کد خبر: ۱۹۳۵۶
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۰:۱۶-04 September 2020
مردم بلوچ یکی از اقوام ایرانی‌تبار ساکن در پاکستان، ایران، و افغانستان هستند. مردم بلوچ به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی است. بیشتر مردم بلوچ، مسلمان اهل سنت هستند. بلوچستان در قدیم به دو قسمت «سرحد» و «مکران» تشکیل شده بوده که گویش بلوچی در لهجه سر حدی کمی غلیظ تر از لهجه مکرانی است.
طایفه کوسگ


Uosf1: تاریخ قوم بلوچ قبل از نوشتن این مطالب باید بگویم که هدف من از نوشتن این مطالب اگاهی بلوچ ها از تاریخشان است نه هیچ هدف سیاسی یا قوم گرایی در اینجا می خواهم انچه که از کتب تاریخی در مورد تاریخ بلوچ را خوانده ام در اختیار خواننده این مطالب قرار دهم تا تاریخ گمشده خود را بشناسند. بلوچ به چه معناست؟ ریشه قوم بلوچ از کجاست؟ بلوچ به معنی بلند قامت و قوی هیکل و در واقع همان پهلوان است. بلوچ ها از اقوام سکایی هستند که در دوره باستان به ایران مهاجرت کردند و به نام پارت ها مشهور هستند و در مناطق سیستان و خراسان تا ترکمنستان فلات ایران ساکن شدند در دوره هخامنشی به خدمت هخامنشیان در امدند و هخامنشیان با استفاده از این اقوام جنگجو نصف دنیای ان روزگار را به تصرف خود در اوردند همانطور که در شاهنامه بزرگترین اقوام جنگجوی ایرانی می باشند و رستم و سهراب و اشکش همه از همین قوم می باشند،بعد از سقوط امپراطوری هخامنشی پارتها از اولین اقوام ایرانی هستند که علم استقلال بر افراشتند و بر ضد اقوام بیگانه یونانی به میارزه بر خواستند و سردار پارتها شخصی به نام ارشک یا اشکش که در شاهنامه و برهان قاطع از اون یاد شده بر علیه یونانیان شورید و عاملان یونانی را از سرزمین خود بیرون راند و یه باختر حمله کرده و ان سرزمین را تصرف کرد و سکه طلا ضرب کرد و حکومتی را بوجود اورد که به نام اشکانیان مشهور شد و در منابع غربی به نام امپراطوری پارت مشهور شد. حال از کجا بدانیم که بلوچ ها همان سکاها یا پارتهایی هستند که در دوران باستان حکومت اشکانیان را بوجود اوردند؟ 1.اسم چندین تن از پادشاهان اشکانی بالاچ می باشد ک شکل قدیم کلمه بلوچ می باشد که معرب ان بلاش می باشد. بالاچ اول اشکانی کسی بود که شهری در شمال ایران ساخت که به نام او به بلاچان یا بلاشکان معروف شد و اقوام پارتی را که در ان ساکن کرد به همین نام می شناختند و در نام این شهر تا قبل از حمله اعراب در کتب تاریخی ذکر شده است. 2.در دوره اشکانی یکی از خاندان های اشرافی و بزرگ اشکانی که در سیستان زندگی میکردند که به نام سورن یا سارن مشهور هستند که سورنای اشکانی سردار معروف ایرانی که رمیان را شکست داد از همین خاندان می باشد که گفته می شود پیروزی سورنا بر رومیان بزرگترین پیروزی شرق بر غرب می باشد اما نکته جالب این است که خاندان سورن هنوز هم در سیستان ساکن هستند و از اصیل ترین طوایف بلوچ می باشند که منظور ما طایفه سارانی هستند که از اقوام اصیل زابل هستند. 3.یکی دیگر از این خاندان های پارتی که در دماوندساکن بودند و حکمرانی ان منطقه به انها تعلق داشت به نام کوسگان مشهور بودند و بعد از حمله اعراب از انجا مهاجرت کردند امروزه یکی از طوایف بلوچ هستند که دقیقا به همین نام مشهور هستند طایفه کوسگان یا کوسگ در بلوچستان ساکن هستند. 4.دلیل دیگر اینکه حکومت اشکانی شبیه حکومت ملوک الطوایفی بلوچ بوده و دولت مرکزی دخالت زیادی در امور ایالات نمیکرده فقط در مواقع جنگ یا مشکلات دیگر و در مجلس تصمیمات گرفته می شده و از عادل ترین پادشاهان بودند و مردم از ازادی مذهبی برخوردار بودند و ملاک انتخاب پادشاه جنگجویی و شجاعت بوده و اگر از پادشاهی خطایی سر میزده خلع و دوباره به ایل بر می گشته و وقتی دوباره صلاحت او تاییده میشده به حکومت بر می گشته. 5.یکی دیگر از وجه مشترک بلوچ با اقوام پارتی ویژگی های اخلاقی و جنگجویی و شجاعت انها می باشد سکایی ها اقوام بسیار جنگجویی بودند قبلا از ساکن شدن در ایران هیچ منطقه ای از تاخت و تاز این قوم جنگجو در امان نبوده و بعد از ساکن شدن در ایران ایرانیان فنون جنگی انان را اموختند و انها را به خدمت گرفتند و امپراطوری بزرگی را بوجود اوردند حتی خود اشکانیان که از همان قوم می باشند در جنگجویی بی نهایت ماهر بودن منابع رومی می گویند که انان در تیراندازی چنان مهارتی داشتند ک تیر های انها از زره و سپر هم رد میشده و گاهی دو سرباز را بهم می دوختند و تیر انها خطا نمیرفت حتی در حال سورکاری در حالی که وانمود به فرار میکردند از روی اسب به عقب برمی گشتند و تیر اندازی میکردند که باز هم با دقت سربازان دشمن را از پای در می اوردند نویسنده ی رومی می نویسد که انها بهترین جنگجویان دنیا هستند و امروز واژه پارتیزان که به سربازان چریکی گفته می شود که داری مهارت و چابکی میباشند از برگرفته از همین جنگویان پارتی می باشد.و نکته جالت جوانمردی در جنگ می باشد که هیچوقت شهرهای دشنمان را خراب نمیکردند و مردم را به اسارت نگرفته و و مورد تجاوز قرار نمیدادند حتی یک نویسنده رومی می نویسد در یکی از جنگها سربازان رومی در حال گریز به رودخانه رسیدند که مرز ایران و روم بود و ایرانیان به دنبال انها بودند و حتی از لحاظ تعداد و قدرت انها بیشتر بودند وقتی رومیان در برای خوردن اب توقف میکنند اشکانیان از حمله به انها خود داری می کنند و اجازه بازگشت به کشورشان را به Uosf1: انها می دهند. اشکانیان از دیپلماسی بسیار بالایی بزخوردار بودند در جنگهایی که بین انها و یونیان روی داد حتی با وجود پیروزی و برتری بر انها همیشه برای صلح پیش قدم بوده و با دشمن با جوانمردی رفتار میکردند با وجود اینکه دشمن شکست خورده به ایران حمله کرده بود باز هم دست دوستی به سویش دراز میکردند. یکی از مواردی که دیپلماسی قوی اشکانیان را نشان میدهد حمله اقوام شرقی مغول و ترکی بود که در دوره انها حتی بسیار شدیدت از دوره خوارزمشاهیان رخ داد ولی اشکانیان با وجود تلاف بسیار و کشته شدند دو تن از شاهانشان در این جنگها ایران را از خطر ویرانی این حملات نجات دادند. 6.یکی دیگر از وجه اشتراک بلوج با اشکانیان و اقوام پارتی لباس مشترک انها می باشد که لباس بلوچی هنوز هم همان لباس اشکانیان باستان است جامه با شلوار چین دار گشاد و لباس زنان بلوچ که سوزن دوزی دارد و از اشکانیان مجسمه هایی وجود دارد که لباسشان سوزن دوزی دارد و یکی از سوزن دوزی های مشهور بلوچی پهلی وار می باشد که تغییر شکل یافته واژه پهلوی وار می باشد که باز هم به اشکانیان بر میگردد. 7.زبان بلوچی که همان زبان پهلوی می باشد که در دوران باستان بدان صحبت میکردند. 8.احوال پرسی بلوچ ها از کلمات اصیل پهلوی تشکیل شده و کلماتی در ان وجود دارد که نشان دهنده روحیه پهلوانی و جنگجویی وجود دارد. استفاده از کلمه دروت و درهبات که بر گرفته از ریشه درا یه معنی سلامتی می باشد که معنی کنونی کلمه درود در فارسی هم سلامتی می باشد که در اصل از کلمه بلوچی درا بوده در بلوچی به سالم درا می گویند ک ناسالم یا مریض را نادرا. و کلمه دیگری که در احوال پرسی بسیار کاربرد دارد کلمه دد میباشد به فتحه د dadکه به معنی درنده بودن است که از برای اطلاع از امادگی طرف مقابل پرسیده می شود که ریشه در اصالت سکایی بلوچ ها می باشد. حال جا دارد این سوال را بپرسیم که چطور همچین قومی با همچین پیشینه ای تاریخش به فراموشی گرایید؟

 برای جوابش باید بدانید که بعد از سقوط حکومت اشکانی چه اتفاقی برای این قوم افتاد؟ باز باید به کتب تاریخ مراجعه کرد و از رفتار پارسها با اشکانیان که بعد از اشکانیان به حکومت رسیدند مطالعه کرد. شاهان ساسانی به علت کینه ای که نسبت به پارتها داشتند و خود را بهتر از قوم پارت می دانستند دست به کشتار قوم پارت زدند حتی با وجود خدماتی که در جنگها در دوران ساسانیان به انها میکردند باز هم با بی مهری ساسانیان مواجه می شدند نمونه ان رفتار هرمز و پسرش خسرو با بهرام چوبین که یکی از بزرگترین سرداران نظامی تاریخ است با وجود نجات ایران از تاخت و تاز اقوام شرقی شاه به او سو زن پیدا کرده و تصمیم به قتل او میگیرد که بهرام چوبین از این جریان اگاه شده و به پایتخت حمله میکند و تیسپون را که قبلا متعلق به اشکانیان بود و بهرام خود را از ورثه انان میدانست تصرف می کند و خسرو به روم می گریزد خسرو با لشکری از رومیان به ایران حمله میکند و با شکست بهرام شروع به کشتار اقوام اشکانی میکند که در این جنگ ها صد ها هزار نفر از پارتها کشته می شوند شرح جنگ های ساسانیان و کشتار بلوچ ها و اقوام پارتی حتی در شاهنامه هم ذکر شده است اما شرح دقیق تر این کشتار ساسانیان در کتاب ایران در استانه یورش تازیان امده است،کینه ساسانیان نسبت به اشکانیان به حدی بوده که حتی شهرها و تمام اثار دوران اشکانی را نابود می کردند و نمونه ان ویران کردن شهرهای اشکانی در ارمنستان و سوریه توسط شاهپور ساسانی است. حالا با توجه به مطالبی که گفته شد دلیل اینکه چرا بلوچ ها در تاریخ خود خود را مهاجر از شام میدادند را توضیح خواهم داد.

 با توجه به کشتار اقوام پارتی که بلوچ ها بازمانده همان اقوام هستند و در اواخر حکومت ساسانیان روند این کشتار ادامه داشت با شروع حملات اعراب به ایران اقوام پارت یا بهتر بگویم بلوچ راه نجات خود را از ظلم و ستم ساسانیان پیوستن به اعراب دیدند که در تاریخ هم امده که عده ای از ایرانیان به اعراب پیوسته و قرار دادی با انها انعقاد کردند که بنا بر این قرار داد بلوچ ها به اعراب در جنگ کمک میکنند به شرطی که حقوق و مزایایی برابر با اعراب بگیرند و با یکی از اقوام اشراف عرب پیمان برادری بسته و در جایی در سرزمین شام ساکن شوند و اگر جنگی بین اعراب با همدیگر روی دهد بلوچ ها بی طرف هستند که این پیمان در زمان خلاقت حضرت عمر خلیفه دوم بسته شد و بلوچ پس از فتح ایران در شام ساکن شدند. جنگ بلوچ ها با ساسانیان حتی در اشعار بلوچی هم امده که سردار بلوچ پیروز گلو با ساسانیان همیشه در حال جنگ بوده ک در دوره یزدگرد ساسانی هم سرداری اشکانی به نام پیروزان علیه ساسانیان شورش می کند. هنوز هم در سوریه مکان هایی به اسم بلوچ وجود دارد که گواه اقامت بلوچ ها در این سرزمین است برای مثال مکانی به اسم وادی البلوس و .. بعد از اختلاف اعراب با یکدیگر جنگ یزید و امام حسین که یزید از بلوچ ها می خوUosf1: اهد که در جنگ با امام حسین به او بپیوندند بلوچ ها با این درخواست مخالفت میکنند چون برخلافی پیمانی بود که با اعراب بسته بودند و بعد از شهادت امام حسین دوباره به وطن خود که سیستان و بلوچستان است دوباره مهاجرت میکنند که در اشعار بلوچی شرح این مهاجرت امده است که به اشتباه بعضی از اقوام بلوچ فکر میکنند که از اعراب هستند و این داستان مهاجرت و ریشه عربی ور بسیاری از اقوام بلوچ وجود دارد ک ریشه در همین مهاجرت بلوچ ها دارد حتی طایفه سارانی که بازماندگان خاندان سورن هستند نیز همچین باوری دارند در صورتی که این عقیده ای اشتباه است که در بین همه اقوام بلوچ وجود دارد که اگر از نسل اعراب بودند با ان جمعیتی که مهاجرت کردند که جمعا طوایف رند و لاشار 90 هزار نفر جمعیت داشتند باید کل منطقه بلوچستان به زبان عربی صحبت میکردند و لباس عربی می پوشیدند.

 خاستگاه بلوچ سیستان است و در شاهنامه امده است که کیخسرو حکومت مکران را بعد از تصرف به اشکش بلوچ که از فرماندهان سپاهش بوده میدهد و عده ای از بلوچها از ان زمان در مکران ساکن می شوند در کتاب تاریخ سیستان وصیف سیستانی ساکنان سیستان را 12 طایفه بلوچ بلوچ می شمارد. چرا در شاهنامه محل سکونت بلوچ ها را در شمال ایران ذکر کرده است؟ بعد از تشلیل حکومت اشکانی پارتها که بلوچ ها بازمانده همان قوم هستند از خراسان و سیستان به غرب ایران تاختند تا یونانیان را از ایران بیرون برانند از شهر نسا در ترکمنستان کم کم به شهر صد در دروازه در شمال ایران ساکن شدند و در اخر در تیسپون در غرب ایران تا به دشمن خود نزدیکتر باشند بیشتر اقوام پارتی در شمال ایران زندگی میکردند که شرح ان در کتاب شهرستان های ایران امده است و حتی شهر بلوچ ها بلاچان یا همان بلوچان که بالاچ اول اشکانی ان را بوجود اورد. این اقوام بعد از حمله اعراب در حلب شام ساکن و بعد از شهادت امام حسین به سرزمین مادری خود بازگشتند.

 علاوه بر حکومت اشکانی حکومت کوشانی هم توسط همین اقوام سکایی که بلوچ ها بازمانده انها هستند بوجود امد که هم عصر اشکانیان می باشد ک طایفه کشانی بلوچ ها بازمانده انها هستند. پس از خواندن این مطالب و اگاهی از پیشینه خود باید از تاریخ درس بگیریم چرا ان پیشینه درخشان به این ضعف و اختلاف قومی و مذهبی بدل شده چرا بلوچ اینقدر ضعیف شده؟ بزرگترین علت ضعف بلوچ ها اختلاف قومی و قبیله ای و مذهبی می باشد. عصبیت قبیله ای که اعراب جاهلی در 1300 سال پیش یا ان مواجه بودند بلوچ امروز با ان دست و پنجه نرم میکند و گریبان گیر جامعه بلوچستان شده هر طایفه ادعای برتری از طوایف دیگر را دارد هیچ طایفه ای توانایی تحمل طایفه دیگر را ندارد ماننده خانواده ای که در ان چندین برادر باهم دیکر اختلاف داشته باشند هیچوقت این خانواده به موفقیت نمیرسد مثال جامعه بلوچستان هم همین می باشد همه از یک ریشه و از یک نژاد اما با همدیگر اختلاف دارند عقاید دوران جاهلی در دوره ای که همه جوامع با علم و دانش ک صلح و سازش به سمت پیشرفت و سعادت میروند جامع بلوچستان را از پای در اورده و ضعیف و بیمار کرده است. باید از گذشته بیاموزیم و با تحمل یکدیکر و با همدیگر و و در کنار هم دیگر با صلح و سازش عاملی برای پیشرفت بلوچستان و تعالی جامعه بلوچستان شویم و با عقاید جاهلی و اختلاف و تفرقه مبارزه کنیم و نه بردار کشی و جنگ با برادر خود،بخاطر تعصب قومی و طایفه ای شایسته سالاری کنار گذاشته می شود و ممکن است حق و حقوق افراد با استعداد ضایع شود ضرر ان به کل جامعه بلوچستان بر میگردد

قوم جدگال


قوم جدگال قومی بسیار جسور وجنگجو بوده اند و از زمانهای بسیار قدیم از شام به کشور پاکستان آمده و درمحلی به نام کوتری اقامت می گزینند . پس از چندین سال زندگی در آنجا سرانجام بین این قوم و قومی دیگر به نام حوت یا کلمت اختلاف می افتد و جنگی خونین درمیگیرد که در نتیجه آن قوم کلمت شکست سختی می خورد. ولی جنگ بین این دو قوم به همین جا تمام نمی شود و قوم شکست خورده دست به تجهیز نیرو و گردآوری سپاه و سلاح می زند و پس از چند سال دوباره جنگ دیگری را با قوم جدگال آغاز می کند . در این جنگ سهمگین سردسته قوم جدگال که عباس نام داشته به دست قوم کلمت کشته میشود.

زن عباس که حامله نیز بوده رهبری سپاه جدگال را به عهده میگیرد ولی او نیز نمی تواند در سرنوشت نبرد تغییری بوجود آورد وشکمش به ضرب شمشیر دریده میشود ومیمیرد. از شکم پاره شده اش فرزندی خارج می شود که پیرزنهای قوم جدگال اورا نگهداری کرده ، زنهای جوان به او شیر میدهند وبر او نام سریا می گذارند.

پس از این شکیت جدگالها تماما به ایران کوچ می نمایند و در منطقه ای که امروز دشتیاری خوانده می شود اقامت می گزینند. ریش سفیدان و کهنسالان این قوم حکایت میکنند که دشتیاری امروزی در آن زمان پوشیده از درخت بوده و منطقه ای ناهموار و کاملا مشجر و جنگلی به حساب می آمده است.

ساکنین اصلی دشتیاری قومی به نام کیجیکیها بوده اند که به کار گله داری و پرورش احشام می پرداخته اند ورئیس آنها مردی بوده به نام یوسف خان . پس از ورود قوم جدگال به این ناحیه ریش سفیدان قوم مهاجر نزد یوسف خان رفته از او اجازه اقامت می خواهند. ولی یوسف خان به آنان می گوید که هرساله قومی به نام افغان به این منطقه یورش آورده همه چیز را اززن و بچه گرفته تا چهارپایان به غارت می برند و بر این اساس این منطقه جای امنی نیست تا شما بتوانید در آن آسوده زندگی نمایید. درثانی این منطقه تماما جنگلی و اطراف آن چراگاه احشام است و شما که گله ای ندارید نخواهید توانست در این منطقه نامساعد به کار کشت بپردازید. ریش سفیدان قوم جدگال به یوسف خان پاسخ میدهند که ما مردمی زحمت کش و فعالیم و اگر به ما اجازه اقامت داده شود تمام موانع را بر طرف خواهیم کرد.پس یوسف خان دست از لجاجت می کشد و قوم جدگال با سخت کوشی وپشتکار جنگلها راآباد کرده و مزارع وسیعی به وجود می آورند و به کشاورزی و دامداری میپردازند. پس از چندی ناگهان قوم افغان به این منطقه هجوم می برند.

سریا پسر عباس با آن که دوران نوجوانی را طی میکرد بزرگان قوم را گرد هم آورده از آنها می خواهد تا تدبیری بیندیشند. پس از مشورت و نظرخواهی همگانی سرانجام تصمیم گرفته می شود که با افغانها به جنگ بپردازند. جدگالها از زن و بچه وجوان همگی سلاح به کف گرفته نبردی خونین را با افغانها آغاز می کنند ودر محلی به نام کدکان در مجاورت قریه دج از قراء دشتیاری بین دو سپاه برخوردی سخت روی می دهد که چند روز به طول می انجامد و افغانها پی در پی شکست های سختی را متحمل می شوند تا سرانجام به شکستی فاحش تن داده عقب نشینی می کنند. قوم جدگال پس از این پیروزی با دلگرمی بیشتری به کار پرداخته و قنوات ونهرهای زیادی از کوهستانهای اطراف جهت آوردن آب باران برای کشاورزی حفر می نمایند وکار زراعت را رونق می بخشند. قوم افغان پس از این شکست سخت هیچگاه به آن منطقه روی نیاوردند. قوم جدگال و کیجیکیها هر قدر انتظار می کشند از هجوم افغانها خبری نمی شود.

از طرفی یوسف خان که کار کشت و زراعت جدگالها را شکوفا ودست افغانها را از تطاول وغارت کوتاه می بیند چشم طمع به مزارع آنها دوخته به سریا پیغام میدهد که ملک ومنطقه اورا ترک نمایند و از دشتیاری به جای دیگری کوچ نمایند . در غیر اینصورت باید هرساله مالیاتی به او بپردازند. پس از این خبر سریا بزرگان قوم را گرد هم آورده با آنان به شور می پردازند. سرانجام چند نفر را نزد یوسف خان می فرستند . فرستادگان چگونگی کار و کوشش قوم جدگال را در آباد کردن زمینها و جنگیدن با افغانها و تمام مشقاتی که در به وجود آوردن این مزارع متحمل شده اند به یوسف خان بازگو می نمایند واستدعا می کنند که به آنها اجازه دهد به کار خود بپردازند ولی هرچه بیشتر می گویند یوسف خان کمتر می شنود و دست از لجاجت نمی کشد . چون فرستادگان باز می گردند جلسه ای تشکیل می شود و تصمیم می گیرند که خود را آماده مبارزه با یوسف نمایند. یوسف خان برای بار دوم به سریا پیغام می فرستد تا از این منطقه کوچ نماید ولی سریا به خواست او پاسخ منفی داده اظهار می دارد:

ما این سرزمین را خون وعرق جبین آباد کرده ایم ودست افغانها را از چپاول آن کوتاه نموده ایم وحال نیز آماده ایم تا از آن نگهبانی وپاسداری نماییم . پس از این پاسخ سریا‍، یوسف خان سخت برآشفته با نیروئی عظیم به جدگالها حمله می کند ودست به قتل عام این قوم میزند. سریا که رهبری قوم جدگال را داشت دلاورانه به جنگ میپردازند و با دو شمشیر در دو دست نبردی خونین را شعله ور می سازد . قوم جدگال در سایه همبستگی و جسارت و بی باکی در این نبرد نابرابر پیروز می شوند. پس از این شکست دیگر هرگز یوسف خان هوس لشکرکشی بر سر این قوم را نمی نماید و قوم جدگال در بلوچستان ریشه می گیرد و در منطقه دشتیاری سکونت می یابد و به زندگی پرکوشش وتلاش و کم معاش خویش می پردازد.در طول سالیان دراز، این قوم با قوم کیجیکیها پیوند های نزدیکی یرقرار می نماید و در حال حاضر این دو قوم در هم آمیخته اند و مشترکا نبردی طولانی را با نیروهای قاهر طبیعت دنبال می کنند وبه زندگی خویش ادامه می دهند.

جدگالها دارای زبان بسیار مشکلی می باشند که حتی کیجیکیها که نسلها با آنها زیسته اند اکثرا این زبان را نمی دانند و حال آنکه جدگالها بی استثناء بلوچی می دانند و می توانند به سهولت به زبان بلوچی تکلم نمایند. در پایان باید متذکر شد که جدگالها از دو تیره عمده تشکیل یافته اند که عبارتند از تیره سی ساد وتیره گنده


طایفه میربلوچزهی
طایفه کرد میربلوچ زهی و سهراب زهی از نظر نسبی به حسین کرد شبستری منتسب هستند. اما آنچه که واضح است این طایفه نیز همچون سایر طوایف بلوچ از قرن‌ها قبل ساکن این منطقه بوده‌اند. قبلاً حاکمان منطقه سرحد بلوچستان بوده و تا ۸۰ سال پیش یعنی تا دوره محمد حسن خان کرد بر خاش و سرحد فرمان رانده‌اند و همکنون نیز یکی از طوایف بزرگ و پر نفوذ بلوچ محسوب می‌گردند دینشان اسلام و مذهبشان عمدتاً سنی حنفی و بعضاً خصوصا در منطقه زابل شیعه مذهب اند. زبان اصلی تکلم مردم این طایفه بلوچی سرحدی می‌باشد اما گویش‌های محلی که در منطقه خاش خصوصاً بین طوایف ساکن اطراف تفتان یعنی طایفه‌های هاشمزهی جمالزهی خاشی مرادزهی و تمندانی رونق دارد و شبیه به فارسی دریست اینجا نیز بکار می‌رود. شغل اصلی مردم نیز دامپروری و کشاورزی می‌باشد. محل اصلی سکونت این طایفه منطقه سنگان خاش می‌باشد اما شاخه وها رشته‌های متعددی در سایر نقاط بلوچستان همچون تمین تمندان روپس کوشه گونیچ نازیل میرآباد اکبرآباد دهپابید کهنوک پشت کوه خاش سرباز ایرانشهر زابل و... دارند اینان همچنین در سایر استان‌ها همچون منطقه سربیشه منطقه سرخس و گلستان خصوصاً کلاله و مینودشت نیز پراکنده‌اند این پراکندگی فقط به داخل مرزهای ایران محدود نمی‌گردد بلکه همچون سایر طوایف بلوچ شاخه‌های متعدد از این طایفه از صدها سال پیش ساکن بلوچستان پاکستان خصوصاً منطقه کویته و دالبندین و افغانستان منطقه براچه و اطراف قندهار و زابل و عمان اند .(لازم است ذکر شود ریس فوج شهر عمان از طایفه میربلوچ زهی می‌باشد چندی قبل نیز وزیر ایالتی بلوچستان پاکستان ((سردار گیلوخان)) از همین طایفه بود و ی که خویشاوندی نزدیک با بزرگان مینگل داشت توانست اقدامات زیادی برای مردم ساکن ایالت بلوچستان انجام دهد). بیشترین دلیل پراکندگی این طایفه سرداران و بزرگان آن بوده‌اند بطوریکه برخی از آنها همچون سردار میر رضا معروف به میر رضایی بارها و بارها اقدام به ازدواج نموده و سالها در شهرهای مختلف ساکن گشته وی که بیش از ۴۰ فرزند داشته است نمونه ایست از مردان تنوع طلب بلوچ. از سرداران بزرگ این طایفه که هم بر قسمت‌هایی از کرمان و هم بلوچستان حکمرانی کرده می‌توان به سردار سیدخان نام برد که گابریل روسی او را چنین توصیف می‌کند که شخصی خشن و یک دنده در بلوچستان و کرمان حکمرانی می‌کند که برای تصاحب زودتر قدرت پدرش را به زندان می‌افکند و در رودبار قلعه‌ای را با تل ذیکسان می‌کند فقط به علت یک بی حرمتی. سیدخان قلعه‌ای در کهنوج می‌سازد که هنوز با نام کهنوج سیدخان میخواانندش. فرزند ارشدش سردار عبدالکریم خان که بلافاصله بعد از او به قدرت در سرحد رسید توسط عمال قاجار برای مصالحه به همراه پسرش نواب خان و برادرانش علی خان (نابینا) شاکرخان سرفرازخان و تنی چند از سرداران دیگر به قلعه ایرانشهر فراخوانده شد و در آنجا به کشته‌شدند. جمعی از بلوچهای خائن در این مورد با قاجارها همکاری کردند. پس از عبدالکریم خان پسرش محمدحسن خان در حالی که فقط چند سال از سنش می‌گذشت به کمک سرداران غیوری همانند سردار شهسوار یاراحمدزهی که پدرزنش هم بود و از طرفی باجتاقش و سردار جیهند (جهان دار) یاراحمدزهیٰ سردار خلیل خان گمشادزهی قدرت را بدست گرفت که سرانجام در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی توسط خیانت افرادی حکومت را از دست داد و انگلیسی‌های جهانخوار که از بلوچستان بعنوان معبر خود برای ورود به ایران می‌خواستند استفاده کنند توسط ژنرال ادوارد هری دایر به این مهم دست یافتند البته با کمک خائنینی از دل همین مردم ...

کردهای اصلی در نواحی چون تمین پسکوشه فرزندان نورمحمد خان، نور محمد خان فرزند علی خان فرزندسید خان فرزند مدت خان وبرخی فرزندان عظیم خان فرزند کریم خان فرزند سیدخان و محمد حسن خان فرزند کریم خان فرزند سید خان فرزند مدت خان و فرزندان نوروز خان فرزند مهراب خان فرزند سید خان فرزند مدت خان شاکر خان فرزند سید خان فرزند مدت خان ومششریف خان فرزند حیدر علی خان فرزند سید خان فرزند مدت خان مادر حیدر علی خان از طایفه شیرخان زهی نارویی است و ساکن زابل منطقه کچیان

طایفه اسکانی

 شخصی بنام نیار خوس یکی از مورخین انگلیسی مینویسد که       
 ادبیات داستانی قوم بلوچ علیرغم نداشتن مطالب مکتوب سینه به سینه نقل شده  است و
قوم بلوچ همواره در نگه داشتن اسطوره های قومی و فرهنگی کوشا بوده و نسبت به ترویج ادبیات داستانی- حماسی ،عشقی، ادبیات کودکان از پای ننشسته است. غنای ادبیات بلوچ در اشعار حماسی نیز جایگاه ویژه ای دارد. داستانهای عاشقانه شی مرید و هانی - عزت و میروک - له له و گراناز - ماهک و جانل ار اینگونه اند
 

  

گراناز از شیر زنان بلوچ از طایفه رند در پی نزاع طایفه خود با طایفه آسکانی که اصالتاً بلوچ نواحی شرق بلوچستان بوده اند توسط پدرش جییند که ریش سفید قوم بوده به طایفه مقابل طبق رسومات قوم بلوچ در صلح و اشتی پس از درگیریهای قومی که منجر به قتل میشده برای پرداخت خون بها یک زن به عقد ونکاح یک مرد از بستگان مقتول در می اوردند که گراناز بعنوان عروس بدین منظور پیشکش میشود  تا جنگ طایفه ای پایان پذیرد غافل از اینکه گراناز دلباخته فردی به نام لـَلّا  از طایفه باشنده بوده است. همین امر باعث میشود که للا  شخصاً وارد مذاکره شود اما در نهایت مذاکره به جایی نمیرسد و در یک جنگ نابرابر للا با طایفه  آسکانی در می افتد و گراناز نیز با تعدادی از قوم  خود به همراه او میرود. عاقبت جنگ به نفع قوم رند خاتمه می یابد و جییند طی مراسمی للا  و گراناز را به عقد هم در می آورد

گراناز در اصل گران + ناز  بوده است . معنی لغوی گران یعنی سنگین(مخالف سبک) مخالف ارزان، ناز
ک                       (کرشمه). گراناز به معنی فردی که ناز او ارزان نیست


نقل از ماهنامه فرهنگ، سال 1346

 انتشارات فرهنگ و هنر
 نوشته اشرف سربازی

  گراناز از شیر زنان بلوچ از طایفه رند در پی نزاع طایفه خود با طایفه آسکانی که اصالتاً بلوچ نواحی شرق بلوچستان بوده اند توسط پدرش جییند که ریش سفید قوم بوده به طایفه مقابل طبق رسومات قوم بلوچ در صلح و اشتی پس از درگیریهای قومی که منجر به قتل میشده برای پرداخت خون بها یک زن به عقد ونکاح یک مرد از بستگان مقتول در می اوردند که گراناز بعنوان عروس بدین منظور پیشکش میشود  تا جنگ طایفه ای پایان پذیرد غافل از اینکه گراناز دلباخته فردی به نام لـَلّا  از طایفه باشنده بوده است. همین امر باعث میشود که للا  شخصاً وارد مذاکره شود اما در نهایت مذاکره به جایی نمیرسد و در یک جنگ نابرابر للا با طایفه  آسکانی در می افتد و گراناز نیز با تعدادی از قوم  خود به همراه او میرود. عاقبت جنگ به نفع قوم رند خاتمه می یابد و جییند طی مراسمی للا  و گراناز را به عقد هم در می آورد



گراناز در اصل گران + ناز  بوده است . معنی لغوی گران یعنی سنگین(مخالف سبک) مخالف ارزان، ناز  (کرشمه). گراناز به معنی فردی که ناز او ارزان نیست



نقل از ماهنامه فرهنگ، سال 1346

 انتشارات فرهنگ و هنر

 نوشته اشرف سربازی


 شخصی بنام نیار خوس یکی از مورخین انگلیسی مینویسد که       
 ادبیات داستانی قوم بلوچ علیرغم نداشتن مطالب مکتوب سینه به سینه نقل شده  است و قوم بلوچ همواره در نگه داشتن اسطوره های قومی و فرهنگی کوشا بوده و نسبت به ترویج ادبیات داستانی- حماسی ،عشقی، ادبیات کودکان از پای ننشسته است. غنای ادبیات بلوچ در اشعار حماسی نیز جایگاه ویژه ای دارد. داستانهای عاشقانه شی مرید و هانی - عزت و میروک - له له و گراناز - ماهک و جانل ار اینگونه اند


رخشانی ها

جد بزرگ رخشانی ها رخشان نام دارد که طایفه نام خود را منتسب به وی می داند. آرامگاه رخشان درکوهستانهای  بلوچستان پاکستان برروی ارتفاعات شمالی  دره رخشان قراردارد که  زیارتگاه مردم این  دیار است .

(منطقه رخشان در قسمت کوهستان مرکزی بلوچستان پاکستان واقع است که پس از سکونت رخشان در این منطقه که از طرفی ارث پدری وی نیز بوده است  ، به منطقه رخشان معروف گردیده است . در قسمت مرکزی این منطقه رودخانه رخشان جریان دارد که باعث رونق منطقه گردیده است )


رخشان صاحب چهارفرزند به نامهای میر بادین ـ میرماندا ـ  میرجمال دین   و زربخت بوده که این اسماءحالت تغییر یافته اسامی بهاءالدین  ـ جمال الدین ـ امام دادو زربخت می باشند که مدلل بر دیرینگی ووقدمت زمان حیات آنهاست.

هریک از این فرزندان شاخه ای از تیره های طایفه رخشانی را پدید آورده اند که به نام خود آنها نامیده می شود.

قسمت اعظم این تیره ها دربلوچستان شرقی(پاکستان) نوشکی و دالبندین،خاران(اران)،چاگی ، ماشکید ومنطقه رخشان پاکستان سکونت دارند و تعدادی نیز در ولایات  نیمروز و هلمند  افغانستان  وبرخی درروسیه و  ترکمنستان وتعدادی نیز در کشورهای حوزه خلیج فارس وگروه اندکی در اروپا وآمریکا ساکن اند .

نکته حائز اهمیت در مورد  رخشانی این مطلب است که در بلوچستان پاکستان فقط دو زبان شاخص وبارز است یکی زبان بلوچی باگویش رخشانی و دیگری ،زبان براهویی می باشدکه (زبان براهویی = زبانی متفاوت ومتمایز از زبان بلوچی است وبه دراویدی ؛هند واروپایی مشهور است ) و اکثر طوایف بلوچ ضمن آنکه به گویش بلوچی رخشانی تکلم می کنند خود را وابسته به این ایل می دانند.

دیگر اینکه در کتاب احیائ الملوک از نوع خاصی اسب به نام اسب رخشانی نام برده می شود که توسط طایفه رخشانی ودرمنطقه  دره رخشان پرورش می یافته است واین نوع اسب  گرانقیمت وکمیاب بوده  است .

واز همه مهمتر  اینکه کلمه رخشان به معنی درخشان ونورانی ، یک کلمه صددرصد پارسی میباشد و اثبات میکند تمام رخشانی ها از نژاد اصیل ایرانی و آریایی می باشند .

 (زبان بلوچی از زبان‌های ایرانی شمال باختری است و با زبان‌های تاتی، کردی و تالشی نزدیکی زیادی دارد برای همین به نظر می‌رسد گویشوران این زبان در گذشته دور از نواحی شمالی ایران امروزی به کیج ومکران قدیم که بعدها به بلوچستان  معروف گردید کوچیده باشند.

گویش‌ها

بلوچی را به دو گروه اصلی تقسیم می‌توان کرد: شرقی، یا شمال شرقی، و غربی، یا جنوب غربی،

 عمده بلوچها درسه کشور پاکستان، ایران و افغانستان در سرزمینی نسبتاً وسیع و گرم زندگی می‌کنند تعدادی ازآنان در ترکمنستان بسر می‌برند مجموع قبایل بلوچ جمعیتی بالغ بر ده میلیون نفرتخمین زده می‌شوند. که بیشتر آنها در دو کشور پاکستان و ایران ساکن اند. اما این رقمها اعتبار قطعی ندارند. بلوچها دراکثرکشورهای جهان سکونت دارند که به دلایل مختلفی از سرزمین خود خارج شده‌اند. که بخشی ازآنها درکشورهای حوزه خلیج پارس و برخی درکشورهای آفریقایی زندگی می‌کنند. بلوچهای افغانستان اغلب در دو ولایت هلمند و نیمروز بسر می‌برند.

گویش بلوچی غربی (رخشانی)

گویش رخشانی سرحدی
گویش رخشانی افغانستان
گویش رخشانی ترکمنستان
گویش رخشانی پنجگوری
گویش رخشانی کلاتی
گویش رخشانی سراوانی
گویش رخشانی سیستان
گویش رخشانی زاهدان
گویش بلوچی جنوبی (مکرانی)

لاشاری
کچی
کراچی
گویش‌های  بلوچی جنوبی یا( سلیمانی وکیچی)

بوگتی (بامبور)
مری رند (سیبی) که چاکربر‌های سیب را شامل می‌شود
دوکمی- مزاری
مندوانی & گویش جاتووی سند غربی)
 

جماعتی از قبایل بلوچ که تحت عنوان کلی (رند)یاد می شوند طایفه رخشانی و ریگی اند که در زمره ترک کنندگان زمین ودارای اهمیت سیاسی ویژه شناخته می شوند. یک روایت بلوچی میگوید:( رخشانی وریگی چوک میر حقیقت حان انت)

تیره های مختلف این طایفه در کشورهای پاکستان(نوشکی ودالبندین وکوئته وماشکید وکراچی و دره رخشان وریگستان)،افغانستان(هلمند ونیمروز وریگستان )،ایران(سیستان- لوتک رخشانی ومیانکنگی وشهرزابل – بلوچستان- زاهدان-میرجاوه – خاش و...  )وترکمنستان-سرخس –خراسان – بیرجند –تربت- قاین – مشهد – سرخس – کرمان – فهرج - رودبارجنوب -قلعه گنج -منوجان -کهنوج –وفاریاب وهرمزگان و...  زندگی می کنند.

تیره های اصلی این طایفه عبارتند از :

1ـ رخشانی بادینی (تیره سرداری)

2ـ رخشانی جمال دینی

3ـرخشانی ماندایی

4ـ رخشانی زربختی

 

 

شاخه های  منشعب از چهار تیره بزرگ عبارتند از:

 

ریگی (دارای 36 تیره )

سارانی(محمود زهی . اسکندرزهی. باران زهی . رستم زهی وکوچک زهی)؛

گرگیج(؛گبرزهی ,   سنگک زهی    ,  حسن زهی     ,    عوض زهی      , قنبر زهی , چرخچی , لشکرزهی  , بو لاغزهی , گرگندی,طاهرزهی)

سایر تیره ها عبارتند از: 

جیند زهی؛ فقیرزهی ؛جنگی زهی ؛قنبرزهی (کمرزهی)===توسط این تیره اشرف افغان هنگام فرار به سوی قندهار کشته شد وسرش را به عنوان هدیه برای نادر شاه افشار فرستادند.===؛ سیاه پاد؛ ازبک زایی؛ بهلولی؛ ماهککی ، لالویی

سور؛ کبدانی ؛رحمان زهی ؛بیلر؛ مالکی؛ سیاه چم؛ شهمراد زهی ؛کمالان زهی ؛مسری زهی؛ هولازهی ؛اینگل زهی؛ آزات زهی؛ دشتکانی؛ بلغانی؛ مندوزایی؛ غدایزدایی ؛رحیمان زایی ؛بولا زهی ؛ هوت رخشانی.؛سیاه سر ،  رند ، کلبعلی ، علی زایی و...

رخشانی های افغانستان زربختی اند وبرخی از آنان که در منطقه نیمروزبه سر می برند به همراه گروهی از پشتون های افغان چون در میان طوایف براهویی زندگی می کنند با زبان براهویی تکلم میکنند.بلوچ های رخشانی و پشتون های نورزی نیزگویش لهجه براهویی را دارند.ولی سایر رخشانی های افغانستان به زبان بلوچی رخشانی تکلم می نمایند.

رخشانی های سیستان ومیرجاوه ، زاهدان ، بیرجند ، مشهد، تهران ونوشکی ودالبندین ، از تیره بادینی اند واز دو گروه فارسی زبان و بلوچ زبان ،تشکیل شده اند که شجره نامه  رخشانی های بادینی   به شرح ذیل می باشد.

 زوطهماسب--  میر زمیر  ــــــــ  میر قاسم  ـــــــ  میر نصر الدین(میر حقیقت خان)  ــــــــ  میر نور شاه (رخشان) ــــــــ میر بادین  ــــــــــ  میر سیداد  ــــــــ  میر کرم شاه  ـــــــــــ  میر شهبیک  ــــــــــ  میر هارون  ــــــــــ  میر حیدر  ــــــــــــ  میر حسن  ــــــــــ

میر مانده ـــــــ میرحمزه{حمزه آزرک شاری =رهبر جنبش سیستان علیه اعراب حاکم بر سیستان بزرگ – در آن دوره تا منطقه سند پاکستان جزئ سیستان بوده است = حَمزه پسر آذَرَک شاریمعروف به حمزه بن عبدالله خارجی یکی از ایرانیانی است که بر علیه حکومت خلفای عباسیقیام کرد. قیام او در اواخر سدهٔدومهجریدرسیستانآغاز شد. او نسب خود را به زو طهماسبمی‌رسانیدوحکیم طوس در شاهنامه از زو طهماسب اینگونه یاد می کند

(در نبرد با افراسیاب ، نوذر پادشاه ایرانی کشته شد اما با درایت و دلاوری زال ایرانیان در مقابل سپاه افراسیاب ایستادند و زوطهماسب را به پادشاهی برگزیدند افراسیاب که از فتح ناامید گشته بود مجبور به پذیرش قرارداد صلح و عقب نشینی شد و استقلال ایران به همت دلیران سیستان حفظ گردید.



حمزه آذرک به خاطر این که یکی از عمال دولت عباسی  نسبت به او بی احترامی کرد ،به ستیزه برخاست وقیام کرد. حمزه سپاهی بزرگ گرد آورد و توانست که نمایندگان هارون الرشیدخلیفهٔوقتعباسیراشکستدهدوسیستانراازدست آنان خارج کند. او مردم سیستان را از دادن خراج به خلیفه بازداشت و خود نیز چیزی از آنان نگرفت. وی سپس خراسانو کرمانرا نیز به سیستان افزود. علی بن عیسی که از طرف خلیفه فرمانروای خراسان بود از هارون کمک خواست. خلیفه به تن خویش به خراسان رفت و امان‌نامه‌ای نیز برای حمزه نوشت ولی او حاضر به صلح نشد و با سپاهی سی هزار نفری به مقابله شتافت. هنگامی که او بهنیشابوررسید شنید که هارون درگذشته‌است و به گماردن پنج هزار سپاهی در سرزمین‌های که تسخیر کرده بود بسنده کرده و خود به هندوسندلشکر کشید. حمزه در زمان فرمانروایی مامونبه سال ۲۱۳ هجری درگذشت{.

میرشاهو ـــــــــ»میر شیهک (ازحاکمان بلوچستان قبل از صفویه )ــــــــ»میر چاکر(ازحاکمان بلوچستان در عهد صفویه )ـــــــــ»میر حمراءــــــــ»میر حسن ـــــــــ»میر بدرالدین ـــــــــ»میر نصرالدین ــــــــ»میر عجب خان ـــــــــ»میر اودیل خان ــــــــ»شادی خان ــــــــ»میر جان بیک خان ـــــــــــ»میر رستم خان ــــــــــ»میر کوچک خان----- میر لشکر خان

طبق اسناد موجود میر لشکر خان در اطراف تاسوکی ،ریگ چاه وگود زره ،که در آن زمان دشتی آباد وپر رونق بوده است, به شغل دامداری اشتغال داشته ودارای رمه های بزرگ شتر وبز وگوسفندبوده و هم پیمان با طایفه براهویی، تأمین امنیت مرزهای شرقی کشور ر ا بر عهده داشته است .وزمانی که دولت مرکزی ضعیف بود به صورت خود مختار حکومت می نموده است،وهمواکنون دوتپه در منقه تاسوکی به نام تپه لشکران 1و2 به ثبت میراث فرهنگی رسیده است.

 پس از اینکه به دلیل بی لیا قتی شاهان ایران بلوچستان، به دوقسمت تقسیم شد وقسمت شرقی به بلوچستان انگلیس معروف گردید  گروههایی از  ایل رخشانی برای اینکه ملیت ایرانی خویش را از دست ندهند وتحت تسلط انگلیسی ها در نیایند به سوی مرزهای داخلی ایران کوچیدند وقسمت اعظم آنها در سیستان که منطقه ای خرم  و آباد بود متمرکز گردیدند.

ولی به دلایلی مجبور شدند به گروههای کوچکتری تقسیم شوند وبه روسیه وافغانستان  وشهرهای داخلی ایران وگروهی به پاکستان و پنجاب  مراجعت نمودند .

رخشانی های لوتک، از زمان کدخداپسند خان رخشانی که از طرف خاندان علم قاینی  به سمت  کدخدایی سکوهه را منصوب شده است در اطراف سکوهه، سبز کیم ولوتک اقامت داشته اند.  ازگویش بلوچی به فارسی وگویش سیستانی  تغییر زبان داده اند و از زمان لشکرخان  در لوتک رحل اقامت گزیده اندو همچنان مثل سابق  با سایر تیره های رخشانی مواصلت و ارتباط نزدیک دارند و به آداب و رسوم قومی و قبیله خویش به شدت  پایبند می باشند

( کنل چارلز ادوارد ییت در 27 ژانویه 1894میلادی از سکوهه دیدن کرده واینگونه می نویسد: پس از عبور از قلعه سام ( پسند خان رخشانی) کد خدای سکوهه که بلوچ اهل کراچی است و دو پسرش به پیشباز ما آمده و خوش آمد گویی کردند ...کدخدا می گفت که دهکده 300خانوار زندگی می کردند ولی آنچه را که من دیدم کمتر از این مقدار به نظر می رسید.

بیشتر ساکنان دهکده سیستانی بودند ،فقط تعداد ی بلوچ که آن هم بستگی خویشاوندی با کدخدا داشتند در بین آنها به سرمی بردند اما در بیرون از دهکده وضع چنین نبود و چند خانوار بلوچ به طور پراکنده زندگی می کردند.

...کدخدا پسند خان با ما همکاری مؤثری نداشت واگر همت سلطان ابوتراب نماینده حشمت المک نبود،نمی توانستیم آذوقه و اجناس مورد نیاز خود را فراهم کنیم.

 

...سیستانی هادرباره وی(کدخدا پسند خان رخشانی )می گفتندکه او سیستانی نیست و اصلیت او یلوچ است.

پسند خان  رخشانی از موقعیت والایی بر خوردار بود او که اصلیتی چادرنشین و بیابانگرد داشت،ریاست ایل خود را که شمار آنها به هزار خانوار می رسید عهده دار بود. افراداین ایل در منطقه گدار شاه وبند سیستان که قسمتی جزو قلمرو ایران وقسمتی جزو خاک افغانستان محسوب می شد زندگی می کردند.

 

...قلعه سکوهه دو تپه رااز کل سه تپه در بر می گیرد هر چند دیوارهای خارجی آن مرمت شده و تقریباٌسالم است لیکن اتاقهاو قسمت داخلی آن به کلی ویران شده و به اصطبل بد منظره ای تبدیل گردیده است.

این قلعه به صورت پادگانی در اختیار یک سلطان یا سوبادار و چند سرباز ازهنگ قاینات قرار داده شده است و کدخدا ی رخشانی بر فراز تپه سوم زندگی می کند)

.رخشانی های منطقه میانکنگی  از زمان محمدرضاخان در منطقه کنگ افغانستان ومیانکنگی سیستان سکنی گزیده اند وبه زبان بلوچی تکلم میکنند که طایفه سارانی وگرگیج نیز به ترتیب ، تیره های منشعب از رخشانی بادینی ورخشانی جمال دینی میباشند. رخشانی های زاهدان ،کرمان ،مشهد،تهران ،پاکستان وترکمنستان نیز از تیره بادینی ورخشانی های افغانستان زربختی میباشند.

رخشانی های کرمان از دوره صفویه ودر دوره سردار شهداد خان رخشانی (1139هجری قمری)در کرمان می زیسته اند وپس از استقلال پاکستان گروهی دیگر به آنها پیوسته اند در کتاب مجمع التواریخ به این موضوع اشاره گردیده است :

(سید احمد شاه پسر کوچک شاه سلطان حسین صفوی پس از قتل پدرش توسط محمود افغان - غلزهی- در کرمان سربه شورش برداشته بود وحکومتی مستقل برپا داشته وبه جنگ با افغانها پرداخت که در این کار گروهی از طوایف مختلف رخشانی به سرکرده گی سردار شهداد خان رخشانی به یاری وی پرداختند وآخر الامر تیره کمبرزهی رخشانی موفق گردیدند اشرف افغان را سربریده وبه در گاه نادر شاه افشار پیشکش نمایند)

 

 رخشانی های سرخس ومشهد از اعقاب سردار عیسی خان رخشانی اند که پس از درگیری با دولت روسیه وارد خاک سرخس ایران گردیدند.

 

« شرف» یا «مئیار» رخشانی عبارت است از :

۱ـ پذیرائی و مواظبت از مهمان.

۲ـ امانت داری و درستکاری.

۳ـ در پناه گرفتن هر کسی که تقاضا نماید و محافظت و نگهداری از او تا پای جان .

۴ـ گرفتن بئریا انتقام یعنی خونی در بدل خونی که ریخته شود مگر آنکه خون آشتی را استوار گرداند.

۵ـ پرهیز ار کشتن زن و پسر نابالغ، کولی و کسی که غیر دین باشد ولی با آرامش در همسایگی شان به کار و زنده گی بپردازد.

۶ـ پرهیز از کشتن دشمنی که به زیارت گاهی پناه گزین شده باشد.

۷ـ آمرزیدن دشمن اگر زنی از طایفه او برای آمرزش خواهی آید.

۸ـ آتش بس و آشتی اگر کسی قران بر سرنها ده و میانجی گردد.

۹ـ کشتن زنا کار چون او را زنها رنشاید».

 

منابع :

تاریخ بلوچستان پاکستان(بلوچستان قوم کی تاریخ)

احیائ الملوک (ملک شاه حسین سیستانی )

مجمع التواریخ _(میرزا محمد خلیل مرعشی صفوی)

جغرافیای نیمروز(ذوالفقار کرمانی)

سفرنامه خراسان وسیستان (ادوارد تیت انگلیسی )

زاروبین، ژوزف الفبنین (تحقیقاتی پیرامون زبان بلوچی وگویش رخشانی)

حمزه آذرک : (دکتر محمد تقی رخشانی)

زادسروان سیستان (غلامعلی رییس الذاکرین)

عشایر وطوایف سیستان وبلوچستان(ایرج افشار سیستانی)

سیستان(جی پی تیت)غلامعلی رییس الذاکرین


طایفه کیانی
خاندان کیانی، خاندانی سیستانی که مدت‌ها بر سیستان ودره هلمند حکومت می‌کرد و در اوائل قرن ۱۸ میلادی از قدرت ساقط گردید. اعضای این خاندان خود را از اعقابکیانیان می‌دانستند.

 در طول تاریخ دو طبقه از خاندان کیانی بر سیستان حکمرانی کردند: طبقه اول سلسله صفاریان، توسط یعقوب لیث و برادرانش که پیشه رویگری (صفاری) داشتند، بنیان گذاشته شد. آخرین حکمران این سلسله، امیرخلف بن احمد بن محمد خلف بود که در سال ۳۹۳ هجری قمری توسط سلطان محمود غزنوی از حکمرانی خلع شد. طبقه دوم، که به ملوک نیمروز معروف هستند، پس از یک دوره فترت شصت ساله زمام حکومت سیستان را در دست گرفتند و با پیوستن به سلاجقه جلال و عظمت خود را تجدید کردند. ملوک نیمروز خود منشعب به دو سلسله بودند: «ملوک نصری»، که تا حمله مغول در سیستان حکمرانی می‌کردند و «ملوک مهربانی» که حکومت آنان تا عصر صفویه به طول انجامید.

در هنگام حمله افغان ملک محمود، حاکم کیانی سیستان، توانست با افغان‌ها به مصالحه برسد و حتی قلمروی خود را تا خراسان گسترش دهد. اما سرانجام به دست نادرشاهمقتول شد و حکومت سیستان به یکی از منسوبانش به نام ملک حسن رسید. پس از مرگ نادر و عادل شاه، سیستان و بعضی نواحی دیگر به دست احمدشاه درانی افتاد. در این زمان حکومت سیستان در دست سلیمان خان کیانی بود که تحت اوامر احمدشاه قلمروی خود را اداره می‌کرد و دختر خود را به همسری پادشاه افغانستان درآورده بود. در زمان شاه‌محمود درانی، ملک بهرام کیانی حاکم سیستان بود و او دختر خود را به کامران میرزا پسر محمود شاه داد. ملک بهرام در اواخر عمر، توسط مخالفین داخلی از سیستان رانده شد. پس از مرگ او، پسرش ملک جلال‌الدین به کمک کامران میرزا باردیگر حکومت سیستان را در دست گرفت. ولی پس از کامران میرزا، مخالفین دوباره سربرافراشتند و جلال‌الدین را مغلوب و از سیستان بیرون کردند. با این کار به حکومت سلسله کیانی پایان داده شد و قلمرو آنان بین محمدرضاخان سرابندی و هاشم خان شهرکی و ابراهیم خان بلوچ تقسیم گشت.

از عصر صفوی شاخه‌‌ای از خاندان کیانی در گیلان ومازندران گسترش یافت. نیای این شاخه، ملک عبدالعزیز، از ملوک کیانی بود که به دستور شاه صفوی به حکومتمازندران منصوب شد. او پس از مدتی به گیلان رفت و در نزدیک لاهیجان باغ‌هایی احداث کرد و نام آن را به یاد زادگاه خود «سیستان» گذاشت. در اعصار بعدی چندین نفر از نوادگان او به حکومت لاهیجان رسیدند.[۵] معروفترین نواده او، محمدعلی‌خان امین دیوان لاهیجی (صفاری)است که در عصر خود از بزرگترین مالکین گیلان به شمار می‌آمد و از طرف ناصرالدین شاه به لقب «خانی» و دریافت شمشیر و کمربند مرصع نائل شده بود.[۵] امین دیوان جد اعلای خاندان صفاری لاهیجان است. محمدعلی صفاری (۱۲۷۷–۱۳۶۶) شهردار تهران و رئیس شهربانی کل کشور، نوه او بود.

خاندان کیانی در طول تاریخ تا آخرین روزهای حیاتشان جز با خودشان یا سلاطین وصلت نمی‌کردند و بازماندگان آن‌ها در پاکستان هنوز هم به این شیوه عمل می‌کنند.

قوم بلوچ طایفه دهمردی

ﺩﺭ ﺳﻨﻮﺍﺕ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺻﻔﻮﯾﺎﻥ ﻗﻠﻌﻪ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮﻫﺎ ﻭ ﻣﻠﮏ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺭﺍﺱ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﻣﺤﻞ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺣﻤﺪﺷﺎﻩ ﻗﺎﺟﺎﺭ ﻭ ﻓﺘﺢ ﻋﻠﯽ ﺷﺎﻩ ﻗﻠﻌﻪ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺭﻭﺑﻪ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻧﺴﻞ ﭘﯿﺶ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺭﻋﺎﯾﺎ ﺍﺯ ﻗﻠﻌﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺑﻨﺎﻡ ﺑﻦ ﺭﯾﮓ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺯﯾﺮﮎ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﮑﻨﺎ ﮔﺰﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﺤﻞ ﺳﮑﻮﻧﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺷﻤﺲ ﺁﺑﺎﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﺑﻨﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺷﻤﺲ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪ .
ﻃﻮﺍﯾﻒ ﻣﺴتﻘﺮ ﺩﺭ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﺍﺯ ﺑﺪﻭ ﻭﺭﻭﺩ ﺭﻧﺪﻫﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻩ ﻗﺎﺿﯽ ﺧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻭﺭ ﺷﻤﺎﻝ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ،ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻭ ﺍﻗﺴﺎﻡ ﺳﻔﺎﻝ ﻭ ﮐﭙﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﺍﺧﺮﯾﻦ ﻧﺴﻞ ﺣﺎﮐﻢ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮ‏( ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ‏) ﻣﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﺘﻤﻞ ﺑﺮ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﺯﻫﯽ،ﻣﻼﻗﺎﺩﺭﺯﻫﯽ،ﻧﺎﺭﻭﺋﯽ،ﺩﮐﺎﻟﯽ،ﺑﺎﻣﺮﯼ،ﻧﺮﻣﺎﺷﯿﺮﯼ،ﺟﻼﻝ ﺯﻫﯽ ﻭ ﻧﺒﺎﺕ ﺯﻫﯽ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻋﻤﺪﻩ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﻣﺤﻞ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﻭ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮ ﻭ ﻣﻠﮏ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﺒﺒﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺑﻨﺎﻡ ﺩﺍﺩﮐﺮﯾﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺮﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﺑﻨﺎﻡ ﺑﯽ ﺑﯽ ﮐﻞ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮ ﮔﺰﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺣﺎﮐﻢ ﺑﻤﭙﻮﺭ،ﮐﻬﻨﻮﺝ ﻭ ﺟﯿﺮﻓﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﺯﻫﯽ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺍﻣﺮﺍﺕ ﺳﺮﻭﺭﯼ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺳﯽ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺸﺎﻫﯿﺮ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻫﻤﮕﺎﻡ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﯾﺎﺭﻣﺤﻤﺪﺟﻼﻝ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺟﻼﻝ ﺯﻫﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ،ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﻮﺩﻩ .

ﺣﺴﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺒﺎﺕ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﺶ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻫﻤﮕﺎﻣﺎﻥ ﻣﯿﺮ ﻣﻼﻗﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻻﺯﻡ ﺑﺬﮐﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻣﯿﺮ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﺣﺪﺍﺕ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﯿﺐ ﻭ ﺳﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺟﺎﻟﻖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﻬﺎ ﻧﯿﺰ ﻭﺭﺛﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ،ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﺳﺒﺒﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺮ ﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﺭﺷﺪﺵ ﻣﻼﻗﺎﺩﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﯾﻨﯽ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺷﻌﺮﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﻁ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻋﻠﯽ ﺳﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺮﻣﻼﻗﺎﺩﺭ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻃﺎﯾﻒ ﺍﯼ ﻭ ﺳﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﺘﺰﻟﺰﻝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻢ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﮔﺮﻓﺘﻦ

ﮐﺪﺧﺪﺍﻋﻈﯿﻢ ﺧﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻋﻠﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮐﻞ 24 ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﮐﻞ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﺎﺝ ﺍﭼﺎﮎ،ﺁﺫﺭﯾﺎﻥ ﻭ ﺍﻣﯿﺮﯾﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺍﺳﻔﻨﺪﯾﺎﺭ ﻭ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭ ﺍﻣﯿﺮﯾﺎﻥ،ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ،ﺁﭼﺎﮎ،ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺁﺫﺭﯾﺎﻥ،ﺑﺎﻻﭺ ﭘﺮﮐﺎﺳﯽ،ﺍﻣﺎﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻣﯿﺮﯾﺎﻥ،ﺣﺎﺝ ﺍﯾﻮﺏ ﺩﯾﻨﺎﺯﻫﯽ،ﮐﺪﺧﺪﺍ ﮔﻬﺮﺍﻡ ﺩﯾﻨﺎﺯﻫﯽ ﻭ ﻭﺭﺛﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻣﭽﻮﻗﺎﺳﻢ،ﻟﺸﮑﺮﺧﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮﻫﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﻢ ﻧﺴﻞ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﭽﻮﻗﺎﺳﻢ،ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺁﺑﺮﻭﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﻭ ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﺳﻨﮓ ﺩﺭ ﻣﺤﻤﺪﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﯿﺠﺎﺭ ﺍﻣﯿﺮﯾﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻌﻔﺮﺍﺑﺎﺩ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﯾﮏ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺳﺪ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﺎ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺑﺶ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﻭ ﻋﺸﯿﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﻁ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﺑﺮ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﺷﯿﺮﻭﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺰﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪﻭ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺳﻌﯿﺪﺧﺎﻥ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻭ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺯﯾﺮﮎ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺪﺭ ﻧﺴﻞ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺪﺳﺘﻮﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ ﺑﺎﺭﮐﺰﻫﯽ ﻭ ﻋﻤﻮﯾﺶ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺧﺎﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ،ﮐﻪ ﻣﻬﺮﺍﺏ ﺧﺎﻥ ﻧﺎﺭﻭﺋﯽ ‏( ﻣﻬﺮﺍﺏ ﺧﺎﻥ ﻟﻨﮓ ‏) ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻭ ﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﻗﻠﻌﻪ ﺍﺕ ﺩﺭ ﺧﻄﺮ ﺍﺳﺖ؟ ! ﻭ ﻣﻠﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﻗﻠﻌﻪ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﻃﻮﺍﯾﻒ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻬﺮﺍﺏ ﺧﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻭﺯﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻣﺤﻠﯽ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﯼ ﻭ ﻣﻼﻗﺎﺩﺭ ﻭ ﻏﻼﻣﺸﺎﻩ ﻭ ﺣﺎﮐﻢ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .

ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺷﮑﻮﻫﻤﻨﺪ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﺎﺝ ﻋﻈﯿﻢ ﺧﺎﻥ ﺳﺮ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻥ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺴﺰﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺷﻬﺪﺍﯾﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﺍﻥ ﺳﭙﺎﻩ ﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ﻭ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 80 ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﻭ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻞ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﺱ ﻭ ﺏ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺣﺎﺝ ﻋﻈﯿﻢ ﺧﺎﻥ ﺑﻨﺎﻡ ﻓﻀﻞ ﺍﻟﻠﻪ ﮐﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻫﻤﮕﺎﻡ ﺑﺎ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﻘﺪﺱ ﺟﻬﻤﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻨﻮﺍﺕ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﻣﺪﯾﺮﺕ ﻧﺎﻣﺒﺮﺩﻩ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻓﻌﻠﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺧﺼﻮﺻﺎ ﻣﯿﺮﻫﺎ ﻭ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻣﻀﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﺮﻣﺎﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﺑﻠﻮﭼﺰﻫﯽ ﻭ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺯﻫﯽ ﻭ ﻃﻮﺍﯾﻖ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﻨﺎﻡ ﻣﯿﺮﻣﻮﺳﯽ ﺯﻫﯽ ‏( ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻮﺳﯽ ﺧﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺷﻬﺴﻮﺍﺭ ﺧﺎﻥ ‏) ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﮐﻪ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻮﺭﺍ ﻭ ﺩﻫﯿﺎﺭﯼ ﻫﺴﺖ،ﺩﻫﯿﺎﺭ ﻭ ﺷﻮﺭﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻓﻀﻞ ﺍﻟﻠﻪ ﮐﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﻫﯿﺎﺭ ﻭ ﺧﺪﺍﺑﺨﺶ ﺟﻼﻝ ﺯﻫﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﭘﺪﺭ ﻧﻮﻩ ﯾﺎﺭﻣﺤﻤﺪﺟﻼﻝ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻣﯿﺮ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﻮﻩ ﻣﯿﺮ ﻣﻼﻗﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ . ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺷﻮﺭﺍ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﺠﯿﺪ ﺩﮐﺎﻟﯽ ﻣﻘﺪﻡ ﺍﺯ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻧﺒﺎﺕ ﺯﻫﯽ ﻭ ﺷﻬﻨﻮﺍﺯﻧﺮﻣﺎﺷﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﻭﺍﺑﺴﺘﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ،ﺑﺎ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻣﻀﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺩﻫﻤﯿﺮ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺩﺭ ﺭﮐﻮﺩ ﺑﻮﺩﻩ،ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺻﻌﻮﺩﯼ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﻃﺮﺡ ﻫﺎﺩﯼ ﺍﺏ،ﺑﺮﻕ،ﮔﺎﺯﮐﺸﯽ،ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺸﯽ،ﺩﮐﻞ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ،ﭘﻞ ﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﻣﺨﻘﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﺸﮑﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ این ﺍﻣﺮ ﯾﺎﺭ ﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻓﻀﻞ ﺍﻟﻪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ‏( ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻃﺎﯾﻔﻪ ‏) ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﺤﻤﺪﺣﺴﻦ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺣﺎﺝ ﻋﻈﯿﻢ ﻣﺤﻤﺪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺣﺎﺝ ﻣﻠﮏ ﻣﺤﻤﺪ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺣﺎﺟﯽ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺧﺪﺍﺑﺨﺶ ﺟﻼﻟﺰﻫﯽ،ﻣﺮﯾﺪ ﺩﮐﺎﻟﯽ ﻣﻘﺪﻡ،ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﻤﯿﺪ ﺩﮐﺎﻟﯽ ﻣﻘﺪﻡ،ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﺠﯿﺪ ﺩﮐﺎﻟﯽ ﻣﻘﺪﻡ،ﺣﺴﯿﻦ ﺟﺎﻭﯾﺪﺍﻥ،ﻣﺤﻤﺪ ﺍﻣﯿﺮﯾﺎﻥ، ﻋﻠﯽ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺭﺿﺎ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﻭﻟﯽ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،ﺧﺪﺍﺑﺨﺶ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ،
ﻋﻠﯽ ﺩﻫﻤﯿﺮﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ 

***

تاریخچه خاندان سراوانی :

طایفه سراوانی  به گواه بزرگان سیستان و طوایف هم زیست با این خاندان و انجام  مطالعات میدانی و  پژوهش های گسترده  که از سوی محققان مشهور سیستانی خصوصا استاد ابراهیم محمودی  و  غلامعلی رئیس الذاکرین که در کتاب  " دل مویه ها  "و  غلامعلی رئیس الذاکرین در کتاب زادسروان سیستان متذکر شده اند ، یکی از اصیل ترین طوایف سیستانی است . که تاریخ آن ریشه در تاریخ سیستان دارد و یکی از اقوام  شهرنشین سیستانی می باشد ،  به گویش سیستانی صحبت می کنند ،  خاندان سراوانی مسلمان و  شیعه مذهب می باشند .

غلامعلی رئیس الذاکرین در کتاب زاد سروان سیستان چاپ دوم در خصوص طایفه سراوانی این  چنین می نویسد   :

غلامعلی رئیس الذاکرین در کتاب زاد سروان سیستان پس از پژوهش های فراوان بیان می کند آن هم از منابع کتاب سیستان نویسنده :جی پی تیت و کتاب احیا المک که طایفه ای که هم اکنون فامیل سراوانی ( سروونی) می شناسیم نام فامیلی دیگری داشته و اصالت سیستانی آن این چنین است که این طایفه ابتدا در سیستان زندگی می کرده اند که در چند قرن پیش زمانی که ازبک ها به سیستان حمله می کنند و با نا امن شدن سیستان طایفه سراوانی  از منطقه اجدادی خود یعنی سیستان به سمت شهر سراوان مهاجرت می کنند که در آن زمان در منطقه سراوان و بلوچستان فعلی جات و جدگالها زندگی می کردند و بلوچ ها نبودند پس از چندی بلوچ ها (براهویی ها) به بلوچستان فعلی و منطقه سراوان حمله می کنند که بیشتر ساکنان این منطقه را از بین می برند و افراد بازمانده  طایفه سراوانی از این درگیری ، به سمت کشور هندوستان می روند و مدتی در آن منطقه به طور موقت زندگی کردند و شغل گاوداری را در هندوستان اختیار می نمایند و پس از مدتی به کشور افغانستان که نزدیک سیستان می باشد مهاجرت می نمایند تا درنزدیکی موطن اصلی خود یعنی سیستان باشند و با شکست ازبک ها در سیستان و امن شدن این منطقه طایفه سراوانی دوباره به منطقه اجدادی پدران خود یعنی سیستان بر می گردند و در جنوب دلتای سیستان قدیم شهر سرابان  یا سرآبان ، سرایان را بنا می کنند ( شهرسرابان در حال حاضر در قسمت جنوب سیستان قدیم ،که هم اکنون  در خاک کشور افغانستان قرار دارد )که پس از سالها مسیر رودخانه که از این شهر می گذشت تخریب و خشکسالی در این منطقه حاکم می شود  و این طایفه به منطقه حسین آباد سیستان رفته و پس ازمدتی به گروه های مختلف  در نقاط مختلف سیستان تقسیم می شوند .

جی پی تیت انگلیسی نویسند کتاب سیستان این چنین می نوسید : 

" معرفی کتاب سیستان" جی پی تیت نقشه بردار انگلیسی کمیسیون حل اختلاف مرزی بین ایران و افغانستان بود که بین سالهای 1905-1903 میلادی در سیستان بسر می برد و با شناخت و آگاهی کامل از آثار مولفین و مصنفین ایرانی و اروپایی و نیز استفاده از روایات تاریخی که دهان به دهان و سینه به سینه وقایع تاریخی و رویدادهای منطقه ای را حفظ کرده بودند به تالیف کتاب سیستان مبادرت ورزید ، به جزء مواردخاصی که صرفا از ایده و نیت استعماری کشور متبوع وی یعنی انگلیس   آبیاری می شده و خود او نیز موظف بوده است که این اهداف سیاسی را القا و یا در اذهان فرو کند در بقیه موارد کمتر دچار لغزش شده است بخصوص تحقیقات وی در قسمت آثار باستانی و ذکر ساکنین منطقه سیستان از هر جهت قابل تحسین است  .

هدف وی صرفا بیان حدود جغرافیایی است که تقسیم مصلحتی و در بردارنده و دربردارنده منافع انگلیس را توسط گلد اسمیت تائید می نماید این امیال غرض را در بررسی طوایف و قومیت های سیستان نیز از نظر دور نداشته است که به عنوان مثال تاکید بر رابطه تاجیک های سیستان با تواجیک سمرقند و بخارا را هشداری بود  تا صاحب منصبان کمپانی هند شرقی به اهتمام رابطه نژادی ، یک سیستان ضعیف را برای همسایگی هندوستان اشغال شده نیکوتر پندارند و حاصل همان بود که همزمان با نگارش این کتاب در سال 1905 میلادی بیماری خلق الساعه " طاعون " در سیستان پدیدار شد و روزی که همراهان جی پی تیت سیستان را ترک گفتند روزگار خوش مردم این سامان در کسوف ابدی نکبت گرفتار آمده بود .

در این کتاب در باب چهارم که با عنوان جات ، گوجر و اهیر هندوستان معرفی شده کسانیکه این موضوع را مطالعه و مورد بررسی قرار قرارداده اند ، اتفاق نظر دارند که جات و گوجرهای هندوستان با جات و گوجرهای سیستان هم نسل می باشند که خاندان سراوانی جزء گوجرها (گاوداران سیستانی) ذکر شده است از آنجایی که جی پی تیت مطالعات مردم شناسی نیز در هندوستان انجام داده است و قومیت ها و ریشه قبایل موجود در هندوستان را مورد بررسی قرارداده است جات ها ، گوجرهای هندوستان و جات ها ، گوجرهای سیستان ( ده مرده ، کلبعلی ، سراوانی ،آبیل و دلخکی) از یک نژاد هستند .

نکته مهم اینست که خودجات ها و گوجرها از یک ریشه اند .

جی پی تیت  از مطالعات مردم شناسی فراوان در کشور هندوستان این قضیه هم نژادی گوجرهای هندوستان و جات ها ، گجرهای سیستان (ده مرده ، کلبعلی ، سراوانی ،آبیل و دلخکی) را به اثبات می رساند و که در صفحه 228 کتاب سیستان می نویسد گوجرهای هند همه روایات مربوط به وطن اصلی شان را از یاد برده اند و جات ها نیز چنین اند ، در عین حال بین جات های پنجاب روایتی وجود دارد که مربوط به آخرین حرکت و مهاجرت آنان بسوی هند است و این که جات و گوجرهای هند صد سال قبل از میلاد مسیح یا بیشتر از اواسط آسیا (ایران مسیر رودخانه جیحون )آمده اند .  

" سیستان یک حلقه میانی زنجیر" صفحه 228 کتاب سیستان : سیستان در میان آن کشورها و هندوستان ، حلقه ای از زنجیر بود زیرا بر قرارکردن ارتباط بین قسمتی از جمعیت سیستان و جات و گوجرهای هند شمالی ممکن خواهد بودو بنابراین شرح این قسمت از جمعیت سیستان و سپس ارتباط آنها با قبایل هند مشخص می شود .

جات های سیستان( تعدادی از طوایف کشته گر و زارعین سیستان ) به صفحه 229 کتاب سیستان مراجعه شود شباهت نقوش چهره بین کشته گران (زارعین ) سیستانی و پنجابی حتما اتفاقی نیست بلکه در اثر هم نژادی می باشد .

گوجرهای سیستان (ده مرده ، کلبعلی ، سراوانی ،آبیل و دلخکی) درصفحه 236 کتاب سیستان طایفه سراوانی که در ایران سراوونی  نیز گفته می شوند در سال 1904 میلادی تعداد جمعیت خانوراهای طایفه  سراوانی از 219 خانوار گاودار و 20 خانوار  کشته گر تشکیل می شودکه کل خانوارهای طایفه سراوانی در سال 1904 میلادی در سیستان به 239 خانوار می رسد که اگر جمعیت هر خانوار را 5 نفر در نظر بگیریم تعداد جمعیت طایفه سراوانی (سراوونی) به یک هزار و 195 نفر در 111 سال پیش می رسد .

دلتای سند و دلتای هامون صفحات 238 و 237 کتاب سیستان : جی پی تیت می نویسد وقتیکه گاوداران سیستانی را دیدم ،  بیاد آن برادران جاتی افتادم که از بندر  " کیتی " در میدانهای زرخیز و پست دلتای سند در وسط دهانه های  " اوچتو  " و رودخانه " حیدری " گله هایشان را می چراندند  ، قبایل گاودار سیستانی در حالیکه اسامی مختلفی از نظر اجتماعی دارای یک ریشه اند و در کنار یکدیگر زندگی می کنند و به طور آشکار با جامعه کشاورز سیستان متفاوتند و از نظر جسمانی نیز گاوداران با کشته گران متفاوتند آنان نسبت به کشته گران ، بلند قد و لاغر و سبک وزن اند .

 

استاد ابراهیم محمودی در کتاب دل مویه ها (شرح اماکن و مساکن اطراف دریاچه هامون ) در خصوص طایفه سراوانی می نویسد :

 در کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی چاپ دوم  در فصل چهارم کتاب در  صفحه 120 ذکر گردیده که  بدین شرح می باشد : طایفه سراوانی ، ابتدا در شهر « سرایان » یا « سرابان » در قسمت جنوب سیستان قدیم ، از حوالی  « رودبار »  و در نزدیکی شهر « ترقون » که اکنون خرابه های این شهر ها ، بعد از سد « کمال خان » در خاک کشور افغانستان قرار دارد زندگی می کرده اند . 

 

 شغل اصلی طایفه سراوانی در شهر « سرایان  » یا  « سرابان » سیستان قدیم در گذشته های دور :

طایفه ی بزرگ سراوانی ، در شهر یاد شده زندگی زراعی و یا پیشه وری داشته اند چون شهر یاد شده در کنار « سنارود » و رود « بیابان »  قرار داشته ، بعید نیست که زندگی دامداری نیز داشته باشند ولی از قرائن موجود چنان بر می آید که دامداری شغل دوم این قوم بوده باشد ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل چهارم ،  ص 120  )  .

دلیل جابجایی طایفه سراوانی از محل اصلی زندگی خود به نقاط دیگر سیستان :

با خرابی منطقه جنوب سیستان ، طایفه ی سراوانی از موطن اصلی خود به شمال سیستان مهاجرت و ابتدا به ساکن در ریگ موری ، نزدیک مرز افغانستان و محدوده ی « چنگ خرگوشی » که زمانی منطقه ی مزروعی بوده و بعدا به علت تغییر مسیر رودخانه به نیزار تبدیل گردیده ، چراگاه دام های آن ها بوده است . شغل طایفه سراوانی عموما دامداری و داد و ستد و فرآورده های دامی چون کره و روغن بوسیله ی برخی افراد آن ها بوده و به تناسب دوری و نزدیکی نیزارهای آباد « قرقری» و « ده هیبت » و « آس قاضی »  نقل مکان موقت داشته اند . « قرقری» و « تخت شاه» در ابتدا محل اولیه ی سکونت این طایفه بوده است . ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل چهارم ،  ص 121  )  .

ویژگیهای اخلاقی و اجتماعی افراد طایفه سراوانی :

افرادی که امروز از این طایفه ، به عنوان شهروند می شناسیم ، از ویژگی های اخلاقی و اجتماعی برخوردار ، و ارتباط آنان با شهروندان ارتباطی عاطفی ، اجتماعی و اخلاقی است و در کم آزاری و بی آزاری و دیگر خصائل پسندیده ی انسانی مشهورند و این صفات دلالت بر دیرینگی تمدن و شهرنشینی آنان دارد . ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل چهارم ،  ص 122  )  .

نقش آفرینی شهید  حسین سراوانی همراه  با سردار محمد رضا پردلی و آیت الله شریفی در نهضت نوزده بهمن ماه سال 1330 : حاج حسین سراوانی از مردان بزرگ طایفه سراوانی در شهرستان زابل بوده ، که در این شهرستان به امر تجارت و مغازه داری اشتغال داشته است و در نهضت نوزده بهمن سال 1330 ، حاجی حسین سراوانی و سردار محمد رضا پردلی  و آیت الله شریفی ، از پیروان دکتر مصدق در سیستان و از یاران آیت الله کاشانی محسوب می گردیده اند . متاسفانه با شکست نهضت ، حاج حسین سراوانی به علت سرسختی  و دوستی با مصدق در زندان قصر با تزریق آمپول به زندگی اش خاتمه داده می شود . جسد اورا به زابل حمل و به قصد امانت دفن می گردد ، اما پس از مدتی پیکرش به عتبات عالیات برده شده و در جوار ائمه و شهدای کربلا  دفن می شود .  ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل چهارم ،  ص 121  )  .

محل های اسکان خاندان سراوانی  و نام برخی از بزرگان خاندان در آن مناطق ، در سیستان :

پس از تخریب  « شهر سرایان » یا  « سرابان » در منطقه جنوب سیستان  ،  خاندان سراوانی ( سرایانی یا سرابانی ) به شمال سیستان در منطقه بش دلبر مهاجر کرده و در مناطق « ریگ موری »  ، « قرقری» و « تخت شاه» که در حاشیه ی نیزار قرارگرفته و « چونگ خرگوشی»  در مجاورت آن واقع شده است سکنا گزیدند و به کار پرورش گاوسیستانی مشغول بوده اند . خاندان سراوانی به گروه های مختلف تقسیم که دسته ی بزرگی از طایفه سراوانی  در محلی به نام « سدکی»  از زمان های دور تا خرابی نیزارها در این محل استقرار داشته اند .  گروه دیگری از طایفه ی « سراوانی »  در محل دیگری که این محل مسافت کمی داشته و « آس قاضی » نام داشت زندگی می کرده و محل یاد شده کاملا در مجاورت نیزار متمرکز بوده و از نظر سهولت در امر تهیه ی علف به دامپروران سراوانی کمک فراوان می تنوده است .  از بزرگان طایفه در منطقه « ریگ موری »  و « قرقری»  آقایان « حاجی نجف » ، «کدخدا اسماعیل قربانعلی » که زعامت و ریش سفیدی این تیره ار فامیل سراوانی را که عمدتا تعداد کثیری بوده اند را در منطقه  « ریگ موری »  به عهده داشته اند ،  محمد شریف حاج عباس سراوانی و یوسف قربانعلی بوده که در تجارت گاو در ایران و افغانستان و همچنین ابریشم مشهور بوده اند . از مردان بزرگ این طایفه ، در شهر زابل ، شهید حاج حسین سراوانی بوده که  در این شهرستان به امر تجارت و مغازه داری اشتغال داشته است . ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل چهارم ،  صفحات 121و 122و126  )  . گروه دیگری از طایفه  « سراوانی » در کنار فامیل های دامدار دیگر همچون احمد و چاری و گداعلی پودینه در منطقه پایین تر از « بش دلبر » در طرف غرب به فاصله ی کمی از آن به محلی از نیزارهای انبوه داخل هامون صابری به نام قندک یا وش وش از توابع اتاق کلان  ، می زیسته و به امر تعلیف دام های خود اشتغال داشته و ذخیره ای زمستانی نیز از این علوفه تهیه می کرده اند و در این محل یلاق و قشلاق می نموده اند . ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل پنجم ،  ص 130 ) . گروه دیگری از طایفه  « سراوانی » در مناطق«  پستول » و « بش دلبر »  که این مناطق از پناه گاه های ویژه ی پرندگان محسوب می گردیده و اکثر شکارچیان منطقه های دیگر  و صیادان به این محل می آمده و از شکار پرندگان و صیدماهی فراوانی می برده اند ، در کنار طوایف «پودینه» ،« چاری »، « احمد » زندگی می کرده اند .  ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل پنجم ،  صفحات 136 و 137  ) . گروه دیگری از طایفه  « سراوانی » در منطقه « تیشه کنی » می زیسته اند که در پایین دست تیشه کنی آبراهی وجود داشت که یکی از شاهرگ های حیات هامون سیستان محسوب می گردید و نام آن « اور یزک تیشه کنی»  نامیده می شد و سرریز آب هامون پوزک را به هامون صابری منتقل می نموده ، زندگی می کرده اند . ( کتاب  " دل مویه ها  " اثر استاد محمودی  ، چاپ دوم  ،  فصل پنجم ،  صفحات 143 و 144  )

 

گروه دیگری از خاندان سراوانی در روستای دوست محمد خان در منطقه میانکنگی زندگی می کرده اند و تغییر شغل داده و از شغل دام پروری ، شغل رنگ رزی را پیشه خود قرار داده  و به امرتجارت رنگ با کشور های افغا نستان و پاکستان که بقایای کارگاه های رنگ رزی ایشان در منطقه میانکنگی ( شهرستان هیرمند ) در حال حاضر موجود می باشد می پرداخته اند . از بزرگان این تیره از سراوانی ها در این منطقه آقایان مرحوم حسین مهدی سراوانی ، مرحوم مهدی سراوانی ، مرحوم علی سراوانی نام برد که این تیره از سراوانی ها از تیره مرحوم حاج محمد شریف سراوانی بزرگ سراوانی ها در منطقه میانکنگی می باشند .

  محل های زندگی خاندان سراوانی در سیستان  فعلی و در نقاط دیگر کشور :     

تیره های  دیگری  از خاندان سراوانی در سیستان مانده اند که در مناطق شهر زابل ، گمشاد ، قرقری ، شهر دوست محمد خان مرکز شهرستان هیرمند ، روستای سراوانی ، تخت شاه ، ادیمی ، قلعه کهنه ، کرباسک ، شهرستان زهک ، سدکی ، ذوالفقاری ، جزینک ، هراتی  ، در حال حاضر زندگی می کنند .

تیر ه های دیگر خاندان سراوانی  در سیستان و بلوچستان : در شهرستانهای دیگر استان خصوصا درشهرستان  زاهدان  زندگی می کنند .

با توجه به خشکسالی حاکم در دهه های قبل گروه بزرگی از خاندان سراوانی به مناطق دیگر کشور مهاجرت کرده اند که از نظر جمعیتی در مناطق شمالی کشور در استانهای ، خراسانی رضوی ، گلستان و مازندران  نمود بیشتری دارند که می توان به شهرهای مشهد مقدس ، گنبد ، گرگان ، مینودشت و اطراف آنها  اشاره نمود .

 طوایف دیگر سیستانی که در اصل سراوانی هستند و بسته به شرایط و محل زندگی در سیستان آنها را به فامیل های دیگری می شناسیم :

    سراوانی جهانتیغی

    سرایانی

    سلوکی

    آریان پور

    ذوالفقاری

  

    گروه کوچکی از طایفه ی کوهکن که جد بزرگشان نام فامیلی مادریش را به عنوان فامیل  اختیار نموده و در اصل سراوانی هستند

    گروه کوچکی از طایفه بزرگ بزی ، به دلیل اینکه از زمان های دور طایفه سراوانی و بزی هم زیست بوده و ارتباط فامیلی با هم داشته و دارند و تبدیل به یک فامیل بزرگ شده اند ، گروهی از طایفه بزرگ بزی ، سراوانی هستند همان طور که گروه دیگری از طایفه سراوانی ، در اصل بزی می باشند که آنها را با نام فامیلی سراوانی می شناسیم.

 قوم دایی زهی  که معروف به دوکوهگی میباشد.رحمت فرزند گل میر که خواهر زاده خانم حاج شه نظرقلندرزهی یا ملکداد بود که دختر حاج شه نظر به ازدواج او در می ایدکه هم اکنون در خاش (دشت ابخوان)زندگی میکنند.قوم دایی زهی پراکنده در ایران با اقوام مختلفی همچون:)شاهوزهی که جدشان هاهارون میباشد از طایفه دایی زهی هستند.وتعدادی خانوار بابراهویی ها که در زاهدان هستند و تعدادی با کشانی ها که حاج ملا احمد اصل ان دایی زهی میباشند وتعدادی در روستای دامن ایرانشهر تعدادی با زردکوهی های ایرانشهر هستن و تعدای در افغانستان شهرنو که غفورخان وبرهان خان میباشند وقلندر هم که در سربیشه بیرجند میباشند چون ملک قلندر در اصل دوکوهگی میباشد ودر تفتان تعدادی تمندانی دایی زهی هم هستند ازتیره مصطفی زهی.طبق بررسی ها در پاکستان قوم دایی زهی به نه زهی معروف هستند و نصفی از دایی زهی ها با قبیله مینگل عهد وپیمان کرده اند ملک سلیمان پسرش محمود که معروف به دایی میباشد روزی به شکار میرود که تشنه میشود و در نزدیک خانه ی سردار خان محمد مینگل در زیر درخت بنه می افتد و لباسهای خود را به شاخه ی درخت بنه اویزان میکند و بچه ها برای هیزم میروند و محمود در زیر درخت میبینند وبه خانه ی خان محمد میبرند چون پسر ملک سلیمان بودندمیشناسند وکسی را می فرستند تا او را خبر کنند و بعدأ داماد خان محمد،مینگل میشود     
    وابستگی دایی زهی با مینگل ها                                                                                                                                                           در درگیری بین طایفه مینگل ب بَلیچ که افغان می باشند رخ می دهد که محمود که معروف به دایی میباشد و داماد خان محمد مینگل سردار قبیله مینگل میباشد دایی زهی با مینگل پیمان بسته و درگیر با افغان ها میشوند زمین هایی که در چانمه ودُاک هامون تقسیم میکنند به داهی زهی دو برابر نسبت به تیره های دیگر می دهند چون داهی زهی بیشتر کشته می دهند از این بابت نصفی از داهی زهی ها با مینگل پیمان بسته اند ولی اصل آن بلوچ وبه قبیله زهری که رند میباشند وصل می شود  
 تیره های نُه زهی عبارتند از؛ مُمد زهی -بنگُل زهی-داهی زهی یا دو کوهگی -شاهوزهی-چاکر زهی -شهلی بر-قلندرزهی-لجه ای-محمودزهی(نحودزهی)  
   
نگاهی مختصر بر شجره طایفه دایی زهی  
 حاجی جلال_الهی_شریف_رحمت_گلمیر_جهانشاه_شه بیک _دُرا یا دُرک بعضی از بزرگان می گویند که دُرک زهی ها از همین دُرک جدا شده اند که دُرک زهی خود را به محمدحسنی نسبت میدهند  چون محمد حسنی ها و مینگل  ها مهاجر بودند واز طایفه لجه ای و مُمد زهی و دوکوهگی زمین گرفته اند و همسایه بودند درک _اسماعیل[که همین اسماعیل زهی ها میباشند که منطقه ای بین دالبندین و یکه مچ به نام اسماعیلی میباشد اسماعیل فرزند محمود_کریمداد_محمود معروف به دایی  میباشد _ملک سلیمان [رشته کوه  سلیمان پاکستان در جغرافیابه رشته کوه سلیمان هست  
 جدمان از ملک سلیمان به بعد ملک بودند ملک به معنی بزرگ میباشد] _مُحمد که مُحمد زهی ها میباشند. مُحمد_تنگهی _لال خان _کریمداد_ملک قلندر _لشکر خان_ملک رحمت _ملک محمود_ملک عالی متصل میشود  
 بیش از ۱۵۰۰سال پیش تاریخ داریم که در منطقه دالبندین تا یکه مچ تا باصلانی -تاپوستی و برمچه تا ریگ زار های افغانستان چاه های داهی موجود است که این منطقه به این قبیله تعلق دارد طبق  
 سند و مدرک معتبر چون جدمان اکثر از شاگردان خان بلانوشی بوده اند قبر ملک قلندر در باصلانی میباشد و منطقه ای به اسم سنگایی میباشد  
 قاضی محمد شاه یکی ازپدر بزرگان ما میباشد که روسها به منطقه باصلانی می آیند و در آنجا ماندگار میشوند  قاضی محمد شاه به منطقه کیچ سراغ خان بلانوشی می رود و می گوید که روسها منطقه ما را تصرف کرده اند شما آنها را فراری بده در منطقه چانمه به شما زمین و آب می دهیم انجا بمانید و بزرگان ما اکثرأ شاگردان  خان بلانوشی بودند واکثرأ عالم وباسواد بودند

***
 
طایفه شیرانزهی




تیره های ایل بزرگ نارویی استان سیستان وبلوچستان می باشد.





بخش اول : شیرزایی های سیستان

 

سر سلسله این طایفه مردی به نام شیرخان یا سخی شیرخان در عصر خودش از معروفیت

 خاصی برخوردار بوده به خصوص در مورد نان دهی و زهد و تقوی از وی داستان هایی به جا

مانده اما در حال حاضر سند و مدارک زنده ای موجود نیست . گویند روزی سخی شیر خان

همراه بستگانش که کلا به شغل دام داری و پرورش دام اشتغال داشته اند از محلی به محل دیگر

کوچ و در این کوچ بایستی از مناطق کویری و بی آب و علفی گذر کنند از طوایف بلوچ آن

زمان که گویا سنجرانی  بوده اند تصمیم می گیرند  در بین راه در محل بیابان  با لشکریانی ,شیر

خان را غافل گیر که از عهده پذیرایی مهمانانش بر نیاید و جهت وی شرمندگی و سرشکستگی

بوجود بیاورند از این رو با تعداد بی شماری در یک منطقه بی آب و علف به کوچ شیرخان

ملحق می شوند سخی شیرخان سخاوتمند به بستگانش که آن زمان با آسیاب های دستی گندم آرد

می کردند دستور می دهد تمام آرد و آب چوب چادر ها را جمع آوری و با پختن یک عدد نان به

نام    « کماچ» که به بلوچی « وری» می گویند و زبع یک نفر شتر جوان که کل گوشت آن

شتر هم داخل دیگ های بزرگی به تبخ می رسد از مهمانان ناخوانده اش چنان پذیرایی که نه

شیرخان بلکه خود آنان سر افکنده و شرمنده می گردند و قسمت قابل ملاحظه ای از نان و

گوشت هم به مصرف نمیرسد و لشکریان فضول باشی با سر افکندگی محل را ترک و از آن

روز سخی شیرخان به نام شیرخان یک نانی معروف می گردد دیگر نقل و قولی که از وی شنیده

شده در یکی از کوچ هایش در محلی سخت و دشوار آب و آذوقه آنها به اتمام می رسد سر انجام

سر صدای همسایگان و بستگانش از تشنگی بلند و اظهار ناراحتی و غوغا و دلتنگی بوجود می

آید سر انجام در محل باتلاقی دستور اطراق کوچیان را می دهد سخی شیرخان که عرصه بر

اقوام خویش ناگوار می بیند در گوشه ای خلوت پتو روی خودش می اندازد و با خدای خویش به

راز و نیاز می پردازد لحظه ای بعد از مرهمت الهی لکه ی ابر سیاهی از طرف قبله نمایان و

بر سر کوچیان میریزد و چنان می بارد که تمام زمین های اطراف را آب فرا می گیرد که

همسایگان و بستگانش چندین روز به خوشی در آنجا زندگی می کنند از داستان های دیگری که

در مورد این مرد بزرگوار تعریف شده است هنگام فرا رسیدن مرگش به خویشان

و فرزندانش وصیت می کند بعد از فوتم جسد مرا روی تپه ای که کنار رودخانه است بگذارید

پس از اینکه چند عدد کبوتر دور جنازه ام فرود آمداند و پرواز کردند مرا در همان محل به خاک

بسپارید . که این کار هم بعد از فوت نام برده به وقوع پیوسته است . 



از افراد سرشناس طایفه شیرزایی(نارویی) دهستان لوتک از غلامرسول زیبنده وغلامرضا

راشکی نام برد که از منطقه شهرکی ونارویی - قلعه نو -

به این منطقه کوچیده اند.

بخش دوم : شیرزایی های بلوچستان (شیرانی)


شیرانی نام تیره ای از طایفه نارویی است که در بلوچستان جنوبی ایران(مکران)  حدود 300

سال بر بلوچستان حکومت کرده اند



حوزه ی تحقیق محدوده ای است که تابع حکومت بنت در زمان خاندان شیرانیها است و آن شامل منطقه ای است

بنت و دشتهای که تابعی از بنت است ،فنوج و کتیج که در اسناد از آنها به عنوان فنوج ویشته هم نامبرده می شود.

این منطقه در جنوب غربی بلوچستان قرار دارد و در تقسیمات کنونی کشور دهستا نهای بنت و فنوج و کتیج تابع بخش بمپور از شهرستان ایرانشهر ،و دشتهای تابع شهرستان چاه بهار می باشد.

دامنه ی حکومت بنت تا زمان علیخان ،آخرین حاکم خاندان شیرانیهای محدود به دو منطقه ی بنت و دشتها بود .با مرگ محمد خان شیرانی حاکم فنوج و کتیج نیز جزو قلمرو حکومت بنت شد.



قلمرو حکومت بنت در زمان علیخان نقدی محدود بود ،از جنوب به دریای عمان حد فاصل رود خانه های رابچ و سدیچ ،از شمال به مناطق دلگان و مسکوتان ،از شرق به مناطق لاشار و مسکوتان ،واز غرب به کوههای بشاگرد از ناحیه تنگ تامیهان

مناطق فنوج و کتیج کوهستانی هستند. وهوای انها از دیگر قسمتهای حوزه تحقیق خنک تر است .فنوج در حد بالای حوزه ه ی آبریز رودخانه رابچ واقع ،و شامل یک فرورفتگی است که از شرق به غرب کشیده شده است.ارتفاع آن از سطح دریا 800متر .تمام این دو منطقه آبی است که توسط چشمه های ،قنوات و رود خانه های آبیاری می شوند .مهمترین محصولات آن ها خرما ، ذرت و گندم است .علاوه بر آن کشت برنج در فنوج ،در توتون در کتیج اهمیت بسزائی دارند ،خرمای در امتداد رودخا نه ها قرار دارند،و در پاره ای آر آنها تمامی زمین های روستا به وسیله ی آب همان رود خانه مشروب می شوند.

فنوج در دامنه ی کوه سفید واقع است.راه ارتباطی فنوج جاده ای است خاکی به طول 90کیلومتر از ده اسپکه – که در 120کیلومتری شهرستان ایرانشهر قراردارد.ده فنوج وده کتیج نیز توسط جاده ای به طول تفریقی 60کیلومتر به دیکدیگر مرتبط می باشند .راه ارتباطی بنت و فنوج نیز جاده ای است مال رو در پیچ و خم رودخانه رابچ .این رودخانه در منطقه ی فنوج به نام رود خانه فنوج و در نزدیکی بنت به نام رود خانه ی بنت خوانده می شود.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی