کد خبر: ۱۹۹۰۲
تاریخ انتشار: ۰۹ مهر ۱۳۹۹ - ۰۲:۲۳-30 September 2020
فص نخست.
فص به معنای چکیده ی هر چیزی است و تمام جهان کلمه است و کلمات از حروف است و  تمام حکمت در۲۸ حرف الفبا است و هر حرفی اشاره به یکی از پیامبران است.
اصل حروف الف است و بقیه ۲۷ حرف تغیرات الف اند. 

ابن عربی فص اول را به انسان کامل اختصاص داده که جامع جلال و جمال است.فالانسان ذوالنسبتین حضره الهیه و الکیانیه 



بیان ابن عربی در توحید خشک و فلسفی و سرد است .او می گوید خلق ظهور حق است.سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها. عرفای ایرانی و سالکان شوریده جان  همین را با چاشنی عشق و سوز بیان می کنند. و دو جهان را فروغ ساقی می دانند که در جام افتاد. 

ابن عربی می گوید وجود مطلق است و تقید نمی پذیرد. از عدم وجود ایجاد نمی شود و وجود هم معدوم نمی شود. 
امکان برزخی است بین عدم و وجود که ما آن را جهان می نامیم.جهان سایه ی وجود محض است.گاهی استعداد عدم دارد و گاهی وجود.

تکثر و تعدد امری اضافی و اعتباری است.وجود لم یزل ولم یزال یکی است و واحد است.لکن به نسبت نسبت نسبت ها و اضافه ها و اسمای مختلف متکثر می شود.

ذات الهی یکی است .پشت اسماء و صفات ذات واحدی است. فیض اقدس همان ذات است و فیض مقدس صفات ولی صفات جدای از ذات که نیست.صانع و توانا و خالق و حی و پروردگار و رحمان و ....همه در پشت پرده یک چیز است و آن وجود بیکران الهی است.


ذات حق  از نظر ذات غنی و بی نیاز است ولی از نظر اسمای حسنی نیاز به دلبری و ظهور و تجلی دارد.(به گفته ی محی الدین)
بهمین خاطر  جهان قائم به ذات نیست.جهان تجلی اسمای حسنی است. جهان از آن روی که جهان است نه از آن  روی که حق است.

حق متعال خواست خود را ببیند و جلوه گری کند و آیینه ی جلوه گری حق جهان است. جهان آیینه ی بی صیقل تجلی صفات است. باده از جام تجلی صفاتم دادند. اشعار حافظ مشحون از حکمت ابن عربی است.

امر حقیقتی است الهی. امر تکوینی همان مشیت الهی است که جهان را تسخیر نموده است.
اما امر تکلیفی یا  تشریعی مخصوص انسان است.
انسان آیینه ی تمام نمای حق متعال و مظهر تجلی  ذات و صفات و اسمای حسنی و خلیفه خدای است.
انسان بقول ابن عربی همه قابلیت های جهان از بالا و پست جهان را دارد.انسان مخزن همه حقایق و اعیان ثابته است.چکیده ی حضرت الهی و جلوه جلال و جمال است.
حقیقه الحقایق  خمیر مایه ی کل کائنات است. این حقیقت نه متصف به وجود است و نه عدم و نه حدوث است و نه قدم.بسیط است. جوهر کل جهان است.
ابن عربی انسان را برای خدای به مانند مردمک چشم برای چشم می داند.(انسان العین) انسان هم حادث است و هم ازلی .از حیث امکان حادث است ولی از حیث نشوه ی رحمانی ازلی و ابدی است.
حال آیا این نشو و نمای و بالندگی و تکامل و تغییر  با حقیقت الهی انسان تناقض ندارد؟ 
شارحان مکتب ابن عربی همین نشو و نما و تکامل را هم  عین تجلی حق می دانند.

پس کل اسمای الهی و صورت حق در انسان متجلی است.جامع صورت و صفات است.در تورات هم آمده که خداوند متعال انسان را بر صورت خودش آفرید.

فرشتگان چنین قابلیت و استعدادی ندارند. باشندگان جهان دو بخش اند اعیان ثابته و معانی کلی. معانی کلی وجود عینی ندارند.و جزء معقولات است.معقولات هم بقول ابن عربی حق و قدیم است.مثل سیاهی و زغال سیاهی قدیم است ولی زغال حادث است.در عالم خارج چیزی به نام سیاهی وجود ندارد ولی زغال وجود دارد.
کلیات را فقط انسان درک می کند .اگر از گاوی بپرسی سیاهی و سفیدی چیست ؟نمی داند.

ابن عربی تقسیمات فلاسفه به علت و معلول و حادث و قدیم و واجب و ممکن را بر هم ریخت .همه باشندگان مظهر تجلی هستند و به نوعی قدیم اند ولی از حیث وابستگی به محدث حادث اند.

آیات چرا در آفاق و انفس است؟ چون همه آفاق و همه ی عالم در نفس انسان هم وجود دارد. خداوند اول نیست .او منزه از اولیت است.

صفات دو دسته است جمال و جلال و این دو دست خداست بل یداه مبسوطتان. این جا ابن عربی بر خلاف ادعای اولیه به تاویل روی نهاده است.

روز نوشت های محمدطاهر کنعانی(دکتری حقوق دانشگاه تهران), [25.09.20 14:25]
فصوص الحکم 


فص دوم:شیث 

شیث دومین پیامبر خداست. شیث یعنی بخشش خداوند. پس از قتل هابیل خداوند شیث را به حضرات آدم و هوا بخشید.
شیث مظهر اسم وهاب و نمایش  عطا و بخشش است.اگر آدم مظهر الوهیت است ؛شیث نبی مظهر خلاقیت خداوند در انعام و پاداش است.
عطایای ربانی بر دو قسم است :ذاتی و اسمایی 

عطا در برابر خواهش است. اگر خواهش نباشد عطایی هم درکار نیست.
خواهش بر دو گونه است:

زبان قال و زبان حال.هرکس به فراخور استعدادش خواهش دارد.یکی پول یکی مقام یکی  رفاه یکی نصرت یکی سلامت یکی بصیرت یکی بهشت و یکی رضوان الهی .بخشش ها در خور استعداد است. مثلا ثروت در خور استعداد است.راز سرنوشت یا اسرار قدر همین است.عارف باید زبان استعداد را درک کند.

حق متعال آیینه است و ما خود را در آن می نگریم.یکی خدا را جبار می بیند یکی غفار.مورچه هم خدای را دارای دو شاخک می بیند. (نقل از امام صادق ع)
حضرت محمد مصطفی سرخیل پیامبران است و دیگر انبیای الهی از چراغ او نور برافروختند.فقط  محمد سراج منیر است .او خاتم الانبیا است ولی خاتم الاولیا نیست.رشته ی ولایت هیچ گاه قطع نمی شود.

محی الدین درباره ختم اولیای الهی سخنان مشوشی دارد.گاهی خودش را وارث عیسی و محمد ع می داند و گاهی امام زمان را خاتم اولیای خدا می داند.در کتاب عنقای مغرب ختم خاصه ولایت را مردی از عجم می داند و هو من العجم لا من العرب 
او آخرین انسان را از سرزمین چین می داند.پس تولد او خواهر همزادش همه مردم جهان سترون می شوند.این آخرین انسان حامل اسرار #شیث است.و چینی سخن می گوید.او مردم را به خدا می خواند ولی کسی حرفش را گوش نمی کند. در زمان او آدمیان قید عقل و شرع را می زنند و هم چون ستوران زندگی می کنند.

شارحان ابن عربی بسیار تلاش کردند که این پیش گویی رازآلود را بازگشایی کنند.ابوالعلاء عفیفی می گوید مراد از چین اقصا نقطه ی آخرالزمان است.
مراد از عقل وجه ممیزه انسان از حیوان است و انسان با انکار عقل آن امتیاز انسانی را از دست می دهد.شاید پوزیتیویسم و تجربه گرایی حرکتی برای خردزدایی باشد.خواهر همزاد آخرین انسان طبیعت است.

خواهش ها بر سه گونه است:
۱.خواهش های عجولانه که بدون توجه به استعداد است و خواهنده امید اجابت دارد و اگر دعایش مستجاب نشود به خدا بدبین می شود.خلق الانسان عجولا 
۲.خواهش های در خور استعداد  است که عارف مقتضیات زمان و مکان و توان خودش در قبول عطایا بشناسد گروهی از قبول پی به استعداد  می برند و گروهی از استعداد قبول دعا را می فهمند. 
۳.قسم سوم دعا را فقط برای امتثال امر ادعونی استجب بگم  می خوانند و نه رغبت بر استجابت. چنین کسی عبد خالص است و هیچ رغبتی بر استجابت ندارد.ایوب چنین بود.حضرت ایوب هیچ گاه رغبت بر دفع بلا نکرد و صبر بر بلایا کرد.مقام ایوب خیلی بالا است.

دیر یا زود برآورده شدن حاجت بر حسب وقتی است که خداوند مقدر کرده و چون خواهش با وقت خود موافق افتد اجابت می شود.دیر شدن اجابت از نقصان استعداد  خواهنده است و نه بخل خدای متعال.خداوند منزه از بخل است.


قسم دیگر خواهش هایی است که حالی است و نه مقالی مثلا مردم اروپا و آمریکا  استعداد حالی دارند و خداوند نعمت هایی بر آنها می دهد که نخواسته اند ولی استعدادش را بدست آورده اند.

ما نبودیم و تقاضامان نبود/لطف تو نا گفته ی ما می شنود.

حمد و ستایش  الهی جز به زبان لفظ نمی توان گفت ولی دعا چنین نیست.دعای حالی غیر ملفوظ هم داریم.گاهی با دعا استعداد ایجاد می شود و گاهی با اعمال .استعداد پنهان ترین دعای نفسانی است.خداوند باید ما را بر حال خودمان مطلع گرداند و استعداد خودمان را کشف کنیم و بالا ببریم.اهل الله و کسانی که بر اسرار قدر واقفند همان کسانی است که نفس خودشان را خوب می شناسند.

داده های انسان یا ذاتی اند که جز با تجلی ذات  الهی در وجود بنده اش حاصل نمی شوند. یا اسمایی و صفاتی .حق آیینه ی توست و تو آیینه ی حق.عجز از ادراک حق همان عجز از ادراک آیینه است.حتی انبیای الهی هم حق را ندیدند.حضرت موسی گفت ارنی انظر الیک. خدایا بگذار تو را ببینم.
اما مشکات محمدیه خدای را دید .ولی خاتم هم حق را می بیند و عجز از ادراک ندارد.گاهی اولیای الهی پای بر شانه ی خاتم رسولان نهاده و بالا می روند.پس اولیای الهی از یک روی فراتر از خاتم رسولان می روند ولی در مرتبه فروترند.


انبیای الهی کهتر از خاتم رسانند.خودش فرمود کنت نبیا و آدم بین ماء و تین و این رمز آخرون السابقون است.یعنی همان طور که مشکات محمدیه فراتر از همه رسولان رفت.مشکات الهیه اولیای الهی نیز در همین سیر تکامل است.

اولین کسی که باب شفاعت را گشود خاتم الرسل بود.چون به مرتبه ی اعلای تغییر قدریه رسیدند.
تجلی حق بر وجود ختم رسولان جوری بود که  تجلی اسمای الهیه و شافع حشر شدند.پس محمد در شفاعت به مقام رحمانی رسید و رحمه العالمین شدند.


فصوص الحکم 

فص سوم )تتزیه وتشبیه 

برخی تعالیم انبیاء تنزیهی و برخی  تشبیهی  بودند .
آیات تنزیهی خدای را منزه از هرگونه تشبیه توصیف می کنند مانند لیس کمثله شیی 

تنزیه نوعی تقیید و بی ادبی است.چون تنزیهی خدای را مقید به باطن و‌معنی می کند و ظهور الهی را نفی می سازد. تنزیهی خدای را قادر بر ظهور نمی داند. و اسم ظاهر حق را نفی می کند.

کسی که بر مذهب تشبیه رفته و تنزیه را منکر است او هم حق تعالی را مقید و محدود به ظواهر  نموده و محدود دانستن حق تعالی نوعی انکار خفی است.چون هر محدودی مخلوق است.
پس اگر تنزیهی باشی حق را مقید کرده ای 

اگر تشبیهی باشی حق را محدود کرده ای 

اگر قابل به هر دو امر  باشی در طریق سداد و مهتر  و پیشوا در معرفتی
خداوند فرمود لیس کمثله شیی که دلالت بر تنزیه دارد ولی دنباله اش فرمود و هو السمیع البصیر که دلالت بر تشبیه دارد.
آیات زیادی درباره ی تشبیه داریم مانند چشم خدا باعیننا و دستان خدای بل یداه مبسوطتان و نشستن خدای ثم استوی علی العرش و کرسی خدای. دیدن شنیدن سخن گفتن همه تشبیه است. 

ابن عربی درباره حضرت نوح ع سخنان عجیبی دارد که نوعی جسارت به آن پیامبر ص بزرگ است. او می گوید حضرت نوح نتوانست درک صحیحی از خداوند به قومش بدهد. 
خوب اگر نوح نتوانست خدای را معرفی کند پس چرا خدای متعال عذاب نازل کرد؟ اگر حجت بر آنها تمام نمی شد که اصلا استحقاق عذاب نداشتند. 

چرا نوح در دعوتش موفق نبود؟ 
علت این بود که فقط زبان تنزیهی داشتند و قوم نوح این زبان را درک نمی کردند. او در معرفی  خدای یک وجود مبهم و منزه را معرفی می کرد و قومش هیچ درک و تصوری از چنین خدایی نداشتند. 

قوم نوح گفتند لاتذرن  الهتکم. چون اگر بت های شان فرو گذار می کردند دیگر نسبت به حق جاهل می شدند.

اما پیامبر ما حضرت محمد ص  جوامع الکلم بود.هم تشبیهی بود و هم تنزیهی.قرآن مجید در متشابهات خداوند را به انسان تشبیه کرده است.دو دست دارد .چشم دارد.سخن می گوید .خشم می گیرد.مهر می ورزد و بسیاری صفات دیگر 
خوب این صفات تشبیهی است و تبعیت از متشابهات منع شده است.ولی چرا از صنعت تشبیه استفاده شده است؟ 
بی گمان این آیات کلام الهی است و حکمتی دارند. لغو و بیهوده نیست. باید مفهوم داشته باشد.
دوگانگی بین ظاهر و باطن عالم شرک است. بعد ظاهری و باطنی وجود یکی است. اگر برای خلق وجودی جدای از حق قایل شویم مشرک می شویم.
اگر قوم نوح ظاهر حق متعال بودند؛پس چرا کافر و مستکبر بودند؟واصروا و استکبروا استکبارا؟

در این فص ابن عربی علت انحراف قوم نوح را در نحوه ی تبلیغات حضرت نوح می داند .سخنی بغایت تند و شگرف است. او دعوت نوح را فرقانی می داند و علت انحراف قومش همین جدا سازی حق از خلق بود.
خوب گر قصور از نوح بود پس غرق شدن آن قوم از پیر و جوان و کودک و زن و مرد چه وجهی داشت؟

ابن عربی در تفسیر الحمدلله باز به تاویل روی می آورد.ستایش کننده را ظاهر عالم و ستایش شونده را باطن عالم می داند یعنی هر هم ثنا گوینده است و هم ثنا شونده.
ابن عربی سوره نوح را کلا تاویل نموده و کلمات را از معانی ظاهری شان جدا کرده و تفسیرهای عجیبی داده که مقبول طبع نمی افتد.
مثلا مکروا مکرا کبارا می گوید اول نوح مکر کرد .چون گفت ادعواالی الله یعنی بیایید من شما را به خدا برسانم.مگر این قوم بنا بود به کجا برسند؟ مگر خداوند غیر از خودشان بود؟ خدا همیشه با آنان بود .
قوم نوح هم به مقابله برخاستند و مکر کردند و شد آنچه شد.

بت پرستان مشکل شان کجا بود؟  اگر سنگ و چوب و ستاره و خورشید و ماه همه مظاهر حق هستند ؛پس دیگر بت پرستان هم عبادت حق کردند ؟!!
اگر از بت پرست بپرسی آیا این سنگ یا چوب خداست؟ در پاسخ می گوید خیر من از این طریق خدای جهانیان را می پرستم.
اینجا ابن عربی حق مطلب را ادا نکرده و می گوید هر چه را بپرستی اوست و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه. شیخ این آیه را جبری می داند و می گوید همه جبرا وکرها و طوعا دارند خدا را می پرستند. 

همه کس عاشق یار است چه هوشیار و چه مست
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت  

بنظر چنین می رسد که بت پرستان بت ها را خدا می پنداشتند و برای خدا حد قایل بودند و نوعی فرقانی بودند. اگر بت پرستان همه چیز را جلوه ی خدا می دانستند و حدی برای خدا قایل نمی شدند مشرک فرقانی نمی شدند.
پس فرقان دو گونه است یکی حق را از خلق جدا بدانی و دیگری خلق را حق بدانی.

حد خداوند بی نهایت است. از منظر انسانی بی نهایت است.چون ما توان احاطه بر وجود را نداریم.علم ما به خداوند و خودمان علم اجمالی است. اما خداوند خودش بر وجود احاطه دارد و محیط بر وجود است.پس لابد وجود حدی دارد لکن ما توان درکش را نداریم.

فصوص الحکم فص چهارم 



ادریس 

حضرت ادریس صاحب سر تنزیه  و به قولی با حضرت عیسی ع  در فلک خورشید است.البته فلک خورشید از خرافات بطلمیوسی است‌.

در روایات آمده که ادریس نیز به آسمان رفت و  رفعناه مکانا علیا 

ادریس اولین انسانی بود که نوشتن و جامه بافی وعلم نجوم و حساب می دانست. علو و بلندی از صفات خداوند است.علو بر دو گونه ذاتی و نسبی است.
علو مکانتی علو قدر و منزلت است ولی علو مکانی علو مادی و محسوس است.علو انسان و فرشتگان ذاتی نیست ولی علو خداوند ذاتی است.

ابن عربی تاکید می کند که از دیدگاه وحدت وجود محدثات و ممکنات رویه ی ظهوری واجب الوجود و مظاهر اسماء و صفات است.

پدیده های عالم وجود نسبت به همدیگر متفاضل اند و در مراتب وجود بلندی و پستی دارند.یکی فراتر و یکی فروتر است.وجوه حق متنوع و متکثر است ولی همه یکی است. وجود مشکک و واحد است.
حق متعال جمع اضداد و اول و آخر و ظاهر و باطن است.ظاهر و باطن در مقام انکار همدیگر اند. 
مثال: منشاء همه ی اعداد ۱ است .بقیه اعداد همه تکرار یک هستند و یک مکرر می شود تا دهها و صدها و هزاران.وجود هم مانند اعداد است.هر عدد با عدد دیگر تفاوت دارد ولی جز تکرار همان یک نمی باشند.
نفوس هم مانند اعداد همه تکرار یک چیزند. متفاضل و متکثر و واحد اند.
شیخ اینجا قصه ی ابراهیم را می گوید که در خواب دید فرزندش را ذبح می کند.او آیات قرآن را باز از معنای ظاهری بدور می کند و می گوید ابراهیم در واقع خودش را قربانی کرد. آنکه در خواب بصورت انسان ظاهر شد در بیداری بصورت گوسفند ظاهر شد.
همه انسان ها نفس واحده اند. آدم و حوا هم یکی بودند و فرزندان  آدم هم تکرار خود آدم بودند. شیطان هم یکی است و ذریه شیطان هم تکرار خود شیطان اند. شاید آن شیطان اولیه دیگر وجود ندارد و فرزندانش همراه انسان ها متکثر می شوند.
طبیعت هم عین واحدی است.ولی صورت های مختلفی است.مانند آیینه که در آیینه صورت ها مختلف است ولی آیبنه یکی است.
در فص ادریس همان فص نوح پیگیری می شود .و همان نفی در اثبات و اثبات در نفی. وحدت وجود کلید گذار اندیشه از ظاهر به باطن و از کثرت به وحدت است.
او می گوید الیاس همان ادریس است.و این وحدت الیاس و ادریس کشف و شهود خودش بوده است‌.
ابن عربی اینجا به نوعی باور به تناسخ دارد و می گوید ادریس در لباس دیگری آمد و الیاس نام گرفت. همان گونه که جبرائیل و میکائیل و عزرائیل در آن واحد در صد هزار جا به شکل های مختلفی ظاهر می شوند .پس هیچ اشکالی ندارد که انسان های مختلف همه یکی باشند.

قیصری شارح فصوص می گوید اندیشه ی ابن عربی با تناسخ فرق دارد. چون تناسخ می گوید روح مقید به بدن است و از بدنی وارد بدن دیگری می شود ولی  ابن عربی روح را مستقل می داند و به  حسب تاثیر لطافت و معنویت است و نه تناسخ مادی
 
 محمدطاهر کنعانی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان