کد خبر: ۱۹۵۳۹
تاریخ انتشار: ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۱:۳۱-14 September 2020
این نوشتار تلاش کرده است، به استناد بافت کلامی آیات و قواعد ادبیات عرب و قراینی نظیر برهان عقلی، روایات صحیحه، ادعیه و تاریخ صدر اسلام، مدلول واژه خلیفه را روشن و نشان دهد که با اثبات تقیید و تخصیص آیات، مقام خلافت تنها برای انبیاء و ائمه علیهم‌السلام است و تعمیم خلافت به تمام ابناء آدم علیه‌السلام جایز نیست.
عصراسلام: نخستین گام اساسی در تفسیر متن قرآن، فهم معنای واژگان آن است که به هدف شناخت معنا و مراد واقعی بینجامد و تلاش تفسیری برای دست‌یابی به این هدف، نیازمند یک سلسله اصول اساسی است که به‌رغم وجود تنوع معانی برخی واژگان و آراء مختلف تفسیری در میان فرق گوناگون اسلامی، می‌تواند نقطه پیوند همه آنها بوده و براساس آن جریان تفسیر استوار شود و دست‌یابی به مفاهیم و معانی صحیح واژگان میسر گردد و جریان تفسیر در مسیر صحیح پیش رود و از آسیب‌های بسیاری مصون بماند. این اصول اساسی، مبتنی بر دلایل عقلی، عقلایی یا نقلی قطعی است. 

بدین‌جهت در طول تاریخ تفسیر لغات قرآن، به‌رغم چالش‌های فکری گوناگون همچون، پذیرش معانی نوین الفاظ که در پرتو دانش‌ها و تئوری‌های زمان‌های متأخر به وجود آمده و یا تکیه بر معنای ارتکازی واژگان که در زمان‌های بعد از عصر نزول قرآن پدیدار شده و ظهور اندیشه ظاهرگرایی که در فهم معانی حقیقی و مجازی الفاظ مؤثر بوده، این اصول همواره جایگاه خود را در میان عالمان استواراندیش مسلمان حفظ کرده است. 

لذا تلاش مفسر تیزبین آن است که از تمامی منابع فهم اعم از قواعد زبان‌شناختی، دلالت گفتمان عقلاء، قرائن تناظری درون‌متنی، سنت شارح و تبیینی، قرائن فرامتنی (زمینه متن)، تدبر و عقل (ابزاری و منبعی) به شیوه روشمند علمی و در فرایندی مناسب جهت دست‌یابی به معانی صحیح واژگان بهره گیرد و این نوشتار تلاش نموده، مبتنی بر منطق قرآن مفهوم خلیفه را بازشناسی نماید.

طرح مسأله

معنای تحول‌یافته و ارتکازی که امروزه از مفهوم خلیفة الله به ذهن متبادر می‌شود و برگرفته از آیه ۳۰ سوره بقره است، با زمان عصر نزول قرآن متفاوت است. 

در تفسیر المیزان و برخی از منابع معاصر، «خلیفة الله» یعنی جانشینی خداوند متعال و این گزاره که «انسان جانشین خداوند در روی زمین است» به‌صورت یک معرفت مسلّم اسلامی انگاشته شده به‌حدی که بعضی از پژوهشگران قرآنی ادعا می‌کنند «انسان همواره در وجود خود این حقیقت را احساس می‌کند که جانشین و خلیفه خدا در زمین است» (رضایی‌ اصفهانی، ۱۳۸۷: ۲۱۹) و برای مفهوم خلیفة‌اللهی دلیل فطری و وجدانی قائل هستند و گمان بر این است که اعتقاد و اندیشه‌ای مقبول از منظر قرآن و عترت است اما با بررسی در بافت کلامی آیات و استناد به برهان عقلی، احادیث قطعی‌الدلاله و مروری گذرا بر تاریخ صدر اسلام، درمی‌یابیم که این گزاره از صحت و اتقان برخوردار نبوده و مخدوش است. لذا نگارنده بر آن شده تا ابعاد مفهوم واژه خلیفه و خلیفة‌الله را بررسی و زوایای مختلف آن را با قراین درون‌متنی و برون‌متنی، آشکار نماید و ضمن تحلیل دیدگاه مفسران و علامه طباطبایی ذیل آیه ۳۰ سوره بقره به تبیین موضوع دست یابد.

الف. مفهوم‌شناسی واژه خلیفه

۱. معنی خلیفه در فرهنگ لغت

هر واژه‌ای به‌صورت منفرد از دیگر واژگان، معنای اساسی دارد که خارج از بافت و سیاق قرآنی، آن معنا را برای خود حفظ کرده است و واژه خلیفـه و ترکیب خلیفة الله از واژه‌های مألوف است که در منابع معتبر به معنی جانشین و نایب و حاکم به کار برده شده است. مصطفوی درباره کاربردهای این واژه در قرآن کریم می‌نویسد: معنی لغوی خلیفه از ماده [خلف] است، اصل واحد در این ماده، مقابل «قدّام» [جلو] است و به معنای چیزی است که پس از چیز دیگر می‌آید (مصطفوی،۱۳۶۰: ۳/۲۹). چنانچه در قرآن به معنی جانشینی شب و روز به کار رفته است:

﴿وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیلَ وَ النَّهارَ خِلفَةً لِمَن أَرادَ أَن یَذَّکَّرَ أَو أَرادَ شُکُورا﴾[۱] (فرقان/۶۲)

براساس این آیه، شب و روز به اراده خداوند متعال به‌جای یکدیگر آمده جانشین هم می‌شوند.

و در معنای لغوی و اساسی به معنی جانشینی ملائکه نیز آمده است:

﴿وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنکُم مَلائِکَةً فِی الأَرضِ یَخلُفُون﴾[۲] (زخرف/۶۰)

و از سوی دیگر در راستای معنی اساسی، توجه به دلالت‌های التزامی واژگان ما را در فهم و تفسیر آیات قرآن یاری می‌دهد و مرز و محدوده هر واژه معین می‌گردد تا از آمیختن معنای واژگان به یکدیگر جلوگیری شود؛ در نتیجه سوء‌ فهم و عدم تفاهم را برطرف کرده و از به‌کاربردن الفاظ مبهم باز می‌دارد. برداشت‌های متفاوت از دلالت‌های التزامی مفهوم خلیفه، موجب بروز احتمالات تفسیری گوناگون شده که باید لحاظ شوند:

الف) به جانشین، نائب و قائم‌مقام کسی، خلیفه، مستخلَف یا خالف گویند.

ب) به کسی که خلیفه را تعیین و نصب می‌کند و مقام خلافت را اعطا می‌نماید، مستخلِف، جاعل خلیفه، معطِی خلیفه یا خلیفه‌گذار اطلاق می‌شود.

ج) فرد یا افرادی که خلیفه، قائم‌مقام و نایب آنها می‌شود مستخلَف عنه است.

د) مستخلَفٌ علیه یا مستخلَفٌ فیه یعنی افراد یا اموری که خلیفه به‌خاطر آنها گمارده شده است؛ چنانچه راغب با توجه به معانی التزامی خلیفه بیان می‌دارد: «خلافت نیابت از غیر است در اثر غیبت منوبٌ عنه؛ یا به خاطر مرگش و یا برای عاجز بودنش و یا به‌خاطر شرافتی که نائب (مستخلَف) دارد و از این قبیل است که خداوند اولیاء خویش را در زمین خلیفه کرده است» (راغب‌اصفهانی، ۱۴۱۲: ۱/۲۹۴). در کتاب العین (فراهیدی، ۱۴۰۹: ۴/۲۶۷) و لسان العرب (ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۹/۸۳)، علاوه بر معنای جانشینی، خلافت به معنی حکومت و خلیفه به معنی سلطان و حاکم هم آمده است.

۲. معنی خلیفه و مشتقات آن در قرآن

معنی خلیفه را در قرآن، می‌بایست در معنی نسبی آن جست که در نتیجه پیدا شدن وضع خاصی برای آن کلمه، در زمینه خاص به معنی اساسی، پیوسته و افزوده می‌شود و در شبکه معنایی قرآن نسبت به کلمات دیگر و روابط گوناگون دیگر، معنی نسبی و یا به عبارتی معنی سیاقی پیدا می‌کند. 

بر این اساس برای تفسیر مفاهیم قرآن و کشف مقصود آنها و رسیدن به معنای نهایی، نمی‌توان تنها به فهم لغوی واژه‌ها و فهم دستوری جمله‌ها اکتفا نمود. بلکه باید نگاه مجموعی، پیوسته و سیستمی به کل قرآن داشت و معنای آن مفهوم را در خلال کل متن قرآن جستجو کرد. قرآن کریم یک متن منسجم است که تمامی اجزای آن نسبت به یکدیگر هم‌گرایی و پیوند معنایی دارند از این رو مفاهیم قرآن در پرتو نگاه ساختاری شناخته می‌شود. 

چنانچه علامه می‌فرماید: «راه تشخیص مصادیق کلمات در کلام خداوند متعال، رجوع به قرائن کلامی در خود قرآن است نه رجوع به عرف و آنچه در نظر عرف مصادیق الفاظ به‌حساب می‌آید» (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۲/۲۰۷)؛ بنابراین با تجمیع آیاتی که مفهوم خلافت را در بردارد و بررسی سیاق آنها روشن می‌شود که خلیفه و مشتقات آن در قرآن کریم به معنای عام و خاص به کار رفته است:

الف) خلافت به معنای عام: واژه خلیفه که جمع آن، خلائف و خلفا است، مکرر در قرآن کریم در مواردی که انسان‌ها به‌جای یکدیگر آمده‌اند به کار رفته و بدون استثناء تمام آیاتی که مسأله استخلاف و جانشینی انسان از انسان را مطرح می‌کنند در سیاقی از آیات واقع شده که صحبت از هلاکت اقوام گذشته (مستخلَف عنه) است:

 (نمل/۵۲-۶۲) (اعراف/۷۴) (اعراف/۶۹) (فاطر/۳۹-۴۴) (یونس/۷۳) (یونس/۱۴) (انعام/۱۵۷) (انعام/۱۶۵) (انعام/۱۳۳) (هود/۵۷).

در این آیات مستخلف عنه اقوامی است که آیات الهی را تکذیب کردند و هلاک شدند و خداوند متعال اقوام و اجیال برتری را در روی زمین جانشین آنان قرار داده است. علامه طباطبایی می‌نویسد: «بنابراین معنا، خلافت عام موردنظر است که هر لاحقی از ایشان جانشین سابق شود و سلطه و توانایی بر دخل و تصرف و انتفاع از زمین داشته باشد، همان‌طور که سابقین بر این کار توانایی و تسلط داشتند و اگر انسان‌ها به این خلافت رسیدند از جهت نوع خلقتشان است که خلقتی است از طریق توالد و تناسل، چون این نوع از خلقت است که مخلوق را به دو گروه سابق و لاحق تقسیم می‌کند و خلیفه قرار دادن در زمین، خود نوعی تدبیر است آمیخته با خلقت که از آن انفکاک نمی‌پذیرد» 
(طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۷/۷۵). مبتنی بر معنای عام خلافت (وراثت از پیشینیان)؛ خداوند در قرآن منت گذاشته و با تدبیر حکیمانه خود، قومی که حجت بر آنان تمام شده، ولی عناد می‌ورزند را به هلاکت می‌رساند و قومی دیگر را وارث سرزمین آنان می‌گرداند.

 ب) خلافت به معنای خاص: در آیات ذیل، خلیفه به معنای خاص آن به‌کار برده شده است.

- ﴿وَ إِذ قالَ رَبُّکَ لِلمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرضِ خَلِیفَةً...﴾ (بقره/۳۰).

- ﴿وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُم وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَستَخلِفَنَّهُم فِی الأَرضِ کَمَا استَخلَفَ الَّذِینَ مِن قَبلِهِم﴾ (نور/۵۵).

- «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلناکَ خَلِیفَةً فِی الأَرضِ فَاحکُم بَینَ النَّاسِ بِالحَقِّ» (ص/۲۶).

هریک از آیات، مبتنی بر بافت کلامی خود، به بخشی از مفهوم خلیفه به معنای اخص آن اشاره دارد: آیه نخست، مهم‌ترین آیه در تبیین مفهوم خلیفه است، مقام والای خلیفه و ویژگی‌های ممتاز آن را که اختصاص به افراد معدودی دارد، بیان می‌کند که مشروحاً به آن خواهیم پرداخت؛ و در آیه دوم ﴿الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُم﴾[۳]، کلمه «من»، تبعیضى خواهد بود نه بیانى و خطاب در آن، به عموم مسلمین است (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵/۱۵۲) و «معلوم است که اینها دو دسته هستند. 

لذا مؤمن با مسلم غیرمؤمن فرق دارد و مسلماً مصداق اتم مؤمن ائمه اطهار هستند و این وعده خاص به آنها است» (طیب، ۱۳۷۸: ۹/۵۵۵)؛ ثانیاً با توجه به تکرار واژه استخلاف تأکید بر خلیفه‌گذار و جاعل است نه مستخلف عنه از این رو شرافت مقام خلیفه به دلیل معطی آن یعنی خداوند متعال است که استخلاف را، مختص خویش نموده است و نیز به‌خاطر ویژگی‌های مستخلَف (خلیفه) از جهت علمی و... است که او را شایسته سجود فرشتگان نموده است و در آیه سوم به وظیفه جانشینانی که از طرف خداوند منصوب شده‌اند، اشاره می‌کند. 

لذا با توجه به سیاق کلامی و غیرکلامی آیات روشن می‌شود که خلافت در معنای خاص، ویژه انبیاء و اوصیاء الهی است و خداوند آنان را به‌طور خاص نماینده خود در زمین کرده و خلافت را برای آنان قرار داده است (شاه‌مرادی، ۱۳۹۰: ۴). خلافت در این معنا بالاترین مقام ربانی و روحانی است که بالاتر از آن قابل تصور نیست (مصطفوی، ۱۴۳۰: ۳/۱۲۳) و آن ریاست عظمایی است[۴] که مطلوب فرشتگان بوده و خداوند متعال آن را به آدم و برخی از ذرّیه او که دارای علم و عصمت هستند، عطا نموده است، اینان نمایندگان و جانشینانی از طرف خداوند هستند که اوامر الهی را در زمین اجرا می‌نمایند. جهت اثبات معنای مذکور، احتمالات تفسیری مفسران را بررسی می‌نماییم:

ب. بررسی احتمالات تفسیری مفهوم خلیفه با قرائن درون‌متنی و برون‌متنی

﴿وَإِذ قَالَ رَبُّکَ لِلمَلائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأرضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجعَلُ فِیهَا مَن یُفسِدُ فِیهَا وَیَسفِکُ الدِّمَاء وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعلَمُ مَا لا تَعلَمُونَ (۳۰) وَعَلَّمَ آدَمَ الأسمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى المَلائِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسمَاءِ هَؤُلاءِ إِن کُنتُم صَادِقِینَ (٣١) قَالُوا سُبحَانَکَ لا عِلمَ لَنَا إِلا مَا عَلَّمتَنَا إِنَّکَ أَنتَ العَلِیمُ الحَکِیمُ (٣٢)﴾ (بقره).

با تدبر در سوابق و لواحق آیه سی‌ام بقره درمی‌یابیم که تبیین مقام خلافت را خداوند متعال پس از زمینه‌سازی درباره خلقت زمین و تصرف انسان در آن بیان می‌دارد سپس به جعل خلیفه می‌پردازد و در این سیر خروج از عام به خاص رمزی است که در جعل خلیفه نهاده است که از آغاز آفرینش شروع می‌شود و به غایت و نهایت آنکه خلافت انسان کامل است، ختم می‌شود.

 مفسران در تفسیر آیه ۳۰ بقره، با تکیه بر اشتقاق کلمه و سیاق آیات مفسِّر و قراین دیگر، به تبیین مصداق مستخلفٌ عنه و خلیفه پرداخته‌اند:

- مستخلفٌ عنه چه کسی است؟ در پاسخ باید گفت: واژه خلیفه به‌عنوان صفت مشبهه می‌تواند در هر دو معنای اسم فاعل یا اسم مفعول به کار رود و در ترکیب اضافی «خلیفة الله» نیز بنا بر اینکه اضافه لفظی باشد یا اضافه معنوی تعابیر و مفهوم متفاوتی از خلیفه به دست می‌آید، به‌تبع مصداق مستخلف عنه تغییر می‌کند.

۱. واژه خلیفه در معنای اسم فاعل

الف) در معنای اسم فاعلی به «مَن یَخلُفُ غَیرَه و یَنُوبُ مَقَامَه» تعبیر شده است که آدم علیه‌السلام جانشین و قائم‌مقام خداوند است (طبرسی، ۱۳۷۲: ۱/۱۷۶ و ۱۳۷۷: ۱/۳۱؛ عکبری، بی‌تا: ۱/۲۲؛ بغوی، ۱۴۲۰: ۱/۱۰۲؛ بغدادی، ۱۴۱۵: ۱/۳۵؛ بیضاوی ۱۴۱۸: ۱/۶۸؛ نظام‌الدین نیشابوری، ۱۴۱۶: ۱/۲۱۵؛ کاشانی، ۱۴۲۳: ۱/۱۱۳؛ طنطاوی، بی‌تا: ۱/۹۲). در این صورت ترکیب خلیفة الله را دو گونه می‌توانیم معنا کنیم: در معنای نخست که اضافه لفظی است یعنی خلیفه ذات خدا، یعنی جای خدا بنشیند و لفظ جلاله، مفعول خلیفه واقع شده است. گرچه خلیفه به لفظ جلاله اضافه شده، اما نکره است و کسب تعریف نمی‌کند. 

لذا همه آحاد بشری می‌توانند خلیفه باشند و در این صورت مستخلف‌عنه خداست. این معنا از مفهوم «خلیفة الله» با مسأله توحید افعالی ناسازگار است چرا که اگر ولایت بر هستی و آفرینش اصالتاً از آن خداوند سبحان باشد هیچ‌کس حتی به‌عنوان خلیفه نمی‌تواند در این ولایت با او شریک شود و شراکت او در این ولایت بالأصاله نیز باشد. ازآنجاکه ولایت تکوینی و تشریعی اصالتاً از آن خداست و به‌صورت بالعرض و بالتبع و بالواسطه به خلیفه خداوند منتقل می‌شود پس لازمه آن، ولایت تکوینی و تشریعی، داشتن قدرتی زوال‌ناپذیر و لاینفک است و اگر قرار باشد این قدرت از خداوند سلب شود و به شخص جانشین خداوند منتقل شود نقص خداوند حاصل می‌شود که در نتیجه آن خداوند ممکن‌الوجود است و از دایره واجب‌الوجود بودن خارج می‌باشد. 

پس امکان ندارد که خداوند به خلیفه‌اش قدرت خود را به‌گونه‌ای تفویض کند که قدرت از دست خودش بیرون برود. خداوند پیوسته بر صفت «قادر» استوار و پابرجاست با توجه به سیاق، این احتمال تفسیری مردود است و «هیچ‌گونه تصریح یا اشاره‌ای در قرآن مبنی بر خلافة اللهی نیست» (صادقی تهرانی، ۱۳۶۵: ۱/۲۹۷)؛ زیرا در آیه هیچ قرینه و قیدی همچون خلیفه منّی، خلیفة الله... وجود ندارد که بر جانشینی خداوند متعال دلالت داشته باشد، چنین احتمالی در معنای خلیفه رجحانی نخواهد داشت و مفسرانی که مستخلفٌ عنه را خدا می‌دانند و واژه خلیفه را به «جانشینی خدا» به‌صورت اضافه لفظی معنا کرده‌اند، اشکال وارده بر آن را که شرک افعالی محسوب می‌شود، به‌گونه‌ای توجیه و تأویل نموده‌اند. 

علامه نیز با پذیرش اینکه انسان جانشین خدا در روی زمین است، اشکال وارده بر آن را از زبان فرشتگان بیان می‌دارد: «خلیفه‏اى که در زمین نشو و نما کند، با اوصاف زندگى زمینى، لایق مقام خلافت نیست و با آن‌همه نقص و عیبش، نمی‌تواند آینه هستىِ منزه از هر عیب و نقص و وجودِ مقدس از هر عدم، گردد، بقول معروف (تراب کجا؟ و رب الارباب کجا؟)» (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱/۱۱۵) و این شبهه را بدون پاسخ رها می‌کند، برخی به‌عنوان یک احتمال تفسیری بیان می‌دارند: «خداوند نیازی به جانشین ندارد ولی به دلیل قصور و نیاز مستخلفٌ علیه، جانشینی را برای خود قرار داده است» (صدر المتألهین، ۱۳۶۶: ۲/۳۰۱). برخی دیگر نیز خلیفة الله را استعاره یا مجاز مرسل می‌دانند و بیان می‌دارند که خداوند عملی را ترک ننموده که آن را به انسان واگذار نماید و او را جانشین خود کند، بلکه تدبیر الهی این است که در خلقت انسان توانائی‌هایی به ودیعت نهاده که بتواند در زمین و مخلوقات آن تصرف نماید (ابن عاشور، بی‌تا: ۱/۳۸۵). لذا خلیفة الله در معنای حقیقی به کار نرفته است و به این جهت برخی چون نتوانستند مدلول حقیقی و مراد خدای تعالی را از آیه ۳۰ بقره دریابند، این آیات را از آیات متشابهات می‌دانند که حمل آن بر ظاهرشان روا نیست (رشیدرضا، بی‌تا: ۱/۲۵۵-۲۵۴). 

برخی دیگر نیز جهت توجیه جانشینی خدا، از دیگر ویژگی‌هایی که درباره انسان در معارف الهی مطرح شده در تأیید خلیفة الله نمونه آورده‌اند و می‌گویند: «میان خلقت آدمی بر صورت الهی و سروری و تسلط او بر سایر موجودات عالم رابطه مستقیمی وجود دارد. این آموزه در متون اسلامی اعم از شیعه و سنی نیز آمده است به‌نحوی‌که احادیثی همچون «ان الله خلق آدم علی صورته» (کلینی، ۱۳۶۵: ۱/۱۳۴) از فراوانی قابل‌توجهی در متون روایی برخوردارند»[۵] در پاسخ باید گفت: اینکه انسان به‌صورت الهی خلق شده ﴿ونَفَختُ فِیهِ مِن رُوحِی﴾ (ص/۷۲) و انسان کامل نیز، صفیّ خدا، حجّه الله، ولیّ الله است و اصطلاحاتی نظیر این تعابیر که در متون روایی وارد شده، هیچ‌کدام بار معنایی خلیفة الله را ندارد و خداگونه بودن انسان دلیل بر جانشینی انسان از خدا نیست. 

خداوندی که ﴿بکلّ شیءِ محیط﴾ (نساء/۳۳) است و ﴿کلُّ یومٍ هو فی شأن﴾ (الرحمن/۲۹) است غیبتی ندارد، صحنه‌ای از او خالی نیست تا مقام ربوبیت و تدبیر خود را به انسان واگذار کند، پس خلافت انسان از خدا چه معنایی دارد؟ در پاسخ باید به معنای دوم «خلیفة الله» توجه نمود: خَلیفَةٌ مِن قِبَلِ الله، خلیفه‌ای از طرف خدا. خلیفه‌ای که خداوند او را جعل و نصب می‌کند، در این صورت ترکیب خلیفة الله اضافه معنوی و حقیقی است و لفظ جلاله معمول خلیفه نیست و در این اضافه حرف جرّ «مِن» و یا «ل» در تقدیر است و خلیفه کسب تعریف نموده و اختصاص به لفظ جلاله دارد و از اطلاق آن به عموم انسان‌ها خارج می‌شود و شامل عده‌ای خاص می‌گردد. 

در این معنا اگر خلیفه فعیل به معنای اسم فاعل باشد، تأکید در معنای التزامی خلیفه بر روی مستخلِف و جاعل خلیفه است و مستخلف عنه لزوماً مطرح نیست و آیه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأرضِ خَلِیفَةً یعنی من نماینده خودم را در زمین قرار دادم؛ اما اگر خلیفه فعیل به معنای مفعول باشد مستخلف عنه افرادی هستند که بعد از وی جانشینش و در روایاتی که به آن خواهیم پرداخت این تعبیر از خلیفة الله مطرح شده است و درهرصورت شرافت و عظمت خلیفه به دلیل (مستخلف عنه) جانشینی، از خدا نیست بلکه به دو جهت است: 

۱. به دلیل تخصیص جعل و نصب خلیفه به‌وسیله مستخلِف؛ 

۲. به دلیل برتری و تفوق دانشی و بینشی آدم، بر فرشتگان که آیات ۳۱ و ۳۲ متکفل بیان برتری خلیفه از نظر علم نسبت به فرشتگان می‌باشد.می‌شوند، خلیفه یعنی آدم و تمام انبیاء و ائمه که برخی جانشین برخی دیگرمی شوند و ایشان خلیفةٌ من الله هستند در حکم بین خلق و تدبیر روی زمین (قاسمی، ۱۴۱۸: ۱/۲۸۴) (و مراد جانشینی انسان‌های کامل به‌عنوان حجت خدا نسبت به حجت‌های قبل می‌باشد).

ب) برخی از مفسران «مستخلف عنه» را خداوند نمی‌دانند در این نگاه خلیفه به خالف: یَخلُف مَن کان قَبلَه (نحاس، ۱۴۲۱: ۱/۴۱) یعنی جانشین سابق معنا شده و در تفسیر آیه‌ ﴿إنی جاعل فی الأرض خلیفه﴾ معتقد شده‌اند: که آدم جانشین افرادی شد که قبل از او در زمین بوده‌اند و مراد از این افراد می‌تواند ملائکه یا جنیان و یا انسان‌های نخستین باشد (رجوع کنید به: طبری که این تفسیر را از ابن عباس و ربیع بن أنس نقل می‌کند ۱۴۱۲: ۱/۱۵۷ و: ابن سلیمان بلخی ۱۴۲۳: ۱/۹۶؛ سمرقندی، بی‌تا: ۱/۴۰؛ قرطبی ۱۳۶۴: ۱/۲۶۳؛ ملاحویش، ۱۳۸۲: ۵/۲۲؛ طوسی، بی‌تا: ۱/۱۳۱؛ ثعلبی نیشابوری، ۱۴۲۲: ۱/۱۷۵؛ طبرسی، ۱۳۷۷: ۱/۳۶).

در نقد این نظریه باید گفت: اولاً در آیه هیچ قرینه و قیدی همچون خلیفه منکم یا من الجن[۶] و... که بر جایگزینی به‌جای افراد سابق (ملائکه، جن، انسان‌هایی فاسد پیشین) دلالت داشته باشد، وجود ندارد، ثانیاً این نظریه مبتنی بر روایات و احادیثی است که: «از اخبار واحده می‌باشد، متن آن با سیاق آیات تطبیق ندارد و سند آنها نیز ضعیف است» (جوادی آملی، ۱۳۷۸: ۳/۷۰).

ج) برخی خلیفه را به معنای اسم فاعلی، جانشین از جمیع موجودات و همه مکوّنات باَجمعهم تفسیر نموده‌اند (کاشفی سبزواری، ۱۳۶۹: ۱/۱۰) که در نقد نظر ایشان باید گفت:

اولاً موجودات هرکدام در مقام خود قرار دارند و چیزی جانشین آنها نشده است. ثانیاً این نظریه ظنّی است و مفسر بدون قراین منفضله یا متصلّه، ذوقیات خود را مطرح نموده است.

۲. واژه خلیفه به معنای اسم مفعول

الف) خلیفه در معنای اسم مفعولی به دو صورت مُخلَف و مخلوف مطرح است. «مُخلَف» یعنی جانشین شده توسط خداوند معنا شده است (قرطبی، ۱۳۶۴: ۱/۲۶۳؛ فیومی، بی‌تا: ۱۷۸؛ آبیاری، ۱۴۰۵: ۹/۷۰) و «مخلوف»: أی یَخلُفه غیرُه (شوکانی، ۱۴۱۴: ۱/۷۴)؛ یعنی کسی که دیگری جانشین او می‌شود در این صورت چنان ‌که ابن کثیر در تفسیرش (۱۴۱۹: ۱/۱۲۴) اشاره می‌کند آیه به جانشینی نسلی بعد از نسل دیگر در میان انسان‌ها اشاره دارد (شیخ طوسی این تفسیر را از حسن بصری نقل می‌کند: طوسی بی‌تا: ۱/۱۳۱ و: محمود نیشابوری، ۱۴۱۵: ۱/۸۰؛ ابن عطیه اندلسی، ۱۴۲۲: ۵/۶۱؛ شیبانی ۱۴۱۳: ‏۱/۱۱۶؛ بیضاوی، ۱۴۱۸: ۱/۶۸؛ قاسمی، ۱۴۱۸: ‏۱/۲۸۴؛ دروزه، ۱۳۸۳: ۶/ ۱۵۵).

ب) با این بیان «خلیفه از فعیله به معنی مفعول است و آن لفظی است که دلالت دارد بر اینکه پس از او کسانی برجای وی می‌نشینند تا روز قیامت» (شنقیطی، بی‌تا: ۱/۵۷؛ ابن کثیر، ۱۴۱۹: ۱/۱۲۳). در معنای اسم مفعولی، مفهوم خلیفه ناظر به آینده است نه ناظر به گذشته، ازاین‌رو خداوند متعال، قبل از خلق آدم علیه‌السلام، به خلافت[۷] او پرداخته و فرموده: إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرضِ خَلِیفَةً و این نوع خلافت نیز سنتی از سنت‌های الهی است و هرگز زمین از این خلیفه که همان حجت الهی باشد، خالی نخواهد بود. نظر این گروه از مفسران با سیاق آیه سازگارتر است و دلیلی بر ردّ آن نیست. حال سؤال این است که خلیفه به چه کسی اطلاق می‌شود؟

ج. مصداق خلیفه چه کسی است؟

دیدگاه‌ها دراین‌باره نیز متفاوت است، صاحب کنز‌الدقائق سه نظر را که جامع احتمال تفسیری مفسران است، مطرح می‌کند: «مراد از خلیفه یا آدم به‌تنهایی است یا او به همراه بعضی از ذریه‌اش مورد نظر است و یا همه بشر مراد است» (قمی‌مشهدی، ۱۳۶۸: ۱/۳۲۱).

۱. دیدگاه نخست: مراد از خلیفه آدم به‌تنهایی است

گروهی از مفسران همچون غرناطی با دیدگاه تجزیه‌ای و تفکیکی[۸] نتیجه گرفته‌اند که آیه تنها به جانشینی شخص آدم در زمین اشاره دارد و بر استمرار این حکم در مورد فرد دیگری دلالت نمی‌کند چرا که فرمود خلیفه نه خلفاء.[۹] صاحب البحرالمحیط در تأیید این رأی معتقد است: اسم فاعل بودن جاعل دلالت بر ثبوت می‌کند نه تجدد لذا این جعل در آدم یک‌ بار اتفاق افتاد و تکرار نشد (ابوحیان اندلسی،۱۴۲۰: ۱/۲۲۶). این نظر مخدوش است زیرا:

الف) انتساب اسم فاعل جاعل به خداوند، بیانگر وصفی دائم از اوصاف الهی است،[۱۰] به این معنا که جعل خلیفه در مورد خداوند وصفی همیشگی است ازاین‌رو همواره باید مجعولی برای چنین جعلی موجود باشد (حسن‌زاده آملی، ۱۳۸۳: ۱۷). لذا مقام خلافت از جانب خدا، نمی‌تواند تنها یک‌بار برای آدم اتفاق افتاده باشد و اینکه جعل در آدم یک‌بار اتفاق افتاد به معنای عدم تکرار