کد خبر: ۱۹۰۹۴
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۲:۲۹-23 August 2020
ماجرای حکومت کمونیستی شوروی یکی از موضوعاتی است که ما خیلی درباره‌ی آن کنجکاوی و سوال داریم.
عصراسلام: تاریخ شوروی با تاریخ معاصر ما گره خورده؛ چه زمانی که نیروهای شوروی در جنگ جهانی دوم مستقیماً وارد خاک ایران شدند و چه در تماس‌ها و تاثیرگذاری‌های دیگر بر ایران از طریق همکاری و حتی هدایت نیروهای سیاسی چپ و کمونیست از قبیل حزب توده و گروه‌های دیگر. 

به دنبال همین کنجکاوی درباره‌ی شوروی سراغ کتاب در ماگادان کسی پیر نمی‌شود رفتم. این کتاب بخشی از خاطرات و سرگذشت یکی از اعضای ساده‌ی حزب توده است. عطا صفوی. عطا در این کتاب برای ما با زبانی روشن و صمیمی تعریف می‌کند که چه‌ شد که به شوروی مهاجرت کرد؟ چه دید و چه کشید؟

به امید دایی یوسف

در اوایل کتاب در ماگادان کسی پیر نمی‌شود، عطا صفوی خیلی روشن و انسانی توضیح می‌دهد که چرا در نوجوانی و جوانی به طرف ایدئولوژی چپ کشیده شد. دلیلش خیلی روشن و راحت است. ترکیبی از ظلم شدید و فقر اقتصادی، آرمان‌خواهی جوانی و شعارهای بزرگ و بزرگ و بزرگ از طرف هواداران ایدئولوژی کمونیستی. مساله هم این نبود که آی آدم‌ها بیایید و تلاش کنید تا این رویاها را محقق کنیم. بلکه این تصور وجود داشت -و مستقیماً توسط خود شوروی و حزب توده هم بر آن تاکید می‌شد- که همه‌ی این ایده‌آل‌ها در خانه‌ی دایی یوسف، در آرمان‌شهر شوروی به واقعیت پیوسته و اگر ما هم تلاش کنیم می‌توانیم آنها را عملی کنیم. اما همانطور که ما امروز می‌دانیم داستان چیز دیگری بود.

عطا و گروهی از دوستانش برای فرار از تعقیب پلیس -که به دنبال اعضای حزب توده بود- به شوروی فرار می‌کنند. می‌روند تا به قول خودش در دانشگاه‌های کشور شوراها تحصیل کنند و متخصص شوند و به درد کشور خودشان بخورند. این فرار در دوره‌ی اقتدار خداگونه‌ی استالین بر شوروی اتفاق می‌افتد.

از مازندران تا ماگادان

عطا و دوستانش از همان لحظه‌ی ورود به خاک شوروی بازداشت می‌شوند. اول آنها را برای عبور غیرقانونی از مرز به دو سال زندان محکوم می‌کنند ولی بعد به علت اعترافات یکی دیگر از دوستانشان زیر شکنجه، باز پرونده‌ی آنها باز شده و این بار به اتهام جاسوسی به ۱۰ سال زندان در سیبری محکوم می‌شوند. 

چیزهایی که عطا صفوی از بازداشت و بازجویی تا انتقال به اردوگاه و شرایط کار و زندگی زندانیان می‌گوید درست همان‌هایی است که پیشتر از زبان سولژنتسین در مجمع‌الجزایر گولاگ خواندیم. عطا به ماگادان می‌رود؛ جایی که به قول خودش «در آن ۹۹ نفر گریه می‌کنند و یک نفر می‌خندد، و آن یک نفر هم دیوانه است. جایی که کسی در آن پیر نمی‌شود.» او به کار در اعماق معدن مشغول می‌شود.

مرگ دایی یوسف

با مرگ استالین به تدریج شرایط عوض می‌شود و عده‌ی قابل توجهی از زندانیان آزاد می‌شوند. عطا هم یکی از آنها است. او در نهایت آزاد شده و به دانشگاه می‌رود و پزشک متخصص می‌شود. حتی بعد از انقلاب در دهه‌ی ۶۰ به ایران هم سفر می‌کند و سعی می‌کند تا ماندگار شود اما اینجا هم با مشکلات فراوانی روبرو است.

قارداش آواره

این خاطرات را عطا صفوی به درخواست اتابک فتح‌الله‌زاده طی نامه‌هایی برای او می‌نویسد. قبل‌تر در همین وبلاگ درباره‌ی کتاب خانه‌ی دایی یوسف نوشته‌ی فتح‌الله‌زاده نوشته بودم. هردوی این افراد -عطا صفوی و اتابک فتح‌الله زاده- با اختلاف زمانی چند دهه، به امید دریافت کمک و پشتیبانی از ایران به شوروی مهاجرت کردند. هر دو خود را غریب می‌بینند. عطا صوفی نامه‌هایش را چنین عباراتی شروع می‌کند: سلام قارداش آواره! سلام برادر غریب من!

نویسنده: عباس سیدین
پادکست‌بی‌پلاس
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان