کد خبر: ۱۸۲۱۵
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۵۶-19 July 2020
امروز دوستداران خسرو شکیبایی با او در ازدحام نه در خلوت وداع کردند.
 وداع با او که یک آدم مخصوص به خود بود، وداع با او که خاطره‌های بسیاری را ساخت و ... وداع با او که صاحب آن شانه‌های عریض بود که به سختی در روپوش نایلونی سردخانه فشرده شده بودند.

  امروز صبح خیابان حافظ تنها شنونده صدای پای کسانی بود که می‌دویدند تا از قافله عقب نمانند. زنگ‌ها به صدا درآمده بود و او بی‌خبر از همه جلو جلو می‌رفت و صبر نمی‌کرد... باید می‌دویدی تا به او برسی و برای همین بود که سنگفرش خیابان حافظ امروز یکشنبه 30 تیر تنها شنونده صدای پای کسانی بود که می‌دویدند تا به خسرو برسند که همه را گذاشته و رفته بود.

امروز صبح وقتی عکس روزنامه را از جسد بایگانی شده خسرو شکیبایی دیدم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد شانه‌های پهن و عریض او بود که حتماً پیدا کردن روپوشی که بتواند آنها را در خود بگیرد، مشکل‌ساز شده بود. شانه‌هایی که مهمترین شناسه فیزیک ظاهری این بازیگر در کنار دست‌های بلندش بودند. حتی از زیر کت و شلوار هم خودنمایی می‌کرد... ولی امروز در پوشش نایلونی روپوش سردخانه‌ دیگر پنهان نبود.



خسرو شکیبایی در حالی با علاقمندان خود و چه بسا کسانی که به واسطه حضور گرم او عاشق سینما شده بودند، وداع گفت که در سال‌های اخیر هر بار او را خمیده‌تر و خموده‌تر و رنجورتر می‌دیدند به روی خودشان نمی‌آوردند. مگر می‌شود هامون پیر شود؟ مگر می‌شود آن همه عشق خموده شود؟ مگر می‌شود آن شانه‌های عریض خم شوند؟ مگر می‌شود او همین امروز رفته و در قطعه هنرمندان جا خوش کرده باشد؟

این روزها همه از استعداد و نبوغ بازیگری شکیبایی می‌گویند و بی‌همتایی او در عرصه تئاتر، سینما و تلویزیون. اما شاید پیدا کردن جزئی ورای بازیگری او بخصوص این روزها که نمی‌شود منطقی به ماجرا فکر کرد، مشکلتر ولی در عین حال جذابتر باشد. وجهی که در زیرلایه حرف‌های بسیاری از کسانی که در سوک او گفتند و نوشتند قابل ردیابی بود.

خسرو شکیبایی عاشق بود و با اخلاق. حسن اخلاق او و جاری بودن حس‌های لحظه‌ای‌اش در زمان حال همان چیزی است که او را ورای یک بازیگر نابغه در جایگاهی مخصوص به خود قرار می‌دهد. اولین بار در کتاب "شب‌های سپید" داستایوسکی بود که با عبارت "مخصوص به خود" آشنا شدم و خیلی بیشتر از منحصربفرد به دلم نشست. شاید به این دلیل که نفس کلمه انحصارطلبی به نوعی بار منفی همراه خود دارد که وقتی بخواهیم از یک ویژگی مثبت بگوییم تحت تأثیر این کلمه از شفافیتش کم می‌شود.

شکیبایی واجد جمعی از خصایص خوب و مثبت بود که با عبور از فیلتر ذاتی او به گونه‌ای مخصوص به خودش شده بودند. به همین دلیل است که عشق، اخلاق، احساسات و ... حتی شعرهای سهراب و فروغ که خودمان بارها خوانده‌ایم با عبور از روح بزرگ او تغییر کرده و مفهومی فراتر از تعبیر عامشان پیدا می‌کردند.

امروز همه عاشقان و علاقمندان این اسطوره بازیگری با او وداعی در ازدحام و نه در خلوت کردند. وداع با او که یک آدم مخصوص به خود در خصایص خوش و دوست‌داشتنی بود، وداع با او که خاطره‌های بسیاری را ساخت و ... وداع با او که صاحب آن شانه‌های عریض بود که به سختی در روپوش نایلونی سردخانه فشرده شده بودند.

شکیبایی در ساعت 4 صبح جمعه 28 تیرماه 1387 در سن 64 سالگی در اثر بیماری عارضه قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا دفن شد؛ او مدت‌ها از عارضه دیابت رنج می‌برد.


سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
---------------------------------------
ترانه‌سرا: اهورا ایمان

گزارش:سحر عصرآزاد

***

 
  
  10 دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی به مناسب سالروز درگذشت او

خسرو شکیبایی که یکی از خاص ترین و بهترین صداهای تاریخ سنمای ایران را داشت. بدون شک او که بین اهالی سینما و هوادارانش به عمو خسرو شهرت داشت، همواره تصویر، صدا و دیالوگ های ماندگارش در ذهن ها باقی خواهد ماند.

 
 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم هامون

هامون

1.حمید هامون(: آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کردم. حالا هم باید نفقشو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ...

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم حکم

حکم

2.عاشق ها آدمای متوسطی هستن که با تعریف کردن از هم خودشونو بزرگ میکنن!

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم ستاره بود

ستاره بود

3.خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت ...
اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟
خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن ...

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در خانه سبز

خانه سبز

4.رضا(خسرو شکیبایی):فریــد ، بـابـا

عــشق اون نیست که وقـــتی دیدیـــش دلـــت بلــرزه

عشـــق اونــه که وقـــتی نمـــیــبینـیــــش دلـــت میـــخواد کــــَـــنده شه ...
 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم هامون

هامون

5.تو میخوای من اونی باشم که واقعا خودت میخوای من باشم. اونی باشم که تو میخوای اون وقت دیگه من... من... نیست یعنی من خودم نیستم
 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم دل شکسته

دل شکسته

6.قدیما بهش میگفتند یقه آخوندی الان بهش میگن یقه دیپلمات حالا شما بگو: آخوندامون دیپلمات شدن  یا دیپلماتامون آخوند

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم اتوبوس شب

اتوبوس شب

7.تا حالا فک میکردم جواب یک زن تنها رو کی میده، حالا فک میکنم جواب بچه شو کی میده

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در خانه سبزخانه سبز

8.ببین… دلخوری، باش… عصبانی هستی، باش… قهری، باش… هر چی می خوای باشی باش… ولی حق نداری با من حرف نزنی… فـهمیـدی…؟

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم ستاره بود

پری

9.صفا(خسرو شکیبایی) : چه دختر خوشگلی، چند تا دوست داری؟     دختر بچه : 2تا          صفا : چقدر زیاد اسماشون چیه؟               دختر : مامان و بابابم

 

دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی در فیلم چه کسی امیر را کشتچه کسی امیر را کشت؟

10.حالا دیگه عنتری هم به خودش سرخاب ، سفیداب می ماله می شه مرلین مونرو!

 ****

 پوریا شکیبایی تعریف می کرد که شب قبل از فوت خسرو شکیبایی کاری کرده که او تا آخر عمر از یادش نمی رود . پویا می گوید بابا در سه چهار شب آخر قبل از مرگ نا و توان حرف زدن نداشت و حتی توان بلند شدن از جایش را نداشت . با این حال شب قبل از مرگ پویا را با اشاره صدا می زند که پیش او برود.

همین که پویا کنار او می نشیند شکیبایی نیم خیز می شود و بدون هیچگونه توضیحی سه کشیده ی محکم به گوش پویا می زند . پویا بعد از این اتفاق عجیب مات و مبهوت به او نگاه می کند .

  همسر و دیگر نزدیکان شکیبایی می گویند هرچه فکر کردیم تا علت کار او را بفهمیم به جایی نرسیدیم تا اینکه شبی پویا گفت احتمالا پدر توان حرف زدن نداشته و خواسته با این کارش به او بفهماند که بعد از رفتن من مسئولیت خانواده بر عهده اوست . …فهمیدم که مرگ را هم زندگی باید کرد.

***
در خانه قدیمی آنها اتاقی بود به نام اتاق عقبی که در آن همیشه شب بود و خلوتگاه مرد بازیگر. اتاقی بود نمور و تاریک با پرده ضخیم قهوه‌ای بی‌ریخت که اجازه نمی‌داد روشنای آفتاب هرگز به درون بتابد. شب که می‌شد، مادر و پسر که به خواب می‌رفتند، تازه زندگی شبانه پدر آغاز می‌شد و در سکوت پر رمز و راز شبانگاهی، یا روی متن‌هایش کار می‌کرد یا از میان کتاب‌هایی که در کتابخانه‌اش داشت، کتابی می‌خواند که در این کتابخانه همه جور کتابی بود؛ شعر، رمان، کتاب‌های تئاتری و سینمایی، آثار استانیسلاوسکی، فلسفی، چاپ اول یکسری کتاب‌های ارزشمند مثل «چشم‌هایش» و...

چوبک و هدایت را بسیار دوست می‌داشت و عجیب به بیضایی عشق می‌ورزید هر چند نشد که با هم کار کنند. با تقوایی ولی کار کرد هر چند به سبب حساسیت او بر فیلمنامه‌اش مشکلاتی هم داشتند: «ایشان می‌گفت نباید یک واو عوض شود و پدرم ید طولایی در بداهه داشتند.»

و حالا این کتابخانه بهترین ارثی است که به پسر رسیده: «بهترین ارثیه‌ای که از پدرم به من رسیده کتابخانه ایشان و بهترین یادگاری ایشان برای من کتاب‌هایشان است؛ به خصوص که روی بعضی از کتاب‌های‌شان نوشته دارند.»

در اتاق عقبی ساعت‌ها یا روی متن کار می‌کرد یا کتابی می‌خواند: «بعضی کتاب‌ها را بارها خوانده بودند چون معتقد بودند در هر مقطعی برداشت آدم از چنین آثاری متفاوت خواهد بود. وقت و انرژی عجیبی هم می‌گذاشتند روی متن‌های‌شان و کاغذ پشتی متن‌ها همیشه پر از یادداشت‌های ایشان بود و به همین دلیل حتی وقتی پیشنهادی را رد می‌کردند، متن‌ آن را پیش خودشان نگه می‌داشتند.»

«هامون» هنوز نفس می‌کشد

مرحله دوم زندگی او زمانی است که اتفاقاتی همچون «مدرس» و «هامون» رخ می‌دهد. پوریا که آن زمان پنج شش ساله بوده، از «هامون» به عنوان صدایی خدایی یاد می‌کند که در داریوش مهرجویی، پدر او، بیتا فرهی، عزت‌الله انتظامی و... حلول کرده، چیزی که باعث شده «هامون» فراتر از یک اثر یا یک کار گروهی خوب باشد که می‌شود حرف دل همه و هر کسی گمگشتگی‌هایش را در حمید هامون می‌بیند. بعد از «هامون» اما همه‌چیز عوض می‌شود برای کسی که چنین نقشی را بازی می‌کند، هامون آن قدر در او بزرگ می‌شود که او زیر سایه‌اش می‌رود و سرانجام آن اتفاق بد هم رخ می‌دهد که گفتند شکیبایی در هامون ماند.

حالا چندین سال از ساخت و نمایش «هامون» می‌گذرد اما «هامون» هنوز زنده است و می‌تواند مناقشه درست کند و در نبود شکیبایی، پسرش پرسشی بزرگ از مسعود فراستی دارد: «ایشان در یکی از برنامه‌های‌شان گفتند حتی زنده‌یاد شکیبایی هم در هامون ماند. با مطالعه‌ای کوچک در تاریخچه فعالیت‌های هنری پدرم با چندین نقش مواجه می‌شویم. هر چند بعد از هامون به بعد در گرداب آن می‌افتیم. اما پرسش من این است که آقای گشتاسب در «سارا» چه شباهتی با هامون داشت؟ صفا در «پری»؟ کجای مراد بیگ شبیه «هامون» بود یا رضای «خانه سبز» چه ربطی به هامون دارد؟ صلابت آن وکیل چه ربطی به گمگشتگی و سستی حمید هامون داشت؟ هامون اصلا صلابت داشت؟ او داشت به قهقرا می‌رفت و مدام دست و پا می‌زد و هیچ کس حرفش را قبول نمی‌کرد؟ همه می‌خواستند داغانش کنند و چنین هم کردند. علی جونی‌اش هم نتوانست کاری برایش بکند. به دریا زد، زنده ماند ولی در سیاهی و تاریکی. کجای «سالاد فصل» یا «چه کسی امیر را کشت»، «کیمیا» یا «اتوبوس شب» چنین بود؟ اینها باید مطالعه شود. اگر به نظر ایشان همه اینها شبیه هستند، درباره‌اش صحبت و دلایل خود را بیان کنیم. این نظرها نیاز به روشنگری و مطالعه دارد.»

شاملو در خانه ما تعصبی بود

بعد از «هامون» سیر صعودی شکیبایی آغاز شد. او اما به دنیای بازیگری قانع نبود. بی‌قرار بود و بی‌تاب و دوستدار شعر. جزو بدیهیات است که اشعار شاعران بزرگ کلاسیک مانند مولانا و حافظ و سعدی را بسیار دوست می‌داشت اما هرگز به خود اجازه نمی‌داد حتی در جمعی دوستانه شعری از «حافظ» بخواند مبادا که غلط بخواند اما از بی‌شمار شعرهایی که حفظ بود، چیزی می‌خواند. شاملو را بسیار دوست می‌داشت. می‌خواست شعر دکلمه کند اما سراغ شاملو نرفت: «خط قرمز پدر بود شاید به این دلیل که هرگز آن اعتماد به نفس پیش نیامد و اصلا بحث آقای شاملو که می‌شد، پدرم می‌گفت آقای شاملو! یعنی من خیلی کوچک هستم. نمی‌گویم چون سهراب رفته بود، ایشان منظومه‌اش را اجرا کرد؛ چرا که سهراب هم برای خودش حضرتی است اما شاملو در خانواده ما خیلی تعصبی بود و خیلی عجیب. به شکلی که لالایی من برای خوابیدن و سرگرم کردنم شعر «پریا» بود که پدرم همیشه برایم می‌خواند و من این شعر را از بر هستم چون با آن بزرگ شده‌ام و اگر قرار بود شاعری را بشناسم، اول از همه شاملو بود که پدرم بسیار اشعار ایشان را می‌خواند شاید برای تمرین بیان. کتاب‌های شعر زمان ما را بی‌شمار داریم در کتابخانه‌مان که بسیار می‌خواندند با این که حفظ بودند، دوباره رجوع می‌کردند و کاست‌های ایشان را داشتیم که بسیار گوش می‌کردیم. بیان پدرم شبیه آقای شاملوست یعنی ایشان آن قدر تاثیرگذار بودند. شعری هست از آقای شاملو. قسمتی هست که ایشان می‌گویند چاکرم! که انگار پدر من می‌گوید و من و مادرم هر زمان که این تکه را گوش می‌دهیم، می‌خندیم که چقدر شباهت زیاد است و خط گفتاری نزدیک.»

و شعر مورد علاقه‌اش هم این بود: «من باهارم، تو زمین...»

و پوریا شکیبایی این شعر را با همان لحن شاملو می‌خواند: «ادبیات شاملو ویژه است ایشان می‌گفتند باهار و پدر من الهام گرفته بودند. زمانی یکی از آشنایان ما به پدرم می‌گوید شبیه شاملو دکلمه می‌کنی و پدرم اصلا نمی‌پذیرد که من کجا و او کجا؟ زمانی هم نمی‌گوید که پدرم جوان بوده. زمانی می‌گوید که اتفاقا خسرو شکیبایی بود. پدرم هرگز یاوه‌گویی نمی‌کرد اگر می‌گفت مخلصم یا کمترینم، چنین اعتقادی داشت. خودزنی نمی‌کرد، به توانایی خودش واقف بود.»

گفتند کسی شیطنت کرده و سهراب خوانده

بعد از شاملو، سهراب و فروغ بدون هر تقدم و تاخری در رتبه بعدی بودند. پس خیلی سال پیش سراغ سهراب رفت و «صدای پای آب» را ضبط کرد اما نخراشیده و ناپاک بود و کیفیت و موسیقی درخوری نداشت. با این همه، نسخه بی‌کیفیت دست به دست شد و شکیبایی بسیار ناراحت. با دست به دست گشتن همین نسخه این موضوع مطرح شد که صدای خود سهراب است اما برخی که صدای سهراب را می‌شناختند، می‌گفتند صدای یکی دیگر است که شیطنتی کرده ولی هیچ کس هم نمی‌گفت شیطنت بدی است اما می‌گفتند حالا یکی هست که جرات کرده و سهراب‌خوانی کرده. نیمه اول دهه هفتاد «نامه‌ها» و «نشانی‌ها» از سیدعلی صالحی ضبط شد.

ناشر، شعرها را انتخاب می‌کرد و شکیبایی به شیوه خودش آنها را اجرا می‌کرد: «برای دکلمه شعرهای سیدعلی صالحی، قرار شد هر کدام به شیوه خودشان بخوانند و وقتی ایشان نسخه اجرا شده پدر را می‌شنوند، می‌گویند این بهترین شیوه خوانش این شعرهاست که نتیجه آن کاست «نامه‌ها» شد و بعد هم که «نشانی‌ها» خوانده شد. بعدتر در دهه هفتاد هم نوبت رسید به «مهربانی» محمدرضا عبدالملکیان و سهراب و فروغ. اتفاقات خوبی هم افتاد. همه کارها درست و آبرومند و بجا هستند.»

برای پسر دکلمه‌های پدر تجربه ویژه‌ای بود. ساعت‌ها در استودیو می‌نشست و پدر را تماشا می‌کرد. تماشای پدر در حین ضبط بسیار دیدنی بود؛ چرا که بازیگر قهاری بود و به وقت دکلمه کردن، ناخودآگاه بازی هم می‌کرد.

اما همراهی با پدر در پروژه‌های کاری همیشه هم لذت‌بخش نبود. پسر کم‌سن بود و گاه حوصله‌اش سر می‌رفت: «به دلیل سن اندکم، آن قدر ایشان را اذیت کرده‌ام که حوصله‌ام سر رفته، برای من آژانس بگیر یا همان جا در استودیو خوابم برده و به مدرسه‌ام نرسیده‌ام. باید اعتراف کنم هرگز شاگرد خوبی نبودم تا پنجم دبستان شاگرد خوبی بودم اما بعد از آن به دلیل یک سری اتفاقات، افت تحصیلی کردم و این تنبلی در من خوش نشست و دیگر از آن پشیمان نشدم.»

کنار آمدن با این موضوع ساده نبود و بر سر آن خیلی جنگ داشتند با این همه پدر، دانش را در تحصیلات آنچنانی نمی‌دید چون معتقد بود شعور لزوما با این شیوه به دست نمی‌آید: «اصلا نمی‌خواهم تبلیغ درس نخواندن را بکنم که همه می‌دانیم اشتباه است اما همه این را هم می‌دانیم که اگر کسی آدم خوبی می‌شود لزوما به دلیل نمرات بیستی نیست که در راهنمایی و دبیرستان آورده و اگر آدم بدی هم می‌شود ربطی ندارد. در مورد من خیلی هم اشتباه می‌شد، فکر می‌کردند درس نمی‌خوانم چون پدرم خسرو شکیبایی است؛ در حالی که هیچ ارتباطی به این موضوع نداشت اما بعد که رفتم سراغ علاقه‌ام که ورزش بود، در استرالیا با نمرات خیلی خوب مدرک مربیگری‌ام را گرفتم چون آن را دوست داشتم و موفقیت‌هایی هم کسب کردم. اما این هم برای من آرامش به وجود نیاورد خیلی ناآرام بودم و بعد به این نتیجه رسیدم که نوشتن مرا آرام می‌کند و بعدتر به بازیگری رسیدم الان به مراتب آرام‌تر هستم.»

می‌نوشت تا آرام شود

شکیبایی هم بی‌قرار و بی‌تاب بود و بسیار می‌نوشت تا آرامشی بیابد و حالا دست‌نوشته‌های بسیاری از او به جا مانده است. پسرش ابتدا قصد داشت دستنوشته‌ها را در کنار عکس‌ها به صورت یک کتاب منتشر کند اما به دلیل پراکندگی نوشته‌ها از این تصمیم منصرف شد و بهتر دید راه دیگری بیابد تا مردم را در آنچه از پدرش باقی‌مانده شریک کند پس به جای انتشار کتاب، عکس‌های دیده نشده‌ای از پدرش را در اینستاگرام منتشر کرد: « به این نتیجه رسیدم شاید بد نباشد عکس‌هایی از پدر را که دیده نشده در آن زمانی که ایشان هنوز خسرو شکیبایی معروف نبوده و در تئاتر تجربه می‌اندوخته، نشان بدهم. ایشان یک زندگی داشته که الان تمام شده. اما یک بازیگر همیشه دوست دارد دیده شود و این کار صد در صد ایشان را اذیت نخواهد کرد اگر من عکس خوبی را که کسی تا به حال ندیده نشان دهم. با این نیت عکس‌ها را در اینستاگرام منتشر کردم تا آنچه را مردم ندیده‌اند، ببینند و خوشحال شوند و شدند. سعی می‌کردم زیر عکس‌ها چیزی بنویسم که درخور باشد که گاهی موفق بودم و گاه نه. هرچند مردم همیشه لطف دارند و محترمانه برخورد می‌کنند. می‌خواستم همین عکس‌ها را کتاب کنم ولی فعلا فکر می‌کنم به این شیوه بهتر دیده می‌شود. دنیا دارد به این سمت می‌رود که چیزهای ارزشمند بدون بهای مادی در اختیار مردم گذاشته شود تا خشنودی‌شان کامل شود. آقای مهدوی کتابی را به نام خسرو شکیبایی منتشر کرده‌اند که کتاب نفیسی است و خیلی روی آن کار شده اما قیمتش بالاست. ارزش این عکس‌ها هم بسیار بالاست اما اتفاقا می‌خواستم کتابی زیبا و جوانانه با هزینه خیلی پایین آماده کنم. آخرین چیزی که نمی‌خواهم، نفع مالی از کنار این موضوع است. به همین دلیل وقتی می‌گویند برای عکس‌ها واترمارک بگذار تا همه برندارند می‌گویم اتفاقا نمی‌گذارم تا همه بردارند. چرا باید برای عکس‌ها واتر مارک بگذارم؟ مال مردم است و چیزی است که مردم دوست دارند و من باید برای‌شان انجام دهم. البته همه هم حقوقش را رعایت می‌کنند.»

به آقای چارلی سلام کردی؟

میان زمان‌ها شناوریم و دوباره به عقب می‌رویم و به کودکی پسر می‌رسیم که با خاطره‌ای شیرین همراه است: «در خانه‌مان دو تابلوی بزرگ چارلی چاپلین داشتیم و در بچگی، پدرم مرا موظف کرده بود که هر بار از جلوی تابلوی آقای چاپلین رد می‌شدم، بگویم «سلام آقای چارلی!» خانه ما خیلی هم بزرگ نبود که روزی یک بار از جلوی تابلو رد شوم. ممکن بود روزی چندین بار از جلوی این تابلو رد شوم و پدرم هر بار به شوخی البته می‌گفت «به آقای چارلی سلام کردی؟»

عشق جنون‌آمیز به ماشین‌های قدیمی

پدر علاقه شدید دیگری هم داشت: «به شکل دیوانه‌واری ماشین‌های قدیمی را دوست می‌داشتند به طوری که اگر در خیابان یک ماشین لوکس قدیمی را می‌دیدیم و از کنار آن می‌گذشتیم بدون این که به اندازه کافی آن را ببینیم، دور می‌زدیم و به آن می‌رسیدیم و نگاهش می‌کردیم و آن وقت می‌گذشتیم. مثلا ایشان دوج دارت را خیلی دوست ‌داشتند یا ولوو. زمانی که نوجوان بودم خوشحال کردن پدر با یک کتاب یا یک فیلم کلاسیک خیلی راحت بود اما بعدتر سخت شد. اگر مثلا در آن زمان پول خوبی وجود داشت ایشان یک ماشین قدیمی می‌خریدند. آن زمان اینها آرزو بود که ما یک رنو قدیمی سبز داغون داشتیم که همیشه خراب بود.»

با ادب شنا می‌کرد!

مرد بازیگر در جوانی بسیار ورزش می‌کرد و شناگر ماهری بود: «اما زمانی که من خودم را شناختم، ایشان ورزش را کنار گذاشته بودند. بسیار با ادب شنا می‌کردند! وقتی کرال می‌رفتند، اصلا آب این طرف و آن طرف نمی‌پاشید. بسیار نرم و شیرجه‌های درست که آدم سورپرایز می‌شد و بالاتنه ورزیده‌ای داشتند. من شناگر نیستم اما ایشان ساعت‌ها می‌توانستند شنا کنند. کشتی کج کار می‌کردند به دلیل حالت نمایشی که داشت و بعدتر که به تئاتر رفتند، دیگر کنار گذاشتند اما اصلا با ورزش بیگانه نبودند. سوارکاری هم بلد بودند. متاسفانه سر «روزی روزگاری» اسب ایشان را زمین زد و کمرشان دچار مشکل جدی شد اما به غیر از دو سه بخش کوچک که بدل داشتند، تمام سوارکاری‌های این سریال را خودشان انجام دادند.

و بالاخره «روزی روزگاری» که یکی از ماندگارترین نقش‌آفرینی‌های شکیبایی است در نقش «مراد بیگ»: «۹ ماه میمه اصفهان بودیم. کاری بود بسیار طولانی، فرسایشی و سخت. چند ماهی که برای زندگی به آنجا رفتیم، رسما با مرادبیگ زندگی می‌کردیم. همه بازیگران خوب دنیا اجازه می‌دهند نقش در آنان به وجود بیاید. به نقش‌شان می‌پیوندند. آن نقش از درون بازیگر است که به جوشش درمی‌آید و به بیرون می‌رسد و آدم‌ها می‌بینند. نقشی که در بازیگر به وجود بیاید گویی خالق آن هستی مثل یک مادر که بچه در درون او شکل می‌گیرد و به یک موجود، جان می‌دهد که یک معجزه است و اگر به بطن موضوع فکر کنیم، به دنیا آمدن یک نوزاد، اتفاقی است که باید آن را عبادت کنیم و اگر مادری را ببینیم باید جلویش زانو بزنیم اما چون هر روز اتفاق می‌افتد، از کنارش خیلی راحت می‌گذریم.»
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان