کد خبر: ۱۹۰۹۱
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۰:۳۶-23 August 2020
اروپا و آمريكا از بنياد با يكديگر تفاوت دارند. يكي از جنگ مي گويد و ديگري از صلح
عصراسلام: آمريكايی‌ها از مريخ می‌آيند و اروپايی‌ها از زهره، بهشت از آن اروپا است و قدرت براي ايالات متحده آمريكا. منتها اين قدرت آمريكا است كه بهشت اروپا را ممكن ساخته است. 

اروپايي ها گلايه مي كنند كه ايالات متحده سريع تر به زور متوسل مي شود بردباري اندكي براي به كار بستن ديپلماسي دارد. آمريكايي ها استفاده از چماق را به هويج ترجيح مي دهند، پيچيدگي ها و رنگ هاي جهاني را نمي بينند و دنيا را به صورت خير و شر و دوست و دشمن مشاهده مي كنند. 

آمريكايي ها روزبه روز به يك جانبه گرايي در امور بين المللي گرايش مي يابند و حتي رغبتي به اقدام از طريق نهادهاي بين المللي همچون سازمان ملل متحد ندارند. اروپايي ها مدعي هستند كه با مسايل با ظرافت و پيچيدگي بيشتري برخورد مي كنند، از زور كمتر بهره مي برند و در مقابل ناكامي ها بردبارترند. گفت وگو و ديپلماسي را به جنگ و قهر ترجيح مي دهند و براي داوري درباره اختلافات به قوانين و نهادهاي بين المللي مراجعه مي كنند. 

اين ظاهر اختلاف دنياي قديم و جديد است. اما اين اختلافات بين دو قاره از خصوصيات فرهنگي ناشي نمي شود، به اين معني كه آمريكايي هاي هفت تيركش، جنگ افروزان قهاري هستند و چون دست به هفت تيرشان خوب است حوصله كمتري براي فحش دادن و شنيدن دارند، به همان اندازه خشونت فيلم هاي وسترن آمريكايي، اروپايي ها نيز سابقه خشونت داشته اند.  

آمريكا و اروپا هر دو فرزندان عصر روشنگري هستند. اما آن زمان كه قدرت هاي قرن نوزدهمي اروپايي همديگر را مثله مي كردند، آمريكايي ها از محسنات تجارت به عنوان مرهم تسكين دهنده مشاجرات بين المللي تمجيد مي كردند و به جاي استفاده از زور حيواني، ديگران را به توسل به قوانين و افكار عمومي بين المللي توصيه مي كردند. 

حرف‌هايي كه اروپايي ها امروز مي زنند، در طول دو قرن جاي اروپا و آمريكا عوض شده است. چون معادله قدرت برعكس شده است. آن هنگام ايالات متحده جوان در برابر غول هاي اروپا مدعي پشت كردن به قدرت بود، به اين دليل كاملاً ساده كه ضعيف بود. در حقيقت دست گربه آمريكايي به گوشت نمي رسيد و براي همين از بوي آن ابراز تنفر مي‌كرد و گرنه همين ايالات متحده جوان هنگامي كه در برابر مردمان ناتوان تر آمريكاي شمالي و جنوبي از قدرت برخوردار بود، نشان مي داد كه شناگر ماهري است.  

جدال و قدرت اروپا پس از جنگ جهاني دوم افول كرد. در دوران موازنه قدرت جنگ سرد، اروپا براي امنيت خود و امنيت جهاني محتاج ايالات متحده بود. در آن زمان اروپايي ها حتي ايده تبديل شدن به يك ابرقدرت و بلوك سوم غير از شرق و غرب را دوست نداشتند. 

چرا كه بهانه به دست آمريكايي ها مي داد تا از اروپا عقب نشينند و اروپا را در برابر شبح شوروي تنها بگذارند. در آن زمان اروپا در آغوش گرم آمريكا غنوده بود و ينگه دنيا سخاوتمندانه دفاع از اروپا را به عهده گرفته بود. اروپا در آن زمان نيز چندان تمايلي به صرف بودجه و هزينه براي امور نظامي نداشت. چرا كه آمريكا بود! اروپايي ها علاقه اي به كم كردن شكاف نظامي خود با آمريكا نداشتند. 

پايان جنگ سرد در ابتداي دهه ۹۰ با اين رويا همراه بود كه قدرت يك اروپاي متحد سرانجام چندقطبي بودن جهان را دوباره احيا خواهد كرد و جلوي يكه تازي آمريكا را خواهد گرفت، اما اروپا به وعده خود عمل نكرد. گرچه اتحاديه اروپا توانست خود را به يك قدرت اقتصادي تبديل كند، اما پايان جنگ سرد اهميت نيروي نظامي را كم نكرد. 

قدرت اقتصادي به تنهايي به قدرت استراتژيكي و ژئوپلتيكي تبديل نمي شود و در دهه ۹۰ اروپا نه تنها ضعف نظامي خود را جبران نكرد كه در اين زمينه تنزلي بيشتر يافت و شكاف نظامي دو قاره بيشتر شد. در حالي كه ارتش آمريكا توانايي جنگيدن همزمان در چهار نقطه بعيد جهان را دنبال مي كرد، اروپا حتي درون قاره خود توانايي اعزام يك نيروي قاطع و جنگنده به مناطق آشوب زده اي چون بوسني، كوزوو و مقدونيه را نداشت. 

در حقيقت هميشه اين آمريكا بود كه پيشقدم مي شد و هر وقت كارش تمام مي شد، اروپايي ها نيروهاي حافظ صلح خود را به منطقه آشوب زده گسيل مي كردند، يك تقسيم كار واقعي! آمريكا غذا را آماده مي كرد و اروپا ظرف ها را مي شست. در دهه ۹۰ به رغم صحبت ايجاد اروپا به عنوان يك ابرقدرت جهاني بودجه دفاعي اروپا به تدريج سقوط كرد. اروپا به سقوط اتحاديه شوروي به عنوان فرصتي براي گسترش قلمرو استراتژيكي خود نگاه نكرد، بلكه آن را فرصتي براي سود بردن و لذت بردن از پاداش صلح دانست. 

اروپا سالهاست كه از تضمين امنيتي آمريكا برخوردار بوده و هست. اروپايي ها عموماً معتقدند، خواه بپذيرند و خواه نپذيرند، هرگاه عراق، كره، ايران و هر دولت ياغي ديگري به عنوان يك خطر واقعي، ظاهر شود، آن گاه ايالات متحده بايد كاري درباره آن انجام دهد. اگر در دوران جنگ سرد اروپا از روي نياز و اجبار مجبور بود كه در دفاع خود مشاركت كند، از پايان جنگ سرد به بعد اروپايي ها از ميزان باسابقه اي «امنيت رايگان» برخوردار بوده اند. زيرا محتمل ترين تهديدها از مناطقي بيرون از اروپا و همسايگي آن نشأت مي گيرند، از مناطقي كه فقط ايالات متحده مي تواند نيرويي مؤثر به آن جا گسيل كند. عراق، كره شمالي، ايران يا هر دولت ديگر در جهان اساساً مسئله اروپايي نبوده است. 

يقيناً چين هم همين طور. صدام حسين هرگز براي اروپا تهديدي محسوب نمي شد، ولي براي آمريكا يك خطر تلقي مي شد. پس وظيفه مهار صدام حسين دردرجه اول به ايالات متحده تعلق داشته است و نه به اروپا و همه در اين مورد موافق بودند، از جمله خود صدام و به همين دليل است كه او همواره ايالات متحده و نه اروپا، را دشمن اصلي خود مي دانست.  

اروپايی‌ها دوست دارند بگويند، آمريكايي ها «گاوچران» هستند. واقعيتي در اين كلام نهفته است. ايالات متحده به عنوان يك كلانتر بين المللي، شايد خود گمارده _ است. اروپا بر مبناي اين قياس، بيشتر شبيه كافه چي است. ياغيان به كلانترها شليك مي كنند نه به كافي چي. در واقع از نقطه نظر كافي چي، كلانتر كه مي كوشد با زور نظم را برقرار كند گاهي مي تواند تهديدآميز تر از ياغيان، كه حداقل در حال حاضر، شايد فقط يك نوشيدني مي خواهند باشد.

آمريكا احساس مي كند كه اروپايي ها صرفاً از سواري مجاني كه در طول این چند دهه گذشته زير چتر امنيت به دست آورده اند لذت مي برند. وقتي آمريكا براي محافظت اروپا پول خرج مي كند، اروپايي ها ترجيح مي دهند كه پول خود را به مصرف برنامه هاي رفاه اجتماعي، تعطيلات طولاني و هفته هاي كاري كوتاه تر برسانند. 

اروپا سالهاست به بهشت پساتاريخي صلح و رفاه نسبي يعني تحقق «صلح دائمي» امانوئل كانت قدم گذاشته اس. كانت مي گفت، هر چند استقرار دائمي صلح مقدور نيست، اما مي توان بي نهايت به آن نزديك شد، در عوض ايالات متحده در تاريخ گرفتار مانده است و در دنياي هرج و مرج طلب هابزي كه در آن به قوانين و مقررات بين المللي اعتماد نيست نقش لوياتان را بازي مي كند. 

اروپا امروز از كابوس تاريخي خود- از سنت بارتلمي تا آشويتس - عبور كرد و به دنبال طرد آگاهانه گذشته خود است. اروپايي ها از دنياي هرج و مرج طلب هابزي خارج شده و به دنياي صلح دائمي كانتي گام نهاده اند. آنها اكنون احساس رياست مي كنند و تصور مي‌كنند مأموريت جديد آنها صدوربهشت پست مدرن اروپايي به اقصي نقاط جهان است. 

اكنون ديگر غربي وجود ندارد. بلكه يك آمريكا وجود دارد و يك اروپا. براي هر يك ديگر «غرب» موضوع اصلي نيست، اين اروپا و آمريكاست كه هر يك رسالت ها و منافع خويش را بر دوش مي كشند. 

تنها يك نكته كوچك باقي مانده است: اين ايالات متحده است كه معماي كانتي را براي اروپايي ها حل كرده است. اين لوياتان هابز است كه به كمك كانت مي شتابد. كانت گفته بود كه تنها راه حل هراس هاي غيراخلاقي دنياي هابزي ايجاد يك حكومت جهاني است. 

ولي او از اين نيز بيمناك بود كه «وضعيت صلح جهاني» كه حكومت جهاني آن را امكان پذير ساخته است، براي آزادي انسان حتي خطري بزرگتر از نظام بين المللي هابزي باشد، چون كه چنين حكومتي، با داشتن انحصار قدرت، به «مخوف ترين استبداد» مبدل خواهد شد. اين كه چگونه ملت ها مي توانند بدون از بين بردن آزادي انسان به صلح دائمي دست يابند مسئله اي بود كه كانت نمي توانست آن را حل كند. ولي ايالات متحده اين مسئله را براي اروپا حل كرد. 

ايالات متحده، با تأمين امنيت از بيرون، نياز به تأمين امنيت توسط يك حكومت ابرملي اروپايي را غيرلازم ساخت و نگراني كانت را از ميان برد. اروپايي ها براي رسيدن به صلح نياز به قدرت نداشتند و براي حفظ و تداوم صلح نيز نيازمند قدرت نيستند. اروپايي ها نبايد فراموش كنند كه بهشت كانتي اروپا تنها مي تواند زير چتر قدرت آمريكا كه طبق قواعد نظام هابزي قديم عمل مي كند، خرم و سرسبز بماند. گذار اروپا به پساتاريخ به قيمت و موكول به گذر نكردن آمريكا بوده است. 

اما امروزه «شكاف قدرت» به اندازه اي زياد شده كه آمريكا ديگر نمي تواند اروپا را به عنوان شريك خود در نظام جهاني تلقي كند. اما اروپا هنوز از سفره آمريكا غذا مي خورد.


جلال رحمانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها