کد خبر: ۲۰۲۴۷
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۹ - ۰۳:۰۴-13 October 2020
حالا کشک هم چیز بدی نیست! کشک یعنی متوسط! حرفم را تمام کنم: من به‌عنوان مخاطب سینما دنبال تنوع در لحن تو می‌گردم. این‌شکلی بگویم: می‌خواهم رشد تو را ببینم، همان‌طور که می‌خواهم رشد خودم را ببینم.

حسین معززی‌نیا: با هر سلیقه و مذاقی، اقرار خواهید کرد که این یک گفت‌وگوی استثنایی است؛ بله، شما هنوز متن را نخوانده‌اید و من دارم برایش تیزر پخش می‌کنم!

 چون در همه‌ی این سال‌ها کمتر پیش آمده که چنین موقعیتی ببینم. ویژگی‌ متن حاضر این است که دو تا آدم بی‌ملاحظه و بیش از حد قاطع که ظاهراً تناسبی با هم ندارند، نشسته‌اند دو طرف یک میز، با صراحت کامل هرچه خواسته‌اند توی روی هم گفته‌اند، اما سعه‌ی صدر به‌خرج داده‌اند که بحثشان پیش برود تا افق‌های جدیدی هم برای خودشان باز شود و هم برای مخاطب این بحث. یعنی‌‌ همان کاری را کرده‌اند که اسمش را گذاشته‌ایم «گفت‌وگو»، ولی در عمل تبدیلش کرده‌ایم به یک چیز دیگر. گفت‌وگوهای ما معمولاً یا نان به هم قرض‌دادن است و الکی قربان‌صدقه‌ی هم رفتن، یا یقه‌گیری و فحاشی و حرمت‌شکنی. یا توی رودربایستی گیر می‌کنیم و زود از موضعمان عقب می‌نشینیم، یا حاضر نیستیم حرف طرف مقابل را بشنویم و عربده می‌کشیم. متنی که می‌خوانید از این‌ جهت مایه‌ی افتخار است که ثابت می‌کند در این روزگار وانفسا، وسط این‌همه عصبیت و التهاب و سوءتفاهم، هنوز آدم‌هایی باقی مانده‌اند که بلدند با هم حرف بزنند، چون «آداب گفت‌وگو» را می‌دانند. از این‌جهت، این متن یک دستاورد ملی است!

همه‌چیز از آن‌جا شروع شد که وقتی به مانی حقیقی گفتم در میزگرد فیلمسازان درباره‌ی نقد فیلم شرکت کند، گفت فقط در صورتی حاضر است شرکت کند که مسعود فراستی هم در میزگرد باشد! گفتم اگر قرار نبود این میزگرد مختص فیلمسازان باشد، اشکالی نداشت که فراستی هم به ترکیب اضافه شود، ولی خب می‌دانیم که فراستی فیلمساز نیست! مانی حقیقی با این‌که آدمی منطقی به‌نظر می‌رسد کوچک‌ترین اهمیتی برای این استدلال قایل نشد و مثل یک بچه‌ی لجباز دوباره تأکید کرد فراستی باید باشد! تمام! در شرایطی که به‌نظر می‌رسید چاره‌ای ندارم جز این‌که بگویم خب پس ما میزگرد را بدون حضور شما تشکیل می‌دهیم، ناگهان به این فکر افتادم که وقتی یک‌نفر این‌قدر انگیزه دارد با فراستی کل‌کل کند، چرا بگویم نه؟ و چرا نگویم اصلاً فقط خودتان باشید بدون حضور اغیار؟! پیشنهاد دادم گفت‌وگوی دونفره‌ای بینشان برگزار شود. 

حقیقی پذیرفت. فراستی هم قبول کرد. اما با توجه به مسافرت‌های پیاپی این یکی و گرفتاری‌های آن یکی، به‌نظر می‌رسید وقتشان به این راحتی با هم تنظیم نمی‌شود و احتمالاً کل ماجرا در حد‌‌ همان ایده‌ی اولیه باقی خواهد ماند. هردفعه هم که وقتشان به‌هم نمی‌خورد، یکیشان زیرش می‌زد و می‌گفت خب نشد دیگر، کلاً بی‌خیالش شو! خلاصه مرارت زیادی کشیده شد تا این گفت‌وگو انجام‌پذیر شود و بعد هم مرارت بیشتری کشیده شد تا حاصل یک‌گفت‌وگوی تقریباً سه‌ساعته که بسیاری از جذابیت‌هایش به لحن دو طرف، تکیه‌کلام‌ها و حرکاتشان در حین مصاحبه وابسته بود به‌نحوی تنظیم شود که برای خواننده هم جذاب و شیرین باشد.


پرونده‌ی نقد فیلم ما به قسمت دوم و نهایی‌اش رسید و یک چیزی کم داشت اگر یک منتقد و یک فیلمساز رودرروی هم نمی‌نشستند تا هرچه دلشان می‌خواهد نثار هم کنند! این صحنه‌ی نبردی تاریخی است و به‌قول احسان لطفی: «جنگ فراست و حقیقت»!

این یک گفت‌وگوی دونفره است. من قرار است صرفاً ناظر بحث میان شما باشم و نمی‌خواهم هیچ دخالتی بکنم. فقط برای این‌که صحبتتان راه بیفتد این را می‌گویم که پیش‌فرض پرونده‌ای که ما داریم درباره‌ی نقد فیلم منتشر می‌کنیم این است که وضعیت امروز نقد فیلم در کشور ما بحرانی است. از همین‌جا شروع کنید و بگویید که با این پیش‌فرض موافقید یا مخالف.

مسعود فراستی: وضع نقد فیلم اگر بحرانی است، مال امروز نیست. خیلی وقت است این‌جوری است. در این سال‌ها مرتب رو به نزول بوده. یکی از دلایلش سیاست‌های سینمایی کشور است که فضای فرار از نقد را فراهم کرده. مسئولین خیلی در این قضیه سهیم بوده‌اند. آن‌قدر نقد را تضعیف کرده‌اند که دیگر اثر نمی‌گذارد. یک‌زمانی نقدهایی که ما در مجله‌ی فردوسی می‌خواندیم یا در ستاره سینما، جو راه می‌انداخت. بحث راه می‌انداخت بین جوان‌ها. خود من اولین‌بار که نقد شمیم بهار را خواندم حس کردم این نقد چه‌قدر فضای روشنفکری می‌سازد. نقد فیلم امروز این فضا را نمی‌سازد. از کی نمی‌سازد؟ یک‌زمانی پرچم‌دار نقد فیلم، مجله‌ی فیلم بود. اما تفکر دوستان در این مجله، تفکر نقد فیلم نبود. آن بیانیه‌ای که هوشنگ گلمکانی نوشت و اعلام کرد: «آقا ما را ببخشید، موانع زیاد است، ما نمی‌توانیم نقد بنویسیم، نمی‌شود نقد بنویسیم…» آن «ندامت‌نامه» همین‌جور گسترش پیدا کرد و به بقیه‌ی مطبوعات هم سرایت کرد. مجلات بعدی سعی کردند این فضا را بشکنند، نتوانستند. ما در مجله‌ی سوره، سوره‌ی سینما و نقد سینما توانستیم در یک دوره‌ی کوتاه شرایط را عوض کنیم. ولی دوام نیاورد و بعد از این‌که مرتضی [آوینی] رفت، من مدت کوتاهی دوام آوردم، اما نشد و مجله از بین رفت.

مانی حقیقی: در این‌جور بحث‌ها این زیاد گفته می‌شود که نقدهای شمیم بهار و پرویز دوایی نمونه‌های مطلوب و بی‌نقصی بوده‌اند. من در جو آن دوران که نبوده‌ام، توی آن سال‌ها بچه بوده‌ام، ولی خود متن‌ها را که در این زمان می‌خوانم، برخلاف این نظر عمومی، تفاوت ماهوی چشمگیری بین‌ آن‌ها با نوشته‌های فعلی نمی‌بینم. اگر واقعاً این نقد‌ها در آن زمان جریان‌ساز بوده، شاید به‌دلیل قحط‌الرجال یا کوچک‌ و خودمانی‌بودن کل عرصه‌ی نقد فیلم بوده. کیفیت نگارش، استدلال، فن سخنوری این‌ها کم‌وبیش‌‌ همان چیزی بوده که الان هست. که چیز بدی هم هست. آن موضع دگم و بی‌انعطاف که در متون شمیم بهار می‌بینم، همان‌چیزی است که الان در مسعود فراستی می‌بینم. صدایی که می‌آید‌‌ همان صداست. این صدا این است: «من آمده‌ام این‌جا نشسته‌ام تا بگویم این فیلم خوب است یا بد است.» این البته بخشی از کار نقد است. اما بخش جذابی از آن نیست. بخش بسیار جذاب کار نقد فیلم، تحلیل و بازکردن مفاهیم فیلم است. فارغ از این‌که از فیلم خوشت می‌آید یا نمی‌آید. منتقد ما الان فیلم را تحلیل می‌کند برای این‌که ثابت کند نظرش درباره‌ی فیلم درست است. این رفتار باعث می‌شود نقد فیلم به چیز غیرمنعطف و خشکی تبدیل شود. ما خوب می‌دانیم که بحث تئوریک درباره‌ی زیبایی‌شناسی ما را به اتفاق‌نظر قطعی و نهایی نمی‌رساند. می‌دانیم تکثر رأی وجود دارد. پس این‌که من بگویم فیلمی بد است و تو بگویی خوب است محل بحث نمی‌تواند باشد. چون به نتیجه‌ی ریاضی که نمی‌رسد. پس من در جایگاه یک فیلمساز ترجیح می‌دهم منتقد حس‌وحالی در نوشته‌اش به‌وجود بیاورد، آن‌چنان که من سعی می‌کنم آن حس‌و‌حال را در فیلم‌ام به‌وجود بیاورم. نقدی که فقط می‌خواهد بگوید این فیلم خوب است و این بد است مثل فیلم‌های تبلیغاتی کمونیستی است که می‌خواهد خیلی خشک به مردم درس بدهد خوب و بد زندگی چیست. مشکلی که با نقد فیلم خودمان دارم این است. این حس هنوز در آنجاری است. حالا چرا؟ می‌شود درباره‌ی دلایل این وضعیت حرف زد. فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیلش «انزوای فرهنگی» منتقد ماست. منتقد ما از جریان عمومی سینمای دنیا دور است. فیلم‌های تولیدشده در دنیا مثل چیزی که داخل یک قیف می‌ریزی، تا به دستش برسد به حجم باریک‌ و محدودی تبدیل می‌شود. فقط فیلم‌هایی را می‌بیند که پخش‌کننده پیدا کرده و دی‌وی‌دی‌اش وجود دارد. درحالی‌که فیلم‌های تجربی و رادیکالی در دنیا ساخته می‌شوند که فوق‌العاده خوب‌اند. من در سفرهای جشنواره‌ای این‌ها را می‌بینم و تأسف می‌خورم که این فیلم‌ها در اینجا دیده نمی‌شوند. آنهایی هم که روی دی‌وی‌دی آمده‌اند باید از مجاری سیاه قاچاق عبور کنند و انتخاب بشوند، خیلی‌هایشان در این مرحله حذف می‌شوند، در مرحله‌ی بعد هم می‌آیند به خنده‌دار‌ترین شکل زیرنویس می‌شوند، منتقدان ما هم عمدتاً زبان نمی‌دانند و در ‌‌نهایت، فقط تعداد محدودی فیلم دیده می‌شود و فهمیده می‌شود. منتقد ما چون زبان بلد نیست نقد فیلم هم نمی‌خواند. نتیجه‌ی این وضعیت به‌‌ همان انزوا که گفتم منجر می‌شود. منتقد ما درباره‌ی درصد کوچکی از این هنر صحبت می‌کند. جو کلی جامعه هم که عصبی است و همه می‌خواهند همدیگر را بزنند و بکوبند. آن‌وقت در این وضعیت، مسعود فراستی تقصیر بزرگی دارد. بگذارید ابتدا این را بگویم که من شخصاً از فراستی خوشم می‌آید! فراستی آدم خوبی است! می‌دانم که این حرف به‌معنای پایان کارنامه‌ی من است! دیگر تمام شد! ولی من هروقت با این آدم معاشرت داشته‌ام لذت برده‌ام و همیشه حرف‌های جالبی از او شنیده‌ام. من علاقه‌ی قلبی ـ این قسمت است که مرا نابود خواهد کرد ـ به او دارم! اما حالا به‌عنوان فیلمسازی که جلوی یک منتقد نشسته و می‌خواهد این رفاقت را فراموش کند باید بگویم که این آدم اخیراً بیش از هرکسی موجب شده که فضای دوقطبی‌کردن همه‌چیز، عصبی‌کردن فضا، این‌که یا دوست داری یا دوست نداری، یا با من هستی یا ضد من هستی تشدید شود. و موفق هم بوده متأسفانه. حالا همه یا دارند به او واکنش نشان می‌دهند یا همراهش می‌شوند. این آدم تأثیر خیلی…

فراستی: مخرب!

حقیقی: آره، واقعاً مخرب! خیلی مخرب! تو آدم بدی هستی!
فراستی: [می‌خندد!]

حقیقی: جدی می‌گویم؛ من دوستت دارم، ولی آدم بدی هستی!

فراستی: آدم بد را دوست‌داشتن ترکیب عجیبی است! خب چند نکته توی صحبت‌هایت هست که بگذار بازش کنیم؛ اول این‌که گفتی تفاوت چندانی میان الان با نقدهای دوایی و شمیم بهار و… نمی‌بینی. ولی به‌نظرم خیلی فرق وجود دارد بین جوانی که الان منتقد شده با کسانی که آن‌وقت‌ها می‌نوشتند. در نوشته‌های نسل قبل عشق جدی به سینما می‌دیدی، در همه‌شان بود، در دوایی هم این عشق دیده می‌شود با نثر گرمی که دارد. اما به‌نظرم دلیل انزوایی که تو گفتی این نیست که ما فیلم نمی‌بینیم. اتفاقاً فکر می‌کنم از این نظر نسبت به گذشته جلوتریم. یادم هست ما برای درآوردن همین کتاب هیچکاک با بدبختی نوار وی‌اچ‌اس درب‌و داغان پیدا می‌کردیم و به هم می‌دادیم و آماده می‌شدیم برای نوشتن. حالا سر کوچه می‌توانی فیلم‌های تاریخ سینما بخری. الان دسترسی ما به فیلم‌ها خیلی بیشتر است. یا مثلاً آن‌زمان می‌خواستیم مطلبی از رابین وود ترجمه کنیم، بدبخت می‌شدیم تا پیدایش کنیم. الان کافی است که بخواهی، پیدایش می‌کنی. همه‌چیز در دسترس است، اما همزمان، مشکلی به‌وجود آمده: آن جست‌وجوی ما، آن گشتن ما با خودش فرهنگ می‌آورد. یک جور قدر‌شناسی بعد از پیداکردن چیزی که دنبالش بوده‌ای. این در وجودت ته‌نشین می‌شد و توی نقدت هم می‌آمد.‌‌ همان نوار وی‌اچ‌اس بدکیفیت باعث می‌شد فیلم در وجودت بنشیند، نه مثل الان که روزی هشت تا دی‌وی‌دی یک‌جا می‌بلعند! این‌که فیلم‌دیدن نیست. تفاوت دوم این است که ما فیلم را روی پرده می‌دیدیم. من دقیق یادم هست قبل از این‌که در اوایل دهه‌ی پنجاه از ایران بروم، هر روز می‌رفتم سینما شهرقصه ساتیریکون و تریستانا را می‌دیدم. هر روز. بدون استثنا. روی پرده در یک جریان مماس با دنیا فیلم می‌دیدی. الان کافی است یک‌بار این فیلم‌ها را روی پرده ببینی تا تفاوت‌ها را بفهمی. نسل منتقد دی‌وی‌دی‌باز با نسل منتقدی که فیلم روی پرده دیده تفاوت جدی دارد. تو کافی است یک فیلم از جان فورد روی پرده ببینی تا…

حقیقی: تمام است! عاشق می‌شوی!

فراستی: واقعاً جوری کله‌پا می‌شوی که نگاهت به سینما عوض می‌شود. آن فیلم روی ال‌سی‌دی پنجاه‌اینچ هم تأثیر ندارد. در این مونیتور نه عمق میدان می‌فهمی، نه لانگ‌شات می‌فهمی…

حسین معززی‌نیا: ببخشید، من با این‌که قرار گذاشتم ساکت باشم، این را نمی‌توانم نگویم: فیلم‌دیدن در سالن، یک چیز مهم‌تر از ابعاد تصویر و اهمیت پرده‌ی بزرگ هم دارد: همراهی با تماشاگر و دسته‌جمعی فیلم‌دیدن…

فراستی: دقیقاً. فیلم‌دیدن در سالن همراه تماشاگر، تربیت سینمایی می‌آورد. اما فیلم‌دیدن در خانه با این وضع که هروقت دلت می‌خواهد فیلم را قطع می‌کنی و اصلاً تمرکز نداری…

حقیقی: البته این یک وضع جهانی است. الان در دنیا هم کسی مثل آن دوره‌ای که صحبتش را می‌کنی سینما نمی‌رود. گسترش دی‌وی‌دی باعث تغییر این فرهنگ شده. نکته‌ای که درباره‌ی دسترسی به فیلم‌های تاریخ سینما می‌گویی درست است، اما منظور من تماشای فیلم‌های معاصر است. هویت اکنونی سینما، این‌را که دقیقاً الان در سینما چه‌خبر است نمی‌شود در ایران فهمید و شناخت.

فراستی: ولی شک دارم این‌جور باشد که ما الان با یک جریان خیلی جدی و خیلی عظیم در دنیا مواجه باشیم که به آن دسترسی نداریم و بنابراین به‌قول تو در انزوا می‌مانیم. ما داریم نمونه‌های شاخص دنیا را هم می‌‌بینیم. وضعیت امروز سینمای جهان حتی در بهترین فیلم‌هایی که ما سه‌نفر بپسندیم هم اصلاً قابل مقایسه نیست با سینمایی که قبلاً داشتیم.

حقیقی: تو معتقدی سینما اصلاً مرده.

فراستی: نه، ولی فکر می‌کنم با وجود این‌همه هیاهو، در مقایسه با گذشته جلو نرفته، بلکه عقب رفته. این روی نقد هم تأثیر گذاشته؛ شما از دهه‌ی هشتاد به‌بعد می‌توانید نقدهای خارجی را مقایسه کنید با نقدهای دهه‌ی پنجاه و شصت. مجلات معتبر قدیم الان اکثراً فاجعه‌اند. چیزی به‌نام نقد در آن‌ها وجود ندارد. منتقد امروز هم‌اندازه‌ی سینمای امروز است. این منتقد دیگر مثل قبل تعیین‌کننده نیست. به‌جای منتقد، رؤسای جشنواره‌ها نشسته‌اند که نه صاحب‌نظرند و نه دغدغه‌ی فرهنگی دارند؛ بیزنس‌من‌هایی هستند که بلدند معرکه را بگردانند. جو می‌سازند و جشنواره‌شان را جلو می‌برند. وضعیت عمومی این است: سینما کوتوله شده.

حقیقی: خب من اصلاً چنین چیزی نمی‌بینم. تجربه‌ی من این است که سینما خیلی متکثر شده. یعنی قابلیت فیلمسازی خیلی گسترده شده و الان در جاهایی دارند فیلم می‌سازند که اصلاً فکرش را نمی‌توانستیم بکنیم. در نتیجه فیلمسازان خوبی دارند تربیت می‌شوند، از جمله خود ما‌ها… [می‌خندد]!

فراستی: خوب بود [می‌خندد]!

حقیقی: ببین، کل جریان فیلمسازان کلاسیکی مثل جان فورد، هوارد هاکس، بیلی وایلدر و منتقدانی که این‌ها را می‌پرستیدند یا ازشان متنفر بودند، دنیای قابل محاسبه‌ای را می‌سازد. می‌توانی همه‌ی این‌ها را جمع کنی و در طول دو سال هضم کنی. همه‌ی این فیلم‌ها را پشت هم ببینی، همه‌ی نقدهای پالین کیل و اندرو ساریس و کایه‌دو‌سینما را هم بخوانی، تمام می‌شود و آن‌وقت می‌توانی بگویی که چه عقیده‌ای درباره‌ی همه‌ی این جریان داری. دنیای چارچوب‌داری است. اما سینمای امروز جهان اصلاً این‌شکلی نیست؛ فوق‌العاده وسیع است. به‌همین دلیل می‌گویم به آن دسترسی نداریم…

فراستی: این فوق‌العاده وسیع‌بودن که می‌گویی…

حقیقی: نمی‌گویم خوب یا بد… بله، الان دیگر ریوبراوو ساخته نمی‌شود…

فراستی: نه، بحث خوبی و بدی نیست، ولی انعکاس این «فوق‌العاده وسیع‌بودن» و تکثر که می‌گویی باید در مطبوعات هم دیده شود دیگر.

حقیقی: خب، دیده می‌شود.

فراستی: من مرتب دارم مجلات را می‌خوانم. سایت‌اند‌ساوند، کایه‌دو‌سینما…

حقیقی: فیلم‌کامنت را ببین که مجله‌ی خیلی خوبی است.

فراستی: بیش‌و‌کم می‌بینم.

حقیقی: قبول دارم که کایه اصلاً به‌خوبی سابق نیست، ولی خیلی از سایت‌های اینترنتی هست که شاید تصادفاً به آن‌ها برسی. ده‌ سال پیش شانسی به نوشته‌های منتقدی برخوردم، یک آدم مستقل که برای جایی کار نمی‌کرد، خودش می‌رفت فیلم می‌دید و نقد می‌نوشت و می‌گذاشت در وبلاگش. نوشته‌های این آدم مرا دیوانه کرده بود. دقت نگاه و شیوه‌ی نوشتنش بی‌نظیر بود.
فراستی: اهل کجا بود؟

حقیقی: در نیویورک زندگی می‌کرد. کاملاً اتفاقی داشتم چیزی را سرچ می‌کردم به او برخوردم.

فراستی: ول کرده یا هنوز می‌نویسد؟

حقیقی: می‌نویسد، ولی به‌خوبی سابق نیست، چون استخدام شد و تن داد به شرایط جایی که برایشان می‌نویسد. وقتی اولین فیلم من آبادان در جشنواره‌ی ترابیکا در نیویورک نمایش داده شد، دعوتش کردم فیلم مرا ببیند، مشکلاتی با فیلم داشت، ولی یکی از بهترین جلسات گفت‌وگوی بین یک منتقد و یک فیلمساز را تجربه کردم. واقعاً هوش‌ربا بود. البته متأسفانه الان به‌خوبی قدیم نیست، چون آزاد نیست هرچه می‌خواهد بگوید. می‌دانید که وقتی منتقد در یک نهاد قرار می‌گیرد…

فراستی: نهادینه می‌شود!

حقیقی: مثل خودت در تلویزیون!

فراستی: خوب بود، ولی بی‌ربط است [می‌خندد]!

حقیقی: نترس، ما می‌دانیم که تو واقعاً آن نیستی. درک می‌کنیم، نگران نباش! ما این دوگانگی را می‌فهمیم.

فراستی: این مثالی که زدی خیلی استثنایی است.

حقیقی: اتفاقاً می‌خواهم بگویم این‌طور نیست.

فراستی: تو فیلم‌کامنت را بیاور که خودت می‌گویی خوب است، مقایسه‌اش کن با دهه‌ی شصت، دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد، تفاوت را می‌بینیم دیگر.

حقیقی: کتمان نمی‌کنم، ولی ملاک من این نیست. قبول دارم که فیلم‌کامنت الان حتی به‌خوبی آن‌وقتی نیست که من دانشجو بودم و این مجله هرماه به‌دستم می‌رسید و همه‌اش را می‌خواندم. درست می‌گویی. ولی نکته این است که مکان بروز نقد فیلم جدی دیگر مجله‌ها نیستند. نقد فیلم رفته در جای دیگری دارد خودش را نشان می‌دهد و باید پیدایش کرد.

فراستی: حالا باید درباره‌ی این هم بحث کرد.

حقیقی: بگذار اول این را بگویم که درباره‌ی رؤسای جشنواره‌ها مخالفتی با تو ندارم. بله «رؤسای جشنواره‌ها» آدم‌های خاص و عجیبی هستند.

فراستی: همه‌شان دلال‌اند.

حقیقی: دلال‌اند، البته نه آن‌طور که تو می‌گویی هیچی نمی‌فه‌مند.

فراستی: نه، خب همین که دلال است یعنی آی‌کیو دارد.

حقیقی: نه، فرا‌تر از دلال‌بودن، این‌ها آدم‌های باهوشی هستند و صاحب‌نظرند. اما این‌ها نیستند که جشنواره‌ها را می‌چرخانند. الان جشنواره‌ها به مراکز اصلی اتفاقات سینمایی جهان تبدیل شده‌اند. اما آن رئیس‌کل نیست که همه‌چیز را می‌چرخاند، آدم‌هایی که من و همکارانم را دعوت می‌کنند به این جشنواره‌ها آدم‌های بسیار جالبی هستند. چون به‌طرز حیرت‌انگیزی زیاد فیلم می‌بینند، از تاریخ سینمای بیشتر کشور‌ها اطلاع دارند، تو را به آدم‌هایی معرفی می‌کنند که اصلاً امکان ندارد از طریق دیگری آن‌ها را ب‌شناسی، می‌گویند برو فلان فیلم کره‌ای را ببین که عین فیلم توست. من همین دو روز پیش در جشنواره‌ی کوچکی در جزیره‌ی ساخالین در یک گوشه‌ی روسیه بودم، درست شمال ژاپن، یک‌جای پرت که قبلاً تبعیدگاه بوده، طرف آمده می‌گوید بیا این فیلم را ببین، شبیه فیلم دوم تو است. می‌نشینی کنار یک آدم اهل مغولستان و فیلمی را می‌‌بینی که امکان ندارد در هیچ شرایط دیگری ببینی، با او تبادل‌نظر می‌کنی درباره‌ی جزئیات کار فیلمسازی. از همه حیرت‌انگیز‌تر این‌که این آدم فیلم قبلی مرا هم دیده و درباره‌اش با من حرف می‌زند! این تبادل‌نظر فرهنگی حداقل برای من خیلی‌خیلی بااهمیت است و هیچ‌جور دیگری قابل دسترسی نیست جز در همین شرایط. بنابراین درست می‌گویی که جشنواره‌ها جای نقد فیلم را گرفته‌اند. اگر نقد فیلم قرار است تو را در جریان حرکت فکری سینما قرار دهد، بله شاید نقد فیلم افول کرده باشد، ولی در چنین جاهایی زنده است.

فراستی: ولی این خیلی محفلی است.

حقیقی: نقد فیلم کی محفلی نبوده؟ مگر مجله‌ی فردوسی محفلی نبوده؟

فراستی: درباره‌ی ایران حرف می‌زنیم؟

حقیقی: خب در خارج، مگر کایه‌دو‌سینما محفل نبوده؟ مگر چندنفر کایه‌دو‌سینما می‌خوانده‌اند؟

فراستی: نه، این «محفل» ‌ که می‌گویم خیلی محدود‌تر از یک مجله است. این اتفاقی که برای تو می‌افتد حتی محدود‌تر از آن‌چیزی است که برای دیگران می‌افتد. تو زبان بلدی، ولی دیگران که می‌روند اصلاً زبان بلد نیستند و درنتیجه این اتفاقی که می‌گویی برای آن‌ها نمی‌افتد، چهارتا تعریف ازشان می‌کنند و برمی‌گردند. ازشان می‌پرسی آقا تو که بیست‌بار رفته‌ای جشنواره‌ی کن، الان دو خط تحلیل به ما بده، هیچی ندارد بگوید. بالأخره بعد از این رفت‌و‌برگشت، من باید تفاوت تو را یک‌جایی ببینم دیگر؛ در نوشته‌ات، فیلمت، رفتارت، زندگی‌ات، یک‌جا باید ببینم. ولی در هیچ‌جا نمی‌بینم. هیچی نمی‌بینم.

حقیقی: نگو هیچی! مشکل من با تو همین است، هیچی حرف خوبی نیست. این‌قدر تند نرو!

فراستی: نه، اتفاقا هیچی‌‌ همان هیچی است! می‌گویم چرا…

حقیقی: ببین، آدم باید دنیادیده باشد. یکی از ویژگی‌های روشنفکری دنیادیدگی است. حتی صرف مسافرت به جاهای مختلف دنیا تأثیر می‌گذارد روی ذهن آدم. حالا شاید یکی هم این‌وسط فیوز بپراند.

فراستی: دقیقاً، فیوز می‌پرانند! از همین فیلمسازان خودمان کسانی بوده‌اند که رفته‌اند و برگشته‌اند، کله‌پا شده‌اند.

حقیقی: خب بله، نمونه‌های فیوزپریده‌ هم داریم.

فراستی: نه، به‌نظر من اکثریت کسانی که فیلم جشنواره‌ای می‌سازند، می‌روند و می‌آیند، چیزی که به‌شان اضافه نمی‌شود هیچ، یک چیزی هم ازشان کم می‌شود. این دوستانی که می‌روند، مسئله‌شان مثل تو تبادل فرهنگی نیست.
حقیقی: اصلاً بحث ما این نیست، من دارم درباره‌ی پتانسیل‌های موجود در دنیا صحبت می‌کنم. من می‌گویم اگر آدم می‌خواهد افق‌های فکری خودش را وسعت دهد و این را وظیفه‌ی شخصی خودش می‌داند، اگر دلش می‌خواهد دغدغه‌اش را با آدم‌های دنیا در میان بگذارد، این پتانسیل‌ها وجود دارد. وگرنه این چیزهایی را که تو می‌گویی من هم دیده‌ام و قبول دارم.

فراستی: تو از واژه‌ی روشنفکری استفاده کردی. ما امروز جریانی به‌نام روشنفکری نداریم. آدم روشنفکر می‌شناسم، ولی حیات واقعی روشنفکری نداریم. باید حیات روشنفکری وجود داشته باشد تا بشود آن‌شکلی زندگی کرد. من در جامعه‌ی خودمان حیات روشنفکری نمی‌بینم.

حقیقی: من هم که دارم همین را می‌گویم. این‌‌ همان انزواست که گفتم. چرا حیات روشنفکری نمی‌بینی؟ هر جوابی به این سؤال بدهی، جواب آن‌یکی سؤال هم هست، که چرا جریان نقد فیلم در ایران افول کرده. این دوتا عین هم هستند.

فراستی: این یک بحث خیلی طولانی است، نمی‌دانم چطور جمعش کنیم.

حقیقی: نه، نمی‌خواهد واردش شویم. فقط می‌گویم هرآنچه جواب سؤال اول باشد خواه‌ناخواه جواب سؤال دوم هم هست. چون سؤال دوم زیرمجموعه‌ی سؤال اول است.

فراستی: الان اولین چیزی که برای یک به‌اصطلاح روشنفکر ما مسئله شده این است که می‌خواهد قبل از ایرانگردی، جهانگردی کند. درباره‌ی مانی حقیقی حرف نمی‌زنم که دغدغه‌هایش برای خودش روشن است و نظم و ترتیبی دارد، اما روشنفکر ما قبل از این‌که خرده‌فرهنگ‌های مملکت خودش را بشناسد و از آن‌ها بیاموزد می‌رود آن‌طرف مرز بدون این‌که مسلح باشد. مسلح‌بودن یعنی این‌که ابتدا زبان بلد باشد و بعد، فرهنگ جایی را که می‌رود تا حدی بشناسد. بدون این پشتوانه…

حقیقی: می‌خواهی بگویی اول باید یک کسی شده باشی که بتوانی بروی.

فراستی: باید به فردیت رسیده باشی تا وقتی می‌روی آن طرف، چیزی به تو برسد. بدون این فردیت، چیزی نصیبت نمی‌شود.

حقیقی: صددرصد. ولی مشکل این است که در دنیای امروز این اتفاق یک، دو، سه پیش نمی‌رود. ما امروز قبل از این‌که در خانه‌مان رستم و سهراب داشته باشیم، می‌کی‌ماوس داریم. این نه چیز بدی است، نه چیز خوبی. همین است که هست. الان دیگر نمی‌توانی بگویی یک: برو فرهنگ خودت را ب‌شناس، دو: برو یک آدمی بشو، سه: ‌ حالا مسافرت کن، چهار… بله، شاید اگر ناصرخسرو ابتدا آدم‌حسابی نبود و ناگهان به آن همه سفر می‌رفت، فیوز می‌پراند و از بین می‌رفت.

فراستی: الان هم همین‌طور است.

حقیقی: نه، الان این‌طوری نیست. الان این‌طور است که تو پرتاب شده‌ای در همه‌ی جهان. تو از لحظه‌ی تولد داری در دنیا زندگی می‌کنی. ابتدا در دنیا زندگی می‌کنی، بعد به‌تدریج شاخصه‌های فرهنگی پیرامونت را کشف می‌کنی.

فراستی: تو از اساس داری درباره‌ی آدم غربی حرف می‌زنی، نه همه‌ی دنیا. من دارم درباره‌ی همه‌ی آدم‌های دنیا جز بعضی از ایرانی‌ها حرف می‌زنم! ما از جهت فرهنگی در یک شرایط آزمایشگاهی فوق‌العاده ویژه به‌سر می‌بریم.

فراستی: فقط ما نیستیم. خیلی‌های دیگر هم هستند.

حقیقی: این نوع تعمیم دادن بحث را تعطیل می‌کند. بگذار یک آمار عجیب نقل کنم: می‌دانستید تعداد آدم‌هایی که تا به‌حال در زندگی هیچ‌چیز نخریده‌اند بیشتر از آدم‌هایی است که در زندگی چیزی خریده‌اند؟

حسین معززی‌نیا: واقعا؟!

فراستی: بامزه است! و البته فاجعه است!

حقیقی: بله، این را اخیراً پیدا کرده‌ام؛ در دنیای امروز تعداد کسانی که هرگز چیزی نخریده‌اند، چون اصلاً هیچ پولی ندارند، بیشتر از تعداد کسانی است که یک‌دانه چیز خریده‌اند. خب حالا این حرفی هم که تو می‌زنی و می‌گویی «خیلی‌های دیگر»، منظورت چه کسانی است؟! من راجع به کشورهایی حرف زدم که کار فرهنگی در آن‌ها رخ می‌دهد. حالا بحث کیفیت به کنار. در چنین کشورهایی تو آن‌قدر با محصولات فرهنگی دنیا در تماس قرار می‌گیری که انگار داری وسط دنیا زندگی می‌کنی.

فراستی: ولی وضع ما به‌کلی متفاوت است. با این فهمی که ما از مدرنیسم داریم… بامزه‌تر این‌که دوستان می‌گویند ما در وضعیت پست‌مدرن زندگی می‌کنیم؛ یعنی چی که ما در وضع پست‌مدرن زندگی می‌کنیم؟

حقیقی: یعنی همین وضعیتی که من توضیح دادم.

فراستی: ما به‌عنوان فرد، هنوز وارد مدرنیته هم نشده‌ایم تا بعد برسیم به پسامدرن. دو جور وضعیت پست‌مدرن داریم؛ یک‌جور وضعیت هردمبیل جفنگ، و یک وضعیت بعد از مدرن که نفی مدرنیسم می‌کند. این دو تا یکی نیست.

حقیقی: نه، یکی نیست، ولی این دو وضعیت همواره در همه‌جای دنیا به‌شکل سوپرایمپوز رخ می‌دهد. یعنی این وضعیت به‌هم‌ریختگی و هردمبیل و جفنگ بودن جاری است، ولی زمینه مهیاست برای این‌که آن حالت دوم هم توی همین وضعیت شکل بگیرد. ما چرا این بحث را داریم ادامه می‌دهیم؟ خیلی مفصل است، نمی‌شود جمعش کرد! برگردیم به بحث خودمان.

فراستی: برویم سراغ آن قسمت از ابتدای حرفت که مرا به‌عنوان بدمن نقد فیلم امروز معرفی کردی.

حقیقی: آهان، این خوب است! این را بگو.

فراستی: حرفت را جوری گفتی که پیش از این‌که قرار باشد درباره‌ی شخص من صحبت شود باید درباره‌ی یک نوع نگاه حرف بزنیم؛ آیا اگر کسی قاطعانه بگوید چیزی خوب یا بد است دارد فضای بحث را می‌بندد یا باز می‌کند؟ در وضعیت فرهنگی امروز ما که تا الان درباره‌اش حرف زدیم، همه مشغول تعارف می‌شوند. همه سعی می‌کنند هوای همدیگر را داشته باشند. کسی نظر قاطع نمی‌دهد. نظر قاطع، الزاماً درست نیست، ولی باید وجود داشته باشد دیگر.

حقیقی: بله، من مخالف این نیستم.

فراستی: می‌خواهم بگویم ما در وضعیتی به سر می‌بریم که اتفاقاً مشکلمان این است که آن‌قدر حرف جدی و قاطع نزده‌ایم که اصلاً نمی‌فهمیم نظر طرف چیست. آخرش باید بگوید یک چیزی خوب است، بد است… مگر در مرحله‌ی بعد، قرار است نتیجه‌ی تحلیلش چیز دیگری باشد؟ خب دارد تحلیل می‌کند چیزی را که دوستش دارد یا از آن متنفر است دیگر. تنفر یعنی آن اثر اذیتش کرده و حالا با نقد دارد تعادل ایجاد می‌کند. در همین برنامه‌ی تلویزیونی که من هم هستم، طرف می‌آید می‌گوید فلان فیلم توهین به مقدسات کرده، کاش به‌جای چنین فیلمی، لااقل فیلم خنثی بسازید. این فقط نظر او نیست، میل مسری جامعه است. خیلی‌ها می‌گویند کاش کاری به کسی نداشته باشیم، کاش آهسته برویم و آهسته بیاییم، کاش ماقبل نقد باشیم… نقد را به اسم تحلیل از تیزی می‌اندازند و تقلیل می‌دهند.

حقیقی: تو هم این کار را می‌کنی! اصلاً مشکل اصلی من با تو این است که تو هم این کار را می‌کنی.

فراستی: مشکلت با من به‌عنوان نهاد، نه به‌عنوان خودم!

حقیقی: حالا در نهادهای مختلف هم بوده‌ای دیگر…

فراستی: نه، نهادهایی که تویش بوده‌ام نه، تو با مسعود فراستی به‌عنوان یک نهاد مشکل داری!

حقیقی: اشکال ندارد، کاری به این ندارم، درباره‌ی‌‌ همان مسعود فراستی حرف می‌زنیم که همه می‌شناسیم! ببین، من و تو خوشبختانه نقاط مشترک کمی داریم…

فراستی: [می‌خندد] این را برای خوانندگان خودت گفتی؟

حقیقی: معلوم است، پس چی؟! ولی من و تو یک نقطه‌ی اشتراک دلپذیر داریم که برای خودمان افتخارآمیز است، گرچه از بیرون ظاهراً نشانه‌ی شناعت ماست و آن، قاطعیتمان در اظهارنظر است. من هیچ مشکلی با قاطعیت، هیچ مشکلی با اظهارنظر صریح ندارم. خودم در طول روز بیش از هرچیزی می‌گویم این مزخرف است، این گند است، افتضاح است! در این زمینه نه‌تن‌ها اختلاف‌نظری با تو ندارم، بلکه لحن تو در نوشتن و نقد شفاهی را خیلی هم ستایش می‌کنم. این شده یکی از شیوه‌های صحبت درباره‌ی سینما که خیلی هم خوب است، چون اگر این را هم نداشتیم آن‌وقت حرف‌ها همین‌طور مثل عسل راه می‌افتاد و هیچ اظهارنظری برجستگی و تیزی پیدا نمی‌کرد…

فراستی: مثل جیوه، نه عسل…

حقیقی: جیوه، عسل، هرچی… تو باید به استعاره‌های آدم هم کار داشته باشی؟!

فراستی: [می‌خندد!]

حقیقی: ببین، در همه‌ی این سال‌ها، تو شکلی از نقد را به جامعه‌ی سینمایی ما پیشنهاد کرده‌ای و متأسفانه آدم مهم و جریان‌سازی بوده‌ای! حالا چرا متأسفانه؟ بحث من درباره‌ی لحن توست. این درست است که لحن تو باعث شده آن تعارف‌های احمقانه، لوس و کم‌جرئت قطع شود، ولی جایگزینش چیست؟ هیچی. مشکل این است. این به تلخی ذاتی تو برمی‌گردد که دلایلش را نمی‌دانم، ولی یک‌جور تلخی همراه با نفی در لحن تو وجود دارد، یک‌جور نفرت، نه‌فقط این‌که بگویی از این فیلم بدم می‌آید، نه؛ یک‌جور نفرت به این ‌معنا که حالم دارد از همه‌ی این‌ها به هم می‌خورد، من متنفرم از فضای پیرامون خودم… مثلاً وقتی درباره‌ی اصغر فرهادی حرف می‌زنی، یا درباره‌ی عباس کیارستمی می‌نویسی احساس نمی‌‌شود کل حرف تو این است که من فیلم این‌ها را دیده‌ام و از آن خوشم نمی‌آید، بلکه این‌طور به‌نظر می‌رسد که انگار آن‌قدر خشمگینی که شب می‌روی خانه و به عکس این فیلمساز‌ها تف می‌کنی!
فراستی: این پیش‌پا‌افتاده‌کردن بحث است…

حقیقی: نه، اتفاقاً برعکس، این اصل قضیه است.

فراستی: عیب ندارد، بگو، خوب است.

حقیقی: معلوم است که خوب است!

فراستی: [می‌خندد] برویم جلو.

حقیقی: بگذار بگویم که چرا اصل قضیه است: دلیلش را‌‌ همان اول بحث گفتم؛ ما که فرمول ریاضی تئوریزه‌شده برای اثبات خوب یا بدبودن یک فیلم نداریم. بنابراین اختلاف‌نظر وجود دارد و خواهد داشت. تو الان تا صبح بگو جدایی نادر از سیمین بد است، من تا صبح می‌گویم خوب است و می‌توانیم «قاطعانه» با هم بحث کنیم. بحث همیشه ادامه دارد. پس چیزی که می‌توانست برنامه‌ی هفت و تمام این دنیایی را که تو ساخته‌ای جذاب‌تر کند، تحلیل کم‌غرض‌تر و گرم‌تر بود. تو اگر آدم شیرین‌تری بودی…

فراستی: که هستم [می‌خندد]!

حقیقی: آره هستی، رو کن!

فراستی: [می‌خندد!]

حقیقی: این حرف پیش‌پا‌افتاده‌ای به‌نظر می‌رسد که من بگویم تو کمی شیرین‌تر باش! ظاهراً حرف جدی نیست. ولی به‌نظرم این خیلی کلیدی است. چون در شرایط فعلی به‌نظر می‌رسد موضع‌گیری تو شخصی است. می‌گویند نقدهای فراستی شخصی است. چون لحن تو جوری است که در را می‌بندد. رو‌کم‌کنی است. آدم حس می‌کند یک پسر خوب معصوم را در برنامه‌ی هفت نشانده‌ای جلوی خودت و داری برنامه‌ریزی می‌کنی که چه‌جوری حالش را بگیری! ما برایت دست می‌زنیم، چون به‌هرحال مثل یک صحنه‌ی درام است، مثل یک وسترن است…

فراستی: ولی تراژدی نیست [می‌خندد]!

حقیقی: لی ماروین هم وقتی یارو را می‌کشد، با این‌که ازش بدمان می‌آید ولی سکانس خوبی است و ما به‌هیجان می‌آییم وقتی قهرمان کشته می‌شود! دستی که ما برای تو می‌زنیم بابت این کار است. ولی در نقد فیلم قرار نیست قهرمان کشته شود! قرار است فقط یک بحث باز شود. قرار است او هم که سخنوری در ابعاد تو نیست بتواند به حیاتش ادامه دهد. اگر دوتا مثل تو داشتیم و آن‌یکی کمی شیرین‌تر بود خیلی وضعیت خوبی می‌شد.

فراستی: گرفتم منظورت را، بگذار من درباره‌ی لحنم کمی توضیح دهم.

حقیقی: صبر کن، این جمله‌ی آخر است: به‌نظرم نقد فیلم بیش از هرچیز فن بیان است. تحلیل به‌جای خودش، ارزش‌گذاری هم به‌جای خودش، ولی فن‌ بیان، شیرینی بیان، روح این کار است. پالین کیل ممکن است از صبح تا شب به همه دری‌وری بگوید، ولی جوری می‌گوید که می‌توانی متنش را بخوانی، به آن فکر کنی و از شوخی‌ها و طعنه‌هایش لذت ببری. تو این را از نقد فیلم گرفته‌ای و مانع شیوعش هم شده‌ای. تأثیر تو این شده که همه فکر کنند باید بیایند مسلسل به‌دست بگیرند و حمام خون به‌راه بیندازند. الان عرصه‌ی نقد فیلم به حمام خون تبدیل شده و تو نشسته‌ای آن بالا ویولن می‌زنی!

فراستی: [می‌خندد!]

حقیقی: این ایراد بزرگی است، چون آدم‌هایی که کمرو هستند و خیلی باشعورند، آدم‌هایی که نمی‌توانند مثل تو طرف مقابل را بترکانند، ولی شعورشان در نقد فیلم به‌اندازه‌ی تو هست، می‌بازند، چون قواعد بازی این‌طوری شده. خب حالا تو بگو.

فراستی: ظاهراً بحث اصلی‌ات بحث لحن است، چون گفتی مشکلی با قاطعیت و خوش‌آمدن و بدآمدن نداری. بحث لحن چند جنبه دارد: یکی این‌که شخصی است. چیزی است که مال من است و ادای کسی را هم درنمی‌آورم. شاید یکی دیگر بخواهد تقلید این لحن را بکند، خب درنمی‌آید. این ویژگی‌ها کاملاً شخصی است و ادا نیست. حالا تو شاید ندانی، ولی حسین بیست‌و‌چند سال است مرا می‌شناسد و می‌داند همیشه همین بوده‌ام. هرچه هست ادا نیست.

حقیقی: من هم نگفتم اداست.

فراستی: این لحن بخشی از نقد من است. همچنان که لحن اثر بخشی از فرم اثر است، این هم بخشی از فرم نقد من است. حالا ممکن است در شرایطی، این لحن به‌دلایل مختلف، به‌خاطر رسانه یا هرچیز دیگر بد‌تر شده باشد. ممکن است بخشی از این لحن، عکس‌العمل به اوضاع و جو هم باشد.

حقیقی: می‌فهمم، یعنی کلافه می‌شوی.

فراستی: نه، اتفاقاً من کلافه نمی‌شوم. من در بد‌ترین شرایط هم خونسرد باقی می‌مانم. ولی بعضی وقت‌ها که می‌بینم یک فیلم رفته، بی‌خودی سروصدا کرده و خیلی گرفته، در من عکس‌العمل ایجاد می‌کند. مثل هامون که با خودت هم در آن مستندت درباره‌اش حرف زده‌ام. حالا مهرجویی آمده می‌گوید فراستی از دنیا متنفر است، باید بستری شود و… این‌ها کمی شوخی است. من فقط آن فیلم را نقد کردم، در آن نوشته مشخص است که از چه زاویه‌ای می‌گویم این فیلم قلابی است. بله، لحنم تند است، ولی تندی عارض بر نوشته نیست، تندی با خودش است، می‌تواند کسی خوشش بیاید یا نیاید، ولی این با خود نقد است. قصدم هم رو‌کم‌کنی نیست، بلکه بحث درباره‌ی آن میزان خوش‌آمدن یا آن میزان بدآمدن از چیزی است. من نقد دیده‌بان و مهاجر دارم، نقد هامون دارم، نقد کیارستمی هم دارم. وقتی در آن سال‌ها کیارستمی را جلوی سینما شهرقصه دیدم و بهزاد رحیمیان ما را به هم معرفی کرد، به من گفت نقد‌هایت را می‌خوانم و از آن‌ها خیلی هم چیز یاد گرفته‌ام. من خندیدم. ولی هردفعه همدیگر را دیده‌ایم رابطه‌مان دوستانه باقی مانده. او می‌فهمد که این منتقد با این نگاه و این نوع فیلمسازی مشکل دارد، ولی قصد خون به‌پاکردن شخصی ندارد.
حقیقی: اصلا بحث من این نبود…

فراستی: از حرف تو به‌راحتی این برداشت می‌شود که انگار من یک غرض‌ورزی شخصی با آدم‌ها دارم و حالا تریبونی پیدا کرده‌ام برای نشان‌دادن این غرض شخصی.

حقیقی: من نمی‌دانم واقعاً غرض شخصی داری یا نداری، ولی به‌نظر می‌رسد که داری. مشکل این است.

فراستی: ولی آدم عادی چنین برداشتی ندارد. من زیاد این طرف و آن طرف می‌روم. پیاده یا با اتوبوس و تاکسی. واکنش آدم‌های عادی نشان می‌دهد که متوجه شده‌اند این آدم با این لحن، نه پارتی عجیب‌و‌غریبی دارد که این‌جوری می‌تازد، نه دولتی است، نه غیردولتی است، نه ضددولتی است. هیچ‌کدام از این‌ها نیست، یک آدم خاصی است که مدیومش نقد سینمایی است و نظر خودش را می‌گوید.

حقیقی: حالا این حرفت ما را می‌رساند به بخش دوم بحث…

فراستی: نه، صبر کن قسمت دیگرش را هم بگویم: من از سال ۱۳۶۷ دارم نقد می‌نویسم. نقد هم برایم ابتدا چگونه‌گفتن است در اثر و بعد چه‌گفتن. و لحنم هم خودم را می‌نماید و درگیری‌های شخصی‌ام را با اثر. مسیری طی شده تا رسیده به برنامه‌ی هفت. یک‌دفعه که هفت‌زاده نشده. می‌خواهم قاطعانه از این دفاع کنم که من فضا را نمی‌بندم، بلکه دارم فضا را باز می‌کنم. فضا این‌جوری بسته می‌شود که چون سرمایه‌ی فلان فیلم را دولت داده، فیلم دفاع‌مقدس است و ظاهر سازنده‌اش هم موجه است پس همه ساکت باشید. من می‌گویم نخیر، این فیلم دفاع‌مقدس نیست. خب این ظاهراً حرف تندی است و سازنده‌اش به هم می‌ریزد که من جلوی خودش بگویم نخیر، فیلمت «ارزشی» نیست. این تندی به‌خاطر لحن است، به‌خاطر نوع بیان من است، نمی‌دانم، هرچه که هست جو را می‌شکاند…

حقیقی: این قابل ستایش است و هیچ‌کس مشکلی با آن ندارد. انتقاد این نیست که تو چرا قاطعانه حرف می‌زنی. از طرف دیگر، تعداد کسانی که می‌گویند تو دولتی هستی زیاد است، ولی من جزو آن‌ها نیستم، پس کاری به موضع آن‌ها ندارم. هرچند که فکر می‌کنم تو به‌عنوان تنها نماینده‌ی منتقدان در رسانه‌ی ملی می‌توانستی خیلی بهتر از این در آنجا کار کنی. البته من معمولا آن برنامه را درست نمی‌بینم، چون اعصابم خرد می‌شود. از کلیتش البته. تو فقط بخشی از آن اعصاب‌خردشدن هستی…

فراستی: من بخش جذاب آن اعصاب‌خردشدن هستم!

حقیقی: آره، تو وجه جذاب‌تر اعصاب‌خردکن برنامه هستی! ولی آن چنددفعه که برنامه را دیدم، در بزنگاه‌های خاصی از حرف‌های تو بوی دفاع نامشروع از مدیران دولتی به مشام من رسیده که الان نمی‌خواهم وارد بحثش بشوم، چون اعتقاد دارم تو حق داری اگر دلت می‌خواهد این کار را بکنی و ربطی به من ندارد. ولی نمی‌توانم قبول کنم تنها منتقد سینمای ایران که در رسانه‌ی ملی این نقش گنده را دارد به این راحتی بگوید من دولتی نیستم. این را نگو.‌‌ همان که گفتی خوب بود: من نه دولتی هستم، نه نیستم… درواقع یک چیز عجیب‌و‌غریبی هستی که معلوم نیست داری چه‌کار می‌کنی. مرموزی! ناگهان می‌آیی در یک موقعیت نامناسب از یک مدیر دولتی دفاع می‌کنی…

فراستی: نه، هیچ‌وقت این‌جور نبوده. من به‌موقعش حمله کرده‌ام و فحش هم خورده‌ام.

حقیقی: نمی‌دانم، یک‌جور پیچیده‌ای عمل می‌کنی که آدم سردرنمی‌آورد داری چه‌کار می‌کنی!

فراستی: آره، پیچیده‌بودنش را قبول دارم! ولی این‌ها سلیقه‌ی خودم است. با هم جمع می‌شود.

حقیقی: حالا بگذار من بخش دوم حرفم را هم بزنم: ببین، من نمی‌گویم مهربان باش، حتی نمی‌گویم شیرین باش، خوشایند باش، اصلا به من چه! من نه اجازه دارم این‌ها را به تو بگویم، نه اصلاً فکر می‌کنم چیز خوبی است.

فراستی: و نه اصلاً می‌شود بود اگر نباشی.

حقیقی: آره، نمی‌شود ما ناگهان خودمان را تغییر دهیم. حرف من چیز دیگری است: این لحن تو می‌تواند مانع پیشرفت بحث شود. اینجاست که می‌گویم بحث را می‌‌بندی. بیش از هرکس هم برای خودت می‌بندی. نقدی که تو درباره‌ی کلوزآپ نوشته‌ای برای من نقد جالب و مهمی است؛ نوشته‌ای کیارستمی ترسوست. معلوم است از بچگی ترسو بوده و در مصاحبه‌هایش هم این را گفته. همه‌ی فیلم‌هایش هم درباره‌ی ترس است. حالا حسین سبزیان هم جزو آن ترسوهای مشق شب شده و… خب، همه‌ی این‌ها درست. به‌نظرم مو لای درز این تحلیل نمی‌رود. همان‌طور که شما دوتا همدیگر را خیلی خوب می‌شناسید، من هم با کیارستمی آشنا هستم و می‌دانم که حرفت درست است، یا حداقل جالب است، می‌شود درباره‌اش فکر کرد، می‌شود با آن بحث را جلو برد. حالا چه اتفاقی در نقدت افتاده؟ آن‌قدر کیف کرده‌ای از این‌که به این نتیجه رسیده‌ای و یک لغت پیدا کرده‌ای مثل «ترس» که می‌شود کوبید توی کله‌ی کیارستمی که یادت می‌رود خب این عیب ندارد، چون پولانسکی هم همین است، چون هیچکاک هم همین است؛ این‌ها همه اتفاقی را در کودکی یا دوره‌ای دیگر تجربه کرده‌اند، همان‌طور که خودت در پاراگراف اول نوشته‌ای در کودکی اتفاقاتی می‌افتد که فلان و…

فراستی: البته با نثر خیلی بهتری از این‌که تو گفتی!

حقیقی: نه‌چندان! خیلی خودت را نگیر. با نثر میان‌مایه‌ای توضیح می‌دهی که کیارستمی ترسوست. یک‌جوری این را می‌نویسی که انگار کل‌کل می‌کنی و داری برای حال‌گیری به یکی می‌گویی آی، بچه‌ترسو! معلوم است آن‌قدر لذت برده‌ای از کشف خودت که همه‌چیز در همین‌جا تمام می‌شود. در آن ‌لحظه یادت نمی‌آید که فیلمساز مورد علاقه‌ی خودت یعنی هیچکاک عیناً همین است.

فراستی: ابداً همین نیست!

حقیقی: بعضی‌ها می‌گویند همین است.

فراستی: بعضی‌ها بگویند!

حقیقی: آدم‌های گنده‌تر از من و تو این را می‌گویند.

فراستی: بی‌خود می‌گویند! بحث ترس هیچکاک خیلی جدی‌تر است. هیچکاک ترس‌هایش را پنهان نمی‌کند و با تعلیق می‌شکافدشان. و شاید درمانشان می‌کند. و به ما هم کمک می‌کند تا با سینما بر ترس‌هایمان غلبه کنیم.

حقیقی: حالا! خلاصه همه‌ی حرفت این می‌شود که کیارستمی ترسوست. به این نمی‌رسی که خب شاید ترسو بودن فیلمساز خوب باشد و نتایج جالبی داشته باشد. حتی شاید فیلم‌ساختن فیلمساز درباره‌ی ترس‌هایش او را به جایی برساند.

فراستی: اتفاقاً این نکته دقیقا توی آن نوشته هست که کاش کیارستمی راجع به همین ترس‌هایش با ما حرف بزند.

حقیقی: خب دارد همین کار را می‌کند.

فراستی: نه، من آنجا نوشته‌ام کیارستمی دارد از این ترس‌ها فرار می‌کند و تا وقتی در حال فرار است نمی‌تواند فیلم خوب بسازد.

حقیقی: تو این را می‌گویی و‌‌ رها می‌کنی. من می‌دانم که کیارستمی از این ترس‌ها فرار نمی‌کند. خودش هم در مصاحبه‌هایش گفته که من این ترس‌ها را دارم، این نگرانی‌ها را دارم و درباره‌ی همین‌ها فیلم می‌سازم.

فراستی: نه! من می‌دانم چه گفته‌ام و می‌دانم کیارستمی هم چه گفته. شاید تکه‌هایی از آن نوشته برای مخاطب قابل فهم یا دفاع نباشد، ولی…

حقیقی: اتفاقاً همه‌اش قابل دفاع است، ولی کافی نیست. این موضع تو بعداً هم تکرار شد. در نقد جدایی نادر از سیمین هم تکرار شد. از نظر من این یک اپیدمی در رفتار توست و یکی از خصوصیاتی است که تو را به‌عنوان یک منتقد محدود کرده. اگر فقط محدود به تو بود، می‌گفتیم حیف، مسعود فراستی آدمی بود که تا این‌جا را خوب آمد، اما چون عاشق این بود که حال آدم‌ها را بگیرد در همین‌جا ماند. متوسط ماند. اما مشکل اصلی این است که رفتار تو به الگو تبدیل شده. من می‌گویم جایی که تو نقدت را تمام می‌کنی، بحث تازه شروع شده. تو پیش می‌روی و ما تازه می‌فهمیم بی‌دلیل تصور می‌کردیم دغدغه‌ی این فیلمساز مثلاً عرفان یا اومانیسم است، این‌طور نیست؛ ترس است! فوبیاست! خب این درست است، قبول دارم. بله، همه‌ی فیلم‌های کیارستمی درباره‌ی این است که‌ای خدا! این دنیا را چه‌طوری از خودم دور کنم؟ چون دارد می‌آید سمت من! دنیا همیشه به‌شکل رعب‌آوری مزاحم کیارستمی است. بسیارخب، اما این تازه شروع بحث است.

فراستی: به‌نظر من هم شروع بحث است.

حقیقی: ولی تو همیشه به‌عنوان خاتمه‌ی بحث از این استفاده کرده‌ای. رسیدی به این کشف و چون برایت لذت‌بخش بوده، به‌جای این‌که بگویی خب حالا در پاراگراف بعد این بحث را باز می‌کنیم، گفته‌ای در پاراگراف بعد این را چماق می‌کنیم و می‌کوبیم توی کله‌ی آقای فیلمساز! فکر می‌کنم از این‌جا تو به‌عنوان منتقد در یک دوراهی قرار می‌گیری و جسارتاً راه غلط را انتخاب می‌کنی.

فراستی: نه بگو، خیلی خوب است.

حقیقی: درست‌‌ همان لحظه‌ای که می‌توانی به مرحله‌ی بعد برسی و بگویی حتی در همین فیلم‌های آخر کیارستمی هم نشانه‌هایی از این حس وجود دارد، درست در جایی که اشاره‌ی تو کلید خوبی است برای درک یک فیلمساز، آدم تأسف می‌خورد که خودت از آن استفاده نمی‌کنی. چرا؟ چون یک وجه سادیستی داری! دوست داری فیلمساز را آزار بدهی. و آن‌وقت این سادیسم یک وجه مازوخیستی هم پیدا می‌کند که منجر به آزار خودت می‌شود. من حس می‌کنم تو کیف می‌کنی از این‌که این تعداد از فیلمسازان ایرانی از تو متنفرند! لذت می‌بری! در نتیجه سادومازوخیست می‌شوی.

فراستی: خوب است [می‌خندد]!

حقیقی: پایان بحث! حالا من هم کلیدم را پیدا کرده‌ام و دارم می‌زنمش توی سر تو!‌ای سادومازوخیست!

فراستی: ببین یک نکته‌ی کلیدی این وسط وجود دارد که احتمالاً مهرجویی اصلاً نمی‌فهمد که آن حرف‌ها را درباره‌ی من می‌زند، ولی امیدوارم تو بفهمی: ظاهراً این فرض وجود دارد که اگر نقد من این‌قدر تند است پس لزوماً از سینما لذت نمی‌برم و بنابراین مازوخیستم. دیگران هم گاهی این را گفته‌اند. تو این را نگفتی و بنابراین فکر می‌کنم این تفاوت در نگاهت وجود دارد. اولا نقد در همین مرحله که به‌قول تو به این کشف می‌رسد، اگر حتی نتواند به‌تعبیر تو جلو‌تر برود، باز هم تعادل ایجاد می‌کند قبل از این‌که مازوخیستی باشد. یعنی این‌طور نیست که من رفته‌ام فلان فیلم را ببینم تا خودم را آزار دهم و چون دارم آزار می‌بینم پس دیگری را هم آزار می‌دهم.

حقیقی: من این را نگفتم.

فراستی: گفتم که نظر تو این نیست. مهرجویی این را می‌گوید. می‌گوید فراستی از دنیا متنفر است، از اطرافش متنفر است و همه را می‌زند. کسی که این حرف را می‌زند اصلاً فرهنگ نقد را نمی‌فهمد. تو می‌توانی به‌شدت از فیلمی متنفر باشی، کلیدی هم برای توضیح این تنفر پیدا کرده باشی، اما همه‌ی این‌ها تو را به تعادل برساند. هم مرا به‌تعادل می‌رساند و هم مخاطبم را. این در وهله‌ی اول ربطی به مازوخیسم یا سادیسم ندارد. من شاهد نقدهای تروفو و گدار در پاریس بوده‌ام. آن‌قدر جدی و نابودگر بود که اگر ما در ایران شاهد چنان موقعیتی باشیم مشوش می‌شویم. لغتی که من درباره‌ی کیمیایی به‌کار بردم، بعدا دیدم منتقدی درباره‌ی بونوئل هم گفته.

حقیقی: آن‌که خیلی عالی بود! جامعه‌ی ماست که قابلیت هضمش را ندارد. بگذار در پرانتز این را بگویم که آن لغت تو درباره‌ی کیمیایی معادل‌‌ همان ترس است در کیارستمی. حرفت درست است. اما دوباره شد مثل قبلی. تو داری درباره‌ی کیمیایی توضیح می‌دهی که این آدم به‌جایی رسیده که فقط می‌خواهد پلانی را که فکر می‌کند خوشگل است بگیرد، دیگر کار به بقیه‌اش ندارد که اصلاً چرا دارد می‌گیرد. حرفت درست است. حالا می‌شود فیلم‌های کیمیایی را بر این مبنا بازخوانی کنیم و ببینیم چه چیزهای خوبی از تویش درمی‌آید و چه چیزهای بدی. آیا این تمایل تبدیل به یک سبک جدید در کار فیلمساز می‌شود یا‌‌ همان که هست می‌ماند؟ آیا وجه زیبایی‌شناسانه‌ای دارد یا صرفاً خودمحور است؟ ولی تو آن لغت را می‌گویی و تق! تمام! تبدیل می‌شود به فحش.

فراستی: اگر این‌طور باشد که می‌گویی حق با توست. ولی نه، من نقدی درباره‌ی سرب دارم که همه‌ی فیلم‌های کیمیایی را از ابتدا مرور می‌کند. در آن‌جا گفته‌ام این مشکل از کجا شروع می‌شود و تا کجا ادامه پیدا می‌کند. نوشته‌ام که این فیلم سرش به تنش نمی‌ارزد، فرم ندارد، این آدم‌ها مال این دنیا نیستند. در فیلم آخر، این بچه‌جوان سی‌ساله نمی‌تواند چنین دنیایی را تجربه کرده باشد… آخرش هم می‌گویم وضعیت فیلمساز آن‌قدر وخیم شده که فرم را می‌پکاند. به جایی نمی‌‌رسد که بشود درباره‌اش بحث کرد. دنیایی که فرم نگیرد دیگر دنیا نیست. دنیای پوسیده‌ی درب‌و‌داغان هم باید فرم داشته باشد تا بشود درباره‌اش بحث کرد. فکر می‌کنم به‌قدر کافی در آن نوشته‌ها و بعد هم در آن برنامه‌ی تلویزیونی این را توضیح داده‌ام. تو به‌درستی می‌توانی بگویی همه‌ی توضیحاتت همچنان از آن کشف شوق‌انگیز جلو‌تر نرفته. کافی نیست. این یک بحث است. بحث بعدی این است که پدیده‌ی فراستی را به‌عنوان یکی از آسیب‌های اجتماعی امروز بررسی کنی، چون لحن فراستی و کشف‌های او نوعی آسیب است و به‌جای این‌که در را برای دیالوگ باز کند، در را می‌بندد. اول به روی خودش و بعد هم به روی دیگران.

حقیقی: خب من دقیقاً همین‌ها را می‌گویم.

فراستی: آره، حواسم هست. بحث تو را می‌فهمم. ولی دیگران می‌گویند نقد یعنی چیزی که اصلاً به ‌نوع نقد فراستی ربطی نداشته باشد.

حقیقی: نه، ببین حداقل در مورد من، اصلاً کل لذت فیلمسازی مال همین مرحله است. یعنی همه‌ی زحمت‌‌ها را می‌کشی برای این‌که نمایش فیلمت تمام شود، چراغ‌ها روشن شود و حالا به کسانی که فیلم را دیده‌اند بگویی خب، حالا بزنید، من آماده‌ام! هر نوع نقد تند عالی است، چه از روی تنفر و چه از روی عشق. تندی نقد هیجان‌انگیز است. همین ‌که کسی واکنش شدید نشان می‌دهد یعنی من دکمه‌ای را فشار داده‌ام. ارتباطی برقرار شده.

فراستی: آره، چون از این‌جا وارد مرحله‌ی نقد می‌شوی. اکثر فیلم‌ها ماقبل این مرحله هستند. دکمه‌ای را فشار نمی‌دهند.
حقیقی: حتی این‌که تو بگویی «مردک برو گم شو با این فیلمت» خوب است و معلوم می‌کند که پس می‌شود با تو درباره‌ی فیلم حرف زد. به همین دلیل فکر می‌کنم اگر کیارستمی آمده و به تو گفته من از نوشته‌ات چیزی یاد گرفته‌ام لزوماً تعارف نیست و حتماً چیزی در نوشته‌ات دیده. اما من دارم می‌گویم حیف است که فیلمی تو را این‌قدر متنفر کرده باشد، ذهنت هم موفق شده باشد دلیل این تنفر را پیدا کند، توانایی توضیحش را هم داری، آن‌وقت در آن لحظه‌ی کلیدی که قرار است معما حل شود، با گفتن یک لغت همه‌چیز را تمام می‌کنی.

فراستی: موضع دلسوزانه‌ی تو موضع بسیار اصولی و درستی است…

حقیقی: تو داری به من باج می‌دهی و این خطرناک است! در چند دقیقه‌ی اخیر دو سه بار از من تعریف کرده‌ای، احتمالاً برنامه‌ای برایم داری!

فراستی: نه، نه، موضع تو دلسوزانه است و می‌گویی این چیزی را که به آن رسیده‌ای درست تحلیل کن. ببین، اینجا دو مدیوم داریم: بحث نوشته با برنامه‌ی تلویزیونی فرق می‌کند. در نوشته سعی می‌کنم این کار را بکنم، در تلویزیون نمی‌دانم چه‌قدر موفق هستم. در بعضی جا‌ها موفقم، در بعضی جا‌ها شاید…

حقیقی: راستش من شاهد این توفیق نبوده‌ام. چون من همه‌ی نقدهای تو را، کتاب‌هایت را از اول تا آخر خوانده‌ام. ببین، تو باید مرا قانع کنی. من خواننده‌ی خوبی هستم برای تو. چون فیلم مورد اشاره‌ی تو را دیده‌ام، فیلم‌های دیگر آن فیلمساز را هم دیده‌ام، خودم فیلم می‌‌سازم، درباره‌ی سینما اطلاعات دارم، حالا آمده‌ام وقت گذاشته‌ام برای شنیدن حرف تو. من یک خواننده‌ی ایده‌آل برای تو هستم، پس باید قانع شوم. از این‌جا به بعد دیگر به تو مربوط است. تو هیچ‌وقت مرا قانع نکرده‌ای.

فراستی: واقعاً؟

حقیقی: یادم نمی‌آید. خیلی پیش آمده که ناگهان گفته‌ام آخ! این دارد راست می‌گوید. موقع خواندن نقد زندگی و دیگر هیچ گفتم این دارد راست می‌گوید. نکاتی در نقدت هست که نمی‌شود کتمان کرد. تازه در نظر بگیر من این فیلم‌ها را خیلی دوست دارم. هم زندگی و دیگر هیچ و هم کلوزآپ را خیلی دوست دارم. بااین‌حال وقتی نقد تو را می‌خوانم می‌بینم تو درست می‌گویی. اما قانع نمی‌شوم. چرا؟ به‌دلیل همه‌ی آن زمزمه‌های نالازم لحنی. یعنی از خودم می‌پرسم این چرا دارد حرفش را این‌شکلی می‌گوید؟ چرا ادامه‌اش نداد؟ چرا چیزی را که می‌تواند پایه‌ی یک استدلال باشد دارد به‌عنوان نتیجه‌ی استدلال ارائه می‌کند؟ چرا حکم‌های بی‌دلیل صادر می‌کند؟ چرا در یک نقد پانزده‌صفحه‌ای، پایه‌های استدلال منظم نمی‌بینم؟ آن هم در مورد کسی که معلوم است بلد است استدلال کند، این را نمی‌شود کتمان کرد متأسفانه. فکر می‌کنم دلیل همه‌ی این‌ها یک چیز است: ‌ لذتی که از قاطع‌بودن خودت می‌بری…

فراستی: آن‌قدر است که…

حقیقی: آن‌قدر است که بحث را متوقف می‌کند. من را از تو زده می‌کند. اصلاً تو بیا از فیلم من تعریف عجیب‌و‌غریب بکن، در حد تعریف‌هایی که از فیلم‌های اول حاتمی‌کیا کرده‌ای. باز هم نمی‌نشیند به دلم. چون از خودم می‌پرسم چرا یک‌جور غریزه‌ی وحشیانه توی این لحن وجود دارد؟ می‌خواهم بگویم یک لحن پرداخت‌شده‌ی مبتنی بر زیبایی‌شناسی توی لحنت نمی‌بینم. برمی‌گردم به‌‌ همان بحث اصلی: حالا به‌واسطه‌ی برنامه‌ی هفت این اپیدمی شده. الان همه فکر می‌کنند اگر روی فیلمساز را کم کنند و به او توهین کنند، نقد فیلم اصولی انجام داده‌اند. رعایت حرمت‌هایی که ماشین نقد را روغن‌کاری می‌کند و آن را جلو می‌برد، حذف شده و لحن نقد این شده که: «برو بابا دلت خوشه!» به‌نظر من الان امیر قادری چنین لحنی پیدا کرده. به پیاده‌نظام ناخواسته‌ی ارتش فراستی تبدیل شده. فکر می‌کند اگر روی فیلمساز را کم کند نقد خوبی نوشته. او هم آدم کم‌هوشی نیست و می‌تواند نقد درست بنویسد، ولی تصمیم گرفته این کار را نکند. چون موفقیت سبک خشن تو را دیده و همین موفقیت را می‌خواهد، هم او و هم خیلی‌های دیگر مثل او. الان منتقدهای موفق ما معدود کسانی هستند که گرفتار این وسوسه‌ی خشن نشده‌اند. قاطع هستند ولی حرمت نگه می‌دارند، و بنابراین قادرند بحث را پیش ببرند. خوب توضیح دادم، نه؟!

فراستی: خیلی خوب گفتی [می‌خندد]!

حقیقی: این ‌تکه از حرف‌هایم عالی بود [می‌خندد]!

فراستی: فی‌الواقع از خودت خوشت آمد! حالا بحث کسانی که اسم می‌بری به‌کنار، در جایی که داری آسیب‌شناسی خشونت در نقد را می‌کنی و می‌گویی اپیدمی شده، بخش مهمی از این وضعیت به من برنمی‌گردد، بلکه سوء‌برداشت آن آدم از کار من منجر به چیزی شده که تو را ناراحت می‌کند. اگر کسی جمع‌بندی کار من برایش این شده که قصدم رو‌کم‌کنی است، خب دارد اشتباه می‌کند. من درباره‌ی ازدواج در وقت اضافه (سعید سهیلی) تند حرف زدم. حواسم بود که دارم چه‌قدر تند حرف می‌زنم. سازنده‌اش هم عکس‌العمل تندی نشان داد. تا رسیدیم به گشت ارشاد. فیلم را در جشنواره دیدم و گفتم به‌نظرم فیلم خوبی است. سهیلی را در تالار وحدت دیدم، خودش گفت اگر آن‌دفعه با آن شدت مرا نمی‌زدی، به این فیلم نمی‌رسیدم. خب، پس من قصد نداشتم رو کم کنم. درست همین‌شکلی که تو خیلی تند ولی با موضع دلسوزی داری درباره‌ی نقد من حرف می‌زنی، من هم درباره‌ی آن فیلم حرف زدم. تند حرف زدم ولی دلسوزانه.

حقیقی: این ادعایی است که باید مصداقش دیده شود.

فراستی: نمی‌خواهم با این یک مثال بحث را ببندم.

حقیقی: ببین اصلاً چیزی که می‌تواند نشان‌دهنده‌ی موفقیت یک منتقد باشد این است که وقتی من دارم دکوپاژ می‌کنم، ته ذهنم به این فکر کنم که اوه‌اوه، اینجا دارم‌‌ همان گندی را می‌زنم که فلانی دفعه‌ی قبل گفت. حالا یا تصمیم می‌گیرم‌‌ همان کار را بکنم و بگویم به او چه، یا نگران شوم و بگویم نه، باید یک راه جدید پیدا کنم. این را واقعاً دارم دلسوزانه می‌گویم: این پتانسیل وجود داشت و الان فکر می‌کنم دیگر دیر شده که تو چنین تأثیری روی سینماگران بگذاری. الان تأثیرت این‌طوری نیست و دلیلش این است که موضع‌گیری‌ات تکراری شده. قابل پیش‌بینی شده. رو شده. وقتی برنامه‌ی هفت شروع می‌شود، حس می‌کنم می‌توانم هروقت تو خسته شدی بروم به‌جایت بازی کنم و عین تو این کار را بکنم. می‌دانم چطور شروع می‌کنی و کجا تمام می‌کنی.

فراستی: نمی‌توانی مثل خودم اجرا کنی [می‌خندد]!

حقیقی: حالا ببین. بهتر از خودت اجرا می‌کنم [می‌خندد]!

فراستی: نه، نمی‌توانی، دلیل دارم!

حقیقی: باید برای فیلمساز مهم باشد که تو از فیلمش خوشت بیاید. این از نشانه‌های موفقیت توست. تارانتینو الان هم می‌گوید برایم مهم است فیلمی بسازم که اگر پالین کیل زنده بود از آن خوشش می‌آمد. برایش مهم است.

فراستی: الان تعداد کسانی که به من می‌گویند نظرت برای ما مهم است کم نیست.

حقیقی: آن‌ها دروغ می‌گویند چون می‌خواهند تو ازشان تعریف کنی.

فراستی: من که تعریف نمی‌کنم. خودشان می‌دانند با این باج‌ها راضی نمی‌شوم. اما یک نکته: برای من اصلاً فیلمساز اهمیت ندارد، بلکه مخاطب است که مهم است. چون همان‌طور که فیلم با مخاطب طرف است، نقد هم با مخاطب طرف است. حالا اگر فیلمساز ظرفیت نقد را دارد چه بهتر، ولی از نظر من مخاطب نقد، تماشاگر است نه فیلمساز. پس خود‌به‌خود لذت‌بردن از زدن فیلمساز نمی‌تواند مسئله‌ی من باشد. لذت از نقد چرا. اما درباره‌ی بحث دیگرت: قابل پیش‌بینی‌بودن یا قابل پیش‌بینی‌نبودن هیچ‌کدام حسن نیست. معمولاً یک آدم با یک سیستم فکری که مزه‌ی مشخصی دارد، قابل پیش‌بینی می‌شود. نوع بحث، نوع استدلال، نوع لحن آدم‌ها کم‌کم مشخص می‌شود و سیستم پیدا می‌کند. قابل پیش‌بینی‌بودن عیبش نیست.
حقیقی: نه، ولی تکراری است. کسل‌کننده است.

فراستی: خب اگر این باشد، بد است.

حقیقی: [خطاب به معززی‌نیا] تو مستند من درباره‌ی مهرجویی را ندیده‌ای؟

حسین معززی‌نیا: نه هنوز.

حقیقی: ستاره‌ی آن فیلم مسعود فراستی است. صحنه‌های هیجان‌انگیز آن فیلم لحظاتی است که فراستی پدیدار می‌شود! مثل شیطان رجیم پیدایش می‌شود…

فراستی: [می‌خندد]!

حقیقی: واقعاً نمک فیلم است. دست من هم نبود، آن روز که آمدی برای ضبط مصاحبه نمکین بودی و آغاز عشق من و تو‌‌ همان روز بود!

فراستی: [می‌خندد]!

حقیقی: در آن فیلم مثلا وقتی بحث به هامون می‌رسد، فراستی پدیدار می‌شود و می‌گوید هامون؟ برو بابا هامون چیه! تماشاگر کف می‌کند که چه‌طور می‌شود به هامون این‌شکلی فحش داد! بعد می‌رسد به سارا، می‌گوید سارا؟ چیه بابا آشغاله! همین‌طور می‌رود جلو و کم‌کم تماشاگر می‌گوید‌ای بابا! این‌که همیشه همین است دیگر! البته من در آن فیلم خودم با نوع مونتاژ این بلا را سرت آورده‌ام!

فراستی: چه‌خوب!

حقیقی: کاری کرده‌ام که تماشاگر بگوید این همه‌اش یک حرف می‌زند. با این تکنیک، انتقام مهرجویی را گرفته‌ام! ولی حقیقتی در این هست: این‌ قابل پیش‌بینی است که تو از فیلم‌های آینده‌ی من بدت بیاید چون من مشخصا آن کارهایی را که تو دوست داری، نمی‌کنم. و نخواهم کرد.

فراستی: این «نخواهم کرد» خوب است!

حقیقی: آره خب، چون من دارم از نظر خودم راست می‌گویم، تو هم داری از نظر خودت راست می‌گویی. یکی باید این وسط از خودش دور شود تا این دو خط به هم برسد. من خودم هستم، تو هم خودت هستی. من که با فیلمم نمی‌خواهم تو را اذیت کنم، دوست دارم فیلمم این‌شکلی باشد، مثل تو که دوست داری نقدت آن‌جوری باشد. چه‌طور می‌شود ما روزی به هم برسیم؟ فقط ‌در صورتی که یکی از خودش دور شود. البته این می‌تواند هم رشد باشد، هم عقب‌گرد باشد.
فراستی: لزومی ندارد کسی حتماً از خودش دور شود.

حقیقی: آره، می‌تواند رشد کند. در یک مسیر جدیدی رشد کند. این امکان وجود دارد که تو روزی فیلم مرا بفهمی، ولی بعید است [می‌خندد]!

فراستی: منظورت این است که ممکن است روزی فیلم خوبی بسازی! به این امیدوار باشم؟!

حقیقی: من الان دارم به‌عنوان مخاطب سینما این حرف‌ها را می‌زنم، نه به‌عنوان فیلمساز. همه‌ی فیلمساز‌ها بیشتر از آن‌که فیلمساز باشند مخاطب سینما هستند دیگر، چون خودشان هم فیلم می‌بینند.

فراستی: این خیلی جمله‌ی مهمی است: ‌ همه مخاطب سینما هستند.

حقیقی: آره، وقتی تو می‌گویی درباره‌ی الی… کشک است من می‌توانم هم به‌عنوان بازیگر آن فیلم نقدت را بخوانم، هم به‌عنوان تماشاگر آن فیلم.

فراستی: من گفتم فیلم متوسطی است!

حقیقی: حالا کشک هم چیز بدی نیست! کشک یعنی متوسط! حرفم را تمام کنم: من به‌عنوان مخاطب سینما دنبال تنوع در لحن تو می‌گردم. این‌شکلی بگویم: می‌خواهم رشد تو را ببینم، همان‌طور که می‌خواهم رشد خودم را ببینم.

فراستی: این دورنمای خیلی خوبی است.

حقیقی: می‌خواهم سورپریز شوم. می‌خواهم فراستی چیزی رو کند که غافلگیر شوم. یک نمونه‌اش همین گشت ارشاد. سر اخراجی‌ها غافلگیر نشدیم، چون هیچ‌کس باور نکرد تو آن فیلم را واقعاً دوست داشته باشی. همه گفتند چی شده؟ پول گرفته؟

فراستی: [می‌خندد]!

حقیقی: غیرممکن است یک آدم باشعور باور کند تو آن فیلم را پسندیده‌ای! بحث نکنیم، کات! اصلاً ممکن نیست! حتماً یک داستانی پشتش است. این یک مصداق از مرموزبود‌‌نهایت است! ولی سر گشت ارشاد گفتم چه جالب! بروم این فیلم را ببینم تا بفهمم فراستی چرا خوشش آمده. این اتفاق خوبی است که بگویند فراستی گفته این فیلم خوبی است، پس بروم ببینم. از تو باز هم از این چیز‌ها می‌خواهیم! بیشتر می‌خواهیم.

فراستی: امیدوار باش!

حقیقی: یک چیزهایی بگو آدم شگفت‌زده شود و برود فیلم را ببیند، این حالت زد‌و‌بند با ده‌نمکی را هم نداشته باشد…

فراستی: این «زد‌وبند» که زیاد طول نکشید، در سومی تمام شد!

حقیقی: از یک تا سه می‌دانی چندسال طول کشید؟! حتماً در سومی به‌اندازه‌ی کافی پول نداده‌اند [می‌خندد]!

فراستی: آره، ندادند [می‌خندد]! از این سورپریز‌ها خواهی داشت، به‌شرط این‌که از آن طرف سورپریزی اتفاق بیفتد. بیشتر باید در سینما اتفاق بیفتد.

حقیقی: چرا به‌شرط آن‌طرف؟ مگر تو تابع فیلمساز هستی؟ تو خودت یک خالقی.

فراستی: حتماً! ولی وقتی فیلم‌ها در این حد هستند، وقتی نارنجی‌پوش حتی دست‌گرمی هامون هم نیست، من چه کنم؟ در مقابل نارنجی‌پوش معلوم است نقدی مثل هامون درنمی‌آید. مهم این نیست که خوشم بیاید یا نیاید، ولی می‌شود درباره‌ی هامون آن نقد مفصل را نوشت با استدلال‌هایی که فیلمساز را توضیح می‌دهد. نارنجی‌پوش اصلاً جای بحث ندارد. پس نمی‌توانی منتظر سورپریز بمانی.

حقیقی: نه، تو در جایگاهی هستی که فارغ از این‌که کیفیت نارنجی‌پوش در چه حدی است، به خواننده‌ات بگویی چه‌طور ممکن است خالق لیلا همانا خالق نارنجی‌پوش هم باشد. این توانایی را داری. پس این کار را بکن!

فراستی: اغلب این کار را کرده‌ام. کارم همین است که از فیلم به فیلمساز برسم و سیری که دارد. من هم از سینما لذت می‌برم و هم از نقد، و با نقد.  

منتشر شده در مجله سینمایی همشهری ۲۴

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان