کد خبر: ۱۹۰۱۰
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۳:۱۶-18 August 2020
پیشگفتار نشر اول: كتابی كه اکنون جلد اول آنرا در اختیار عموم می‌گذارم‌‌، دنباله كتاب در نقد اقتصاد سیاسی1 من است كه در سال ۱۸۵۹ منتشر شد. علت وقفه طولانی كه میان بخش اول كار و ادامه آن افتاد بیماری چندین و چند ساله‏ای است كه بكرات مرا از كار باز می‌داشت.
خلاصه‌ای از محتوای اصلی آن كتاب در فصل اول كتاب حاضر2 آمده است. این صرفا تدبیری بمنظور حفظ پیوستگی مضامین و عرضۀ یك كار كامل نبوده، بلكه نحوه ارائه موضوع هم بهتر شده است. تا آنجا كه شرایط بهر نحو اجازه مي‏داده بسیاری نكات كه در كتاب قبلی تنها مورد اشاره قرار گرفته‏اند در اینجا مشروح‏تر آورده شده، و برعكس‏ نكاتی كه در آنجا به تفصیل آمده‌اند در اینجا به اشاره برگذار شده‏اند. من طبعا بخش‏های مربوط به تاریخ تئوري‏های ارزش‏ و پول در آن كتاب را کلا در این كتاب وارد نکرده‌ام. با اینحال خوانندة كتاب قبلی در زیرنویس‏هائی كه بر فصل اول كتاب حاضر آورده‏ام به منابع تازه‏ای درباره تاریخ آن تئوري‏ها دست خواهد یافت.

این گفته معروف که شروع هر کاری دشوار است در مورد همه علوم صدق می‌کند. پس در اینجا نیز خواننده در درک فصل اول، خاصه بخشی كه به تحلیل كالا مي‏پردازد، با دشوارترین قسمت كار روبرو خواهد بود. لذا من در این فصل بخش‏های مربوط به جوهر و مقدار ارزش‏ را تا حد امکان به زبان عامه ‌فهم نوشته‌ام.۱ شكل ارزشی،3 كه صورت تکامل‌یافته‌اش شكل پولی است، محتوای بسیار ساده و روشنی دارد. معذالک ذهن بشر بیش‏ از دو هزار سال كوشیده تا به كُنه آن پی ببرد، و به نتیجه‏ای نرسیده است؛ حال آنكه در مورد اشكال پیچیده‏تر و دارای محتوای غامض‏تر٬ برعكس٬ به موفقیت‏هائی، هر چند نسبی، دست یافته. چرا؟ زیرا مطالعه كل بدن آسان‏تر از مطالعه سلول‏های آن است. بعلاوه، در تحلیل اشكال اقتصادی نه از میكروسكپ كمكی ساخته است و نه از معرف‏های شیمیائی. اینجا قوه انتزاع است كه باید جانشین هر دو شود. حال در مورد اشكال اقتصادی جامعه بورژوائي‌‌ باید گفت که شكل اقتصادی سلولی این جامعه شكل كالائی محصول كار، یا همان شكل ارزشی كالاست. در چشم ناظر ظاهربین تحلیل این اشكال موشكافی كردن و باریك شدن در جزئیات مي‏نماید. در واقع چنین نیز هست، اما به همان معنا كه در کالبدشناسی میكروسكپی نیز محقق موشكافی مي‏كند و در جزئیات باریك مي‏شود.

 لذا به استثنای بخش‏ مربوط به شكل ارزشی، اتهام دشواری بر این كتاب وارد نیست. طبعا من خواننده‏ای را مد نظر دارم كه مي‏خواهد چیز تازه‏ای بیاموزد و بنابراین خود نیز مایل است فكرش‏ را بكار اندازد.

یك فیزیك‏دان پروسه‏های طبیعی را یا در جائی مورد بررسی قرار مي‏دهد كه در شاخص‏‏ترین و پرمغزترین اشكال خود ظاهر مي‏شوند، و عوامل مزاحم حداقل تاثیر را بر آنها دارند، و یا آزمایشاتش را حتي‏الامكان تحت شرایطی انجام مي‏دهد كه ضامن وقوع یک پروسه در حالت ناب4 آن باشند. آنچه من در كل این كتاب باید مورد بررسی قرار دهم شیوه تولید کاپیتالیستی و مناسبات تولیدی و مراوداتیِ5 متناظر با آنست. تا کنون جایگاه کلاسیک این مناسبات كشور انگلستان بوده، و بهمین دلیل است که من از این كشور بعنوان نمونه اصلی نمایانگر آرای تئوریکی كه مطرح مي‏كنم استفاده كرده‏ام. حال اگر خواننده آلمانی در قبال وضع طبقه كارگر صنعتی و كشاورزی در انگلستان با بی‌اعتنائی شماتت‌آمیز خشکه‌ مقدس‌ها شانه بالا بیندازد، و یا خوشبینانه خود را با این فكر تسلی دهد كه در آلمان اوضاع اینقدرها هم بد نیست، باید با صراحت به او بگویم: !De te fabula narratur  [همان حکایت توست که اینجا روایت می‌شود!]6

مساله، در نفس خود، بر سر پائین یا بالا بودن درجه ستیزهای7 اجتماعی ناشی از قوانین طبیعی تولید كاپیتالیستی [در مثلا آلمان یا انگلستان] نیست، بلكه بر سر خود این قوانین، بر سر خود این گرایش‏هاست، كه با ضرورتی پولادین راه خود را مي‏گشایند و سرانجام حكم خود را اعمال می‌‌‌کنند. آنچه كشور صنعتی پیشرفته به كشور عقب‏مانده‏تر از خود نشان مي‏دهد چیزی جز تصویری از آتیۀ آن نیست.

اما به هر حال، و جدا از همۀ اینها، آنجا كه تولید كاپیتالیستی جای خود را در میان ما [آلماني‏ها] كاملا باز كرده، مثلا در كارخانه بمعنای درست كلمه، وضع بمراتب خراب‏تر از انگلستان است، زیرا پارسنگ قوانین كارخانه8 وجود ندارد. در همه زمینه‏های دیگر ما نیز، همچون سایركشورهای اروپای غربی در خاك قاره،9 نه تنها از توسعۀ تولید كاپیتالیستی بلكه از ناكامل بودن این توسعه نیز در رنجیم. در كنار مصائب نوینی كه گریبانگیر ماست، قافله‏ای از مصائب كه میراث گذشته‏اند و ریشه در بقای منفعل شیوه‏های تولیدی عتیقه‏ای دارند كه دوران‌شان دیگر بسر رسیده است، و در ركاب اینها قطاری از مناسبات اجتماعی و سیاسی كه امروز دیگر وصله‏های ناهمرنگ تاریخی مي‏نمایند، ما را در چنبر انقیاد خود مي‏فشارند. ما گرفتار زنده و مرده هر دوئیم!10

آمارهای اجتماعی موجود در مورد آلمان، و سایر كشورهای غربی در خاك قاره، در مقایسه با آمارهای اجتماعی موجود در مورد انگلستان بسیار بد و ناچیز است. اما همین مقدار بد و ناچیز هم پرده را آنقدر بالا مي‏زند كه بتوان سر مِدوسا11 را یك نظر از گوشه آن دید. اگر دولت‏ها و پارلمان‏های ما نیز مانند انگلستان در فواصل معین زمانی هیئت‏های تحقیق تعیین مي‏كردند تا به بازرسی اوضاع اقتصادی بپردازند، اگر به این هیئت‏ها برای دستیابی به حقایق اختیار تام داده مي‏شد، اگر ممكن بود كه بدین منظور مردانی به قابلیت، بیطرفی و آزاد‌اندیشی بازرسان كارخانه، گزارشگران وضع بهداشت عمومی، ماموران ویژۀ تحقیق در زمینه استثمار زنان و كودكان، وضع مسكن، تغذیه، و غیره - آری، اگر ممكن بود كه به این منظور مردانی همچون آنان كه در انگلستان یافت مي‏شوند یافت، آنگاه ما از حال و روز خود دچار وحشت مي‏شدیم. پرسِه كلاه جادوئی بر سر مي‏گذاشت تا دیوهائی كه به جنگ‌شان مي‏رفت او را نبینند. اما ما كلاه را بر چشم و گوش‏ خود مي‏كشیم تا منكر شویم كه اساسا دیوی وجود دارد.

در این باره خود را نفریبیم. همان گونه كه جنگ استقلال آمریكا در قرن هیجدهم زنگ بیدارباش‏ را برای طبقه متوسط12 اروپا بصدا درآورد، جنگ داخلی آمریكا در قرن نوزدهم همان كار را برای طبقه كارگر اروپا كرد. این پروسة تحول ریشه‌ای در انگلستان بنحو ملموسی آشكار است، و وقتی به نقطه معینی برسد باید بازتاب عملی خود را در كشورهای خاك قاره نیز بیابد. و در آنجا، بنا به درجه رشد خود طبقه كارگر، اشكالی سبعانه‏تر یا انساني‏تر بخود بگیرد. لذا آنچه ضرورت رفع تمامی موانع قابل رفع موجود بر سر راه رشد طبقه كارگر را در گوش طبقات حاكم فرو خواهد كرد، گذشته از انگیزه‏های دیگر در سطوح بالاتر، حیاتي‏ترین منافع خود آنهاست. من از جمله به این دلیل است كه حجم زیادی از جلد اول این كتاب را به تاریخچه، جزئیات و نتایج وضع قوانین كارخانه در انگلستان اختصاص‏ داده‏ام. یك ملت مي‏تواند و باید از ملل دیگر درس‏ بگیرد. حتی آن زمان كه جامعه‏ای شروع به كشف قوانین طبیعی حركت خود كرده باشد - و هدف نهائی این كتاب آشکار نمودن قانون اقتصادی حركت جامعه مدرن است - آن جامعه نه مي‏تواند از فراز مراحل طبیعی تكامل خود بجهد، و نه قادر است با دستخط و فرمان آنها را از سر راه بردارد. اما مي‏تواند دردهای زایمان را كوتاه‏تر و خفیف‏تر سازد.

 تذكر یك نكته بمنظور پیشگیری از سوء‌تفاهمات احتمالی ضروری است. در این كتاب من از سرمایه‏دار و زمیندار بهیچوجه چهره تابناكی تصویر نمي‏كنم، بلكه به افراد صرفا بمنزله تجسمات انسانی مقوله‏های اقتصادی، محملین مناسبات و منافع خاص‏ طبقاتی، مي‏پردازم. از دیدگاه من پروسه تكامل سامان13 اقتصادی جامعه یك پروسة تاریخ طبیعی مي‏نماید. لذا این دیدگاه كمتر از هر دیدگاه دیگری مي‏تواند فرد را مسئول مناسباتی بشناسد كه او خود، هر قدر هم از لحاظ ذهنی بتواند از آنها فراتر رود، از لحاظ اجتماعی همچنان مخلوق‌‌شان باقی می‌ماند.

در عرصه اقتصاد سیاسی تحقیق آزاد علمی تنها با دشمنانی كه در همه عرصه‏های دیگر نیز وجود دارند روبرو نیست. ماهیت خاص‏ مواد و مصالح كار در این رشته چنان است كه در جناح مقابل خشن‏ترین، حقیرترین و كین‏توزانه‏ترین عواطف صندوق سینه بشری، مار غاشیة نفع خصوصی، به میدان نبرد فراخوانده مي‏شود. بعنوان مثال كلیسای رسمی انگلستان بر حمله‏ای به سی ‏و ‏هشت اصل از اصول سی ‏و نه‏گانه‏اش آسانتر مي‏بخشد تا بر حمله‏ای به یك ‏سی و ‏نهم از مداخلش‏. امروزه الحاد در مقایسه با انتقاد از مناسبات ملکی14 موجود از گناهان صغیره بشمار مي‏رود. با اینحال حتی در این زمینه هم بیشك پیشرفتی حاصل شده است. برای نمونه به یكی از كتاب آبی15 هائی اشاره مي‏كنم كه در هفته‏های اخیر‏ با این عنوان منتشر شده: مراسلات هیئت‌های نمایندگی علیاحضرت ملكه در خارجه در باب مسائل صنعتی، و اتحادیه‌های كارگری. در این کتاب نمایندگان دربار انگلستان در كشورهای خارج به زبانی ساده و روشن اعلام مي‏كنند كه در آلمان، فرانسه، و في‏الجمله در همه ممالك متمدن خاك قاره نیز، همچون خود انگلستان، تحولی در مناسبات موجود میان کار و سرمایه محسوس و اجتناب‌ناپذیر است. مقارن همین احوال در آنسوی اقیانوس‏ اطلس آقای وید [Wade] معاون ریاست جمهوری ایالات متحده در اجتماعات عمومی اعلام می‌‌دارد كه حال پس‏ از الغای برده‏داری تحول در مناسبات موجود میان سرمایه و مالكیت ارضی در دستور کار قرار دارد! اینها نشانه‌های تغییر زمانه‏اند، كه نه با عبای ارغوانی قابل استتارند و نه با قبای مشكی. این نشانه‌ها بیانگر آن نیستند كه همین فردا معجزه‏ای بوقوع خواهد پیوست، اما نشانگر نضج این هراس در میان حتی خود طبقات حاكم هستند كه جامعه كنونی نه جسمی سخت و صلب بلكه ارگانیزمی است تغییرپذیر و پیوسته درگیر پروسه تغییر.

جلد دوم این كتاب به پروسه گردش‏ سرمایه (كتاب ۲) و اشكال مختلفی كه سرمایه در کلیت خود و در سیر تحولش‏ بخود مي‏گیرد (كتاب ۳)، و سومین و آخرین جلد (كتاب ۴) به بررسی تاریخ تئوری خواهد پرداخت.16

من از هر نظرِ مبتنی بر نقد علمی استقبال می‌کنم. در مورد تعصب‌های موسوم به عقیدۀ عمومی، كه هرگز برایشان امتیازی قائل نشده‏ام، اكنون نیز، چون همیشه، شعار من سخن آن فلورانسی كبیر است كه گفت:

«راه خود گیر و برو، مردمان را بگذار تا هر آنچه مي‏خواهند بگویند».17

 

كارل ماركس

لندن، ۲۵ ژوئیه۱۸۶۷

***

فصل ۱
 

کالا
 

۱- دو مؤلفه کالا: ارزش استفاده‌‌ و ارزش (جوهر ارزش، مقدار ارزش)
 

ثروت جوامعى که شیوه تولید کاپیتالیستی در آنها حکمفرماست خود را بصورت «کوهی از کالا 1»۱ نشان مى‌دهد. پس باید تحقیق‌ خود را از تحلیل کالا، یعنی شکلی که هر تک عنصر این ثروت در آن ظاهر می‌شود، آغاز کنیم.

کالا در وهله اول چیزی است که وجود عینى ملموس دارد،2  یک شئ است٬  شیئی که با خواص خود نوعى نیاز انسانی را برآورده مى‌کند. ماهیت این نیاز، اینکه آیا مثلا از شکم برخاسته یا مخیله، تغییری در این واقعیت نمى‌دهد.۲ همچنین در اینجا اهمیتى ندارد که این چیز نیاز انسان را به چه نحو برآورده مى‌کند؛ بنحو مستقیم و بمنزله وسیله زندگی،3 یعنى شیئ مصرفی‌، و یا بنحو غیرمستقیم و بمنزله وسیله تولید.

هر چیز مفید، مانند آهن، کاغذ و غیره را مى‌توان از دو لحاظ در نظر گرفت: کیفیت و کمیت. هر چیز مفید خواص گوناگونى در بر دارد، و بنابراین بطرق گوناگونى مى‌تواند مفید واقع شود. کشف این طرق، و لذا کشف خواص گوناگون اشیا، کار تاریخ است.۳ ابداع مقیاس‌های اجتماعا مقبول برای سنجش کمیت این اشیا نیز چنین است. تنوع این مقیاس‌ها بعضا ناشى از تنوع طبیعت اشیای مورد سنجش است و بعضا حاصل قرارداد.

فایدۀ هر چیز آنرا مبدل به یک ارزش‌استفاده [یعنی یک شیئ دارای فایده] مى‌‌‌کند.۴ اما این فایده میان زمین و آسمان معلق نیست؛ قائم به خواص مادی کالاست و موجودیتى جدا از آنها ندارد. پس ارزش استفاده‌ای‌‌ [به اختصار ارزش استفاده] یا فایدۀ کالائى مانند آهن، غله و یا الماس، چیزی جدا از خود وجود مادی آن نیست. این خاصیت کالا ربطی به مقدار کاری که انسان باید صرف منطبق ساختن کیفیات مفید آن بر نیازهای خود کند ندارد. در این کتاب هر گاه از کالائى بمنزله ارزش‌‌استفاده نام می‌بریم همواره [، حتی بدون آنکه ذکر کنیم،] فرض‌‌‌ بر اینست که با مقدار معینى از آن، مثلا تعداد معینى دوجین ساعت، تعداد معینى متر پارچه و تعداد معینى تن آهن سر و کار داریم. ارزش استفادۀ‌ کالاها خود موضوع رشته خاصى از دانش را تشکیل مى‌دهد، و آن شناخت تجاری از کالاهاست.۵ ارزش استفادۀ‌ هر چیز تنها در استفاده یا مصرف آن چیز تحقق [یعنی واقعیت عینی] می‌‌‌‌یابد. شکل اجتماعى ثروت هر چه باشد، محتوای مادی آن را همواره ارزش‌‌استفاده‌ تشکیل مى‌‌‌‌‌‌دهد. در شکل اجتماعى مورد بررسى ما در این کتاب [، یعنى سرمایه‌داری،] ارزش‌استفاده‌ها در عین حال محمل [یا ظرف] مادی ارزش مبادله‌ای‌‌ نیز هستند.

ارزش مبادله‌ای‌‌ [یا به اختصار ارزش مبادله] در بدو امر خود را بصورت آن رابطه کمّى، یا نسبتى، نشان می‌دهد که بر حسب آن یک نوع ارزش‌استفاده با نوع دیگری ارزش‌استفاده مبادله مى‌شود.۶ این نسبت با زمان و مکان مدام تغییر مى‌‌‌یابد. پس ظاهرا چنین می‌نماید که ارزش مبادله‌ چیزی تصادفى و بالکل نسبى است، و لذا چنین می‌نماید که چیزی بنام «ارزش ذاتی»  (valeur intrinsèque)، بمعنای ارزش مبادله‌ای که در سرشت کالا نهفته و جزء لاینفک وجود آن باشد، یک لفظ اساسا متناقض است.۷  موضوع را دقیق‌تر بررسى کنیم.

کالای معینى، مثلا ۱ تن گندم، با x قوطی واکس کفش، y کیلو ابریشم، z گرم طلا، و قس علیهذا، مبادله مى‌شود. بعبارت دیگر ۱ تن گندم با کالاهای دیگر به نسبت‌های بس گوناگون مبادله مى‌شود. پس گندم بجای یک ارزش مبادله‌‌، ارزش مبادله‌‌های بسیار دارد. اما x  قوطی واکس، y کیلو ابریشم، z گرم طلا و الى آخر، هر یک نماینده ارزش مبادلۀ ۱ تن گندم‌اند. بنابراین x قوطى واکس، y کیلو ابریشم، z گرم طلا و الى آخر، بمنزله ارزش‌مبادله [یا شیئ دارای ارزش مبادله‌ای]، باید بتوانند جانشین یکدیگر شوند، یعنى از یک مقدار باشند. از اینجا چنین نتیجه مى‌‌‌شود که، اولا، ارزش مبادله‌‌های گوناگون و معتبر یک کالای معین بیانگر وجود یک یکسانی [یا علی‌السویگی]‌‌اند؛ و ثانیا، ارزش مبادله بطور کلی نمى‌تواند چیزی جز نحوه ابراز[mode of expression] یا «شکل ظهور»4 محتوائى متمایز از خود آن باشد.

حال دو کالا، مثلا غله و آهن را در نظر بگیریم. نسبت مبادله‌ای آنها هر چه باشد همواره مى‌توان آنرا با یک تساوی نشان داد که در آن مقدار معینى غله معادل مقداری آهن قرار گرفته است. بعنوان مثال: x تن آهن= ۱ تن غله.5 این تساوی چه را مى‌رساند؟ این را مى‌رساند که عنصر مشترکی به مقدار مساوی در این دو چیز مختلف، در ۱ تن غله و در x تن آهن، وجود دارد. پس هر دو یکسان با چیز ثالثى هستند که فى نفسه نه این یکى است و نه آن دیگری. بنابراین هر یک از آنها را، بمنزله ارزش‌مبادله، ‌‌باید بتوان به این چیز ثالث تحویل کرد.

یک مثال ساده هندسى موضوع را روشن مى‌کند. مى‌دانیم که برای تعیین و مقایسه مساحات چند ضلعى‌های نامنتظم باید آنها را به تعدادی مثلث تقسیم کرد. اما مساحت مثلث سپس به عبارتى تبدیل و تحویل مى‌شود که دیگر هیچ ربطى به هیئت ظاهری خود آن ندارد: قاعده ضرب‌ در نصف ارتفاع. بر همین قیاس، ارزش مبادلۀ‌ کالاها را نیز باید بتوان به عنصری مشترک، که کالاهای مختلف صرفا نماینده مقدار کمتر یا بیشتری از آنند، تحویل کرد.

این عنصر مشترک [یا وجه اشتراک] نمى‌تواند یکى از خواص هندسى، فیزیکى، شیمیائى، و یا از دیگر خواص طبیعى کالاها باشد. این گونه خواص تنها تا آنجا مطرحند که کالاها را مبدل به اشیای مفید، مبدل به ارزش‌استفاده‌، مى‌کنند. اما واضح است که خصلت مشخصه رابطۀ مبادله‌ای کالاها دقیقا منتزع بودنش از ارزش استفادۀ کالاهاست. بعبارت دیگر در رابطۀ مبادله ارزش‌استفاده‌ها همه هم‌ارزند، تنها به این شرط که از هر یک به مقدار مقتضى اختیار شود؛ یا بقول آشنای دیرینه‌مان باربون: «ارزش که یکى شد اجناس را بر یکدگر برتری نیست. میان چیزهائى که از ارزش مساوی برخوردارند تفاوت یا تمایزی وجود ندارد … صد پوند استرلینگ سرب یا آهن همانقدر ارزش دارد که صد پوند استرلینگ طلا یا نقره».۸

کالاها، بمنزله ارزش‌‌‌استفاده،‌ بیش از هر چیز در کیفیت متفاوتند، حال آنکه بعنوان ارزش‌‌‌مبادله‌ تنها مى‌توانند در کمیت متفاوت باشند، و لذا به این عنوان حاوی سر سوزنى ارزش استفاده‌ هم نیستند. بنابراین اگر ارزش استفادۀ کالاها را کنار بگذاریم تنها یک خصوصیت مشترک برای آنها باقى مى‌ماند؛ اینکه همگى محصول کارند. اما با این عمل حتى محصول کار [که شیئ عینى ملموسى است] در دست ما دگرگون مى‌شود. اگر از محصول کار ارزش استفادۀ آنرا منتزع کنیم، اجزای مادی و صوری که آن را تبدیل به ارزش‌استفاده مى‌کنند نیز منتزع می‌شوند. و آنگاه محصول کار دیگر میز، خانه، نخ، و یا فلان چیز مفید دیگر نخواهد بود؛ زیرا همه کیفیات محسوس آن زائل می‌شود.6 این کالا دیگر محصول کار نجار، بنا، ریسنده و یا هیچ نوع کار معین تولیدی دیگری هم نیست. خصلت مفید بودن محصولات کار که زائل شد، خصلت مفید بودن انواع مختلف کاری که در آنها تجسم یافته است نیز زائل مى‌شود، و این بنوبه خود زائل شدن اشکال مشخص7 و متنوع کار را بدنبال دارد. این اشکال مختلف کار را دیگر نمى‌توان از یکدیگر تمیز داد، زیرا همه به یک نوع کار، به کار مجرد [یا انتزاعی] انسانى، تحویل شده‌اند.

حال اگر در آنچه به این ترتیب از محصولات کار بر جای مى‌ماند دقیق شویم خواهیم دید که از هر یک چیزی جز عینیتى شبح‌گون و همسان با سایرین بر جای نمانده است. این بقایا دیگر چیزی جز کمیت‌هائى از کار انعقاد یافته8 و نامتمایز انسانى، یعنى قوه کار9 انسانىِ صرف شده قطع نظر از شکل صرف آن، نیستند. کل آنچه این اشیا اکنون بما بازمى‌گویند اینست که در تولیدشان قوه کار انسانى صرف شده، یا کار انسانى در آنها انباشته است. این اشیا بمنزله تبلورات این جوهر اجتماعى و مشترک در همه آنها ارزش، یا ارزش - کالا،10 هستند.

کالاها وقتى در رابطۀ مبادله قرار مى‌گیرند ارزش مبادله‌‌‌‌‌شان، چنان که دیدیم، بصورت چیزی کاملا مستقل از ارزش استفاده‌‌‌شان ظاهر می‌شود. پس واقعا اگر ارزش استفادۀ‌ محصولات کار را از آنها منتزع کنیم به ارزش آنها، به تعریفى که هم اینک بدست دادیم، مى‌رسیم. لذا آن عنصر مشترک [یا وجه اشتراک] ى که در رابطۀ مبادله خود را بشکل نسبت مبادله‌ای یا ارزش مبادلۀ‌ کالاها نشان می‌دهد، ارزش آنهاست. ادامه این سیر تحقیق ما را به ارزش مبادله بمنزله نحوه ابراز [یا نمود] ارزش، یا شکلی که ارزش ضرورتا باید در آن ظاهر شود،11 باز خواهد رساند. اما عجالتا باید ارزش را مستقل از این شکل ظهور آن بررسى کنیم.

بنا بر آنچه تاکنون گفتیم یک ارزش‌استفاده ، یا شیئ مفید، تنها به این علت ارزش دارد که کار مجرد انسانى در آن شیئیت یا مادیت یافته است. اما مقدار این ارزش را با چه میزانى باید سنجید؟ با کمیت آن «جوهر ارزش‌آفرین»، یعنى کاری، که در آن شئ جای گزیده است. این کمیت نیز با استمرار زمانیش، یعنى مدت کار، و مدت کار نیز بنوبه خود با مقیاسات خاص ساعت، روز و امثالهم سنجیده مى‌شود.12

حال شاید این تصور پیش آید که اگر ارزش کالا را مقدار کار مصروف در تولید آن تعیین مى‌کند، پس هر چه کارگر تولید‌کننده‌اش ناشى‌تر یا تنبل‌تر باشد ارزش کالا بیشتر مى‌شود، زیرا کارگر برای تولید آن به وقت بیشتری نیاز دارد. اما کاری که جوهر ارزش را تشکیل مى‌دهد کار برابر انسانى، یعنى صرف قوه کار یکسان انسانى است. قوه کار کل جامعه، که در ارزش کل کالاهای تولید شده توسط آن جامعه نمود مى‌یابد، با آنکه متشکل از آحاد مجزا و بیشمار قوه کار است، در اینجا کل کاملا همگنی از قوه کار انسانى بحساب مى‌آید. هر یک از آحاد این تودۀ قوه کار انسانی با دیگری یکسان است، تنها به این شرط که از خصلت یک واحد متوسط اجتماعى قوه کار برخوردار باشد و بدینسان عمل کند، یعنى برای تولید یک کالا به مدت کاری بیش از آنچه بطور متوسط، بعبارت دیگر بطور اجتماعى، لازم است، نیاز نداشته باشد. مدت کار لازم اجتماعى مدت کاری است که تحت شرایط متعارف تولید در هر جامعه معین، و با درجه متوسط مهارت و فشردگىِِ معمول کار13 در آن جامعه، برای تولید هر ارزش‌استفاده لازم است. بعنوان مثال، در انگلستان معمول شدن دستگاه بافندگى مکانیزه که با قوه بخار کار می‌کند کار لازم برای تبدیل مقدار معینى نخ به پارچه را یحتمل به نصف کاهش داد. بافنده انگلیسى که با دستگاه بافندگى دستى پارچه مى‌بافت برای انجام آن کار هنوز به همان مدت کار سابق نیاز داشت، اما محصول یک ساعت کار او اکنون دیگر نماینده تنها نیم‌ساعت کار اجتماعى بود، و در نتیجه به نصف ارزش قبلى خود نزول کرد.

بنابراین آنچه مقدار ارزش هر ارزش‌استفاده را تعیین مى‌کند فقط و فقط مقدار کار یا مدت کار لازم اجتماعى برای تولید آنست.۹ هر تک14 کالا در اینجا صرفا نمونه متوسط نوع خود بحساب مى‌آید.۱۰ لذا کالاهائى که حاوی مقادیر برابر کار باشند، یعنى بتوانند در مدت زمان برابر تولید شوند، دارای ارزش برابرند. نسبت ارزش یک کالا به ارزش هر کالای دیگر مثل نسبت مدت کار لازم برای تولید آنست به مدت کار لازم برای تولید کالای دیگر. «کالاها، بمنزله ارزش‌مبادله، چیزی جز کمیت‌های معینى از مدت کار انعقاد یافته  نیستند».۱۱

بنابراین اگر مدت کار لازم برای تولید کالائى ثابت بماند ارزش آن نیز ثابت خواهد ماند. اما این مدت با هر تغییری در بارآوری کار15 تغییر مى‌‌‌‌کند. بارآوری کار به عوامل و شرایط متنوع و متعددی بستگی دارد. درجه متوسط مهارت کارگران، سطح پیشرفت علم و کاربرد فنى آن، سازمان اجتماعى پروسه تولید، کارآئى وسایل تولید و وسعت دامنۀ استفاده از آنها، و شرایط طبیعى، از جمله این عوامل و شرایطند. بعنوان مثال، مقدار معینى کار در فصل مساعد در ٨ تن و در فصل نامساعد در ۴ تن غله تجسم مى‌یابد. مقدار معینى کار در معادن غنى فلز بیشتری بدست مى‌دهد تا در معادن فقیر. وجود الماس در سطح زمین اتفاق بسیار نادری است، و لذا اکتشاف و استخراج آن بطور متوسط کار بسیار زیادی مى‌برد. بنابراین حجم کمى از آن نماینده کار زیادی است. ویلیام ژاکوب اظهار تردید می‌کند که طلا هرگز ارزش خود را بتمامی دریافت داشته باشد. این نکته در مورد الماس بمراتب بیشتر صدق مى‌کند. بنا بر آمار ارائه شده توسط اِشوِِگِه [Ecshwege] تولید کل معادن الماس برزیل در طول هشتاد سال منتهى به ۱۸۲۳ هنوز بپای قیمت محصول متوسط یک سال و نیم مزارع شک