کد خبر: ۱۸۳۱۵
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۱:۳۳-24 July 2020
این یادداشت را شاعر دردمند معاصر، یوسفعلی میرشکاک نوشته است .سخن شاعر در مرگ فیلسوف خواندنی است، به خصوص که آن دوقبل از اینکه یکدیگر را بشناسند با هم خویشاوند بودند.
عصراسلام: فردید فیلسوف انتظار بود و میرشکاک شاعری که تمام خاک را به دنبال آن صدای غائب موعود گشته است و می گردد.لازم نیست هیچ مطلب دیگری بگویم . نوشته شاعرانه میرشکاک را می خوانیم:
 
من آموزگار خود را  از دست نداده ام

ممکن است شاگردان دکتر سیداحمد فردید گمان کنند که مرده ی آن بزرگوار نیز مظلوم و غریب واقع شده ، ولی اگر جز این بود جای دریغ و تأسف داشت . او در زمان حیات خود می گفت :
من همان احمد لاینصرخم
که علی برسرمن جر ندهد

و من ، کوچک ابدال آن جان تابناک ، خوشحالم که پس از مرگ نیز همچنان لاینصرف مانده است و هیچ گروهی نمی تواند او را که بشیر وضع موجود بود ، به نفع حفظ وضع موجود مصادره کند. نزاع فردید بر سردنیای دون نبود که بشود با مرده اش لااقل ، آشتی کرد. او با زمزمه ی « مثلهم کالانعام بل هم اضل » که به قهر و سخط و مکر و استدراج حق گرفتار آمده اند ، به جانبداری از «وَلایت و وِلایت معصوم » نزاع می کرد و با عادات و اهواء بشر امروز خصومت می ورزید و اکنون زدگی و فلک زدگی درماندگانِ کویِ «کونوا قردة خاسئین» را برملا می کرد. 

چگونه می توان متوقع بود از چنین کسی - مرده یا زنده – تجلیل شود؟ دست برقضا مرده‌ای چنین از زنده ای چنان هراس انگیزتر است، امّا براستی کدام مُرده؟ چند روز پیش که شنیدم یک از دوستان دورم در هفت تپه خود را به درختی حلق آویز کرده است، بُهتی غریب بر من مستولی شد، چندان که جهان را بدون حضور او برهوتی ملال آور دیدم و شگفتا که درگذشت سیدناالاستاد حتی تأسفی کوتاه در من برنیانگیخت . مرگ بسیاری از گمنامان و نام آوران مرا ازخود بیخود کرده و گاه به پریشانی کشانده است ، امّا مرگ کسی که بود و نمود من مدیون اوست، موجب تأثر من نشد. چرا؟ معمایی درکار نیست.

اگر فردید مرده باشد، پانزده سال پیش هم که او را دیدم مرده بود. برای من فردیدی که نزدیک به یک ماه از درگذشتش می گذرد با فردیدی که در انجمن حکمت و فلسفه شناختم ، هیچ تفاوتی ندارد. درگذشت کسی که به حکم «موتوا قبل ان تموتوا» پیش از مرگ مرده باشد، نه دلخراش است نه تأثرانگیز. 

فردید برای من در ساحت دریغ و تأسف – زندگی – قرار نداشت تا در سوگ او زاری کنم ، ساحت او ساحت مرگ و مرگ آگاهی و رفتن از باطل سوی حق بود. مرگ آنان را می رباید که بر مدار خوف عافیت می گردند. با آن که شمشیر خوف اجلالش از پای درآورده باشد، مرگ چه می تواند کرد؟

البته بعید نیست نسبت خاصی که من با فردید در خود می بینم ، مرگ او را در نظرم اینهمه بی اهمیّت جلوه می دهد و اگر فردید را که فراتر از فهم و وهم  زمانه ی خود دراین نسبت و نسبتهایی از این دست محدود کنیم ، من ناچارم که به صراحت تمام اعتراف کنم هیچ مرده و زنده ای را همسنگ دکتر سیداحمدفردید نمی دانم و این سخن نه به پاس آموزگاری اوست که فاش می گویم در من چنان فرعونیتی سهمگین موج می زند که جز در برابر حیدرکرار آرام نمی شود و به یمن این فرعونیت است که به هیچ معشوقی دل نبسته ام مگر اینکه در چشم من خوار شده است و هیچ کس را به عظمت و بزرگی ستایش نکرده ام ، مگر اینکه به فرجام دریافته ام کوچکتر از پندار من بوده است . 

امّا فردید نه تنها بزرگترین پیشامد زندگی من است ، بلکه خودِ من است؛ هرچند اگر با فردید آشنا نمی شدم ، امروز به معنای متداول کلمه کاملاً خوشبخت بودم. قلمرو کوچک زندگی و شعرها و نوشته ها و معتقداتم برایم بسنده بود و شاید در زمره ی دشمنان فردید قرار داشتم و چارنعل به سوی خوشبختی بیشتر ، پیش می تاختم . به یاد دارم که برای ستون طنز هفته نامه ی ... مطلبی نوشته و عنوان یکی از سخنرانیهای دکتر فردید را دستمایه ی لودگی و مسخرگی کرده بودم ، دوستی آن را دید و کلی تفریح کرد و گفت :       
 
« این را چاپ نکن ، برو از نزدیک دکتر راببین ، آنوقت بهتر می توانی مسخره اش کنی. » و آدرس انجمن حکمت و فلسفه را داد. با ساده لوحی تام وتمام یک لُر پشتکوه به انجمن رفتم ، چه رفتنی ، ایکاش قلم پایم می شکست و قدم به آنجا نمی گذاشتم. 
شد غلامی که آب جوی آرد
آب جوی آمد و غلام ببرد
 
پیرمردی تکیده و لاغر که « نیست بود و هست بر شکل خیال » وارد کلاس شد و گفت سلام علیکم ، همه برخاستیم و سلام دادیم و پیرمرد شروع کرد:
  « به نام خداوند پریروز و پس فردا »
 
احساس کردم ساختمان پلاسکو در اندرون من فروریخت و ناگهان از قلمرو اشیایی که پشت میزها، در پیاده روها ، پشت حجاب سیاست و زیر آوار فلسفه درایی و ژورنالیسم می لولند، خارج شدم. با همین جمله ، بنای وجود من ویران شد و این ویرانی روز به روز قلمرو خود را وسیعتر کرد: پانزده سال است که به دنبال آن شاعر خوشبخت قانع  
ساده لوح که به زندگی و معتقدات احمقانه ی خود دلخوش بود، می گردم ولی نه تنها او را پیدا نمی کنم ، بلکه طرح مه آلود چهره و رفتارش نیز، لحظه به لحظه کمرنگتر می شود. با درگذشت فردید بود که من متوجه شدم ،آنگاه در عزای کسی می نشینم که او را از دست داده باشم و نسبتهای میان ما قطع شده باشد و بی شک ، اگر فردید در من مرده بود ، چه بسا خود را در عزای او غرق خون هم می کردم ، امّا من ، نه تنها آموزگار خود را از دست نداده ام ، بلکه او را چندان در خود حیّ و حاضر می بینم که می خواهم از این پس در شعرهایم به نام او تخلّص کنم. سوء استفاده نیست؟! چه باک! مگر نه من پس از شناختن فردید، هرچه که نوشته ام استفاده یا سوء استفاده از حرفهای او بوده است ؟مگر نه من هم از زمره ی بسیار کسانی بوده ام که هرگاه استاد به خشم می آمد، در مورد آنها می گفت :
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تابخواند برسلیمی زان فسون

 و هرگاه که از آنها خشنود بود به آنها می بالید و به حضورشان فرا می خواند؟ البته اگر من نیز همچون بسیاری از شاگردان قدیم و ندیم سیدناالاسناد مدرک تحصیلی آبرومندانه ای می داشتم یا لااقل مقدماتی را که او لازم می دانست آموخته بودم ، امروز می توانستم جولانی بدهم و حتّی چون برخی از جوانترها به وقاحت ، از آموزگار خود با تحقیر یاد کنم و مدّعی باشم در فلان کتاب و بهمان رساله از فردید جلوتر هستم و از ایندست درایشهای کنش پذیرانه ، امّا شکر خدای فردید را ، که فاقد مقدمات بودم . 

در آغاز حسرت دانستن آلمانی و سانسکریت و ... الخ خنجری در روح مجروهم بود و کلمات را از روی دست حجت اسدیان و دیگران می نوشتم یا از جلال مکانیکی و جهانبخش ناصرو ... الخ می پرسیدم . اما روزی که جهانبخش به من خبر داد استاد به خاطر چند غزلی که در کیهان از من چاپ شده است به دنبالم می گردد و مرا به حضور طلبیده است ، نسبت من و آن بزرگوار عوض شد. وقتی جهانبخش مرا در کوچه ی بن بست مهربان رها کرد و رفت و من با هول و هراس زنگ آن در بزرگ را به صدا درآوردم و صدای لرزان امّا راسخ و نافذ استاد خود را شنیدم نمی دانستم که ویرانی وجود من از آن پس رنگ عمارت نخواهد دید. پرسید «کیه؟» «منم استاد» «منم کیه؟» «میرشکاکم استاد» «بسیار خوب» . در خود عظمتی می دیدم من که نه آلمانی ، نه عربی ، نه عبری ، نه لاتین ، نه یونانی ، نه سانسکریت و نه هیچ زبان دیگری نمی دانستم و پیش پا افتاده ترین عاشقان فردید بودم ، به جایی رسیده بودم که آموزگار تفکر فردا در پی من می گشت . با بیژامه ی راه راه از پله ها پائین آمد، غُر زد و دستش را چنان تکان داد که گویی چیزی لزج به آن چسبیده باشد. پیشاپیش به راه افتاد و از پله ها بالا رفتیم. در آن هال نیمه تاریک رنگ نخودی دیوارهای لخت و عور ، جنون مرا به همان حزم و احتیاطی بدل کرد که گاه سراسر وجود استاد را فرا می گرفت ؛ حزم و احتیاطی که نه از سر ترسِ از حافظان وضع موجود و فلسفه درایان چپ و راست ، بلکه از سروسواس در بکار بردن کلمات بود تا مبادا سخن گفتن او نیز ناخواسته به بَلبَلة بابلیان بدل شود. البته از خشیتی که گاه او را در خود فرو می برد، نباید غافل بود، گاه از صاعقه هم می هراسید و چنان به آسمان می نگریست که تو گویی هر آن قیامت کبری فرامی رسد.
 
«بنشین» پشت میز کوچک و گرد نهارخوری نشستم . برایم چای آورد و نشست . «تو کجا به کلاسهای من می آمدی؟ » «انجمن حکمت و فلسفه استاد» «پس چرا خودت را معرفی نکردی؟» «جهانبخش گفته بود اگر بگویی شاعرم استاد از کلاس بیرونت می کنه» «آلمانی بلدی ؟» «نه استاد»«عربی بلدی ؟» «خیلی کم ..» «یادبگیر... سانسکریت هم باید یاد بگیری ، یونانی و لاتین هم باید یاد بگیری » «استاد! من دیپلم ندارم» «درس بخون» «استاد! من زن وبچه دارم»«چندتا بچه داری ؟» «سه تا استاد» «اهمیتی ندارد، باید بخونی . خب چطور شد که حرفهای من اومد تو شعرهای تو؟ » «استاد! شما گفتین اگر شاعر تزکیه کنه زبانی از غیب بهش داده می شه» « خب؟ » «منهم شروع کردم به تزکیه ، روزه گرفتن و چیزهای دیگه » «خُب ، رفته ای به قرب نوافل ، بعد چطورشد ؟ » «هیچی استاد! دیوونه شدم... کار و زندگی رو ول کردم و سربه بیابون گذاشتم » «اَلان چکار می کنی ؟ » «بیکارم استاد » «شعر نو هم میگی ؟» «هر وقت عاقلم و مثل بقیه مردم زندگی می کنم یه چیزایی میگم » «شعرنو رو ول کن به درد تو نمی خوره .» «چشم استاد » «حالا یه غزل تازه بخون ببینم » «چشم استاد » 
شب است و پنجره ای دارم که روبروی تهی بازست
شکسته حنجره ای دارم که قاب خالی آواز است 

«خب ، تهی یعنی چه ؟ » «استاد! من ناراحت بودم » «مزخرف نگو، تهی یعنی چه ؟ » «استاد من می خواستم بگم غیر از سیاهی و بدبختی روبروی من نیست ، افقِ ...؟ » «چرند نگو ، تهی یعنی چه ؟ » «نمی دونم استاد » «تهی یعنی تائو، یعنی خدا . فهمیدی ؟» «فهمیدم استاد»

و چه فهمیدنی ، که بیچاره ام کرد و ربط و تعلّقم را به شعر ، از میان بُرد . همانجا بود که فهمیدم آنگاه که شاعر در بیخودی است . 


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان