کد خبر: ۱۸۲۳۳
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۳۹۹ - ۰۰:۳۶-20 July 2020
اجرای طرح ترور شریف واقفی بر عهده ی وحید افراخته گذارده شد. قرار بود در ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴، شریف واقفی در ساعت ۶ همان روز صمدیه لباف ترور شود.
 لیلا زمردیان آخرین قرار را با شریف واقفی در خیابان بوذرجمهری (۱۵ خرداد) گذارد. وقتی آن دو وارد خیابان ادیب الممالک (واقع در خیابان ری) شدند، منیژه اشرف زاده (مأمور علامت ترور) با کمی تأخیر علامت داد. در فرعی بعدی، حسین سیاه کلاه که در کمین مجید بود گلوله ای از جلو به صورت او و وحید افراخته گلوله ای دیگر به پشت سر وی شلیک کردند. جسد وی را با اتومبیل به بیابان های اطراف مسگرآباد برده و محسن خاموشی شکم جسد را با کلرات و شکر پر کرده و آن را می سوزانند و سپس برای عدم شناسایی، بقایای جسد را قطعه قطعه کرده در چند جا دفن کردند.

روایتی مشروح از شهادت شهیدی که دانشگاه شریف به نام اوست


شرح ترور شهید «مجید شریف واقفی»

محسن خاموشی نحوه ی ترور شریف واقفی را این گونه شرح داده است:

«در محل قرار علی و بعد حیدر و حسن هم آمدند. ماشین قهوه ای را هم با خود آورده بودند ... وسائل ضروری را داخل ماشین گذاشتیم (کلرات، بنزین، برزنت، ابر، نایلون. هر کدام یک دست لباس اضافی برای خود آورده بودیم، میخ پنجری، لُنگ ...) صندوق عقب را مرتب کردیم، اول یک ورقه ی نایلون زیر انداختیم، بعد برزنت را بر روی آن کشیدیم، بعداً ابر را روی برزنت کشیدیم. حدود سه کیلو کلرات در بسته ی یک کیلویی در داخل ماشین گذاشتیم، یک پیت هم خریدیم و آن را پر از آب کرده داخل ماشین گذاشتیم.

طرح بدین شکل بود که رو به روی کوچه ی ادیب (کوچه باریک) یک همشیره بایستد. بعد وقتی مجید شریف واقفی وارد کوچه شد، همشیره برود و عباس وارد کوچه شده مجید شریف واقفی را بکشد، بعد جسد او را دو نفری (عباس و حیدر) با هم حمل کنند؛ در صندوق عقب بگذارند و بعد سوار شده بروند.

حیدر سر قرار شریف واقفی رفت. من و عباس هم ماشین قهوه ای را به کوچه ای برده، نمره ها را باز کرده و نمره های جعلی را پشت شیشه های آن گذاشتیم و به محل عمل رفتیم. ماشین را دم کوچه ی باریک گذاشتیم و ایستادیم. چند لحظه بعد، علی با ناراحتی آمد و گفت: «همشیره سر قرار خود نیامده، چه کار کنیم؟» عباس گفت: «مهم نیست، من طوری می ایستم که نیمی از کوچه را ببینم.» ما ایستاده بودیم که دیدیم همشیره با چادر آمد و رو به روی کوچه ایستاد. حدود یک ربع گذشت که همشیره رفت. عباس از من خداحافظی کرده و داخل کوچه شد. لحظه ای بعد صدای شلیک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم «مجید شریف واقفی» با صورت روی زمین افتاده است. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم، ماشین را روشن کرده دستمالی تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون های روی سپر را [با دستمال] پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم.

همان موقع که مجید شریف واقفی روی زمین افتاده بود، اسلحه اش را از کمرش بر می دارند؛ اسلحه اش یک V-65 بود؛ همان اسلحه ای که از انبار تخلیه کردند، ولی نارنجک اش را بر نمی دارند و نارنجک از کمرش می افتد و عباس نفهمیده بود، در نتیجه نارنجک در کوچه ماند، عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک نمود، بعد دو نفری جسد را داخل ماشین آوردند.

فریاد زدند:«ما پلیسیم دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود»

چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردند که حیدر سر آنها داد کشید: «ما پلیسیم دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود». سید محسن خاموشی در ادامه ی این مطلب می گوید: از طریق آب منگل و شهباز رفته و از آنجا به خیابان عارف، نزدیک میدان خراسان [رفتیم]. حیدر پیاده شد و من و عباس وارد جاده ی مسگرآباد شدیم. من و عباس در جاده ی مسگرآباد - همان جایی که علامت داده بود – رفتیم ولی جایی برای سوزاندن جسد نبود، زیرا همان لحظه ای که ماشین را پارک کردیم، یک گله گوسفند و چند مرد نزدیک ما شدند. در هر صورت ما از منطقه دور شدیم و در امتداد جاده ی قدیم پیش رفتیم. بالاخره جایی یافتیم در ۱۸ کیلومتری جاده ی مسگرآباد، که چاله های زیادی داشت.


روایتی مشروح از شهادت شهیدی که دانشگاه شریف به نام اوست
عکس موجود از بقایای جسد سوزانده شده شهید شریف قنوتی

سوزاندن پیکر شهید «شریف واقفی»

بعد از مدتی معطلی، بالاخره جسد را از ماشین پایین انداختیم و کلرات را روی جسد ریختیم؛ مخصوصاً صورت او، بعد بنزین ریختیم، بعد دست های خود را و ماشین را تمیز کردیم، بعد مقداری هم بنزین روی دست و پای عباس ریخته شد. در همان حال فندک را زد. از جسد شعله ی طولانی بلند شد و از دست و پای عباس هم شعله بلند شد. مقداری عقب رفته، من روی او پریدم و او را زمین زده و شعله را خفه کردم. وقتی بلند شدیم، متوجه شدیم که شعله به در صندلی عقب ماشین گرفته، به سرعت داخل ماشین پریده و ماشین را از شعله دور کردم ... در گودالی جسد را انداخته و کلرات و بنزین روی آن ریختیم. جیب های آن را تخلیه کردیم. (۲۰) عدد قرص سیانور داشت و مقداری نوشته که آیه ی قرآن در آن بود، و حدود ۴۰۰ تومان پول».

خبر شهادت «شریف واقفی» پیچید

دکتر صلواتی می گوید:

«من در زندان شنیدم و هم در تلویزیون دیدم، در سال ۱۳۵۴ که آزاد شدم. وحید افراخته و آرام راجع به کشته شدن شریف واقفی صحبت کرده بود و یک تکه از فیلم صمدیه لباف را پخش کردند که چه بر سر او آورده بود و حتی در تلویزیون آنها گفتند: بدنش را [شریف واقفی] تکه تکه کردیم و در یک گونی قرار دادیم و به خیابان های مسگرآباد آن زمان که خارج از تهران است بردیم و آتش زدیم. و حتی در تلویزیون در مقابل مادر و خواهر او که گریه می کردند. من تازه آزاد شده بودم، در شهریور ۱۳۵۴ من در شمال بودم که این برنامه از تلویزیون پخش شد و من خیلی متأثر شدم که مجاهدین خلق که زمانی نام مسلمان داشتند بایستی چنین افرادی را ترور کنند. در هر صورت، مرگ مجید شریف واقفی و صمدیه لباف روحیه ی بچه های مبارز مذهبی را تضعیف کرد و در زندان ها این سرکوفت را می زدند که دین اسلام کارآیی و توان ایجاد انقلاب و ایجاد تحول و تحرک را ندارد؛ اگر داشت قوی ترین گروهی که مسلح بودند می توانستند کاری انجام دهند؛ همه ی اعضای قبلی که کشته شدند، اعضای جدید هم که همه تغییر موضع دادند و کمونیست شدند.»

یکی از بستگان نزدیک شریف واقفی در مورد جسد و محل دفن وی گفته است:

یکی از همکاران اداری ما اظهار می کرد: من کوچک بودم، خانه ی مادربزرگم در صحرای مسگرآباد بود ... من یک روز رفته بودم آنجا نزدیک آن خانه، دیدم یک تعداد هلی کوپتر و ماشین آمدند آنجا، [گفت] ما نمی دانستیم چه خبر است؟ بعدها فهمیدیم که آمده بودند و یک چیزی را از روی زمین برده بودند، دقیقاً همان جایی که آن شهید را خاک کرده بودند، ساواک آمده بود و بقایا را درآورده بود و بعد روی آن چیزی ریخته بودند و برده بودند ساواک ... آنجا فیلمبرداری کرده بودند که تو روزنامه هم چاپ کردند ... این که بقایای جسد را کجا دفن کردند دیگر مشخص نشد. همکارمان می گفت: آنجایی که هلی کوپترها و ماشین ها آمدند الان فضای سبز شده است».

تهرانی از مأموران مشهور ساواک هنگامی که دستگیر شده بود در این رابطه گفته بود: «ما فقط فیلم پر کردی۰ ... » برادرم هم چیزی نیاورده بود، جنازه ای نبود، توی کمیته نیاورده بودند. یک جفت کفش، دندان های ایشان و دو تا اسکلت از او باقی مانده بود. آنها را درآوردند، لای چیزی چیدند، فیلمبرداری کردند و دوباره دفن کردند ... و بردند جای دیگر، هیچ اطلاعی نداریم.

علت قتل از نگاه سازمان مجاهدین خلق

اما علت قتل مجید را در بیانیه ی اعلام مواضع تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق این گونه ذکر کرده اند:

« ... او مدت های مدید چهره ی واقعی ضد خلقی خود را به اعتبار وجود برخی معیارهای نادرست در سازمان پوشانده بود و از این نظر توانسته بود به مدارهایی از مسئولیت ارتقا یابد. اما بالاخره علی رغم سال هایی که واقعیت وجودی و انگیزه های ناسالم خود را پوشاند و علی رغم همه ی کوشش های مذبوحانه اش برای فرار از انتقاداتش بالاخره لبه ی تیز مبارزه ی ایدئولوژیک را بالای سر خود و ضعف ها و نارسایی های عمیق ایدئولوژیک خویش را دید. او بالاخره بعد از چهار ماه توطئه ی خائنانه علیه سازمان موفق می شود دو نفر را که یکی از آنها به طور کامل از سازمان اخراج شده بود. (خائن شماره ی (۳)) و دیگری را که مراحل انتقادی خود را می گذراند (خائن (۲)) و یک نفر دیگر را به طور بینابینی (به نام مستعار A.Z) با خود همراه سازد ... به هر حال آنها نمی توانسته اند برای مدت طولانی از پشت به ما خنجر بزنند. مچ آنها به زودی گرفته شد و راز خیانت های چهار ماهه ی آنان از پرده بیرون افتاد. از طرف سازمان، خائن شماره ۱ و ۲ محکوم به اعدام شدند. با اعدام خائن (شماره ۱) او به جزای خیانت هایش رسید؛ در حالی که خائن شماره ی ۲ توانست از مهلکه جان سالم بدر برد، اما به چنگ پلیس افتاد.»



منظور از خائن شماره ی ۱ شریف واقفی و خائن شماره ی ۲ صمدیه لباف و خائن شماره ی ۳ فردی بوده است که تغییر ایدئولوژی نداده و از سازمان بیرون رفته است. علت آنکه این افراد از سوی سازمان خائن قلمداد شدند آن بود که بر اعتقادات اسلامی خود پافشاری می کردند.


منابع:
فصل چهارم کتاب« عبور از سازمان » نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی
ماهنامه شاهد یاران، شماره ۱۲۹

***
جسدسوزی به روایت خاموشی
محسن سید خاموشی، از عوامل اصلی ترور شریف‌واقفی، اعترافات دهشتناکی درباره این حادثه دارد که عین آن را در حضور والدین او نیز تکرار کرد و از تلویزیون رژیم شاه پخش شد: «در محل قرار، علی و بعد حیدر و حسن هم آمدند. شش ماشین قهوه‌ای را هم با خود آورده بودند... وسایل ضروری را داخل ماشین گذاشتم (کلرات، بنزین، برزنت، ابر، نایلون، هر کدام یک دست لباس اضافی برای خود آورده بودیم، میخ پنجری و لُنگ). صندوق عقب را مرتب کردیم؛ اول یک ورقه نایلون زیر انداختیم. بعد برزنت را روی آن کشیدیم، بعدا ابر را روی برزنت کشیدیم. حدود سه کیلو کلرات در بسته[های] یک کیلویی در داخل ماشین گذاشتیم.

یک پیت هم خریدیم و آن را پر از آب کرده داخل ماشین گذاشتیم. طرح بدین شکل بود که روبه‌روی کوچه ادیب[الممالک] یک همشیره بایستد؛ بعد وقتی مجید شریف‌واقفی وارد کوچه شد، همشیره برود و عباس وارد کوچه شده مجید شریف‌واقفی را بکشد، بعد جسد را دو نفری (عباس و حیدر) باهم حمل کنند، در صندوق عقب بگذارند و بعد سوار شده بروند... حیدر سر قرار مجید شریف‌واقفی رفت. من و عباس هم ماشین قهوه‌ای را به کوچه‌ای برده نمره‌ها را باز کرده و نمره‌های جعلی را پشت شیشه‌های آن گذاشتیم و به محل عمل رفتیم؛ ماشین را دم کوچه باریک گذاشتیم و ایستادیم.

چند لحظه بعد، علی با ناراحتی آمد و گفت: همشیره سر قرار خود نیامده؛ چه کار کنیم؟ عباس گفت: مهم نیست؛ من طوری می‌ایستم که نیمی از کوچه را ببینم. ما ایستاده بودیم که دیدیم همشیره با چادر آمد و روبه‌روی کوچه ایستاد. حدود یک ربع گذشت که همشیره رفت. عباس از من خداحافظی کرد و داخل کوچه شد؛ لحظه‌ای بعد صدای شلیک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم مجید شریف‌واقفی، به صورت، روی زمین افتاده است. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم؛ ماشین را روشن کرده دستمالی تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون‌های روی سپر را پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم... عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت‌سرش شلیک نموده [بود]؛ بعد دو نفری جسد را داخل ماشین آوردند.

چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردند که حیدر سر آنها داد کشید: ما پلیسیم، دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود. ازطریق [کوچه] آب منگل و شهباز رفته و از آنجا به خیابان عارف، نزدیک میدان خراسان [رفتیم]. حیدر پیاده شد و من و عباس وارد جاده مسگرآباد شدیم. همان موقع که مجید شریف‌واقفی روی زمین افتاده بود، اسلحه‌اش را از کمرش برمی‌دارند؛‌ همان اسلحه‌ای که از انبار تخلیه کردند، ‌ولی نارنجکش را برنمی‌دارند و نارنجک از کمرش می‌افتد و عباس و حیدر نفهمیده بودند؛ در نتیجه نارنجک در کوچه ماند. من و عباس در جاده مسگرآباد، همان‌جایی که [وحید افراخته] علامت داده بود، رفتیم ولی جایی برای سوزاندن جسد نبود؛ زیرا همان لحظه‌ای که ماشین را پارک کردیم، یک گله گوسفند و چند مرد نزدیک ما شدند.

در هر صورت ما از منطقه دور شدیم و در امتداد جاده قدیم پیش رفتیم. بالاخره جایی یافتیم در ۱۸کیلومتری جاده‌ مسگرآباد که چاله‌های زیادی داشت. بعد از مدتی معطلی، بالاخره جسد را از ماشین پایین انداختیم و کلرات را روی جسد ریختیم، مخصوصا [روی] صورت او، بعد بنزین ریختیم، بعد دست‌های خود را و ماشین را تمیز کردیم؛ بعد مقداری هم بنزین روی دست‌وپای عباس ریخته شد. در همان حال فندک را زد: از جسد شعله طولانی بلند شد و از دست‌وپای عباس هم شعله بلند شد؛ مقداری عقب رفته، من روی او پریدم و او را زمین زده و شعله را خفه کردم.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان