کد خبر: ۱۹۲۰۷
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۰-29 August 2020
بوی گلاب بود و مُشک و عَنبر و اِسپند. در آن تاریکی شب.چشم‌هایش را خوب مالید. چند‌بار. از چیزی که می‌دید فکر کرد در خواب و خیال است.
عصراسلام: اما نه؛ روی شارُم،شَمدی گلدار پهن بود و روی آن باقالی‌های دوشقه شده.ماه هشت روزه وسط آسمان خودنمایی می‌کرد.صدایش در‌آمد.صدایش همراه بود با گریه و سوز و خوشحالی:"آقا‌جان،آقا جان...!"

با پدر و مادرش در کاشان زندگی می‌کرد.جزو خانواده‌های متنفذ،اعیان و کَسان کاشان بود.پدرش در بازار به‌کار شعربافی و فرشبافی مشغول بود.معلوم نبود به چه دلیل به‌آن بیماری لاعلاج دچار شده بود.پدر و مادرش می‌گفتند بر اثر بیماری ناشناخته،به‌کلی نابینا و کور شده بود.پس از کلی معالجه‌ توسط اطبای مشهور شهر،همه از بازگشت بینایی دخترک اظهار ناامیدی کرده بودند!

فاطمه،دختر یکی‌یکدانه‌ی حاج‌عباس صداقت بود.پنج‌شش تا فرزند داشت و زندگی خوب و نسبتا مرفهی هم .انسانی متدیّن،خیّر و امام‌حسینی.در طول سال معمولا خانه‌اش بر روی مستمندان و فقرا باز بود و مشکلاتشان را تا آن‌جا که می‌توانست رسیدگی و رفع و رجوع می‌کرد اما از زمانی که دختر کوچکش بیمار شده بود و بینایی‌اش را از دست داده بود حاج‌عباس دیگر دل و دماغ گذشته را نداشت.رابطه‌ی پدر و دختر اصلا جور دیگری بود.

آن شب محله‌ی "پانخل"از محله‌های معروف کاشان مانند دیگر محله‌های آن شهر یک سر در غم بود و سوز و آه.دهه‌ی محرم بود و شب تاسوعا آن هم در شهر مذهبی کاشان که از قدیم به "دارالمومنین"مشهور است!مراسم نخلگردانی هم که از رسوم معروف کاشان بود در روز عاشورا.اما آن شب،شب تاسوعا بود.

حاج عباس عازم مسجد پانخل بود برای اقامه‌ی نماز مغرب و عشا .خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت اما دوباره بازگشت.آن دفعه یکسره سراغ دخترش فاطمه رفت و گونه‌هایش را بوسید.

دل حاج عباس شکسته بود.دخترک همان‌طور که در عوالم خود بود شنید که آقاجانش به مادرش می‌گوید:"امشب اگر بتوانیم کاری کنیم،کاری کردیم‌ها:شب،شب تاسوعای سقّای تشنه لب سیّدالشّهدا،حضرت عباس‌بن‌علی؛باب الحوایج است،قمر بنی هاشم.

فاطمه نوجوان همان‌طور که رو به گنبد و بارگاه حضرت ابوالفضل‌العباس علیه‌السلام داشت،شروع کرد گریه کردن. آقایی که سبزپوش بود و سیمایی نورانی، از دخترک مضطرب پرسید:"دخترم چرا این‌قدر ناراحتی؟برای چه این‌قدر نگران و مضطربی؟!"فاطمه نوجوان هم دستپاچه شد و تندتند شروع کرد سخن گفتن:"آقاجان!چند سال است که بر اثر بیماری بینایی دو تا چشم‌هایم را از دست داده‌ام. 

افتاده‌ام گوشه‌ی خانه!.."بعد در حالی که گریه می‌کرد یادش آمد اصل و نَسَب مرد سبزپوش را بپرسد:"اصلا شما که هستی؟!" جوان سبزپوش گفت:"من عباسم؛فرزند علی‌بن‌ابی‌طالب،باب‌الحوایج!"مرد سبزپوش همان‌طور که سخن می‌گفت کف دست راستش را باز کرد و فاصله‌ی دو انگشت"شصت" و "سبّابه" را بر پیشانی دخترک کشید. 

بعد مانند کسی‌که می‌خواهد تیمّم کند آن انگشتان را بر روی گونه‌های فاطمه هم کشید!..."
دخترک نوجوان چشمانش را باز کرد،بوی گلاب بود و اسپند که همه‌ی اتاق‌ها و شارُمی را پر کرده بود.شروع کرد پدرش را صدا کردن.

اول آهسته اما بعد با هیجان و پرانرژی: "آقاجان آقاجان !من خوب شدم.من الان می‌بینم."حاج‌عباس و همسرش و کم‌کم بقیه که بر اثر فریادهای فاطمه از خواب بیدار شده بودند هاج و واج این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردند.پدرش گفت:"فاطمه جان،آقاجان!تشنه‌ات شده؟آب می‌خواهی؟!"فاطمه کوچک اما به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت خوب شدم.

صدای اذان صبح از کوچه پسکوچه‌های پانخل بلند شد.کم‌کم همه‌ی خانه از خواب برخاسته بودند.حاج‌عباس همان طور که اشک می‌ریخت گونه‌های دخترش را نوازش می‌کرد و دست می‌کشید.

با هر دست کشیدن مادر و پدر فاطمه بر روی صورتش،همه‌ی زخم‌های چند ساله "دَلّه"می‌کردند و می ریختند.حاج‌عباس همان‌طور که داشت آماده‌ی نماز صبح می‌شد گفت:"الان زیاد سروصدا نکنید. همسایه‌ها می‌ریزند در خانه و لباس‌های دخترم را به عنوان تبرّک تکه‌تکه می‌کنند و می‌برند!"

بوی عطر گلاب بود و اسپند و مشک و چوب‌سوخته.چوب‌های سوخته‌ی داخل تنور‌ نان.پختن "نان نذری عباسعلی!"اما این بار روز عاشورا.در خانه‌ی حاج‌عباس صداقت.دسته‌های کوچک عزادار که خبر شفا‌یافتن فاطمه صداقت را پس از سال‌ها نابینایی شنیده بودند گروه‌گروه به خانه‌ی آنان می‌آمدند و حاج‌عباس هم علاوه بر پذیرایی چای و شربت سکنجبین، به برخی از اطبا و حکیمان فاطمه "تُحفه و صِله"می‌داد.

بوی گلاب بود و اسپند و شربت سکنجبین و تخم شربتی.دسته‌های زنجیرزن و سینه‌زن در کوچه پسکوچه‌های کاشان در حال عزاداری بودند. فاطمه همراه با پدر و مادر و برادرانش از دسته‌های عزادار عاشورا پذیرایی می‌کردند.روز،روز عاشورا بود و حضرت ابوالفضل‌ العباس دخترک کوچک را شفا داده بود!

از آن سال به بعد هر سال مادر و پدر فاطمه در روز تاسوعا نان‌عباسعلی می‌پختند و از دسته‌‌های پذیرایی می‌کردند. 

امیررضا ستوده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان