کد خبر: ۲۰۱۲۸
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۹-08 October 2020
من كارمند بازنشسته آموزش و پرورش هستم كه بار اول در ماه رمضان، روز جمعه 19 شهريور 1355، به وسيله گشت ساواك (كه معمولاً از ماشين‌هاي سواري "ب. ام. و" و گاهي "ولوو" استفاده مي‌كردند و با سه مأمور در خيابان‌ها در حركت بودند)، در حوالي ميدان فوزيه (ميدان امام حسين فعلي) دستگير شدم؛ چون به من مشكوك شده بودند. مرا به كميته مشترك - به اصطلاح - ضد خرابكاري منتقل كردند و حدود 20 ساعت در آنجا زنداني شدم.
 بعد از اين مدت، آزاد شدم. قبل از آزادي، بازجو مرا به طبقه همكف و به اتاق عكاسي عباس‌آقا برد و در حالي كه سعي داشت من شماره را نبينم دو عكس نيمرخ و يك تمام رخ از من گرفت و بعد مرا آزاد كرد. اين آزادي موقت مقدمه تعقيب و مراقبت و كنترل من و خانه و خانواده شد. اين كنترل‌ها البته از شدت و ضعف برخوردار بود و تا دستگيري بعدي كه 18 ارديبهشت 56 بود، ادامه داشت. علت اين تعقيب‌ها هم اين بود كه شايد ساواك بتواند به دوستاني كه احتمال مي‌داد من با آنها مرتبط باشم، دسترسي پيدا كند.


حدود دو هفته پس از آزادي من، روزنامه‌ها نوشتند كه سرور آلادپوش[1] در يك درگيري خياباني در 6 مهر 55 به همراه محمد حسين اكبري آهنگر، همسرش، كشته شد. محل درگيري در خيابان ظهيرالاسلام منشعب از خيابان شاه‌آباد (خيابان جمهوري فعلي) نزديك بهارستان بود. در حالي كه اصلاً درگيري در كار نبود و ساواك فقط در حين فرار دو تير از پشت به او مي‌زند.

 من تا قبل از دستگيري، با او كه دوست و همكلاس من در دانشگاه بود، مرتبط بودم و آخرين بار همديگر را در خيابان گرگان (شهيد نامجوي فعلي) ديديم. خانواده سرور، شاه و خاندانش را ضد اسلام و مردم مي‌دانستند و اين نظر مورد قبول اعضاي خانواده نيز بود. در نتيجه اعضاي اين خانواده مبارزه با رژيم را تكليف خود مي‌دانستند و بعضي از آنها با روش مبارزه مسلحانه سعي در براندازي نظام شاهنشاهي داشتند. سرور هم به عنوان عضوي از آن خانواده، نظام سلطنتي را قبول نداشت و در جهت حذف آن گام برمي‌داشت. به همين دليل عضو گروهي مذهبي و  مسلمان منشعب از سازمان مجاهدين،[2] به رهبري محمد‌حسين اكبري آهنگر شد. اكبري كه قبلاً در سال 50 دستگير شده بود، سه سال محكوميت را گذرانده و آزاد شده بود و پس از آزادي دوباره به سازمان پيوسته بود در حالي كه نمي‌دانست سازمان ماركسيست شده و پس از ورود به سازمان و پي بردن به ماهيت جديد سازمان سعي در ايجاد يك شاخه مذهبي كرد. يك برادر سرور به نام حسين كه در سال 50 دستگير شده و در زندان وكيل‌آباد مشهد زنداني بود ماركسيست شده بود و يادم هست يكبار كه با تعدادي از دوستان به مشهد رفتيم، سرور به ملاقات برادرش رفت. يك برادر و زن برادرش (حسن و محبوبه) هم به صورت مخفي زندگي مي­كردند و عضو سازمان مجاهدين ماركسيست بودند (در سال 1354). برادر كوچكش مجتبي هم كه مسلمان بود، در همان گروه به همراه خواهرش فعال بود. متأسفانه در سال 1354 فشار به مذهبي‌ها از دو جهت بود:

‌1- درون سازمان كه ناشي از تحميل ماركسيسم بود و با نفوذ تقي شهرام[3] از سال 52 در حال انجام بود.

2- بيرون سازمان به وسيله ساواك بود كه باعث كشته شدن بسياري از مذهبي‌هايي شد كه در تشكل‌هاي كوچك فعاليت مي‌كردند؛ مثل سرور و برادرش مجتبي و اكبري آهنگر و مهدي مير محمد صادقي و...... كه در مهرماه 55 كشته شدند.

من از طريق دوستم سرور با يكي از اين گروهها مرتبط بودم. انگيزه گرايش و همراهي من با اين گروه، يكي ضديت شاه با اسلام و مسلمانان بود كه سركوب قيام 15 خرداد و تبعيد امام خميني (ره) و حمايت از اسراييل در جنگ اعراب و اسراييل از نشانه­هاي آن بود. دوم بيگانه­پرستي شاه كه تصويب و اجراي قانون كاپيتولاسيون يا قضاوت كنسولي از بارزترين نمادهاي آن بود.
طبق اين طرح، در صورت خلاف يك امريكايي در ايران، كنسول سفارت خانه امريكا فقط مي­توانست او را محاكمه كند و حتي اگر شاه را مي­كشت دولت ايران حق محاكمه او را نداشت! تصويب اين قانون، آبرو و عزّت ملت ما را به آنها فروخته بود. در زمان تحصيل در دانشگاه، اعلاميه‌هاي امام و بعضاً مهدويون و .... از طريق سرور و يا از طريق ديگر، به دستم مي‌رسيد و مي‌خواندم و معمولاً به همراه بعضي دوستان، اعلاميه­ها را در دانشگاه نصب مي‌كرديم تا ديگران بخوانند؛ مثل اعلاميه گروه مهدويون. گاهي هم بعضي جزوه‌ها يا كتابها مثل جلد 4 «فلسفه و روش رئاليسم» را كه از سلسله سخنراني‌هاي فلسفي علامه طباطبايي با پاورقي‌هاي شهيد مطهري در مورد ماركسيسم بود و چاپ نشده بود، من و سرور براي گروه دست­نويس مي‌كرديم. گاهي هم با بچه‌هاي دانشگاه به كوه مي‌رفتيم و از آنجايي كه هر كار جمعي از نظر ساواك جرم بود بعدها ساواك سعي كرد تا افرادي را كه به كوه مي‌رفتند بگيرد و در نتيجه اكثر افراد تعيين­كننده برنامه كوه را طي سال 56 دستگير كرد.

من پس از آزادي‌ چون در امتحان فوق ليسانس در دانشكده بهداشت دانشگاه تهران قبول شده بودم در كلاس­هاي دانشكده شركت مي­كردم ولي تعقيب‌هاي ساواك كه گاه تا سر كلاس نيز ادامه مي‌يافت، مرا تحت فشار قرار مي‌داد و باعث شد كه ترك تحصيل كنم. از طرفي چون ما فارغ­التحصيلان دانشگاه تربيت معلم، تعهد خدمت به آموزش و پرورش در يكي از شهرستانها را داشتيم، براي استخدام اقدام كردم و ابتدا براي گرفتن برگه عدم سوء پيشينه به اداره تشخيص هويت تهران مراجعه كردم و انگشت نگاري كردم و آن را گرفتم در حالي كه بعداً ديدم ساواك با استخدام من، آن هم در نوشهر كه كاخ شاه يا به عبارتي تفرجگاه او و خاندانش در آنجا بود، حساس‌تر از قبل تعقيب را شديدتر كرد. من فكر مي­كردم يكي از هم پرونده‌اي‌هايم دستگير شده ولي بعد متوجه شدم بودن من در نوشهر، حساسيت ساواك را دو چندان كرده است. به هر جهت بعد از گرفتن عدم سوءپيشينه به وزارت آموزش و پرورش مراجعه كردم و چون خاله‌ام (خدا او را رحمت كند. زحمات او براي من در مدت اقامتم در نوشهر، قابل تقدير است) در نوشهر سكونت داشت و يكي از محل­هاي خدمت هم كه در وزارت­خانه به من پيشنهاد شده بود، چالوس بود كه خيلي نزديك نوشهر بود، ترجيح دادم آنجا را براي كار انتخاب كنم. در 55/11/12 شروع به كار كردم. و بالاخره در 18 ارديبهشت 56 يعني دو ماه و نيم بعد از شروع كار، از سر كلاس درس در مدرسه راهنمايي فرحناز پهلوي چالوس مرا دستگير كردند. نحوه دستگيري به اين شكل بود كه به دنبال درخواست كميته مشترك تهران، رييس ساواك نوشهر به اداره آموزش و پرورش نوشهر رفت و به همراه رييس آموزش و پرورش نوشهر با ماشين ساواك كه "ب.ام.و" بود به مدرسه آمد و از معاون مدرسه خواستند به جاي من كه سر كلاس بودم، برود و مرا به دفتر مدرسه بفرستد. وقتي من به دفتر مدرسه آمدم گفتند وسايلت را بردار و بيا برويم. من با آنها به ساواك نوشهر رفتم و سپس براي انتقال به تهران، مرا به شهرباني نوشهر تحويل دادند. شهرباني هم مرا با سه مأمور و يك دستگاه سواري پيكان راهي تهران كرد و حدود ساعت 2 بعد از ظهر به شهرباني تهران يا بهتر بگويم به كميته مشترك رسيديم. در مسير راهرو ورودي زندان منوچهري ايستاده بود و با يك نفر ديگر مشغول صحبت بود و شايد هم منتظر ورود من بود. به هر حال بعد از ورود، يك نگهبان خانم در كميته، مثل همه زنداني‌ها لباس‌هاي مرا گرفت و فرنچ و شلوار طوسي نخي به من داد بپوشم. يك فرنچ هم براي انداختن روي سرم داد و وسايلم را مطابق ليستي از من تحويل گرفت و امضاء گرفت اما چه فايده، وقتي به اوين مي‌رفتم بعضي از وسايلم نبود. منوچهري از كليددار يا نگهبان بند 6 خواست كه در را باز كند و بعد با نگهبان زن مرا به آخرين سلول دست چپ بند 6 كه كنار دستشويي و انفرادي بود و هميشه بوي گند دستشويي در آن استشمام مي­شد، فرستاد. در همان ايام هم بهجت باستان­ حق دوست ديگرم كه او هم همكلاسي من در دانشگاه بود، دستگير شد. بعداً در همين سلول 5/1 در 3، تعدادمان به چهار نفر رسيد كه  براي خواب در عرض سلول سرمان را روي زمين و پاي­مان را بلند مي‌كرديم و روي ديوار سلول مي‌گذاشتيم و مي‌خوابيديم.

بعد از احتمالاً سه ماه، بازجو ما را به اولين سلول دست راست بند 6 كه عمومي بود منتقل كرد. از فرداي آن روز بازجويي‌هاي من شروع شد. روز اول به اتاق منوچهري و بعد براي بازجويي به اتاق افضلي رفتم. او اول گفت: جيك جيك مستونت بود - ياد زمستونت بود؟ در نهايت بازجويي‌هاي من به وسيله بازجويي به نام الهي انجام شد. در مداركي كه پس از انقلاب از پرونده به من دادند نام اصلي او مرتضي محمد باقر قيد شده بود. در زمان بازجويي من، شايد به دليل حضور نمايندگان صليب سرخ در ايران، شكنجه نبود و من هم نديدم و از كسي نشنيدم ولي ديده بودم برادري را كه پشت بند 6، سه روز تمام ايستاده بود و اگر به ديوار تكيه مي‌داد نگهبانان او را دعوا مي­كردند.ولي بعدها شنيدم بعضي­ها در همان سال 56 در كميته از بين رفتند ولي چگونگي آن برايم معلوم نيست. كميته شاخصه­هاي خودش را داشت: نگهبانان آن طبيعتاً يك جور نبودند و با هم از نظر رفتار با ما، تفاوت داشتند. نگهبان بيرون بند كه كليددار ناميده مي­شد، مرد بود و دسته كليد بزرگي يا در دستش يا به كمرش بود و داخل بند دو خانم بودند كه ما آنها را به نام فاميلشان صدا مي­كرديم. از بين نگهبانان مرد، يكي از آنها را زندانيان، گل گلاب مي­گفتند؛ چرا كه رفتار بهتري با زندانيان داشت.

بعضي نگهبانان حرف زدن زنداني­ها يا سَرَك كشيدن به سلول­ها را در موقع نظافت و تي كشيدن و... زود به بازجو گزارش مي­دادند و بعضي نمي­دادند. معمولاً براي رفتن به اتاق ملاقات يا بهداري و يا بازجويي و.... نگهبان مرد، آستين فرنچ زنداني را مي­گرفت و مي‌برد. آوردن ديگ‌هاي بزرگ غذا از خارج بند به داخل و تقسيم غذا نيز به وسيله نگهبانان مرد انجام مي‌شد و با نظارت نگهبان خانم، آن را به هر سلول مي‌دادند و بعد از دادن غذا، ديگ را مي‌بردند.

وقتي از در بند وارد مي­شديم بوي گند ماده ضدعفوني‌كننده كه به پتوهاي كثيف و شسته نشده مي‌زدند، به مشام مي‌رسيد و هر هفته هم مي‌آمدند و همان پتوهاي كثيف را مي‌ريختند وسط راهرو بند و دوباره ماده ضد عفوني­كننده مي‌زدند. آنقدر اين پتوها كثيف بودند كه به نظر مي‌رسيد از ابتداي خريد يا تهيه، رنگ آب را به خود نديده‌اند. اوايل بوي آنها ما را اذيت مي‌كرد ولي بعدها ديگر عادت كرديم. اگرچه بچه‌هايي كه از قصر يا اوين مي‌آمدند مي‌گفتند كميته كويت شده و از وضعيت جهنمي سابق در آمده. آثار آن شكنجه‌ها هنوز در اعضاي بدن بعضي‌ها معلوم بود.
مثلاً دختري كه از قصر آمده بود در اثر شكنجه يك پايش قلمي و لاغر شده بود و پاي ديگرش معمولي بود. با اين وضعيت به نظر مي­رسيد ساواك بعد از اين همه شكنجه طلبكار بود و به همه اين افراد مي­گفت: عفو بنويسيد و عذرخواهي كنيد، چون من شما را شكنجه كردم! يا نسرين را به كميته آورده بودند كه در اثر شكنجه كف پايش گوشت اضافي آورده بود و احتمالاً مي­خواستند نماينده‌هاي صليب سرخ بين‌المللي او را نبينند كه او را احتمالاً از اوين آورده بودند. مشت نمونه خروار بود.

ما در كميته تعداد انگشت شماري از شكنجه­شده‌ها را ديديم. فضاي سلول­ها با لامپ كم نوري تقريباً روشن مي‌شد كه اگر كسي از بيرون به داخل بند مي­آمد، بايد مدتي صبر مي‌كرد تا چشمش به نور آنجا عادت كند و بتواند ببيند در روز هم نور خورشيد خيلي كم به اين سلول­ها مي‌تابيد و آنها را روشن مي‌كرد. به دليل كمبود نور خورشيد پوست‌ها نازك و رگ‌ها از زير پوست پيدا بود و خانواده­ها فكر مي‌كردند هر روز ما را شكنجه مي‌كنند يا غذاي كافي نمي‌دهند. من حتي يكي از بچه­ها را ديده بودم كه ستون مهره­هايش انحنا پيدا كرده و تغيير جهت داده بود؛ يعني در پشتش برجسته و در قسمت كمر گود و فرورفته شده بود.

حال و هواي سلول هاي عمومي و انفرادي

در بند 6 تعدادي سلول عمومي و تعدادي هم سلول انفرادي وجود داشت. سلول‌هاي انفرادي، هم از نوع بزرگ آن كه حدود 5/1 در 3 بود و در كنار دو دستشويي قرار داشت، و هم از نوع كوچك آن كه حدود 5/1 در 2 بود. سلول‌هاي نوع كوچك به تعداد سه تا در يك كوچه بودند كه از تبديل يك سلول بزرگ به سه سلول ايجاد شده بودند. روي ديواره سلولها، پشت درها و يا در دستشويي‌ها، ديوار نوشته‌هايي بود. مثلاً خط‌هاي عمودي كه تعداد مشخصي از آنها با يك خط افقي قطع شده بود و زنداني به تعداد روز‌هايي كه در زندان بود اين خط هاي عمودي را كشيده بود.
گاهي آيه‌اي روي ديوارها بود و گاهي هم حروف مورس بود. در داخل سلول، بند رخت براي آويزان كردن لباس درست مي­كرديم. اين بندها را با استفاده از كمي نخ قرقره و نايلون‌‌هاي بزرگ نان درست مي­كرديم. به اين ترتيب كه نخ را داخل نايلون مي‌گذاشتيم و نايلون را روي آن تا مي‌زديم و نخ را به طرف خارج مي‌كشيديم و نايلون پاره مي‌شد. بعد انتهاي نايلون­هاي باريك را مي­بستيم و آنها را مي­بافتيم و دو طرف آن را به دو پنجره سلول عمومي وصل مي­كرديم. گاهي هم  با خمير ناني كه به ما مي‌دادند گل ميخ درست مي‌كرديم و ابتدا و انتهاي طناب نايلوني را با خمير به ديوار وصل مي­كرديم. بعضي از بچه‌هاي بند هم از نخ پتو براي بند رخت استفاده مي‌كردند. در سلول يك سوزن داشتيم و چون معمول بود كه داخل سلول­ها را با فلزياب بازرسي مي­كردند، سوزن را كنار پنجره­ها كه فلزي بود و به طرف حياط بود مي­گذاشتيم تا ساواك به آن دسترسي پيدا نكند. آنان در موقع بازرسي، زير گليم‌ها را هم نگاه مي­كردند. آنها هم مثل پتوها كثيف بودند.

در كميته حدود مرداد 56 به ما يك يا دو بار كتاب دادند. يك بار كتاب مغز متفكر جهان شيعه كه در باره امام صادق (ع) بود و نويسنده­اي عرب آن را نوشته بود و مقدار زيادي از صفحات آن سوخته بود به سلول ما دادند. بچه‌ها كه به ملاقات يا دادگاه يا حتي حمام مي‌رفتند خبرهايي براي همسلولي­ها مي‌آوردند. گاهي خبر خوشايندي بود و همه را خوشحال مي­كرد و گاهي خبر از اتفاق بدي بود كه همه با آن دوستشان همدردي مي‌كردند. ملاقات‌ها آنقدر از نظر روحي زنداني را خوشحال مي‌كرد كه گاهي مي‌شد گفت زنداني روزهاي سخت زندان را به اميد ملاقات اعضاي خانواده، هر چند كوتاه مدت، تحمل مي‌كرد. هر كس سعي مي‌كرد شلوارش را در زير تشك صاف و «اطو كشيده» بكند و با خمير نان گلهاي خميري درست كند (كه با تكه­هاي رنگي روزنامه يا قرص و كپسول­هاي رنگي كه پزشكيار بهداري مي‌داد رنگ مي‌شد) و آن را در آستين يا جيب مي‌گذاشت و پنهان از چشم بازجوي اتاق ملاقات و نگهبان، آنها را به اعضاي خانواده­اش مي‌داد. در كميته مفهومي به نام درمان زنداني وجود نداشت و پزشكيار بهداري كه به نظر مي‌آمد در حد نسخه پيچ داروخانه اطلاعات دارويي دارد، همه مراجعه­كننده­ها را با يك يا چند قرص مسكن مداوا مي‌كرد. مگر اين كه بيماري شدت پيدا مي‌كرد و آنها مجبور مي‌شدند زنداني را به بيمارستان ارتش يا شهرباني ببرند.

سلول­هاي انفرادي كميته، اغلب پذيراي كساني بود كه دوران بازجويي را مي­گذراندند يا محكوميت‌شان پايان يافته بود و زمان آزادي آنها بود و يا اين كه مشمول عفو ساواك شده بودند و قرار بود آزاد شوند. در سلول عمومي ماقبل آخرين سلول دست راست كميته در خرداد و تير 56، تعدادي از بچه­هاي مهدويون بودند كه منو‌چهري به آنها «پتويي‌ها» مي‌گفت؛ چون براي رفتن به بازجويي پتو به سر مي‌كردند. آنها در تابستان 56 آزاد شدند. در سلول آنها فرنگيس قاسمي و طيبه گوهريان هم بودند. هر دو‌ي آنها دادگاه رفتند و بعد به قصر منتقل شدند.

متن كيفرخواست ساواك پر از دروغ بود...

من احتمالاً اوايل تير 56 و يا طبق تاريخ شاهنشاهي2536 (كه از سال 55 احتمالاً با رهنمود دوستان اجنبي شاه باب شده بود)، به دادگاه اول رفتم. البته قبل از اين تاريخ،‌ يك بار براي پرونده‌خواني و گرفتن وكيل هم به دادسراي ارتش (يا به قول خودشان دادرسي ارتش) رفته بودم كه زمان آن را يادم نيست. وقتي ما را از كميته به دادگاه مي‌بردند. از ميني‌بوس يا اتوبوس مخصوص زندان استفاده مي‌كردند كه در قسمت جلو، راننده و يك يا دو نگهبان مي‌نشستند. زنداني‌ها را در قسمت عقب كه با در كشويي از قسمت جلو جدا مي‌شد و پنجره نداشت قرار مي‌دادند، آنها در قسمت عقب، در دو طرف روبروي هم مي‌نشستند و دست زنداني گاهي به دست زنداني ديگر يا به دست نگهبان يا به ميله ماشين دستبند زده مي‌شد و از لاي در كمي به بيرون ديد داشتند و وقتي به كميته يا قصر و اوين بر مي‌گشتند تغييرات خيابانها به همراه اخبار دادگاه را براي دوستانشان تعريف مي كردند.

رياست دادگاه اول من، با سرهنگ ستاد حسن صفاكيش بود و متن كيفر خواست ساواك، پر از دروغ بود و بسياري مطالب در آن آمده بود كه گفته من نبود. مثلاً من جزوه دتر مينيسم دكتر علي شريعتي يا شناخت سازمان را به كسي نداده بودم در حالي كه درگزارش ساواك آمده بود كه من آنها را در اختيار.... و.... و.... قرار دادم يا جزوه اقتصاد ساده را برخلاف نوشته ساواك رونويسي نكردم و قس عليهذا. و دادگاه با وجود خواندن متن كيفر خواست (كه تماماً غلط خوانده مي‌شد و اتهام همه ما را «اقدام عليه امنيت كشور» مي‌ناميد)، و دفاع بي‌ارزش وكيل تسخيري (كه هميشه مي‌گفت او اشتباه كرده و پشيمان است و...) بيش از بيست دقيقه يا نيم ساعت طول نكشيد و نتيجه­اش پنج سال محكوميت من بود. بعد از اعلام نتيجه دادگاه، نگهبانان همراه من، از من خواستند كه اعتراض بنويسم و من كه اينها را فرماليته مي‌دانستم گفتم كه نمي‌نويسم چون فايده ندارد. گفتند: اگر ننويسي به بازجويت مي‌گوييم. معلوم بود ساواك همه كاره بود، نه دادرسي ارتش كه شير بي­يال و دم و اشكم بود. دادگاه دوم احتمالاً اواخر تير يا اوايل مرداد 56 به رياست سرلشكر محمود وزيري تشكيل شد و ميزان محكوميت دادگاه قبل را تأييد كرد. از آذر 56 مرا به اوين و همسلولي­هايم را به قصر منتقل كردند و بالاخره در دوم آذر 57 با انقلاب اسلامي كه مردي از سلاله پاكان و از تبار نيكان آن را حيات داد و پروراند از دست زندانبان رها شديم و با اين انقلاب كه نامش با نام امام خميني (ره) پيوند تنگاتنگ دارد، زندانبان به زباله­دان تاريخ سپرده شد و نام او در رديف ديكتاتورهاي مزدور ثبت شد تا عبرت دوستداران راه او در آينده باشد.

برگرفته ازكتاب آن روزهاي نامهربان

تاليف : فاطمه جلالوند

 

1- سرور آلادپوش در سال 1332 در يكي از محلات تهران (حوالي ميدان خراسان) در خانواده­اي كه همگي از مخالفين رژيم پهلوي بودند به دنيا آمد و رشد يافت. او در مدرسه رفاه ديپلم گرفت و در سال 1351 در دانشسراي عالي(دانشگاه تربيت معلم) قبول شد و در رشته زيست­شناسي به تحصيل پرداخت و در خرداد 1355 با اخذ مدرك كارشناسي مربوطه فارغ­التحصيل گرديد.

وي در تير ماه سال 1355 به عضويت گروه مبارز مسلماني كه توسط همسرش «محمدحسين اكبري آهنگر» تشكيل شده بود و برادرش نيز در آن عضويت داشت، درآمد. آنها به فعاليت­هاي سياسي خود در اين گروه ادامه مي­دادند تا اين كه در ششم مهر ماه 1355 با همكاري يكي از اعضاي ماركسيست شده سازمان مجاهدين خلق به نام محمد توكلي­خواه (كه قبلاً دستگير شده بود) با ساواك، شناسايي شده و توسط اكيپ­هاي بهروز و داريوش ساواك تحت تعقيب قرار گرفتند كه سرور در حين فرار مورد اصابت دو گلوله از پشت قرار گرفته و كشته شد و همسرش نيز در حالي كه ضامن نارنجك را كشيده بود تا به سوي مأموران ساواك پرتاب كند، بر اثر انفجار نارنجك در خون خود غلطيد.

2- سازمان مجاهدين خلق در شهريور 1344 به وسيله سه تن از اعضاي نهضت آزادي ايران؛ محمد حنيف‌نژاد، سعيد محسن و علي‌اصغر بديع‌زادگان كه هر سه آنها از دانشجويان دانشگاه تهران بودند، پايه‌گذاري شد و پس از سه سال كار، در اواخر سال 1347، در زمينه ساختار تشكيلاتي، مطالعه و بررسي انقلابات، شناخت نسبي از جامعه ايران و نيز تدوين برنامه‌هاي آموزشي و تشكيل خانه‌هاي تيمي، براي شروع عمليات مسلحانه، به تنظيم و تدوين استراتژي خود پرداخت. بدين منظور، شانزده تن از كادرهاي بالاي سازمان در گروههاي چهار، پنج نفري در مدتي بيش از هشت ماه به مطالعه و بحث پيرامون مسائل استراتژيكي پرداختند و نتيجه بررسي و تحقيقات خود را تحت عنوان «جمع‌بندي بحث‌هاي استراتژيك» تسليم سازمان كردند.

كميته مركزي كه در بهار 47 به كادر مركزي تبديل شده بود به اين نتيجه مي‌رسد كه مبارزه مسلحانه در شهرها مناسب است. پيرو اين مطلب سلول‌هاي كوچك دو نفره به سه نفره تبديل گرديد و هر سلول يك گروه بود كه اين گروهها با يكي از اعضاي كادر مركزي ارتباط داشتند و در خانه‌هاي تيمي زندگي مي‌كردند. اعضاي اين گروهها از بازاريان و نهضت آزادي كمك‌هاي مالي مي‌گرفتند و سازمان هم براي كسب آموزش]هاي[ سياسي - نظامي با سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) و بخش نظامي! الفتح ارتباط برقرار كرد و جهت آموزش نيرو ارسال نمود كه از سال 1349 تا 1357 تعداد 30 تن از مجاهدين خلق براي آموزش جنگ‌هاي چريكي به ارودگاههاي نظامي ساف اعزام شد. البته سازمان سيا تعداد آنها را بيشتر اعلام مي‌نمود و منابع ديگر غربي تعداد آنها را تا چند صد تن گزارش كرده‌اند. در سال 1350 تعداد 69 نفر از اعضاي سازمان در پي تصميم سازمان در انجام عمليات مخرب در جريان مراسم جشن 2500 ساله شاهنشاهي دستگير و پس از محاكمه 12 نفر آنها به اعدام محكوم مي‌شود كه 9 تن از آنها در بهار 1351 اعدام و دو تن ديگر به نام‌هاي بهمن بازرگان (از عناصر چپ سازمان و معتقد به ايدئولوژي ماركسيست) و مسعود رجوي به زندان ابد محكوم شدند و بدين وسيله از اعدام جان سالم به در بردند. (طبق اسناد موجود در ساواك رجوي به دليل همكاري با ساواك از اعدام نجات يافت) سازمان پس از آن واقعه تضعيف شد ولي از هم متلاشي نشد و به وسيله ديگر اعضاء جان دوباره گرفت و در سالهاي 52 تا 54 عمليات مسلحانه خود را تشديد نمود.

 در مهر 1354 در پي بيانيه‌اي مبني بر تغيير مواضع ايدئولوژيك سازمان كه از طرف گروهي از مجاهدين انتشار يافته بود، سازمان به دو گروه مجاهدين مسلمان و مجاهدين ماركسيست با نام «سازمان مجاهدين خلق ايران» تقسيم شد كه «سازمان مجاهدين خلق ايران» در اوايل سال 1357 به نام بخش ماركسيست لنينيستي سازمان مجاهدين خلق ايران شناخته شد و سپس در جريان انقلاب اسلامي، با گروههاي مائوئيست ادغام شد و سازمان«پيكار در راه آزادي طبقه كارگر» را تشكيل داد و به نام «پيكار» شهرت يافت. گروه ديگر مجاهدين كه در زندان به ماركسيسم گرايش پيدا كرده بودند و چندان تمايلي به مائوئيسم نداشتند پس از آزادي از زندان، در جريان انقلاب اسلامي «سازمان كارگران انقلابي ايران» را تشكيل دادند و چندي بعد نام «راه كارگر» را انتخاب كردند. (تاريخ سياسي 25 ساله ايران، غلامرضا نجاتي).

 
3- تقي شهرام در سال 1326 در تهران متولد شد و پس از ورود به دانشگاه گرايش‌هاي مذهبي و سياسي پيدا كرد. وي روشنفكري بود كه به گرايشهاي فكري مذهبي نو كشيده شد. او از اعضاي سازمان مجاهدين خلق بود كه طي ضربه شهريور 1350 دستگير شد و در دادگاه به ده سال حبس محكوم گرديد. پس از دستگيري مدتي كوتاه در زندان اوين بود و سپس به زندان قزل‌قلعه منتقل شد و چند ماه كه گذشت به زندان قصر انتقال پيدا كرد. وي در رده‌هاي بالاي سازمان مجاهدين قرار داشت.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان