسلیت بدهیم. رفتیم و آقای فرقانی شروع به ‏‎ ‎‏خواندن آیاتی از قرآن مجید کرد و به امام تسلیت گفت. هم آنجا امام ‏‎ ‎‏فقط فرمود‏‏:‏‏ «انالله و انا الیه راجعون»، من امید داشتم که بدرد اسلام و ‏‎ ‎‏بدرد مسلمین بخورد ولی خدا نخواست. بعد ما آمدیم بیرون که ببینیم ‏‎ ‎‏چکار باید بکنیم. دکترها گفته بودند‏‏:‏‏ اگر اجازه می دهند ما کالبد شکافی ‏‎ ‎‏بکنیم. وقتی به امام اطلاع دادند امام فرمودند: نه من اجازه نمی دهم. ‏‎ ‎‏جنازه را آوردند غسل دادند‏‏،‏‏ بعد از غسل ماشین گرفتیم و یک عده ای از ‏‎ ‎‏دوستان و رفقا که بودند همراه جنازه به کربلا رفتیم. در حرم اباعبدالله ‏‎ ‎‏الحسین (ع) و حرم قمر بنی‌هاشم (ع) طواف دادیم. از آنجا که برگشتیم ‏‎ ‎‏شب شد ‏‏در همان شب ‏‏در مقبره مرحوم آیت‌الله اصفهانی معروف به ‏‎ ‎‏کمپانی محلی را که آماده کرده بودند دفن کردیم. بعد از دفنخدمت امام ‏‎ ‎‏رفتیم. جمعیت طلبه ها زیاد بود، بیرونی پرشد. صندلی گذاشتند و آقای ‏‎ ‎‏شیخ عبدالحسین که از منبریهای نجف اشرف بود ‏‏منبر ‏‏رفت. روضه ‏‎ ‎‏حضرت علی‌اکبر(ع) را خواند. امام هم خیلی قرص و محکم نشسته ‏‎ ‎‏بودند، گریه نمی کردند. در این شرایط شیخ عبدالحسین دید امام گریه ‏‎ ‎‏نمی کنند اشاره کرد‏‏ و‏‏ گفت‏‏:‏‏ آقا خواهش می کنم گریه کنید برای اینکه ‏‎‎‏فشار به قلبتون می‏‏ ‏‏آید، قلبتون ناراحت می‏‏‌‏‏شود. این را که گفت امام ‏‎ ‎‏منقلب شد دستمالی از جیبشون بیرون آوردند و شروع به گریه کردند‏‏.‏‎ ‎‏گریه ای که امام داشت همین بود که ما آنجا دیدیم که آن هم با اصرار و روز بعد امام بعد از زیارت حرم حضرت امیر‏‏-‏‏ علیه السلام- بر قبر ‏‎ ‎‏فرزندش رفت و آنجا بعد از قرائت فاتحه برای آقا مصطفی، فرمود: ‏‎ ‎‏فاتحه ای هم برای مرحوم کمپانی بخوانید. چند روز درس تعطیل بود. ‏‎ ‎‏بعد که امامآمد درس ما فکر می کردیم که حالا اولین روز‏‏ درس چه جور‏‎ ‎‏برگزار خواهد شد، امام چه حالی خواهند داشت. آن روز اول درس، امام ‏‎ ‎‏آن مطلبی را فرمودند که: خداوند متعال الطافی دارد بعضی از الطاف ‏‎ ‎‏خداوند متعال ظاهر و آشکار ‏‏است ‏‏و بعضی از الطاف خداوند مخفی ‏‎ ‎‏است ‏‏و مرگ مصطفای من یکی از الطاف خداوند متعال بود، که همه ‏‎ ‎‏تعجب کردند فکر می‏‏ ‏‏کردند که حالا امام مثلاً با اشک و آه و ناله درس ‏‎ ‎‏را شروع خواهد کرد، اما با این جملات مایه شگفتی و تعجب برای همه ‏‎ ‎‏ما بود از طرفی وقتی خبر به ایران رسیده بود من شنیدم که آیت‌الله ‏‎ ‎‏مشکینی و شاید آیت الله منتظری‏‏-‏‏ تردید از من است‏‏-‏‏ نامه برای ‏‏امام ‏‎ ‎‏نوشته بودند که این چیه که مرگ حاج آقا مصطفی لطف خداوند متعال ‏‎ ‎‏است، ‏‏تقریباً بعنوان اعتراض این نامه را نوشته بودند‏‏.‏ 

‏‏ولی بعد معلوم شد که شهادت حاج آقا مصطفی واقعاً جزء الطاف ‏‎ ‎‏خفیه الهیه بود. دشمن می خواست به این وسیله به امام ضربه بزند و به ‏‎ ‎‏اصطلاح آنها کمر امام را با مرگ حاج آقا مصطفی بشکند اما استقامت و ‏‎ ‎‏مقاومت امام کمر رژیم و نظام را شکست. در نجف ما مجلس ختمی در ‏‎ ‎‏مسجد ‏‏هندی که به اصطلاح مسجد جامع محسوب می‌شود برگزار، توصیه آقای آ شیخ عبدالحسین بود.‏ 

روز بعد امام بعد از زیارت حرم حضرت امیر‏‏-‏‏ علیه السلام- بر قبر ‏‎ ‎‏فرزندش رفت و آنجا بعد از قرائت فاتحه برای آقا مصطفی، فرمود: ‏‎ ‎‏فاتحه ای هم برای مرحوم کمپانی بخوانید. چند روز درس تعطیل بود. ‏‎ ‎‏بعد که امامآمد درس ما فکر می کردیم که حالا اولین روز‏‏ درس چه جور‏‎ ‎‏برگزار خواهد شد، امام چه حالی خواهند داشت. آن روز اول درس، امام ‏‎ ‎‏آن مطلبی را فرمودند که: خداوند متعال الطافی دارد بعضی از الطاف ‏‎ ‎‏خداوند متعال ظاهر و آشکار ‏‏است ‏‏و بعضی از الطاف خداوند مخفی ‏‎ ‎‏است ‏‏و مرگ مصطفای من یکی از الطاف خداوند متعال بود، که همه ‏‎ ‎‏تعجب کردند فکر می‏‏ ‏‏کردند که حالا امام مثلاً با اشک و آه و ناله درس ‏‎ ‎‏را شروع خواهد کرد، اما با این جملات مایه شگفتی و تعجب برای همه ‏‎ ‎‏ما بود از طرفی وقتی خبر به ایران رسیده بود من شنیدم که آیت‌الله ‏‎ ‎‏مشکینی و شاید آیت الله منتظری‏‏-‏‏ تردید از من است‏‏-‏‏ نامه برای ‏‏امام ‏‎ ‎‏نوشته بودند که این چیه که مرگ حاج آقا مصطفی لطف خداوند متعال ‏‎ ‎‏است، ‏‏تقریباً بعنوان اعتراض این نامه را نوشته بودند‏‏.‏ 

‏‏ولی بعد معلوم شد که شهادت حاج آقا مصطفی واقعاً جزء الطاف ‏‎ ‎‏خفیه الهیه بود. دشمن می خواست به این وسیله به امام ضربه بزند و به ‏‎ ‎‏اصطلاح آنها کمر امام را با مرگ حاج آقا مصطفی بشکند اما استقامت و ‏‎ ‎‏مقاومت امام کمر رژیم و نظام را شکست. در نجف ما مجلس ختمی در ‏‎ ‎‏مسجد ‏‏هندی که به اصطلاح مسجد جامع محسوب می‌شود برگزار کردیم. آقای دعایی نقل می‌کرد که امام در مراجعت از این مجلس به ‏‎ ‎‏منزل مرحوم آقا مصطفی رفت. وقتی که در زد، خانم امام در را باز کرد. ‏‎ ‎‏تا امام را دید خود را به دامن امام انداخت و گریه کرد. امام زیر بغلش را ‏‎ ‎‏گرفت و گفت: من صبر می‌کنم شما هم باید صبر کنید. مبادا بی تابی کنید ‏‎ ‎‏که از اجرتان کم می‌شود. ‏‏شهادت ایشان باعث شد که در ایران مجالسی ‏‎ ‎‏برگزار بشود. مجالس سخنرانی و وعاظ آنجا نام امام را علنی کردند‏‏.‏‏ تا ‏‎ ‎‏آن روز در سخنرانیها ولو سخنرانیهای انقلابی اسم امام برده نمی‏‏ شد ‏‏ زیر ‏‎ ‎‏اگر اسم امام را می گفتند برای آنها شکنجه و زندان داشت. اما در شهادت ‏‎ ‎‏حاج آقا مصطفی مطلب علنی شد اسم امام را آوردند و انقلاب اوج ‏‎ ‎‏گرفت و سخنرانیهایی که در ایران شد برای ما ‏‏می فرستادند. مثلاً سخنرانی ‏‎ ‎‏که در بازار قم شده بود توسط آقای عبدوس نوار آن را برای ما فرستادند ‏‎ ‎‏که ما گوش کردیم و بعد برای امام فرستادیم، ایشان هم گوش کردند‏‏.‏‎ ‎‏سخنرانی آقای ‏‏حسن ‏‏روحانی‏‎[2]‎‏ در مسجد ارگ تهران سخنرانی بسیار ‏‎ ‎‏جالب و خوبی بود که آن ‏‏را ‏‏هم فرستادند. ایشان خیلی از امام تجلیل ‏‎ ‎‏کرده بود و اسم برده بود. آقای عبدوس در ‏‏سخنرانی خود در ‏‏بازار قم ‏‎ ‎‏گفته بود که ای امام اگر به قم بیایی ما تمام مسیر را برایت فرش می کنیم ‏‎ ‎‏که یک انقلابی پیاده ‏‏کرده بود. در بقیه جاها در مراکز استانها و شهرستانها مجالسی که برگزار شده بود و بعد منتهی به چهلم ایشان مراسمی که ‏‎ ‎‏برگزار شد انقلاب را به اوج رساند که دستگاه در مقابل آن از اینکه ‏‎ ‎‏بخواهد مقابله بکند و کسی را بگیرد و بازداشت بکند عاجز شد و این ‏‎ ‎‏قضیه هم به ضرر خود دستگاه تمام شد‏‏.‏

• . صادق قطب زاده در سال 1315 در تهران بدنیا آمد. تحصیلات متوسطه را در همین شهر به  انجام رسانید. از نوجوانی به فعالیتهای سیاسی پرداخت و از هواخواهان جبهه ملی شد. پس از  کودتای 28 مرداد بعنوان نماینده دانش آموزان به عضویت نهضت مقاومت ملی درآمد و در  همین زمان در انجمن اسلامی دانشجویان نیز به فعالیت پرداخت و به همین دلیل دوبار باز  داشت گردید. وی در 1337 برای ادامه تحصیل به امریکا رفت و از همان آغاز با همراهی برخی دانشجویان به مبارزات سیاسی روی آورد. در شهریور 1339 همزمان با آغاز فعالیت  جبهه ملی دوم، تظاهراتی علیه شاه در مقابل ساختمان سازمان ملل ترتیب داد. در مراسم جشن  عروسی شهناز پهلوی با اردشیر زاهدی در آمریکا سخنرانی افشاگرانه ایراد کرد که منجر به زد  و خورد شدید و اخراج وی از امریکا انجامید. بعد از آن با مسافرت به کشورهای خاورمیانه و  اروپایی به مبارزات خود ادامه داد. از سال 48 به فعالیت در انجمن اسلامی دانشجویان در  اروپا و نهضت مقاومت ملی پرداخت. همزمان شاخه نهضت آزادی در اروپا و امریکا را  سازماندهی کرد. ساواک همواره درصدد دستگیری او بود. با پیروزی انقلاب اسلامی همراه با  پرواز انقلاب به ایران آمد و در دولت موقت مسوولیت صدا و سیما را بعهده گرفت. سپس به  بنی صدر گرایش پیدا کرد و از انقلاب فاصله گرفت. بعدها با افشای توطئه کودتا علیه نظام  دستگیر و در 23 / 6 / 61 اعدام گردید. 

• . حجت الاسلام دکتر حسن روحانی در 1327 شمسی در یک خانواده مذهبی در سرخه  سمنان متولد شد. همزمان در دانشگاه و حوزه به تحصیل پرداخت. در دانشگاه موفق به اخذ  دکترا در حقوق قضائی و در حوزه تا درجه خارج فقه و اصول تحصیل کرد. از آغاز نهضت  امام به مبارزه با رژیم شاه پرداخت. در 1356 به عضویت شورای مرکزی جامعه روحانیت  مبارز تهران در آمد. در 5 دوره مجلس شورای اسلامی حضور یافت. در سالهای 68ـ64  فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیا و ستاد کل پدافند هوایی کشور را بعهده گرفت از سال 68 که  شورای امنیت تشکیل شد نمایندگی رهبر و دبیری این شورا را بدست آورد. 

زمینه های اخراج امام از عراق 

‏‏ حاج آقا علت اخراج امام از عراق چه بود؟‏ 

‏ دستگاه در پی ضربه‏‏‌‏‏ای که از مجالس ترحیم آقا مصطفی خورد‏‎ ‎‏تصمیم به اخراج امام از نجف اشرف گرفت. البته بعد از آن قراردادی که ‏‎ ‎‏بین صدام و شاه در الجزایر در سال 1975 بسته شده بود و‏‏ به‏‏ امضای ‏‎ ‎‏وزیر خارجه ایران و عراق رسیده بود تصمیم گرفتند که امام را از نجف ‏‎ ‎‏اخراج کنند. امام هم آمادگی داشت برای اینکه از نجف برود و در یک ‏‎ ‎‏کشور دیگری مظلومیت ملت ایران را اعلام بکند و لذا وقتیکه از بغداد ‏‎ ‎‏دو نفر صاحب منصب آمده بودند خدمت امام که آقا بعد از این ‏‎ ‎‏قراردادی ‏‏که ‏‏با دولت ایران بستیم که علیه ایران فعالیت سیاسی نشود از ‏‎ ‎‏شما هم خواهش می کنیم که فعالیت سیاسی خو‏‏د‏‏تان را تعطیل کنید. امام ‏‎ ‎‏در جواب فرموده بودند: من با ملت ایران قرارداد دارم که فعالیت سیاسی ‏‎ ‎‏بکنم من کارم را تعطیل نمی کنم شما ‏‏هم هر کاری می خواهید بکنید.یکی  ‏‎ ‎‏از آنها پرسید که خوب ‏‏کجا می روی‏‏د‏‏؟ امام ‏‏بی‏‏ مقدمه فرمود به یک‏‎ ‎‏کشوری ‏‎ ‎‏خواهم رفت که مثل شما اجیر و مزدور بیگانه نباشد، یک کشوری ‏‎ ‎‏می‏‏ ‏‏روم که مستقل باشد. بعد عذرخواهی کردند گفتند، نه آقا اینجا کشور ‏‎ ‎‏شماست، وطن شماست، ما افتخار می کنیم که شما اینجا تشریف داشته ‏‎ ‎‏باشید‏‏.‏‏ مشغول درس تون باشید این جلسه به همین مقدار گذشت‏‏.‏
 ‏‎ ‎
محاصره بیت امام 

‏‏تا اینکه یک ماه و نیم- دو ماه طول نکشید که بیت امام را به بهانه اینکه ‏‎ ‎‏می خواهند امام را ترور کنند محاصره کردند. گفته بودند به ما اطلاع ‏‎ ‎‏رسیده که این کاروانهایی که از ایران می آیند دولت ایران تصمیم ‏‏گرفته که ‏‎ ‎‏بوسیله این افراد امام ‏‏را در یکیاز این مسیرها ترور بکنند و‏‎ ‎‏لذا ما باید‏‎ ‎‏از ‏‎ ‎‏ایشان محافظت بکنیم. حتی آقای دعایی را به امن العام خواستند و گفته ‏‎ ‎‏بودند که ما یک همچین خبری داریم‏‏،‏‏ یا از ایشان حفاظت کنید و برای ‏‎ ‎‏این منظور ما حاضریم به شما هم آموزش و هم اسلحه بدهیم ـ شما را ‏‎ ‎‏مسلح کنیم ـ یا اگر شماها نمی توانید یا نمی کنید بگذارید ما خودمان ‏‎ ‎‏حفاظت کنیم. آقای دعایی وقتی برگشت و مطلب را به دوستان گفت که ‏‎ ‎‏چکار باید بکنیم‏‏؟‏‏ آیا ما حفاظت امام را بعهده بگیریم‏‏؟‏‏ ما طلاب این را ‏‎ ‎‏قبول نکردیم که آنها از امام حفاظت کنند. منتها یک دفعه امام فرمود که ‏‎ ‎‏اینها محافظین من نیستند اینها مراقب من هستند اینها می خواهند مراقبت ‏‎ ‎‏کنند ببینند من چی می گویم کجا می‏‏ ‏‏روم ‏‏در ‏‏جلسات من کیه‏‏،‏‏ مطالبی که ‏‎ ‎‏من می گویم چیه‏‏.‏ 

‏‏تا اینکه یک روز در درس یک اعلامیه امام را که ما تکثیر کرده بودیم ‏‎ ‎‏من به آقای ناصری ‏‏دادم ‏‏آنجا ‏‏نیازی به ‏‏مخفی ‏‏کاری ‏‏نبود، ایشان هم ‏‎ ‎‏گرفت توی جیبش گذاشت. درس که تمام شد و بیرون آمدیم اینها که ‏‎ ‎‏همراه امام حرکت می کردند حدود نه نفر بودند،دو نفرشان به ما اشاره ‏‎ ‎‏کردند که شما از این کوچه بیایید. ما را از آن جمعیتی که پشت سر امام ‏‎ ‎‏بودند جدا کردند. توی یک کوچه انحرافی رفتیم تا آن آخر کوچه جای ‏‎ ‎‏محل خلوتی که رسیدیم ‏‏مامور ‏‏رو کرد به من گفت‏‏:‏‏ چی بود به ایشان ‏‎ ‎‏دادی؟ گفتم‏‏:‏‏ اعلامیه بود. گفت: اعلامیه درباره چی بود؟ گفتم‏‏:‏‏ درباره ‏‎ایران بود. گفت: از کی بود؟ گفتم: از سید بود. ‏‏گفت: ‏‏کجاست آن ‏‎ ‎‏اعلامیه؟ گفتم: من دادم به ایشان. بعد می خواست خشونت بخرج بدهد ‏‎ ‎‏من گفتم هر کاری می خواهید بکنید‏‏.‏ 

‏‏این مطلب به گوش امام رسیده بود که اینها ما را تعقیب کردند برای ‏‎ ‎‏اینکه یک اعلامیه من ‏‏به فرد دیگر ‏‏دادم لذا فرمودند: ک‏‏ه‏‏ اینها مراقب من ‏‎ ‎‏هستند نه محافظ من. ‏‏این افراد ‏‏وقتی با امام حرکت می کردند برای امام ‏‎ ‎‏بد نما بود. امام وقتی مشرف می شدند حرم، اینها همراه امام تا حرم ‏‎ ‎‏می رفتند. ما دیدیم که این خیلی بد‏‏ است‏‏ که امام با یک عده مامور ‏‎ ‎‏امن العام حرکت کند از اینرو ما به رفقا گفتیم که شما بیایید با اینها قاطی ‏‎ ‎‏بشوید جوری که اکثریت با ما باشد و آنها مشخص نباشند. شب اول ‏‎ ‎‏اینکار رو کردیم و رفتیم. وقتی به کفشداری رسیدیم امام کفشهاشون را ‏‎ ‎‏که درآوردند ‏‏خودشان روی میز کفشداری ‏‏گذاشتند، سپس از پله بالا ‏‎ ‎‏رفتند جلوی ایوان حضرت امیر رسیدند. من پشت سر امام بودم دیدم ‏‎ ‎‏امام ایستاد و به من نگاه کرد فرمود: چرا شما دنبال من می آیید؟ من ‏‎ ‎‏عرض کردم آقا ما هم می خواهیم همراه شما حرم بیاییم. فرمود‏‏:‏‏ شما بعد ‏‎ ‎‏از من حرم بیایید چرا با من می آیید. من گفتم آقا ما وظیفه می دانیم که ‏‎ ‎‏همراه شما بیاییم‏‏.‏‏ امام فرمود از اینکه شما پشت سر من حرکت می‏‏‌‏‏کنید ‏‎ ‎‏من رنج می برم و من راضی نیستم که شماها پشت سر من حرکت کنید. ‏‎ ‎‏خب این جزء اخلاق عرفا است که ما روایت هم داریم که اگر نعلینی ‏‎ ‎‏پشت سر کسی به صدا در بیاید موجب خسران می‏‏‌‏‏شود. من بعد به ‏‎ ‎‏دوستان و رفقا منتقل کردم و گفتم که امام اینجوری فرمودند و درست ‏‎ ‎‏نیست که امام را رنج بدهیم، ناراحتشان بکنیم. بالاخره ‏‏این دوره ‏‏یک ‏‎ ‎‏دوران بسیار سختی بود‏‏.‏‏‎ 

جلوگیری از فعالیتهای امام در عراق 

‏‏ لطفاً جزئیات حقایق ‏‏و ‏‏چگونگی هجرت تاریخی حضرت امام از ‏‎ ‎‏عراق به پاریس را بفرمایید؟ همچنین جزئیات خروج حضرت امام از ‏‎ ‎‏نجف و آن مسائلی را که در مرز ‏‏کویت ‏‏اتفاق افتاد تا ورود امام به نوفل ‏‎ ‎‏لوشاتو را بیان نمایید؟‏ 

‏‏در نشستی که اوپک در الجزایر داشت شاه را روانه الجزایر کردند ‏‎ ‎‏از این طرف از عراق هم صدام حسین را ‏‏که ‏‏در آن زمان معاون ریاست ‏‎ ‎‏جمهوری عراق بود به الجزایر آوردند. شاه و صدام دست به گردن هم ‏‎ ‎‏انداختند، آشتی کردند و گذشته ها را به فراموشی سپردند و در آنجا یک ‏‎ ‎‏قراردادی امضاء کردند که یکی از مواد آن قرارداد اینست که در هیچیک ‏‎ ‎‏از ‏‏دو کشور ‏‏ایران و عراق علیه دیگری فعالیت سیاسی نشود. برای اینکه ‏‎ ‎‏تمام مواد این قرارداد عملی شود ماده ای در پایان اضافه کردند که عمل ‏‎ ‎‏نکردن به یکی از مواد این قرارداد به منزله نقض تمام قرارداد ‏‏است تا ‏‎ ‎‏مقید، طرفین به تمام این قرارداد عمل بکنند‏‏.‏ 

‏‏بعد از اینکه این قرارداد به امضاء رسید اوضاع عراق عوض شد. به ‏‎ ‎‏عنوان مثال من خودم در نجف واسطه بودم که اعلامیه ها و پیامهای امام ‏‎ ‎‏را که می خواستیم چاپ و تکثیر بکنیم یا روزنامه ای که بنام 15 خرداد ‏‎ ‎‏داشتیم می‌بردم پیش محافظ یعنی استاندار نجف و او برای ما امضاء ‏‎ ‎‏می‏‏ ‏‏کرد و مهر امن العام می زد چون امن العام به آن نمایندگی داده بود‏‏ و‏‏ به ‏‎ ‎‏ما هم گفته بودند شما لازم نیست بغداد بیایید پیش استاندار بروید او ‏‎ ‎‏امضاء بکند کافی است، بعد از این قرارداد ‏‏استاندار فردی را ‏‏دنبال من ‏‎ ‎‏فرستاد‏‏.‏‏ وقتی رفتم گفت‏‏:‏‏ ما به انقلاب در ایران علاقمندیم، اما بعد از ‏‎ ‎‏انعقاد ‏‏این ‏‏قرارداد نمی توانیم با شما موافقت کنیم، اگر بعد از این ‏‏یک ‏‎‎‏سطر علیه ایران بنویسید و چاپ بکنید دست تان را قلم می کنم. بعد از ‏‎ ‎‏این جریان ما فعالیتهایمان را به لبنان منتقل کردیم. مثلاً سخنرانی امام در ‏‎ ‎‏رابطه با شهادت حاج آقا مصطفی و پاسخ امام به تسلیت یاسر عرفات و ‏‎ ‎‏رئیس جمهور سوریه و نامه های دیگری که امام داشتند همه را بوسیله ‏‎ ‎‏آقای محتشمی به لبنان فرستادیم در آنجا چاپ شد و منتشر شد.‏ 

‏‏ حاج آقا ایشان خودشان می بردند؟‏ 

‏‏ بعد از اینکه ‏‏نامه ها و اعلامیه‏‏ ‏‏ها ‏‏آماده شد، ما دوستان را جمع ‏‎ ‎‏کردیم و گفتیم ‏‏حالا ‏‏که در نجف نمی شود اینها را چاپ کرد هرکدام از ‏‎ ‎‏آقایان آمادگی دارند لبنان بفرستیم‏‏، تا آنجا چاپ شود‏‏. آقای محتشمی ‏‎ ‎‏گفت من خودم می روم. از بازار ساک کوچک خریدیم و مقوای ته ساک ‏‎ ‎‏را کندیم، اعلامیه ها و نوشته های امام را ته ساک گذاشتیم و دوباره آن ‏‎ ‎‏مقوا را سرجایش چسباندیم. ایشان خدمت امام برای خداحافظی می‏‏ روند‏‎ ‎‏و به امام عرض می کنند ان شاءالله کارم را انجام می دهم و بر می گردم. ‏‎ ‎‏امام می فرمایند شما به این زودی بر نمی گردید شما آنجا می‌‏‏مانید ‏‏که ‏‎ ‎‏آقای محتشمی تعجب می کند. ما به اتفاق هم به فرودگاه بغداد رفتیم. ‏‎ ‎‏ماموران در فرودگاه همه چیز را فهم‏‏ی‏‏دند و اعلامیه ها و سخنرانی امام را ‏‎ ‎‏از توی ساک درآوردند و بعد آقای محتشمی را اتاق امن العام بردند. ‏‎ ‎‏حدود نیم ساعت، سه ربع طول کشید که دیدم ایشان با دو مامور آمد و ‏‎ ‎‏گفت که سمت العوده من را خط زدند ‏‏یعنی به عراق ‏‏ممنوع الورودم ‏‎ ‎‏کردند. ‏‏لذا من لبنان‏‏ می روم و معلوم نیست که برگردم، شما مواظب ‏‎ ‎‏خانواده ما باشید. گفتم بسیار خوب. آقای دعایی هم برای خداحافظی ‏‏آمد ‏‎ ‎‏و در حین خداحافظی یک چیزی بغل ایشان گذاشت. ‏‏پرواز هواپیما با ‏‎ ‎‏دو ساعت تاخیر انجام شد. من ‏‏از آقای محتشمی علت آنرا پرسیدم، ‏‎ ‎گفت‏‏:‏‏ علتش این بود که آن مقدماتی که انجام شد برای کشف آن نامه ها ‏‎ ‎‏و بعد از آن هم وقتی اعلامیه ها را گرفتند هر چه ‏‏به من ‏‏اصرار کردند ‏‎ ‎‏سوار شو گفتم من ماموریت داشتم این نامه ها را ‏‏لبنان ‏‏ببرم حالا که شما ‏‎ ‎‏این نامه ها را از من گرفتید، لبنان بروم چکار کنم. هرچه اصرار کردند من ‏‎ ‎‏حاضر نشدم. بالاخره آنها که گذرنامه مرا سمت العوده ‏‏زده و ‏‏همه چیزم ‏‎ ‎‏را باطل کرده بودند مجبور شدند آن اعلامیه هایی را که برده بودند ‏‎ ‎‏برگردانند و صحیح و سالم به من تحویل دادند. بعد که به من دادند ‏‎ ‎‏گفتند که خب حالا دیگه مطلبی دارید؟ گفتم نه. بعد رفتم سوار هواپیما ‏‎ ‎‏شدم و این علت تاخیر هواپیما بود‏‏.‏ 

‏‏محتشمی در آنجا ‏‏ماموریت داشت کهجواب یاسر عرفات را بهایشان ‏‏برساند‏‏ و درسوریه جواب‏‎ ‎‏رئیس جمهور سوریه‏‎ ‎‏را تقدیم کند وهمچنین سخنرانی و اعلامیه‌های امام را چاپ و منتشر کند‏‏.‏ 

‏‏ایشان تا وقتیکه ما به پاریس رفتیم در لبنان ماند‏‏.‏‏ یک شب زنگ زد ‏‎ ‎‏که ما چه کنیم؟ من گفتم شما هم پاریس ‏‏بیایید ‏‏که او به اتفاق هادی‏‎ ‎‏غفاری پاریس ‏‏آمده و به ما ‏‏ملحق شدند‏‏.‏ 

‏‏تا اینکه بعد از مدتی دو نفر صاحب منصب عراقی خدمت امام ‏‎ ‎‏رسیدند و به امام گفتند که آقا ما با دولت ایران قراردادی امضا کردیم که ‏‎ ‎‏فعالیت سیاسی در عراق علیه ایران نشود، از شما خواهش می کنیم که ‏‎ ‎‏فعالیتهایتان را تعطیل کنید. بعد از مدتی ما دیدیم که منزل امام را ‏‎ ‎‏محاصره کردند. حتی تلفنها هم کاملاً سانسور شد. اول تلفن امام سانسور ‏‎ ‎‏بود و بعد تلفن حاج احمد آقا سانسور شد ‏‏ما که قبلاً ‏‏بوسیله تلفن حاج ‏‎ ‎‏احمد آقا اعلامیه ها را به ایران می دادیم حالا مجبور بودیم که از تلفنهای ‏‎ ‎‏دیگر استفاده بکنیم. این وضع تا 15 روز ادامه پیدا کرد، وقتی امام دیدند ‏‏که اینها از رفت و آمد افراد ممانعت می کنند ایشان هم درس، نماز و ‏‎ ‎‏تشرف به حرم را تعطیل کردند. اینجا من باید با کمال تاسف بگویم که ‏‎ ‎‏در مدت 15 روزی که امام در محاصره مامورین عراقی بود هیچکدام از ‏‎ ‎‏مراجع نجف حتی بوسیله تلفن یا بوسیله قاصدی احوال امام را نپرسیدند ‏‎ ‎‏و از امام خبر نگرفتند‏‏. 

پیام مخفی امام به یاران مبارز 

‏‏به هر حال ‏‏یک روز حاج احمد آقا ‏‏به من گفتکه آقای فردوسی‏‎ ‎‏دوستان ‏‎ ‎‏را منزل ما دعوت کن که یک پیامی از امام دارم تا این پیام را برسانم. من ‏‎ ‎‏به دوستان اطلاع دادم. آنهایی که در نجف بودند در آن زمان حدود ‏‎ ‎‏هیجده نفر روحانی بودند که تشکلی داشتیم و منزل حاج احمد جمع ‏‎ ‎‏شدیم. ایشان با یک مقدمه ای که خیلی سنگین و ناگوار برای آقایون ‏‎ ‎‏نباشد فرمود‏‏:‏‏ امام به شما سلام رساندند و فرمودند که چون من با شما ‏‎ ‎‏کار کردم و شما با من کار کردید نمی خواهم از شما مطلبی را مخفی ‏‎ ‎‏بدارم. من از نجف به کویت خواهم رفت و از کویت به یک کشور ‏‎ ‎‏اسلامی، ترتیب سفر را شماها خودتان بد‏‏ه‏‏ید. این مطلب را که ایشان ‏‎ ‎‏اعلام کرد مثل این بود که آسمان را روی سر همه خراب کرده‌اند. کسی ‏‎ ‎‏تصور نمی کرد که امام نجف را ترک کنند. اول یک بحثی شروع شد که ‏‎ ‎‏آیا صلاح هست که امام کویت بروند؟ چرا کویت‏‏؟‏‏ چرا جای دیگر را ‏‎ ‎‏امام انتخاب نکردند؟ خب حاج احمد آقا فرمود که امام تصمیم گرفته، ‏‎ ‎‏بحث شما بی‏‏ ‏‏فایده است. چون ایشان تصمیم گرفتند نظرشان عوض ‏‎ ‎‏نمی شود، شما فکر رفتن باشید. چه جور امام بروند؟ در اینجا من گفتم ‏‎ ‎‏که من با کویت آشنا هستم، چون چند ماه رمضان، محرم و صفر من در ‏‎‎‏آنجا منبر ‏‏رفته ام ترتیب سفر را می دهم و خودم هم در رکاب امام هستم ‏‎ ‎‏و همراهشان خواهم رفت. حاج احمد آقا تایید کرد و جلسه تمام شد اما ‏‎ ‎‏با ناراحتی‏‏.‏‏ اصلاً برای برادرانی که آنجا بودند قابل قبول نبود که امام ‏‎ ‎‏می خواهد از نجف برود، ما چکار کنیم چه بسر ما خواهد آمد با آن ‏‎ ‎‏شرایطی که دولت عراق نسبت به ایرانیها بوجود آورده بود. ایرانیهایی که ‏‎ ‎‏مدرکی برای ماندن نداشتند، اقامت نداشتند و نمی توانستند در عراق ‏‎ ‎‏بمانند؛ مهمتر اینکه بعد از رفتن امام قهراً شرایط عوض خواهد شد و با ‏‎ ‎‏اینها چه برخوردی خواهد شدهمه خیلی نگران بودند‏‏.‏ 

تهیه دعوتنامه از کویت 

‏‏به هر حال من صبح اول وقت به منزل یکی از طلاب کویتی که داماد ‏‎ ‎‏مرحوم حاج سید عباس مهری بود‏‏ رفتم.‏‏ گفتم می خواهم یک زنگی به ‏‎ ‎‏کویت بزنم. ایشان تلفن داشت. من به آقای سید احمد مهری پسر ‏‎ ‎‏مرحوم آقای سید عباس مهری ‏‏زنگ زدم و ‏‏گفتم که شما اول وقت، اداره ‏‎ ‎‏جوازات می روی در آنجا دو تا دعوتنامه بنام روح الله، مصطفی، ‏‎ ‎‏مصطفوی، شماره شناسنامه، تاریخ تولد و مشخصاتی که لازم بود،‏‎ ‎‏همچنین‏‏ احمد، روح‏‏‌‏‏الله، مصطفوی شماره شناسنامه، تاریخ تولد ‏‏می‌گیری. ‏‎ ‎‏او پرسید ما در بین دوستانی که در نجف داریم تا حالا مصطفوی ‏‎ ‎‏نداشتیم. من گفتم امام با فرزندشان حاج احمد آقا‏‏ هستند که‏‏ تعجب کرد. ‏‎ ‎‏اضافه کردم که نام خانوادگی امام در شناسنامه این است و کسی هم ‏‎ ‎‏اطلاع ندارد بهتر ‏‏است ‏‏که شما به کسی نگویی، زیرا امام سفارش کردند ‏‎ ‎‏که من راضی نیستم که کسی بفهمد. من به آقای مهری سفارش کردم که ‏‎ ‎‏حتی پدر شما که نماینده امام در کویت ‏‏است، ‏‏امام راضی نیستند که ‏‎‎‏ایشان هم مطلع بشوند. بعد گفت که آقای محمد منتظری اینجاست به ‏‎ ‎‏ایشان بگ‏‏وی‏‏م یا نه؟ گفتم به آقا محمد بگویید. ساعت یک بعد از ظهر ‏‎ ‎‏دوباره همان منزل رفتم، تماس گرفتم، گفت دعوتنامه ها حاضره چکار ‏‎ ‎‏کنم؟ گفتم با یک مسافر مطمئن و آشنا به نجف منزل ما بفرست. یک ‏‎ ‎‏قدری فکر کرد گفت، من خودم می آیم یکی از برادرهایم همراه من ‏‎ ‎‏می آید. در واقع شب دوشنبه حاج ‏‏احمد‏‏آقا پیام امام را اعلام کرد. صبح ‏‎ ‎‏دوشنبه من زنگ زدم، ظهر دوشنبه دعوتنامه آماده شدو بعد از ظهرش ‏‎ ‎‏ایشان حرکت کرد و شب‏‏ نجف ‏‏رسیده بود. صبح زود به خانه ما آمد و ‏‎ ‎‏دعوتنامه ها را من گرفتم. خدمت حضرت امام بردم و گفتم آقا رفتن شما ‏‎ ‎‏به کویت مانعی ندارد، دعوتنامه‏‏‌های شما‏‏ آمده است، خروجی شما را هم ‏‎ ‎‏آقای دعایی گرفتند، هر وقت شما آمادگی دارید من هم در خدمتتان ‏‎ ‎‏می آیم چون کویت رفته ام و آشنا هستم.‏ 

‏‏ حاج آقا دعوتنامه برای اقامت برای ‏‏ماندن در ‏‏کویت بود‏‏؟‏ 

‏‏ بله به نیت ماندن در کویت‏‏.‏‏ چون می دانید که رفتن به کویت ‏‎ ‎‏ویزای کویت می خواهد. یا باید از سفارت ویزا بگیرند یا باید دعوتنامه ‏‎ ‎‏باشد که ما از طریق دعوتنامه اقدام کردیم. امام تشکر‏‎ ‎‏کردند و فرمودند ‏‎ ‎‏بسیار خب‏‏.‏‏ من سوال کردم آقا با ماشین تشریف می‏‏ ‏‏برید یا با هواپیما‏‏؟‏‎ ‎‏امام فرمودند که کدام یکی بهتر‏‎ ‎‏است؟ گفتم اگر ‏‏با ‏‏هواپیما بخواهید ‏‎ ‎‏مسافرت کنید دو تا سفر می شود و آن هدفی که شما دارید که کسی ‏‎ ‎‏نفهمد عملی نیست؛ برای اینکه باید از اینجا ماشین بگیریم بغداد برویم، ‏‎ ‎‏از آنجا سوار هواپیما بشویم کویت برویم، قهراً یک‏‎ ‎‏عده ای خواهند ‏‎ ‎‏فهمید، اما اگر با ماشین خصوصی برویم کسی متوجه نمی شود. امام ‏‎ ‎‏فرمودند‏‏:‏‏ ماشین هست؟ گفتم بله، همین آقای مهری با ماشین خودش آمده سوار همان می شویم ‏‏و ‏‏می رویم.‏‎ ‎‏اتومبیل ایشان بی ام و بود. ضمناً او ‏‎ ‎‏به کویت زنگ زده بود که یکی از دوستانش که یک ماشین بنز آخرین ‏‎ ‎‏سیستم خریده بود با ماشینش حرکت بکند و بطرف نجف بیاید که ‏‎ ‎‏همینجور هم شد. امام به من فرمودند‏‏:‏‏ امشب یعنی شب ‏‏چهارشنبه‏‎ ‎‏مشرف ‏‎ ‎‏به حرم می شویم و بعد از حرم صبح زود نماز که خواندیم بلافاصله بعد ‏‎ ‎‏از نماز سوار می شویم و می رویم و هیچ کس هم نباید مطلع شود.‏ 

آخرین شب اقامت امام در نجف 

‏‏ حاج آقا ببخشید محاصره ‏‏منزل ‏‏تمام شده بود؟‏ 

‏‏ نه، محاصره منزل بود. ‏‏آنها ‏‏از رفتن امام که ممانعت نمی کردند. ‏‎ ‎‏ولی امام اعتراضاً تشرف به حرم را تعطیل کرده بودند. به هر حال شب ‏‎ ‎‏در محضر امام مشرف شدیم به حرم و امام آن شب یک زیارت عجیبی ‏‎ ‎‏داشتند، خدا از دل امام می داند. امام وقتی مقابل قبر مطهر امیرالمومنین ‏‎ ‎‏ایستاد زیارت امین الله را خواند بعد هم پشت سر امام، نماز زیارت را ‏‎ ‎‏خواند. مردم خیال می کردند که حصر برداشته شده‏‏ و‏‏ امام آزاد شده عرب ‏‎ ‎‏و عجم ریختند دست امام را می بوسیدند، عبای امام را می بوسیدند و ‏‎ ‎‏خوشحال بودند، ولی خدا می داند در دل امام چه می‌گذشت. سپس بعد ‏‎ ‎‏از آن سوار ‏‏ماشین ‏‏شدیم ‏‏و ‏‏بطرف کویت حرکت کردیم‏‏.‏ 

‏‏ حاج آقا وقایعی که در مرز کویت برای امام و همراهان ایشان ‏‎ ‎‏اتفاق افتاد را توضیح دهید؟‏ 

‏‏ هجر‏‏ت امام از نجف اشرف به طرف کویت کاملاً اطلاعاتی و ‏‎ ‎‏مخفیانه انجام شد. با اینکه مامورین امن العام عراق همراه و مواظب امام ‏‎ ‎‏بودند و بیت امام در محاصره مامورین بود اما برنامه سفر طوری ترتیب ‏‎‎‏داده شد‏‏ که هیچکس متوجه نشد.‏ 

‏‏امام وقتی زیارت حرم رفتند و بر می گشتند من دو مطلب را ‏‎ ‎‏خدمتشان عرض کردم. نخست اینکه عرض کردم آقا این مامورین ‏‎ ‎‏امن العام‏‏ عراق نمی دانند که شما فردا صبح حرکت می کنید و احتمال ‏‏اینکه ‏‎ ‎‏فردا ‏‏از خروج شما ‏‏ممانعت کنند‏‏ وجود دارد‏‏ و جلوگیری کنند صلاح ‏‎ ‎‏می دانید به اینها گفته شود؟ امام تاملی کردند و فرمودند که به آقای ‏‎ ‎‏دعایی بگویید آخر شب به آنها اطلاع بدهند که ما فردا صبح از نجف ‏‎ ‎‏می رویم. نظر امام هم از این آخر شب این بود که یک وقتی باشد که آنها ‏‎ ‎‏دسترسی به اقدام و اطلاع دادن به جایی نداشته باشند.‏ 

آخرین دیدار با هیات استفتاء 

‏‏مطلب دوم که من خدمت ایشان عرض کردماین بود که، آقا شما هیات ‏‎ ‎‏استفتاء دارید و این آقایان جزء محارم شما هستند. مثل آیت‌الله خاتم ‏‎ ‎‏یزدی، آیت‌الله رضوانی، آیت‌الله قدیری و آیت‌الله کریمی که اینها جزء ‏‎ ‎‏هیات استفتاء امام بودند، وقتی سوال فقهی می شد اینها بر مبنای ‏‏نظر ‏‏امام ‏‎ ‎‏جواب مساله را می نوشتند. بعد به نظر امام می رساندند و اگر امام تایید ‏‎ ‎‏می کردند مهر و امضاء می شد و پاسخ داده می شد. عرض کردم آقا شما ‏‎ ‎‏به هیات استفتاء هم اطلاع ندادید و فردا صبح که ما برویم و آنها بی خبر ‏‎ ‎‏باشند شاید مصلحت نباشد. ایشان فرمودند حالا که رفتم منزل، دعوتشان ‏‎ ‎‏می کنم و به آنها اطلاع می دهم. بعداً آیت‏‏‌‏‏الله کریمی نقل کرد که امام ما را ‏‎ ‎‏دعوت کرد، رفتیم خدمتشان و فرمودند که من صبح از عراق به کویت و ‏‎ ‎‏از کویت هم به یک کشور اسلامی می روم.‏ 

‏‏آقای کریمی گفت‏‏:‏‏ من عرض کردم آقا شما اطمینان دارید که کویت ‏‎‎‏یا سوریه و یا یک کشور اسلامی برسر شما با ایران معامله ن‏‏می‌‏‏کنند؟ ‏‎ ‎‏اینجا من دیدم اشک دور چشم امام حلقه زد و فرمود‏‏:‏‏ من چاره ای ندارم ‏‎ ‎‏باید از عراق خارج بشوم. که ما هم خیلی متاثر شدیم و خداحافظی با ‏‎ ‎‏امام کردیم‏‏.‏ 

بدرقه امام و همراهان 

‏‏صبح ‏‏روزی‏‏که ما ‏‏از نجف ‏‏حرکت می کردیم، آن برادرانی که از سفر امام ‏‎ ‎‏اطلاع داشتند، اصرار کردند که ما ‏‏هم ‏‏می خواهیم تا مرز عراق امام را ‏‎ ‎‏بدرقه کنیم.‏‎ ‎‏من به امام‏‎ ‎‏عرض کردم. امام‏‏ فرمود‏‏:‏‏ مانعی ندارد بیایند. ‏‏بعضی ‏‎ ‎‏از برادرها ماشین داشتند، مثل آقای دعایی که فولکس داشت، حاج آقا ‏‎ ‎‏رحمت ماشین داشت و ‏‏بقیه هم ‏‏دو سه تا تاکسی اجاره کردند. در حدود ‏‎ ‎‏بیست نفر به بدرقه و مشایعت امام تا مرز عراق آمدند.‏

در راه کویت 

‏‏در مسیری که به طرف مرز عراق می رفتیم مامورین امن العام ما را تا ‏‎ ‎‏نزدیکیهای بصره بدرقه کردند. از آنجا به بعد ما را تحویل مامورین ‏‎ ‎‏امن العام بصره دادند که آنها مراقبت می کردند. از قضایایی که در بین راه ‏‎ ‎‏اتفاق افتاد، صبحانه خوردن امام بود که خیلی جالب بود. امام فرمود: ‏‎ ‎‏برویم در این بیایان بنشینیم و صبحانه بخوریم. سفره ای و پنیری و مغز ‏‎ ‎‏گردو و فلاکس چایی داشتیم، آنجا یک پتو انداختند و امام نشستند. ‏‎ ‎‏صبحانه خیلی ساده و معمولی صرف شد و بعد امام وضو گرفتند ما ‏‏هم ‏‎ ‎‏با ‏‏یک دوربین کوچک عکس آن منظره را گرفته ایم که بسیار جالب بود.‏ 

‏‏نزدیک ظهر بود به شهری رسیدیم که اسمش زبیر بود. وقتی به این شهر وارد شدیم امام فرمود‏‏:‏‏ ظهر نزدیک است اگر مسجدی اینجا مناسب ‏‎ ‎‏است برویم نماز بخوانیم. راننده که حاج سید احمد مهری بود گفت من ‏‎ ‎‏مسجدی را می شناسم، آنجا نماز می خوانیم. همه به طرف آن مسجد ‏‎ ‎‏برای وضو گرفتن رفتیم.‏‎ ‎‏یکی از برادرها شیر آب را باز کرده بود که ‏‎ ‎‏وضو بگیرد ‏‏تا ‏‏امام وارد شدند دستپاچه شد بی اختیار کنار رفت و گفت‏‏:‏‎ ‎‏آقا بفرمایید اینجا وضو بگیرید. امام ایستادند و گفتند اولاً شیر آب را ببند ‏‎ ‎‏بعد تعارف کن. فوری دوید و شیر آب را بست و بعد گفت بفرمایید ‏‎ ‎‏وضو بگیرید.امام فرمود بسیار خوب حالا شد.‏ 

‏‏در حالی که امام وضو ‏‏می گرفتند فرمودند که‏‎ ‎‏اینجا امام جماعت‏‎ ‎‏دارد؟ ‏‎ ‎‏سوال کردیم، گفتند بله. امام رو کردند به ما که در حال وضو گرفتن ‏‎ ‎‏بودیم فرمودند‏‏:‏‏ اگر در اینجا نماز خواندیم همه به امام جماعت مسجد ‏‎ ‎‏اقتدا می کنیم. من که رویم نسبت به بقیه بچه ها باز بود به امام عرض ‏‎ ‎‏کردم آقا اینجا سوپر سنی هستند، زبیری هستند، ما در نجف یا در‏‎ ‎‏مشهد ‏‎ ‎‏مقدس که بودیم به خیلی از پیش نمازهای خودمان اقتدا نمی کردیم حالا ‏‎ ‎‏بیاییم در اینجا به یک امام جماعتی که زبیری است اقتدا کنیم. منتها ما ‏‎ ‎‏یک فکری کردیم دیدیم هنوز تا ظهر نیم ساعت باقی است، و فاصله ما ‏‎ ‎‏تا مرز هم تقریباً بیست دقیقه یا نیم ساعت بود؛ من عرض کردم: آقا اگر ‏‎ ‎‏صلاح بدانید برویم مرز عراق در آن فاصله ای ‏‏که ‏‏گذرنامه ها آماده و مهر ‏‎ ‎‏می‏‏‌‏‏شوند نماز را هم آنجا بخوانیم. امام هم موافقت کردند و رفتیم و در ‏‎ ‎‏مرز عراق نماز جماعت خوانده شد. گذرنامه ها مهر خروج خورد و آماده ‏‎ ‎‏شد. وقتی که گذرنامه ها آماده شد و می خواستیم خارج بشویم این ‏‎ ‎‏برادرانی که بدرقه آمده بودند اطراف امام را گرفتند و به شدت گریه ‏‎ ‎‏می کردند و متاثر بودند که آقا شما بروید تکلیف ما در نجف چیست ما ‏‎‏باید چه کار بکنیم. آنجا امام یک صحبت پنج دقیقه ای کردند. فرمودند ‏‎ ‎‏شما هیچ نگران نباشید من مخیر بین دو مطلب شده ام: ماندن در نجف و ‏‎ ‎‏درس گفتن و مطالعه کردن و تحقیق کردن و کار سیاسی نکردن‏‏ و دوم ‏‎ ‎‏خارج شدن از نجف، ترک بحث و انجام فعالیت سیاسی؛ من دومی را ‏‎ ‎‏ترجیح دادم. هر کجا رفتیم و مستقر شدیم شما هم به ما ملحق خواهید ‏‎ ‎‏شد و با هم فعالیت سیاسی را ادامه خواهیم داد. بنابراین شما هیچ نگران ‏‎ ‎‏نباشید متاثر نباشید راهی که ما می‏‏ ‏‏رویم راه حق است راه خداست و ‏‎ ‎‏ان‏‏ ‏‏شاء‌الله موفق خواهیم شد و موفقیت با ماست. آنها خداحافظی کردند و ‏‎ ‎‏برگشتند.‏ 

‏‏یک نکته جالب که ما بعد متوجه شدیم این بود که، امام مقید بودند ‏‎نهارشان آبگوشت باشد. هیچ غذای دیگری را میل نمی کردند و آن روز ‏‎ ‎‏هم خانم برای ایشان آبگوشتی پخته بودند و در یک ظرف مخصوصی ‏‎‎‏داخل یکی از ماشینها بود که برای بدرقه آمده بودند.ما هم خبر نداشتیم ‏‎ ‎‏که برای امام نهار هم گذشته اند. نهار را آنها دوباره برگردانده بودند، این ‏‎بود که امام آن‏‎ ‎‏روز بدون نهار ماندند.‏ 

در مرز کویت 

‏‏بعد از این قضایا ‏‏راننده ماشین، گذرنامه امام، گذرنامه حاج احمد آقا، ‏‎ ‎‏گذرنامه من، گذرنامه آقای املایی و بقیه را برد و نیم ساعت طول نکشید ‏‎ ‎‏که مهر ورود زدند. من الآن‏‏ آن‏‏ گذرنامه را دارم، بعضی از روزنامه های ‏‎ ‎‏خارج در آن زمان نوشتند که دلیل راه ندادن کویت این بوده که اینها ‏‎ ‎‏می خواستند بدون مجوز وارد بشوند. این یک دروغ است.‏ 

‏‏آنها امام را نشناخته بودند و نمی دانستند چه کسی وارد می شود. از ‏‎گذرنامه و از روی دعوتنامه تشخیص ندادند. وقتی گذرنامه آماده شد و ‏‎ ‎‏حاج سید احمد مهری آمد، گفت تمام شد، زود سوار شویم و برویم. ‏‎ ‎‏وقتی که سوار شدیم و ماشین را روشن کرد که برویم امام فرمود‏‏:‏‏ من ‏‎ ‎‏می توانم اینجا تجدید وضو کنم. من عرض کردم آقا کویت نزدیک است ‏‎ ‎‏و ما با شهر کویت فاصله ای نداریم. امام فرمود: من باید اینجا تجدید ‏‎ ‎‏وضو کنم. امام که پیاده شدند چهره امام را ‏‏که ‏‏مامورین مرزی کویت ‏‎ ‎‏دیدند آنوقت شناختند که این چه کسی است که به کویت می آید. ما از ‏‎ ‎‏پشت شیشه نگاه می کردیم، همه آنها در یک اتاق جمع شدند با هم ‏‎ ‎‏مشورت م‏‏ی‌‏‏کردند و متوجه نشدیم با کجا تماس گرفتند‏‏.‏‏ وقتی امام ‏‎ ‎‏تجدید وضو کردند و برگشتند مامور آمد و گفت بفرمایید سالن ‏‎ ‎‏تشریفات. ما را به سالن تشریفات راهنمایی کرد. یک سالن مجللی بود‏‏.‏‎ ‎‏امام فرمود چرا ما را اینجا آوردند؟ من گفتم آقا چون‏‎ ‎‏که شما برنامه را ‏‎ ‎‏خراب کردید. امام فرمود من خراب کردم. گفتم بله شما خراب کردید. ‏‎ ‎‏گفتند چطور؟ گفتم برای اینکه اینها تا وقتی که شما از ماشین پیاده نشده ‏‎ ‎‏بودید نمی دانستند چه کسی به کویت می‏‏‌‏‏آید، شما که از ماشین برای ‏‎ ‎‏وضو، پیاده شدید شمارا شناختند. فرمود حالا که ما را شناختند با ما چه ‏‎ ‎‏می کنند؟ من عرض کرد که حالا باید بنشینیم ببینیم چه تصمیمی می گیرند‏‏.‏ 

‏‏آنجا‏‏ نشستیم چایی را آوردند، امام چایی نخورد، بیسکویت آوردند، ‏‎ ‎‏نخورد. ساعت حدوداً یک یا یک و نیم ظهر بود. من رفتم سوال کردم که ‏‎ ‎‏بالاخره تکلیف ما چیست؟ گفتند با وزارت کشور تماس گرفتیم یا خود ‏‎ ‎‏وزیر یا معاون وزیر می آید تا برای شما تصمیم بگیرد آیا وارد کویت ‏‎ ‎‏بشوید یا نه. باید بنشینید تا بیاید. رفتند برای همه نوشابه پپسی آوردند ‏‎ ‎‏که امام فرمود‏‏:‏‏ نه. البته باید اینجا اضافه کنم که پپسی در آنجا حلال بود ‏‎ولی در ایران آن موقع حرام بوده و کسی پپسی نمی خورد، مسلمانهای ‏‎ ‎‏شیعه، پیروان امام پپسی نمی خوردند. امام فرمود‏‏:‏‏ هیچ چیز نمی خورم. ‏‎ ‎‏شاید یک ساعت و نیم یا دو ساعت طول کشید تا یک کسی از کویت ‏‎ ‎‏آمد که گفتند معاون وزیر داخله است. آنجا به وزارت کشور، وزارت ‏‎ ‎‏داخله می گویند.‏

جلوگیری از ورود امام به کویت 

‏‏معاون وزارت داخله خیلی با عصبانیت جلوی سالن تشریفات آمد و ‏‎ ‎‏آقای سید احمد مهری‏‏ را ‏‏صدا زد. او بلند گفت من. گفت بیا بیرون. ‏‎ ‎‏بردش به اطاق و اول توپ و تشر که تو چرا وقتی دعوت نامه گرفتی ‏‎ ‎‏ایشان را معرفی نکردید. او هم گفته بود شما فرمتان را بیاورید ببینید ‏‎ ‎‏کجایش خالی است. همه جا را من پر کرده ام. اسم و نام خانوادگی، اسم ‏‎ ‎‏پدر، تاریخ تولد، شماره شناسنامه و همه مشخصات آنجا هست. این ‏‎ ‎‏نقص شماست که نمی شناسید و نمی دانید که روح‌الله مصطفوی کیست. ‏‎ ‎‏وقتی نگاه کرده بود دیده بود راست می گوید، حق با اوست‏‏.‏ 

‏‏طولی نکشید ‏‏آن فرد ‏‏آمد پهلوی امام نشست و گفت آقا ما از ورود ‏‎ ‎‏شما به خاک کویت خوشحالیم و به شما خیر مقدم عرض می‏‏ ‏‏کنیم اما ‏‎ ‎‏نمی توانیم به شما اجازه بدهیم وارد کویت بشوید، از همین راهی که ‏‎ ‎‏آمدید باید برگردید. امام فرمود من به کویت، به شماها و به مردم کویت ‏‎ ‎‏کاری ندارم. من با ماشینی که آمدم مستقیم فرودگاه می روم و سوار یک ‏‎ ‎‏هواپیما می شوم و به یک کشور اسلامی می روم و در آنجا اقامت می کنم ‏‎ ‎‏و در کویت نمی مانم. یک قدری فکر کرد و گفت: ما نمی توانیم حفاظت ‏‎ ‎‏شما را از اینجا تا فرودگاه بعهده بگیریم. امام فرمود به عهده خود من، ‏‎‎‏من از شما حفاظت نمی خواهم. خیلی فکر کرد و گفت نه نمی شود. باز ‏‎ ‎‏رفت و شاید با وزارت داخله تماس گرفت و مشورت کرد و گفتند نه ‏‎ ‎‏هیچ راهی ندارد و باید برگردید.‏ 

‏‏امام می خواستند عصبانی بشوند، خسته هم شده بودند و قصد داشتند ‏‎ ‎‏به او یک تشری بزنند. من عرض کردم آقا اینها عرب هستند، عرب از ‏‎ ‎‏تشر جاخالی نمی کند و ممکن است او هم یک جسارتی بکند‏‏. فرمود پس ‏‎ ‎‏چه کار کنیم؟ گفتم‏‏:‏‏ چاره ای نیست باید برگردیم. فرمود: پس معطل ‏‎ ‎‏نشوید، بلند شویم و برگردیم.‏ 

سوار ‏‏ماشین ‏‏شدیم و به مرز عراق برگشتیم. مامورین عراقی که ما را ‏‎ ‎‏بدرقه کرده بودند منتظر ما بودند. یکی از آنها وقتی چشمش به من افتاد ‏‎ ‎‏گفت: " شیخ جعتم"، برگشتید. گفتم: ارجعنا. خندید و خیلی با تمسخر ‏‎ ‎‏گفت که چطور شد برگشتید. من به آقای املایی گفتم شما زود بروید و ‏‎ ‎‏گذرنامه ما را ببرید مهر خروج را باطل کنند. چون ٍمهر خروج زده بودند ‏‎ ‎‏ما نمی توانستیم دوباره وارد عراق بشویم. ایشان گذرنامه ها را برد اما کار ‏‎ ‎‏او یک مقدار طول کشید. من هم به امام عرض کردم آقا من هم به ‏‎ ‎‏کمکشان بروم شما اجازه بدهید. ایشان گفتند شما هم بروید. امام تنها ‏‎ ‎‏ماندند. من رفتم دیدم دارند گذرنامه ها را مهر می زنند و مهر خروج را ‏‎ ‎‏باطل می کنند. من دوباره برگشتم خدمت امام دیدم یکی ازاین مامورین ‏‎ ‎‏امن العام امام را برداشته و به طرف ساختمان گمرک می آورد. من گفتم ‏‎ ‎‏آقا کجا تشریف می برید؟ امام فرمود این آدم آمده و می‏‏‌‏‏گوید باید برویم ‏‎ ‎‏آنجا‏‏.‏‏ من گفتم جایی هست که ایشان استراحت کنند. گفت بله آنجا ‏‎‎‏استراحت کنند ‏‏و ‏‏چایی میل کنند. 

‏‏به اطاق رئیس گمرک رفتیم و نشستیم. رئیس گمرک ابتدا احترام کرد ‏‎ ‎‏و زنگ زد گفت چایی بیاورید. نیم ساعت فاصله شد از چایی خبری ‏‎ ‎‏نبود. امام فرمود بلند شوید و برویم اینجا بی خود نشستیم چایی خبر‏‏ی‏‎ ‎‏نیست. دوباره زنگ زد و توپ و تشری زد چرا چایی نمی آورید؟ باز ‏‎ ‎‏دیدیم که از چایی خبری نیست. دفعه سوم باز همینجور شد امام دیگر ‏‎ ‎‏ناراحت شد و بلند شد فرمود‏‏:‏‏ برویم اینها بی خود می گویند چایی است ‏‎ ‎‏اینها می خواهند ما را معطل کنند. وقتی امام تصمیم گرفتند که بلند شوند، ‏‎ ‎‏رئیس گمرک گفت: نه شما باید اینجا بنشینید. آنوقت ما فهمیدیم که ‏‎ ‎‏تقریباً در آنجا بازداشت هستیم، ما را نگه داشتند. گفتیم پس تکلیف ما ‏‎ ‎‏چیست؟ ما تا کی باید اینجا بمانیم؟ گفت ما منتظر هستیم که بغداد به ما ‏‎ ‎‏دستور بدهد. اگر بغداد اجازه داد که شما مثلاً بصره بروید، خب بصره ‏‎ ‎‏بروید. اگر اجازه دادند نجف بروید، خوب نجف بروید. دوباره مثل ‏‎ ‎‏اینکه با بغداد تماس گرفتند که تکلیف چیست. از بغداد گفته بود‏‏ند‏‏ که از ‏‎ ‎‏ایشان بپرسید کجا می‌خواهند بروند؟ بر می گردند نجف‏‏؟‏‏ امام فرمود‏‏:‏‏ نه.‏‎ ‎‏سپس پرسیدند‏‏ آیا شما می خواهید دوباره در عراق بمانید‏‏؟‏‏ امام فرمود‏‏:‏‏ نه. ‏‎ ‎‏کجا می خواهید بروید؟ امام فرمود‏‏:‏‏ نمی دانم، الآن برای من مشخص ‏‎ ‎‏نیست که کجا می روم. آنها اصرار کردند تا شما برنامه آینده تان را معین ‏‎ ‎‏نکنید ما نمی توانیم به شما اجازه بدهیم از اطاق خارج بشوید. بالاخره ‏‎ ‎‏مغرب شد و هوا تاریک شد ما ناراحت شدیم و گفتیم پس یک جایی را ‏‎ ‎‏بدهید که نماز بخوانیم. اطلاع دادند یک ساختمانی هست. آنجا را برای ‏‎ ‎‏نماز خواندن آماده کردند.‏‏ بعداً معلوم شد اتاق مامورین امن‏‏ ‏‏العام است.‏‎ ‎‏رفتیم آنجا با امام نماز جماعت خواندیم. دو تا نیمکت چوبی در آنجا بود؛ لحظه‌ای امام روی یک نیمکت دراز کشیدند و عبایشان را روی ‏‎ ‎‏صورتشان کشیدند که بخوابند‏‏،‏‏ یک نیمکت هم حاج احمد آقا نشسته ‏‎ ‎‏بود، ماها هم در اطاق بودیم.‏ 

‏‏در آن حالی که ما فکر می کردیم امام خسته شده و خوابیده است یک ‏‎ ‎‏مرتبه دیدیم عبایشان را از صورتشان برداشتند ‏‏و ‏‏فرمودند‏‏:‏‏ احمد بیا اینجا! ‏‎ ‎‏احمد آقا نزدیک امام رفت و روی همان نیمکت نشست. امام فرمود ‏‎ ‎‏احمد ما اگر الآن نجف بودیم این را نداشتیم. ـ اشاره کردند به کانال ‏‎ ‎‏کولری که باد می زد ـ چرا شما ناراحت هستید. حاج احمد آقا عرض ‏‎ ‎‏کرد آقا من ناراحت نیستم من نسبت به برنامه آینده فکر می کنم، هیچ ‏‎ ‎‏ناراحتی ندارم. امام هم فرمودند هیچ نگران نباش. دوباره امام عبا روی ‏‎ ‎‏صورتشان کشیدند و در ظاهر خوابیدند‏‏.‏ 

‏‏در آنجا یک مامور ام‏‏ن‏‏ العامی بود که او را گذاشته بودند ببینند ماها ‏‎ ‎‏چه کار می کنیم، چه حرفهایی می زنیم. آقای دکتر یزدی گاهی به ‏‎ ‎‏انگلیسی، گاهی به عربی، گاهی به فارسی آن مامور عراقی را نصیحت ‏‎ ‎‏می کرد: شاه ایران ظلم می کند و یک مرجع تقلید مثل ایشان را آواره ‏‎ ‎‏کرده، و شما ‏‏که ‏‏دارید از شاه حمایت می کنید، شما هم حامی ظالم ‏‎ ‎‏هستید. او هم گوش می داد. گفتم‏‏:‏‏ آقای دکتر یزدی اینجا امر به معروف ‏‎ ‎‏و نهی از منکر چه اثری دارد ‏‏که ‏‏شما این حرفها را می زنید. گفت‏‏:‏‏ نه ما ‏‎ ‎‏وظیفه‏‏ ‏‏مان است که امر به معروف و نهی از منکر بکنیم. گفتم خیلی ‏‎ ‎‏خوب شما کارتان را انجام بدهید.‏ 

‏‏ضمناً در این فاصله آقای املایی و آقای سید احمد مهری به بصره ‏‎ ‎‏رفتند تا غذایی برای امام و همراهانش تهیه بکنند و در آنجا من و آسید ‏‎ ‎‏محمدرضا مهری برادر آسید احمد، حاج احمد آقا و امام‏‏ ماندیم‏‏.‏ 

واکنش و توطئه دولت ایران 

‏‏از آنجا که این برنامه از آغاز مخفیانه انجام شد ما فهمیدیم که دولت ‏‎ ‎‏ایران مرتب از عراق می خواست که خروج امام را به آنها اطلاع بدهند. ‏‎ ‎‏پاسخ عراقی ها این بود که ما به ایشان خروجی داده ایم، مهر خروج ما ‏‎ ‎‏این است که ظرف یکماه ایشان هر ساعتی که تصمیم بگیرد می تواند ‏‎ ‎‏خارج بشود. لذا به ایران نتوانستند اطلاع بدهند که امام چه وقت حرکت ‏‎ ‎‏می کنند و خارج می شوند. خود ‏‏دولت ‏‏عراق هم غافلگیر شد برای اینکه ‏‎ ‎‏آخر شب اطلاع دادیم که صبح می رویم. کویت هم غافلگیر شده بود و ‏‎ ‎‏به همین دلیلی که امام را شناخته بودند. فایده این کار چه بود‏‏؟‏‏ بعد از ‏‎ ‎‏پیروزی انقلاب مطلع شدیم که ‏‏سرلشکر منوچهر خسروداد فرماندهی‏‎ ‎‏هوا نیروز ارتش ‏‏در کرمانشاه یک هواپیمای ارتشی را مستقر کرده بود و ‏‎ ‎‏آماده بود تا امام را از مرز با همراهانش به دزدند ‏‏و به ‏‏فرودگاه کرمانشاه ‏‎ ‎‏بیاورند، ‏‏و از آنجا ‏‏سوار هواپیما کرده و به جزیره کیش یا هرجایی که ‏‎ ‎‏می خواهند ببرند. در نزدیکی مرز هم یک روستایی بوده که در آن روستا ‏‎ ‎‏هم دو تا هلیکوپتر مجهز و آماده کرده بودند برای اینکه اگر امام را با ‏‎ ‎‏همراهانشان گیر آوردند فوری سوار هلیکوپتر ‏‏کنند و به فرودگاه‏‎ ‎‏کرمانشاه ‏‎ ‎‏ببرند که ‏‏نقشه ‏‏آنها عملی نشد. یک جهت آن این بود که آنها اصلاً ‏‎ ‎‏نمی دانستند امام کی وارد مرز عراق و کویت می‌شود. در فاصله بین دو ‏‎ ‎‏تا مرز زمینی است در حدود یک تا دو کیلومتر که بین ایران و عراق هم ‏‎ ‎‏هست؛ بین کشورهای دیگر هم هست؛ به آن زمین محایط می گویند. ‏‎ ‎‏زمین محایط یعنی زمین بی طرف که مالکیتش، نه مال ایران است نه مال ‏‎ ‎‏عراق نه مال کویت مال هیچکدام نیست. هر اتفاقی هم در آ‏‏ن‏‏جا بیفتد ‏‎ ‎‏هیچکدام از آنها مسوولیت ندارند. اینها برنامه شان این بود که در آن زمین بی طرف امام را با همراهانشان بربایند.‏ 

‏‏حتی برنامه مخفی کاری امام چنان دقیق بود که برای اینکه پرداخت ‏‎ ‎‏کنندگان وجوهات هم متوجه غیبت امام نشوند، قبض هایی مهر کرده و ‏‎ ‎‏سفید امضا پیش آقای رضوانی گذاشته بودند. آقای رضوانی هم وقتی که ‏‎ ‎‏کسی مراجعه می کرد خودشان ‏‏قبض را ‏‏پر می کرد بطرف می دادند و کسی ‏‎ ‎‏در آن نصف روز متوجه نشد که امام ‏‏در نجف ‏‏نیست و در اندرون ‏‎ ‎‏حضور ندارد. به هر حال ما بعد از آنکه در آن ساختمان نماز مغرب و ‏‎ ‎‏عشاء را خواندیم، من بیرون آمدم چون یک مقدار عربی بلد بودم با ‏‎ ‎‏مامورین بحث کردم که ما تا کی باید اینجا باشیم. گفتند: الآن ما با بغداد ‏‎ ‎‏تماس گرفتیم اوامر از بغداد می رسد‏‏.‏ 

‏‏تقریباً ساعت 11 شب بود اعلام کردند که آماده بشوید می خواهیم ‏‎ ‎‏برویم. ما آماده شدیم که حرکت کنیم دیدیم دوتا ماشین امن العام جلوی ‏‎ ‎‏درب همین ساختمان پارک کرده و ایستاده است و درها هم باز منتظر ‏‎ ‎‏هستند که ما برویم و درون ماشین بنشینیم. امام وقتی که چشمش به این ‏‎ ‎‏ماشین ها افتاد یک نگاهی به اطراف کردند فرمودند: ماشین های خودمان ‏‎ ‎‏کجاست. من گفتم: ماشین های ما را آن جلو بردند.‏‏ پرسید:‏‏ این ماشین ها ‏‎ ‎‏مال چه کسی است‏‏؟‏‏ گفتم: از‏‎ ‎‏امن العام عراق‏‏.‏‏ امام دست گذاشتند روی ‏‎ ‎‏یکی از این ماشینها‏‏ و‏‏ به این مامورین رو کردند ـ که حدود هفتاد هشتاد ‏‎ ‎‏نفر بودند‏‏ ـ‏‏ فریاد زدند‏‏:‏‏ من به شما اعتماد نمی کنم، به ماشین هایتان اعتماد ‏‎ ‎‏کنم، من سوار این ماشینها نمی شوم. شما اشتباه کردید که این ماشینها را ‏‎ ‎‏برای ما آوردید. من باید با ماشین خودمان به بصره بروم. اینها دستپاچه ‏‎ ‎‏شدند. دیدیم ماشین های امن العام را بردند و ماشین های خودمان که دو ‏‎ ‎‏تا ماشین بود آوردند و سوار شدیم و به بصره رفتیم.‏

در مسافرخانه ‌ای در بصره 

‏‏در بصره به ‏‏مسافرخانه شرق الاوسط وارد شدیم. یک سالن تشریفات ‏‎ ‎‏داشت، از پله ها می خواستیم بالا برویم گفتند، رئیس امن العام اینجا منتظر ‏‎ ‎‏است ‏‏و ‏‏می خواهد با سید ‏‏یعنی امام ‏‏ملاقات کند‏‏.‏‏ امام برگشتند آنجا ‏‎ ‎‏نشستند آن فرد ابتدا عذرخواهی کرد و گفت، ببخشید شما را در مرز ‏‎ ‎‏معطل کردند، مقصر دولت کویت ‏‏بود.امام فرمود‏‏:‏‎ ‎‏خیر مقصر شما‏‎ ‎‏هستید، ‏‎ ‎‏دولت عراق است نه دولت کویت. شما من و همراهانم را 9 ساعت ‏‎ ‎‏بدون دلیل در مرز سر پا نگه داشتید، شما حکومت کردن را هم بلد ‏‎ ‎‏نیستید. شما اگر می خواهید به مردم حکومت کنید باید مردم را راضی ‏‎ ‎‏نگه دارید. این سبک حکومت کردن بر مردم نیست. باز شروع به عذر ‏‎ ‎‏خواهی کرد که ما از شما معذرت می خواهیم.‏ 

‏‏بالاخره رفتیم بالا و یک اطاق برای امام با حاجی احمد آقا و یک ‏‎ ‎‏اطاق هم برای من و آقای املایی روبروی هم گرفتیم. مامورین امن العام ‏‎ ‎‏هم در سالن یک میز با چند تا صندلی وسط این دو تا در اطاق گذاشتند ‏‎ ‎‏و تا صبح بیدار بودند، حرف می زدند. ما راحت خوابیدیم.‏ 

‏‎
پیوستن دکتر ابراهیم یزدی به همراهان امام 

‏ماجرای پیوستن دکتر یزدی به جمع همراهان امام حکایتی داردکه از این ‏‎ ‎‏قرار است: ایشان همان شبی که‏‏ ما می خواستیم از نجف حرکت کنیم‏‏،‏‎ ‎‏همان شب از آمریکا ‏‏به نجف ‏‏آمده بود. بعدا‏‏ً‏‏ خودش نقل کرد: من ‏‎ ‎‏می‏‏‌‏‏خواستم بروم منزل امام، مامورینی که بیت را محاصره کرده بودند به ‏‎ ‎‏من اجازه ندادند، برگشتم‏‏. چون آن وقت شب،‏‏ مسافرخانه ای هم باز نبود ‏‎ ‎‏به حرم رفتم. درحال دعا خواندن بودم که یکی از ‏‏روحانیون ‏‏آمد و گفت اگر می خواهید امام را ببینید زود بیا و الا امام در حال عزیمت به کویت ‏‎ ‎‏است و شما دیگر امام را نمی بینید.‏ 

‏‏وقتی آقای یزدی نزد ما رسید، ماشین‏‏ ‏‏ها در آستانه حرکت بو‏‏د‏‏ند. او ‏‎ ‎‏می خواست در ماشینی که امام سوار بودند ‏‏سوار شود ‏‏ما گفتیم‏‏:‏‏ شما سوار ‏‎ ‎‏یکی از این ماشینها که برای بدرقه آمده اند بشوید. گفت‏‏:‏‏ من می خواهم ‏‎ ‎‏با امام صحبت کنم. من گفتم‏‏:‏‏ نه حالا صحبت برای موقع دیگر باشد. از ‏‎ ‎‏اینرو سوار یکی از همان ماشین ها شد و آمد.‏ 

‏‏بعضی ها خیال می کنند که دکتر یزدی در جریان سفر امام بوده و ‏‏به ‏‎ ‎‏نجف ‏‏آمده ‏‏بود. ‏‏حال آنکه اصلاً دکتر یزدی خبر نداشت. ما اگر به ایشان ‏‎ ‎‏اطلاع نمی دادیم که بیا امام را ببین که امام دارد می رود، او در حرم مانده ‏‎ ‎‏بود و اصلاً امام را نمی دید. به این ترتیب وی به جمع ما پیوست و در ‏‎ ‎‏مرز عراق و مرز کویت با ما بود. وقتی که دوباره به مرز عراق برگشتیم ‏‏و ‏‎ ‎‏از آنجا می خواستیم به سمت بصره حرکت کنیم به ما گفتند که دکتر ‏‎ ‎‏یزدی می ماند. من گفتم‏‏:‏‏ چرا؟ گفتند‏‏:‏‏ ایشان گذرنامه شان آمریکایی است ‏‎ ‎‏و مدت اقامتش تمام شده، بنابراین حق اقامت در عراق را ندارد. بنابراین ‏‎ ‎‏دکتر قرار شد به ‏‏فرودگاه بغداد برود و ماموران او را از ما جدا کردند و ‏‎ ‎‏بردند.‏ 

‏‏در ملاقات امام با رئیس امن العام، وقتی امام اعتراض به رئیس ‏‎ ‎‏امن العام کردند و گفتند مقصر شما بودید، آنجا امام فرمودند یکی از ‏‎ ‎‏دوستان من که آمده بود مرا ببیند شما بدون جهت او را از ما جدا کردید ‏‎ ‎‏و معلوم نیست او را کجا بردند. ‏‏آن فرد ‏‏قلمش را آورد بیرون و کاغذی ‏‎ ‎‏که جلویش بود برداشت و گفت کجا بوده اسمش چیست؟ مشخصات را ‏‎ ‎‏ما گفتیم ‏‏تا اینکه ‏‏ساعت 10 فردا دکتر یزدی را آوردند ‏‏و ‏‏تحویل ما دادند.‏ 

پس در واقع ایشان دستگیر نشده بودند؟‏ 

‏‏ نه دستگیر نشده بود. محترمانه گفتند او را می بریم. آن وقت ایشان ‏‎ ‎‏را ساعت ده آوردند در همان مسافرخانه و تحویل دادند. صبح که ما از ‏‎ ‎‏خواب بیدار شدیم حاج احمد آقا سراسیمه به اطاق ما آمد و فرمود: ‏‎ ‎‏فردوسی، فردوسی امام از خواب بیدار شده و فرموده پاریس می رویم. تا ‏‎ ‎‏آن موقع امام به هیچکس نگفته بودند کجا می خواهیم برویم. من گفتم ‏‎ ‎‏که چطور شد امام خوابی دیدند. بعد هم ما را به اطاق امام، دعوت ‏‎ ‎‏کردند. رفتیم صبحانه آوردند درحضور امام صبحانه صرف شد بعد از ‏‎ ‎‏صرف صبحانه امام بلند شدند و در همان اطاق یک دوری زدند و ‏‎ ‎‏فرمودند اینجا دوش ها‏‏ی‏‏ تمیز و خوبی دارد دوش بگیرید.‏ 

‏‏همچنین امام دستور دادند که حساب این مسافرخانه را بپردازید. هم ‏‎ ‎‏پول را برای یک شب استراحت و هم پذیرایی که کردند برای صبحانه و ‏‎ ‎‏بعداً ناهاری که آوردند. مقید بودند که حتماً حسابشان را بدهیم که یک ‏‎ ‎‏وقت مامورین‏‏ عراقی‏‏ نروند حساب بکنند. ما این کار را کردیم مامورین ‏‎ ‎‏آمدند و گفتند که کجا می خواهید بروید؟ گفتم: بر می گردیم بغداد. ‏‎ ‎‏گفتند‏‏:‏‏ با هواپیما می روید یا زمینی با ماشین؟ من گفتم‏‏:‏‏ آقا خسته است و ‏‎ ‎‏زمینی نمی توانند بروند باید هواپیما باشد. گفتند باشد، ما می‏‏ ‏‏رویم بلیط ‏‎ ‎‏تهیه می کنیم و برای شما می آوریم. بنابراین برای امام و حاج احمد آقا و ‏‎ ‎‏آقای املایی و من و دکتر یزدی بلیط تهیه کرده و به ما تحویل دادند و ‏‎ ‎‏پول بلیط را هم دادیم.‏ 

عزیمت به بغداد 

‏‏بعد از ناهار و ‏‏نماز حدود ‏‏ساعت یک و نیم با دو تا ماشین امن العام عازم ‏‎‎‏فرودگاه بصره شدیم. امام و حاج احمد آقا یک ماشین سوار شدند، من و ‏‎ ‎‏دکتر یزدی و آقای املایی هم یک ماشین ‏‏دیگر و‏‎ ‎‏ماشین به طرف فرودگاه ‏‎ ‎‏حرکت کرد. ولی ما دیدیم از بصره که خارج شد در اتوبان فرودگاه ‏‎ ‎‏نیست بی راه می رود، در یک بیابانی که ریگزار است. تعجب کردیم که ‏‎ ‎‏این چه راهی است. خلاصه مدتی طی طریق کرد، و به پادگان‏‏ی‏‏ رسید. ‏‎ ‎‏یک سربازی که در جلوی درب پادگان مامور بود تا چشمش به ماشین ها ‏‎ ‎‏افتاد درب را قفل کرد و ایستاد.مامورین امن العام پیاده شدند و با او ‏‎ ‎‏صحبتی کردند. او هم تماس گرفت و ‏‏سپس ‏‏درب را باز کرد و گفت ‏‎ ‎‏بفرمایید. وقتی ما وارد آن پادگان شدیم معلوم شد یک پادگان نظامی ‏‎ ‎‏است و یک هواپیمای نظامی هم آماده پرواز، که ما مستقیم به سمت ‏‎ ‎‏هواپیما رفتیم، سوار هواپیما شدیم و در حدود دوازده نفر هم قبل از ما ‏‎ ‎‏در داخل هواپیما نشسته بودند که قطعاً مامور بودند.‏ 

‏‏هواپیما پرواز کرد. وقتی پرواز کرد حاج احمد آقا شوخی کرد و ‏‎ ‎‏فرمود فردوسی پور هواپیما به آبادان می رود یا به بغداد؟ من گفتم خاطر ‏‎ ‎‏جمع باشید به بغداد می‏‏ ‏‏رویم. هواپیما ما را به بغداد رساند.‏ 

در فرودگاه بغداد 

‏‏در فرودگاه بغداد ‏‏از ما ‏‏استقبال کردند و ما را به سالن تشریفات به ‏‎ ‎‏پاویون بردند‏‏.‏‏ قبلاً ما به ‏‏دوستان در ‏‏نجف اشرف اطلاع داده بودیم که ما ‏‎ ‎‏عازم بغداد هستیم. لذا همزمان چند تا ماشین از همان برادرانی که بدرقه ‏‎ ‎‏آمده بودند آنها آمدند و در همان پاویون، امام ‏‏را زیارت کردند. از جمله ‏‎ ‎‏این افراد ‏‏آقای دعایی، آقای ناصری و چند نفر از دوستان و ارادتمندان ‏‎ ‎‏امام‏‏ بودند‏‏. آنجا که رسیدیم و پیاده شدیم امام فرمودند همین جا برای پاریس بلیط بگیرید. ما درخواست کردیم برای ما بلیط صادر کنند. گفتند ‏‎ ‎‏فردا دوتا هواپیما برای پاریس داریم، یکی ایر فرانس که هواپیمای ‏‎ ‎‏فرانسوی است و یکی هم هواپیمای عراقی، با کدامیک از آنها دلتان ‏‎ ‎‏می خواهد بروید؟ امام فرمود‏‏:‏‏ ما با هواپیمای عراقی ‏‏و عربی ‏‏می رویم نه ‏‎ ‎‏هواپیمای فرانسوی. ‏‏افرادی ‏‏رفتند که برای ما بلیط تهیه کنند گفتند ‏‎ ‎‏مقداری طول می کشد. سوال کردیم که چرا طول می کشد؟ گفتند‏‏:‏‏ یک ‏‎ ‎‏هواپیما عازم ایران است، دارند گذرنامه ها و مدارک ایرانی ها را چک ‏‎ ‎‏می کنند. ما می خواهیم آنها پرواز کنند و فرودگاه خلوت بشود بعد برویم ‏‎ ‎‏بلیط بگیریم که اگر یک وقت اسم امام را آنجا شنیدند شلوغ نکنند و به ‏‎ ‎‏این سمت نیایند. صبر کردیم تا وقتی که آن هواپیما به ایران پرواز کرد و ‏‎ ‎‏سپس برای ما ‏‏بلیط گرفتند‏‏.‏ 

‏‏در این فاصله ای که یک مقداری طول کشید، چند موضوع پیش آمد. ‏‎ ‎‏یک موضوع این بود که از امام تقاضاکردیم که آقا اجازه بدهید این ‏‎ ‎‏برادرها هر کدام با شما یک عکسی بگیرند که امام اجازه دادند. تک تک ‏‎ ‎‏پهلوی امام نشستیم و هر کدام یک عکس گرفتیم.‏ 

‏‏همان عکسی که در کتاب همگام با خورشید است همین ‏‏عکس‏‎ ‎‏است. ‏‎ ‎‏منتهی حال امام در آنجا مشخص است در عکس هم معلوم است که ‏‎ ‎‏حالشان به حالت خستگی و ناراحتی است.‏ 

‏‏جریان دیگری که پیش آمد این بود که امام به من فرمودند که شما ‏‎ ‎‏می خواستید بیایید به کویت برای این بود که با کویت آشنایی داشتید، ‏‎ ‎‏سابقه داشتید و به کویت رفته بودید، حالا که می خواهیم به پاریس برویم ‏‎ ‎‏خوب شما با دیگران فرق نمی کنید و لزومی ندارد که شما به پاریس ‏‎ ‎‏بیایید و زن و بچه شما هم اینجا تنهاست. من عرض کردم که آقا اسم من در لیست شما رد شد و شما نگران من نباشید و مشکلی ندارد و من ‏‎ ‎‏ناراحت نیستم و افتخار می کنم که در خدمت شما باشم. امام هم چیزی ‏‎ ‎‏نفرمودند. بعد فرمودند که آخر برگشتن شما به عراق به خاطر ‏‎ ‎‏خانواده ات مشکل است. یکی از مامورین که رابط ایرانی ها با امن العام ‏‎ ‎‏بود که نجف هم می آمد‏‏ و‏‏ سابقه داشت جلو آمد و از آقای دعایی پرسید ‏‎ ‎‏که سید چه می گوید؟ آقای دعایی گفت ایشان می گویند که یکی از ‏‎ ‎‏همراهانشان بعداً برای بازگشت به عراق مشکل گذرنامه خواهد داشت. ‏‎ ‎‏او گفت نه من قول می دهم به شما که از هر کجا ایشان با من تماس ‏‎ ‎‏بگیرند من برایش ویزا یا سمت العوده تهیه کنم و ایشان بتواند به عراق ‏‎ ‎‏بیاید. سپس همان مامور آمد و آقای دعایی را صدا کرد. آقای دعایی را ‏‎ ‎‏داخل اتاقی که چند نفر مامورین عالی رتبه آنجا بود بردند که حدود نیم ‏‎ ‎‏ساعت طول کشید. وقتی که آقای دعایی ‏‏بیرون ‏‏آمد من دیدم که رنگ ‏‎ ‎‏صورتش برافروخته است، گفتم: آقای دعایی چه شده است؟ ایشان ‏‎ ‎‏اجمالاً گفت‏‏:‏‏ به من گفتند که به سید بگو برود و دیگر بر نگردد. اگر ‏‎ ‎‏برگشت دیگر راهش نمی‏‏ ‏‏دهیم. گفتم پس قولی که آن مامور داد که گفت ‏‎ ‎‏شما از هر کجا تماس بگیرید من ویزا درست می کنم‏‏ چه شد؟‏‏گفت آن ‏‎ ‎‏هم هیچی.‏ 

‏‏به هر حال بعد از اینکه بلیط ها آماده شد برایمان ماشین گرفتند و ما ‏‎ ‎‏را به بغداد ‏‏به ‏‏یکی از هتل های معروف و اعیانی شان بردند. آنجا که وارد ‏‎ ‎‏شدیم نزدیک غروب بود‏‏.‏ 

‏‏امام فرمود من می خواهم زیارت کاظمین بروم. مامورین عراقی ‏‎ ‎‏دست پاچه شدند گفتند‏‏:‏‏ آقا زیارت می خواهید چه بکنید، پانزده سال شما ‏‎ ‎‏اینجا بودید، مرتب زیارت می رفتید، دیگر امشب لازم نیست زیارت بروید. امام گفتند من با شما کاری ندارم. من زیارت می روم. گفتند، ‏‎ ‎‏حفاظت شما برایمان مشکل است. فرمود لازم نیست شما حفاظت کنید ‏‎ ‎‏من محافظ دارم. دوستانی که از نجف آمده بودند اینها طبق روال گذشته ‏‎ ‎‏اطراف امام بودند و همراه امام حرکت کردند و ما هم حرم حضرت ‏‎ ‎‏موسی بن جعفر(ع) رفتیم. وارد صحن که شدیم ایرانی ها متوجه امام ‏‎ ‎‏شدند، ریختند اطراف امام و دست امام ‏‏را می‌بوسیدند‏‎ ‎‏و طلاب هم از‏‏امام ‏‎ ‎‏حفاظت می‏‏‌‏‏کردند. مامورین آنجا بودند ولی خیلی نگران و وحشت زده ‏‎ ‎‏بودند. امام در آنجا زیارت کردند ‏‏و ‏‏بعد از زیارت به همان هتل مراجعت ‏‎ ‎‏کردیم.‏ 

پرواز بسوی فرانسه 

‏‏فردا صبح به طرف فرودگاه برای پرواز به سمت پاریس حرکت کردیم. ‏‎ ‎‏در آنجا که منتظر پرواز بودیم بعضی از آن اتفاقاتی که من عرض ‏‏کردم‏‎ ‎‏در ‏‎ ‎‏اینجا افتاد. سوار هواپیما که شدیم ما دیدیم که مهماندارها زنهای کذایی ‏‎ ‎‏هستند. قسمت بالای هواپیما‏‏ را ‏‏به امام اختصاص داده بودند. صندلی ها را ‏‎ ‎‏هم به مبل تبدیل کرده بودند. فقط سه نفر در این طبقه (دوم) نشسته ‏‎ ‎‏بودند که ما اول خیال می کردیم اینها مسافرند ولی در بین راه متوجه ‏‎ ‎‏شدیم که اینها مامورند و مواظب و مراقب ما هستند. به آقای دعایی ‏‎ ‎‏گفتیم‏‏، ‏‏شما از مسوول ‏‏اینجا تقاضاکنید کهاین مهماندارهای زن را‏‎ ‎‏عوض ‏‎ ‎‏کنند ‏‏و ‏‏برای ما مرد بگذارند. ایشان اقدام کرد، بلافاصله قبول کردند، زنها ‏‎ ‎‏را بردند و سه نفر مرد به عنوان مهماندار برای ما گذاشتند.‏ 

‏‏یک مساله جالب دیگر این بود که از نجف خانم امام برای ‏‏ناهار ‏‏امام ‏‎ ‎‏آبگوشت درست کرده بودند آبگوشت را هم از نجف آوردند. آقای ‏‎ ‎دعایی ظرف آبگوشت را داخل هواپیما آورد و به مهماندار داد و گفت ‏‎ ‎‏این را درون یخچال بگذارید و ظهر که برای مهمانهایتان غذا آوردید این ‏‎ ‎‏غذای آقاست. این غذا را هم گرم کنید و به ایشان بدهید در هواپیما هم ‏‎ ‎‏امام از همان آبگوشتی که همیشه استفاده می کردند میل کردند.‏ 

‏‏هواپیما ساعت نه و نیم صبح حرکت کرد. من می خواستم از پله ها ‏‎ ‎‏پایین بروم ولی ناگهان یکی از همان کسانیکه ‏‏آنجا ‏‏نشسته بود جلوی من ‏‎ ‎‏را گرفت؛ آنجا ما فهمیدیم که آنها مامور و مراقب ما هستند. البته افرادی ‏‎ ‎‏بودند با کت و شلوار اتو کشیده و خیلی منظم و هیچ کسی فکر نمی کرد ‏‎ ‎‏که اینها مامور امن العام باشند.‏ 

‏‏در داخل هواپیما که بطرف پاریس می‏‏ ‏‏رفتیم قضایایی اتفاق افتاد، من ‏‎ ‎‏جمله امام چشمشان به یک دریا‏‏ی‏‏ی افتاد فرمودند این دریا، دریای ‏‎ ‎‏کجاست؟ من عرض کردم آقا ما این سفر اول مان است نمی دانیم این ‏‎ ‎‏دریای کجاست. امام فرمودند: فکر می کنم این دریای ترکیه باشد. از آنجا ‏‎ ‎‏که گذشتیم من یک سوالی از امام کردم که این هواپیما با این عظمت، ‏‎ ‎‏این همه مسافر را حرکت داده و به مدت شش ساعت یا بیشتر پرواز ‏‎ ‎‏می کند تا به پاریس برسد، آیا این مهمتر از آن طی ال‏‏ا‏‏رضی که ما داریم ‏‎ ‎‏نیست؟ امام فرمودند‏‏:‏‏ نه. این کاری که اینها می کنند هنوز به پای داستان ‏‎ ‎‏حضرت سلیمان و تخت بلقیس که با چشم به هم زدن‏‏ تخت بلقیس‏‎ ‎‏حاضر شد، نمی رسد، و اگر علم ترقی بکند ممکن است یک روزی به ‏‎ ‎‏آنجاها دست پیدا بکنند و بفهمند که رمز آن انتقال جسم با یک چشم به ‏‎ ‎‏هم زدن از یک مسافت بعید چه بوده‏‏.‏ 

‏‏من پهلوی امام ‏‏نشسته ‏‏بودم، پشت سر من حاج احمد آقا و آقای ‏‎ ‎‏دکتر یزدی و آقای ‏‏ا‏‏ملایی بودند، دیدم اینها باهم دارند بحث می کنند. من ‏‎برگشتم، حاج احمد آقا فرمودند که اگر ما را پاریس راه ندادند تکلیف ‏‎ ‎‏چیست؟ و اینکه این نکته را آیا به امام بگوییم یا نگوییم؟ من گفتم چرا ‏‎ ‎‏به امام نگوییم، باید امام را در جزئیات سفر بگذاریم. حاج احمد آقا ‏‎ ‎‏فرمودند‏‏:‏‏ پس شما به امام بگویید. من آهسته‏‏ ‏‏آهسته با مقدماتی به امام ‏‎ ‎‏عرض کردم آقا اگر احیاناً در فرودگاه پاریس نگذاشتند پیاده شویم یا ‏‎ ‎‏پیاده شدیم و گفتند با یک هواپیمای دیگر از اینجا به یک کشور دیگر ‏‎ ‎‏بروید، آنجا شما چه خواهید کرد؟ امام فرمودند ‏‏شما از سفر خستهشدید، ‏‎ ‎‏شماها که جوانید، من که پیرمرد هستم خسته نشدم؛ اگر پاریس راهمان ‏‎ ‎‏ندادند به یک جای دیگر می‏‏‌‏‏رویم. منتهی فکر کنید کجا برویم بهتر است. ‏‎ ‎‏از همین الآن فکرش را بکنید.‏ 

‏‏این یک پیشنهاد ‏‏خیلی خوبی بودو خیلی بهترشد که ما به امام‏‎ ‎‏گفتیم ‏‎ ‎‏و امام فرمودند به فکر آینده باشید. قبل از تعریف ادامۀ پرواز لازم به ذکر ‏‎ ‎‏است بگویم وقتی ما به پاریس رسیدیم خبرنگاران آمدند و مصاحبه ‏‎ ‎‏کردند و گزارش سفر امام را از ما خواستند. ما مصاحبه ‏‏کردیم و جریانات ‏‎ ‎‏بین راه را گفتیم، از جمله این قضیه را. دو روز بعد دیدم مجله های ‏‎ ‎‏پاریس ـ فرانسه ـ نوشته اند چریک پیر ایران به زمین نمی چسبد، او گفته ‏‎ ‎‏است فرودگاه به فرودگاه می‏‏ ‏‏روم اگر هیچ‏‎ ‎‏جایی را‏‏ه‏‏ ندادند آبهای آزاد را ‏‎ ‎‏از ما نگرفته اند. یکی کشتی اجاره می کنیم در آبهای آزاد می گردیم و ‏‎ ‎‏فریاد مظلومیت ملت ایران را به دنیا اعلام می کنیم. این برداشتی بود که ‏‎ ‎‏خبرنگاران از همان خبر ما کرده بودند.‏ 

‏‏ اینها عین جملات امام بود؟‏ 

‏‏ نه جملات امام همان بود که من عرض کردم‏‏.‏‏ در داخل هواپیما ‏‎ ‎‏صحبتی که بین من و امام رد و بدل شد همان بود که امام فرمود فکر کنید بعد از آنجا کجا مصلحت است که برویم. منتهی خبرنگاران ‏‏اینطوری ‏‎ ‎‏تحلیل کردند و اینطوری جملات را ساخته بودند که البته یک واقعیتی ‏‎ ‎‏بود. هدف عالی امام نجات ‏‏این ‏‏ملت و ابلاغ مظلومیت ملت ایران به ‏‎ ‎‏جهان به هر وسیلۀ ممکن بود. این هجرت و این حرکت برای این هدف ‏‎ ‎‏عالی شروع شده بود و بحمدالله امام در این جهت کاملاً موفق شد.‏

در فرودگاه ژنو 

‏‏بالاخره هواپیمای ‏‏ما به ژنو رسید. در آنجا هواپیما یکساعت توقف ‏‎ ‎‏داشت. در آنجا اعلام شد که بعد از یک ساعت دوباره به سمت پاریس ‏‎ ‎‏پرواز می کنیم و فاصله از اینجا تا پاریس هم یکساعت است. ما گفتیم که ‏‎ ‎‏در پاریس به کسی اطلاعی ندادیم که امام دارند می آیند. حاج احمد آقا ‏‎ ‎‏به آقای دکتر یزدی فرمودند: شما بروید به بنی صدر تلفن کنید و اطلاع ‏‎ ‎‏بدهید که ما داریم می آییم ‏‏و ‏‏یکساعت دیگر در پاریس هستیم ضمناً برای ‏‎ ‎‏امام هم یک خانه تهیه کنید. آقای دکتر یزدی با آقای املایی رفتند از ‏‎ ‎‏تلفن عمومی شماره تلفن آقای بنی صدر را بگیرند و به او اطلاع بدهند. ‏‎ ‎‏این مامورینی که همراه ما بودند دنبال آنها رفتند. خیلی دقت می کردند و ‏‎ ‎‏گردن می کشیدند که ببینند شماره ای که اینها می گیرند چه است؛ ولی ‏‎ ‎‏آقای املایی قد بلندی داشت و جلوی شماره ها ایستاده بود هرچه اینها ‏‎ ‎‏می خواستند شماره را ببینند متوجه بشوند خودش را جلوی شماره ها ‏‎ ‎‏می گرفت و نمی گذاشت.‏ 

‏‏به هر حال آقای یزدی تلفن کردند و به بنی‏‏ ‏‏صدر اطلاع دادند که ما ‏‎ ‎‏الآن درژنو هستیم و یکساعت دیگر به پاریس می‌رسیم برای امام خانه ‏‎ ‎‏تهیه کنید. بنی صدر هم در تلفن شوخی کرده بود و گفته بود، مگر خانه ‏‎‎‏در پاریس سبیل است که ظرف یکساعت من بتوانم خانه پیدا بکنم، آن ‏‎ ‎‏هم خانه ای که در شان امام باشد. گفتند حالا هر جور هست ما داریم ‏‎ ‎‏می آییم شما اطلاع داشته باشید، به بچه ها هم اطلاع بدهید که در جریان ‏‎ ‎‏باشند.این تلفن هم شد و دوباره برگشتیم و سوار هواپیما شدیم به ‏‎ ‎‏طرف پاریس.‏ 

‏‏در اینجا دکتر یزدی پیشنهاد کرد که در پاریس مردم نسبت به این ‏‎ ‎‏لباس خوش بین نیستند و اگر چهار تا روحانی با هم وارد بشوند و از ‏‎ ‎‏فرودگاه بیرون بیایند ممکن است یک مقداری زننده باشد. حاج احمد آقا ‏‎ ‎‏گفت چه کاری باید بکنیم؟ گفت: نظر من این است که تقسیم بشویم، ‏‎ ‎‏شما و امام باهم بیایید، ما کارهای گذرنامه را انجام بدهیم، وقتی که شما ‏‎ ‎‏رفتید بعد آقای املایی و فردوسی بیایند، کارهای آنها را هم بچه ها انجام ‏‎ ‎‏می دهند حاج احمد آقا ‏‏قبول کردند.‏ 

فصل سوم: در فرانسه

در فرودگاه پاریس 

‏‏بعد از اینکه ‏‏ما‏‏ به فرودگاه اورلی پاریس رسیدیم، ‏‏یک مقداری در سالن ‏‎ ‎‏آنجا قدم زدیم، بعد که متوجه شدیم امام بیرون از فرودگاه رفتند و ‏‎ ‎‏کارهایشان انجام شد ما رفتیم جلوی آن محلی که گذرنامه ها را چک ‏‎ ‎‏می کردند و مهر می‏‏ ‏‏زدند. بچه های ایرانی در آنجا منتظر ما بودند. یک ‏‎ ‎‏ماشین سوار شدیم‏‏ و‏‏ به طرف اقامتگاهی که بنی صدر آماده کرده بود ‏‎ ‎‏حرکت کردیم.‏ 

‏‏فکر هم می کردیم که دیگر از شر مامورین عراقی خلاص شدیم و به ‏‎ ‎‏قول دکتر یزدی وارد یک کشور آزاد و ‏‏دارای ‏‏دمکراسی شدیم. اما در ‏‎ ‎‏فرودگاه اورلی زمانی که هواپیما به زمین نشست و روی زمین حرکت ‏‎ ‎‏می کرد دیدیم یک ماشین مشکی که ماشین پلیس بود همراه هواپیما در ‏‎ ‎‏حرکت است و از هواپیما مراقبت می کند. آنجا هم که پیاده شدیم و ‏‎ ‎‏سوار ماشین شدیم فکر می کردیم که دیگر از شر مامورین خلاص شدیم. ‏‎ ‎‏اما ما که با ماشین به طرف اقامتگاه می آمدیم، یک مرتبه به یک ‏‎ ‎‏چهارراهی رسیدیم که چراغ راهنما قرمز شد. تا چراغ قرمز شد راننده ‏‎ ‎‏ترمز کرد و ماشین ایستاد، یکدفعه ما دیدیم یک ماشین هم بغل ما ترمز ‏‎زد، نگاه کردیم دیدیم ماشین پلیس است که دنبال ما می‏‏‌‏‏آمد و مراقب ‏بود‏‏.‏ ‎
‏‎
اقامت در محله کشان پاریس و در منزل آقای غضنفر پور 

‏‏به هر حال به محله کشان پاریس و خانه ‏‏آقای ‏‏غضنفرپور که آپارتمانی ‏‎ ‎‏در طبقه چهارم ‏‏بود، رسیدیم. این منزل ‏‏نزدیک خانه بنی صدر بود. ‏‎ ‎‏بنی صدر در آن فاصله کوتاه به غضنفرپور پیشنهاد کرده بود، شما منزل ‏‎ ‎‏من بیایید و آن آپارتمان را تخلیه کنید که امام در آنجا اقامت کند.‏ 

‏‏رفتیم به آن آپارتمان و اطاقی که امام مستقر شدند. طرف مشرق ‏‏آن ‏‎ ‎‏شیشه بود و از آن شیشه ها بیرون کاملاً معلوم می شد، ما نگاه کردیم و ‏‎ ‎‏دیدیم که در چهارراه خیلی دور پلیس مستقر است و ما را مراقبت ‎‏می کند.‏ 

‏‏در یک فاصله کوتاهی زنگ ‏‏درب خانه ‏‏را زدند و گفتند سفارش کنید ‏‎ ‎‏امام ‏‏پشت شیشه ظاهر ‏‏ن‏‏شود‏‏،‏‏ خطرناک است. امام در آن اطاق قدم ‏‎ ‎‏می زدند، قهراً جلوی شیشه ظاهر می شدندو پلیس که از همان دور ‏‎ ‎‏مراقبت می‏‏‌‏‏کرد تذکر داد ممکن است از دور هدف گیری بشود.‏ 

‏‎دیدار نمایندگان رئیس جمهور فرانسه با امام 

‏‏شب ‏‏نخست، ‏‏امام دستور دادند که کسی را نپذیرید من خسته هستم و با ‏‎ ‎‏هیچکس مصاحبه یا ملاقات نمی کنم. عده ای از دانشجویان ‏‏هم ‏‏که آمده ‏‎ ‎‏بودند خداحافظی کردند و رفتند‏‏.‏‏ نماز مغرب و عشاء را خواندیم بنا بود ‏‎ ‎‏استراحت بکنیم، زنگ زدند و گفتند که چند نفر از کاخ الیزه یعنی از ‏‎ ‎‏کاخ ریاست جمهوری آمده اند و گفته اند ما باید با شما ملاقات کنیم. امام ‏‎ ‎فرمودند من خسته هستم امشب لازم نیست ملاقات بکنم فردا بیایند. ‏‎ ‎‏گفتند نه ما ماموریم که امشب ملاقات بکنیم و چند تا سوال از ایشان ‏‎ ‎‏داریم. امام فرمودند خیلی خب حالا که این طور است بیایند. آمدند و ‏‎ ‎‏همان شب اول گفتند ما به شما خیر مقدم عرض می کنیم اما فعالیت ‏‎ ‎‏سیاسی در اینجا ممنوع است. امام فرمودند‏‏:‏‏ من نمی دانم شما می ترسید ‏‎ ‎‏من سخنرانی کنم، اعلامیه بدهم یا مصاحبه بکنم. مردم فرانسه هم متوجه ‏‎ ‎‏بشوند مثل مردم ایران علیه دولت فرانسه قیام بکنند؛ ولی من به شما ‏‎ ‎‏اطمینان می دهم سخنرانی، نوار و پیام من فارسی است. به مصاحبه که ‏‎ ‎‏رسید آنها گفتند، خیلی خب پس شما سخنرانی کنید، نوار به ایران ‏‎ ‎‏بفرستید، پیام هم به ایران بدهید اما مصاحبه نکنید برای اینکه در مصاحبه ‏‎ ‎‏قهراً خبرنگاران خارجی با زبان خارجی مصاحبه می کنند و بیانات شما ‏‎ ‎‏ترجمه می‏‏‌‏‏شود و مردم متوجه می‌شوند. امام فرمودند فعلاً مصاحبه ‏‎ ‎‏نمی کنم. ولی خبرنگار روزنامه فیگارو از همان روزهای اول خدمت امام ‏‎ ‎‏می نشست و به عنوان سوال، سوال سیاسی مطرح می کرد. خبرنگاران ‏‎ ‎‏اعتراض کرده بودند که چطور شد فیگارو مصاحبه می‏‏‌‏‏کند‏‏ ولی‏‏ ما را ‏‎ ‎‏نمی گذارند و اجازه نمی دهند مصاحبه بکنیم‏‏.‏

ترفند خبرنگار روزنامه فیگارو 

‏‏خبرنگار فیگارو به حاج احمد آقا گفته بود مگر شما مساله شرعی از آقا ‏‎ ‎‏نمی پرسید‏‏؟‏‏ گفت چرا. گفت‏‏:‏‏ خب من هم می آیم و یک مساله می‏‏‌‏‏پرسم، ‏‎ ‎‏من کاری به سیاست ندارم. منتهی ‏‏این مساله من ‏‏با مسائل سیاسی ارتباط ‏‎ ‎‏پیدا می کند بعد در روزنامه منعکس می کنم. به این وسیله آهسته‏‏ ‏‏آهسته ‏‎ ‎‏موضوع مصاحبه هم آزاد شد و خبرنگاران برای مصاحبه کردن با امام ‏‎ ‎صف کشیدند و مصاحبه های مفصل سیاسی مربوط ‏‏به ‏‏ایران و مسائل ‏‎ ‎‏جهان انجام شد بنابراین هدفی که امام از این هجرت داشتند که ‏‎ ‎‏مظلومیت ملت ایران را به دنیا اعلام بکنند فراهم شد.‏ 

‏‏در این مدت چهار ماهی که به قول یکی از نویسندگان ایران، آن ‏‎ ‎‏مقداری که امام اسلام را تبلیغ و احیا کرد اگر تمام بودجه های حوزه های ‏‎ ‎‏علمیه ایران را خرج کنیم:کتاب به زبانهای فرانسه، انگلیسی و آلمانی ‏‎ ‎‏بنویسیم و خارج بفرستیم و ‏‏حتی ‏‏مبلغ به زبانهای فرانسه، انگلیسی، ‏‎ ‎‏آلمانی تربیت کنیم و به کشورهای خارج اعزام کنیم، این مقدار ‏‎ ‎‏نمی توانند اسلام را تبلیغ کنند‏‏.‏ 

برنامه‌ ریزی امور اجرایی ملاقات کنندگان با امام 

‏‏در پاریس یک واقعیتی بود. برای اینکه عمده جنبه ‏‏زندگی ‏‏عملی امام ‏‎ ‎‏یک زندگانی بود که همه تعجب می کردند‏‏.‏‏ حتی دانشجویان ایرانی خود ‏‎ ‎‏ما که می آمدند باورشان نمی شد که زندگی امام این است. مثلاً یک روز ‏‎ ‎‏تلفن به من کردند پانصد دانشجو از آلمان می آیند و ظهر مهمان شما ‏‎ ‎‏هستند. من به حاج مهدی عراقی زنگ زدم که ظهر پانصد دانشجو غیر از ‏‎ ‎‏آنهایی که هستند مهمان داریم. حاج مهدی‏‏-‏‏ رحمه‌الله علیه‏‏-‏‏ گفت، چرا ‏‎ ‎‏حالا به من می گویی، حالا که نزدیک ظهر است. گفتم، خب حالا اطلاع ‏‎ ‎‏دادند که اینها می آیند. فرمود به عبد الکریم بگو پانصدتا تخم مرغ بگیرد ‏‎ ‎‏بین راه که می‏‏ ‏‏آید به اینجا بیاورد. ایشان تخم‏‏ ‏‏مرغ ها را جوشاند و با ‏‎ ‎‏نان های فرانسوی و سیب‏‏ ‏‏زمینی هایی که پخته بودند برای هرکدام یک ‏‎ ‎‏ساندویچ درست کردند دست این مهمانها دادند. این غذایی بود که ‏‎ ‎‏مهمانها هر روز داشتند، اینکه غذای گرمی بخواهند استفاده کنند نبود. ‏‎ ‎ 

روز اولی که ما آنجا رسیدیم امام ‏‏به من ‏‏فرمودند: شما با این عبدالکریم ‏‎ ‎‏سنایی ‏‏که زبان خوب بلد است داخل شهر برو ببین ‏‏قصابی که ذبح شرعی ‏‎ ‎‏و اسلامی داشته باشد هست یا نه‏‏.‏‏ به اتفاق عبدا‏‏ل‏‏کریم سوار ماشین شدیم ‏‎ ‎‏بازار رفتیم و یک قصابی بود که دیدیم عربی بلد است، من پرسیدم اهل ‏‎ ‎‏کجا هستید؟ گفت‏‏:‏‏ من اهل تونس هستم. از کیفیت ذبحش پرسیدم ‏‎ ‎‏گفت: من ذبح را بر پنج مذهب آموزش دیده ام. مذهب شیعه، حنبلی، ‏‎ ‎‏مالکی، شافعی و حنفی. در چهار مذهبی که مال سنی هاست و مذهب ‏‎ ‎‏تشیع من اینها را آموخته ام و این گوشتهایی را که شما می بینید همه اش ‏‎ ‎‏براین اساس ذبح شده و ذبح شرعی است و خاطرتان جمع باشد.‏ 

‏‏سپس او از من پرسید شما اهل کجا هستید؟ من گفتم اهل خراسان ‏‎ ‎‏هستم ‏‏- ‏‏مشهد الرضا -گفت: من مشهد الرضا زیارت امام رضا رفته‏‏ ام‏‏، ‏‎ ‎‏شهر زیبا و خیلی خوبی است. ما خاطر جمع شدیم و به امام هم گزارش ‏‎ ‎‏دادم که همچون قصابی هست. امام فرمود: عبدالکریم از همان جا مرتب ‏‎ ‎‏گوشت بگیرد. گوشتی برای امام می گرفتند و یک آبگوشتی درست ‏‎ ‎‏می کردند تا وقتی که خانم (همسر امام) پاریس نیامده بودند. حاجی ‏‎ ‎‏مهدی عراقی مسوول آشپزخانه بود و غذا و آبگوشت درست می کرد.‏ 

‏‏شهید عراقی ‏‏یک روز به من گفت آقای فردوسی شما غذای امام را ‏‎ ‎‏ببر. گفتم چرا؟ گفت وقتی ما غذا برای امام می بریم می گویند کم یا زیاد ‏‎ ‎‏است. اتفاقاً امام هم به من فرمودند این غذایی که برای من می‏‏‌‏‏آوردند ‏‎ ‎‏زیاد است. گفتم‏‏:‏‏ این راه حل دارد شما ظرف آبگوشتتان را با کاسه و ‏‎ ‎‏بشقاب درون سینی بگذارید‏‏. سپس ‏‏ بردم خدمت امام، گفتم آقا این ‏‎ ‎‏آبگوشت شما هر مقداری که میل دارید بردارید من باقی آنرا ببرم. چون ‏‎ ‎‏امام فرموده بودند: من نمی خواهم پس مانده غذایی که من دست زدم ‏‎ ‎کسی دیگر بخورد یا دور ریخته شود و اسراف گردد‏‏.‏ 

‏‏این غذای خود امام بود و این هم غذای مهمانهای امام بود، بگونه ای ‏‎ ‎‏که افراد همه از این زندگانی و رفتاری که امام داشتند تحسین می کردند. ‏‎ ‎‏با این کیفیت چهار ماه سپری شد. امام روزی چهار سخنرانی، گاهی از ‏‎ ‎‏اوقات پنج سخنرانی داشتند. یعنی قبل از ظهر سخنرانی می کردند، یک ‏‎ ‎‏استراحتی داده می شد. نزدیک اذان ظهر یک سخنرانی می کردند‏‏ و‏‏ بعد از ‏‎ ‎‏نماز یک سخنرانی می کردند. نزدیک مغرب می آمدند سخنرانی می کردند ‏‎ ‎‏بعد از نماز مغرب و عشاء باز هم سخنرانی می کردند. مرتب برای ‏‎ ‎‏دانشجویان ایرانی که آنجا بودند، سخنرانی می کردند و مطالب را بیان ‏‎می فرمودند.‏ 

‏‏در اولین شب در حدود ساعت ده و نیم تا یازده و نیم همه حاضران ‏‎ ‎‏یعنی ‏‏احمدآقا، آقای بنی صدر‏‏، ‏‏دکتر یزدی‏‏، ‏‏آقای املایی و من جلسه‏‏ ‏‏ای ‏‎ ‎‏تشکیل دادیم. تقریباً جلسه ای برای تصمیم‏‏ ‏‏گیری در مورد امور بیت امام ‏‎ ‎‏و بعنوان کمیته تصمیم گیری بود. آنجا بحث شد که چه کسی مسوول ‏‎ ‎‏غذا، چه کسی مسوول تلفن‏‏، ‏‏چه کسی مسوول ترجمه بیانات امام و چه ‏‎ ‎‏کسی مسوول مصاحبه های امام باشد؛ هر کسی مسوولیتی را قبول کرد.‏ 

صدور اولین اطلاعیه امام در خصوص عزیمت ایشان به پاریس 

‏‏در آن جلسه تصمیم گرفته شد یک اطلاعیه ای در مورد حرکت امام از ‏‎ ‎‏نجف اشرف به پاریس بدهیم. حاج احمد آقا به من اشاره کردند و گفتند ‏‎ ‎‏چون آقای فردوسی پور از اول در جریان بوده این اطلاعیه را ایشان ‏‎ ‎‏بنویسند. من قبول کردم و اطلاعیه را نوشتم، اما موقع امضاء کردن تردید ‏‎ ‎‏داشتیم که چه کسانی امضاء کنند. یک نظر این بود که ‏‏بنام ‏‏اطرافیان امام ‏‎امضاء شود‏‏،یک نظر این بود که ‏‏بنام ‏‏دفتر مخصوص امام ‏‏باشد‏‏،یک نظر ‏‎ ‎‏این بود که خود حاج احمد آقا امضاء کنند.حاج احمد آقا نظرشان این ‏‎ ‎‏بود که من امضاء کنم چون خودم نوشته بودم‏‏.بالاخره ‏‏من خدمت حاج ‏‎ ‎‏احمد آقا عرض کردم که ‏‏خدمت امام‏‎ ‎‏بروند و موضوع‏‎ ‎‏را به ایشان‏‎ ‎‏بگویند ‏‎ ‎‏و بپرسند که این اطلاعیه چگونه منتشر شود؟ ایشان از امام پرسیدند و ‏‎ ‎‏امام گفته بودند که من نه دفتر مخصوص دارم، نه رئیس دفتر دارم و نه ‏‎ ‎‏اطرافیان مخصوص دارم، من هیچکدام از اینها را ندارم و اطلاعیه را به ‏‎ ‎‏هیچ یک از این عناوین امضاء نکنید؛ یک طلبه و روحانی هستم. یک ‎‏طلبه هم پای تلفن من بنشیند کار مرا می تواند انجام بدهد نیاز به این ‏‎ ‎‏عناوین نیست. حاج احمد آقا آن‏‎ ‎‏موقع گفتند که اگر امکان دارد خود ‏‎ ‎‏آقای فردوسی پور امضاء کنند؟ امام فرمودند که ما ایشان را از نجف ‏‎ ‎‏برداشتیم آوردیم اینجا و شما می خواهید در اول کار ایشان را با اینکار ‏‎ ‎‏به ساواک معرفی کنید؟ لزومی ندارد امضای ایشان باشد. بالاخره به ‏‎ ‎‏عنوان اطرافیان امام امضاء شد و ما این اطلاعیه را به خبرگزاریها و ‏‎ ‎‏روزنامه ها دادیم ‏‏که ‏‏پخش کردند و به ایران هم رسید.‏ 

‏‏ محتوای اطلاعیه چی بود؟‏ 

‏‏ در مورد حرکت امام از نجف اشرف بود‏‏:‏‏ امام از نجف به بصره ‏‎ ‎‏رفتند و از بصره به مرز عراق و از مرز عراق به کویت رفتند و چون ‏‎ ‎‏دولت ‏‏کویت از ورود امام ممانعت کرد، امام دوباره برگشت به مرز عراق ‏‎ ‎‏و به بصره ‏‏مراجعت کردیم و بالاخره از بصره به بغداد و از آنجا به ‏‎ ‎‏پاریس عزیمت نمودیم.‏ 

تنظیم ساعت جیبی امام به وقت فرانسه 

‏‏صبح ‏‏روز بعد امام وقتی از خواب بیدار شدند ‏‏گفتند: اینجا چه طوری ‏‎ ‎‏است که من هر چه نشستم و افق را نگاه کردم صبح نمی شد. من گفتم‏‏:‏‎ ‎‏شما به ساعت نجف از خواب بیدار شدید و همان موقع وضو گرفتید و به ‏‎ ‎‏انتظار صبح نشستید. به تعبیر دیگر شما دو ساعت زودتر بلند شدید برای ‏‎ ‎‏اینکه ‏‏ساعت ‏‏اینجا با ایران و نجف فرق دارد و دو ساعت دیرتر از نجف ‏‎ ‎‏صبح می شود و شما باید ساعتتان را تنظیم کنید.‏ 

‏‏به همین جهت امام به من گفتند‏‏:‏‏ پس شما ساعت مرا درست کنید تا ‏‎ ‎‏من معطل نشوم. این ‏‏نشانگر ‏‏تقید امام به تهجد و شب زنده داری بود که ‏‎ ‎‏در زندگانی امام مشهور است که هیچوقت ترک نشده‏‏ است.‏ 

پیشنهاد تغییر مکان از سوی امام 

‏‏فردای آنروز امام گفتند: اینجا برای ‏‏منخوب نیست و من اینجا‏‎ ‎‏نمی توانم ‏‎ ‎‏زندگی کنم، یک جای دیگر برای من پیدا کنید‏‏.‏‏ آقایان ایرانی که در ‏‎ ‎‏پاریس اقامت داشتند گفتند: ما برای شما ‏‏مکانی‏‎ ‎‏تهیه می کنیم بشرطی که ‏‎ ‎‏شما خودتان ببینید و بپسندید. یکی از دانشجویان یا فارغ التحصیلان ‏‎ ‎‏ایرانی مقیم پاریس گفت که من جایی را دارم، شما بیایید ببینید اگر ‏‎ ‎‏پسندید در اختیار شما باشد و این شخص اهل مشهد و اسمش آقای ‏‎ ‎‏عسگری بود. امام با آقای املایی و حاج احمد آقا رفتند که آنجا را ببینند ‏‎ ‎‏و من در منزل آقای غضنفرپور تنها ماندم. امام که رفتند بلافاصله ‏‎ ‎‏دانشجویان برای ملاقات امام آمدند. در آنجا معروف است که کشیش با ‏‎ ‎‏مردم ملاقات ‏‏نمی کند، از این رو‏‎ ‎‏وقتی مردم‏‎ ‎‏آمدند و گفتند امام‏‎ ‎‏کجاست؟ ‏‎ ‎‏من گفتم امام رفت برای خودش خانه پیدا کند. باور نکردند و با اعتراض گفتند، شما اگر می خواستید امام را مخفی کنید چرا از نجف آوردید؟ ‏‎ ‎‏می گفتند، شما دیشب نشستید و کمیته تصمیم‏‏ ‏‏گیری برای امام درست ‏‎ ‎‏کردید و اگر شما بخواهید تصمیم بگیرید و امام عمل کند ما چنین امام و ‏‎ ‎‏رهبری را قبول نداریم، ما امامی را قبول داریم که خودش تصمیم بگیرد. ‏‎ ‎‏آنها تا ظهر همچنان اعتراض می کردند و ما هر چه می گفتیم قانع ‏‎ ‎‏نمی شدند، آخر کار من دیدم چاره ای جز وعده دادن به اینها ندارم و ‏‎ ‎‏گفتم: شما فردا بیایید من قول می دهم فردا امام اینجا باشند تا بتوانید با ‏‎ ‎‏امام ملاقات کنید و حرفها و اعتراضات خودتان را به امام بگویید. به این ‏‎ ‎‏ترتیب از من قول گرفتند و راضی شدند و رفتند.‏ 

‏‏من هر چه منتظر شدم امام نیامد. نزدیک غروب آقای املایی با یکی ‏‎ ‎‏از اطرافیان بنی صدر که نامش موسوی و راننده ماشین بود آمد. به آقای ‏‎ ‎‏املایی گفتم: امام را چکار کردید؟ بمن گفتند: امام را آنجایی که باید ‏‎ ‎‏باشد گذاشتیم و آمدیم من اعتراض دانشجویان را به ایشان گفتم‏‏.‏‏ ایشان ‏‎ ‎‏بمن گفتند‏‏:‏‏ شما پیش امام برو، قرار شده است که یک شب من اینجا ‏‎ ‎‏باشم و یک شب شما و امشب شما باید با آقای موسوی آنجا بروید. ما ‏‎ ‎‏سوار ماشین شدیم و از طریق یک اتوبان از شهر خارج شدیم. گفتم ‏‎ ‎‏آقای موسوی کجا می رویم، امام را که از پاریس خارج کردید؟ ایشان ‏‎ ‎‏گفت: بله ‏‏ولی محل اقامت ‏‏امام نزدیک است، الآن می رسیم که ‏‏همان ‏‎ ‎‏نوفل لوشاتو در چهل ک‏‏ی‏‏لومتری‏‏ پار‏‏یس قرار داشت. ما اسم آنجا را ‏‎ ‎‏نمی دانستیم در ابتدا خیلی تمرین کردیم تا یاد بگیریم. وقتی من رسیدم ‏‎ ‎‏آنجا غروب شده و امام نماز خوانده بود، در آنجا حاج احمد آقا‏‏، ‏‎ ‎‏بنی صدر‏‏، ‏‏دکتر یزدی‏‏، ‏‏قطب زاده احتمالاً دکتر حسن حبیبی هم حضور ‏‎ ‎‏داشتند.‏

استقرار در نوفل لوشاتو 

‏‏وقتی رسیدیم از حاج احمد آقا پرسیدم: اینجا کجاست برای امام پیدا ‏‎ ‎‏کرده‏‏ ‏‏اید؟ اینجا دور است، دانشجویان می خواهند دیدن امام بیایند و ‏‎ ‎‏امروز‏‏ هم که‏‏ آمدند اعتراض کردند و گفتند شما امام را مخفی کرده اید. ‏‎ ‎‏اضافه کردم که اینجا مثل مخفیگاهی برای امام است. حاج احمد آقا ‏‎ ‎‏گفت: نه امام اینجا را پسندیده اند و گفته‏‏‌‏‏اند اینجا بهترین جا است و ما ‏‎ ‎‏همین جا می مانیم‏‏.‏ 

‏‏ تصمیم خود امام بود که آنجا بمانند؟‏ 

‏‏ بله، امام فرموده بودند، اینجا ییلاق پاریس و خلوت است و اهال‏‏ی‏‎ ‎‏پاریس فقط روزهای یکشنبه که تعطیل است اینجا می آیند. در آنجا فقط ‏‎ ‎‏بعضی افراد که تمکن مالی داشتند خانه ای خریده بودند و روزهای ‏‎ ‎‏تعطیل آنجا می‌‏‏آمدند ‏‏و‏‎ ‎‏بقیه روزها خلوت بود و امام هم راحت بود.‏ 

‏‏من گفتم: من قول داده ام به دانشجویان که امام فردا ‏‏پاریس ‏‏می آید با ‏‎ ‎‏شما ملاقات می کند. دکتر یزدی گفت: شما قول داده اید امام که قول ‏‎ ‎‏نداده است. من خیلی ناراحت شدم و رفتم خدمت امام (آنجا یک اطاق ‏‎ ‎‏بزرگی بود کهیک پستو داشت و آنجا را برای ملاقاتهای خصوصی امام ‏‎ ‎‏در نظر گرفتیم) و جریان صبح را برای امام توضیح دادم. امام فرمودند: ‏‎ ‎‏حالا که شما قول داده اید فردا صبح می رویم ولی دیگر از این قولها نده. ‏‎ ‎‏من گفتم: چشم. وقتی بیرون آمدم و به آنها گفتم امام فرموده اند فردا ‏‎ ‎‏پاریس ‏‏می‏‏‌‏‏رویم خندیدند و گفتند: با چی می خواهید بروید چگونه ‏‎ ‎‏می خواهید بروید؟ من گفتم امام فرموده اند‏‏:‏‏ هر جور که باشد می‏‏‌‏‏رویم. ‏‎ ‎‏بعد دکتر یزدی، قطب‏‏ ‏‏زاده و بنی صدر رفتند و من و احمد آقا و امام و ‏‎ ‎‏علی آق‏‏ا‏‏- در آلمان تدریس می‌کرد و در آنجا بعنوان مسوول آشپزخانه ‏‎ ‎انتخاب شده بود‏‏-‏‏ ماندیم.‏ 

‏‏درب رسمی آن خانه هنوز باز نشده بود و ما از یک درب غیر عادی ‏‎ ‎‏تردد می کر‏‏د‏‏یم و ما آنشب خوابیدیم و آن جایی که امام بود پستوی این ‏‎ ‎‏اطاق بود که امام برای اینکه وضو بگیرند باید از آن اطاق رد می شدند. ‏‎ ‎‏صبح بلند شدم ‏‏و بعد ‏‏از اقامه ‏‏نماز‏‎ ‎‏با خیال راحت‏‎ ‎‏خوابیدم زیرا فکرکردم ‏‎ ‎‏بعلت نداشتن راهنما و ماشین نمی‌توانیم پاریس‏‏ برویم.‏‏ یک‏‎ ‎‏مرتبه دیدم ‏‎ ‎‏یکنفر بالای سر من ایستاده است، چشمانم را باز کردم دیدم امام است ‏‎ ‎‏بمن گفت: چرا خوابیدی مگر نگفتی به دانشجویان وعده ‏‏ملاقات‏‎ ‎‏داده ای؟ ‏‎ ‎‏من فوراً بلند شدم و سلام کردم و گفتم: آقا مگر می‏‏‌‏‏رویم؟ گفتند: بله، ‏‎ ‎‏قول دادی باید برویم. من بفکر افتادم که چطور برویم. علی آقا را صدا ‏‎ ‎‏کردم و گفتم، علی آقا شما ماشین دارید؟ گفت: بله دارم. گفتم: پس ‏‎ ‎‏ماشین را آماده کن می خواهیم محله کشان پاریس برویم‏‏.‏‏ من و احمد آقا ‏‎ ‎‏و امام سوار ماشین شدیم و ماشین از در پشت خارج و وارد خیابان شد. ‏‎ ‎‏آنجا یک اکیپ ژاندارم فرانسوی یعنی یک اتوبوس پلیس فرانسوی برای ‏‎ ‎‏حفاظت امام آورده بودند که در روبروی درب اصلی اقامت مستقر شده ‏‎ ‎‏بودند‏‏.‏‏ وقتی ما جلوی در اصلی رسیدیم ایست دادند و ماشین را متوقف ‏‎ ‎‏کردند، گفتند: کجا می‏‏‌‏‏روید‏‏؟‏‏ راننده ما فرانسوی بلد بود گفت: ایشان ‏‎ ‎‏ملاقات دارند و باید پاریس بروند. گفتند: دیشب باید به ما اطلاع ‏‎ ‎‏می‏‏‌‏‏دادید و ما آماده می شدیم. من گفتم: بگو الآن می گوییم که ما باید ‏‎ ‎‏کشان برویم. گفتند: نه الآن نمی شود ما باید قبلاً به مرکز اطلاع می‏‏‌‏‏دادیم ‏‎ ‎‏که یک اکیپ دیگر با شما بیایند و ما بمانیم. من گفتم شما به مرکز اطلاع ‏‎ ‎‏بدهید که اکیپ شما همراه ما بیاید چون وقتی ایشان اینجا نیستند ‏‎ ‎‏احتیاجی به حفاظت نیست. آنها قبول کردند. در فاصله ای که آنها با مرکز هماهنگی می‌کردند ما صبر کردیم و امام از ماشین پیاده شدند و شروع به ‏‎ ‎‏قدم زدن کردند‏‏.‏‏ وقتی هماهنگ کردند. راه افتادیم و آنها، هم محافظ و ‏‎ ‎‏هم راهنمای ما بودند.‏ 

اولین دیدار با دانشجویان 

‏‏خیلی سریع به کشان رسیدیم‏‏.‏‏ آنجا پر از دانشجوی پسر و دختر بود که ‏‎ ‎‏وقتی ما رسیدیم شروع کردند به صلوات فرستادن و دست امام را ‏‎ ‎‏بوسیدن‏‏.‏‏یک‏‎ ‎‏دانشجویی آمد امام‏‎ ‎‏را بغل کندکه من دست گذاشتم‏‎ ‎‏جلوی ‏‎ ‎‏سینه اش که امام را بغل نکند چون در حرم حضرت علی‏‎ ‎‏(ع) دیده بودم، ‏‎ ‎‏اگر کسی می‌خواست با امام معانقه کند امام ناراحت می شد. امام دست ‏‎ ‎‏مرا گرفت و گفت: نه بگذار اینکار را بکند که از این صحنه عکس ‏‎ ‎‏گرفته اند و آن عکس را در کتابهای ابتدایی چاپ کردند.‏ 

‏‏امام نشستند و شروع به سخنرانی کردند. این سخنرانی آن زمان ضبط ‏‎ ‎‏شد و در مجموعه صحیفه امام هم چاپ شده است. امام ‏‏در سخنرانی‏‎ ‎‏خود ‏‏به مطالبی که من گزارش کرده بودم اشاره کردند، و فرمودند: بمن ‏‎ ‎‏گفته شد که آقایان دیروز آمده اند اینجا و من نبوده ام و اعتراض کرد ه اند ‏‎ ‎‏که مرا مخفی کرده اند، چرا اینکار را کردید. ما مخفی نیستیم، شما ‏‎ ‎‏می توانید برای ملاقات بیایید ولی باید نظم و ترتیبی در کارها باشد. و ‏‎ ‎‏اشاره کردند به من و آقای املایی و گفتند هر وقت خواستید بیایید ‏‎ ‎‏ملاقات من، به این آقایان اطلاع بدهید تا به من اطلاع بدهند‏‏.‏ 

‏‏در رابطه با کمیته تصمیم‏‏ ‏‏گیری هم ‏‏باید بگویم، ‏‏من کمیته تصمیم‏‏ ‏‏گیری ‏‎ ‎‏ندارم، من خودم تصمیم می گیرم، خودم می نویسم و خودم حرف می زنم ‏‎ ‎‏و کسی نیست که برای من بنویسد و من بخوانم و یا بنویسند و من امضا کنم. از اول هم من همه کارها را خودم می کردم و خودم منتشر می کردم، ‏‎ ‎‏سخنگو هم ندارم خودم حرف می‏‏‌‏‏زنم. در این بین من متوجه شدم دکتر ‏‎ ‎‏یزدی با عجله از پله ها بالا آمد، من هم ایستاده مراقب مجلس بودم. ‏‎ ‎‏وقتی دیدم ایشان دارند می آیند و عصبانی هستند به استقبال او رفتم تا ‏‎ ‎‏سر و صدا نکند. تا به من رسید بالای پله ها اعتراض کرد و گفت: مگر ‏‎ ‎‏با ژیسکاردستن قرار داشتی‏‏ که‏‏ امام را کله سحر برداشتی آوردی اینجا‏‏.‏‎ ‎‏گفتم: اگر با ژیسکاردستن قرار داشتم امام را اینجا نمی‌آوردم، برای اینکه ‏‎ ‎‏دل او برای امام نمی سوزد،‏‏ اما ‏‏اینها دلشان برای امام می سوزد، به خیابان ‏‎ ‎‏می روند و جانشان را به خطر می اندازند، ‏‏اولاً‏‏ من با اینها قرار داشتم، ‏‏دوم ‏‎ ‎‏اینکه ‏‏وقتی هم به امام گفتم امام قبول کردند بیایند. حاج احمد آقا توی ‏‎ ‎‏اتاق نشسته بودند، وقتی دیدند ممکن است بحث ما بالا ‏‏ب‏‏گیرد فوری ‏‎ ‎‏خودشان را به ما رساندند و دست دکتر یزدی را گرفتند و درون ‏‎ ‎‏آشپزخانه بردند و به او گفتند: آقای یزدی امام کمیته تصمیم گیری، ‏‎ ‎‏مترجم، سخنگو و تمام مسائلی را که ما دیشب در مورد آنها بحث کردیم ‏‎ ‎‏همه را منحل کرد و فرمودند‏‏،‏‏ همه کاره خودم هست‏‏م.‏‏ دکتر یزدی آرام ‏‎ ‎‏گرفت و نشست‏‏.‏ 

‏‏سخنرانی امام تا نزدیک ظهر طول کشید و دانشجویان با امام سوال و ‏‎ ‎‏جواب می کردند‏‏.‏‏ از جمله یک دختر دانشجو ‏‏سوالی‏‎ ‎‏مطرح کرد و پرسید ‏‎ ‎‏حجاب اسلامی چیست؟ این دختر با روسری و مانتو جلوی امام نشسته ‏‎ ‎‏بود و از امام این سوال را پرسید. امام فرمود، همین که شما دارید ‏‎ ‎‏حجاب اسلامی است، که این جمله امام با عکس در ایران منتشر شد. ‏‎ ‎‏سپس امام بلند شدند و تجدید وضو کردند و ظهر نماز جماعت خواندند ‏‎ ‎‏و بعد از نماز امام فرمودند برویم. یکی گفت: آقا ناهار میل کنید بعد ‏‎ ‎بروید، وقتی دوباره این حرف را تکرار کردند امام گفت: خلاف شرع ‏‎ ‎‏است من اینجا بمانم، من باید بروم. این موضوع که امام چرا‏‎ ‎‏اصرار به ‏‎ ‎‏رفتن داشت را نمی دانم. ما آمدیم پایین و دیدیم یک بنز‏‎ ‎‏آخرین سیستم ‏‎ ‎‏در راهرو پارک است. از بچه ها پرسیدم این ماشین کیست؟ گفتند مال ‏‎ ‎‏دکتر یزدی است و دکتر با این ماشین آمده است.‏ 

‏‏من علی آقا را صدا زدم، علی آقا آمد، گفتم برو ماشین خودت را ‏‎ ‎‏بردار و بیاور، امام باید با همان ماشینی که آمده اند برگردند. علی آقا ‏‎ ‎‏خوشحال شد و ماشین را آورد و احمد آقا و آقای املایی (چون نوبت ‏‎ ‎‏ایشان بود نوفل لوشاتو برود) و امام نوفل لوشاتو رفتند. دکتر یزدی از ‏‎ ‎‏این جریان خیلی ناراحت شد و سوار ماشین خودش شد و نوفل لوشاتو ‏‎ ‎‏خدمت امام، رفت‏‏.‏ 

صدور اعلامیه به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید 

‏‏امام در هنگام ورود یک اعلامیه مفصل منتشر کردند که این اعلامیه در ‏‎ ‎‏مجموعه صحیفه‏‎ ‎‏امام چاپ شده است‏‏.‏‏ این اعلامیه ‏‏را ‏‏به مناسبت شروع ‏‎ ‎‏سال تحصیلی و خطاب به دانشجویان و دانش آموزان ایرانی ‏‏صادر کردند ‏‎ ‎‏و ‏‏مطالب بسیار مهمی را مطرح کردند. این اعلامیه تقریباً به صورت یک ‏‎ ‎‏جزوه بود و ما همان شب این اعلامیه را با تلفن بنی صدر برای ایران ‏‎ ‎‏خواندیم که در ایران پخش شد. خبر این اعلامیه به روزنامه کیهان و ‏‎ ‎‏اطلاعات رسیده بود، اینها در پاریس خبرنگار داشتند و آمدند اصرار ‏‎ ‎‏کردند که این اعلامیه را ‏‏به ما ‏‏بدهید در روزنامه هایمان چاپ کنیم. من ‏‎ ‎‏گفتم: ما اجازه نداریم این اعلامیه را به شما بدهیم. هر کاری کردند که ‏‎ ‎‏این اعلامیه را بگیرند نتوانستند.‏ 

آنوقت صبح زود هنوز هوا تاریک بود تلفن زنگ زد. آقای املایی ‏‎ ‎‏گوشی را برداشت و به من گفت از روزنامه اطلاعات است می گویند ‏‎ ‎‏اعلامیه امام را برای ما بخوانید تا آنرا چاپ کنیم. گفتم تلفن را قطع کن ‏‎ ‎‏تا از امام بپرسم. آقای املایی گفت: چه اشکالی دارد‏‎ ‎‏(آقای املایی یک ‏‎ ‎‏مقداری لیبرال منش بود) اعلامیه را بدهیم چاپ کنند، شرط می کنیم آن ‏‎ ‎‏چیزی را که امام عیناً فرموده اند را بنویسید. لحظاتی بعد آنها مجدداً زنگ ‏‎ ‎‏زدند، همان بود‏‏.‏‏ ایشان برداشت و ‏‏آن بار آقای املایی‏‎ ‎‏شروع کرد به ‏‎ ‎‏خواندن اعلامیه ‏‏و ‏‏به کلمه طاغوت رسید طرف مقابل نمی فهمید طاغوت ‏‎ ‎‏چیست و چه باید بنویسد‏‏.‏‏ دیدم امام صدا کرد و گفت: بگویید جبت، ‏‎ ‎‏طاغوت چون جبت و طاغوت در قرآن با هم هستند شاید متوجه شود ‏‎ ‎‏که ما این را هم گفتیم ولی او ‏‏باز هم ‏‏متوجه نشد. امام در اتاق را باز کرد ‏‎ ‎‏و گفت: برای که می خوانید؟ گفتیم: برای‏‏ روزنامه ‏‏اطلاعات. امام ‏‎ ‎‏فرمودند: تلفن را قطع کنید. آقای املایی دستپاچه شد و قطع کرد و امام ‏‎ ‎‏با عصبانیت گفت: روزنامه هایی که 50 سال در خدمت طاغوت بوده اند ‏‎ ‎‏حالا اعلامیه های من را می خواهند چاپ کنند، بیخود می خواهند چاپ ‏‎ ‎‏کنند به ایشان ندهید.‏ 

‏‏من خیالم راحت شد چون آن چیزی که من می گفتم و دستوری که ‏‎ ‎‏امام دادند یکی بود. ولی آقای املایی می گفتند چه اشکالی دارد اینطوری‏‎ ‎‏اعلامیه پخش ‏‏می‏‏شود. یک ربع یا بیست دقیقه بعد دوباره تلفن به صدا ‏‎ ‎‏در آمد، آقای املایی گفت من گوشی را بر نمی دارم خودت گوشی را ‏‎ ‎‏بردار و جواب بده. من گوشی را برداشتم گفت: من از تهران از روزنامه ‏‎ ‎‏اطلاعات زنگ می زنم یکنفر از دفتر امام اطلاعیه را داشتند برای ما ‏‎ ‎‏می خواندند تلفن قطع شد خواهش می کنم ادامه اعلامیه را بخوانید. من ‏‎ ‎گفتم‏‏:‏‏ نمی خوانیم چون امام نهی کردند. اینها خیلی کوشش کردند تا ‏‎ ‎‏اعلامیه را بگیرند ولی ما ندادیم.‏ 

‏‏امام اصرار داشتند بر اینکه هیچگونه ارتباطی با رژیم و دستگاهی که ‏‎ ‎‏مرتبط با ‏‏رژیم‏‎ ‎‏باشد وجود‏‎ ‎‏نداشته باشد. برای اینکه ما تجربه داشتیم‏‎ ‎‏چون ‏‎ ‎‏اعلامیه هایی را که قبلاً داده بودیم ‏‏اطلاعات یا‏‎ ‎‏کیهان چاپ کنند‏‎ ‎‏کلمه هایی ‏‎ ‎‏را که حمله به شاه بود را برداشته بودند و یا عوض کرده بودند. ما ‏‎ ‎‏می گفتیم اگر روزنامه ها بخواهند اعلامیه را منعکس کنند باید همانطوری ‏‎ ‎‏باشد که پیروان امام در ایران منعکس میکردند و چون اگر اختلاف ‏‎ ‎‏داشت‏‏ مردم‏‏ می گفتند‏‏:‏‏ اینها دروغ می گویند اعلامیه امام این است که ‏‎ ‎‏روزنامه ها چاپ کرده اند ولی اینها چیز دیگری نوشته اند.‏ 

چگونگی ارسال پیامهای امام به ایران 

‏‏ حاج آقا چگونه از وقایع داخل ایران مطلع می‌شدید؟‏ 

‏‏ راجع به کسب خبر از تظاهراتها، مخابرات تهران در اختیار ما بود. ‏‎ ‎‏در آن زمان اکثر ادارات به اعتصاب پیوسته بودند. ولی ما می‌توانستیم ‏‎ ‎‏شب دومی که وارد پاریس شدیم با کمک آقای هادی غفاری در ‏‎ ‎‏مخابرات تهران، همکاری چند تن از کارکنان آنجا را جلب کنیم. بر این ‏‎ ‎‏اساس قرار شد پنج تن از خانمها در شیفت روز و پنج نفر از آقایان در ‏‎ ‎‏شیفت شب، تمام مطالب روزنامه‏‏ ‏‏ها درباره وقایع انقلاب را تهیه و هر ‏‎ ‎‏شب ساعت 12 به وقت تهران و تقریباً ساعت 5 / 2 شب به وقت پاریس ‏‎ ‎‏برای ما بخوانند. من که مسوول تلفن بودم، مطالب آنها را ضبط می‌کردم ‏‎ ‎‏و خدمت امام می‌بردم. همچنین متقابلاً ما هم اخبار و اعلامیه‌های ‏‏امام را ‏‎ ‎‏ارسال می‌کردیم. به این ترتیب سخنرانیها و پیامهایی که امام می‏‏‌‏‏دادند از ‏‎نمایندگان ‏‎ ‎‏امام در آن شهر بود و اولین اعلامیه را برای ایشان خواندیم، اما وقتی من ‏‎ ‎‏شماره ایشان را گرفتم تا اعلامیه دوم را بخوانم ایشان گوشی را بر ‏‎ ‎‏نداشتند و پسرشان برداشت، وقتی به او گفتم ضبط را حاضر کنید تا ‏‎ ‎‏اعلامیه را بخوانم گفت: حاج آقا شما آن اعلامیه اولی را که خواندید ‏‎ ‎‏ساواک گوش می‏‏‌‏‏داد، خواهش می‌کنم برای کسی دیگر بخوانید. ما هم ‏‎ ‎‏فوری قطع کردیم و شماره مسجد کرامت را گرفتیم. در مسجد کرامت ‏‎ ‎‏گروهی بودند که در خدمت مقام معظم رهبری ‏‏آیت‏‏‌‏‏الله خامنه‏‏ ‏‏ای ‏‏فعالیت ‏‎ ‎‏می کردند و فعال آن ‏‏گروه ‏‏آقای حاجی غنیان بود ‏‏به ایشان ‏‏زنگ زدم و ‏‎ ‎‏گفتم اعلامیه امام را می خواهم بخوانم، شما ضبط را آماده کنید. از آن به ‏‎ ‎‏بعد از طریق مسجد کرامت برای حاجی غنیان می خواندیم‏‏.‏‏ آنها بعد از ‏‎ ‎‏ضبط اعلامیه، آنرا پیاده و بوسیله ایشان تکثیر می‌کردند.‏ 

‏‏ما در نوفل لوشاتو تلفن نداشتیم، آن منزلی که متعلق به آقای ‏‎ ‎‏عسگری بود بدون تلفن بود. قرار شد تقاضا کنند که یک خط تلفن به ما ‏‎ ‎‏بدهند که حدود یک هفته طول کشید. از اینرو در آغاز از تلفن آقای ‏‎ ‎‏غضنفرپور پیام می‌فرستادیم و جواب مردم را می‌دادیم. بعد که خطی در ‏‎ ‎‏نوفل لوشاتو برقرار شد آن شخصی که در خانه غضنفرپور مسوول تلفن ‏‎ ‎‏بود به نوفل لوشاتو منتقل می شد و تقریباً تا اواخر هم تلفن در دست ما ‏‎ ‎‏بود. دانشجویانی که پاریس می آمدند از فرودگاه تلفن می‏‏‌‏‏کردند و ‏‎ ‎‏می گفتند‏‏:‏‏ما کجا بیای‏‏ی‏‏م. ما راهنمایی می کردیم و آدرس می‏‏‌‏‏دادیم می آمدند ‏‎ ‎‏و مهمان می شدند.‏ 

‏‏اتاقهای آنجا محدود بود، گاهی از شبها، عده ای هم در آشپزخانه و ‏‎ ‎‏دستشویی و راهرو می خوابیدند‏‏.‏‏ من خودم پای تلفن می نشستم تا هر ‏‎ ‎وقت تلفن زنگ زد بردارم. وقتی ‏‏هم ‏‏خسته می شدم همانجا سرم را روی ‏‎ ‎‏میز کوچکی می گذاشتم و می خوابیدم، به محض اینکه تلفن ‏‏زنگ می‌زد ‏‎ ‎‏فوری گوش‏‏ی را برمی داشتم تا بقیه بیدار نشوند.‏ 

حضور حاج مهدی عراقی در نوفل لوشاتو 

‏‏رفت و آمدها و ملاقاتهای امام به نوفل لوشاتو منتقل شد. ما هرروز عده ‏‎ ‎‏زیادی مهمان داشتیم و کم کم آقای حاج مهدی عراقی، عسگر اولادی، ‏‎ ‎‏عموی آقای محتشمی و عده ای دیگر از بازاریهای تهران‏‏ منزل آقای ‏‎ ‎‏غضنفرپور‏‏ آمدند که من عده زیادی از آنها را نمی شناختم. حتی حاج ‏‎ ‎‏مهدی عراقی را هم ندیده بودم ما بدون توجه گفتیم: هر کس نوفل ‏‎ ‎‏لوشاتو می رود، سوار بشود. راننده ماشین هم من بودم. آقایان سوار ‏‎ ‎‏ماشین شدند نوفل لوشاتو رفتیم. نماز مغرب و عشاء را که خواندیم حاج ‏‎ ‎‏مهدی عراقی گفت: من می‏‏‌‏‏خواهم خدمت امام بروم‏‏. از امام اجازه گرفتیم، ‏‎ ‎‏امام گفتند تشریف بیاورد. بهمراه آقای دعایی که حاج مهدی عراقی را ‏‎ ‎‏بخوبی می شناخت سه نفری خدمت امام رفتیم. حاج مهدی عراقی وقتی ‏‎ ‎‏وارد شد خودش را روی قدمهای امام انداخت و سرش را روی زانوی ‏‎ ‎‏امام گذاشت و شروع به گریه کردن کرد. امام سر ایشان را بلند کردند و ‏‎ ‎‏با اشاره از ما پرسیدند که این شخص کیست؟ امام هم ایشان را ‏‎ ‎‏نمی شناختند، آقای دعایی گفتند: حاج مهدی عراقی هستند. امام ‏‎ ‎‏شانه هایشان را گرفتند و بلندشان کردند و گفتند: مهدی ما پیر شده است. ‏‎ ‎‏امام خیلی متاثر شد. ایشان 13 سال زندان بودند. بعد از آن جریان ‏‎ ‎‏مسوولیت پذیرایی از مهمانها بر عهده حاج مهدی عراقی قرار گرفت.‏ 

‏‏قبل از حاج مهدی آقای دکتر یزدی زنگ زد که همسرش بیاید و ‏‎برای امام آشپزی کند که ایشان هم آمدند و مدتی آشپزی کردند و در ‏‎ ‎‏آشپزخانه نوفل لوشاتو کار می کردند. بعد که حاج مهدی عراقی آمد همه ‏‎ ‎‏اینها را بیرون کرد و خودش متصدی این امور شد. حاج مصطفی ‏‎ ‎‏کفاش زاده و آقای موسوی خوئینی‏‏‌‏‏ها هم فرودگاه آمدند و به ما زنگ ‏‎ ‎‏زدند ما کجا بیاییم؟ من گفتم بیایند منزل آقای غضنفرپور تا از آنجا نوفل ‏‎ ‎‏لوشاتو برویم. آقای موسوی خوئینی ها بمن گفتند: من همراه دارم. گفتم: ‏‎ ‎‏همراهتان هم بیاید که آنموقع ما حاج مصطفی را هم نمی شناختیم. با هم ‏‎ ‎‏آمدند و نوفل لوشاتو رفتیم.‏ 

چگونگی تامین هزینه های محل اقامت امام 

‏‏یک روز حاج مصطفی کفاش‏‏ ‏‏زاده آمد و گفت هزینه اینجا را چه کسی ‏‎ ‎‏می دهد؟ من گفتم نمی دانم خودش اداره می شود. گفت: خودبخود که ‏‎ ‎‏اداره نمی شود و ایشان آنجا تصمیم گرفتند که همه هزینه ها را تقبل کند. ‏‎ ‎‏یکروز حاج احمد آقا آمدند و گفتند: کی اینجا پول خرج می کند؟ من ‏‎ ‎‏گفتم: حاج مصطفی. ایشان خدمت امام رفت و برگشت و یک دسته ‏‎ ‎‏اسکناس فرانسوی آورد و گفت: اینها را به حاج مصطفی بدهید که من ‏‎ ‎‏نمی دانم چقدر بود. من حاج مصطفی را صدا کردم و مخفیانه این پول را ‏‎ ‎‏به ایشان دادم. گفت: اینها را کی داده؟ گفتم: حاج احمد آقا. گفت: برای ‏‎ ‎‏چی داده. گفتم: من نمی دانم این پول را داده‏‏‌‏‏اند که من به شما بدهم. ‏‎ ‎‏ایشان پول را گرفت و من دیدم اشک در چشمانش جمع شده است و ‏‎ ‎‏گفت: این پول را بدهید به احمد آقا و بگویید نیازی به این پول نیست، ‏‎ ‎‏هر چقدر اینجا پول نیاز باشد ما هزینه می کنیم و نگران هزینه و مخارج ‏‎ ‎‏اینجا نباشید. من پول را به حاج احمد آقا برگرداندم و حاج احمد آقا ‏‎تعجب کردند. واقعاً هزینه کردن یا کار در آنجا لذتی داشت.‏ 

‏‏خود دانشجویان هم کار می‏‏‌‏‏کردند، نظافت می کردند، جارو می کردند، ‏‎ ‎‏فرش پهن می کردند، فرش جمع می کردند، یک صفایی آنجا بود که ‏‎ ‎‏خبرنگارهای خارجی هم وقتی می آمدند و آن صحنه ها را می دیدند لذت ‏‎ ‎‏می بردند که چقدر ایرانیها با هم مهربان هستند و در راه امام و هدفشان ‏‎ ‎‏استوار هستند و از خودگذشتگی نشان می‏‏ ‏‏دهند و با این کیفیت آنجا اداره ‏‎ ‎‏می شد. بحث غذا هم مستقل بود و اصولاً غذای آنجا تخم مرغ و سیب ‏‎ ‎‏زمینی بود و همه هم راضی و خوشحال بودند‏‏.‏ 

دلایل انتقال امام به نوفل لوشاتو 

‏‏ آقای محمد ترکمان در خاطراتشان گفته اند ‏‏منزل آقای غضنفرپور ‏‎ ‎‏که آقای بنی صدر برای امام تهیه کرده بودند، ‏‏متعلق به آقای فائق بی ریا، ‏‎ ‎‏پسر محمد بی ریا، وزیر فرهنگ دولت پیشه‏‏ ‏‏وری بود، سوال من اینست ‏‎ ‎‏که آیا حضرت امام از این موضوع اطلاع داشتند و یا می تواند دلیلی باشد ‏‎ ‎‏که امام در آن خانه نمانند و بخواهند محل دیگری بروند؟‏ 

‏‏ در این قسمت نمی دانم که امام اطلاع داشته اند یا خیر. ولی همان ‏‎ ‎‏طور که من عرض کردم آخرین نمازی که امام در آنجا اقامه کردند، بعد ‏‎ ‎‏از آن نماز فرمودند فوری برویم، با اینکه انتظار بود که ناهار را آنجا ‏‎ ‎‏بمانند، امام فرمودند برویم. برخی اصرار کردند ولی ایشان فرمودند، ‏‎ ‎‏ماندن من در اینجا خلاف شرع است هرچه زودتر برویم.‏ 

‏‏چون دلیلی برای رفتن حضرت امام وجود نداشت، حضرت امام ‏‎ ‎‏غریب بودند، امکانات‏‏ در اقامتگاه نوفل لوشاتو‏‏ کم بود‏‏.‏ 

‏‏دلایل دیگر هم این بود که آنجا یک آپارتمان بود که سه تا اتاق ‏‎داشت و جا برای پذیرایی مهمان و کسانی که برای مصاحبه می‌‏‏آمدند ‏‎ ‎‏نداشت همچنین در طبقه چهارم قرار داشت که پله زیاد داشت و امام ‏‎ ‎‏احساس زحمت می کرد، در حالیکه خانه ای که امام در محلی در نوفل ‏‎ ‎‏لوشاتو دیده بودند خلوت بود، ‏‏فقط ‏‏روزهای یکشنبه شلوغ می شد‏‏.‏ 

‏‏منزل محل اقامت امام در نوفل لوشاتو متعلق به آقای عسگری از ‏‎ ‎‏دانشجویان فارغ التحصیل ایرانی در فرانسه بود، خانم ایشان از اهالی ‏‎ ‎‏پاریس بود و خانه هم متعلق به خانم وی بود، چون بنام بیگانگان در ‏‎ ‎‏هیچ کشوری سند ملکی صادر نمی کنند‏‏.‏ 

‏‏آنجا یک منزل وسیعی بود و البته ساختمان آنجا هم آپارتمانی بود و ‏‎ ‎‏یک اتاق بزرگ و یک اتاق کوچک داشت که ما به آن پستو می گفتیم و ‏‎ ‎‏یک راهرویی بود که ما تلفن ‏‏را آنجا ‏‏گذاشته و ‏‏آنجا را ‏‏دفترمان قرارداده ‏‎ ‎‏بودیم. معمولاً ملاقاتهای امام در روزهای آفتابی در حیاط برگزار می شد. ‏‎ ‎‏در اتاق بزرگ، نماز اقامه می شد و بعد از نماز، هم آنجا می نشستند و ‏‎ ‎‏برای دانشجویانی که می آمدند سخنرانی می کردند. امام بقدری مقید ‏‎ ‎‏بودند برای بیان حقایق و مطالب و مظالمی که در ایران در جریان هست ‏‎ ‎‏که گاهی از اوقات صبح تا ظهر دو تا سخنرانی و بعد از ظهر هم دو تا ‏‎ ‎‏سخنرانی می کردند. شب، بعد از نماز هم یک سخنرانی داشتند‏‏ که ‏‎ ‎‏مجموعاً پنج سخنرانی در روز می‌شد.‏

برنامه ریزی و تنظیم امور روزمره 

‏‏وضع زندگانی ساده آنجا برای همه جالب و جذاب بود. اولاً از نظر نظم طوری رفتار کرده و به دانشجویان فهمانده بودیم که مواظب رفت و آمد و نظمشان باشند، مخصوصاً در موقع نماز که با عجله وضو می گرفتند ‏دقت نمی کردند کفشها را مرتب و منظم کنند و خبرنگارها هم با دوربینهایی که برای فیلمبرداری می آمدند روی کفشهایی نامرتب زوم می کردند. اگر دو تا لنگه کفش دور از هم افتاده بود، فیلم می گرفتند. یا توی باغ می گشتند ته سیگار پیدا کنند و فیلم بگیرند، برای اینکه نشان بدهند که اینها بی نظمند ولی دانشجویان آنجا رعایت می کردند.‏ 

‏‏یکی از مسائل جالب و جذاب آنجا مساله تغذیه بود. ما مهمانهای زیادی هر روز داشتیم که معمولاً بدون اطلاع از آلمان، انگلستان و جاهای دیگر می آمدند و ظهر مهمان امام می‌شدند. پذیرایی آنها کار مشکلی بود ولی پذیرایی و غذایی که به آنها داده می شد، غذایی بود بسیار ساده، یعنی سیب زمینی پخته با یک دانه تخم مرغ و تکه نانی بود.‏ 

‏‏اما در مورد نوشیدنی ها مثلاً یک روز دیدم مرحوم حاج مهدی عراقی با یک نفر که سینی پر از استکان دارد وفرد دیگر قابلمه در دست راه می روند و با ملاقه چایی توی استکانها می‌ریزند. آن چیز مهم مساواتی بود که آنجا برقرار بود و هیچ گونه تبعیضی بین افراد مهمانی که می آمدند نبود. مثلاً فرق گذاشته شود، این فلان شخصیت یا عالم یا از مراجع یا شخصیت سیاسی است. غذا یکی بود، غذایی بود که همه می خوردند و استفاده می کردند. حتی یک روز من که پای تلفن بالا بودم یکی از بازاریهای تهران آمد و به من گفت، فردوسی من آمدم چیزی را از تو بپرسم. گفت، این غذایی که به من دادند تو هم از همین غذا می خوری؟ من گفتم هنوز نمی دانم شما چه غذایی میل کردید، برای من ‏ 

‏‏هنوز نیاورده اند. در همین حین حاج مهدی عراقی یک سینی آورد از همان غذایی که آقایان خورده بودند. وقتی دید من از همان غذا خوردم تعجب کرد. اما نکته ای که من باید اشاره کنم این است که غذای ظهر‏ امام آبگوشت و غذای شبشان مقداری ماست و خیار بود. صبحانه هم نان و پنیر میل می کردند. آبگوشت را چون در آنجا، باید ذبح اسلامی باشد امام در این جهات شرعی خیلی مقید بودند. نجف هم که امام مشرف بودند بعضی از دانشجویان از امام سوال می کردند که آقا ما می خواهیم برویم مثلاً امریکا، فرانسه، لندن، کشورهای خارج آیا می توانیم از گوشتهایی که آنها در بازار می فروشند استفاده کنیم یا نه؟ امام می فرمودند اگر بدانید ذبح شرعی است اشکالی ندارد.‏ 

‏‏یکبار دانشجویی از کویت که با من هم رفیق بود اصرار کرد شما با من بیا برویم مسائلی دارم که از امام سوال کنم. خدمت امام رفتیم، او پرسید که من از گوشت آن کشورها می توانم استفاده کنم؟ امام فرمودند اگر ذبح شرعی نباشد نمی توانید. او اشکال کرد که آقا این که با اختیار ما نیست به اختیار من باشد که ذبح شرعی یا غیر شرعی باشد. امام فرمود درست است که این به اختیار شما نیست اما این جبر را شما اختیار کرده اید چه اجباری داری که به امریکا بروی که از آن گوشت استفاده بکنی. این نکته را هم عرض کنم که بعضی ها شبهه کردند که پنیر اینجا حلال نیست، گفتند چون پنیر مایه، مال خوک است و اینها از پنیر مایه خوک، پنیر را درست می کنند؛ ولی دکتر یزدی نزد امام رفت، به امام عرض کرده بود که درست است پنیر مایه خوک است ولی این مثل همان مثالی است که شما در رساله هایتان می نویسید: اگر سگ در نمکزار بیفتد و تبدیل به نمک شود آن نمک اشکالی ندارد هر چند اصل اولیه اش سگ بوده است، اینجا هم پنیر مایه خوک استحاله می شود، از حالت اولیه اش در می آید و بعد تبدیل به پنیر می شود، بنابراین چون استحاله شده اشکالی ندارد. چون دکتر یزدی در آنجا مورد اعتماد امام بود پنیری ‏که می گرفتیم، ایشان از آن پنیر استفاده می کردند.‏ 

‏‏در آن ایامی که آنجا بودیم خانم نیامده بودند، دکتر یزدی خانم خود را از امریکا آورد برای امام آشپزی کند. یک الی دو هفته‌ای هم آمد ولی خیلی مورد قبول نبود.‏ 

تهیه منزلی دیگر برای خانواده امام 

‏‏بعداً که خانم (همسر امام) آمدند در همان محلی که امام اقامت داشتند ‏‎ ‎‏یکی دو شب ماندند ولی به امام گفتند‏‏:‏‏ اینجا کوچک است. یک روز که ‏‎ ‎‏نوبت ‏‏من در کشان بود آقای سید احمد مهری، مرحوم آقای اشراقی و آقا ‏‎ ‎‏سید حس‏‏ی‏‏ن فرزند شهید حاج آقا مصطفی و آقای املایی که از نوفل ‏‎ ‎‏لوشاتو آمده بود‏‏،‏‏ گفتند‏‏:‏‏ یک خانه ای برای امام تهیه شده شما هم بیا ‏‎ ‎‏برویم ببین. محله خیلی دوری بود وقتی که وارد خانه شدیم خانه نقلی ‏‎ ‎‏خیلی قشنگی بود که دیوارهایش کاغذ دیواری داشت که از دور مثل ‏‎ ‎‏مخمل معلوم می شد. آشپزخانه بسیار بزرگی بعلاوه یک ‏‏تالاری هم داشت ‏‎ ‎‏که امام می‌توانست آنجا بنشینند و سخنرانی کنند و مردم و مستمعین هم ‏‎ ‎‏پایین گوش کنند. من پرسیدم اینجا را چه کسی پسندیده است؟ گفتند، ‏‎ ‎‏خانم آمدند دیدند و حسین آقا هم آمده و دیده است. خانم به واسطه ‏‎ ‎‏آشپزخانه اش، حسین آقا هم برای زیبایی و قشنگی پسندیده بودند. من ‏‎ ‎‏گفتم امام اینجا نمی آیند. شما اشتباه کردید اینجا را گرفتید. عبدالکریم ‏‎ ‎‏هم که راننده بود گفت من نمی گذارم امام اینجا بیاید برای اینکه اگر ‏‎ ‎‏دانشجویان اینجا بیایند و ببینند امام در یک همچین جایی و خانه ای ‏‎ ‎‏ساکن شده همه از امام بر می گردند. از همان جا کسانی که خانه را دید‏‏ه‏‎ ‎‏و پسندیده بودند رایشان عوض شد.‏ 

سید احمد مهری بوسیله یکی از دوستانش از برای اجاره آنجا از ‏‎ ‎‏کویت سند ‏‏تهیه کرده بودند. ‏‏ایشان حتی یک ماه اجاره را هم پرداخت ‏‎ ‎‏کرده بود. ‏‏وقتی ما‏‎ ‎‏نوفل‏‎ ‎‏لوشاتو‏‎ ‎‏برگشتیم‏‎ ‎‏من می خواستم بروم خدمت‏‎ ‎‏امام ‏‎ ‎‏گزارش دهم. اما آقای اشراقی‏‎[1]‎‏ پیشدستی کرده زودتر رفتند و گفته بودند‏‏: ‏‎ ‎‏آقا خانه ای که برای شما اجاره کرده اند خانه ای است که دیوارهایش ‏‎ ‎‏مخملی است و اصلاً مناسب شما نیست. امام فرمودند من همچین جایی ‏‎ ‎‏نمی روم و بیخود چنین جایی اجاره کرده اند. آقای مهری مجبور شد ‏‏اجاره ‏‎ ‎‏یک ماهی را که داده بود پس بگیرد. با مشکلاتی سند را از ضمانت در ‏‎ ‎‏آورد از اینرو شایعاتی هم در آنجا رواج یافت، از جمله عده ای می گفتند ‏‎ ‎‏خانه ای در فلان محل خریده اند و رادیو اسرائیل اعلام کرد برای ایشان ‏‎ ‎‏خانه بسیار مجللی خریده اند که اینها همه شایعه بود‏‏.‏ 

‏‏بالاخره برای حل مشکل‏‏، ‏‏منزلی که روبروی همان اقامتگاه امام بود ‏‎ ‎‏اجاره کردند. صاحب آن خانه را دیدند او فقط روزهای یکشنبه می آمد. ‏‎ ‎‏به او گفتند فقط تا وقتی که ایشان اینجا هستند شما اجازه بدهید که اینجا محل استراحتشان باشد و خانواده شان اینجا بیاید. او هم موافقت کرد و ‏‎ ‎‏اجازه داد و امام به آن خانه منتقل شدند. اینجا من نکته ای را در رابطه با ‏‎ ‎‏طهارت و نجاست عرض کنم، و آن این است که خانه وقتی اجاره شد و ‏‎ ‎‏بنا شد امام به آن منزل منتقل شوند، بعد از ظهر ما سه نفری رفتیم در را ‏‎ ‎‏باز کردیم وارد این خانه شدیم‏‏.‏‏ خوب یک خانه مسیحی بود و ‏‏ما ‏‏اولین ‏‎ ‎‏مسلمانانی بودیم که آنجا وارد می شدند، وقتی وارد شدیم امام بلافاصله ‏‎ ‎‏لباسهایشان را در آوردند و بالای جالباسی گذاشتند و برای وضو گرفتن ‏‎ ‎‏رفتند. وضو که گرفتند و بیرون از دستشویی آمدند. درب اتاق دستگیره ‏‎ ‎‏گردی داشت، امام آنجا حوله نداشت، ‏‏دست تربود امام دستگیره راگرفت ‏‎ ‎‏چرخاند و در ‏‏را باز کرد. من کهپشت سر امامبودم بی اختیار گفتم ا‏‏ِ‏‏اِاِامام ‏‎ ‎‏برگشتند و گفتند‏‏:‏‏ چی شد. آقای اشراقی گفت‏‏:‏‏ چه می خواستید بشود ‏‎ ‎‏دستتان نجس شد‏‏.‏‏ امام فرمود برای چه نجس شد؟ گفت‏‏:‏‏ آقا اینجا خانه ‏‎ ‎‏مسیحی است شما که اهل کتاب را نجس می دانید و اولین مسلمانی به ‏‎ ‎‏این خانه آمده ماییم، شما هم که دستتان را زدید نجس شد. امام فرمودند ‏‎ ‎‏حرفهایی که زدید همه درست است ولی اینها دلیل نمی شود که آن ‏‎ ‎‏مسیحی هم دست ترش را به این دستگیره زد‏‏ه‏‏ که حالا نجس شده باشد ‏‎ ‎‏و حالا دست من نجس شود. آقای اشراقی گفت‏‏:‏‏ اگر اینجوری است پس ‏‎ ‎‏بگویید پاک هستند. امام ناراحت شد فرمود: نه اینها ما را وحشی می دانند ‏‎ ‎‏ما هم اینها را نجس می دانیم ولی این دلیلی برنجس شدن دست من ‏‎ ‎‏نمی شود‏‏.‏ 

‏‏ببینید امام در عین حالی که اینقدر در مسائل شرعی دقت داشتند اما ‏‎ ‎‏اینجا چون طهارت و نجاست یک مساله ظاهری هست، خب برحسب ‏‎ ‎‏ظاهر ما یقین و علم نداریم که او دست ترش را به این دستگیره زده ‏‎ ‎باشد لذا امام فرمودند طاهر و پاک است و دست من هم نجس نمی شود. ‏‎ ‎‏امام در بقیه جاها و در جهات شرعی خیلی مقید بودند‏‏.‏ 

1. حجت الاسلام شیخ شهاب الدین اشراقی در سال 1304 در قم متولد شد. تحصیلات  ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند سپس در حوزه علمیه به تحصیل علوم دینی  پرداخت. از محضر آیات بروجردی و امام خمینی کسب فیض نمود. در همین سالها با یکی از  دختران امام ازدواج کرد. با شروع نهضت همواره در صف مقدم مبارزه حضور داشت. پس از  تبعید امام بعنوان وکیل تام الاختیار ایشان به رتق و فتق امور بیت امام در قم همت ورزید. در  این راه به مبارزین کمکهای بیدریغ نمود. در آن سالها به همین علل توسط ساواک دستگیر و  به مدت یکسال تبعید گردید. در سال 57 به هنگام تبعید آیت الله پسندیده، مجدداً از طرف امام  به وکالت تام الاختیار ایشان رسید و به سر و سامان دادن امور و رسیدگی به مشکلات طلاب  همت گماشت. پس از پیروزی انقلاب، بارها از طرف امام برای حل و فصل مشکلات ایفای  نقش کرد. سرانجام در پی سکته مغزی در 21 شهریور 1360 رحلت نمود. 

امام و اهالی نوفل لوشاتو

از موارد جالب توجه ‏‏علاقه و توجه اهالی نوفل لوشاتو به امام بود، اعم ‏‎ ‎‏از آنهایی که ساکن بودند یا آنهایی که روزهای یکشنبه می آمدند و منظره ‏‎ ‎‏نماز را ملاحظه می‏‏‌‏‏کردند. در موقعی که امام می خواستند از آن خانه ‏‎ ‎‏بیایند و از خیابان عبور کنند همسایه ها پشت پنجره جمع می شدند، چهره ‏‎ ‎‏نورانی امام را نگاه می کردند. یک عده ای هم که آنجا منافق بودند و ‏‎ ‎‏خودشان را بین دانشجویانی که به ملاقات امام می آمدند داخل می‌کردند، ‏‎ ‎‏آنها نمی خواستند این وضع را ببینند‏‏. منافقی‏‏ یکی از این همسایه ها را به ‏‎ ‎‏مناسبتی که من جریانش را نمی دانم زده بود، وقتی خبر به امام رسید ‏‎ ‎‏خیلی ناراحت شدند که چرا اینکار را کرده و همسایه ای ‏‏را که ما در‏‎ ‎‏جوار ‏‎ ‎‏او هستیم ‏‏اذیت کرده است. ‏‏هدف آن فرد این بود که بین اینها و امام را ‏‎ ‎‏بهم بزنند و کینه و عداوتی برای آنها نسبت به امام ایجاد کن‏‏ن‏‏د. ولی امام ‏‎ ‎‏بلافاصله با عکس العملی که نشان دادند، احوالپرسی که از آنها کردند و ‏‎ ‎‏در عید کریسمس برایشان گل و شیرینی فرستادند این مسائل را جبران ‏‎ ‎‏کردند.‏ 

رعایت قانون در فرانسه 

‏در رابطه با مساله رعایت قانون که حضرت امام مقید بودند ‏‎ ‎‏خصوصاً در فرانسه مسائل قانونی ‏‏را ‏‏رعایت کنند اگر خاطراتی دارید ‎‏بیان کنید؟‏ 

در پاریس امام ‏‏همه را به رعایت قانون ‏‏سفارش کرده بودند. با ‏‎ ‎‏اینکه سر بریدن یک مرغ در آن باغ هیچ مشکلی را ایجاد نمی کرد و ‏‎ ‎‏هیچکس هم نمی فهمید ولی امام اجازه نمی دادند و می فرمودند. ممنوع ‏‎ ‎‏است، اینکار را نکنید. تا روز عاشورا که شد ما دیدیم ناهار که آقای ‏‎ ‎‏عراقی‏‏ تهیه کرده بود ‏‏قیمه پلو است، گفتم حاج آقا قیمه پلو را کجا ‏‎ ‎‏درست کردی، گوشتش را از کجا آوردی؟ ایشان خندید و گفت آقای ‏‎ ‎‏مهندس مجابی نذر دارد که روز عاشورا گوسفند بکشد، امروز یک ‏‎ ‎‏گوسفند آورد و ما اینجا ذبح کردیم و گوشت را قیمه کردیم به مهمانها ‏‎ ‎‏دادیم. گفتم برای امام هم بردید‏‏؟‏‏ گفت بردم اما چه بردنی. گفت: وقتی ‏‎ ‎‏برای امام بردیم و من جریان را گفتم فکر نمی کردم امام با من برخورد ‏‎ ‎‏کنند. امام فرمودند: حاج مهدی عراقی در پاریس از این کارهای بازاری ‏‎ ‎‏نکنید، شما نمی دانید در اینجا ذبح گوسفند در منزل قدغن و قانوناً ‎‏ممنوع است؟‏ 

‏‏وقتی این جمله را امام فرمودند، بلافاصله آمدم بچه ها را صدا زدم ‏‎ ‎‏بیل و کلنگ برداشتیم رفتیم آن محلی که ذبح کردیم‏‏،‏‏ روی خونها خاک ‏‎ ‎‏ریختیم که یک وقت خبرنگارها خبر نشوند که اگر مطلع می شدند و از ‏‎ ‎‏آن آثار فیلم می گرفتند و بعد منتشر می کردند خیلی بد می‌شد‏‏.‏ 

مصاحبه ‌ها و سخنرانیهای امام در نوفل لوشاتو 

‏در ارتباط با مسائل عاشورا آیا مراسمی آنجا برگزار شد و حضرت ‏امام سخنرانی کردند‏‏؟‏ 

‏بله در آنجا مراسم گرفتیم البته ‏‏نه ‏‏مراسم سینه زنی، در آن‏‏جا‏‏ مجلس ‏‎ ‎‏روضه خوانی برگزار شد و آقای محتشمی و بعضی دیگر صحبت کردند، ‏‎ ‎ مجلس بسیار خوبی شد. خود امام هم روز عاشورا سخنرانی بسیار جالب ‏‎ ‎‏و سیاسی کردند و اهداف انقلاب را در آن سخنرانی بیان کردند که خیلی ‏‎ ‎‏مهم بود. آنجا بنی صدر بلافاصله نشست و از سخنرانی امام‏‏ نت‏‏ ‏‏برداری ‏‎ ‎‏کرد ‏‏و به سودا‏‏به‏‏ غضنفرپور که مترجمش بود، ‏‏داد. ‏‏خانم غضنفرپور‏‏،‏‏ که ‏‎ ‎‏هم خبرنگار و هم مترجم بنی صدر ‏‏بود، او متن را ‏‏به فرانسه ترجمه کرده ‏‎ ‎‏بود و به روزنامه های فرانسوی‏‏ (مثل لیبراسیون)‏‏ داده بود که ‏‏آنها هم ‏‎ ‎‏چاپ ‏‏و منتشر ‏‏کردند.‏ 

‏‏همچنین این سخنرانی را دکتر یزدی به انگلیسی ترجمه کرده و در ‏‎ ‎‏روزنامه های انگلیسی چاپ ‏‏شد.شهید محمد منتظری که انگلیسی بلد بود ‏‎ ‎‏گفت، آقای دکتر یزدی که سخنرانی امام را ترجمه به انگلیسی کرده ‏‎ ‎‏است ‏‏در متن آن ‏‏تصرف و تحریف کرده است جزئیات آن یادم نیست. ‏‎ ‎‏ولی به او گفتم خوب به خود دکتر یزدی بگویید از اینرو او را صدا ‏‎ ‎‏کردیم که چرا اینجوری کردی؟ عصبانی شد و گفت شما نمی فهمید شما ‏‎ ‎‏آبروی امام را می‏‏ ‏‏برید. گفتیم ما چه کار کردیم آبروی امام را بردیم، تو ‏‎‎‏داری آبروی امام را می بری. ‏‏او ‏‏می گفت همان که من گفتم صحیح است.‏ 

‏‏یک مورد دیگر ‏‏که باز هم ‏‏ما به دکتر یزدی اعتراض کردیم و او باز ‏‎ ‎‏حرف خودش را می زد، در ‏‏ماجرای ‏‏مصاحبه ای بود که به نظرم‏‏ خبرنگار‏‎ ‎‎CNN‎‏ به فرانسه آمد و آنها مدعی بودند که ما می خواهیم ‏‏با امام ‏‏مصاحبه ‏‎ ‎‏کنیم و زنده در 44 شبکه امریکا پخش می شود. ما هم باور کردیم به ما ‏‎ ‎‏هم گفتند اینها راست می گویند از صبح ساعت هشت آمدند وسایلشان را‏‎ ‎‏هم‏‏ آوردند در اتاقی ‏‏هم ‏‏که امام ‏‏آنجا ‏‏بودند. من دو سه بار رفتم خبر ‏‎ ‎‏گرفتم، اینها داشتند دوربینشان را تنظیم می کردند. وقتی آنجا رفتم دیدم ‏‎ ‎‏مسوولش عصبانی است، گفتند این چه جایی است که برای ایشان گرفته اید؟ گفتم چیه چه اشکالی دارد؟ گفت نمی شود یک دوربین اینجا ‏‎ ‎‏تنظیم کرد. خیلی زحمت کشیدند ‏‏از ‏‏ساعت 8 تا ساعتهای 12-11 ‏‏زحمت ‏‎ ‎‏کشیدند تا توانستند دوربین ها را روی صورت امام تنظیم کنند. یک ‏‎ ‎‏دستگاهی هم بیرون داشتند که ‏‏فیلم را همان موقع ‏‏نشان می داد و کنترل ‏‎ ‎‏می کرد. موقعی که شروع به مصاحبه کردند، همان افراد کنترل کننده گفتند ‏‎ ‎‏صبر کنید! مصاحبه را قطع کردند و بعد معلوم شد پشت سرشان یک ‏‎ ‎‏کابلی از بالا بیرون بخاری آمده بود و این در فیلم کاملاً مشخص بود که ‏‎ ‎‏بعد آن را برداشتند دوباره شروع کردند به مصاحبه کردن. مترجم امام در ‏‎ ‎‏این مصاحبه دکتر یزدی بود. آنها انگلیسی سوال می‏‏‌‏‏کردند و دکتر یزدی ‏‎ ‎‏برای امام فارسی ترجمه می کرد، سپس وقتی امام پاسخ می‌داد دکتر یزدی ‏‎ ‎‏برای آنها انگلیسی ترجمه می‏‏‌‏‏کرد و فیلمبرداری می شد.‏ 

‏‏آنها مدعی بودند که ‏‏این مصاحبه بطور زنده ‏‏الآن در 44 شبکه ‏‏پخش ‏‎ ‎‏می‌شود ‏‏ولی ما بعداً از دانشجویان ایرانی که در امریکا بودند خبر گرفتیم ‏‎ ‎‏گفتند، شب پخش کردند یعنی مثلاً با 3-2 ساعت فاصله پخش شد. ‏‎ ‎‏البته خیلی خوشحال بودند و می گفتند وقتی این مصاحبه پخش شد ما ‏‎ ‎‏یک سروگردن بزرگتر و بلندتر شدیم و این افتخار بزرگی بود که رهبر ‏‎ ‎‏ایران چنین مصاحبه ای می‏‏‌‏‏کند و مطالبی را در رابطه با انقلاب ایران بیان ‏‎ ‎‏می کند.‏ 

‏‏مطلبی که من می خواستم عرض کنم این بود بعد از اینکه مصاحبه ‏‎ ‎‏برگزار شد آقای سید احمد مهری ‏‏که ‏‏هم فرانسه بلد بود و هم انگلیسی، ‏گفت‏‏:‏‏ فردوسی دکتر یزدی در ترجمه عبارت امام در رابطه با اسرائیل ‏‎ ‎‏خیانت کرده. گفتم چطور؟ گفت برای اینکه امام فرمودند ما اسرائیل را ‏‎ ‎‏طرد می کنیم ولی ترجمه دکتر یزدی این بود که ما اسرائیل را به رسمیت نمی شناسیم. خب این خیلی فرق دارد با مطلبی که امام می خواستند‏‏.‏ 

‏‏البته سیاست نهضت آزادی یا جبهه ملی همان به رسمیت نشناختن ‏‎ ‎‏بود؛ چون به رسمیت شناختن دو گونه است یک دو فاکتو داریم یعنی ‏‎ ‎‏می گویند این یک واقعیتی است، ما آنها را بعنوان یک واقعیت قبول ‏‎ ‎‏می کنیم ‏‏ا‏‏ما رسمی نمی دانیم و با آن رابطه برقرار نمی کنیم نوع رسمیت ‏‎ ‎‏هم آن است که رابطه برقرار کنیم، سفیر مبادله می شود. ‏‏مثلاً ‏‏در زمان شاه ‏‎ ‎‏ارتباط ایران با اسرائیل دو فاکتو بود صرفاً بعنوان یک واقعیت قبول ‏‎ ‎‏داشتند.نهضت‏‏ آزادی هم این معنا را قبول داشت که اسرائیل یک ‏‏واقعیتی ‏‎ ‎‏است و ما باید بپذیریم. وقتی آقای مهری این نکته را به من گفت گفتم: ‏‎ ‎‏شما حاضرید ‏‏به دکتریزدی بگویید؟گفت بله.دکتر یزدی راصدا کردیم. ‏‎ ‎‏ما که از کسی باک نداشتیم. گفتم آقای دکتر یزدی شما اینجور کردید؟ ‏‎ ‎‏آقای مهری جمله دکتر یزدی را به او گفت که تو اینگونه ترجمه کردی‏‏. ‏‎ ‎‏البته او‏‏ منکر نشد و گفت درست است پس چه باید ترجمه می کردم. ‏‎ ‎‏آقای مهری ترجمه صحیح را گفت که باید اینجور می گفتی. قدری فکر ‏‎ ‎‏کرد و گفت خوب درآنموقع ترجمه من همانی که یادم بود گفتم. گفتیم ‏‎ ‎‏تو خیانت کردی. امام سیاستشان این نیست که به رسمیت نشناسد، امام ‏‎ ‎‏می خواهند طردش کنند اصلاً از روی زمین بردارند نه اینکه به رسمیت ‏‎ ‎‏بشناسند. این مصاحبه در امریکا و همه کشورهای غربی ‏‏بازتاب وسیعی ‏‎ ‎‏داشت ‏‏و آنهایی که این مصاحبه را دیده بودند مطالب ‏‏آنرا ‏‏ارزنده و عالی ‏‎ ‎‏توصیف می‌کردند.‏ 

در ارتباط با آقای مجابی ایشان شناخته شده نیست و نقش ایشان ‏‎ ‎‏چه بوده است؟‏ 

‏نقش ‏‏آقای مجابی مثبت بود. برخوردهای سالمی داشت و کاری به ‏‎ ‎امام نداشت دخالتی هم در امور سیاسی نمی کرد بیشتر هماهنگ کننده بود ‏‎ ‎‏ولی بنی صدر و دکتر یزدی و قطب زاده دخالت داشتند. جریانی را یادم ‏‎ ‎‏آمد که ما جلوی نهضت آزادی را گرفتیم و آنجا اختیارات دست ما بود.‏

مسوولیت پاسخگویی به تلفن 

‏‏مثلاً ‏‏امام تلفن را به من و آقای محتشمی و آقای منتظری سپرده بودند. ‏‎ ‎‏آقای اشراقی به نقل از امام گفتند: من تلفن را به ایشان سپردم اگر یک ‏‎ ‎‏کلمه از این تلفن بر خلاف نظر من گفته شد هر سه را محاکمه خواهم ‏‎ ‎‏کرد. ما هم قبول کردیم. لذا ما آنجا مقرراتی برقرار کردیم که هیچ کس ‏‎ ‎‏جرات نمی کرد تلفن بزند حتی حاج احمد آقا‏‏.‏ 

‏‏مکرر اتفاق می افتاد که من در اتاق نبودم و تلفن زنگ می زد. آقایان ‏‎ ‎‏صدوقی و موسوی خوئینی ها بودند بلند می شدند تلفن را جواب بد هند ‏‎ ‎‏ولی حاج احمد آقا می گفتند صبر کنید فردوسی پور بیاید‏‏،‏‏ کسی دیگر بر ‏‎ ‎‏ندارد. اینجوری کنترل بود و کارهایی هم که انجام می شد اعلام کرده ‏‎ ‎‏بودیم هر کس می خواهد سخنرانی امام را منتشر کند حق ندارد بعنوان ‏‎ ‎‏بیت امام و‏‏ دفتر امام منتشر کند. یا مهر بیت امام را بزنند و بخواهند ‏‏پخش ‏‎ ‎‏کنند.‏ 

جلوگیری از فعالیت گروهی در نوفل لوشاتو 

‏‏حاج آقا آیا احزاب و گروههای سیاسی در نوفل لوشاتو اجازه ‏‎ ‎‏فعالیت حزبی در راستای منافع خود را داشتند؟‏ 

‏خیر، امام چنین اجازه‏‏ ‏‏ای نمی‌دادند. بعنوان مثال بعد از سخنرانی ‏‎ ‎‏روز عاشورای امام، ما متوجه شدیم دو کارتن پر از جزوه ‏‏سخنرانی روز ‏‎ ‎عاشورای امام با آرم نهضت آزادی چاپ شده است. من گفتم که اینها را ‏‎ ‎‏چه کسی آورده؟ گفتند کریم دفتردار قطب زاده آورده است.‏ 

‏‏معلوم شد که او یک بسته از اینها را برده در ‏‏بین ‏‏جمعیت تقسیم کند. ‏‎ ‎‏من ‏‏دستور دادم ‏‏کارتن ها را ‏‏اتاق کارم ‌بردند. ‏‏بعد از این واقعه دو نفر از ‏‎ ‎‏ایدئولوگ های نهضت آزادی آمدند بالا گفتند: این کاری که شما کردید ‏‏و ‏‎ ‎‏جلوی پخش این اعلامیه را گرفتید بدستور خودتان بوده یا به دستور ‏‎ ‎‏امام‏‏؟‏‏ گفتم ببینید در ایران نصیری ‏‏رئیس ساواک ‏‏یک نفر را می‏‏‌‏‏گیرد و ‏‎ ‎‏زندانش می کند، آیا شاه می گوید این را بگیر، یا ارتشبد نصیری سیاست ‏‎ ‎‏مملکت و سیاست شاه را می داند خودش عمل می کند و لازم نیست شاه ‏‎ ‎‏روی افراد دستور بدهد و نظری بدهد؟ گفتم در مورد امام هم شما ‏‎ ‎‏همینجور فکر کنید لازم نیست امام مورد به مورد دستور بدهد، اگر قبول ‏‎ ‎‏ندارید امام آنجا نشسته من خودم برایتان اجازه می گیرم بروید خدمت ‏‎ ‎‏امام و سوال کنید. من رفتم خدمت امام گفتم دو نفر هستند می خواهند ‏‎ ‎‏بیایند خدمت شما. مرحوم آقای اشراقی گفت من هم بروم ببینم امام به ‏‎ ‎‏اینها چه خواهند فرمود. اشراقی رفت حدود 20 دقیقه یا نیم ساعت طول ‏‎ ‎‏کشید بیرون آمدند. از اشراقی پرسیدم امام چه فرمود؟ گفتند: امام ‏‏بعد از ‏‎ ‎‏صحبتهای آنها ‏‏فرمود: من یک سوال از شما می کنم، اگر بنا باشد در ‏‎ ‎‏اقامتگاه من کمونیستها بیایند سخنرانی من را چاپ کنند و پخش کنند، ‏‎ ‎‏من بگذارم یا خیر؟ گفتند نه آقا کمونیستها حق ندارند اعلامیه شما را ‏‎ ‎‏پخش کنند‏‏.‏‏ سپس ادامه دادند اگر بخواهیم جلوی آنها را بگیریم اول باید‏‎ ‎‏جلوی شما را بگیرم.‏ 

‏‏در یک مورد دیگر مثلاً آقای سید تقی مدرسی که از علمای بحرین و ‏‎ ‎‏خواهرزاده آیت الله سید محمد شیرازی است مدتی نوفل لوشاتو آمده ‏‎بود. متوجه شدم یک روزی، روی یک صندلی نشسته و یکی از فیلم ‏‎ ‎‏بردارهای خارجی هم زوم کرده دوربینش را روی ایشان و ایشان هم ‏‎ ‎‏سخنرانی می کند و مستمع هم ندارد. رفتم جلوی دوربین ایستادم به ‏‎ ‎‏فیلمبردار ‏‏گفتم ‏‏که چه کسی به تو اجازه داده اینجا بیایی؟ اشاره کرد به ‏‎ ‎‏همان سخنران. به او گفتم شما از چه کسی اجازه گرفته ای سخنرانی ‏‎ ‎‏می کنی؟ ناراحت شد گفت مگر قدغن است؟ گفتم بله قدغن است اینجا ‏‎ ‎‏حساب و کتاب دارد که بساطش را جمع کرد و رفت‏‏.‏ 

‏‏یک مورد دیگر فردی به نام محمود که در نجف به یاران امام ملحق ‏‎ ‎‏شده و خودش را به پاریس هم رسانده بود، نزدیک امام می نشست ‏‎ ‎‏بلندگو و یا ضبط را جلوی امام می گرفت و شما اگر در فیلم ها و ‏‎ ‎‏عکس ها دقت کرده باشید عکس محمود، جوانی با کت و شلوار همه جا ‏‎ ‎‏هست، تا موقعی که شهید بهشتی پاریس آمدو با او گفتگوی طولانی ‏‎ ‎‏داشتند. بعد از اینکه صحبتشان تمام شد، شهید بهشتی از من سوال کرد، ‏‎شما ایشان را می شناسید؟ گفتم‏‏:‏‏ نه‏‏. ‏‏ایشان فرمود‏‏:‏‏ این‏‏ فرد‏‏ حسین اخوان ‏‎ ‎‏است و از منافقین است که از ایران فرار کرده، مواظبش باشید‏‏.‏ 

‏‏تا اینکه من یک روز دیدم که محمود در اتاق بزرگ چهار زانو زده و ‏‎ ‎‏عکس های منافقین را به سینه اش زده و یک نفر هم فیلمبرداری می‌کند. ‏‎ ‎‏من به آن فیلمبردار گفتم چه کسی گفته که شما اینجا بیایید فیلمبرداری ‏‎ ‎‏کنید؟ گفت‏‏:‏‏ این آقا. من گفتم‏‏:‏‎ ‎‏محمود اینچه کاری است که تو‏‎ ‎‏می کنی؟‏‎ ‎‏او هم گفت در بیت امام مگر سانسور است؟ گفتم: در بیت امام سانسور ‏‎ ‎‏نیست ولی این سوء استفاده ها قدغن است.‏ 

‏‏در یک مورد دیگر یک شب آقای مهندس معین فر یا چند نفر دیگر ‏‎آنجا پیش من آمدند. گفتند‏‏:‏‏ که ما یک ساختمانی دیدیم که 18 اتاق دارد، ‏‎می توانیم این ساختمان را برای امام اجاره کنیم یا بخریم و پولش ‏‏را ‏‏هم ‏‎ ‎‏بازاریهای تهران حواله می کنند، بعد هم شاگردان امام از قم و نجف اینجا ‏‎ ‎‏بیایند‏‏ و امام به آنها تدریس کند.‏‏ گفتم‏‏:‏‏ عجب‏‏!‏‏ حوزه علمیه هم برای امام ‏‎ ‎‏در اینجا در نظر گرفته اید؛ من اشکالات کار را به آنها گفتم دیدند که ‏‎ ‎‏زمینه ندارد‏‏.‏ 

‏‏برای اینکه در آنجا دیدیم رادیو اسرائیل شایعه می کنند برای رهبری ‏‎ ‎‏فلان منزل را خریدند هنوز هیچ کار نشده شایعات پخش می شد‏‏.‏ 

کنفرانس گوادلوپ 

‏‏بعد از سخنرانی عاشورای امام جو تبلیغات در ایران و پاریس عوض ‏‎ ‎‏شد؛ یعنی انقلاب اوج گرفت و مردم ایران امیدوارتر به پیروزی شدند و ‏‎ ‎‏از آن طرف دشمنان ما، امریکا از وجود شاه در ایران مایوس گردیدند که ‏‎ ‎‏شاه باید هر چه زودتر ایران را ترک کند. منتهی در این فکر بودند که آیا ‏‎ ‎‏برای شاه جایگزین پیدا می شود یا نه که خوب نقشه کودتا هم داشتند، ‏‎ ‎‏کودتای نظامی مثل کودتای 28 مرداد در نظر داشتند. یک جلسه ای ‏‎ ‎‏تشکیل دادند بنام گوادلوپ که گزارش آن را پخش کردند. ‏‏به آن‏‎ ‎‏کنفرانس ‏‎ ‎‏رئیس جمهور فرانسه‏‏، ‏‏رئیس جمهور امریکا و‏‎ ‎‏غیره رفتند و مذاکره کرده ‏‎ ‎‏و نتیجه گرفتند شاه ایران ماندنی نیست و برای جایگزین آن فکری کنیم. ‏‎ ‎‏آن جا بیشتر امیدواری آنها به کودتای نظامی و به ارتش ایران بود، ولی ‏‎ ‎‏بدون نتیجه آن مذاکرات خاتمه پیدا کرد و بعد هم ارتباطی با امام ‏‎ ‎‏بصورت محرمانه برقرار کردند به وسیله ‏‏رئیس‏‎ ‎‏جمهور فرانسه که‏‎ ‎‏نظرشان ‏‎ ‎‏درباره شاه ایران چیست؟ امام هم همان نظرات خودشان را که فرمودند ‏‎ ‎‏این سلطنت، سلطنت غصبی است و شا‏‏ه‏‏ باید برود.‏ 

دیدار شخصیتهای سیاسی با امام 

‏‏ حاج آقا درباره رجالی که در آن مقطع به پاریس آمده و با امام ‏‎ ‎‏دیدار کردند، بفرمایید؟‏ 

‏‏ رفت و آمدهای مختلف از جناحهای مختلف ادامه داشت یک ‏‎ ‎‏وقت آقای مهندس بازرگان آمد. همچنین دکتر سنجابی‏‎[1]‎‏که م‏‏همان ‏‎ ‎‏بنی صدر و آقای مهندس بازرگان که مهمان دکتر یزدی بود. روز اولی که ‏‎ ‎‏بازرگان، سنجابی، سلامتیان، دکتر یزدی و بنی صدر خدمت امام رفته ‏‎ ‎‏بودند امام‏‏ بطور مفصل و قریب یک ساعت هدف و‏‏ فلسفه انقلاب ایران ‏‎ ‎‏را برای اینها بیان کردند. بعد از صحبت امام آنها می خواستند اخبار ایران ‏‎ ‎‏را بگویند ‏‏که ‏‏آن روز جلسه ختم شد. بازرگان در روز و جلسه بعد آمد و ‏‎ ‎‏شروع کرد به صحبت کردن؛ سه تا انگشتش را روی زمین گذاشت ‏‎ ‎‏گفت: آقا نگاه کن ایران سه تا رکن دارد یک رکن آن شاه است و یک ‏‎ ‎رکن آن ارتش است و یک رکن آن (الآن از ذهن من رفت) شما ‏‎ ‎‏می گویید شاه برود، اولاً شاه رفتنی نیست، کشور بدون شاه نمی شود. بر ‏‎ ‎‏فرض که شاه رفت شما با ارتش چکار می کنید، ارتش کودتا می کند. امام ‏‎ ‎‏قاطعانه فرمودند که آقای بازرگان شما هم به ملت بپیوندید و شما هم ‏‎ ‎‏بگویید شاه باید برود، شاه که رفت ارتش هم به دامن ملت می آید، برای ‏‎ ‎‏اینکه ارتش هم از همین ملت است، فرزند همین ملت هستند‏‏.‏ 

‏‏بعد از آن بازرگان مساله سیاست گام به گام را مطرح کرد. بعد از این ‏‎ ‎‏جریان گفتند که ما می خواهیم با امام خداحافظی کنیم که ایران برویم. ما ‏‎ ‎‏به امام اطلاع دادیم که آقای دکتر سنجابی و مهندس بازرگان می خواهند ‏‎ ‎‏به ایران برگردند و تقاضا دارند برای خداحافظی خدمت شما بیایند.‏ 

‏‏سنجابی ‏‏اعلامیه داد و مصاحبه هم کرد، سپس ‏‏برای ‏‏خداحافظی نزد ‏‎ ‎‏امام آمد یک عکاس هم همراهشان بود که ما نگذاشتیم داخل اتاق برود، ‏‎ ‎‏یک هالی بود بیرون گفتیم شما اینجا باش. خدمت امام رفتند و ‏‎ ‎‏حرفهایشان را زدند و خداحافظی کردند بیرون آمدند، هدف آنها این بود ‏‎ ‎‏که در آن جلسه با امام عکس بگیرند. سپس دیدم در بیرون ایستادند من ‏‎پرسیدم منتظر کسی هستید‏‏؟‏‏ گفتند‏‏:‏‏ ما منتظریم وقت نماز شود با امام ‎‏نماز بخوانیم و برویم. من به امام اطلاع دادم‏‏.‏ 

‏‏
‏ ‏پایان‏ 

• دکتر کریم سنجابی فرزند قاسم سنجابی (سردار ناصر رئیس ایل سنجابی) در 1283 شمسی  در محله سنجابی کرمانشاه، متولد شد. تحصیلات خود را در قصرشیرین و کرمانشاه گذراند  سپس لیسانس خود را در رشته حقوق از مدرسه عالی حقوق تهران اخذ کرد. در 1307 جزو  اولین گروه محصلین اعزامی به فرانسه رفت و در آنجا موفق به اخذ دکترای حقوق از دانشگاه  پاریس شد و در سال 1313 به ایران مراجعت کرد و به استخدام دولت در آمد و از جمله در  دانشگاه تهران مشغول بکار شد. در سال 1330 بعنوان عضو موسس جبهه ملی در کابینه دکتر  محمد مصدق وزیر فرهنگ شد. در سفرهای مصدق به شورای امنیت همراه او بود در لاهه  قاضی اختصاصی ایران بود. بعد از کودتای 28 مرداد 32 از کشور خارج شد. در دوره دولت  امینی جبهه ملی دوم را پایه گذاری کرد. تا پیروزی انقلاب با شعار فعالیت در چارچوب قانون  اساسی به مبارزه خود ادامه داد. با پیروزی انقلاب در دولت مهندس بازرگان به وزارت امور  خارجه منصوب شد اما بزودی استعفا داد و در سال 1361 از کشور خارج شد و در سال  1364 در آمریکا فوت نمود.

 ‎
منبع: پرتال امام خمینی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات