کد خبر: ۱۹۲۹۱
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۱:۰۵-01 September 2020
برای ‎مسعود مهرابی
عصراسلام: مسعود مهرابی را آن‌چنان به یاد می‌آورم که بود: مردی میانسال، نشسته پشت میز تحریری ساده. بی هیچ حرکتی. چنان که انگار به صندلی‌اش چسبانده باشندش. سال‌های سال مسعود مهرابی برای من همین تصویر بود.‏ 

در تمام بارهایی که به ماهنامه‌ی سینمایی فیلم سر زدم و پیش از هر کاری خودم را جلوی دفترش دیدم. دفتری که درش همیشه – همیشه- باز بود. مهرابی، چسبیده به میز و صندلی‌اش لبخندی می زد، با همان لبخند دعوتت می‌کرد، کارهای ناتمامش را مدتی تعطیل می‌کرد و با تو حرف می‌زد. از همه چیز.‏

حال و بارت، کارهایت، اوضاع و احوالت، و بعد در نهایت درخواست همیشگی‌اش: نوشتن مطلبی برای مجله. انگار این آدم هیچ کار ِدیگری، مطلقن هیچ کاری جز این نداشت. بعید می‌دانم در این سی و هشت سال حتی مریض شده باشد یا کسی از دوستان و آشنایانش مرده باشد یا زلزله‌ای چیزی آمده باشد‏ تا او را از آن میز و صندلی لعنتی جدا کرده باشد. حتا برای لحظه‌ای. اما مسعود مهرابی واقعن همین بود؟ یا ما به اشتباه درباره‌اش این تصور را داشتیم؟

مسعود مهرابی نمونه‌ی کامل روشنفکری بود که من همیشه در خیال داشتم. از آن‌هایی که نمونه‌اش را کم دیدم.‏ تمام زندگی این مرد تلاش برای درک متعالی‌تری از فرهنگ و دانایی بود. لحظه‌ای را تلف نمی‌کرد. برای بدست آوردنش از جان مایه می‌گذاشت و با هر حرکتی که رو به جلو می‌رفت، عطشش برای حرکت بعدی بیشتر می‌شد. 

این تلاش، هر روز شکلی به خود می‌گرفت: روزنامه‌نگاری، مقاله نویسی، گردآوری، پژوهش‏ طراحی، فیش‌برداری، تحقیق، خاطره‌نویسی و هر آن چیزی که می‌توانست او را یک اپسیلون به آن‌چه که دوستش داشت نزدیک‌تر کند: دانستگی.

مسعود مهرابی زیاد اهل معاشرت نبود. البته که دوستان زیادی داشت. دوستان نزدیکی هم داشت. خیلی‌ها طعم دوستی با او را چشیده بودند.‏ اما همیشه فاصله ای با آدم‌ها داشت که این فاصله اغلب پر نمی‌شد. بعضی این فاصله را بداخلاقی می نامند. بعضی عبوسی. بعضی جدی‌بودن. بعضی نخوت. و هزار و یک تعبیر دیگر. اما او فقط آدم باپرنسیب و محترمی بود که دلش می‌خواست این پرنسیب و احترام را در دوستان و اطرافیانش هم ببیند.‏

زیاد اهل گرم گرفتن و شوخی کردن و رفتارهای غلوشده‌ی احساسی نبود. اما تا دلتان بخواهد مهربان و یاور و همراه و چشم‌ودل سیر و غمخوار بود. 

بله مسعود مهرابی در آن سی و هشت سالِ کذایی از پشت آن میز بلند نشد. حتم دارم پیش از این سی و هشت سال هم هیچگاه از پشت هیچ میزی بلند نشده است.‏ 

او تا آخرین لحظه پشت میز کارش نشست و تا آخرین لحظه کار کرد و تلاش کرد و یاد گرفت و یاد داد و کوتاه نیامد. ساکت و آرام و صبور و سربزیر و بی‌حاشیه و وفادار و پرتلاش و امیدوار و پیوسته و بی‌هیاهو و بی‌عقده و بی‌غل‌وغش و بی‌کینه. همانجا پشت میزش نشست و تا آخرین لحظه کارِ مفید کرد‏ تا تمام شد و البته که چنین شخصی تمام نمی‌شود. 

کافی‌ست نگاهی به گوشه‌ی کتابخانه‌تان بیندازید تا او را ببینید که با همان لبخند ِباشکوه نشسته و منتظر است تا دانسته‌هایش را بی‌چشمداشتی در اختیارتان بگذارد. مسعود مهرابی تمام نمی‌شود.

شاهرخ دولکو
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان