کد خبر: ۱۹۳۲۴
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۷:۴۳-03 September 2020
ده، یازده ساله بودم و خانم همسایه که خودشو وکیل مدافع همه می‌دونست اومد دنبالم و بهم گفت: باید باهاش برم تیمارستان.
عصراسلام: منم که بچه‌ی خجالتی‌ای بودم و بیشتر از خونه و محله و مدرسه را ندیده بودم، سری تکون دادم و قبول کردم.

اونروز به اتفاق مادرم و خانم همسایه به سمت امین آباد رفتیم. از تماشای خیابان‌های جدید از پشت شیشه‌ی ماشین لذت می‌بردم. مصرانه به خودم گوشزد میکردم که تو بزرگ شدی و باید مثل بزرگا رفتار کنی، برای همینم مادرم و همسایه منو برای همراهی با خودشون انتخاب کردن....

خلاصه بعد از مدتی رسیدیم به جایی که سرسبز بود و در بزرگ طوسی رنگ داشت.
نگهبان در رو باز کرد و وارد شدیم. حیاط بزرگی بود با آدم های جور واجور، همه لباس آبی مایل به طوسی پوشیده بودند. یکی آواز می‌خوند، یکی داد میزد، یکی روی نیمکت چرت میزد.

باد پاییزی هم می‌وزید، روی زمین پر از برگ‌های زرد خشک بود. صدای خش خش برگ ها زمان راه رفتن حس عجیبی بوجود آورده بود. خیلی ترسیدم.

از آدم‌ها فاصله گرفتم از پشت چادر مادرم رو محکم چسبیدم. یکی برام شکلک درآورد.. یکی خیره نگاهم می‌کرد...

بالاخره، رسیدیم به یک سالن، دکتر با مادرم حرف زد ولی من چیزی نمی‌شنیدم، فقط صداهای مبهم توی سرم می‌پیچید، من اینجا چه کار می‌کنم!

به سمت اتاقی رفتیم که طوسی بود. پدرم رو توی یکی از همون لباس‌های آبی مایل به طوسی دیدم که روی تخت نشسته بود. به در چسبیدم، تکون نمی‌خوردم. خانم همسایه بهم اصرار میکرد که به پدرت سلام کن و برو ببوسش. 

اما من منقبض شده بودم و خیره به پدرم... دهانم خشک شده بود آنقدر که از هم باز نمیشد و صدایی ازش بیرون نمی‌اومد.

پدرم چی گفت؟ چه کار کرد؟!
هیچی یادم نمیاد ...
نمیدونم اصلا پدرم از دیدن من خوشحال شده بود یا ناراحت! 

بعد از اونروز تا مدتی حالم بد بود توی خودم فرو رفتم و گاهی سرزنش‌های خانم همسایه رو هم که بهم می‌گفت چرا به پدرت اهمیت ندادی رو تحمل می‌کردم.

به خودم می‌گفتم عجب بچه‌ی بدی هستم، چه کار کنم بزرگ بشم.
سرزنش کردن خودم از سرزنش همسایه دردناک تر بود ...


غزال
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها