کد خبر: ۱۹۷۳۷
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۹ - ۲۰:۳۳-22 September 2020
پیش از همۀ شما، من به کوفه رسیده بودم. همان شب که شما شام غریبان داشتید و از میان خیمه‌های سوزان و شمشیرهای برّان، به دامن خارهای مغیلان پناه می‌بردید، خولی من را در کوفه به خانه‌اش برد.
پیش از همۀ شما من راه صحرا را گرفتم تا راه پیش رویتان را روشن کنم و بشارت ورود کاروان اسارت را برای مردم بی‌معرفت کوفه و شام ببرم. پیش از شما خودم را رسانده بودم تا پس از دیدن آن‌همه جسارت در کربلا، سرانجام همسر خولی حق من را بشناسد و با احترام به من، برای خود آبرویی بخرد. پیش از همۀ شما در کوفه بودم و منتظر تا کاروان اسیران طریق معرفتم از راه برسد و دیدار تو با منِ خونینِ ازتن‌جدایِ برنیزه، تازه شود و تو روضۀ فراق بخوانی:

ـ هلال ناتمام من! پردۀ خسوف چهرۀ نورانی‌ات را پوشانده است. پارۀ دلم! گمان نمی‌کردم که تقدیر، چنین سرنوشتی برای من و تو رقم بزند. برادرم! اگر با من سخن نمی‌گویی، فاطمۀ کوچکت را دریاب که چیزی نمانده از دوری تو دلش آب شود.

 هیاهوی مردم نامهربان کوفه را با ندای محکم «اُسکُتُوا» عجب خاموش کردی، زینبم! آن‌چنان‌که حتی زنگ شتران از حرکت ایستاد. باید هم چنین می‌شد، تا وقتی قصۀ دینداری نابالغ کوفیان را می‌گویی و آنان را به گفتۀ قرآن «همچون زنی» نادان می‌خوانی که صبح تا شام، «به کار نخ‌ریسی بود» و شب تا به صبح «آنچه رشته بود، پنبه می‌کرد»، صدایت در همیشۀ تاریخ به یادگار بماند. کوفه از نفرین تو، دیگر روی خوش ندید.

 در مجلس ابن‌زیاد هم باز چشمان خونینم به دهانت بود تا محفل بی‌ادبی و سؤال تمسخرآمیز او را با «ما رَأَیتُ اِلّا جَمیلا»یت به مجلس معرفت کربلا تبدیل کنی. مرحبا زینبم!

 خدا قوت، مرد تنهای کاروان من! اجرت افزون، علیِ دشنام‌شنیده‌ام! طاعات قبول، سجاد بی‌سجاده‌ام! درد خیزران ابن‌زیاد را به بوسه‌گاه محمد(ص) خریدم وقتی‌که طوفان خطبه‌ات در کاخ فریب، غوغا به پا کرد. وقتی‌که خود را و من را و علی(ع) و فاطمه(س) را دوباره در گورستان خاطرات کوفیان زنده کردی و مرثیۀ فضیلت سرودی. وقتی‌که در خانۀ قاتلان من، مجلس روضه‌ام را بر پا کردی.

 مرحبا به تو خواهرم! و مرحبا به خواهرم ام‌کلثوم(س)، با آن پرستاری‌ها و خطبه‌خواندن‌هایتان. دخترانم روسفیدم کردند از شکیبایی و پارسایی، و دیگر زنان کاروان نیز. من همه‌جا همراهتان بوده‌ام و غمخوارتان.

 سال‌ها اسفار و اناجیل را زیرورو کرده بود در جستجوی پیامبر آخرالزمان. آن شب، من راه میان‌بر راهب نصرانی شدم وقتی‌که مرا بر نیزه دید و مهرم بر دلش نشست. هرچه داشت به نیزه‌داران داد تا ساعتی با من خلوت کند. مزد مجلس روضه‌اش را همان جا دادم با رزق هدایت و قول شفاعتی که ارزانی‌اش کردم.

 ماندن بر دروازۀ شام حکمتی داشت که تو را آن را نشان دادی، امام جانشین من! آن مرد بی‌معرفت که خدا را بر کشتن ما شکر می‌کرد، باید بر دروازۀ شام، اسیر حجت قاطع تو می‌شد که کاروان اسیران را تفسیر «ذَوِی‌الْقُربیٰ» و «اهل‌البیت» رسول خدا(ص) خواندی. شام جهالت تا ابد وام‌دار روشنگری‌های توست.

 غربت شام را باید از همان دروازه می‌چشیدی، که چشیدی خواهرکم! چه خوب کردی وقتی به آن نیزه‌دار، درهم و دینار دادی تا سرها را از میان شما بیرون ببرد، مبادا که نگاه نامحرمان، حرم رسول خدا را بیالاید. یاد حیای مادرم را زنده کردی، ام‌کلثوم من!

 مگر هنوز توانی برایت مانده بود زینبم که یزید سرمست از خیزران‌زدن بر دندان‌های من را با «یَابْنَ‌الطُّلَقاء» خطاب کنی و به یادش بیاوری که اگر امروز اسیر اویی، پدران او اسیران آزادشدۀ کرامت جد ما بوده‌اند. و چه زیبا «عدل» او را زیر سؤال بردی که زنان و دختران و کنیزکان خود را پرده‌نشین داشته و حرم رسول خدا را به اسیری می‌گرداند.

 فقط کاخ یزید مانده بود که از فریاد تو بر خود بلرزد و بیدار شود، علی جان! اذان مؤذن تزویر را چه زیبا تفسیر کردی و حقارت یزید را عجب به رخ تاریخ کشیدی!

 بهانه‌های رقیه خسته‌ات نکند، خواهر! با دخترکم بگو شام دیدار نزدیک است.

  | مهنه‌وِشت 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان