کد خبر: ۱۹۸۱۴
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۹ - ۲۱:۳۵-26 September 2020
با یادی از بهمن زرین پور
عصراسلام: با عمه‌ام و پسرم داشتیم یک فیلم قدیمی نگاه می کردیم. در نمایی از فیلم، بهمن زرین پور جوان از قاب تصویر رد شد. فیلم را کمی عقب برگرداندم و روی تصویر بهمن زرین پور پاز کردم. 

پسرم گفت "چرا نگه داشتی؟" گفتم "این آقا تو کلی از فیلم ها و سریال های زمان بچگی من بازی کرده بود، متاسفانه چند وقت پیش فوت کرد، دلم می خواست یه کمی به عکسش نگاه کنم" پسرم پرسید "دوستش داشتی؟" گفتم "آره" عمه‌ام گفت "کلی خاطره ازشون داریم" پسرم با دقت بیشتری به تصویر جوانی‌های آقای زرین پور که توی قاب تلویزیون ثابت شده بود نگاه کرد. 

گفتم "چه خوبه که فیلم را می شه برگردوند عقب یا نگه داشت... کاش می شد با زمان هم همین کار را کرد" پسرم لبخند زد. فهمیدم که از حرف و احساس لطیف من خوشش آمده است. خوشحال شدم و پرسیدم "حرف هام برات جالب بود؟" گفت "نه" گفتم "تو که خندیدی" گفت "آخه حرف ات خنده دار بود... یعنی چی کاش زمان برمی گشت عقب؟... 

این از اون حرف های الکیه" گفتم "می دونم زمان عقب برنمی گرده، گفتم کاش، یعنی آرزو کردم" پسرم گفت "خب آرزوش هم الکیه، آرزویی که شدنی نیست به چه دردی می خوره؟" گفتم "آرزو یعنی همین... یعنی یه چیزی که نمی شه ولی تو دل ات می خواد بشه" پسرم گفت "آرزو یعنی چیزی که احتمال شدنش کمه ولی غیرممکن نیست و تو با وجود این که می دونی احتمالش کمه دل‌ات می خواد بشه" کمی به پسرم نگاه کردم و گفتم "این چیزها را من به تو یاد دادم؟" پسرم "دوباره لبخند زد و گفت "آره" گفتم "داری مسخره می کنی؟" گفت "نه، واقعا خودت بهم گفتی... یادت نیست؟" از خودم خوشم آمد. گفتم "چه چیزهای خوبی یادت دادم" پسرم گفت "آره، حیف که خودت یادت نمی نونه" حرفش دلخورم کرد ولی راست می گفت. 

به پسرم گفتم "حرف ات دلخورم کرد ولی راست می گی" پسرم گفت "ببخشید" عمه ام گفت "آقای زرین پور خاطراتش را ننوشته؟" گفتم "نمی دونم" گفت "این نوشتن خاطرات و زندگی نامه نویسی خیلی کار خوبیه... مثل همونه که دل ات می خواد، انگار زمان برمی گرده عقب..." حرفش را اصلاح کردم و گفتم "البته کامل نه، انگار می ری به گذشته و برمی گردی" پسرم گفت "بابام راست می گه، انگار می ری به گذشته و برمی گردی" 

خوشحال شدم که بالاخره پسرم یکی از حرف هایم را تایید کرد و ادامه دادم "نوشتن خاطرات هم برای خود آدم خوبه هم برای بقیه، چون هم خودت به پشت سرت نگاه می‌کنی و دوباره سبک سنگینش می کنی هم بقیه انگار تجربه ها و زندگی تو را یه بار تجربه و زندگی می کنن" عمه‌ام گفت "تازه می شه کلی درباره اون دوره و زمونه اون آدمی که خاطره یا زندگی نامه اش را نوشته چیز میز فهمید، یا درباره شخصیت خود اون آدم" با خودم گفتم چه خوب بود اگر خاطرات یا زندگی نامه ای از سعدی یا امیرکبیر یا حتی قاتل امیرکبیر به قلم خودشان وجود داشت. 

چقدر دلم می خواست بدانم سعدی بیت "تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد/ دگران رویند و آیند و تو همچنان که هستی" را در چه حال و هوایی و دقیقا برای چه کسی نوشت است. 

چقدر دلم می خواست حال و احوال میرزا تقی خان را در ایام تبعید به کاشان بدانم و چقدر دلم می خواست بدانم قاتل امیرکبیر بزرگ آن شب وقتی از حمام فین برمی گشته چه حسی داشته، چه کرده و چطور خوابیده است. به پسرم و عمه ام گفتم "واقعا اگه آدم های بزرگ زندگی نامه شون را بنویسن خوبه" عمه ام گفت "آره ولی کاش آدم های غیربزرگ هم بنویسن" گفتم "چرا؟" گفت "برای این که الان دیگه بقیه درباره بزرگان می‌نویسن ولی خیلی ها هستن که آدم های بزرگی هستند ولی هیچکس نمی دونه یا خاطرات بزرگی دارند یا با آدم های بزرگی بودند و از زندگی اون ها چیزهایی می دونند که هیچکس نمی دونه... 

بعدش هم بزرگان دوست دارند تو خاطره نویسی هم بزرگ باشند ولی آدم های معمولی واقعی تر می نویسند" به پسر و عمه دانشمندم نگاه کردم و گفتم "اصلا شاید یه علتی که خیلی از بزرگان خاطراتشون را نمی نویسن همینه که دوست ندارند اشتباهاتشون یا ضعف هاشون یا خطاهاشون را بقیه بدونن" پسرم گفت "خب می تونن دروغ بنویسند" گفتم "این که خیلی بده" پسرم گفت "دروغ نوشتن بهتره یا ننوشتن؟" عمه ام گفت "دروغ نوشتن خیلی بده ولی از ننوشتن بهتره... چون اگه دروغ بنویسند یه عده می یان می گن این دروغ نوشت بعد سرش حرف می زنند بالاخره معلوم می شه راست نوشته یا دروغ" گفتم "خیلی وقت ها هم معلوم نمی شه" عمه ام گفت "خب نشه... اون وقت یه عده می گن این درست می گه، یه عده هم می گن اون درست می گه" گفتم " به نظر من این خیلی بده، کسی اصلا ننویسه بهتر از اینه که دروغ بنویسه" عمه ام گفت "به نظر من آدم ها باید سعی کنند راست و درست بنویسند ولی حتی اگه دروغ بنویسند بهتر از ننوشتنه، مخصوصا که هیچکس نمی تونه راست راست راست یه ماجرا را بنویسه، چون آدم فقط نظر و نقطه نظر خودش را می نویسه که حتی اگه راست و درست باشه اصلا معلوم نیست

عین واقعیتی که اتفاق افتاده باشه" به عمه ام گفتم "این ها را هم من به شما یاد دادم؟" عمه ام گفت "نه دیگه، من به تو و صدتا مثل تو چیز یاد می دم" به عمه ام گفتم "این که می گین همه خاطراتشون را بنویسن اون وقت کلی خاطرات و زندگی نامه‌های غیرخوندنی و غیرمفید و غیرجذاب هم می مونه..." عمه ام گفت "نه نمی مونه، نوشته می شه ولی چاپ نمی شه، چاپ هم بشه نمی مونه... چیزهایی که نباید بمونه نمی مونه، چیزهایی هم که باید بمونه می مونه" به پسرم گفتم "بعضی ها خاطرات جذابی دارند ولی بلد نیستند بنویسند" پسرم گفت "خب باید این خاطرات را برای کسایی که بلدن بنویسن تعریف کنند تا اونا بنویسند" به پسرم و عمه ام گفتم "ما چه آدم های باحالی هستیم" پسرم گفت "وای... هروقت از این چیزها می گه بعدش یه چیزی می خواد" گفتم "آفرین ولی درخواستم کوچیکه، برو گیلاس ها را از تو یخچال بیار بخوریم" پسرم گفت "مطمئن بودم" و رفت گیلاس ها را آورد. 

فیلم را دوباره پلی کردم، همینطور که داشتیم فیلم را می دیدیم و گیلاس می خوردیم با خودم فکر کردم کاش می شد زمان را به عقب برگرداند یا لحظاتی آن را نگه داشت... دیدم پسرم دارد نگاهم می کند. با صدای بلند گفتم "کاش آقای زرین پور خاطراتش را نوشته باشه"‌
سروش صحت
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان