کد خبر: ۱۸۹۷۷
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۸:۲۸-18 August 2020
۲۹ اردیبهشت ماه سال ۱۲۶۱، وزیر دفتر ناصرالدین شاه صاحب پسری شد كه بعدها تمام مناسب مهم سیاسی را تصاحب كرد و قدم آخرش را با ملی كردن صنعت نفت برداشت. قدمی كه حالا بعد از ۶۴ سال هنوز پررنگ ترین نقطه در تاریخ استقلال اقتصادی ایران به حساب می آید.
مصدق چطور مصدق شد؟

محمد مصدق پسر میرزا هدایت الله آشتیانی بود كه در دوره ناصرالدین شاه به «وزیر دفتر» معروف بود. كسی كه ناصرالدین شاه روی او حساب ویژه ای داشت و به همین دلیل بعد از مرگ میرزا هدایت الله در سال ۱۲۷۱ شغل او را به پسر ۱۰ساله اش محمد داد و او را «مصدق السلطنه» نامید.


نامی كه بعدها به محمد مصدق تغییر پیدا كرد و تا زمان مرگ روی او ماند. محمد، بعد از تحصیلات مقدماتی كه در تبریز داشت به تهران آمد و وقتی ۱۷ ساله بود به مستوفی گری (محاسب عواید مالیاتی) منصوب شد و توانست با سن كمش طوری كارها را پیش ببرد كه علاقه عموم مردم را جلب كند. با این حال، در دوره مشروطه شغل مستوفی گری در حد دزدی منفور مردم شد و مصدق هم از این كار كناره گرفت.


در ۱۹سالگی با زهرا، دختر میر سید زین العابدین ظهیرالاسلام كه سومین امام جمعه تهران بود ازدواج كرد كه حاصل آن دو پسر به نامهای احمد و غلام حسین و سه دختر به نامهای منصوره و ضیااشرف و خدیجه بود.
 
 

سوئیس وطن من است
 

در اولین دوره انتخابات مجلس مشروطیت از طبقه اعیان و اشراف اصفهان انتخاب شد ولی چون به سن سی سال نرسیده بود، اعتبارنامه او رد شد تا مصدق راهی فرانسه شود و بعد از تحصیل علوم سیاسی، به سوئیس برود و دكترایش را از آنجا بگیرد. كشوری كه بعدها او لقب «وطن ثانوی» خود را به آن داد. او در خاطراتش راجع به اقامت در سوئیس می نویسد: «در آنجا بودم كه قرارداد وثوق الدوله بین ایران و انگلیس منعقد گردید.


تصمیم گرفتم در سوئیس اقامت كنم و به كار تجارت پردازم. مقدار قلیلی هم كالا كه در ایران كمیاب شده بود خریده و به ایران فرستادم؛ و بعد چنین صلاح دیدم كه با پسر و دختر بزرگم كه ۱۰ سال بود وطن خود را ندیده بودند به ایران بیایم و بعد از تصفیه كار هایم از ایران مهاجرت نمایم. این بود كه همان راهی كه رفته بودم به قصد مراجعت به ایران حركت نمودم...»


اما این سفر به سرانجام نرسید چون در راه بازگشت كمونیست های شوروی بخش هایی از تفلیس را اشغال كرده بودند و ناامنی منطقه به حدی بود كه مصدق از همان راه آمده، به سوئیس برگشت. اما سفر بعدی مصدق به ایران كه او را در كشور ماندگار كرد، تمام پست های سیاسی روز را برای مصدق به همراه داشت. مصدق این بار تبدیل به یك چهره سیاسی و مبارز شده بود كه تمام پست ها و مشاغل حساس كشور را یكی یكی تجربه می كرد: وزارت مالیه، وزارت عدلیه، والیگری (استانداری)، وزارت خارجه، نمایندگی مجلس، نخست وزیری و سرانجام رهبری نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران.

 

روزگار منزوی مصدق
 

بعد از اتمام دوره ششم مجلس، فعالیت های سیاسی مصدق تقریبا متوقف شد. او به دلیل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سیاست كناره گیری كرد و بیشتر اوقاتش را در احمدآباد می گذراند. كریستوفر دی بلیگ، روزنامه نگار و محقق بریتانیایی در كتاب «ایرانی میهن پرست؛ محمد مصدق و كودتای خیلی انگلیسی» كه بر اساس اسناد منتشرشده در آرشیوهای دولتی آمریكا، بریتانیا و دیگر كشور ها نوشته، بخش هایی از زندگی سیاسی مصدق را این طور روایت می كند:

 

«آخر هفته ها غلامحسین با ماشین زهرا، خدیجه و مجید را می برد آنجا؛ مصدق صدای ماشین را كه می شنید از خانه بیرون می آمد تا دعوت كند مهمانان توی ایوان بنشینند و بعد از سفر خستگی ای بگیرند. بچه ها برای بازی خر و گاری داشتند، یا می رفتند توی اتاق مصدق و آنجا روی تخت فلزی فنری ای كه او سال ها پیش از روسیه آورده بود، جست وخیز می كردند. بعد دهه ها فعالیت و فشار شدید، ضرباهنگ آرام زندگی روستایی، مایهٔ تسلایش بود. خودش نوشت: «من در این روستای آرام و خاموش راضی ام. به خاطر مسافت با هیچ كس ارتباط ندارم و همین من را از شهر و از جامعه جدا می كند.»

 
این انزوا به مصدق برای رسیدن به هدفش كمك كرد چون همه فهمیدند او در احمدآباد و دور از جریان است. ابتدای سال ۱۹۳۰ به یكی از دوستانش نوشت «بیشتر وقتم را یا مشغول كار كشاورزی ام یا كتاب خواندن» و اضافه كرد فقط وقت هایی به تهران می آید كه «كار خاصی دارم.» طول هفته را كنار خانواده نبود؛ روستایی ها كار هایش را می كردند. به املاك و دارایی ها از راه دور رسیدگی می كرد، نظارتش روی كارهای بیمارستان نجمیه هم همین طور بود. شب ها با تارش تصنیف هایی تركی می زد، سازی زهی كه نواختنش را در سال های جوانی در تبریز یاد گرفته بود. در این مورد انزوایش موهبت بود چون خودش تك و تنها بود و كسی گوش به موسیقی نداشت كه اذیت بشود.


خدمه كر و لال آقای وزیر

كریستوفر دی بلیگ می نویسد: «مصدق نشان داده بود آبش با رضاشاه توی یك جو نمی رود، اما در شخصیتش نبود كاری كند كه سرانجامش مرگ یا سختی و محنت باشد... به مشیرالدوله گفت: «آش دارد سر می رود و من هم سبزی اش نخواهم شد.»
 
برعكس، كلی زحمت كشید تا مقام های مملكتی را مجاب كند كه آدم بی ضرری است و بهانه ای دست رضاشاه برای دستگیری و حبسش ندهد. هراسان از این كه توی كتابخانه اش مجلداتی هست كه شاید فتنه گرانه به حسابشان بیاورند، بیشتر كتاب هایش را بخشید به دانشگاه تهران. جلوی خدمتكار ها نظرات سیاسی اش را به زبان نمی آورد، مبادا برای خبرچینی آدم پلیس مخفی رضاشاه شده باشند. كار همه همین شده بود و یكی از قوم و خویش های مصدق اصلاً برای اینكه قضیه را كلاً منتفی كند، خدمتكار كر و لال استخدام كرد.»


خربزه ها سهم دارالمجانین شد
 
نصرت الله خازنی رئیس دفتر مصدق هم كه در دوران ۲۸ماهه نخست وزیری او هر روز با او بود، گوشه هایی از خصوصیات مصدق را در مصاحبه هایش این طور روایت كرده بود: «مصدق كوچك ترین هدیه را حتی از صمیمی ترین دوستانش نمی پذیرفت. یادم هست خبر آوردند كه آقای امیر تیمور كلالی، از دوستان مصدق، یك كامیون كوچك خربزه از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند كه خربزه را آورده اند اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه كارهایی است؟ این چه بدعت های بدی است؟ من خربزه می خواهم چه كار؟

 
بگویید برگردانند. گفتم آقا به امیر تیمور توهین می شود. از روی اخلاص و ارادت این كار را كرده. اگر كامیون به مشهد برگردد راه كه آسفالت نیست و عمده اش خاكی است. همه خربزه ها می شكند و خراب می شود. گفت اجازه نمی دهم یك دانه از این خربزه ها به خانه من وارد شود. گفتم پس اجازه بدهید این ها را ببریم دارالمجانین. گفت ببرشان. خربزه ها را بردیم آنجا. بعد از آن مصدق، نریمان شهردار تهران را احضار كرد و گفت: مطالعه كن و ببین چه محل درآمدی پیدا می كنی كه جیره مریض های آنجا را بالا ببری كه مریض هایی كه آنجا می خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود كه جیره هر مریض از ۳تومان به ۱۰تومان افزایش یافت.»


حقوقش را به زن اولش بدهید
 
نصرت الله خازنی در بخش دیگری از خاطرات مصدق می گوید: «دكتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت. اگر به فرض می فهمید كه من مشروب می خورم محال بود مرا نگه دارد. اگر به فرض می شنید كه پكی به تریاك می زنم محال بود مرا تحمل كند. یك بار فهمید كه یكی از كاركنان دفتر زن جوانی را صیغه كرده و شب ها به منزل او می رود و به زن اولش می گوید من در دفتر مصدق هستم.


دكتر مصدق به من گفت: آقای خازنی من دروغ را از هیچ كس نمی بخشم. این دروغ گفته، ثانیا هوس زن جوان كرده، این زن جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختی اش گذرانده حالا او رفته زن دیگر گرفته؟ از كسانی كه چند تا زن داشتند خیلی بدش می آمد. اصلا از اینها متنفر بود. مخالف شدید آنها هم بود. گفت دستور بده كه حقوقش را به خودش ندهند. به خانم اولش بدهند. كارهای حقوقی اش را انجام دادم و از آن به بعد حقوق آن شخص را به زن اولش می پرداختند.»

آرزویم داشتم قبل از او از دنیا بروم
 

بعد از كودتای ۲۸ مرداد و محكومیت مصدق به ۳سال زندان، دوران تبعید او شروع شد. مصدق به زادگاهش، احمد آباد رفت و تا آخر عمر همانجا تحت نظارت نیروهای نظامی ماند. تا وقتی كه سرطان او را از پا درآورد و علی رغم وصیتش برای دفن شدن در كنار كشته شدگان ۳۰ تیر در «آرامگاه ابن بابویه»، پیكرش در یكی از اتاق های خانه او به خاك سپرده شد.


مصدق در شهریور۴۴ در جواب نامه ای كه دختر دائی اش برای تسلیت گویی مرگ زهرا، همسر دكتر مصدق به او فرستاده بود، نوشت: «بسیار از این مصیبت رنج می كشم. چون كه متجاوز از ۶۴ سال همسر عزیزم با من زندگی كرد و هر پیشامد كه برایم رسید تحمل نمود و با من دارای یك فكر و یك عقیده بود و هر وقت كه احمدآباد می آمد مرا تسلی می داد در من تاثیر بسیار می كرد و آرزویم این بود كه قبل از او من از این دنیا بروم و اكنون برخلاف میل، من مانده ام و او رفته است و چاره ای ندارم غیر از اینكه از خدا بخواهم كه مرا هم هر چه زود تر ببرد و از این زندگی رقت بار خلاص شوم. اكنون در حدود ده سال است كه از این قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده ام... گاه می شود كه در روز چند كلمه هم صحبت نمی كنم... این است وضع زندگی اشخاصی كه یك عقیده ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی شوند.»


نویسنده : سمیه مقصودعلی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان