کد خبر: ۱۹۶۹۹
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۵:۱۴-20 September 2020
سید تراب ذاکری از فرماندهان ارتش ایران در جنگ ایران و عراق و از افسران اطلاعات ارتش است. او نویسنده برگزیده چهارمین همایش اندیشه و قلم ارتش است.

امام در 18 بهمن ماه در مصاحبه‌ای که با یک روزنامه هلندی داشتند، می‌گویند که بخش‌هایی از ارتش پیام داده‌اند که اگر وقتش شد آنها هم برای انجام کارها حاضر هستند. یعنی ماجرا بیعت ارتشی‌ها با امام به زمانی بسیار پیش‌تر از حضور همافرها در مدرسه علوی برمی‌گردد، فقط تا آن زمان اینگونه علنی نشده بود. شما در جریان هستید که این مذاکرات و پیغام‌ها چه سابقه زمانی دارد و چطور صورت می‌گرفته است؟

در رابطه با پیروزی انقلاب، بعضی جاها گفته می‌شود ارتش در مقابل مردم ایستاد اما من می‌خواهم بگویم ارتش خودش انقلابی بود. ارتش با انقلاب، همگام، همراه و همسفر بود. درست است که اتفاقاتی افتاده، اما باید قبول کرد که اگر نیروی مسلحی در اختیار دولت و دیگری هست به هر حال باید مجری قوانین نیز باشد. هنر ارتش در این بود که ضمن اینکه مجری بود، نهضت انقلابی خود را مو به مو انجام داده است.

در ارتباط با اینکه ارتشی‌ها و مسئولان آن از قبل با نهضت حضرت امام در تماس بودند و اطلاعات را به آنها می‌دادند و خواهان یک انقلاب شکوهمند به رهبری حضرت امام بودند، مطلقا شکی وجود ندارد؛ این حرف مستند است. از خودم شروع می‌کنم؛ زمانی که قرار بود از اهواز برای دوره دافوس به تهران بیایم، 10 خرداد 57 بود، در آن زمان در تهران انقلاب و سروصدایی وجود نداشت. کشور کاملا در امنیت کامل به سر می‌برد. وقتی من انتخاب شدم، فرماندهان به من تکلیف کردند که برو و از فرمانده لشگر تشکر کن که خارج از نوبت تو را به دوره دافوس می‌فرستد، چراکه در آن زمان دوره دافوس مخصوص افسران ارشد مانند سرگرد و سرهنگ بود و من در آن زمان سروان بودم.

زمانی که وارد اتاق سرلشگر شمس تبریزی، فرمانده لشگر 92 اهواز شدم تا از ایشان تشکر و خداحافظی کنم، دیدم یک آقایی در کنار سرلشگر در یک صندلی انفرادی نشسته است. او کت وشلوار و کراوات و ریش داشت و خیلی مودبانه نشسته بود. من از سرلشگر تشکر کردم و وقت خداحافظی که می‌خواستم از اتاق خارج شوم، سرتیپ شمس تبریزی مرا صدا کرد و پرسید این آقا را شناختید؟ من گفتم خیر، من خدمت ایشان نرسیدم. ایشان گفتند: ایشان آقای مهندس بازرگان، نماینده آیت الله خمینی در تهران هستند و به اینجا آمده‌اند تا با من ملاقات کنند. در آن زمان هنوز هشت ماه به پیروزی انقلاب مانده بود و سروصدایی هم وجود نداشت و آقای بازرگان نماینده فردی بود که معارض حکومت وقت ایران بود و در نجف در تبعید بود. این جمله  که «ایشان نماینده آیت الله خمینی در تهران هستند» بسیار وزین و سنگین است. معرفی با این لحن شجاعت و جسارت می‌خواهد که فرمانده لشگر باشی و اینگونه نماینده دشمن حکومت را معرفی کنی. وقتی این حرف را زد، بازرگان از روی صندلی بلند شد، من به طرفش رفتم و با یکدیگر دست دادیم و احوال پرسی مختصری داشتیم. من دوباره خواستم از اتاق خارج شوم که سرتیپ شمس تبریزی مجددا مرا صدا کرد و گفت شماره تلفن آقای بازرگان را بگیر، در تهران به دردت خواهد خورد. یعنی در تهران حوادثی پیش خواهد آمد و تو یک نظامی هستی و شاید نیاز داشته باشی با آقای بازرگان تماس بگیری. آقای بازرگان کارتی از جیبش درآورد و به من داد که مخصوص دانشگاه تهران بود.

تماس گرفتید؟

داستان طولانی است. به محض اینکه از اتاق بیرون آمدم، به من گفتند فرمانده ضداطلاعات لشگر شما را خواسته است. ضداطلاعات مسئول حفاظت و امنیت لشگر بود. من خدمت ایشان رفتم. تا از در وارد شدم، از من پرسید کی در اتاق سرلشگر بود؟ گفتم شما که بهتر می‌دانید، چرا از من می‌پرسید؟ بدیهی بود که مقامات امنیتی باید از حضور بازرگان اطلاعات داشته باشند. از من پرسید چه به تو داد؟ کارت را نشان دادم. فوری کارت را از من گرفت و روی میز خودش گذاشت. به این ترتیب کارت فقط پنج دقیقه پیش من بود. ایشان مقداری صحبت کرد و گفت: ‌خوشا به حالا تو که از خوزستان می‌روی، امسال سال پرهیجان و تابستان گرمی ‌خواهیم داشت. من اول متوجه نشدم که منظور از تابستان گرم چه هست. فکر کردم درباره هوا حرف می‌زند اما وقتی بیرون آمدم حرف‌ها را در کنار حرف‌های سرلشگر گذاشتم، فهمیدم که بازرگان چرا به اهواز آمده است. بنابراین آنها در جریان حوادث بودند و می‌دانستند چه اتفاقاتی خواهد افتاد.

پس از آن دیگر درباره آن ماجرا با مهندس بازرگان صحبت نکردید؟

در سال 60 یعنی بعد از آغاز جنگ که ما در اهواز بودیم، آقای بازرگان به مدت دو روز به ستاد نیروهای نامنظم دکتر چمران آمد، من هم برحسب وظیفه مسئولیتی در نیروهای نامنظم برای جمع آوری اطلاعات آنها داشتم و حضرت آقا هم در آن مجموعه شب و روز زندگی می‌کردند.  من از آقای بازرگان پرسیدم آن زمانی که به اهواز تشریف آوردی و هشت ماه قبل انقلاب با فرمانده لشگر ملاقات کردی، آیا درباره انقلاب با هم صحبت کردید و آیا این ملاقات با سایر فرماندهان نیز انجام شد؟ ایشان در جواب گفت که تو فکر می‌کنی من به دیدن شمس تبریزی آمده بودم؟ من آمده بودم درباره انقلاب و کنار آمدن فرماندهان با نهضت صحبت کنم و من با همه فرماندهان لشگر تماس گرفته بودم و ارتباط داشتم و در مسائل مختلفی اطلاعات آنها به من می‌رسید.

اما دید عمومی‌در آن زمان این بود که بدنه ارتش زودتر از سران ارتش به انقلاب پیوستند. در عمل نیز همراهی چندانی ازسوی فرماندهان ارتش با انقلاب دیده نمی‌شد.

فرماندهان مسئول ابتدا هماهنگی‌هایی را انجام دادند، آنها با انقلاب همراهی کردند. آنها همه متعهد، متدین و انقلابی بودند. منتها وظیفه ای نیز داشتند چون لباس تن آنها بود، آنها مسئول بودند. باید به نعل و میخ می‌زدند، به این صورت که برحسب ظاهر باید انجام وظیفه کنند و در باطن گام‌های مفید و موثری در جهت پیروزی انقلاب اسلامی ‌برداشتند. پس از آنها، بدنه ارتش به انقلابیون نزدیک شد.

از مهر همان سال سرتیپ شمس تبریزی به بهانه مریضی دیگر به اهواز نیامد. گفت مریض هستم و از لشکر کناره گیری کرد. او البته گاهگاهی به اهواز می‌آمد و در حسینیه این شهر با مردم مشارکت کرده و در دسته جات حضور می‌یافت. وقتی انقلاب پیروز شد به عنوان یک مجاهد در بین مردم اهواز شناخته می‌شد و بگذریم از اینکه ایشان را بدون دلیل و بی‌گناه به جرم اینکه فرمانده لشکر بود، اعدام کردند.

به جز مهندس بازرگان، از درون ارتش نیز برخی افراد نقش رابط دو گروه را بازی می کردند، شهید قرنی نیز یکی از آنهاست. اما بدیهی است که این ارتباط به همین دو نفر محدود نمی شود و...

یکی از کسانی که بین ارتش و امام  بود، سرلشگر قرنی بود. سرلشگر قرنی یکی از افراد انقلابی بود و در سال 42 وابسته به نهضت امام بود. ایشان قبل از سال 42، برعلیه حکومت وقت تصمیم به اجرای کودتا داشت و به همین جرم دستگیر شد و درجه اش را از او گرفتند و سرهنگش کردند و سه سال به زندان محکوم شد، البته با حمایت از روحانیون آن زمان حکمش زندان شد چراکه بر اساس قانون باید اعدام می‌شد. در خرداد 42 هم فعال بود و به همین جرم سه سال دیگر نیز زندانی شد. بعد از آن، این شخص آزاد بود و نظامی‌ها می‌رفتند و با او بیعت می‌کردند. در رابطه با این بیعت و این همکاری، مطلبی را از قول ارتشبد عباس قره باغی، رئیس ستاد ارتش آن زمان نقل می‌کنم.

قره باغی در کتابش به نام «خاطرات ژنرال» تحت عنوان گله و شکایت از افسرانی که در ستاد شاغل بودند و بعدازظهرها با نهضت امام و سرلشگر قرنی و آقای بازرگان ارتباط داشتند و اطلاعاتی را ردوبدل می‌کردند، می‌نویسد اینها به من خیانت کردند و اطلاعات محرمانه ستاد ارتش و حکومت نظامی را به ستاد امام می‌دادند تا آنها این اطلاعات را مبنای تجزیه و تحلیل خود قرار دهند.

اشاره قره باغی به چه زمانی است؟

زمانی که شاه رفت و همه کاره در ستاد مشترک، قره باغی شد. قره باغی در کتاب خودش کسانی که به او پشت کرده اند را نام می‌برد. من نام برخی از آنها را می‌گویم تا ببنید چه کسانی و در چه رده‌هایی با نهضت امام همکاری و همراهی کردند. یکی سپهبد حاتم که جانشین خودش بود. قره باغی می‌نویسد حاتم به او خیانت کرده چون اطلاعات محرمانه را به دفتر امام می‌داد. دومی، سپهبد مقدم، رئیس ساواک و معاون نخست وزیر که می‌نویسد او با آقای بازرگان، نماینده امام در تهران و شورای انقلاب و سرلشگر قرنی در تماس بود. سومی، ‌ارتشبد جم که کاندید وزارت جنگ در زمان حکومت ازهاری بود. او با شورای انقلاب همکاری داشته و از قبول پست وزرت جنگ خودداری کرده است. ارتشبد جم در جواب شاه که گفته بود وزارت جنگ را قبول کند، گفته بود من مقلد حضرت امام هستم و نمی‌توانم خلاف دستور ایشان کاری بکنم. جم داماد خاندان پهلوی نیز بود.

نفر بعدی سپهبد صمدیان پور، رئیس شهربانی کل کشور که به نفع مخالفان و برای همکاری با آنها ‌تقاضای بازنشستگی و خدمت را رها کرد. قره باغی در کتابش از سرتیپ شمس تبریزی نیز نام می‌برد.  او همچنین به سرتیپ مجیدی، معاون نیروی دریایی، که با تیمساز مدنی همکاری می‌کرد و آنها جزو افراد انقلابی فوق العاده موثر نیروی دریایی بودند، اشاره می‌کند. همچنین سرلشگر محمدجواد مولوی، رئیس پلیس تهران از مدت‌ها قبل با ستاد امام در ارتباط بود، سپهبد عبدالعلی نجیمی ‌نائینی، جانشین نیروی زمینی و سپهبد بخشی آذر و... را نام می‌برد.

قره باغی در همان زمانی که سرکار بود متوجه می‌شود که تا این رده به او پشت می‌شود یا بعدها به این نتیجه می‌رسد؟

بله. او در همان زمان می‌دانسته که این افراد اطلاعات محرمانه را به ستاد امام می‌برند.

پس چرا اقدامی ‌نمی‌کند و حتی حاتم را جانشین خودش نگاه می‌دارد. حاتم کسی است که در بیانیه اعلام بی‌طرفی ارتش نقش کلیدی بازی می‌کند؟

دیگر چاره ای نداشته. نظر شخصی من این است که قره باغی نیز یکی از این افراد بود. او هم بر علیه نهضت امام و آقای بازرگان هیچ اقدام تند و تیزی انجام نداد و مملکت را با وقت گذرانی و مماشات اداره کرد تا انقلاب پیروز شد.

اما داده ای مبنی بر ملاقات شخص قره باغی با بازرگان برای همکاری با انقلاب وجود ندارد.

قره باغی در همین کتاب دو، سه جایی اشاره می‌کند که با هم ملاقات‌هایی داشته اند اما این ملاقات‌ها کاری بوده، یعنی جلساتی که به صورت رسمی ‌در ساختمان نخست وزیر برگزار شده و گاهی آقای بازرگان نیز حضور داشته است، اما از جلسه تنهایی و پنهانی حرفی نمی‌زند.

این جلسات مربوط به چند روز آخر است که امام به مهندس بازرگان دستور تشکیل دولت می‌دهند؟

بله. مربوط به همان روزهاست.

در باره مماشات قره باغی یک مثال دیگر به نقل از کتابش بزنم. در کتاب آمده سرلشگر بیگلری، فرمانده گارد سلطنتی در نامه ای به ستاد مشترک می‌نویسد سربازان حکومت نظامی موقعی که از پست شبانه خارج شده و به پادگان برمی‌گردند، تفنگ، فشنگ، کلاه خود و سرنیزه خود را روی تخت‌ها می‌گذارند و از دیوارهای پادگان فرار می‌کنند. تعداد فراریان حکومت نظامی در تهران، به روزی هزار نفر بالغ می‌شود. این حرف را یک فرمانده لشگر مسئول است. بیگلری خوب می‌دانسته که اگر دو پست نگهبان پشت دیوار بگذارد یا روی دیوار سیم خاردار بکشد، می‌تواند جلوی این کار را بگیرد اما این کار را نکرده است. خودش اقدامی ‌نکرده و تنها یک گزارش به بالادست خود داده است. قره باغی هم توضیحی نخواسته که چرا جلوی این کار را نمی‌گیرد.

در زمانی که صمدیان پور می‌رود و سپهبد نوروزی رئیس شهربانی می‌شود، نوروزی نامه ای به ستاد مشترک می‌نویسد که به من گفته اید امنیت شهرهای کشور را فراهم کنم. درست است که در قانون شهربانی موظف به امنیت شهرهاست اما من برای اداره کلانتری‌ها هم نیرو ندارم، چه برسد به امنیت شهر زیرا پرسنل شهربانی مقلدین حضرت امام هستند و اینها به دستور حضرت امام پادگان‌ها و کلانتری‌ها را تخلیه کردند و رفتند. قره باغی می‌نویسد که نظیر این نامه از نیروی زمینی، دریایی و هوایی نیز صادر شده بود. یعنی هر چهار عنصر موثر و کارآمد آن زمان می‌نویسند که نیرویی نداریم و نمی‌توانیم کاری بکنیم.

جالب است که وقتی امام در دوازده بهمن به ایران برمی‌گردند، ارتش هیچ اقدامی ‌در برابر ایشان انجام نمی‌دهد و حتی تامین امنیت استقبال ایشان را هم برعهده می‌گیرد.

ارتش هم تامین امنیت را برعهده می‌گیرد و هم کارهای زیادی در آنجا انجام می‌دهد. حضرت امام در بهشت زهرا می‌فرماید من از ارتشی‌ها تشکر می‌کنم که در همه شهرها به انقلاب پیوسته اند و کسانی که تا حالا فرصت این کار را پیدا نکرده اند، این کار را انجام دهند. از فردای آن روز یکی یکی رفتند و با امام بیعت کردند. اولین نفری که در مدرسه رفاه بیعت کرده، شهردار تهران و دومین نفر سپهبد کمال است. بعد این بابی شد برای بقیه افسران که بروند و با امام بیعت کنند.

امروز سالگرد حضور همافران در حضور امام و بیعت با ایشان است. این اتفاق مانند نقطه عطفی بود که روند تغییر نظام در کشور را سرعت بخشید.

در روزی که به نام نیروی هوایی است قره باغی می‌نویسد که سپهبد ربیعی و معاونش آذر برزین هم بیعت کردند. آنها جداگانه از همافران به دیدار حضرت امام رفتند و با ایشان بیعت کردند. ربیعی در دفاعیاتش در دادگاه نظامی به این بیعت اشاره می‌کند. آذر برزین از سالها قبل با سازمان حضرت امام و قرنی و بازرگان در ارتباط بوده و به همین دلیل بلافاصله بعد از انقلاب از طریق آقای بازرگان به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد.

سرهنگ نصرتی نیا، رئیس ستاد پلیس تهران در دفاعیاتش در محاکم انقلابی می‌گوید که از پنج سال قبل اطلاعات محرمانه شهربانی و پلیس تهران را از طریق آقای آیت برای حضرت امام به نجف می‌فرستادم. اینها نشان می‌دهد که حضرت امام از سال‌ها قبل با سران ارتش در ارتباط بوده است.

 به همین دلیل ارتش هیچ جا راضی نشد به مردم ضربه ای بزنند. از نهضت حضرت امام در خرداد 42 تا بهمن 57 نزدیک به 16 سال فاصله است. در این مدت به وسیله نیروهای مسلح، ساواک، شهربانی و کمیته ضدخرابکاری که با مردم و انقلابیون برخورد داشتند، بر اساس آمار بنیاد شهید 2328 نفر شهید شدند. این آمار نصف روز ارتش سوریه یا لیبی یا مصر است. این آمار برای 16سال بسیار بسیار پایین است. این آمار نتیجه همراهی و همدلی کردن نیروهای مسلح درجهت پیروزی انقلاب بوده است.

در آن زمان ساواک را رسما و قانونا منحل کردند، وقتی فرمانده ساواک سپهبد مقدم با انقلابیون همکاری می‌کرد و به آقای بازرگان مشاوره می‌دهد و اسرار حکومت را در اختیار آنها می‌گذارد نباید توقع داشت که این سازمان برخوردی با مردم داشته باشد و اگر هم اتفاقی افتاده برحسب وظیفه در حد بسیار ناچیز بوده است.

وقتی شما می‌گویید برحسب وظیفه، این تداعی را دارد که نیروهای نظامی و امنیتی از صدر تا ذیل موافق انقلاب بودند اما در عمل برخوردهایی صورت می‌گرفت. حرف شما یعنی این همراهی گسترده بوده است؟

بله. خیلی گسترده بود. مقامات رده بالای ارتش، تعهد، انقلابی بودن، شیعه و مسلمان بودنشان به مراتب از کسانی که پایین تر بودند بیشتر بود. من فرمانده ای را به یاد نمی‌آورم که نماز نخواند. شمس تبریزی علاوه بر یک ماه رمضان، دو ماه دیگر در طول سال را روزه می‌گرفت منتها تظاهر نمی‌کردند. ما مسجد رسمی‌ در داخل پادگان نداشتیم و هر کسی در خانه اش نماز می‌خواند. 70درصد پرسنل روزه می‌گرفتند اما سروصدایی نداشت. برای ما جیره را هم می‌ریختند و کسانی که در پادگان بودند، شب غذای گرم داشتند. هیچ مخالفتی با این مسائل نمی‌شد.

در آن زمان ما قاضی عسگر داشتیم که روحانی شاغل در ارتش شاغل بود و کار عقیدتی- سیاسی امروز را انجام می‌داد. قاضی عسگرها از رده تیپ به بالا بودند. در تیپ شعبه ای به نام اسلامی ‌داشتیم که سه افسر الهیات در آنجا کار می‌کردند. وظیفه آنها ارشاد پرسنل بود. بنابراین آنها ناآشنا با اسلام و انقلاب نبودند. در خانه تمام آنها عکس و رساله امام وجود داشت. درباره این رساله در پادگان‌ها حرف می‌زدیم. در آن زمان مراجع تقلید اهمیت زیادی داشتند و اگر فرمانی می‌دادند هر کسی بوی شیعه گری به دماغش خورده بود، آن را انجام می‌داد.

من گله ای از قره باغی دارم. او در 26 دی ماه در پاویون فرودگاه از شاه سوال می‌کند «من چگونه با شما تماس بگیرم؟» شاه با تغیر و ناراحتی پاسخ می‌دهد: «چه تماسی می‌خواهی با من بگیری؟ چی داری برای گفتن که بخواهی به من بگویی؟» شاه این دوجمله را می‌گوید و از جایش بلند می‌شود و به داخل جمعیتی می‌رود که برای تشریفات آمده بودند. از این زمان تا وقتی انقلاب پیروز می‌شود، قره باغی 26روز زمان داشت، او می‌توانست همان موقع رسما از حضرت امام دعوت کند تا از پاریس به تهران برگردد و حکومت را تعویض کند. در آن زمان هیچ لطمه ای به کشور نمی‌خورد و هیچ گروهکی جرات نمی‌کرد سر بلند کند و همه نهادها سرجایشان بودند. این غفلت قره باغی قابل بخشش نیست.

به لحاظ یک کار نظامی چنین کاری درست بوده؟

وقتی شاه می‌رود و برگشتی در آن نیست به نظر من باید این کار را می‌کرد. یعنی حکومت را راحت در اختیار می‌گذاشت. در آن شرایط همه چیز سرجای خودش می‌ماند و دیگر بگیر و ببندی وجود نداشت. خونریزی و درگیری نمی‌شد و مردم اذیت نمی‌شدند و اعتصابات و آتش سوزی‌ها ضربه ای به کشور نمی‌زد.

با این حال باز هم در روز آخر، ارتش کار را تمام کرد. آنها در روز 22 بهمن گرد هم جمع شدند و اعلام بی‌طرفی کردند

در آن روز شورای فرماندهان ارتش تشکیل جلسه داد و 27 فرمانده ارشد نامه ای را امضا کردند و گفتند ما انقلاب مردم را قبول داریم و از امروز یگان‌ها به داخل پادگان‌ها برمی‌گردند و ما دیگر هیچ دخالتی در امور نخواهیم داشت و کشور دست مسئولان جدید باشد. آن نامه ساعت یک و ربع 22 بهمن از صداوسیما پخش شد و در نهایت می‌شود بگوییم که برگ آخر حکومت شاهنشاهی و برگ اول جمهوری اسلامی، این نامه ارتش بود زیرا تا این نامه و همبستگی ارتش نبود، نمی‌شد اعلام کرد که جمهوری اسلامی ‌پیروز شده است.

بختیار در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود آمریکا به واسطه یک ژنرال آمریکایی به نام رابرت‌ هایزر به قره باغی و فردوست دستور می‌دهد تا ارتش به سمت روحانیون بچرخند. عباس میلانی نیز این موضوع را تایید می‌کند و می‌گوید آمریکا واسطه ای می‌شود تا دست ارتش و روحانیون را در دست هم بگذارد. آیا ارتش با آمریکا مذاکرات پنهانی داشت؟

سپهبد ربیعی در دفاعیاتش می‌گوید ‌هایزر وقتی به ایران آمد ما با او ملاقات کردیم و او گفت اگر می‌خواهید مصون باشید یکی یکی بروید و با آقای بهشتی بیعت کنید. پس ‌هایزر آمده و جاده صاف کن بوده است. اما من نمی‌دانم حرف ‌هایزر، حرف حکومت آمریکا هم بوده است یا نه. برخی هم می‌گویند‌ هایزر آمده بود تا کودتا بکند اما من در هیچ کتابی مدرکی دال بر این موضوع ندیدم. چون در قشر ارتش کسی وفادار به حکومت نبود و همه مقلد امام بودند کودتا لغت مسخره‌ای به نظر می‌رسید.

امام در دیدار با همافرها می‌گویند که ارتشی می‌خواهیم که در تصرف اسرائیل و آمریکا نباشد. پس این وابستگی ارتش به آمریکا موضوعی بوده که امام به آن قائل بود.

امام دقیقا درست فرمودند. ایشان یکی دو ماه قبل از خرداد 42 نامه سرگشاده ای به ارتش می‌نویسد. در این نامه به صراحت می‌گوید ای ارتشی‌های غیور بیایید دست در دست هم بگذاریم و ریشه اسرائیل و آمریکا را در حکومت و ارتش بخشکانیم. بنابراین حرف حضرت امام بر اساس اطلاعاتی بوده که از قبل به دست ایشان رسیده بوده است.

ارتش زمانی که تامین امنیت مراسم استقبال از امام را برعهده می‌گیرد، شرط می‌کند که امام علیه دولت مستقر حرفی نزند. اما امام بعد از چند روز نخست وزیر تعیین می‌کند و ارتش هم در برابر این اقدام سکوت می‌کند و موضعی نمی‌گیرد. در این چند روز فرآیندی در ارتش طی شده که موضعشان نسبت به انقلابیون نرم تر شد؟

روز به روز بر تعداد موافقان در ارتش افزوده می‌شد و زمانی که در 15 بهمن آقای بازرگان به نخست وزیری انتخاب شد تمام ارتشی‌ها ابراز رضایت کردند که کشور صاحب و مسئول پیدا می‌کند. حضور بختیار نه مورد حمایت ارتش و نه مردم بود. بختیار در جاهای مختلف کتابش از ارتشی‌ها گله می‌کند که با او همکاری نکردند.

در جریان مبارزات انقلابی، شهید نامجو هسته‌های مقاومتی در ارتش تشکیل داده بود که بعدها این هسته‌ها به تشکیل نیروهای مسلح بعد از پیروزی انقلاب نیز کمک می‌کنند. این هسته ها چقدر گسترده بودند؟

شهید صیاد شیرازی در یادداشت‌هایش به این هسته‌های مقاومت اشاره کرده و می‌گوید ما بیش از 500 نفر در تمام پادگان‌های ارتش بودیم که بایکدیگر همکاری کردیم. ما با هم هماهنگ بودیم و اطلاعات موجود در ارتش را سلسله مراتبی می‌آوردیم و دست به دست کرده و به امام می‌رساندیم.

از سال‌ها قبل نهضت‌های انقلابی وجود داشت و تاثیر فوق العاده خوبی داشت. یعنی اجازه ندادند بسیاری از پادگان‌ها تخریب شود. اکثر آنها عضو کمیته ای شدند که ارتش نوین جمهوری اسلامی ‌را پایه گذاری کردند.

امروز سالگرد دیدار همافرها با امام در مدرسه علوی است. روز بعد این اتفاق روزنامه کیهان عکسی را چاپ می‌کند که در آن نشان می‌دهد همافران به امام سلام نظامی می‌دهند. اما بختیار در مصاحبه ای تاکید می‌کند که این عکس صحنه سازی بوده. آموزگار نیز می‌گوید گروهی از خیاط‌ها در میدان خراسان از دو هفته قبل برای این کار لباس نظامی می‌دوختند. این موضع شان از سر ضعف بود یا....

صددرصد این داستان کذب است. حرف‌هایی است که می‌خواهند انقلاب نظامی ها را خدشه دار کنند و بگویند انقلاب محصول وفاداری ارتش نبود و به نام آنها صحنه سازی شده است. سپهبد ربیعی دستور داده بود که همه پرسنل مسلح شوند و از انقلاب دفاع کنند. تعداد هشت هزار نفر از پرسنل نظامی اسلحه به دست در خیابان‌ها و پشت‌بام‌ها سنگر گرفتند تا نیروهای گارد به آنها حمله نکند. اولین پادگانی که درها را باز کرد و به مردم اسلحه داد، همین پادگان دوشان تپه نیروی هوایی بود. قره باغی می‌گوید سپهبد ربیعی مقصر است و باید دادگاهی شود چون از خود ضعف نشان داد و اسلحه‌های پادگان‌های نیروی هوایی حتی بین مردم توزیع شد.

روز نوزدهم همافران نزد امام رفتند و آنجا با لباس نظامی رژه رفتند. اینکه می‌گویند لباس دوخته اند اصلا چنین اتفاقی نیفتاده است که اگر بود آن خیاط تا حالا مشهور شده بود و اسمش را بارها برده بودند.

همافرهایی که به دیدار امام رفتند، از وضع خود ناراضی بودند. آنها دیپلمه‌های فنی بودند که برای دوره ای به آمریکا رفته بودند اما بر اساس قوانین داخلی ارتش نمی‌توانستند به درجه افسری برسند. این نارضایتی در حمایت آنها از انقلابیون تاثیری داشت؟

اینها با لباس شخصی داخل پادگان می‌آمدند و کارمند محسوب می‌شدند. به دلیل کارهای فنی که برای آماده سازی هواپیماها انجام می‌دادند، نبض نیروی هوایی در اختیار این افراد بود. در ارتش وقتی آگهی استخدام می‌دهند همه مقررات را می‌گویند. آنها با آگاهی از اینکه نمی‌توانند افسر شوند وارد ارتش شده بودند. اینها با این ضابطه استخدام شده بودند بنابراین نمی‌توانستند مدعی باشند که او دیپلمه بوده و دانشجوی خلبانی نیز دیپلمه بوده و در ارتش سه سال به دانشکده خلبانی رفته است. پس چرا ما مثل هم نیستیم؟

بنابراین این موضوع نمی‌تواند تاثیرگذار باشد. چون اینها به جامعه نزدیک تر بودند و سنوات کمتری داشتند، در پیوستن به انقلاب پیشقدم شدند. یک درجه دار ارتش به دلیل مقررات خاص ارتش، خیلی نمی‌تواند متمرد باشد اما همافران چون لباس تنشان نبود، هم ارتشی بودند و هم غیرنظامی محسوب می‌شدند بنابراین این قشر ابتدا به انقلاب پیوستند چراکه برخورد انضباطی با اینها نسبت به نظامی‌ها خفیف‌تر بود. اگر کسی صحبتی می‌کند می‌خواهد این کار بزرگ را کوچک جلوه دهند.

با وجود همراهی ارتش با انقلاب، بعد از پیروزی زمزمه هایی مبنی بر لزوم انحلال ارتش در جامعه شنیده می شد، که دست آخر با فرمان امام ماجرا فیصله پیدا می کند، این زمزمه ها ازسوی چه کسانی بود؟

اگر حوادثی را بعد از انقلاب می‌بینیم که برخوردهایی با ارتش می‌شود، این برخوردها از طرف مقامات مسئول نبود، بلکه از طرف افراد انحرافی، التقاطی و افرادی که همواره در صدد ضربه زدن حکومت جدید و ارتش بودند صورت گرفت. گروه‌هایی مثل منافقین، فدائیان خلق، کمونیست‌ها، توده ای‌ها، دموکرات‌ها و کموله و... بودند که نقش مثبت، مفید و سازنده ارتش را می‌دانستند و می‌خواستند از جو شیرتوشیر آن زمان استفاده کنند و در نهایت ضربه نهایی و کاری را به پیکر ارتش بزنند و آن را منحل کنند تا بتوانند به منافع خودشان را برسند. این آدم‌ها کم نبودند. البته این روند طبیعی است، هر زمان حکومت مرکزی و مقامات امنیتی ضعیف شوند در برخورد با دشمنانی که ما آنها را نمی‌بینیم ولی وجود دارند و مقامات امنیتی آنها را می‌شناسند اینها عین قارچ سبز می‌شوند.

وقتی انقلاب پیروز شد آنها نغمه اینکه ما یک ارتش انقلابی و اسلامی ‌می‌خواهیم سردادند. ارتشی می‌خواهیم که توحیدی باشد، درجه نداشته باشد بدون طبقه باشد. آنها در جهت چریک بازی‌های خودشان قدم برمی‌داشتند و آنقدر تظاهرات کردند و در کوچه و خیابان‌ها شعار دادند که حضرت امام را وادار کردند بگوید ارتش باید بماند و حرمت ارتش باید حفظ شود. بعد 22 بهمن یک هفته قرار شد ارتش دخالتی به امور نداشته باشند، اما پس از آن امام گفتند ارتش به سرکارش برود و حفظ حدود وثغور  ممکلت را جدی بگیرند. حتی من شنیدم که دولت بازرگان هم به امام گفته حالا که خواست همه مردم هست ارتش را منحل کنیم اما امام با تیزهوشی و درایت و آینده نگری که داشتند جواب می‌دهند که ابدا این کار را نکنید ما به ارتش نیاز داریم چون امام این گروهک‌ها و هدف آنها از انحلال ارتش را می‌شناخت.

می گویند شما هم از جمله کسانی بودید که حمله عراق را پیش بینی کرده بودید. درست است؟

بله با قرائن ،حمله عراق را پیش بینی کردیم و مستندات خود را به سیاستمداران وقت دادیم، به عنوان مثال به کمک آقای غرضی که استاندار وقت خوزستان بودند، موضوع را به گوش نمایندگان مجلس رساندیم.

. رایزنی‌ها با کدامیک از نمایندگان مجلس اول صورت گرفت؟

تمام نمایندگان در جلسه نشسته بودند و من نمی‌دانم چه کسی حاضر بود و چه کسی نبود.

پس یکی از جلسه‌های غیرعلنی مجلس بود؟

بله، جلسه مجلس بود و همه بودند.

 به گزارشی که شما ارائه دادید، چقدر ترتیب اثر داده شد؟

باور عمومی مسئولان کشور این بود که جنگ نخواهد شد، چون اعتقاد بر این بود که دلیلی برای جنگ وجود ندارد. من یادم است که با یکی از مسئولان نظامی کشور یعنی محمدحسین حقیقی، فرمانده لشگر 92 درباره ورود اسلحه قاچاق از عراق به ایران صحبت کردم، به او گفتم عراقی‌ها اسلحه می‌آورند و مجانی توزیع می‌کنند و باید جلوی این کار گرفته شود، اما ایشان گفت که چنین چیزی نیست. اما حدود هفت ماه بعد عراق با پنج لشگر وارد منطقه مسئولیت همین فرمانده لشگر شدند که البته آن موقع رفته بود و دیگر نبود. می‌خواهم بگویم ذهنیت‌ها چنین وضعیتی داشت.

منظورتان این است که با وجود گزارش‌های ارائه شده ازسوی ارتش، سیاسیون اطلاعی از حمله عراق نداشتند؟

اگر مقامات می‌دانستند جنگ می‌شود که در 25شهریور 59 آقای چمران وزیر دفاع وقت، آقای غرضی و آقای ابوشریف (یکی از اولین فرماندهان سپاه پاسداران پس از انقلاب) و چند نفر از سازمان امل که من نمی‌شناختمشان و تمامی نمایندگان خوزستان در مجلس شورای اسلامی به اهواز نمی‌آمدند تا جلسه بگذارند و درباره این حرف بزنند که چگونه از داخل با ارتش عراق مبارزه کنیم. در جملاتی که این آقایان گفتند خیلی چیزها مستتر بود، یک بار گفتند 12هزار نیروی آماده فرمان داریم، یک بار گفتند 5 هزار نیرو اما واقعیت این بود که از تعداد انگشتان دست کمتر بود اما اینها می‌خواستند آن تعداد اسلحه از لشگر بگیرند بدون اینکه مجوزی داشته باشند. فرمانده لشگر سرهنگ ملک‌نژاد بود. او محکم ایستاد و گفت من یک قبضه هم نمی‌توانم اسلحه بدهم چون لشگر انبار نیست، اگر اینجا چیزی هست متعلق به پرسنل اینجاست ،‌ اما اگر فرداروزی اتفاقی بیفتد باید سازمان لشگر تکمیل شود و در آن زمان نمی‌توانیم دنبال اسلحه برویم. ملک‌نژاد برای این کار از آنها مجوز خواست، او مجوز کتبی را هم از حضرت امام یا ستاد ارتش می‌خواست، چراکه او یک نظامی بود و تابع دستور، اما آنها مجوزی نداشتند. می‌خواهم از این ماجرا نتیجه بگیرم که آنها نمی‌دانستند عراق با چه گستردگی به ما حمله خواهد کرد.

بعد از آن گفتند برویم و پاسگاه سوبله را ببینیم که در نزدیکی چزابه قرار داشت. همانی که الان اسمش یادمان است. من گفتم به آنجا نروید، دشمن هوشیار می‌شود. اما آنها قبول نکردند و از بستان به سمت آنجا راه افتادند. عراقی‌ها هم وقتی اینها را روی پشت‌بام پاسگاه دیدند، شروع کردند با تانک اینها را زدن. در آن زمان لشگر 9 زرهی عراق روبه‌روی ما مستقر بود. 40کیلومتر بالاتر روبه‌روی فکه، لشگر یک مکانیزه بود، 30کیلومتر پایین‌تر، لشکر یک زرهی بود، 30کیلومتر پایین‌تر لشگر5 مکانیزه بود، شمال خرمشهر و در نزدیکی حلبچه لشگر 3 زرهی حضور داشت. ما هم حضور اینها را می‌دیدیم و رصد می‌کردیم و گزارش می‌دادیم اما نشد آنچه باید می‌شد.

من همیشه در کلاس‌هایم می‌گویم که اگر به موقع یکی از لشگرهای ما در خوزستان مستقر می‌شد امکان نداشت جنگ شود. درست است که تعدادی از لشگرهای ما در کردستان درگیر بود اما برخی لشگرهای ما در پادگان‌ها مستقر بودند مثل لشگر مشهد یا لشگر 21 تهران یا چند تیپ لشگر زرهی که در قزوین بودند. قانون جنگ اینگونه است که وقتی یک کشوری می‌خواهد به کشور دیگر حمله کند، حساب و کتاب می‌کند، اگر ببیند نمی‌تواند وارد بازی جنگ نمی‌شود. عراق هم وارد نمی‌شد چون توانش را نداشت، کما اینکه وقتی با همان لشگر 92 هم درگیر شد، روز ششم درخواست آتش‌بس کرد و در آن روز قطعنامه 479 صادر شد اما ما نپذیرفتیم چون شرایط برای ما مناسب نبود.

عراق در آن روزها در خاک ایران بود.

بله در خاک ایران بود. عراق به ایران آمده بود و می‌خواست خوزستان را جدا کند و مدعی مالکیت خوزستان بود. در ماده 7 اساسنامه حزب بعث آمده که خوزستان متعلق به عراق است و باید به سرزمین پدری برگردد. مقامات عراقی هم بعثی بودند و نمی‌توانستند از این اساسنامه سرپیچی کنند و باید ادامه می‌دادند.



شما مذاکراتی با سیاسیون و مجلسی‌ها داشتید تا بگویید جنگی در راه است، چرا با دکتر چمران وارد مذاکره نشدید، ایشان وزیر دفاع بودند و از موضوعات نظامی بی‌اطلاع نبودند.

من در آن زمان هیچ شناختی از ایشان نداشتم ضمن اینکه ما به کسی به صرف وزیر دفاع بودن، عنصر نظامی نمی‌گوییم. البته  بعد آن چمران، دوست من شد و ما خدمات زیادی با هم داشتیم. من کتابی هم برای او نوشته‌ام و زحماتش را هم معرفی کرده‌ام.  حال فرض کنید در آن زمان ما به چمران هم می‌گفتیم، او چه کاری می‌توانست انجام دهد؟ چه اختیاراتی داشت؟

به هر حال به لحاظ موقعیتش در دولت، اعتماد به او بیشتر از شما بود.

صددرصد. در آن زمان کسی حرف ما را گوش نمی‌کرد، نه حرف من، نه حرف فلاحی و نه حرف ظهیرنژاد. اگر می‌خواستند گوش کنند که من از خرداد 54 تحولات نظامی عراق را گزارش کرده و گفته بودم عراقی‌ها جاده می‌سازند، سد می‌سازند، خاکریز می‌زنند، جاده مرزی آسفالت می‌کنند، پادگان‌هایشان را جلوتر می‌آوردند  و ... اما آن گزارش‌ها را پاره کردند و سوزاندند. چون جو پذیرای این مسائل نبود.

جو قبل و بعد انقلاب چه فرقی کرده بود؟ قبل انقلاب شاه در مصاحبه با اوریانا فالاچی، مهمترین تهدید ایران را عراق معرفی می‌کند. چرا در اوایل بعد انقلاب، عراق دیگر تهدید تلقی نمی‌شد؟

قبل انقلاب، مستندات را جمع می‌کردند و می‌گفتند حواسشان هست و حتی خود را برای مقابله با عراق آماده می‌کرد. شاه می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. علت هم داشت. ما نصفه شرقی شط العرب را گرفته و مرز را خط تالوگ (1) محسوب کرده بودیم و عراق در حالت اضطرار، استیصال و اجبار آن را پذیرفته بود. صدام حسین وقتی از الجزیره به بغداد برگشت، درباره قرارداد الجزایر گفت که «این یک اقدام شجاعانه برای جلوگیری از تجزیه کشور بود». اما در 26 شهریور سال 59 وقتی می‌خواست قرارداد را در مجلس عراق پاره کند، گفت آن روزی که امضا کردیم، ضعیف بودیم، آن موقع به ما تحمیل شد اما امروز قوی هستیم و قرارداد را پاره می‌کنیم. این تحلیل عراقی‌هاست و حتی جلال طالبانی وقتی رئیس جمهور عراق بود، باوجود این همه کمک‌های ایران، یکی دوباری این موضوع را مطرح کرده و گفته که این قرارداد به عراق تحمیل شده است.

به این دلایل ما در آن زمان می‌دانستیم که عراق چه می‌کند، اگرچه در ظاهر خیلی رفت و آمد بین سران کشورها وجود داشت و رابطه خوب بود. مردم به کربلا و عتبات عالیات می‌رفتند و صدام به ایران آمد، به مشهد رفت و هویدا نخست وزیر پیشش رفت. اما در کنار این رفت و آمدها کسی وظیفه خودش را فراموش نکرده بود. همه برای اینکه شاید روزی این اتفاق بیفتد، آماده می‌شدند.

 صدام از فرصت پیدایش انقلاب استفاده کرد، کما اینکه در خرداد سال 58 در یک جلسه محرمانه گفت دیگر ایران نمی‌تواند ژاندارم خلیج فارس باشد و ما باید جای آن را پر کنیم و ادعا می‌کرد که باید سه جزیره به صاحبان اصلی‌اش پس داده شود. اگر تا پیش از انقلاب می‌گفت ما نیمه شط العرب را می‌خواهیم در زمان جنگ گفت خوزستان متعلق به ماست و آنقدر رویش زیاد شد که گفت حکومت را هم ساقط و ایران را تجزیه می‌کند. سند این حرف‌ها موجود است، مثلا ابوغزاله، وزیر جنگ مصر در کتابش به این موضوعات اشاره کرده‌ یا سرلشگر کنت پولاک آمریکایی در کتابش نوشته که راهبرد عراق اشغال خوزستان و جدا کردن آن از ایران بود. یا روزنامه کویتی القبس 15 فروردین 59 نوشت که عراق خودش را برای حمله  به ایران آماده می‌کند تا خوزستان را از ایران جدا کند. عراق با اهداف سازماندهی شده و قوی به جنگ آمد.



سال 54 صدام در یک جلسه سری می‌گوید که قطعا به ایران حمله خواهد کرد اما تا آن زمان، ظاهر را حفظ می‌کند، شما هم از همان سال شواهدی را جمع آوری می‌کردید که نشان می‌داد عراق چنین نیتی دارد، زمانی که برای شما مسجل شد که حمله عراق خیلی قریب‌الوقوع است، چه زمانی بود؟ چه قرائنی را شناسایی کردید که نشان می‌داد همین روزها جنگ شروع می‌شود؟

قراین تک، هجوم یگان‌های عراق به نوار مرزی بود. توضیح بدهم که عراق همیشه در پاسگاه‌های مرزی‌اش نیرو داشت، این نیروها، شرطه بودند، ما هم مقابلش نیرو داشتیم و در آن زمان ژاندارم نام داشت. شرطه‌های عراق با گارد مرزی عراق که پیشتیبان شرطه‌ها بودند تقویت شدند. ژاندارمری ما هم با گردان‌های نواحی ژاندارمری تقویت شدند. در نزدیکی‌های جنگ نیروهای مردمی‌ هم به این افراد اضافه شد و پاسگاه‌ها شلوغ شد، یعنی پاسگاهی که حداکثر 30 نفر ظرفیت داشت، تا 80 نفر در آن حضور داشتند. افراد لباس شخصی با عنوان «جوانمرد» در کنار ژاندارم‌های ما قرار گرفتند. جوانمردها افرادی در عشایر و قبایل بودند که تفنگ دست می گرفتند تا بجنگند. زد و خورد پاسگاهی هم داشتیم اما در حد همان پاسگاه‌ها بود. یعنی با خمپاره، تفنگ 106 و... بده بستان نظامی سرمرزی داشتیم. ولی اولین گردان تانک لشگر 3 زرهی عراق در 23 مرداد 59 وارد شد که دیگر با گارد مرزی فرق می‌کرد، نه نیروی پاسگاه بود و نه تقویتی. نیروی نظامی ‌بود که به عنوان پیشرو به منطقه آمد. اما این تنها گردان لشگر 3 نبود. لشگر 3  گردانهای تانک و مکانیزه و... داشت. ما خودمان مرز را رصد می‌کردیم، هم با هواپیما این رصد صورت می‌گرفت و هم اینکه عواملی هم بودند که به آن طرف می‌رفتند و خبر می‌آوردند. خب منطقه شلوغ شد و گردان‌های دیگر در موقعیت‌های متفاوتی قرار گرفتند. اینها علامت حمله کردن است.

در چنین شرایطی شما چه کردید؟ به چه کسانی اطلاع دادید؟

آقای غرضی اول اصلا زیر بار نمی‌رفت که عراق می‌خواهد به ما حمله کند. اما من به عنوان مشاور نظامی‌اش بارها زیر گوشش خواندم که حمله می‌کنند تا قانع شد که پیام ما را به مقامات مملکتی برساند اما پیام قلبی‌اش نبود. چون نزدیک بودن جنگ تبدیل به یک درک واقعی برابش نشده بود.

دهه سوم شهریور 59 بود که یک روز به من گفت که می‌گویند پاسگاه کوشک شلوغ شده و عراق آمده، برویم آنجا را ببینیم. رفتیم آنجا، پرسید از کجا می‌توانم آن طرف را ببینم؟ به پشت بام پاسگاه رفتیم. دوربین آنجا بود، نگاه کرد و وحشت کرد، گفت ذاکری اینها برای چی اینجا آمده‌اند؟ گفتم این همه گفتم و قبول نکردی. پرسید حالا بگو اختلاف ما با عراقی‌ها بر سر چیست؟ گفتم اختلاف ما با اینها سر این پاسگاه است که من و تو رویش ایستاده‌ایم و موارد دیگری که در قرارداد 1975 مورد اختلاف هست را برایش برشمردم و ادامه دادم اما الان دعوا سر این یک پاسگاه و این چیزها نیست. دعوا وسیع‌تر شده و می‌خواهند به ما حمله کنند و مدعی خوزستان هستند. اینها را که گفتم،‌ عصبانی شد و گفت برویم. در راه تا اهواز دیگر با من حرف نزد.

شنود هم داشتید که اطلاعاتی از عراق بگیرید؟

همه چیز بود. شنودها هر جا که بیسیم باشد، هستند. اما قرائن هم مشخص بود. هیچ ارتشی نمی‌تواند یک روزه 12 لشگر به نوار مرزی یک کشور بیاورد و شب هم حمله کند، این لشگرها به تدریج می‌آیند. بنابراین آثار جنگ مشخص بود. 13 شهریور 59 عراق به خان‌لیلی حمله کرد و هلیکوپتر ما را در آنجا زد. این نشانه جنگ است. 15 شهریور به میمک حمله کرد. روز 19 شهریور 59 از تلویزیون عراق اطلاعیه نظامی خواند و گفت خان‌لیلی و میمک و... را پس گرفتیم، چون متعلق به ما بود. ما از چیدمان و گسترش دشمن به این پی می‌بریم که قصد حمله دارد.

پس شرایط برای ارتش در خوزستان بسیار شفاف بوده،‌ چرا با این وجود لشگر 92 اهواز آماده نمی‌شود و در شروع جنگ فارغ التحصیل‌های دانشکده افسری وارد گود می‌شوند؟

لشگر 92 اهواز،‌ 26 فروردین 59 در سرتاسر منطقه روی خط رفت، البته روی خط پدافندی. ما خودمان یک خط پدافندی برایش ایجاد کردیم و گفتیم به آنجا برود. اول تیر 59 از نیروی زمینی دستور آمد مبنی بر اینکه وضعیت با عراق حالت جنگی به خودش نگرفته،‌ پس 50درصد نیروها در خط بمانند و 50درصد برگردند و کسانی که برمی‌گردند در پادگان به بقیه آموزش بدهند. مثلا در عین خوش یک تیپ به صورت پدافند باقی ماند و به صورت پوششی،‌ گشت زنی می‌کرد .

لشگر 92، سه تیپ داشت در مقابل 5 لشگر. البته در آن زمان، آن سه تیپ محدودیت‌های زیادی مثل محدودیت پرسنل و محدودیت وسیله داشت. از زمانی که لشگر به سمت حکومت نظامی رفته بود یعنی از 17 شهریور 57،‌ آموزش تعطیل شده بود. آن زمان که در تهران حکومت نظامی اعلام کردند در شهرستان‌ها هم حکومت نظامی شد، بنابراین لشگر اهواز نیز درگیر حکومت نظامی شد و تا زمان انقلاب این وضعیت ادامه داشت. بعد از انقلاب هم ارتش،‌ ارتش امروز نبود. می‌گفتند ارتش در برابر مردم ایستاده‌اند و به آن بدبین بودند در حالی که اصلا چنین چیزی نبود و من می‌توانم درباره نقش ارتش در پیروزی انقلاب صحبت کنم.

شما اگر گزارش‌های فرمانده لشگر را مشاهده کنید،‌ می‌بینید که چقدر درخواست داشته که نیروی تقویتی به ما بدهید که ما با این نیرو جوابگوی تهاجم عراق نیستم. بنابراین ما در زمان حمله به خط نرفتیم،‌ ما در خط حضور داشتیم. در دوم مهر 59 یعنی روز سوم جنگ، بنی‌صدر،‌ یک روحانی و فلاحی به منطقه آمدند. من به عنوان راهنما این افراد را به عین خوش بردم. در قرارگاه لشگر دیدند چه اتفاق‌هایی افتاده است. باید گزارش‌ها را مطالعه کرد و اتهامی به کسی وارد نکرد. لشگر 92،‌ از فروردین 59 در خط بوده است، چون ارتش می‌دانست که جنگ خواهد شد. چرا ستاد مشترک در آبان ماه سال 58 به نیروی زمینی ابلاغ کرد برمبنای طرح پدافندی ابوذر، طرح خودتان را آماده کنید؟ یعنی اینکه ارتش می‌دانسته و کارهایش را انجام داده است. اساسا عراق برای این حمله کرد که سه روزه خوزستان اشغال شود،‌ برای این حمله نکرد که پشت کرخه متوقف شود.

اما شما در توضیحات خود گفتید که اگر یک سری اقدامات صورت می‌گرفت،‌ اساسا جنگی اتفاق نمی‌افتاد،‌ یعنی ارتش ایران به حد کافی آماده نبوده است.

 ارتش دستور می‌گیرد. من نامه‌ای  به حضرت امام فرستادم که حجت الاسلام کاملان آن را به امام داد. در آن نامه،‌ روند توسعه ارتش عراق را برای آمادگی به حمله به ایران را با مستنداتش ارائه کرده بودم. امام آنها را تحویل بنی‌صدر دادند و اعتقادشان این بود که چون فرماندهی کل قوا را تفویض کرده‌ام نمی‌خواهم در امور ارتش دخالت کنم و بنی‌صدر موظف است انجام دهد. ما درخواست بسیج همگانی کرده بودیم. می‌خواستیم مثل جریان عملیات پاوه که همه نیروها بسیج شدند،‌ آن زمان هم همه به خوزستان بیایند،‌ اعم از مردم و امکانات. و خاکریز درست کنیم تا نیرویی که می‌آید روی زمین صاف نایستد،‌ بلکه به پشت خاکریز برود. این طرح در کانال‌های اداری ماند،‌ به این صورت که، آقای بنی‌صدر طرح را برای بررسی به هیات دولت یا وزارت دفاع داد،‌ سپس به ستاد مشترک رفت،‌ ستاد مشترک طرح را به نیروی زمینی داد و نیروی زمینی به معاونت لجستیکی‌اش. معاونت لجستکی به معاونت مهندسی‌اش داد. از معاونت مهندسی برای ما نامه آمد که برای این کارهای برآورد اعتبار کنید. تا ما در بودجه سال بعد بگنجانیم و بعد از تامین اعتبار، تجهیزات و امکانات بخریم و به شما بدهیم. من زیر نامه نوشتم نوشدارو بعد از مرگ سهراب. این نامه 16 شهریور به ما رسید. پس ما اطلاع داده بودیم.

بمباران روز 31 شهریور در ادامه فرآیند عملیات زمینی که در خوزستان بود،‌ اتفاق افتاد؟

بله.

خب این روز،‌ روز اول جنگ دانسته می‌شود و نه پیش از آن.

شروع جنگ همان روز 31شهریور است اما جنگ رسمی ‌اعلام شده. پیش از آن بده بستان‌های غیررسمی در خوزستان و غرب داشتیم. اما حمله روز سی و یکم هم داستانی دارد؛‌ آن حمله با هماهنگی‌های بسیار وسیع صورت گرفت و من شمه‌ای از آن را می‌گویم.

صدام به پادگان نظامی ‌سعد بعقوبه که بعدها پادگان اشرف شد،‌ رفت تا خطاب به بسیجی‌های عراقی که ما به آنها حشد الشعبی می‌گفتیم،‌ صحبت کند. در آن جلسه،‌ نمایندگان مجلس و‌ وابسته‌های نظامی را برای حضور خواسته بودند،‌ علاوه بر آنها ملک حسین و یاسر عرفات هم حضور داشتند. مشخصا این مراسم فرمالیته بود. این افراد تنها برای اینکه صدام خطاب به نظامیها حرف بزند،‌ یک جا جمع نمی‌شوند. صدام آنجا گفت من بارها به ایران گفتم که به ما حمله نکن اما ایرانی‌ها گوش نکردند در حالی که تا همان ساعتی که صدام سخن می‌گفت 637 مورد تجاوز هوایی،‌ زمینی و دریایی عراق به خاک جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل ثبت شده بود. صدام ادامه داده بود که حالا ما می‌خواهیم از خودمان دفاع کنیم. لغت‌ها را حساب شده استفاده می‌کرد. در حالی که ما حمله‌ای نکرده بودیم،‌ درست است اگر آنها زده بودند ما جوابشان را داده بودیم اما اسم چنین کاری که حمله نیست. یک توپ 130 نمایشی آنجا بوده، ‌صدام بعد از صبحت‌هایش،‌طناب آن را می‌کشد و یک گلوله به سمت شرق شلیک می‌کند. ملک حسین را هم می‌فرستند در یک تانک تی-62 در آنجا و ملک حسین هم یک گلوله به سمت شرق شلیک می‌کند و صدام می‌گوید این اعلام رسمی جنگ زمینی،‌ هوایی و دریایی عراق با ایران به منظور دفاع است. اینها به ساعت عراق 12 و به ساعت ما 12 و نیم روز 31 شهریور اتفاق می‌افتد. صدام از آنجا هلیکوپتری سوار می‌شود و به وزرات دفاع می‌رود. در وزارت دفاع به قرارگاه عملیاتی خودش می‌رود. در آنجا برادر زنش،‌ سپهبد عدنان خیرالله از او استقبال می‌کند. برادر زنش، وزیر دفاع و معاون نظامی صدام بود. صدام می‌پرسد عدنان چه خبر؟ جواب می‌شنود که 192 تا از جوان‌ها رفتند که اشاره اش به 192 فروند هواپیماست که 20 دقیقه قبل آن پرواز کرده بودند. صدام نگاهی به ساعت قرارگاه می‌کند و می‌گوید پس تا نیم ساعت دیگر کمر ایران فلج خواهد شد.

اما چطور فلج خواهد شد؟ این حرف، ‌حرف صدام نبود،‌ حرف نماینده اتحاد جماهیر شوروی آن زمان در بغداد به رئیس کل استخبارات عراق است. رئیس کل استخبارات عراق کتابی به نام ویرانی دروازه‌های شرقی دارد و در آن نوشته است که یک ماه پیش از شروع جنگ، نماینده شوروی به اداره استخبارات آمد و گفت ما اهدافی را در ایران برای شما مشخص کرده ایم که اگر شما در یورش اولیه آنها را هدف قرار دهید ایران فلج خواهد شد. صدام حرف او را تکرار می‌کند. 192 فروند هواپیما به 16 شهر ایران از دزفول،‌ اهواز و اندیمشک گرفته تا تهران حمله کردند. گفته بودند که اگر شما در هر پادگان یا پایگاهی 5 نقطه را بزنید،‌ کمر ایران فلج خواهد شد. آن پنج نقطه،‌ فرودگاه‌ها،‌ آشیانه‌های هواپیماهای جنگی،‌ هواپیماهایی که روی باند هستند،‌ ترمینال‌ها و پادگان‌ها بودند. اینها آمدند و کارشان را کردند و رفتند.

عراق در این عملیات موفق بود اما کمر ایران نشکست، آن هم در نیم ساعت. این جنگ هشت سال طول کشید.

ما بعدازظهر آن روز عراق را گول زدیم،‌ با 11 فروند هواپیما از پایگاه‌های همدان، بوشهر، وحدتیه و دزفول به سمت بصره، شعیبه و زبیر اهدافی را بمباران کردیم. عراقی‌ها فکر کردند این تمام توان هوایی ایران است ولی ما فردا صبح زود با 140 فروند جوابشان را دادیم. تاثیر این تعداد، به هم خوردن کل افکار و ایده‌های واهی عراق بود. عراق فکر می‌کرد در ایران هواپیمایی وجود ندارد. در قانون نیروی هوایی وقتی 140 فروند هواپیما با هم حرکت کنند، یعنی 500 فروند هواپیمای آماده موجود هست که این تعداد عملیاتی بوده است. این تعداد برای کشوری که فکر می‌کردند هیچ چیزی ندارد، رقم بسیار بالایی است و همه معادلات را به هم می‌زد.

ساعت سه بعداز ظهر روز 31 شهریور جنگ زمینی رسمی شروع شد. برخی یگان‌های عراق نزدیک خاک ما و برخی داخل خاک ما ایستاده بودند تا اینکه ساعت 3 دستور حمله صادر شد. یعنی حمله هوایی، زمینی و دریایی عراق همزمان شروع شد البته در آن زمان نیروی دریایی عراق محدود به اروندرود بود. ما یک پایگاه دریایی در آنجا داشتیم که پیش از آن همه ناوهایش را تخلیه‌کرده بودیم. چون اگر در اروندرود یک کشتی غرق شود همه گیر می‌افتند و دیگر کسی نمی‌تواند از آن بیرون بیاید.

دسترسی عراق به خرمشهر و آبادان خیلی زیاد است. در آن طرف هر خمپاره‌ای بزند،‌ در این طرف به یک منطقه حساس می‌خورد. یا در داخل شهر خرمشهر می‌خورد یا در پایگاه دریایی ما یا در پالایشگاه آبادان یا در شتیل (منطقه نفتی) می‌خورد. اما ما اگر بخواهیم به هر کجای عراق بزنیم، دور است. این امتیاز عراق بود که اگر بخواهد بزند، به تاسیسات حیاتی ما می‌خورد. پالایشگاه آبادان در آن زمان بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه بود. اگر سابقه بمباران‌های هوایی پالایشگاه‌های خرمشهر یا آبادان را بخوانید می‌بینید که حتی روزهایی بود که با 30 فروند هواپیما آبادان را بمباران کرد. هدفش این بود که دیگر پالایشگاهی وجود نداشته باشد. هر زمان که هواپیماهای عراقی یک بمب اضافه داشتند می‌آمدند آنجا می‌انداختند و برمی‌گشتند.

در حمله زمینی هم در سرتاسر نوار مرزی تک کرد از غرب تا جنوب. تنها در منطقه شمال غربی تک نکرد زیرا در مناطق آذربایجان غربی،‌ کردستان،‌ کرمانشاه و بخشی از ایلام،‌ دلخوشی اش به ضدانقلاب بود. فکر می‌کرد در این مناطق ضدانقلاب دسته گلی به آب خواهد داد. نیروهای نظامی‌اش را در منطقه سلیمانیه مستقر کرده و اینها را به جلو هل داده بود. از همان شروع انقلاب این اتفاق افتاده بود، به عنوان مثال 5 روز پس از انقلاب، پادگان مهاباد به وسیله حزب دموکرات کردستان خلع سلاح شد. بعد سنندج، مریوان، سقز، مهاباد، بوکان، سردشت و پیراندشت را محاصره کردند و گرفتند. تقریبا یک و نیم استان ما را گرفته بودند، برای همین عراق خیالش راحت بود که ما به سرعت نمی‌توانیم از چنگال ضدانقلاب خارج کنیم. برای همین دو لشگر یعنی لشگر 2 و لشگر 11 پیاده را در جنوب و شمال سلیمانیه مستقر کرد که اگر ما از آنجا حرکت کنیم به سمت کرکوک و بغداد نرویم.

پس تز عراق اینگونه بود، در شمالغرب به ضدانقلاب تکیه کرده بود، در غرب پیش از جنگ معابری که به عراق ختم می‌شود را بسته بود و از جنوب با خیال راحت حمله می‌کرد. خوزستان مناسب‌ترین مکان برای عملیات زرهی بود که عراق انتخاب کرد چون تپه و مانعی سر راه نبود و ارتش با خیال راحت حرکت می‌کرد.



اوایل صحبت خود گفتید که عراق پیش از جنگ بین مردم ایران اسلحه توزیع می‌کرد. دلیلش چه بود؟ روی مردم ایران حساب می‌کردند که پس از حمله به آنها بپیوندند؟

توزیع اسلحه در خوزستان برای براندازی خوزستان بود. عراق دلش برای عشایر ما نسوخته بود که مجانی اسلحه توزیع کند. آنقدر وضع خراب بود که دفتر توزیع اسلحه عراق در سوسنگرد بود. در یک کشور رسمی،‌ ‌طرف دفتر گذاشته و اسلحه توزیع می‌کرد.

چه کسانی مسئول توزیع اسلحه در ایران بودند؟

 دو نفر از کله گنده‌های آینده عراق، یکی داماد صدام و دیگری پسر وزیر دفاع عراق. مسیر قاچاق همه چیز هورالهویزه بود. از آنجا اسلحه می‌آوردند. البته در آن زمان حسین کامل از گارد محافظ صدام بود و هنوز داماد صدام نشده بود.

در طول جنگ این اسلحه‌ها دردسرساز نشد؟

اصلا. اسلحه‌هایی که توزیع شد جمع شدند. وقتی در خرمشهر غائله خلق عرب در سال 58 به وسیله مدنی سرکوب شد، پرونده اسلحه‌ها بسته شد. یک تعدادی را گرفتند، بقیه هم هر کسی داشت، مخفی کرد. برخی هم فروختند. ما در زمان جنگ یک بار هم مزاحمت اسلحه ای در منطقه نداشتیم. یادم هست در توجیهی این سوال را بنی‌صدر هم پرسید. گفت شما مشکل ضدانقلابی ندارید؟ گفتیم ما تا حالا چیزی نشنیدیم اما قبل از جنگ بود. 241 مرتبه لوله نفتی منفجر کردند،‌ آدم ترور کردند، ماشین، خط آهن یا بازار منفجر کردند اما وقتی جنگ شروع شد دیگر اتفاقی نیفتاد. زمانی هم  این کار را می‌کردند زیر سر عوامل اطلاعاتی عراق بود.

در آن روزها عراق با نگاه‌های جامعه بین‌المللی مشکلی نداشت؟

تز عراقی‌ها این بود که در خاک خودشان شلوغ کنند و به حساب ما بگذارند و هر بار که شلوغ می‌شد گزارشی برای کشورها و سازمانهایی که به آنها کمک می‌کردند و از ما هم دل خوشی نداشتند مانند شورای امنیت، سازمان ملل،‌ سران اوپک و... تهیه می‌کردند. عراق زمینه تبلیغات را فراهم می‌کرد که اگر ایران روزی بگوید عراق حمله کرده، اینها قبول نکنند و بگویند ایران از قبل هم به عراق تعرض می‌کرد. آخرین گزارش مربوط به 30 شهریور 59 بود که به سازمان ملل نوشت منتظر نباشید ما با ایران وارد جنگ شویم، وضع ما با ایران از این بدتر نخواهد شد. که یک دروغ آشکار بود.

------------

(1)  خط تالوگ،‌ خطی است فرضی که از به هم پیوستن ژرفترین نقاط بستر یک رودخانه یا دره به دست می‌آید. در قرارداد 1975 الجزایر مرز ایران و عراق از شرق اروندرود، به خط تالوگ اروند منتقل شد.

گفتگو:مریم محمد پور/خبرآنلاین


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی