کد خبر: ۲۰۱۴۰
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۹ - ۱۹:۱۶-08 October 2020
استاد آرام گرفت. خبری که بسیار زمانی است که خود را برای شنیدنش آماده کرده‌ام اما باز باورم نمی‌شود. نمی‌دانم؛ گویا تصور دنیای بی‌شجریان برایم دشوار است.
می‌دانستم استاد دیگر نخواهد خواند اما همین که در همین حوالی ما نفس می‌کشید آرامش‌بخش بود. اکنون من ماندم و حسرت و دریغ بسیار، و مجموعه‌ای گرانبها از نغمه‌ها و آوازهایش که از این پس بیشتر قدرشان را خواهم دانست. 

ذهن و زبانم یاری نمی‌کند که چیزی بنویسم. دل‌نوشته‌ای را که چند سال پیش به نام استاد نوشتم و به گفته شاگرد فرهیخته ایشان، حمیدرضا نوربخش عزیز، استاد خواندند و پسندیدند، با کمی تغییر می‌فرستم. شاید در فرصتی دیگر، قلمم یارای نوشتن بازیابد

دلنوشته‌ای برای شجریان

سال ۶۲ و ۶۳ بود و من نوجوانی دوازده سیزده ساله بودم؛ از همان دست نوجوانان سیزده ساله‌ای که اگر شرایطش پیش می‌آمد زیر تانک می‌رفتند. ارتباط من با موسیقی از طریق رادیو بود. سرودهای انقلابی رادیو مفهوم موسیقی را در ذهن من شکل می‌داد.  کم‌کم فهمیدم که خارج از رادیو هم موسیقی حلال وجود دارد. طبیعتا آن روزها همه مسیرها به «نینوا» ختم می‌شد: مرکز سرودها و آهنگ‌های انقلابی (نینوا)، نینوای یک و دو حوزه هنری، و نی‌نوای استاد علیزاده. 

در آن سال‌ها موسیقی برای من مفهومی ژرف‌تر و جدی‌تر از نینواها نداشت. از آغازین روزهای سال ۶۵ که در زمره پانزده سالگان درآمدم و اجازه حضور در جبهه را یافتم چند نوارکاستی که داشتم در گوشه ساکم جای مطمئنی داشت. البته کم‌کم چند کاست دیگر نیز به اینها افزوده شده بود مانند موسی و شبان آقای شهرام ناظری. در هر روی، آنچه سایر هم‌نسلانم در صدای مداحان می‌جستند من در نوای موسیقی جست‌و‌جو می‌کردم. 

یک بار هم که برخی از این کاست‌ها را در جبهه در بین وسایلم دیدند برخی دوستانم احساس تکلیف کردند که به بالادستان اطلاع دهند و حاج آقای گردان هم بساط وعظ گشودند که حیف نیست شما با این کمالات(!) چنین چیزهایی گوش دهید و معنویت جبهه را به لهو و لعب بیالایید؟  

در این دوره البته نام برخی خوانندگان دیگر را هم شنیده بودم مانند شخصی به نام شجریان، که در مورد او احساسم با احساس حاج آقای گردان همانند بود! گذشت تا سال ۶۷ که از رادیو آوازی شنیدم: «دلا از دست تنهایی به جونم...». صدا را نمی‌شناختم، و وقتی فهمیدم صدای شجریان است تعجب کردم که مگر صدای شجریان حلال است که رادیو آن را پخش می‌کند؟! اما جای چون و چرا نبود. رادیو جمهوری اسلامی بود و عملش حجت. 

پس پرس‌وجو کردم تا نام کاست را یافتم: «آستان جانان». به تنها کاست‌فروشی‌ای که سراغ داشتم و نینواها و اندک کاست‌هایم را از آن می‌خریدم رفتم و منتظر شدم دو سه مشتری داخل مغازه خارج شوند و آنگاه با شرم فراوان و رویی زرد و صدای لرزان و کلماتی جویده نام کاست را به زبان آوردم. کار آنگاه سخت‌تر شد که مجبور شدم دوباره نام را تکرار کنم! کاست را با حس دوگانه‌ای گرفتم. حس هیجان شنیدن صدایی که چند روز بود شدیدا ذهنم را درگیر کرده بود، و یک نوع حس پشیمانی که نکند با شنیدن این صدای مانده از پیش از انقلاب مرتکب گناه شوم! با حسی عجیب کاست را درون ضبط صوت قدیمی گذاشتم و منتظر شدم تا به بخش مورد نظر برسد. 

خواننده شروع کرد به خواندن غزلی از حافظ که با آن بیگانه نبودم: «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد». بیشتر منتظر قسمت آشنای کاست بودم اما دلم نمی‌آمد که به جلو بزنم. آواز تمام شد و سپس تصنیفی بر شعر حافظ و آنگاه....... آنگاه غزلی از حافظ. پای ضبط صوت میخکوب شدم: «سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی....»

محشر بود. در دلم غوغایی به پا بود. گوش دادم. گوش دادم و باز گوش دادم. از اینکه پیشتر از شنیدن چنین صدایی به شکل خودخواسته محروم  بودم خویش را سرزنش می‌کردم. این‌بار با اطمینان بیشتری به نوارفروشی رفتم و از فروشنده کاست‌های دیگر شجریان را خواستم. لبخندی زد و چهار کاست روی میز گذاشت: بیداد، دستان، ماهور، نوا مرکب‌خوانی. بیداد و دستان را با پولی که به همراه داشتم خریدم و به سرعت تا منزل آمدم. نام بیداد برایم جالب بود. در دستگاه گذاشتم و اندکی بعد باز غزلی از حافظ: «یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد!» این بسیار فراتر از انتظاری بود که من از موسیقی داشتم. هرچه می‌شنیدم تشنه‌تر می‌شدم. 

سال‌ها گذشت. در طی این سال‌ها ذائقه موسیقیایی من با شنیدن صدای شجریان تغییر کرد. کم کم کاست‌های محبوب دوران جنگ را غبار گرفت. گاهی حس نوستالوژیک آن کارها مرا به شنیدنشان وا می‌داشت، اما دیگر آن لطف سابق را نداشتند.

اکنون در چهل و هفت سالگی روزی را بدون شنیدن صدای شجریان طی نمی‌کنم. من اشعار حافظ و مولانا و سعدی و عطار را با شجریان شناختم. دستگاه‌های موسیقی را با شنیدن آوازهای شجریان شناختم. حتی با سازها نیز به همراه نوای شجریان آشنا شدم.

 در سی سال گذشته در همه لحظه‌ها و حس‌های متفاوتم سراغ شجریان رفته‌ام. هرگاه شاد بوده‌ام شادی‌ام با شنیدن آوای شجریان دوچندان شده است، و آنگاه که غمگین و دل‌شکسته بوده‌ام، که در این سال‌ها، بی‌شمار روزهایی چنین داشته‌ام، صدای شجریان آرامم کرده است. گاه سراغ همایون‌ها و بیات اصفهانش می‌روم. 

گاه ابوعطاهای بی‌نظیرش دلم را می‌برد، گاه با نوایش، دستگاهی که حیاتش را مدیون  اجراهای بی‌نظیر شجریان است، به پرواز در می‌آیم، و نیز با ماهور و سه‌گاه چهارگاه و شور و حتی راست پنجگاهش که هنوز هم به جز اجراهای شجریان هیچ کار شنیدنی از آن دستگاه وجود ندارد. در هر حس و حالی شجریان به کمکم می‌آید، حسی که هیچ چیز را نتوانسته ام جایگزینش کنم. 

برخلاف موسیقی پس از انقلاب، موسیقی پیش  از انقلاب را از طریق شجریان شناختم. برای یافتن صدای شجریان با مجموعه گلهای تازه و رنگارنگ و برگ سبز آشنا شدم و از این طریق صدای استادان به نام موسیقی ایرانی مثل بنان و قوامی و خوانساری را شنیدم اما برای من شجریان جنسی دیگر داشت. 

من در ارادت‌ورزی بسیار بی‌استعدادم. مجموعه آدم‌هایی که در طول زندگی‌ام آرزوی دیدارشان را داشته‌ام به تعداد انگشتان یک دست نمی‌رسد. یکی از آنها محمدرضا شجریان است که البته آرزوی دیدارش هیچ‌گاه تحقق نیافت!

در طی این سال‌ها بسیاری کوشیده‌اند تا نام‌هایی را در کنار نام شجریان مطرح کنند و گاه در باب هنر ایشان گزافه نیز بگویند اما شجریان همیشه شجریان است و همواره یگانه خواهد ماند. شجریان صدایی بی‌نظیر و حنجره‌ای بی‌مانند دارد. شجریان تسلط بی‌همتا بر دستگاه‌های موسیقی ایرانی دارد. شجریان شعر را می‌فهمد و می‌خواند. 

شجریان قدر هنرش را دانسته و می‌داند.  او چه پیش از انقلاب و چه پس از آن هیچگاه هنرش را به هیچ چیز نیالود. اما رمز ماندگاری شجریان فقط اینها نیست. شجریان ماندگار است چون همواره در کنار مردم بود. او همیشه صدای مردم بود، چه آنگاه که خواند: «تفنگم را بده تا ره بجویم» و چه آنگاه که خواند: «تفنگت را زمین بگذار».

حسین سلیمانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان