کد خبر: ۲۰۰۷۳
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۹۹ - ۰۶:۴۶-06 October 2020
دیشب در بخش بستری کرونایی‌ها بودم، یه متنی از این اتاق می‌نویسم، امیدوارم که مفید باشد.
عصراسلام: سعی می‌کنم تصویرسازی داشته باشم که جامعه پزشکی به خاطر جو حاکم بر حرفه و بیماران و همراهانشون به خاطر جو خاصی که دارن روایت نکردن.‏

ساعت ۵:۱۵ رسیدیم بیمارستان، چون حال عمومی پدر مساعد بود دنبال بهونه‌ای بودیم که بستری نکنیم، متاسفانه پزشک چند دقیقه‌ای بود که رفته بود و ما ناچار به تجویز پزشک عمومی بیرون از بیمارستان رفتیم تا وارد فرآیند بستری شدن بشیم. از ساعت ۵:۴۵ فرآیند پذیرش شروع شد تا ساعت ۱۰:۳۰!‏

جالب اینکه غرهای زیرلبی هم زیاد نبود چه برسد به اعتراض! پرستارها خیس عرق بودن، لحظه‌ای استراحت نداشتن، جالبتر از همه پرستار مرد تپلی بود که عرق‌هایش روی زمین چکه می‌کرد، هر چند دقیقه یکبار ظرف غذایش را برمیداشت با حسرت نگاه میکرد ولی نمیخورد،‏ همین گیر و دار بود که ۳-۴ نفر حیرون و نگران وارد بیمارستان شدن، هر کدوم به سمتی دوان. 

یک ساعتی گذشت و از ساختمون بیرون رفتم، دیدم چند نفر بیرون گریه می‌کنن، از ناله‌ها مشخص بود که عزادار پدرشون هستن دقت که کردم دیدم همون ۳-۴ نفرن.‏ برگشتم بیمارستان، مشخص بود که راهرو رو آماده پذیرش بیمار کردن، پرده کشی کرده بودن، کلی تخت توی راهرو بود که روشون مریض بود و منتظر پذیرش بودن دیدیم که علافی زیاده از پرستار پرسیدیم می‌تونیم مریض رو ببریم خونه فردا بیاریم؟‏ پرستار که سن پدرم رو شنید گفت نه! کرونایی بیرون نبر، بذار ببینیم وضعیتش چجوریه، ریسک نکن. منتظر موندیم.

مدتی طولانی گذشت تا اینکه پیرزنی که قبل ما بود پذیرش شد، پدر ما که حال عمومی مساعدی داشت تازه روی تخت خالی دراز کشیده بود.‏ وارد سالنی شدیم که اسمش بخش کرونا بود (در واقع تریاژ کرونایی‌ها بود)، تست اکسیژن، یه سری آزمایش و... گرفتن، سرم و دارو دادن و منتظر جواب آزمایش شدن که مشخص بشه پدر ترخیص بشه یا بمونه. بالاخره ساعت ۱:۴۳ نصفه شب وارد اتاق حاد (بستری کرونایی‌ها) شدیم.‏

دقت کنید که ۷ ساعت طول کشید و تمام این علافی رو به چشم می‌دیدیم که به حق بود. وارد اتاق که شدیم عجیب بود، مثل برزخ، همه حیرون و ویرون، صدای نفس نفس زدن‌ها شنیده می‌شد و مرد و زن قاطی بود، رفتیم تو جایگاه شماره ۴ بین دو تا خانم.‏ ولی خوب چاره‌ای نبود. یه اصطکاک کوچیکی بین یکی از همراه‌ها و پرستار شیفت شب پیش اومد که مامور انتظامات خواست همراه رو بیرون کنه که شخص ساکت شد. 

پیرزن قبلی ما با یه تخت فاصله سمت راست دراز کشیده بود، یک ساعت بعد هم بهش دستگاه تنفسی وصل کردن.‏ به انگشت پدرم هم دستگاه سنجش اکسیژن خون وصل بود، اکسیژنش مناسب بود چند دقیقه‌ای تا ۸۸ هم پایین اومد (تازه رسیده بودیم و خسته) ولی بعدش همه‌اش بالای ۹۳ بود. کسی با کسی حرف نمی‌زد، فضای سنگینی بود. همه هوای هم رو داشتن و در عین حال همه فقط به فکر مریض خودشون.‏

سمت دیگه اتاق مریض‌های بدحال بودن و این سمت مریض‌های با اوضاع مناسب‌تر، یه جای خالی تو سمت مریض‌های بدحال بود، یاد اون عزادارها افتادم. البته تو همین سمت خوش‌احوال‌ها هم ۴-۵ نفری اکسیژن بهش وصل بود و همینکه پدرم بدون دستگاه نفس می‌کشید برای من خوشحال کننده بود.‏

شب تقریبا همه همراه‌ها بیدار بودن. من رفتم کنار تخت پدرم، سرم رو گذاشتم رو میله تخت و چشمم رو بستم، به هر چیزی فکر می‌کردم، به همه چیز، از گردو و پایان‌نامه و عاقبت اینجا بودن و ... نه میتونستم ذهنم رو خالی کنم نه به نگرانیم اضافه کنم.‏

برادرم رفته بود برامون شارژر بیاره که گوشیمون خاموش نشه، سررسید صدام کرد، شارژر رو داد یه غذا هم برام گرفته بود، شب ساعت ۲:۳۰ دنر کباب!!!

تا صبح همراه‌ها همدیگه رو مثل وحشت‌زده‌ها نگاه می‌کردیم، ساعت ۴:۳۰ بود که پدرم خواست برای نماز بره، همراه بغل‌دستیمون تب و لرز گرفته بود، مثل اینکه کرونا گرفته بود. زنگ زدن بیان دنبالش (اون مریض، شب رو دو تا همراه داشت، عروس و دخترش ولش نمی‌کردن و دائم ماساژش میدادن و دور سرش می‌گشتن، دختره کرونا گرفته بود). 

خانمی که دیروز نفر قبلی ما بود،‏ همراهش رفته بود دستشویی از ما خواست بلندش کنیم، ماسک اکسیژنش رو برداشته بود (اذیتش میکرد، همه‌اش می‌خواست ماسک رو برداره)، بلندش کردیم، ماسکش رو هم پرستار با هزار منت گذاشت رو دهنش، پسرش برگشت و پرستار گفت ماساژش بده، پشتش رو ماساژ بده. 

هر کس به درد خودش گرفتار بود، واقعا محرم و نامحرمی بود، تزریق شکمی یا بازو بدون اهمیت به اینکه بغل دستی هم جنس هست یا نه انجام میشد، حجاب خانم‌ها به هم ریخته و ... مثل قیامت بود.

ساعت ۹ بود که رفتم برای خودم یه کیک و آبمیوه گرفتم خوردم، برگشتم دیدم اون تخت خانم نفر قبلیمون بود می‌گفتم،‏ همون که نشونده بودمش، دورش شلوغه... داشتن احیاش می‌کردن، پسرش داشت گریه می‌کرد، چند لحظه ایستادم رفتم بالا سر پدرم، دیدم خوابه، خیلی خسته بود و با اینکه همیشه با یه صدای پا از خواب پا میشه تو اون سر و صدای تیم پزشکی خواب بود. 

برگشتم پسره رو بغل کردم، تو بغلم داشت گریه می‌کرد‏. چشم همه به دستگاه بالای سر مادره بود، همه مضطرب، همه نگران، حال اون لحظه قابل توصیف نیست، البته برای کسی که بخش کرونا رو ندیده نزدیک بود یه عدد به آمار اضافه بشه. ولی ما داشتیم حال احتضار یه مادر رو جلوی چشم پسرش رو می‌دیدیم، سخت بود، سخت...‏ مادره با چند بار شوک و چند دقیقه تنفس بالاخره ضربان قلبش یکنواخت شد. پسره اصلا از خوشحالی نمی‌دونست چیکار کنه، می‌گفت من از دنیا یه مادرم رو دارم، برگشت، خوشحال بود. 

دختری اومده بود بهش دلداری بده می‌گفت دیروز اون تخت ترخیص شد، ۶ بار قبلش کد خورده بود نگران نباش (ظاهرا قدیمی بود)‏. پسره می‌گفت یک هفته‌ است که مریضه، قبول نمی‌کرد بیاد بیمارستان، دیروز با کلی دعوا راضیش کردیم بیاد، مادر رو جابجا کردن به سمت بدحال‌ها، چند نفری به پدرم گفتن دعا کن حالش خوب شه، پدرم دعا می‌کرد.

من رفتم برای پدرم آب بیارم داروش رو بخوره. وقتی برگشتم باز مادره حالش بد شده بود،‏ پدرم قرصش رو خورد. چند ثانیه‌ای نگذشت که صدای پسره بلند شد، مامان جواب بده، مامان صدام رو میشنوی؟ بهش گفته‌ بودن بیا خداحافظی کن... برادرش هم رسیده بود، برادره پاهاش سست شده بود که پرستار گفت شاید چندثانیه مادرتون ضربانش برگرده برو، برو بالا سرش!‏

پسرش ۳۰ ساله میشد، یعنی حتی پسر ۳۰ ساله هم ضربان مادر رو میتونه برگردونه، نگاه پرستار برای آخرین امید یادم نمیره، پسره پرید بغل مادرش، مادرش رو بغل کرد داد زد حرف زد نمیدونم چیکار می‌کرد ولی مادر دیگه جواب نداد. «و یک عدد به آمار روزانه اضافه شد»‏ 

تخت بغلیمون وقتی شنید با فلان آمپول ۸ میلیونی احتمال زنده موندن مادرش هست با اشتیاق قبول کرد (مادرش یه مشکل خاصی غیر از کرونا هم داشت)، با چشماش عزادارش شدن همسایه‌اش رو دیده بود. پزشک میخواست قانع‌اش کنه که آمپول رو بزنه،‏ طرف با خوشحالی می‌گفت من که می‌خوام من که می‌خوام، بگو بیارن بزنن توضیح نمی‌خوام، پزشک یواشکی گفت اگه مادرت فوت کرد پیش خودت میگی من تلاشم رو کردم، سریع زنگ زد گفت یه عکس از ماشین بگیر بذار دیوار زیر قیمت باشه، حتما امروز فروش بره، خیلی زیر قیمت باشه، فقط ۸ تومنش رو امروز بده‏. خوشحال بود که کورسوی امیدی داره، اکسیژن مادرش ۳۰ ثانیه بعد برداشتن ماسک به زیر ۷۵ می‌رسید...

نوبت ویزیت ما بود که پزشک دستور ترخیص داد. جلوی خودم رو گرفتم به سجده شکر نیافتم، جلوی اون همه آدمی که حسرت این حرف رو می‌کشیدن آروم بودن سخت بود.‏ نذارین آمار کرونا عدد بشه، نذارین سن‌بالاها به خاطر غرورشون از رفتن به بیمارستان امتناع کنن، اگه اون مادر لجبازی نمی‌کرد پسرهاش الآن یتیم نبودن. همه حال خراب‌ها دیر اومده بودن، همه... پیرها رو از کرونا نترسونین... دعا کنین پدرم زودتر خوب بشه...


معلم ۱۲۳
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان