کد خبر: ۱۸۰۷۹
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۰:۵۱-13 July 2020
از آنجا که مفهوم خواست قدرت یا اراده ی معطوف به قدرت بنیانی فلسفی دارد لذا بنده صرفا قصد دارم از مفاهیم فلسفی آن به نفع متنی که زده بودم استفاده کنم و نه اینکه در حوزه ی فلسفه تئوری پردازی کنم.
در " اصل عمل"  داریم که انسان کنشگر در همه ی زمینه ها برای رسیدن به #اهداف خود #عمل  می کند و در همین راستا  #ابزار  را بکار می گیرد. 

با این پیشفرض انسانی دارای رفتار عقلانی است  که سه ضلع مثلت  "عمل، ابزار، هدف"   او در تناسب کامل بوده و هیچیک آن دیگری را بی اثر یا نقض نکند. اما در حالت عدم تناسب که عمل و ابزار و هدف همدیگر را نقض می کنند فاعل در اصل یک رفتار هیجانی را برای خود و دیگران رقم زده است  بطوریکه نتیجه اش چیزی جز پوچ شدن اهداف مورد نظر(حال این اهداف  هرچه می خواهند باشند) نخواهد بود. 

حال با در نظر گرفتن این مطلب اگر این فرض را بپذیرم که "قدرت" حکم ابزار برای رسیدن به هدف را دارد از این رو انسان برای رسیدن به یک هدف به ابزار قدرت متوسل میشود تا آن هدف برسد. به تعبیر دیگر انسان هدفی را در ذهنش در نظر میگیرد و برای تحقق بخشی به آن از ابزار قدرت بهره میبرد از این رو جایگاه قدرت، در ابزار بودگی آن است. 

حال اگر چنانچه "قدرت" به ما هو وجود قدرت، خود یک هدف باشد چه؟ اینجاست که قدرت ابزاری میشود برای رسیدن به خود قدرت. در این حالت اراده ی فرد معطوف میشود به یک قدرت فزاینده. چرا؟ به این علت که به تعبیر هایدگر فیلسوف شهیر آلمانی: اراده ی معطوف به چیزی، هنوز خودِ قدرت نیست، زیرا هنوز داشتنِ قدرت انحصاری نیست."(متافیزیک نیچه/هایدگر) 

به تعبیر دیگر هنگامی که قدرت هدف قرار میگیرد در واقع قدرت در خدمت خود قدرت واقع میشود و قدرت معطوف به قدرتی فزاینده میشود و همچنان باز به تعبیر هایدگر: قدرت اما چیست؟ فرمانی است به خودش! مبادا درنگ کنی که در این صورت ناقدرت خواهی بود." در این حالت هنگامی که اراده ای معطوف به قدرت میشود، نتیجه ی آن یک دور فزاینده ی بی انتهاست.

یعنی تمامی انسان هایی که اسیر قدرت طلبی میشوند دچار چنین دور بی انتها و فزاینده ای خواهند شد. نتایج بارز چنین افرادی که خواست آنها معطوف به قدرت میشود خود را در نمود افرادی چون ماکیاول که معتقد بودند هدف وسیله را توجیه میکند بروز پیدا میکند.

اصولا تمامی دیکتاتورهای تاریخ دچار چنین دوری شده اند. اما سوال اساسی که ممکن است مطرح شود اینست چرا اصولا قدرت در جایگاه هدف قرار میگیرد و اراده ی یک فرد معطوف به قدرت میشود و ربط و نسبت آن با سوسیالیسم چیست؟

در پاسخ میتوان گفت که هر انسانی از ابتدای زایش خود با بدن خود وجودیت می یابد اصولا مرز (مرز وجودشناختی) او با پیرامونش از طریق بدنش مشخص میشود. از این رو هر فرد در ابتدا محدود به بدن خویش است و در نتیجه قدرت او نیز محدود به بدن اوست...


  
...به تعبیر دیگر در ابتدا اولین قدرتی که فرد دارد قدرتیست که بر بدن خود دارد که محدود به مرزهای بدنی اوست یعنی مالکیتی که بر بدن خود دارد. هنگامی که یک فرد این واقعیت وجود شناختی خود را میپذیرد، میداند که او به عنوان یک وجود دارای محدودیت است و نیز از آن رو که یک انسان هست نیز دارای یک محدوده ی دیگرست که هر دوی آنها محدوده ی قدرت اورا تعیین میکند. 

حال هنگامی که یک فرد به هر دلیلی(اساسا این دلیل را روانشناختی میدانم) تن به محدودیت های وجود شناختی اش نمیدهد یعنی نمیپذیرد و اصولا نمی خواهد بپذیر که دارای محدودیت و مرز وجود شناختی است در این حالت هدفش چیزی نمیشود جز خواستن قدرت بیشتر و بیشتر.

چون همان طور که گفته شد فرد در ابتدا از محدودیت خود احساس نقصان میکند به دنبال رفع این نقصان در صدد بی مرزبودگیست. از این رو با انکار محدودیت و مرزهای مالکیت، به تدریج در پی خواستن مرزهای های دیگریست چرا که هرقدر مرزهای دیگری را نصیب خود کند قدرت بیشتری به دست می آورد.

تناقض آشکار اینجاست که چنین فردی مالکیت را منکر میشود تا در واقع خود مالک همه کس شود. به تعبیر دیگر انکار مالکیت صرفا ابزاریست برای مالکیت انحصاری بر همه کس آن هم از طریق اعمال قدرت بیشتر و بیشتر وگرنه بالواقع قادر به انکار مالکیت نخواهد بود.

از این رو میتوان ادعا کرد اصولا اراده ی معطوف به قدرت هنگامی شکل میگیرد که فرد ابتدا مالکیت را منکر شود یا به تعبیر دیگر اولین گام برای آن که اراده ی معطوف به قدرت شکل گیرد نفی مالکیت است. در این میان سوسیالیست و در پی آن با نقض و نفی مالکیت اولین گام را به سوی چنین اراده ای بر میدارد که نتیجه ی آن بروز پدیده ایست به نام دولت که مالکیت را زیر یوغ خود قرار میدهد تا کنترل بیشتری داشته باشد از اینرو نیز می باشد که نهادهای دولتی نیز همگی بلا استثنا دارای قدرت متمرکز هستند و اصولا به دنبال آن نیز هستند.

چنین چیزی حتی در جزئی ترین چیزها خود را نشان میدهد. از جمله اینکه در حکومت های دیکتاتوری و فاشیستی و نژادپرستانه که به حق بهترین نمونه ها برای تجلی چنین امری هستند، در شعار های، های هیتلری آلمان و یا جانم فدای رهبر و... کاملا مشهود است. بنابراین میتوان نتیجه گرفت اراده ی معطوف به قدرت نطفه اش با انکار مالکیت شکل میگیرد و نتیجه ای جز زور و خشونت و دست آخر نهیلیسم نیست.
 
جواد خالقی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان