کد خبر: ۱۸۲۱۶
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۹ - ۱۳:۰۴-19 July 2020
عموم مردم بین عقل و عشق، تزاحم و تعارض قائل هستند.
عصراسلام: برخی پرچم دار عقل بوده وبرسر عشق میزنند که محک انسانیت عقل وخرد است و اجتناب از احساسات وعواطف نشان خردمندی است، و برخی جانب عشق را می‌گیرند وپای استدلالیون راچوبین تر از آن میدانند که بخواهد در معرکه عاشقی میدان داری کند.

اینکه نسبت عقل وعشق چیست خود بحث مفصلی است که شرح آن دراین مقال نمیگنجد اما دربررسی حالات نفسانی وادراکی انسان مخصوصا نسبت عقل وعشق، لحاظ کردن قوه‌ای به نام متصرفه و عملکرد آن بسیار مهم می‌باشد. همچنان که بین عشق وشهوت خلط میشود، غالبا نیز بین توهم وتعقل اشتباه میشود، لذا وهم را عقل می‌نامند و آنرا تخطئه می‌کنند. انسان دارای قوای ادراکی مختلفی است، یکی ازآنها قوه وهم میباشد. کار آن ادراک معانی جزئی است. مثلا حس میکنیم که دوستمان ازما ناراحت است،ویا محبت فردی به خود راحس می‌کنیم. 

علاوه برآن انسان صورتهای جزئی که توسط حواس پنجگانه دریافت می‌کند را در قوه ای به نام خیال ذخیره می‌کند. مثلا درختی را میبینیم. چندروز بعدآن درخت را بیاد می آوریم، صورت آن درخت در قوه خیال ذخیره شده واینکه ما آنرا به یاد آوردیم. 

علاوه براین دو قوه، ذهن انسان قابلیتی به نام قوه متصرفه دارد،این قوه درصندق وهم و خیال تصرف میکند و صورت‌ها و معانی جزئی را با یکدیگر ترکیب میکند وصحنه‌ای رابرای ما می‌سازد. مثلا نزدخود تصور میکنیم که به یک طبیعت زیبا رفتیم وازآن احساس آرامش می‌کنیم. تمام این صحنه ها را قوه متصرفه ساخته است. تا اینجا قوه عقل هنوز وارد کار نشده، انسان قدرت آنرا دارد که امور جزئی را کنار یکدیگر قرارداده ومفهومی کلی ازآنها استنباط کند. 

مثلا از دیدن انسانها پی به مفهومی کلی وعام به نام انسانیت میبریم. قدرتی که مفاهیم کلی رامیسازدو درآن ذخیره میشود را عقل مینامند.قوه متصرفه میتواند در عقل هم تصرف کند ومفاهیم کلی را با یکدیگر ترکیب کرده وبه نتیجه گیری عام نائل آید.مثلابعداز مشاهده رفتار آدمها بایکدیگر به این نتیجه می‌رسیم که (اگر انسانها درحق هم ستم کنند مسلما تاوان آنراخواهندپرداخت پس رعایت حریم انسانیت مهم است) اگر قوه متصرفه دست درصندوق وهم وخیال بردوصورتهای جزئی رابایکدیگر ترکیب کند وقضیه‌ای جزئی بسازد آنرا متخیله نامند و برخی به آن توهم گفته اند و اگر متصرفه از عقل مفاهیم کلی را بگیرد و آنها را با هم ترکیب کند وقضیه ای کلی و فرازمانی و مکانی ارائه دهد نتیجه میشود تفکر یا تعقل. پس عقل فقط کلیات رادرک میکند و فکر فقط به مفاهیم کلی اطلاق می‌شود.

اینکه ما درباره امور جزئی زندگی خود و مسائل روزمره می‌اندیشیم ، کار قوه واهمه و یا متخیله است. این بحث دارای جوانب مختلفی است که طرحشان درحوصله عالم مجازی نمی‌گنجد لذا به قدر مختصر اشاراتی به عناوین اصلی می‌کنیم.

عقل صرفا به درک کلیات می‌پردازد و تفکر به اندیشیدن پیرامون امور کلی اطلاق می‌شود. یعنی معانی رادرک میکند که مربوط به زمان ومکان خاصی و یا فرد وشیءمشخصی نمی‌باشد، بلکه همه امور رادربرمیگیرد ودر هر زمان ومکانی کاربرد دارد.لذا عمده آنچه در ذهن ما،درطول روز میگذرد وهم ومتخیله است. زیرا پرداختن به امورات جزئیه میباشد از قبیل حل وفصل خرج ودخل معاش وتنظیم وتحلیل ارتباطمان با همکار ودوست وخانواده و....وهم وقوه متخیله وظیفه تدبیر جزئیات زندگی رادارند و البته وجودشان برای انسان ضروری است.

برخی از حکما این قدرت ذهن را عقل جزوی ویاعقل مُنَزل ویا عقل معاش نامیده اند. اما اطلاق عقل به این مرتبه از ذهن مسامحتا میباشد نه واقعی. قواعد کلی وعامی که مادر رفتار وگفتاروزندگی ومنش فردی واجتماعی به آنها پایبندیم جزء امور عقلانی است. به شرط آنکه کلی و فرازمانی و مکانی باشند. مثلا (رعایت حقوق انسانی واجب است)(خداوند شاهد وناظر اعمال بندگان خود می‌باشد وبهترین حاکم است)(اگر بدی کنیم قطعا بدی واگرخوبی کنیم قطعا نیکی خواهیم دید)و...مفاهیمی ازاین دست در زمره مفاهیم عقلی می‌باشند.

و اما عشق...همواره در پس پرده نهان است و هر کس به تصورخویش یا به تجربه محدود بشری از آن داد سخن می‌دهد لذا همچون وجود مفهومش در غایت ظهور و در غایت خفاست.گرچه نمی‌توان با الفاظ نقاب از حقیقت مجرد و وجودی عقل وعشق برداشت اما دراین بحث اشارتی مختصربه معنای لفظی عشق می‌کنیم.

عشق شوق مفرط و میل شدید به چیزی وبه معنای فرط حب و دوستی است.هدف عشق این است که عاشق، یک شخص خاص را بر مسندی فوق‌العاده رفیع بنشاند و خویشتن را بر مبنای آن شخص، از نو مجسم سازد. سهروردی دربیانی تمثیلی میگوید عشق رااز عَشَقه گرفته اند(عشقه همان گیاهی است که در باغ پدید آید و در بن درخت،سر بر آورد و خود را در درخت می پیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد و هر غذا که بواسطه آب و هوا به درخت میرسد به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود)بنابراین عشق حقیقتی وجودی ومجرد دارد واز سنخ ادراکات باطنی است.

نکته بحث اینجاست که آنچه عموما با عشق درجدال قرار میگیرد قوه متصرفه واهمه است که ما آنرا به اشتباه عقل می‌نامیم. وهم در محدوده زندگی معاش وتدبیر امور جزئی عمل میکند. وهم اهل حساب وکتاب است،چرتکه می اندازد،سود وزیان را درنظرمیگیرد. وهم فقط به امور جزئی و مقطعی نگاه می‌کند، نمی‌تواند آینده را پیش بینی کند،درصدد یافتن خیرمطلق ورَهِ سعادت نیست، فقط سود موقت ومنافع معاش را میفهمد، تدبیر میکند که چه کنیم تا زنده باشیم و اگر درس و دانشگاهمان تمام شد و از سربازی برگشتیم ازچه طریق یک کار پرسود اقتصادی دست وپاکنیم وسپس باکمترین هزینه ازدواج کنیم، وهم را عقلِ منَزَل گفته اند، یعنی مثل عقل، تدبیر واداره می‌کند اما نه امور عالی ومصالح انسانی را، بلکه مسائل جزئی وامور دست پائین، البته وجودش برای انسان ضروری است چه اگر نباشد  حساب بانکی خالی میشود و سررسید اقساط به تعویق می افتد وملتفط دوستی ودشمنی وحب وبغض اطرافیان نمیشویم و...الخ

اما مشکل از آنجا آغازمیشود که جناب وهم پارا از محدوده عملکرد خویش فراتر میگذارد و وارد مُلکِ عقل میشود، عقل این پادشاه معتدل که تصمیماتش درجهت نیل انسان به سعادت ثابت ابدی وفهم حقایق اصلی و لایزال است وهرگز عمرانسان را مصرف نوسانات بازار وسپرده گذاریهای بانکی وخرید یخچال وفرش وتعویض گوشی همراه نمیکند. عقل همه چیز را علامت یک حقیقت والا میداند ودر پس ظاهراین حوادث زودگذر، باطنی عمیق را مشاهده میکند.سکوت را از ورای صداها میجوید ویقین را اشرف از تردید وشک میداند. اما این سلطان مقتدر برخی از اوقات هم نشین وهم میشود. 

به عبارتی قوای واهمه به ملک عقل حمله میکنند واو را به اسارت میکشند تا چشم آخرت بینش راکور کنند.زیرا عقل بسیاری از مواقع باتصمیمات وهم سر جدال دارد.درصورتی که جامعه درگیر بیماری مسیری است اگر کالاهای ضروری را احتکار کنیم قطعا به سودی کلان خواهیم رسید اما عقل حکم به انسانیت ورعایت حقوق دیگران میکند.میتوان رقیب را با خدعه ای زمین گیرکرد اما عقل ره انصاف میجوید وخلاصه آنکه عقل و وهم گاها دوساز ناکوک باهم هستند، درچنین حالتی یا عقل مشوب با وهم شده وعقل الاهی استدلالی تبدیل به خردجزوی اِعداد اندیش میشود ویا فریادش اثرمیکند وقوای طماع وهم را به تسلیم وامی‌دارد. 

اما این نزاع آنجای خود را نشان میدهد که تعارض بین وهم وعشق پدید آید.اینکه انسان به سبب اخگر عشق درتلاطم ایثار واز خودگذشتگی می افتد اما وهم او را به  حفظ منافع زندگی ترغیب میکند.البته عشق و وهم هردو زمانی مطلوب هستند که به حکم عقل گردن نهند.چه اینکه عقل برخی مواقع،عشق را به خویشتن داری و سکوت فرامیخواند.عشق اگر تنها سیرکند درحد احساسات خروشان وسودای پرالتهاب باقی میماند، واگر نصیحت عقل رابشنود راه راپیداکرده واوج گرفته و درقامت عشقی حقیقی واصیل عرض اندام میکند...

می‌گویند عشق دو گوش کَر دارد و سر حرف شنوی ندارد،اما این غلیانِ وهم است، نه صدای عشق. وهم صرفا درصدد است تا به چنگ آورد چیزی را که گمان میکند سود انسان درآن است. اما عشق در پی یکی شدن بامعشوق است،نفی خود راطلب میکند،قرین با ازخودگذشتگی وخودسوزی است. عشق چون نامش درصدد پیچیدن به دیگری است واین امر جز با ندیدن خودرقم می‌خورد. نمی‌خواهد چیزی رابدست آورد بلکه میخواهد به دست معشوق افتد... و اگر تدبیرعقل غیرمشوب را گردن نهد،انسان را به اوج لاهوت میرساند وعشق حقیقی الاهی را رقم میزند.

اما آنچه تحت هیچ شرایطی سخن عشق را نمی‌فهمد وهم است.چه اینکه وهم تو رابه حفظ منافع شخصی فرامی‌خواند اما عشق از ندیدن خود آغازمیشود.وهم نمیفهمد که چراباید از معاش گذشت، اما عشق به حکم عقل خود را تاسرحدِ انتحار وطلب مرگ پیش میبرد.برای وهم همه چیز باید درجهت سود این تَن باشد اما عشق تن راقفس میبیندو ویرانی طلب است.عشق به دنبال جذبه معشوق است عقل گوهر معشوق را از عمق خاک قلب بیرون میکشد وپیش رویش قرار می‌دهد. گرچه تعارض عقل وعشق محتمل هست اما آنچه به جنگ باعشق می‌رود وهم است.

محسن بهرامی
کانال اشراق
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان