کد خبر: ۱۹۰۵۱
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۸:۳۹-22 August 2020
مصاحبه مجله جوانان در سال ۱۳۵۰ با بدرالسادات رفیعی درباره علت اصلی مرگ پسرش
عصراسلام: شایعات مربوط به علت اصلی مرگ داریوش رفیعی تا سال‌ها پس از مرگ او هنوز ورد زبان‌ها بود و انگار کسی باور نداشت که داریوش بر اثر بیماری کزاز جانش را از دست داده است تا آنکه ۱۳ سال بعد از مرگ او، مادرش بدرالسادات رفیعی در یک مصاحبه به این شایعات خاتمه داد.

پروین غفاری بازیگر قدیمی سینما نیز قبل از مرگش در خاطراتش، صحبت‌ های مادر او را تایید کرد که داریوش بر اثر تزریق مواد با سرنگ آلوده به میکروب کزاز به این بیماری مبتلا شد. مادر داریوش سال ۵۷ درگذشت و کنار فررندش در گلستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

بدرالسادات رفیعی می‌گوید:

من در پیری و از پا افتادگی و در این سن که پایم به زمین مانده، تنها خاطره دردآلود زندگیم مرگ داریوش است. عشق به همه چیز‌های خوب زندگی هرگز از زندگی او دور نشد. البته من شب و روز با داریوش نبودم که بدانم با چه کسانی رفت و آمد داشت، اما همینقدر که خودش تعریف می‌ کرد، زندگی آرامی نداشت. همه چیز‌هایی که مردم درباره عشق‌های زندگیش می‌دانند نیمی از آنچه او به گور برد نیست.

هیچکس خاطرات خود را فاش نمی‌کند اما باید قبول کرد که عشق هنری زیباست و طبعاً داریوش که از هنرمندان مورد توجه بود، گرفتاری ها و خاطرات فراوان داشت و بیشتر آنها را با خودش به گور برد. 

آنچه را که امروز راجع به او می‌شنویم و می‌خوانیم، چیزهایی است که افسانه وار برایش ساخته و پرداخته‌ اند و حقیقت زندگی اش در بوته خاموشی و مرگ فرو رفت.

اشتباه بزرگ زندگی او این بود که فکر میکرد همه دوستان مثل خودش صاف و ساده و بی‌‌ریا هستند. همه را دوست داشت و محبتش را به همه ارزانی میکرد. 

زمانه او را از بین برد و در خاطرات زمان دفنش کرد ولی همیشه با دوستان از زاویه دوستی محض نگاه می‌کرد. می‌گویند کسانی هستند که هنرمندان را به اعتیاد می‌کشند، ولی کجا میشود به دنبال این آدمها گشت؟

با اینکه در زندگی رنج‌های زیادی را متحمل شد، فقط یک بار برای ترک اعتیاد بستری شد و بار دوم بستری شدنش سرانجام مرگ را برایش به همراه داشت. هیچ گاه مرگش از خاطرم دور نمی شود. مرگ او، به گفته خودش مرگ یک عشق بود، ولی با مرگ او عشق از میان نرفت. همه آن هایی که امروز دلی پر از محبت و قلبی آکنده از عشق به همنوعان خود دارند برای من داریوش هستند.

روز مرگش بعدازظهر در خانه بود داشتیم حرف میزدیم. زیاد از حد شاد بود، گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. مثل اینکه حس کرده بود، دارد همه چیز تمام میشود. حرفهایش بوی محبت و بوی زندگی می داد. شايد هم يك زندگي جديد. بدون قيل و قال. بدون حرف‌هاي نامربوط، بدون گرفتاري‌هاي خاص و عشق‌هاي نافرجام.

راحت تكيه داده بود و حرف مي‌زد. خوشحال شده بودم كه داريوش اين با محبت‌ترين آدم زندگي‌ام راحت و آسوده است. ولي او داشت همه را گول مي‌زد؛ آري گول مي‌زد، حتي خودش را. چرا كه ناگهان نشست و به من خيره شد و دستش را پشتش گذاشت. حالت درد شديدي را در قلبش احساس كرد و در حال فرياد و ناله گفت: تمام شد... خداحافظ.

و من يك دفعه وارفتم. اين صدا خشكم كرد. آتشم زد. نه، داريوش نبايد تمام مي‌شد؛ نبايد محو مي‌شد و از بين مي‌رفت. به سرعت و با زحمت، او را به بيمارستان رسانديم. به من گفتند كزاز گرفته. داريوش رفيعي، داريوش من، آدمي كه صدايش آتش بر جان‌ها مي‌زد، كزاز گرفته بود. آن سوزن لعنتي، آن درد كشيدن‌هاي بي‌پايان، حالا به اينجا انجاميده بود؛ چه مي‌شد كرد؟ چه كار بايد مي‌كردم؟

من نمي‌توانم دربارة لحظات مرگ داريوش چيزي بگويم. نمي‌توانم حرفي بزنم... خاطره درد آلود مرگ داريوش، چيزي نيست كه من ‌بتوانم از آن حرف بزنم. اين ديگر معلوم است افسانه سرايي نمي‌خواهد. دربارة مردي كه هرگز دستش پيش كسي دراز نشد؛ هرگز خدمت كسي را نخريد و خودش دستيار و دستگير بود... ديگر چه مي‌توانم بگويم؟»


اطلاعات 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان