کد خبر: ۱۹۲۲۶
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۹:۱۴-30 August 2020
امشب دورم را گرفته بودند و من در جمع انبوه آنان که نزدیکترین خویشانم، نه خویشاوندانم بودند.
عصراسلام: در جمعی که عبارتند از خودم و دفترهایم نشسته بودم و گرم درد و داغ خویش و تلاوت آن آیات که بر من نازل شده بود و من بی‌"خود" آنها را کتابت کرده بودم و چه کسی در این عالم می‌تواند حالت مرا احساس کند در آن حال که آنچه را مدتها پیش نوشته‌ام برای نخستین‌بار می‌خوانم، چه می‌گویم؟ برای نخستین‌بار می‌فهمم و چه فهمیدنی! سرشار از... چه می‌دانم؟

درست رسیده بودم به مرگ در دریا و آنجا که با آمدن او در سیمای مهتاب بر گور من، من از شوق سرم را به سنگ لحدم، می‌کوبم و آن را به سوی او که بر بالای سرم آرام و شرمگین و غمناک ایستاده است بالا می‌برم، اما نه تا او، به سوی او ...

همچون همیشه، همچون پیش از مرگ و ناگهان برای نخستین‌بار، در آن محفلی که بیش از پانزده زن و بچه و مرد پرحرفی می‌کردند و وراجی و نقالی و جیغ و داد و شوخی و خنده و خوشی، یک جمله به گوشم خورد. اول اعتنا نکردم، که کس دیگری را خیال کردم و دوباره باز تکرار کرد و تاکید کرد "روزنامه نوشته بود" گوش دادم.

"آل احمد مرده است... سکته،..."

فقط توانستم بپرسم: مرده است؟ گفت بله!

برخاستم و نشستم و زانوهایم را بغل گرفتم و پیشانیم را بر آن تکیه دادم و نمی‌دانم چرا آن همه خاطرات و پیوندها و خصوصیت‌ها و دوستی‌ها و همدلی‌ها که میان من و جلال عزیز بود در مغزم تکان نخورد، به کلی فراموش شد، اصلا چهره نیرومند و نافذ و مردانه محبوبش در خاطرم مثل برقی درخشید و محو شد و به جای آن چهره غمگین و افتاده‌ی دیگری پدیدار گشت و با چه روشنائی و با چه معنائی! این چهره‌ی خودم بود! درست گویی خبر مرگ خودم را شنیده‌ام و درست هم باور کرده‌ام.

کسی نمی‌تواند تصور کند که چه می‌گویم زیرا هیچکس نمی‌تواند خبر مرگ خویش را بشنود اما امشب من شنیدم، اکنون مرگ خویش را باور کرده‌ام. یقین دارم. اکنون یک‌بار همه زندگیم و همه گذشته‌ام و حالم و سرنوشتم و همه کسانی که با آنها در حیاتم سروکار داشتم و همه راهها و بیراهه‌ها که رفته‌ام و همه کارها که کرده‌ام و نکرده‌ام و همه آرزوها که مرد و همه رنجها و شوق‌ها و شکست‌ها و امیدها همه در برابرم راست و روشن برپا ایستاده‌اند و مرا می‌نگرند و من آنها را می‌نگرم. بیهوده از آرزوها و راهها و شوقها و امیدها حرف میزنم. 

تا خبر مرگ جلال را شنیدم بیدرنگ یک تصور در برابرم ایستاد، آنچنان که تا هم‌اکنون که نصف ساعت از آن لحظه می‌گذرد لحظه‌ای در برابر چشمم کنار نرفته است. تصویر ملتم. ملتی که همه عمر را در جستجوی شناختنش بودم، همه‌ی روحم گرم ایمان او بود و آرزویم آزادی او و خوشبختیم احساس خوشبختی او. او... چه بگویم؟ من تنها یک نویسنده‌ام و دیگر هیچ و او تنها مخاطب من بود. من با ایمان زاده‌ام و در ایمان پرورده‌ام و او تنها ایمان بود.

من گرچه عمر را با خرد زیستم اما فطرتم در آتش مذاب عشق سرشته بود و او تنها معشوق من بود. و من گرچه عمر را همه وقف این معبد مقدس کردم اما اکنون که مرگ در رسیده است می‌بینم که روزگار با چه بددلی و کینه‌توزی و لجاجی نگذاشت که برای او کاری کنم، که اسارت مرا فلج کرد و من برایش سربازی بودم که آرزویم جهاد به خاطر رهایی وطنم بود. اما... استبداد نگذاشت که من از زندان به درآیم، پا به صحنه جهاد گذارم، برایش شهيد شوم یا پیروز!

و اکنون خبر مرگ سرباز گمنامی را می‌شنوم که بی‌ثمر در کنج زندانش جان سپرده است! مردی که نه خود زیست و نه...
نمی‌توانم بنویسم! چقدر ضعیف شده‌ام.

کانال آهستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان