کد خبر: ۲۰۶۳۵
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۹۹ - ۲۲:۳۱-30 October 2020
روزی روزگاری یک نجار فقیر به همراه همسر و هفت پسرش در جنگلی زندگی می‌کردند. فرزند کوچک نجار به نام پوسه، پسری بسیار لاغر و نحیف بود. از آنجایی که خیلی کم حرف بود، کسی او را جدی نمی‌گرفت ولی او در واقع بسیار زرنگ و باهوش بود.
عصراسلام: یک شب بعد از خوردن شام، پدر و مادر که دیگر نمی‌توانستند غذای بچه‌ها را تامین کنند، تصمیم گرفتند آنها را در جنگل رها کنند. آنها ترجیح دادند که فرزندانشان را تنها در جنگل رها کنند تا اینکه شاهد مردن آن‌ها از گرسنگی باشند.‌ 

هنگامی که زن و شوهر در این مورد صحبت می‌کردند پوسه کوچولو صحبت‌های پدر و مادرش را شنید. رفت و جیب‌هایش را پر از سنگ کرد. 

فردای آن روز مرد هیزم شکن پسرانش را به وسط جنگل برد و آنها را همان‌ جا تنها گذاشت و برگشت. خیلی زود بچه‌ها متوجه شدند که تنها مانده‌اند. همین موقع پوسه کوچولو از برادرانش خواست که به دنبال او راه بیافتند. 

به خاطر سنگ‌هایی که پوسه کوچولو در طول مسیر روی زمین انداخته بود بچه‌ها به راحتی تونستن به خانه برگردند. 

هیزم شکن و همسرش به خاطر از دست دادن فرزندانشان خیلی ناراحت بودند اما هنگامی که دیدند آن‌ها به راحتی توانستند برگردند، خوشحال شدند. در همین روزها بدهی آن‌ها نیز بخشیده شد. آنها مدتی در آرامش زندگی کردند. اما زمانی که مواد غذایی رو به اتمام بود، والدین تصمیم گرفتند دوباره پسرانشان را در جنگل رها کنند. 

این بار پوسه کوچولو نتوانست برای جمع کردن سنگ ریزه به بیرون برود چون در خانه قفل بود. 

فردای آن روز در مسیر رفتن به جنگل او تنها توانست سهم نان خود را که خرد کرده بود، روی زمین بریزد و امیدوار بود که بتوانند از این روش راه برگشت را پیدا کنند، غافل از اینکه پرندگان تمام خرده‌های نان را در طول مسیر خورده بودند. 

این بار بچه‌ها واقعا گم شده بودند. اما پوسه کوچولو ترسی به دل راه نداد و فکرش را به کار انداخت. به کمک برادرانش بالای یک درخت بلندی رفت و نوری را دید که در دوردست سوسو می‌زد. 

همگی به سمت نور حرکت کردند و به یک کلبه زیبا رسیدند. در زدند، خانومی در را برایشان باز کرد و به آنها گفت که شوهرش یک غول است اما با این‌ حال قبول کرد که آنها را مخفی کند. 

اما غول که بوی گوشت تازه به دماغش خورده بود، متوجه ورود بچه‌ها به کلبه شد. همسر غول نمی‌توانست تا فردا صبح صبر کند برای همین به خاطر نجات برادرها آن‌ها را در اتاقی که هفت پسر غول خوابیده بودند، مخفی کرد. 

نیمه‌های شب پوسه کوچولو از ترس غول از خواب پرید. فکری به ذهنش رسید. تاج‌های طلای پسرهای غول را با کلاه برادرانش جابه‌جا کرد. لحظاتی بعد غول با خوشحالی وارد اتاق بچه‌ها شد. 

در تاریکی شب هفت برادر را از روی کلاه‌هایشان شناخت بدون این که برای تشخیص بچه‌ها خوب دقت کند، آن‌ها را با چاقو زخمی کرد از اتاق خارج شد. 

بعد از رفتن غول پوسه کوچولو برادرانش را از خواب بیدار کرد. لباس‌هایشان را پوشیدند و خیلی آهسته پا به فرار گذاشتند. 

فردای آن روز غول متوجه اشتباهش شد و با عصبانیت زیاد هفت جفت چکمه کوچک داخل چکمه‌های بزرگ خودش قرار داد و به راه افتاد، اما جستجو بی فایده بود و آن‌ها را پیدا نکرد. 

پسرها زیر یک صخره بزرگ پنهان شده بودند و تمام شب را آنجا استراحت کرده بودند. غول که از جستجو خسته شده بود روی همان صخره نشست و خوابش برد. 

پوسه کوچولو به برادرانش گفت که باید فرار کنند. او یک جفت از چکمه‌های کوچک را از داخل چکمه‌های غول برداشت و پوشید و به سمت خانه غول رفت و برای همسر غول تعریف کرد که راهزن‌ها پول را دستگیر کرده‌اند و در قبال آزادی‌اش تمام پول‌ها و طلاهای او را خواسته‌اند. همسر غول هم یک کیف بزرگ از طلا و پول به پوسه داد. 

پوسه با تمام آن طلاها و پول‌ها به سمت کلبه خودشان حرکت کرد. او تمام پول‌ها طلاها را پدر و مادرش داد. به این ترتیب پوسه و خانواده‌اش توانستند با آن طلاها و پول‌ها به راحتی زندگی کنند.‌

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان