کد خبر: ۱۹۹۳۳
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۹۹ - ۰۶:۳۴-01 October 2020
شادروان مرتضی احمدی در کتاب من و زندگی، خاطراتش را اینطور مرور میکند:
۹۰ سال پیش (۱۳۰۳) در یکی از محلات جنوب تهران زاده شدم. آن موقع بهش میگفتند سبزی کاری امین‌الملک که بعداً شد گمرک امیریه و چهارراه مختاری و بعد که راه‌آهن احداث شد، اسمش را گذاشتند راه آهن. من بچه آنجا هستم. همانجا قد کشیدم، دبستان رفتم. البته اول مکتب میرفتیم، بعد شد دبستان. در دبیرستان شرف و روشن هم درس خواندم.

در سال ۱۳۱۵ سال آخر دبستان بودم، برای اولین بار برابر دستور وزارت فرهنگ قرار شد در مدرسه ما یک نمایشنامه کوتاه به صورت آزمایشی اجرا شود. من هم به عنوان بازیگر انتخاب شدم. آخر من دور از چشم و گوش مدیر و ناظم و معلمها در فرصتهای مناسب چندنفر از بچه‌ها را در یک گوشه دنج مدرسه جمع کرده و برایشان ترانه‌ های را که یاد گرفته بودم میخواندم. در پایان سال تحصیلی نمایشنامه زیرگذر که نویسنده آن آقای جلالی ناظم مدرسه بود با حضور خیلی ها در گوشه حیاط مدرسه اجرا شد.

تنها بازیگر نقش کمدی آن من بودم. از آنجا که دیدن نمایش های حوضی برای من تجربه و نسبت به دیگران نوعی برتری بود، نقشم مورد توجه قرار گرفت. تشویق تماشاچیها انگیزه ام را بالا برد. اجرای نمایش نمایش نامه در محله کوچک ما دهان به دهان گشت و به گوش پدرم رسید. کتک مفصلی را نوش جان کردم که چرا رفتم مطربی. یکی دو سال بعد همان نمایشنامه را در منزل یکی از هم شاگردیها و در اتاقی کوچک اجرا کردیم و به ۱۲ نفر از فامیلهای بازیگرها بلیت فروختیم. هر بلیت ۵ ریال.

سال ۱۳۱۸ دبیرستان شرف، تنها مدرسه ای بود که آن زمان، فعالیت تئاتر داشت و من اولین تئاترم را آنجا کار کردم. سال ۱۳۱۹ خبردار شدم زنده یاد محمود منزوی در سینما سپه یک ترانه فکاهی میخواند. پیش‌پرده‌خوانی تازه مد شده بود. خانواده‌ام مذهبی بودند و از این کارها خوششان نمی آمد اما یواشکی تصانیف را حفظ می کردم و برای بچه‌ های مدرسه میخواندم.


سال ۱۳۲۲ تصمیم گرفتم تئاتر را به صورت حرفه ای ادامه بدهم، اما چون دانشکده ای برای این حرفه نبود، قصد کردم از راه پیش پرده خوانی وارد کار بشوم. در تئاتر تهران آقایان محسنی، شیبانی و قنبری به این کار مشغول بودند، اما چون تئاتر فرهنگ (پارس فعلی) پیش پرده خوان نداشت، رفتم آن جا. آنها می خواستند سئانس اول روز جمعه که بیشتر لوطی ها و چاله میدانی ها می آمدند، برنامه ام را اجرا کنم که آنها من را هو کنند تا دیگر سراغ اینکار نیایم.
فکر کردم چطوری پیش‌پرده بخوانم که همه خوششان بیاید. پس لباس یک فروشنده دوره گرد را پوشیدم و روز پنجشنبه با یک ارکستر به رهبری حسن رادمهر تمرین کردم و روزی که روی صحنه پیش پرده را خواندم بخاطر سنتی بودنش خیلی مورد استقبال قرار گرفت. همان شب با من قرارداد بستند.

سال ۱۳۲۲ ماهی ۱۰۰ تومان، خیلی پول بود. هنرپیشه های تئاتر به من حسادت میکردند. آن سال بهترین سال زندگی من بود. در آن سال من هم وارد اداره راه آهن شدم، هم تئاتر، هم رادیو. پیش پرده هایی که می خواندم، طنز انتقادی سیاسی بود. یادم می آید که به خاطر اجرای پیش پرده قدس شاهین در پائیز ۱۳۲۳، ۶ ماه به کرمان تبعید شدم که اگر پیگیری های محمد مسعود مدیر روزنامه مرد امروز نبود، باید به کرمان میرفتم.

در آن زمان، ما حرمت پیش پرده را خیلی داشتیم چون مورد توجه خانواده ها بود. مواظب بودیم زمین نخورد و آنرا در حد بالایی نگه میداشتیم. سال ۱۳۲۷ به بعد، افراد سودجو شعرهای ما را یادداشت کرده و در بزمهای شبانه میخواندند. ما دیدیم اصالت پیش پرده دارد از بین میرود، از آن سال به بعد خیلی کم پیش پرده خواندم.

از سال ۱۳۳۲ بطور کلی، پیش پرده خوانی را کنار گذاشتم. بعد از کودتای ۱۳۳۲ که سالن های تئاتر را آتش زدند و ما را بیرون انداختند، تصمیم گرفتم دور این کارها را خط بکشم و بروم دنبال کار خودم. بازیگری را کنار گذاشتم و درخواست انتقالی به اهواز کردم اتفاقاً همه حسابهایم غلط از آب درآمد. روز دومی که وارد اهواز شدم، هنوز پستم را تحویل نگرفته بودم که از رادیوی اهواز آمدند سراغم و گفتند: بیا جوانهای اینجا را جمع و جور کن و برای هنرپیشگی تربیت کن. ۷ سال افتخاری برایشان کار کردم و تا رسیدم تهران، دوباره همان آش و همان کاسه برایم اتفاق افتاد.

بهترین شانس زندگیم ازدواجم در سال ۱۳۳۴ بود. در ۳۱ سالگی ازدواج کردم و همسرم زهرا جوانشیر ۳۰ ساله بود. هر دو کارمند راه آهن بودیم. خیلی خوشبخت بودیم. همسرم همکارم در راه آهن بود که تمام فامیل، دوستش داشتند. با وجود سن و سال کمی که داشت ریش سفید خانواده ما شد.

در ۱۳۳۷ دخترم آزیتا و ۳ سال بعد هم پسرم مازیار به دنیا آمد. ما دیگر غمی نداشتیم و با هم کارها را انجام میدادیم و به بچه ها میرسیدیم.

از سال ۴۴ که شهرتم بیشتر شد، دیدم به فوتبال نمی رسم. تماشاچی شدم. هوادار کشتی و والیبال و بسکتبال هم هستم اما پرسپولیس یک چیز دیگر است.

در سالهای ۱۳۵۰ فکر میکردم هیچکس زندگی به این زیبائی من ندارد اما انگار طبیعت به ما حسودی کرد. همسرم مریض شد و ۷ سال با سرطان مبارزه کرد تا این که در سال ۱۳۵۰ درگذشت و من ماندم و یک دختر ۱۳ ساله و پسر ۱۰ ساله. دیگر ازدواج نکردم، بچه هایم را خودم بزرگ کردم و نتیجه خوبی هم گرفتم.

من اولین نفر از بازیگران رادیو و نخستین پیش پرده خوان رادیو بودم. زمانی که در اوج کار دوبله بودم اکثر دیالوگهای کارتن پینوکیو رو فی البداهه میگفتم.

سبک آواز بيات تهران در سال ۱۳۱۶ مورد توجه شخصيتهای هنری و ادبی قرار گرفت، برابر پيشنهاد اشرف الدين حسينی (نسيم شمال) در نشستی با حضور ذکاء الملک فروغی، ملک الشعراء بهار، مرتضی نی داوود، موسی معروفی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی و اديب خوانساری این سبک، بيات تهران نامگذاری شد و پس از سالها هويت واقعی خود را به دست آورد و برای اولين بار به همين نام با صدای جواد بديع زاده همراه با قره نی حسينعلی وزيري تبار اجرا و مجدداً از سال ۱۳۱۸ تا پايان سال ۱۳۲۲ با کم توجهی فراموش شد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان