کد خبر: ۱۸۳۹۶
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۵۵-26 July 2020
معرفی یک کارآفرین جوان
عصراسلام: ضمن معرفی خود، از سابقه‌ی کاریتان بگویید.

محمدعلی اسماعیل‌زاده هستم و بیش از چهارده سال سابقه کار تجاری، تولیدی و آموزشی دارم. در سن 21 سالگی ازدواج کردم و چهار فرزند دارم. فارغ‏‌التحصیل کارشناسی مهندسی صنایع از دانشگاه علم و صنعت ایران و کارشناسی ارشد MBA از دانشگاه صنعتی شریف هستم و در حال حاضر هم در دانشگاه شهید بهشتی در دوره‌ی دکترای مدیریت تولید و عملیات مشغول به تحصیل‏م. در شرکت آلیاژکاران پرشیا رییس هیئت مدیره، در بنیاد آسمان عضو کمیته‌ی راهبری و در دانشگاه صنعتی شریف عضو هیئت امنا و دبیر کمیته‌ی مدیریت و اقتصاد انجمن فارغ‌‏التحصیلان هستم.

اگر بخواهم داستان زندگی‌ام را با کمی جزئیات بیشتر مرور کنم، باید بگویم که تحصیلات دوازده ساله‌ی عمومی را در یکی از شهرهای کوچک استان مازندران گذراندم و در سال 75 به دانشگاه علم و صنعت ایران رفتم و مهندسی صنایع خواندم. شش سال عضو تیم و رئیس انجمن تیراندازی دانشگاه علم و صنعت ایران بودم و مقام‌های مختلف کشوری در این سال ها به دست آوردم. از سال 1381 تا 1383 به سربازی رفتم و در سال 1384، پس از پایان خدمت سربازی، در رشته‌ی MBA دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته و در سال 86 فارغ‏التحصیل شدم. در سال 1390 هم در دانشگاه شهید بهشتی دوره‌ی دکترای مدیریت را شروع کردم.

از دوران دبیرستان کارهایی را در حد مغازه‏داری، دست‏فروشی و حتی کارگری شروع کرده بودم، ولی به شکلی جدی‏تر کار را از زمان دانشجویی در دانشگاه علم و صنعت شروع کردم. فضای آن دانشگاه به گونه‏ای نبود که افراد فقط درس بخوانند و بیش‏تر قرار بود با محیط بیرون ارتباط بگیرند و فهمی درست از شرایط محیط واقعی کار به دست آورند. آن زمان آقای دکتر شفیعا مسئول ارتباط با صنعت دانشکده‌ی صنایع بود و من هم در کمیته‌ی دانشجویی در کنار ایشان بودم. با صنایع مختلف، از صنایع خودرو گرفته تا لوازم خانگی و …، ارتباطی بسیار خوب داشتیم و با تعداد زیادی از سازمان‏ها همواره در تماس بودیم تا زمینه‌ی کارآموزی، استخدام یا گذراندن پروژه‌ی دانشجویان در آنها را فراهم کنیم.

سال سوم دوره‌ی کارشناسی بودم که ازدواج کردم و الان 4 تا فرزند دارم؛ 2 تا پسر و 2 تا دختر. از سال 1378 که ازدواج کردم، مجبور شدم کمی جدی‌‏تر کار کنم. در همان سال از طریق شرکت ساپکو با یکی از شرکت‏های قطعه‏‌ساز به نام آیدامیر در تبریز آشنا شدم و قرار شد طرحی را برای کم کردن هزینه و رفع ایراد تولیدشان ارائه دهیم. پس از بررسی‌‏های مختلف، متوجه شدم علت بالا بودن هزینه‌ی تولید روش تولید است. بنابراین تغییر روش تولید و مواد اولیه را پیشنهاد دادم. آن زمان قطعات را از ورق فولاد و به روش پانچ و فورج می‏ساختند و بعد تراشکاری می‏کردند که ضایعات زیاد و فرآیندهایی پرهزینه داشت. به جای آن، روش سری‏تراشی با ماشین‏های اتوماتیک را پیشنهاد دادم. با این روش هم تعداد قطعات تولیدی در ساعت افزایش می‏‌یافت و هم هزینه‌ی تولیدشان یک ‏سوم می‏شد. نکته‌ی مهم این بود که هم باید نوع فولادشان را عوض می‏کردند و هم به ماشین‏آلات جدید نیاز بود. پس از حدود نه ماه ساپکو پذیرفت که از فولاد پیشنهادی به جای فولاد قبلی استفاده کند و به مرور روش جدید جایگزین روش قبلی شد.

کار به لحاظ اداری و دفتری طول کشید یا به لحاظ تحقیقات علمی، تعویض دستگاه‏ها و توجیه کارگران؟

تصمیم‏ گیری در ساپکو فرآیندی پیچیده است. آنها تغییر را، خصوصا وقتی که پیشنهاد مهندسان داخلی باشد، بسیار سخت می‏پذیرند. البته عملا اجرایی شدن کار حدود دو سال زمان برد. چون فولاد پیشنهادی ما در ایران تولید نمی‏شد و شرکت آیدامیر هم موفق نشد آن را تأمین کند، از من خواستند که برای تأمین آن همکاری کنم. مشکل اصلی این بود که ابعاد قطعه به اینچ بود و معمولا کارخانجات آسیایی و اروپایی با ابعاد میلی‏متری تولید می‏کنند. سرانجام پس از مذاکرات بسیار و نامه‏نگاری با تولیدکنندگان خارجی، شرکتی را در انگلستان پیدا کردم که فولاد را با اندازه‏ای که می‏خواستیم تولید می‏کرد. آن زمان فرآیند واردات بسیار پیچیده بود. حدود سه ماه طول کشید تا بالاخره توانستیم یک مجوز واردات بگیریم. بعد هم فرآیندهایی عجیب برای گشایش اعتبار اسنادی طی شدند و قوانین هم دائم تغییر می‏کردند. در تمام این مدت هم شرکت انگلیسی فشار می‏آوردکه فولادی را که سفارش داده بودیم و تولید کرده بودند تحویل بگیریم. برای من بسیار جالب بود که با این که هزینه‏ای پرداخت نکرده بودیم و حتی گشایش اعتبار هم نشده بود، آن شرکت به من اعتماد کرده بود و به استناد سفارش من از طریق ایمیل، تولید را انجام داده بود. اما آنها از این که ما در این جا با چه چیزهایی مواجه هستیم هیچ شناختی نداشتند و برایشان عجیب بود که تحویل گرفتن کالا این قدر طول می‏کشید.

آیا هزینه‌ی اضافی هم به خاطر انبارداری یا تأخیر به شما تحمیل کردند؟

با این که به خاطر فرآیندهای عجیب و طولانی اداری و تغییرات دائمی قوانین تجارت در آن زمان، بسیار اذیت شدند، رفتارشان بسیار خوب بود. بعد از این که مجوز گرفتیم باید در بانک سفارش ثبت می‏کردیم. یک اعتبار اسنادی برای آنها باز کردیم و آن شرکت هم کالا را ارسال کرد. کالای ما در گمرک بود ولی اجازه‌ی ترخیص نمی‏دادند. طرف انگلیسی ما اسناد اصلی حمل کالا را نمی‏فرستاد و بانک هم به استناد قانونی که تازه تصویب شده بود تسویه حساب را منوط به ارائه‌ی گواهی بازرسی کالا در مبدأ حمل کرده بود (این قانون بعد از حمل کالای ما از انگلستان تصویب شده بود). این وسط همه چیز به هم گره خورده بود و به هیچ شکل نمی‏شد این مشکل را حل کرد. به هرحال فقط زمان بود که به هزینه‌ی ما می‏گذشت و ظاهرا این مشکل برای هیچ کس اهمیتی نداشت. در نهایت آن شرکت انگلیسی تصمیم گرفت به ما اعتماد کند و بدون دریافت پول هم اسناد حمل را برای ما فرستاد و هم یک نامه‌ی تعهد به بانک داد که در صورت عدم پرداخت وجه از سوی ما هیچ مسئولیتی متوجه بانک نخواهد بود! بالاخره ما کالا را از گمرک در آوردیم و بعد از ارائه‌ی‌ گواهی بازرسی شرکت رازی به بانک، وجه کالا به شرکت انگلیسی پرداخت شد. از تاریخ عقد قرارداد با شرکت آیدامیر ده ماه طول کشید تا بالاخره توانستیم کالا را تحویل دهیم. در واقع در این مدت همه چیز آماده بود که این شیوه‌ی تولید اجرایی شود، ولی مواد اولیه وجود نداشت و ما هم مشغول حل مسائل عجیب و غریب با بازرگانی و بانک و اداره‌ی استاندارد و گمرک بودیم.

استرس زیادی را تحمل کردید، درست است؟

بله. ساپکو تماس می‏گرفت که آبرویشان را برده‏ایم؛ این همه تلاش شده است و قرارداد داریم و از این حرف‏ها. همه تحت فشار بودند و آخرین نقطه‌ی انتقال این فشارها هم ما بودیم. در واقع روزهای بسیار سختی بود، ولی نه به سختی روزهای بعد از آن.

می‏‌توانید بیش‏تر توضیح دهید؟

تا این جای کار ما اولین محموله‌ی فولاد را تحویل دادیم. اتفاق دوم این بود که با شرکتی که در سمنان میل تایپت تولید می‏کرد آشنا شدم. آنها میله‏های شش متری فولادی با قطر دوازده میلی‏متر را با دستگاه کشش دوزه‏ای می‏کشیدند و طی دو یا سه مرحله به قطر 2/7 میلی‏متر می‏رساندند. آنها به دنبال این بودند که با هزینه‏ای کم‏تر این کار را انجام دهند و ما مشغول بررسی این روش تولید و تلاش برای بهبود آن شدیم. با یک شرکت فولاد در آلمان به اسم زارشتال وارد مذاکره شدیم. صورت مسئله این طور بود که میله‏ها بعد از مراحل کشش و آنیل کردن ممکن بود هنگام فورج ترک بخورند و درصد زیادی از قطعات به ضایعات تبدیل شود. جداسازی قطعات دارای ترک‏های میکرونی هم بسیار پیچیده بود و اگر قطعات ترک‏دار به خودروساز تحویل داده می‏شد جرایمی بسیار سنگین در پی داشت. در مذاکره با شرکت آلمانی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که از آنها کلاف فولادی به قطر 10 میلی‏متر بگیریم با ویژگی‏هایی خاص بگیریم که با یک مرحله کشش به قطر 2/7 میلی‏متر برسد و ضایعاتش بسیار پایین باشد. قرار شد مواد اولیه آن را وارد کنیم. روزی که محموله فولاد وارد شد یکی از روزهای بسیار خوب زندگی من بود. وقتی که وارد شرکت شدم همه تشکر می­کردند و خوشحال بودند. یک مرحله کشش، یک مرحله آنیل کردن و فرآیند پانچ کردن سر و ته شاخه‏ها و جاگذاری تک‏تک شاخه‏ها در دستگاه کشش حذف شده بودند. ضایعات هم از 27% به کم‏تر از 3% کاهش یافت.

ما کم‏کم به فولادفروش تبدیل شدیم. اوضاع تجارت هم بهتر بود. قوانینی که در سال‏های 1380 و 1381 در حوزه‌ی تجارت خارجی اجرایی شدند به ثبات رویه و ساده کردن فرآیندهای تجارت کمک کردند. طی سه روز می‏شد سفارش واردات را ثبت و طی یک هفته کالا را از گمرک ترخیص کرد.

در سال 1381 باید به سربازی می‏رفتم. آن زمان به‏تازگی کافی‏نت‏ها راه افتاده بودند. در طول دوره‌ی آموزشی سربازی در اردکان یزد، در روزهایی که می‏شد به شهر رفت با مراجعه به تنها کافی‌نت اردکان، قراردادهایی را اجرایی کردم. فکر می‏کنم در همان دوره‌ی دوماهه در حدود 150 تن فولاد از آلمان خریدیم. البته آن وضعیت، الان مثل یک رؤیاست. اگر الان بخواهید سفارش ثبت کنید، باید یک فرآیند طولانی و پیچیده را طی کنید.

بعد از دوران آموزشی و در حین خدمت در پادگان نیروی هوایی سپاه به عنوان مربی قرآن، یک کسب‏وکار جدید را شروع کردم. آن زمان کارگاهی در تهرانسر داشتیم که در آن جا دکوراسیون چوبی طراحی می‏کردیم. از زمان خروج از پادگان تا ساعت هفت بعد ازظهر در کارگاه بودم. بعد به بازار آهن می‏رفتم و ساعت یک صبح به خانه می‏رسیدم و دوباره ساعت شش صبح به پادگان می‏رفتم. سرانجام در سال 1383 خدمت سربازی تمام شد. تصمیم گرفتم بر کار شرکت فولاد طاها که آن را ثبت کرده بودیم متمرکز شوم. ما قرار بود وارد بخش قطعات خودرو شویم و قراردادی را هم برای تولید سه میلیون قطعه بسته بودیم. سرمایه‏گذاری خوبی برای وارد کردن حجم بیش‏تری فولاد بود. از بانک وام ارزی گرفتیم و همه چیز برای جهش شرکت‏مان هماهنگ بود. فولاد و تجهیزات را خریدیم و مکانی بزرگ را برای انبار فولاد اجاره کردیم. اواخر سال 1383 یک دفعه بحث این پیش آمد که پیکان باید تولید شود یا نه. ایران خودرو اعلام کرد که قطعا ما پیکان را تولید خواهیم کرد و قطعه‏سازان نگران نباشند. در پایان اسفند 1383 ناگهان سازمان محیط زیست اعلام کرد که با هماهنگی با پلیس ناجا از 15 اردیبهشت سال 1384 دیگر هیچ پیکانی پلاک نخواهد شد. با اعلام این خبر، یک دفعه کل صنعت قطعه‏ سازی و صنایع وابسته به آن، که ما هم جزء آن بودیم، به هم ریخت. تمام کسانی که با ما قرارداد بسته و به ما پیش ‏پرداخت داده بودند، اعلام کردند که فعلا فولاد لازم ندارند و حاضر به تحویل گرفتن سفارش‏ها نبودند. از آن طرف خریدهایی که کرده بودیم در راه بود. یک دفعه ما به یک فضای غیرقابل ‏درک رسیدیم و در بعضی ماه‏ها حجم فروش‏مان از میانگین سی میلیون تومان به کم‏تر از صد هزار تومان رسید. از زمانی که کالا را سفارش داده بودیم یک سال گذشت. بسیاری از فولادهای وارداتی ما دیگر مصرف‏کننده‏ای نداشت و موعد بازپرداخت وام ارزی بانک هم فرا رسید. در همان زمان پوند انگلیس ناگهان به‏شدت گران شد و به 19746 ریال رسید. به بانک مراجعه کردیم و درخواست کردیم که وام را یک سال برای ما تمدید کند چون از یک طرف فولادهای وارداتی را نتوانسته‌ایم بفروشیم و از طرف دیگر با این نرخ ارز زیان سنگینی خواهیم داشت. گفتند که زمانی که این وام را می‏گرفتیم، باید به فکر بازپرداخت آن هم می‏بودیم و تمدید وام ممکن نیست. مشکل اصلی، غیر از سود وام، جریمه‏های دیرکرد آن بود. من روز و شب هیچ آرامشی نداشتم. بعدها حتی توافقاتی با بانک کردیم و بر مبنای آنها اصل پول بانک را پرداختیم و رسید گرفتیم که اصل وام تسویه شده و مانده بدهی بابت سود و جرایم است که به آن سود و جریمه مضاعف تعلق نمی‏گیرد. اما یک سال بعد از این توافق و تسویه اصل بدهی، بازرسی بانک اعلام کرد که توافق را تأیید نمی‏کند و باید سرفصل‏های واریز وجوه تغییر کنند و دوباره ما را بدهکار و جرایم سنگینی هم به آن اضافه کردند.

حس می‏کنم این فرآیند تجاری در داخل کشور نه تنها بازدارنده، بلکه از بین ‏برنده است.

همین طور است. در نهایت با توجه به بی‏نتیجه بودن تمام پیگیری‏ها از بانک، وزارت امور اقتصادی و دارایی، هیئت مشاوران وزرا، ریاست جمهوری، اتاق بازرگانی و بسیاری جاهای دیگر، مجبور شدیم که به دادگاه مراجعه و اعلام ورشکستگی کنیم. بعد از یک سال و نیم دوندگی و تهیه‌ی گزارش‏های مختلف برای دادگاه، بالاخره قاضی رأی خود را مبنی بر ورشکستگی شرکت به دلیل نوسان نرخ ارز و قیمت فولاد صادر کرد. متأسفانه بسیاری از قضات از مسائل مالی چیز زیادی نمی‏دانند و در این حوزه‏ها مشکلاتی عدیده در تصمیم‏گیری دارند. اتفاقا من به دانشکده‌ی مدیریت پیشنهاد کردم که برای قضاتی که به پرونده‏های مالی وارد می‏شوند یک دوره‌ی MBA بگذارد تا با اصول اولیه‌ی مدیریت بنگاه‏های تجاری آشنا شوند و بتوانند فضای درون بنگاه‏های تجاری را درک کنند. به هر حال با حکم قاضی مبنی بر ورشکستگی شرکت ما، جرایمی که بانک در نظر گرفته بود ملغی شد و در حال حاضر پرونده‌ی شرکت در اداره‌ی تسویه ورشکستگی در حال بررسی و اجراست.

هنوز قسط آن وام را می‏‌دهید؟

تا همین اواخر درگیر پرداخت اقساط بودیم که با حکم مستشار قضایی دیگر مسئله‌ی اقساط بانکی رفع شده و منتظر اعلام نظر اداره‌ی تسویه‌ی ورشکستگی درباره‌ی چگونگی تسویه حساب‏ها هستیم که به امید خدا به رفع دیون شرکت منجر خواهد شد.

زندگی من از سال 1384 و 1385 در این مسیر بود. من در صنعت فولاد تجربیات و ارتباطاتی داشتم که نمی‏توانستم از آن صرف‏نظر کنم. علاوه بر این من فقط به بانک بدهکار نبودم و بدهی فراوان به اشخاص مختلف نیز داشتم. طلبکارها هر روز به شرکت مراجعه می‏کردند. خیلی تلاش کردیم که بخشی از بدهی‏ها را جبران کنیم، ولی نشد. بنابراین در سال 1388 شرکت را تعطیل کردیم.

با دو نفر از کسانی که در بازار فولاد بودند و قبلا با آنها مشارکت‏هایی داشتیم، وارد مذاکره شدیم و یک شرکت دیگر ثبت کردیم. برای رفع نگرانی‏های آنان درباره شراکت‏مان به انگلستان رفتیم و با شرکت نیاگارا (همان شرکتی که سری اول خریدمان را از آنها کرده بودیم) مذاکره کردیم. در آن جلسه به آنها گفتیم که ما سال‏هاست که با شما کار کرده‏ایم، ولی اکنون به دلیل بسته شدن بانک ملی پی ال سی لندن، بانک حمایت مالی خود را از ما قطع کرده است و اگر می­خواهید رابطه‌ی تجاری ما ادامه یابد، حمایت مالی را شما باید انجام دهید. گفتیم که حاضریم پنجاه درصد از پول کالایتان را به شما پرداخت کنیم و پنجاه درصد بقیه را چهار ماه بعد از حمل کالا پرداخت می‏کنیم. با وجود مخالفت‏های اولیه، در نهایت آنها شرایط ما را پذیرفتند و گفتند که اولین باری است که چنین قراردادی را با یک مشتری می‏بندند. در صورت‏جلسه‏ای که تنظیم شد قید کردیم که کالا را به صرف سفارش ما تولید کنند؛ سپس آن را برای ما حمل کنند و اسناد حمل آن را برای ما بفرستند. ما پس از دریافت اسناد حمل کالا، نصف پول‏شان را بپردازیم و چهار ماه بعد بقیه را پرداخت کنیم. سرمایه‏ گذاران ما با این وضعیت انجام کار مجاب شدند که سرمایه‏ گذاری کنند، چون این تجارت به این شکل برایشان بسیار سودآور بود. شرکت ما در سال 1389 بسیار موفق شد. بعد از مدتی یکی از شرکا، که مدیرعامل شرکت هم بود، به نظرش رسید سود شرکت بیش از آن است که بتواند با شرکا تقسیم کند و تصمیم گرفت تمام سود را برای خود بردارد. وی با طرح نقشه‏ای پیچیده شرکت را در وضعیتی اسفبار قرار داد: یک پازل درهم‏پیچیده از تعهدات به شرکت‏های داخلی و خارجی و کالاهایی نامناسب که به قیمت‏های بسیار بالا خریده شده بودند و فروش آنها ممکن نبود.

آیا به دلیل درگیر بودن در پرونده‌ی شرکت قبلی امکان نظارت کامل بر کار این شرکت را نداشتید؟

این فرد تصمیماتی را که گرفته می‏شد مدام توجیه می‏کرد و ابتدا فکر می‏کردیم تصمیمات اشتباه گرفته می‏شوند ولی بعد متوجه شدیم که خواسته‌ی خود وی است. از طرف دیگر شریک دیگر به وی اعتماد کامل داشت و تا مدت‏ها نتوانستم او را با خودم همراه کنم. این وسط تأمین‏کنندگان و مشتری‏ها فقط من را می‏شناختند و به اعتبار من وارد کار شده بودند. این فشارهای عصبی من را به‏شدت مریض کردند به طوری که برای مدتی نمی‏توانستم از جایم حرکت کنم و تا مدتها مجبور بودم با عصا راه بروم.

در شرکت دوم که در زمینه‌ی واردات فولاد تأسیس کردید، شریک‏تان دقیقا به چه دلیل آن تصمیمات غلط را می‏گرفت؟

انگیزه‌ی وی برای من بسیار جالب بود. این آدم به سود یک‏سوم از کل قانع نبود. متأسفانه این آدم‏ها شراکت‏ها را خراب می‏کنند و به همین دلیل شراکت‏های موفق در کشور ما زیاد دوام نمی‏آورند. این شرکت را بر مبنای نه سال تجربه‌ی من ساختیم و اگر این فرد همراهی می‏‎‏کرد، ما الان به یک شرکت بزرگ شناخته‏شده در صنعت فولاد تبدیل شده بودیم. ولی این فرد سر خود کالاهایی را خرید که مشتری نداشتند و با مشتریان شرکت درگیر شد و با رفتارهای نادرست خود شرکت را قفل کرد.

یک جریان سوم هم در زندگی من وجود داشت که بد نیست به آن هم اشاره کنم. دوستانی داشتیم مانند آقای شاه‏منصوری که در دانشکده‌ی مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف گروهی به اسم آسمان را راه انداخته بود تا آموزش‏های مهارت‏محور را وارد مدارس ایران کنند. از سال 1385 قرار شد که گروه آسمان در زمینه‌ی آموزش تفکر سیستمی به کودکان از طریق بازی و داستان کار کند. از سال 1386 من در کنار این دوستان قرار گرفتم و بعدها در مدارس تهران به عنوان معلم شروع به تدریس کردم.

پس از چند سال، در سال 1389 به آن بیماری دچار شدم و در خواب و بیداری کابوس‏های عجیب می‌دیدم و خانواده‏ام به‏‎شدت نگران بودند و البته همراهی بسیار خوبی داشتند. در آن زمان به این فکر کردم که اگر این بیماری ادامه یابد و نتوانم از جایم بلند شوم، حاصل زندگیم تا به این روز چه بوده است؟ دو چیز بسیار مهم در زندگی‌ام پیدا کردم: اول خانواده‏ام که با هم محیطی گرم و صمیمی ساخته بودیم و همراهی بسیار خوبی داشتیم و دوم دانش‏آموزانی که در مدارس به آنها درس داده و توانسته بودم نگاه فعالانه به زندگی را به آنها یاد دهم تا به جای تأثیرپذیری به دنبال تأثیرگذاری بر جهان پیرامونشان باشند. تصمیم گرفتم به این دو بخش از زندگیم توجه جدی داشته باشم. پس از آن وقت‏های باکیفیت زندگیم به خانواده‏ام تعلق داشته و به‏خصوص به ارتباط گرفتن با بچه‏هایم توجه جدی داشته‏ام. هم‏چنین در سه سال گذشته، وقت جدی برای گروه آسمان و آموزش تفکر سیستمی به دانش‏آموزان و تهیه‌ی محتوای آموزشی برای این دوره‏ها گذاشته‏ام.

در سال 1389، تصمیم گرفتم چند کار را بعد از بلند شدن از جایم انجام دهم: اول این که وضعیت شرکت را با هر مقدار تلاش که لازم بود اصلاح کنم. بعد هم به این فکر کردم که چه اتفاقی در کشور ما رخ می‏دهد که فردی که می‏خواهد کارآفرینی کند به بهانه‏های مختلف گرفتار می‏شود. تصمیم گرفتم ادبیات توسعه‌ی اقتصادی را مطالعه کنم. از آن جا وارد فضای مطالعات رقابت‏پذیری شدم و بعد تصمیم گرفتم درسم را در مقطع دکترا ادامه دهم و در حوزه‌ی رقابت‏پذیری دقیق‏تر مطالعه کنم.

در همان وضعیت بیماری برای مذاکره با تأمین‏کنندگان اروپایی به سفر رفتم. در ایران هم فضای شرکت را برای مشتری‏ها تشریح و سعی کردم کالاهایی را که بلوکه ‏شده بفروشم تا پول کسانی را که برای ما کالا ارسال کرده بودند پرداخت کنیم. کارهای زیادی انجام دادم تا سرانجام طی فرآیندهایی پیچیده و پرتنش، پس از حدود ده ماه، بیش‌تر حساب‏ها تسویه شدند و شرکت از آن فضای تنش خارج شد.

در سال 1390، همان طور که گفتم، زمان بیش‏تری را به گروه آسمان اختصاص دادم. مذاکراتی را با آموزش و پرورش و دانشگاه فرهنگیان انجام دادیم و پیشنهاد اجرای اولین دوره‌ی تربیت مدرس تفکر سیستمی را در دانشگاه فرهنگیان ارائه کردیم که در حال بررسی است. ما برنامه‏ای تنظیم کردیم تا تفکر سیستمی را در فضای آموزشی کشور توسعه بدهیم و تمرکز خود را بر معلمان گذاشتیم تا بتوانند مفاهیم پایه تفکر سیستمی را در زندگی خود به کار گیرند و به دانش‏آموزان هم منتقل کنند.

الان دوستان زیادی در گروه آسمان با ما همکاری می‏کنند و اساتیدی مانند دکتر مشایخی، دکتر علوی و دکتر آراستی از ما حمایت می‏کنند. اتفاقات خوبی در آن جا می‏افتند که امیدوارم بتوانند حرکتی را در فضای آموزش و پرورش ایجاد کنند. دغدغه‏ام الان این است که چه کار کنیم تا مردم کشور بتوانند بهتر فکر کنند؛ بهتر با هم ارتباط برقرار کنند و بتوانند مسائل اجتماعیشان را حل کنند. برای همین سه پروژه‌ی سواد عاطفی، آموزش‏های بلوغ و تفکر سیستمی در گروه آسمان در حال مطالعه‏اند. در پروژه‌ی سواد عاطفی، فعالیت‏های آموزشی سرگرم‏کننده برای دانش‏آموزان دوره‌ی اول تا سوم ابتدایی طراحی کرده‏ایم تا بچه‏ها بتوانند احساسات خود و دیگران را بشناسند و بتوانند با یک‏دیگر ارتباط فردی درست برقرار کنند. در پروژه‌ی تفکر سیستمی هم دانش‏آموزان کلاس‏های چهارم تا ششم دبستان جامعه‌ی هدف ما هستند. 

امیدواریم بتوانیم شرایطی را به وجود آوریم که نسل آینده از نظر احساسی و فکری زندگی سالم‌تری داشته باشد؛ توانمندتر باشد؛ رویکرد فعال به مسائل اجتماعی داشته باشد و بخواهد و بتواند محیط بهتری را برای زندگی اجتماعی بسازد. هم‏چنین ما جلساتی با اولیای بچه‏ها داریم و آنها درباره‌ی اتفاقاتی که برای بچه‏ها می‏افتد صحبت می‏کنند و ما کمک می‏کنیم که خانواده‏ها با آنها همراه باشند، چون وقتی ذهن بچه‏ها درگیر چیزی می‏شود، زیاد سئوال می‏‏پرسند و پاسخی که از والدین می‏شنوند باید مطابق با فضای ذهنی آنها باشد. من فکر می‏کنم اگر افراد از سن ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان این گونه آموزش ببینند، به انسان‏هایی تبدیل می‏شوند که دغدغه جامعه‏شان را دارند و برای بهبود وضعیت جامعه تلاش خواهند کرد.

در روش فعلی که سیستم آموزشی نخبه‏پرور و در حقیقت نخبه‏کش است، از دانش‏آموزان خواسته می‏شود که فقط خوب درس بخوانند و خوب تست بزنند و نمرات بالا داشته باشند تا وارد دانشگاه‏های خوب شوند. بسیاری از فارغ‏التحصیلان این دانشگاه‏ها توقع دارند چون همه‌ی کارهایی را که جامعه از آنها خواسته انجام داده‏اند، نوبت جامعه است که به خواسته‌های آنها پاسخ دهد و به دنبال مطالبات خود از جامعه می‏گردند.

رویکرد دوم در آموزش این است که به کودک یاد داده شود که از بچگی به فکر این باشد که برای جامعه‏اش چه کاری می‏تواند بکند. پس چیزهایی را یاد می‏گیرد که با آنها بتواند، در هر سن، سطح از تحصیلات و هر شغل به حل مشکلات جامعه کمک کند. این چیزی است که دوست داریم در آموزش و پرورش ما اتفاق بیفتد. ما به این مسئله رویکرد بلندمدت داریم و می‏دانیم که سال‏ها طول خواهد کشید که این شیوه آموزش در کشور ما فراگیر شود. این مهم‏ترین کاری است که این روزها انجام می‏دهم و برای همین بخش زیادی از وقتم را به گروه آسمان اختصاص داده‏ام.

فوق‌‏العاده است و امیدوارم به آن هدف نهایی که در نظرتان هست برسید. در پایان اگر صحبتی دارید، بفرمایید.

فراموش کردم که بگویم من در حوزه‌ی بهره‏وری هم کاری را شروع کردم و با سازمان بهره‏وری ایران همکاری می‏کنم. سال گذشته من نماینده ایران در دوره‏ای بودم که سازمان بهره‌وری آسیا در کشور فیلیپین برگزار کرد و در آن جا به عنوان مروج رسمی بهره‏وری مدرکی را دریافت کردم. الان هم کارهایی را در آموزش بهره‏وری در مدارس انجام می‏دهم و با همکاری سازمان بهره‏وری قرار است تجارب خودمان را به سازمان بهره‏وری آسیا منتقل کنیم تا الگویی برای کشورهای دیگر باشد که فرهنگ بهره‏وری را از پایه ابتدایی به بچه‏ها یاد دهند. اکنون نیز با کشورهایی مختلف در این زمینه همکاری داریم.



مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی شریف
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان