کد خبر: ۲۰۱۱۲
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۸-08 October 2020
اي در غزل چو بلبل،استاد نغمه خواني  روح مجسم شعر،سيمين بهبهاني ...
حالا كه به قول قائلش همه يادشان افتاده چقدر سيمين بهبهاني را دوست مي داشته اند و توي شبكه هاي اجتماعي گريه مي كنند كه چرا رفتي، براي من كه شايد خط در ميان با سيمين دانشور قاطي اش مي كردم،حتما دليلي نيست تا چيزي در اين باره بنويسم.

نه به خاطر اينكه شاعر زاويه داري با نظام بوده،اما هرگز آنقدر فهم جزئي از شعر نداشتم كه بخواهم آثار سيمين بهبهاني را جدي دنبال كنم.منهاي يكي دو چند شعري كه به مدد صداي همايون و ريشير شدن توي همين شبكه هاي اجتماعي به گوشم خورده،هرگز شعري از او به دلم ننشسته است،يعني همچين آدم شعر نفهمي هستم من... 

اما نام سيمين بهبهاني در دو جا براي من ثبت است.يكي در شعري كه براي مرگ اخوان ثالث نوشته و من اصلا اولين بار با همين شعر او را شناختم.آن «دل و جاني» كه براي او نوشته بود را خيلي دوست دارم.بعد ها محمد قهرمان را شناختم و جايي خواندم كه او جواب آن شعر بهبهاني را داده است.قهرمان جان در اين شعر هم توصيف خوبي براي بهبهاني به كار برده و هم به خوبي رفاقتش با خوان ثالث را شرح داده بود . 

حالا كه سيمين بهبهاني فوت كرده،گفتم شايد بد نباشد آن شعر محمد قهرمان را اينجا بگذارم كه آنهايي كه سيمين را دوست دارند هم لذتش را ببرند.نكته اينجاست كه نديده ام اين شعر در سايتي يا شبكه هاي اجتماعي منتشر شده باشد.سرچ هم زدم،پيدا نشد.ديشب گشتم و كتاب را پيدا كردم با رعايت جانب احتياط مي شود گفت اين شعر براي نخستين بار در اينترنت منتشر مي شود ... 

اي در غزل چو بلبل،استاد نغمه خواني 
           روح مجسم شعر،سيمين بهبهاني 
شعرت رسید و خواندم، رودی ز دیده راندم
 ای کرده همدلی را همراهِ همزبانی
زان شعرِ وصفِ حالی شد حال من دگرگون 
 اشک مرا روان کرد هر بیتش از روانی
آتش به آب کُشتن سهل است و سوزِ دل را
 تسکین نمی‌توان داد هرگز به اشک‌رانی
تنها خدا که باقی است داند چه می‌کشم من 
 مانده جدا ز امید در این جهان فانی
شهریور است و گرما، راهی شده گل من 
 تا درنیابد او را سرمای مهرگانی
دردا كه زود پر شد پيمانه اش در ابن بزم 
نابرد بهره از عمر،ناكرده كامراني               
زخمم هنوز گرم است، آگه نیم که رفته است 
 نیمی ز هستی من همراهِ یارِ جانی
تا مادر جوانم در عهدِ خُردیِ من 
 مُرد و پدر پس از او جان داد رایگانی
دیگر ندیده بودم تا روزگارِ پیری 
 بر دوش خسته خود باری به این گرانی
اکنون که ناتوانم همچون زه گسسته 
 چون چنگ در فغانم با قامت کمانی
تاریکی است و وحشت، خاکم به‌سر که دیگر 
 در زیر گل نهان شد آن ماه آسمانی
بی او چو بازماندم چون مرغِ رشته بر پا 
 بال و پرم فرو ریخت از بال و پر فشانی
حیرت کنم چو بینم ماند به جایِ خود خار 
 اما به خاک ریزند گل‌های بوستانی
 *** 
از چل، سه سال افزون، بودیم یار با هم 
 آغاز دوستی بود از عهدِ نوجوانی
سالی که پشت یک میز، غافل ز درس، بودیم
 سرگرم شعرگویی، مشغول شعر خوانی
از من اگر به سالی در عمر بود افزون
 صدسال برتری داشت در فن شعردانی
سالي سه چون بر آمد،ديدم رفيق خود را  
 آن ثالثي كه او را در شعر نيست ثاني 
آن سال «ارغنون» را چون نغمه‌ای پراکند
 با دست‌های خالی از مالِ این جهانی
یک‌سال هم به تهران همخانه بودم او را 
 بعد از شکستِ مرداد، وان ننگِ جاودانی
من بنده قهرمان را از لطف «مهرمان» خواند
 آن مظهر محبت، آن اصلِ مهربانی
قول و غزل ازو یافت سوز و گداز دیگر 
 هم زنده شد ازو باز الحان خسروانی
نیما اگر گلی چند در گلشن ادب کاشت 
 امید رنج‌ها برد در کار باغبانی
تفسیر شعر نیما از او برآمد و بس
 کمتر نبود این رنج از رنج ترجمانی
 *** 
آمد چو از سفر باز، از راه دور او را 
 دادم درود و پرسان زان سیرِ آنچنانی
نومیدوار و غمگین با من حدیث می‌کرد 
 لحنش تهی ز امید، خالی ز شادمانی
گاهی کلام او را آهی دوپاره می‌کرد 
 من بی‌خبر که از چیست این ناله نهانی
آوای خسته او چون لرزشی دگر داشت 
 لرزم به جان درافکند چون سردی خزانی
گفتم خوشا که با تو دیدار تازه سازم 
 گفت ای عزیز بشتاب گر زان که می‌توانی
اکنون منِ پشیمان، لب می‌گزم به دندان 
 لرزد مرا دل و جان، از بانگ لن ترانی
آخر به من بگویید باور چسان توان کرد 
 از گرد ره رسیدن، وان مرگِ ناگهانی

***
از بعد شصت منزل، سستی در او اثر کرد
 کم‌کم ز راه واماند آن یارِ کاروانی
رنجوری‌اش قوی شد، دردش ز پا درافکند
 وان روی سرخ و گلگلون شد زرد و زعفرانی
در پیش چشم یاران چون شمع آب می‌شد 
 می‌کرد خانه روشن در عین ناتوانی
جز مشت استخوانی در تن نداشت، اما
 کوهی ز درد می‌برد بر دوش استخوانی
درخور نبود او را ماندن به ری ازین بیش
 فردوسی جوانمرد خواندش به میهمانی
آمد به طوس اما پایش ز راه مانده
 بردیم بر سر دست او را چنان که دانی
فردوسیی دگر بود، زیرا زبان ما را
 هم از گژی نگه‌داشت، هم کرد پاسبانی
شعرش متین و ستوار، ترکیب‌ها بهنجار 
 در لفظ و معنی او از تازگی نشانی
الفاظ در كف او صورت ژذير چون موم  
 كلكش مطيع فرمان،سر بر خطش معاني 
 *** 
 *** 
دیگر که مژده آرد کآمد امید از در؟
 تا جان خود ببخشم او را به مژدگانی
دنیا به دیده من تنگ است همچو زندان 
 کز این جهان برون رفت آن شاعر جهانی
نفرین به من که دیدم مرگ امید، اما 
 سست آمدم به یاری، ماندم ز سخت‌جانی
امروز در دوگز خاک افتاده است از جوش
 بحری که موج می‌زد تا مرز بیکرانی
جایش اگر چه خالی است، یادش همیشه برجاست 
 آن بوی گل که برشُد تا اوجِ لامکانی
زین زندگی ملولم، خوش گفته است سعدی
 «ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی»

اين هم شعر سيمين بهبهاني در عزاي اخوان ثالث؛اين يكي ديگر همه جاي اينترنت هست : 

ای شاه سواران که سراپا دل و جانی
چون است که با کوکبه ی مرگ روانی
تابوت تو عرش است که این گونه روان است
هرگوشه به دوشی که ز فضل است جهانی
یک کاهکشان اختر تابنده پیت هست
ای عرشه ی تابوت که خورشید کشانی.
ای دوست،به غربت همه با یادتو بودم
زان رو که ز ایران تو نمادی،تو نشانی
یک عمر حدیثت همه غم های وطن بود
غم کشت تو را،نیست در این جای گمانی
ای کشته ی غم،خاک تو از اشک دهم آب
تا سبزشوی،ساقه کنی،ریشه دوانی

روح الله رجایی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان