کد خبر: ۱۹۱۹۰
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۹:۴۰-28 August 2020
کتاب خاطرات شعبان جعفری، به کوشش هما سرشار توسط انتشارات ثالث چاپ شده و به صورت مصاحبه و سوال و جواب است.
عصراسلام: در اینجا صرفا بخشی از پاسخ‌های شعبان بی‌مخ ذکر می‌شود:

روز ۹ اسفند ما اول صبح رفتیم خونه کاشانی. آیت‌الله کاشانی گفت: «برین شاه داره از مملکت میره بیرون. برین نذارین شاه بره!» گفت: «اگه شاه بره عمامه‌ ما هم رفته!» ما تا اون روز نمی‌دونستیم که مصدق و کاشانی که باهم بودن، میونه‌شون بهم خورده.
 
من اومدم رفتم سر بازار سخنرانی کردم و گفتم: «ايها‌الناس، مغازه‌هاتونو ببندین، دکوناتونو ببندین. اعليحضرت شاه داره از مملکت خارج میشه. اگه شاه بره شما زندگیتون از بین میره و اینا...» دیدیم هیشکی محل نذاشت. رفتیم دو مرتبه سخنرانی کردیم، دیدیم نه ، بازاریا که همیشه به فرمون ما بودن - چون من با مصدق بودم و اینا هرچی می‌گفتم گوش میکردن - حالا که فهمیده بودن مصدق می‌خواد شاه رو بیرون کنه، هرچی کردیم گوش نکردن. 

یه محمود جواهری بود سر بازار، اونم خیلی با مصدق جور بود. محمود جواهری بود و اون دستمالچی بود و حاجی مانیان و یه عده دیگه. تکون نخوردن. اینا خیلی به مصدق نزدیک بودن. آخه بازار با مصدق بود دیگه! بله، منم زدم و شکستم و خلاصه بازار و بستن. 

ما راه افتادیم رفتیم ناصرخسرو. تو ناصرخسرو که رسیدیم دیدیم چیکار کنیم ملت دنبال ما بیان؟ اومدیم یه نعش درست کردیم، راستش! یه چیزی گذاشتیم، متکا و فلان و اینا رو گذاشتیم رو یه تخته و دو سه تا مرغ از اون مرغای رسمی گرفتم از اون یارو توی کوچه تکیه دولت. خوناشونو ریختیم اون رو، مرغاشم دادیم برد خونه واسه زنمون. خلاصه، اینو راه انداختیم و گفتیم: «کشتن! آی کشتن!» از همون ساعت دیگه ما با مصدق چیز (بد) شدیم. 

ما راه افتادیم و رفتیم در خونه شاه. خدا بیامرزدش اونوقت خونه‌ش تو کاخ اختصاصی روبروی کاخ مرمر بود. بله، رفتیم در خونه شاه و دیدیم یه عده از این افسر مفسرها اونجا وایسادن و.. تیمسار سرتیپ علی‌اصغر مزینی و تیمسار سرتیپ منزه و تیمسار سرتیپ غلامعلی بایندر و همین سرگرد پرویز خسروانی - اینا همه اونجا وایساده بودن. همون تیمسار منزه و تیمسار مزینی و تیمسار بایندر که بعدها به خاطر قتل سرتیپ محمود افشار طوس گرفتنشون. دیدم اینا همه اونجا با یه جمعیتی دم خونه شاه وایسادن. 

من که رفتم از پنجره برم بالا، گاردیا منو با قنداق تفنگ انداختن پائین. گفتن: «تو مصدقی هستی!» گفتم: «نه، حالا دیگه مصدقی نیستم! من الان نمیخوام شاه از این مملکت بره! من یه ورزشکارم و مرامم شاه دوستيه.» گفتن: «نه» گفتم: «آقای کاشانی منو فرستاده و این صحبتا.» گفتن: «نه برو پائین.» گفتم: «والا من اومدم اینجا یه کاری کنیم نذاریم شاه بره.» انداختنم پائين. بعد دیدن من پیله می‌کنم گفتن: «اگه راست میگین برین در خونه مصدق، مصدق رو بیارین نذاره شاه بره. چون مصدق گفته شاه باید از مملکت بره.»

بعد از سخنرانی و داد و بیداد رفتیم خونه مصدق. بعد دیدیم طبقه اول، اون بالا افشار طوس که رئیس شهربانی بود وایساده. طبقه دومشم سرتیپ باتمانقلیچ رئیس ستاد ارتش، اونم اون بالا وایساده بود. من داد زدم گفتم: «اومدیم مصدق رو ببریم نذاره اعلیحضرت بره.» افشار طوس گفت: «برو خفه شو!» ولی باتمانقلیچ هیچی نگفت. افشار طوس دو سه تا داد زد سرمون، مام دو سه تا داد سر اون زدیم و دعوامون شد. گویا افشار طوس تلفن کرده بود از بیرون قوای کمکی بیاد، در صورتیکه یه فوج سربازم تو خونه بود. قوای کمکی که اومد گفتیم بریم تو. که میله‌های بالای درو اون کند و ما کندیم و.. 

حالا مصدق تو خونه‌ست. بالاخره ما دیدیم هیچ جوری نمیشه، اومدیم یه جیپی اونجا بود، جیپو گرفتیم زدیم تو خونه مصدق و در آهنی بزرگی بود خراب شد. یه سروان بود به نام سروان ایرج داورپناه اونجا وایساده بود. اون روبروشم سربازا نشسته بودن و تفنگا دستشون بود که تا در باز شد اینا تیراندازی کنن. تا تیراندازی کردن جمعیت در رفت. یه تیر خورد به اون رضا اربابی، دستش ناقص شد. یه تیرم به خوارزاده‌م خورد که درجا مرد.

نمی‌خواستیم خونه‌شو خراب کنیم که! ما تا اون روز از طرفدارای پر و پا قرصش بودیم. میخواستیم بریم تو، داخل بشیم. برای همینم بود که نمیذاشتن دیگه. مام زدیم در و شکستیم بریم تو. اگه مصدق میومد دم در با همدیگه صحبت میکردیم. ولی نیومد.

وقتی من تو خونه مصدق این کارو کردم، سروان داورپناه خودش اومد برام تیر خالی کنه، من دویدم اونو گرفتم، یه تیرش در رفت خورد تو شیکم من. بعد افتادم زمین. بعد منو کشیدن آوردن از در انداختن بیرون. یه آمبولانس اومد و ما رو انداختن توش و بردند بیمارستان سینا. بعد دیدم که پروفسور عدل اومد. غلامحسین پسر مصدق هم اون پشت بود و نیومد تو. پروفسور عدل اومد بالای سر من و گفت: «مرد حسابی، کسی واسه خاطر این پسره جعلق (شاه)، میزنه خونه پدرشو (مصدق) خراب می‌کنه؟!»

۲۵ مرداد که شاه می‌ره، من تو زندان بودم. یه افسر نگهبان داشت به نام کاظمی. اون سروان گفت: «شاه رفت پیش ارباباش!» گفتم اربابش کیه؟ گفت: لندن، انگلیس! گفتم: همه که میگن شاه رفته عراق، کربلا، تو میگی رفته انگلیس؟ گفت: نه اون مرتیکه فلان فلان شده... گفتم: مرتیکه خودتی!

شاه وقتی از ایران میره، می‌ره عراق. مظفر اعلم مثل اینکه سفیر اونجا بود، نمیاد جلوی شاه. دکتر فاطمی بهش اطلاع داده بود که جلوی اعلیحضرت نیا! شاه وقتی میره تو فرودگاه، میبینه هیشکی نیست. خیلی ناراحت میشه. بعد یه نفر راهنمایی می‌کنه میگه برو پیش آیت‌الله شهرستانی. وقتی میره پیش ایشون میشینه، ایشون بهش میگه: پاشو برو خدمت مولات علی! تو حرم یه خرده نذر و نیاز کن، دلت واشه! که شاهم پامیشه میره تو حرم علی بن ابی‌طالب. حرم یه کلیددار داره. این کلیدداره خودش بعدها برام تعریف کرد که اعلی‌حضرت وقتی میاد بیرون، خیلی خوشحال میاد. وقتی رفته بود، خیلی گرفته بود.

۲۸ مرداد یکی از بیرون اومد و به اون پاسبونه یواشکی گفت که: «خونه مصدق رو خراب کردن و همه جا رو گرفتن و اینا.» به سرهنگ قوامی گفتم: «سرهنگ رادیوتو بگیر ببینیم.» رادیو رو گرفتیم - یک و بیست دقیقه بعد از ظهر بود - دیدیم خونه مصدق جلسه پنبه است. درست یادمه، این خبرو داد و گفت جلسه پنبه است و کی و کی و کی همه نشستن. پس اینا که میگن خونه مصدق رو زدن که؟! دیدم نه هنوز هیچ خبر مبری نیست. 

خلاصه، شد ساعت دو بعداز ظهر. دو بعداز ظهر گفتیم وقت اخباره. حالا هرچی هست میگه. باز کردیم دیدیم نه، اخبار نمیگه. بعد دیدیم صدای رادیو خراب شده، هی باهاش ور رفتیم و اینور اونورش کردیم. بالاخره بعد از یه ربعی، صدای رادیو یهو دراومد. من دیدم که صدای کی بود خدایا...؟ ملکه اعتضادیه. دیدم صدای اونه و بعد میراشرافی و تیمسار زاهدی و خلاصه چند تا اینا پشت رادیو صحبت کردن که فلان و بیسار شده و ما الان بیسیمو گرفتیم. نگو اینا رفتن بیسیم.

بعد از اونجام با تانک میان تو شهربانی. حالا تو شهربانی‌ام پلیسا و افسرای شهربانی همه اعتصاب کردن، میگن تا شاه برنگرده ما سر کار نمیریم. تیمسار سرتیپ محمد دفتری‌ام رئيس شهربانی بود. تیمسار دفتری میگه که: «آقایون برین سر کاراتون! مملکت شلوغه! میگن: «تو بگو زنده باد شاه تا ما بریم.» تیمسار دفتری‌ام میگه: «خب، من دو سه ساعت دیگه میگم. حالا شما برین مردمو آروم کنین.» به خدا جون شما، اینو که میگم عین واقعیته. 

اصلا ۲۸ مرداد که شد، برای ما بیست و یه نفر چوبه دار حاضر کرده بودن که ما رو اعدام کنن. من بودم و تیمسار منزه بود، تیمسار مزینی بود، تیمسار بایندر بود - اینا که قاتل افشار طوس بودن - احمد آشپز بود، سرگرد بلوچ قرائی بود، یه چند نفر دیگه که الان اسمشون یادم نیست. اگه روز ۲۸ مرداد، اعلی‌حضرت برنمی‌گشت، صددرصد همه ما رو اعدام کرده بودند.

خلاصه، این سه چار تا یهو اومدن در زندان و گفتن: «زاهدی، جعفری رو میخواد.» منو ورداشتن بردن بالای شهربانی تو اون اتاق بالا. دیدم زاهدی و اینا همه تو اتاق جمعن و شلوغ و پلوغ. اون سرتیپ فرهاد دادستان بود و چند تای دیگه. مام رفتیم اونجا و یهو تا رسیدیم زاهدی بغل وا کرد، مام رفتیم تو بغل تيمسار و اونم ما رو یه ماچ کرد و گفت: «برو فوری مادر تو ببین.» گفتم: «نه. ما صبر می‌کنیم تا اعليحضرت بیاد.» گفت: «همین الان برو! مملکت هنوز آروم نشده.» گفتم: «قربان پس اجازه بدین من...» گفت: «هنوز ما خیلی باهات کار داریم.» گفتم: «قربان رفقام زندان هستن، اجازه بدین من برم اینا رو بیارم. 

خلاصه، رئیس زندانو صدا کرد و گفت: «اونا رو بده دست این برن.» گفت: «قربان اینا چند تاشون جرمشون سیاسی نیست! اینا چاقوکشی کردن!» گفت: «جعفری صبر کن دو سه روز.» گفتم: «نه قربان، اگه اجازه بدین من برم پیش اونا با اونا بیام بیرون. چون من به اینا تو لوطی‌گری قول دادم.» گفت: «عیب نداره! بده دست این برن. من اسماشونو مینویسم اونوقت رئیس زندانم می‌ترسید کاری بکنه، چون هنوز نفهمیده بود کار دست کی میفته. 

بعدازظهر ۲۸ مرداد، زاهدی ما رو خواست. ما رفتیم اونجا. گفت: برین نذارین مردم شلوغ کنن دیگه. این بود که ما راه افتادیم تو خیابونا... ما همش تو ماشین سوار بودیم و یه عکس شاه رو گذاشته بودیم رو شیشه و داد می‌زدیم: ایها‌الناس، مملکت آروم شد، برین خونه‌هاتون، برین سر زندگیتون! بعد ۲۸ مرداد من یه وضعی پیدا کرده بودم. سروصدام راه افتاده بود تو مردم. 

بله. خدمت شما عرض کنم که ۲۸ مرداد، خدا زاهدی رو بیامرزه، ما با زاهدی اینا بودیم. آقای زاهدی گفت: «اعلي‌حضرت فردا صبح میان. اگه خودت میخوای بری برو ولی به کسی نگو!» مام یه دسته گل گرفتیم و رفتیم. تو اون فیلمی که برای مصدق درست کردن اون تو هستم، همون روزی که شاه برگشت، نشونم میدن که دارم دسته گل به شاه میدم. اعليحضرت که تشریف آوردن ما رفتیم فرودگاه. 

وقتی اعليحضرت میخواست از طیاره پیاده بشه. فرودگاه مهرآباد یه چینه‌ای داره که مردم می‌رفتن رو چینه وامیسادن. من پریدم رو چینه دیدم که سرگرد نعمت‌الله نصیری و تیمسار دفتری و یه عده اونجان، تیمسار دفتری یهو رفت افتاد رو پای شاه. منم از اون بالا داد زدم که: «اعليحضرت این ...ها دروغ میگن! این پدرسوخته‌ها همه‌شون خائنن. پریروزا بهت بد و بیراه میگفتن... حالا افتادن رو پات!» من که این حرفو زدم، شاه یه نیگای اینجوری کرد و خلاصه فرز رفت.

وقتی شاه میخواست بیاد تمام از شمرون تا دم فرودگاه مهرآباد انقد سرباز ریخته بودن که نگو. اصلا سربازا رو که نچیده بودن! همینجور گله به گله چند تا چند تا همینجور بودن. خب اونروز هنوز مملکت آروم نشده بود. 

اعليحضرت از اون پله‌ها که اومد پائین دسته گل رو بهش دادم. بعد اعليحضرت سوار ماشین شد و همچو تیز رفتن که یه ماشین سر اون پیچ مهرآباد خورد سه چار تا سرباز و داغون کرد. منظور یعنی انقد تیز و بز بردنش.

بله دیگه رفتن و من دیگه ندیدمشون تا یه ماهی گذشت. میگفتن: «بیا ببریمت پهلو اعليحضرت. من گفتم: «باشه. حالا بذار کاراشونو بکنن تا بعد. من خودم زیاد نمیرفتم. میگفتم: «واسه چی؟ بالاخره ما اگه کاری کردیم واسه مملکتمون کردیم. نمیخوایم بریم مانور بدیم که! یه روز تیمسار زاهدی خودش گفت: «اعليحضرت چند دفعه سراغتو گرفتن و گفتن بیارینش. آخه اعلیحضرت خدابیامرز میدونست خیلی فعالیت میکنم، همه اینا رو میشنید دیگه: از همون دوره سربازی تا تو زندائم که بودیم میدونست. بالاخره ما رفتیم خدمت اعليحضرت و شاه رو دیدیم.

به مامورین گفته بودم، به همه سپرده بودم که اگر یه روز، دکتر فاطمی رو گرفتن، به من بگین. اگر نگرفتن هم به من بگین کجاست، من خودم میرم می‌گیرمش. چون این با من خیلی دشمنی کرد... جلوی شهربانی، زدمش. ولی چاقو نزدم! بی‌خود میگن چاقو زده. ده تا مامور دورش بودند. خیلی شق و رق راه می‌رفت. یه کپه ریش هم گذاشته بود. آخه یه کسی که وزیر خارجه هست، وقتی یهو میریزن تو خونه بگیرنش، وقتی اونجوری بگیرن، بالاخره خواهی نخواهی فشار خونش یا می‌ره بالا یا میاد پایین دیگه! همونا که گرفته بودنش زده بودنش، حالا منم دم شهربانی بودم، دوتام من زدم!


کانال آهستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها