کد خبر: ۱۸۲۶۸
تاریخ انتشار: ۳۱ تير ۱۳۹۹ - ۱۶:۳۰-21 July 2020
به یاد روح‌الله رجایی
روح‌الله جان! امروز می‌خواهیم لباس مشکی بپوشیم، بیاییم بهشت زهرا، تو را به خاک بسپریم و برگردیم.
عصراسلام: ولی من می‌خواهم تو را بسپارم به همان عمود ۷۹۰ مسیر نجف به کربلا، همان جایی که روضه خوان از علی اکبر می‌خواند و تو هق‌هق گریه می‌کردی.

امروز تو را می‌سپارم به همان صدای «یفدیک کل العاشقین» که یک عمر صدای انتطار موبایلت بود و هر بار جواب نمی‌دادی، دلمان را می‌فرستادی طریق الحسین.
امروز تو را می‌سپارم به اضطرابی که روز آخر اعتکاف داشتی، توی مفاتیح نوشته بودند اگر آخر دعای ام داوود به اندازه بال مگس چشمتان خیس شود، آمرزیده می‌شوید و تو هر سال نگران بودی که چشمانت خیس نشود.

امروز تو را می‌سپارم به همان دشداشه سپید اعتکافت که بعد سجده آخر دعای ام داوود، انگار یک استکان آب پاشیده بودند رویش.

تو را می‌سپارم به آن شوقی که در جاده کربلا داشتی، آنقدر تند می‌رفتی که جا می‌ماندم. گفتم روح الله، به هِن‌هِن افتادم. گفتی من ذاتا تند راه می‌روم. دروغ می‌گفتی البته. تو فقط آنجا تند می‌رفتی.

امروز تو را می‌سپارم به آن لحظه که از سیطره آخر بیرون آمدیم و حرم را مقابل چشممان دیدیم. به آن آستینی که مثل بچه‌ها روی چشمانت می‌کشیدی که تصویر حرم در قاب خیس محو نشود.

امروز تو را می‌سپارم به آن قطره اشکی که آن روز از چشمت غلت خورد و افتاد روی میز. وقتی برایت قصه رسول ترک را تعریف کردم و تو زل‌زل نگاهم کردی و اشک ریختی.

امروز تو را می‌سپارم به برق چشم آن مردی که شهرداری می‌خواست حقش را بخورد و تو یک تنه پشتش ایستادی. چند روز بعد تاوانش را دادیم، دفتر کارمان را گرفتند ولی تو گفتی ارزشش را داشت.

امروز تو را می‌سپارم به آن همه برادری‌ که در حقم کردی، وقتی فهمیدی من عاشق روزنامه‌نگاری ام، برایم کتاب خریدی، نشستی، خواندی، خط زدی، یاد دادی. گفتی چه بهتر که یک امام حسینی روزنامه نگار شود.

امروز تو را می‌سپارم به آن یادداشتی که برای مادر چهار شهید نوشتی، رفتی توی اتاقت، هدفون زدی و نیم ساعت بعد با چشمان خیس بیرون آمدی و خواندی و دوتایی گریه کردیم. آن مطلب را هم به اسم من چاپ کردی.

امروز تو را می‌سپارم به یک دنیا خاطره خوب که برای این همه آدم ساختی. به آن همه خنده‌های واقعی این سالها که کنار هم داشتیم.

تکمله:
خب آقا روح الله، الوعده وفا!
یادته یه روز بهم گفتی: رضا وقتی من مُردم، یه یادداشت احساسی خوب برام بنویس.
گفتم بی‌خیال! من بلد نیستم احساسی بنویسم.
گفتی برا من می‌تونی. بعد هم صداتو لوس کردی و گفتی: رضا! برا من نمی‌تونی احساسی بنویسی؟! خیلی کار راحتیه که. کلی سوژه داری.

رضا صیادی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان