کد خبر: ۱۷۸۹۷
تاریخ انتشار: ۱۴ تير ۱۳۹۹ - ۱۳:۴۳-04 July 2020
ویژگی‌های زنان
و من خطبة له (علیه السلام) بعد فراغه من حرب الجمل في ذمّ النساء ببيان نقصهنّ‏:

مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ. فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ. فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَر.

ترجمه:

سخنى از آن حضرت (ع) پس از فراغت از جنگ جمل، در نكوهش زنان، فرمود: 

اى مردم، بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره منديهايشان ناقص است و عقلهايشان ناقص است. اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان، بدان دليل است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره منديشان در اين است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است. از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد، تا به كارهاى زشت طمع نكنند. 


از خطبه هاى آن حضرت است پس از پايان جنگ جمل در مذمّت زنان:

اى مردم، زنان از نظر ايمان و ارث و عقل ناقصند. اما نقصان ايمانشان به اعتبار معاف بودن از نماز و روزه در ايام قاعدگى است. اما نقصان ارثشان به اعتبار اينكه سهم ارث آنان نصف سهم ارث مردان است. اما نقصان عقلشان، به اعتبار اينكه شهادت دو زن برابر شهادت با يك مرد است. از بدان آنان بترسيد، و از خوبانشان برحذر باشيد، و در امور پسنديده از آنان پيروى نكنيد تا در اعمال ناشايسته طمع پيروى نداشته باشند.


(پس از جنگ جمل و فرونشاندن شورش بصره در سال 36 هجرى ماه جمادى الثّانى در مسجد شهر بصره فرمود). 

1. بيان تفاوت هاى زنان و مردان:

اى مردم همانا زنان در مقايسه با مردان، در ايمان، و بهره ورى از اموال، و عقل متفاوتند،(1) اما تفاوت ايمان بانوان، بر كنار بودن از نماز و روزه در ايّام «عادت حيض» آنان است، و اما تفاوت عقلشان با مردان بدان جهت كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است، و علّت تفاوت در بهره ورى از اموال آن كه ارث بانوان نصف ارث مردان است. 

2. مدّيريت خانوادگى:

پس، از زنان بد بپرهيزيد و مراقب نيكانشان باشيد، در خواسته هاى نيكو، همواره فرمانبردارشان نباشيد، تا در انجام منكرات طمع ورزند.(2)
______________________________
(1). ظاهر اين خطبه، و كلمه «نواقص» مخالف آيات قرآن كريم، و عقائد و فلسفه اسلامى است، اگر بگوئيم كه خدا نيمى از انسانها «زنان» را ناقص آفريد) تنها راه جمع آن است كه در واژه «نواقص» تصرّف كنيم و معناى آن را «تفاوت» و «اختلاف» بدانيم كه در لغت و واژه‏ هاى قرآن نيز به جاى يكديگر استعمال شده‏ اند، آنگاه تضادّ ظاهرى اين خطبه با قرآن كريم و مبانى اعتقادى بر طرف مى‏ شود، كلمه «نواقص» در اينجا يعنى تفاوت و تفاوت در آيه 3 ملك‏ «ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» يعنى نقص و كاستى. امام مى ‏خواهد بفرمايد كه زن و مرد هر كدام روحيّات و صفات مخصوص به خود را دارند، و جايگاه هر كدام بايد حفظ گردد، پس عائشه را كه يك زن است، سوار بر شتر، فرمانده خود قرار ندهيد كه شورش بصره را به پا كند، و آن همه خون مسلمانان را بر زمين ريزد. 
(2). اشاره به علم: ومن لوژى‏ WOMANLOGY (زن شناسى).
 
و از خطبه هاى آن حضرت است پس از پايان نبرد جمل، در نكوهش زنان:

مردم ايمان زنان ناتمام است، بهره آنان ناتمام، خرد ايشان ناتمام. نشانه ناتمامى ايمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است -به هنگام عادتشان-، و نقصان بهره ايشان، نصف بودن سهم آنان از ميراث است نسبت به سهم مردان، و نشانه ناتمامى خرد آنان اين بود كه گواهى دو زن چون گواهى يك مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهيزيد و خود را از نياكانشان واپاييد، و تا در زشت طمع نكنند، در كار نيك از آنان اطاعت ننماييد.

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه پس از خاتمه جنگ جمل در نكوهش زنها مى فرمايد: (گويا توبيخ و سرزنش عائشه و پيروان او نيز منظور باشد).

(1) اى مردم، زنها از ايمان وارث و خرد كم بهره هستند،

(2) امّا نقصان ايمانشان بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهاى حيض، 

(3) و جهت نقصان خردشان آن است كه (در اسلام) گواهى دو زن بجاى گواهى يك مرد است، 

(4) و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان مى باشد، 

(5) پس از زنهاى بد پرهيز كنيد، و از خوبانشان بر حذر باشيد، 

(6) و در گفتار و كردار پسنديده از آنها پيروى نكنيد (پيروى نكردن از آنان در معروف «يعنى گفتار و كردار پسنديده» آنست كه اگر آن معروف يكى از واجبات باشد شما آنرا بعنوان معروف بودنش بجا آوريد، و بنمايانيد كه اتيان بآن بجهت اطاعت و پيروى از آنها نيست، و اگر يكى از مستحبّات باشد بجا نياوريد، زيرا بجا نياوردن مستحبّ بعنوان پيروى نكردن از آنان مستحبّ است، خلاصه در هيچ امرى به گفتار و خواهشهاى آنان اعتناء ننمائيد) تا در گفتار و كردار ناشايسته طمع نكنند (و شما را بانجام آن وادار ننمايند). 


اى مردم! زنان از نظر ايمان و بهره اقتصادى و موهبتِ عقل، کاستى هايى دارند; امّا کاستى ايمانِ آنها، به دليل آن است که از نماز و روزه در ايّام عادت باز مى مانند، و گواهِ کاستى عقول آنان اين است که شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت يک مرد است، و امّا کاستى بهره اقتصادى آنها دليلش اين است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است. حال که چنين است از زنان بد بپرهيزيد و مراقب نيکان آنها باشيد و در اعمال نيک (به صورت اطاعت بى قيد و شرط) از آنان اطاعت نکنيد، تا در اعمال بد، از شما انتظار پيروى نداشته باشند.


شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )(لبه فعال)شرح علامه جعفریشرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )منهاج البراعه (خوئی)جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )

پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص: 302-285

و من خطبة له عليه السّلام بعد فراغه من حرب الجمل، فى ذمّ النساء ببيان نقصهنّ.
يكى از خطبه هاى امام است كه پس از جنگ «جمل» در نكوهش (بعضى از) زنان ايراد فرموده است.

خطبه در يك نگاه:

همان گونه كه در شرح سند خطبه آمده است، على عليه السلام اين خطبه را بعد از جنگ «جمل» و شكست سپاه «عايشه» در «بصره» ايراد فرمود و در آن به مذمّت زنان پرداخته كه به يقين، منظور زنانى است همانند آتش افروز جنگ جمل و كسانى كه از گفته هاى آنها پيروى مى كنند. امام عليه السلام اين گونه افراد را به سبب كمبودهايى كه دارند و به خاطر همان كمبودها دست به كارهاى خلافى مى زنند، نكوهش مى كند و مؤمنان را از القائات سوء آنان برحذر مى دارد.

موقعيّت زنان در جوامع بشرى:

در تفسير اين خطبه، ميان شارحان نهج البلاغه به ويژه شارحان معاصر گفتگو بسيار است; به همين، دليل لازم مى دانيم مقدّمه اى براى روشن شدن بحث هاى اين خطبه ذکر کنيم. در طول تاريخ در مورد شخصيّت زن بسيار گفتگو شده و افراط و تفريط هايى در نحوه قضاوت پيرامون آنها صورت گرفته، گاه او را از مقام انسان پايين کشيده و يا در شخصيّت انسانى او ترديد کردند! و گاه او را به اوج برده و به عنوان جنس برتر معرّفى نمودند و زن سالارى را در جامعه بشريت پيشنهاد کرده اند! مى توان گفت اين افراط و تفريط ها عکس العمل يکديگر است.

در جوامع امروز، به ويژه جوامع غربى يا آنها که راه غرب را در دموکراسى مى پيمايند نيز، سخن در اين زمينه بسيار است; سياستمداران خود را نيازمند آراى زنان مى دانند، چرا که زن و مرد درانتخابات يکسان عمل مى کنند و سرمايه داران خود را نيازمند به کار زنان مى بينند به خصوص اينکه غالباً توقّع آنها از نظر دستمزد و امتيازات ديگر از مردان کمتر است. دستگاههاى عظيم تبليغاتى نيز که بخش مهمى ازسياستهاى تبليغاتى و اقتصادى را تشکيل مى دهد، خود را به زنان نيازمند مى بينند.

اين جهات سبب شده که در سخن، دفاع زيادى از حقوق آنها شود و شخصيّت آنها را تا آنجا که مى توانند بالا ببرند; ولى در عمل خبرى نيست و زنان امروز گرفتار انواع محروميت ها هستند که در گذشته نيز با آن دست به گريبان بودند. همين امر در تفسير متون مذهبى نيز مؤثّر واقع شده است و گروهى که از حقوق زن به صورت شعار گونه و رياکارانه دفاع مى کنند، اين متون را طورى تفسير مى کنند که باب طبع اکثريت زنان باشد و تمايلات آنها را -هر چند به صورت کاذب- اشباع کند.

خطبه بالا و جملات معدود ديگرى که در «نهج البلاغه» شبيه آن است، از اين گفتگوها و تفسيرهاى مختلف بر کنار نمانده، گاه در سند آن ترديد شده و گاه در تفسير متن آن بحث کرده اند که مبادا کمترين گرد و غبار نقص، بر دامان زنان بنشيند و بعضى نيز راه تفريط را پيموده و زنان را مجموعه اى از نقص و کاستى نشان داده اند.

ولى در اين ميان، دو چيز را نمى توان انکار کرد، نخست اينکه: اين خطبه بعد از جنگ «جمل» وارد شده و مى دانيم ميدان دارِ اصلى آن جنگ، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نام «عايشه» بود که به تحريک «طلحه» و «زبير» به شکل بى سابقه اى در ميدان جنگ وارد شد و خون هاى زيادى از بى گناهان و يا ناآگاهان به زمين ريخت که بعضى عدد کشته شدگان را بالغ بر هفده هزار نفر مى دانند. درست است که بعد از شکست لشکريانِ «عايشه» و «طلحه» و «زبير»، آن زن، اظهار ندامت کرد و اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز به خاطر احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را به مدينه باز گرداند، ولى آثار نامطلوب اين جنگ براى هميشه در تاريخ اسلام باقى ماند.

ديگر اينکه: ما در بسيارى از آيات قرآن حتى مذمّتى از نوع بشر مى بينيم: «إِنَّ الاِْنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً; به يقين انسان حريص و کم طاقت آفريده شده! هنگامى که بدى به او رسد، بى تابى مى کند و هنگامى که خوبى به او رسد بخل مى ورزد و مانع ديگران مى شود.»(1)

و در جاى ديگر مى خوانيم: «إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً; انسان به يقين بسيار ظالم و جاهل بود»(2).

و در جاى ديگر او را، «کفور مبين» (کفران کننده آشکار) ناميده است: (إِنَّ الاِْنْسَانَ لَکَفُورٌ مُبِينٌ).(3)

و در جاى ديگر از انسان به عنوان موجودى که هرگاه به نعمت مى رسد طغيان مى کند، ياد شده: (إِنَّ الاِْنْسَانَ لَيَطْغَى* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى(4)) و مانند آن....

بى شک، انسان در طبيعتش نه «کفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلکه ظاهر اين است که اين بحثها درباره انسانهايى است که تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته اند و به صورت گياهان خودرو، در آمده اند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوس ها غوطه ورند.

به همين دليل در قرآن از مقام انسانِ با تقوا و مطيع فرمان الهى، مدح و تمجيد فراوان شده و اصولاً بنى آدم به عنوان گل سرسبد جهان آفرينش معرّفى گرديده است: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُم عَلَى کَثِير مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً)(5).

در مورد جنس زن نيز مطلب همين گونه است، در ميان زنان افراد شايسته اى داريم که حتّى در ميان مردان مانند آنها کم است و به عکس، زنان بسيار منحرفى داريم که سرچشمه بسيارى از نابسامانى هاى جامعه بشرى هستند.

با توجّه به اين مقدّمه، به شرح و تفسير خطبه مى پردازيم و در پايان به نکاتى نيز در همين ارتباط خواهيم پرداخت. همانگونه که در بالا اشاره شد امام(عليه السلام) اين خطبه را در جنگ «جمل» به عنوان هشدار به همه مسلمانان بيان مى کند تا در آينده گرفتار چنين حوادث دردناکى نشوند.

نخست مى فرمايد: «اى مردم! زنان از نظر ايمان و بهره (اقتصادى) و موهبت عقل کاستى هايى دارند» (مَعَاشِرَ النَّاسِ! إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاِْيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ)

سپس به ذکر دليل براى اين سه کاستى پرداخته، چنين ادامه مى دهد: «امّا کاستى ايمان آنها، به دليل آن است که از نماز و روزه در ايّام عادت باز مى مانند، و گواه کاستى عقول آنها اين است که شهادت دو نفر از آنان، همچون شهادت يک مرد است، و امّا کاستى بهره (اقتصادى) آنها دليلش اين است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است» (وَ أَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاَةِ وَ الصِّيَامِ فِي أيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ کَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاَْنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ).

شک نيست که اين کاستى هاى سه گانه هر کدام دليلى دارد اگر خداوند نماز و روزه را در حالت عادت ماهانه از زنان برداشته به دليل اين است که اوّلاً: زمان عادت، حالت بيمارگونه اى براى زنان پيدا مى شود، که نياز به استراحت بيشتر دارد. ثانياً: وضع آنها متناسب عبادت و نيايش نيست. و اگر شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد است به خاطر آن است که عواطف بر آنان غلبه دارد، و اى بسا تحت تأثير عواطف واقع شوند و به نفع کسى و به زيان ديگرى شهادت دهند و اگر سهم ارث آنها نيمى از سهم مردان است، اوّلاً: اين تنها در مورد فرزندان و همسرها است، در حالى که در مورد پدر و مادر در بسيارى از موارد ارث آنها يکى است و همچنين در مورد خواهران و برادران و فرزندان آنها در بعضى از موارد ارث. به تعبير ديگر: زن به عنوان مادر يا خواهر در بسيارى از موارد سهم مساوى با مردان دارد. ثانياً: نفقات زندگى همه بر دوش مردان است و زن نه تنها نفقه فرزندان را نمى پردازد، بلکه شوهر بايد نفقه او را بپردازد، هر چند از طريق ارث يا طرق ديگرى، مال فراوانى به دست آورد.

بنابراين، تمام اين تفاوت ها که در اسلام وارد شده حساب شده مى باشد; امّا يک نکته را نمى توان انکار کرد که به هر حال زن و مرد از تمام جهات يکسان نيستند و آنهايى که شعار مساوات يا احياناً شعار برترى زن را بر مرد سر مى دهند، خودشان در عمل طور ديگرى رفتار مى کنند. هيچ رئيس جمهورى را - که شعار مساوات مى دهد- پيدا نمى کنيم که وزيران خود را به طور مساوى از ميان زنان و مردان انتخاب کند و همچنين مديران کلّ در تقسيم پست هاى معاونت، معمولاً چنين برنامه اى را ندارند، حتّى در کشورهاى غربى و کشورهاى لائيک و غير مذهبى!

آنچه به حق وبه صداقت و و اقع بينى نزديکتر است و از رياکارى و تظاهر دور، اين است که: ما اين دو جنس را با تمام شايستگى هاى خدادادشان، به خوبى بشناسيم و عدالت را در ميان آنها برقرار سازيم تا هر يک از آن دو، بتوانند استعداد خدادادشان را شکوفا کنند و از نيروهاى خلاّقى که بالقوّه در وجود آنها است هم خودشان و هم جامعه بهره بگيرند. ابن بهترين تعبيرى است که مى توان در اين زمينه داشت و در بحث نکات به خواست خدا شرح بيشترى خواهيم داد.

در پايان اين خطبه امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى کوتاه مى فرمايد: «حال که چنين است از زنان بد بپرهيزيد، و مراقب نيکان آنها نيز باشيد!» (فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَ کُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَر).

سپس مى افزايد: «در اعمال نيک (به صورت اطاعت و تسليم بى قيد و شرط) از آنان اطاعت نکنيد تا در اعمال بد انتظار پيروى از شما نداشته باشند!» (وَلاَ تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْکَرِ).

بديهى است عدم اطاعت از آنها در معروف (کار نيک) به اين معنا نيست که اگر آنها دعوت به امور معروفى، همچون نماز و روزه و عدالت و احسان کردند شما با آنها مخالفت کنيد; بلکه منظور اين است که قبول پيشنهاد آنها نبايد به صورت تسليم بى قيد و شرط در برابر آنان باشد و به تعبير ديگر: «معروف» را به خاطر معروف بودنش انجام دهيد، نه به خاطر تسليم بى قيد و شرط در برابر همسرتان. مبادا آنها جسور شوند و احياناً انتظار داشته باشند، تسليم خواسته هاى ناپسند آنها شويد.

گرچه عبارت «نهج البلاغه» در اينجا مخصوص همسران نيست و زنان را به صورت مطلق عنوان مى کند، ولى پيدا است که اين گونه مسايل معمولاً در بين همسران اتفاق مى افتد. بنابراين، آنچه در اين خطبه آمده، با آيات وجوب امر به معروف و نهى از منکر و لزوم پذيرش آن که شامل هر مرد و زن مى شود، منافات ندارد; چرا که منظور خطبه اين نيست که معروف را ترک گوييد، بلکه منظور اين است که عمل شما شکل اطاعت بى قيد و شرط نداشته باشد; مثل اينکه به او بگويد: من هم اين کار را در نظر داشته ام که انجام دهم (در صورتى که در واقع چنين نيّتى را داشته است) و يا اينکه اگر کارى است که تأخيرش مانعى ندارد کمى تأخير بيندازد و فاصله شود تا همسرش احساس نکند که شوهرش تابع بى قيد و شرط او است.

ولى به هر حال، زنان باايمان و آگاه و هوشيار و متعهّد، به يقين از اين حکم مستثنا هستند; زنانى که رضاى آنها رضاى خدا و سخط آنها سخط خداست، همچون فاطمه زهرا(عليها السلام) که فرمان او جز خير و صلاح و تحصيل رضا و قرب پروردگار نخواهد بود.

اين نکته نيز روشن است که مى گويد: «از خوبان آنها بر حذر باشيد!» خوب نسبى است، نه خوب مطلق; چرا که خوبان مطلق، نه تنها نبايد از آنها بر حذر بود، بلکه بايد از پيشنهادهاى آنها استقبال کرد و صحبت آنها را غنيمت شمرد.

به همين دليل در تاريخ اسلام مردان برجسته اى را مى بينيم که به پيشنهادهاى همسران شايسته خود اهميت مى دادند.

به همين دليل، در بعضى از آيات قرآن مى بينيم که براى مشورت با زنان، بها قايل شده و آن را کار پسنديده اى معرفى مى کند. در مورد باز گرفتن کودک از شير در سوره بقره مى خوانيم: «فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاض مِنْهُمَا وَ تَشَاوُر فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا; هرگاه پدر و مادر، بخواهند با رضايت هر دو و مشورت و توافق، کودک را قبل از دو سال از شير باز گيرند، گناهى بر آنها نيست.»(6)

***

نکته ها:

1- تفاوتها و يکسانى هاى زنان و مردان:

همواره در ميان دانشمندان بر سر اين موضوع جرّ و بحث وجود داشته که آيا زن و مرد واقعاً از نظر آفرينش و جنبه هاى حقوقى يکسانند يا متفاوتند و غالباً عقيده بر اين بوده که از نظر ساختمان جسمانى و جنبه هاى عاطفى و عقلانى تفاوتهايى در ميان آنها وجود دارد. بى آنکه اين تفاوتها از شخصيّت زن بکاهد و يا بر شخصيّت مرد بيفزايد; ولى بى شک اين تفاوت مى تواند سبب تفاوت مسئوليت هاى آنها در اجتماع شود.

از نظر اجتماعى، بسيارى معتقد به مرد سالارى بودند که اين تفکّر افراطى سبب شده گروهى راه مخالف آن را در پيش گيرند و معتقد به زن سالارى شوند. جمعى نيز اين هر دو روش را نفى کرده و روش منطقى انسان سالارى را برگزيده اند.

آنچه از منابع اسلامى و منطق عقل، در اين زمينه استفاده مى شود اين است که شخصيّت انسان داراى سه بُعد است:

1- بعد انسانى و الهى.

2- بعد علمى و فرهنگى.

3- بعد اقتصادى.

در بُعد اوّل که عمده ترين ارزش هاى انسانى در آن مطرح است، فرقى ميان مرد و زن نيست، هر دو در پيشگاه خدا يکسانند و هر دو مى توانند راه قرب الى اللّه را تا بى نهايت ادامه دهند و به تعبير ديگر، راه تکامل براى هر دو به طور يکسان گشوده است. لذا خطابات قرآنى در اين زمينه شامل هر دو، به طور مساوى است.

در يک جا مى خوانيم: «مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَر أَوْ أُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا يَعْمَلُونَ; هر کس کار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى که مؤمن است، او را به حياتى پاک زنده مى داريم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى که انجام مى دادند، خواهيم داد».(7)

در جاى ديگر مى فرمايد: «إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَ الْقَانِتَاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقَاتِ... أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً; به يقين مردان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو... خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است»(8).

آيه شريفه (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيکُمْ)(9) نيز معيار را قرب به پروردگار قرار مى دهد، از هر کس که باشد بى آنکه جنسيّتِ مرد و زن، در آن دخيل باشد.

و همچنين آيات ديگر که ذکر همه آنها به طول مى انجامد.

در روايات اسلامى نيز اين حقيقت به خوبى نمايان است. در حديثى که «مرحوم کلينى» در کتاب «کافى» آورده، مى خوانيم: «خواهر رضاعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) خدمتش رسيد، هنگامى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را ديد بسيار شاد شد و ملحفه (روانداز) خود را براى او گسترد و او را بر آن نشاند، سپس با وى گرم صحبت شد هنگامى که او از خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيرون رفت، برادرش آمد (اين خواهر و برادر فرزندان حليمه سعديه بودند که مادر رضاعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود) ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن احتراماتى را که براى خواهرش قايل شد، براى او قايل نشد (هر چند به او نيز محبّت کرد).

بعضى سؤال کردند که اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! احترامى را که به خواهر گذاشتى به برادر نگذاشتى با اينکه او مرد است؟! پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاَِنَّهَا کَانَتْ أَبَرَّ بِوَالِدَيْهَا مِنْهُ; اين به خاطر آن است که آن خواهر نسبت به پدر و مادرش از آن برادر نيکوکارتر بود»(10).

جالب اينکه اصحاب روى امتياز مرد بودن تکيه کردند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه تنها آن را امتياز نشمرد، بلکه خواهرش را به خاطر ارزشهاى الهى انسانى بر او مقدّم شمرد.

داستان «نسيبه» و شجاعت او در ميدان «اُحُد» که بدون توجّه به خطرات براى رزمندگان لشکر اسلام، آب مى آورد و حتّى هنگامى که به او حمله کردند، دفاع جانانه اى در برابر لشکر نمود تا آنجا که سيزده زخم بر تن او وارد شد و سرانجام در «يَمامه» در جنگ با «مُسَيْلمه» شهيد گشت، معروف است. در حديث آمده است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز «اُحُد» درباره او فرمود: «لَمَقَامُ نُسَيْبَة بِنْتِ کَعْب الْيَوْمُ خَيْرٌ مِنْ مَقَامِ فُلاَن وَ فُلاَن; مقام اين زن، امروز از مقام فلان و فلان (بعضى از افراد سرشناس لشکر) برتر است»(11).

داستان «شَطيطه نيشابورى» معروف است، آن هنگام که «محمّد بن على نيشابورى» اموال فراوان و هدايايى براى امام موسى بن جعفر(عليه السلام) از سوى مردم نيشابور با خود خدمت آن حضرت آورد، امام(عليه السلام) از ميان 30 هزار دينار و 50 هزار درهم و قطعه اى لباس، تنها يک درهم و قطعه پارچه اى را که متعلّق به زن باايمانى به نام «شَطيطه» بود، پذيرفت و بقيه را باز پس فرستاد!(12)

از اين حديث به خوبى روشن مى شود که ارزش انسانى بين زن و مرد تفاوتى ندارد. از اين رو، گاهى زنان در اين امر بر مردان پيشى مى گيرند.

امّا در بعد علمى و فرهنگى:

در اين قسمت نيز، فرقى ميان زن و مرد وجود ندارد، يعنى راه فراگيرى علم و دانش به روى هر دو، يکسان باز است و حديث معروف «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَة»(13) دليل اين مدّعاست (حتّى اگر کلمه «مُسلمه» نيز جزء حديث نباشد; زيرا مُسلم در اينجا به معناى نوع انسان است همانگونه که در بعضى از روايات چنين است) بنابراين هيچ محدوديتى از نظر اسلامى، در هيچ مرحله اى از فراگيرى علوم، براى زنان وجود ندارد و آنها مى توانند تمامِ مدارجِ کمال را از اين نظر طىّ کنند. در تاريخ اسلام نيز به شخصيت هاى بزرگ و با فضيلتى از جنس زنان برخورد مى کنيم که در کتب حديث، اسامى گروهى از آنان به عنوان زنان راوى ديده مى شود.

بُعد سوم: بُعد اقتصادى است که از اين نظر نيز فرقى ميان زن و مرد نيست. يعنى آنها مى توانند نتيجه کار خود را مالک شوند همان گونه که مردان مى توانند. مخصوصاً در اسلام زنان استقلال اقتصادى دارند، بر خلاف آنچه در ميان بعضى از ملل غربى هنوز هم ادامه دارد که به زن استقلال اقتصادى نمى دهند و تصرّف او را در اموالش بدون اجازه شوهر مجاز نمى دانند; در حالى که در اسلام، زن براى تصرّف در اموال خود، هيچ گونه نيازى به اجازه شوهر ندارد و در هر مصرف مشروعى و در مورد هرکس و هرکارى مى تواند مصرف کند.

البتّه اگر مسايل شعارى را کنار بگذاريم، نمى توان انکار کرد که معمولاً فعّاليت توليدى مردان از زنان بيشتر است و اين به دو دليل است; نخست اينکه: مردان غالباً قوّت و قدرت بيشترى براى کارهاى سنگين دارند و همين امر به آنها دست برتر در مسايل اقتصادى مى دهد و ديگر اينکه: مشکلات دوران باردارى و شيردادن نوزادان و بزرگ کردن آنها (هر چند براى دو سه سال باشد) قسمتى از بهترين سالهاى عمر زنان را به خود تخصيص مى دهد و زنان مقدار قابل ملاحظه اى از نيروى جسمانى خود را در اين راه از دست مى دهند و اگر فرض کنيم، هر زن به طور متوسط، بيش از سه فرزند پيدا نکند و براى هر يک از آنها چهار سال از دوران باردارى تا زمانى که به راه مى افتند در نظر بگيريم، مجموعاً دوازده سال مى شود که در سنين جوانى و نزديک به جوانى خواهد بود.

شايد به همين دليل است که در تمام کشورها، حتّى در کشورهايى که تساوى زن و مرد عملاً در تمام زمينه ها انجام شده و مذهب در آنجا حاکميتى ندارد، بسيارى از کارهاى پرمسئوليّت و سنگين بر دوش مردان است و مسئولين سياسى و اقتصادى و اجتماعى، به طور اکثر از ميان مردان انتخاب مى شوند.

بنابراين، وجود پاره اى از تفاوت ها در ميان مسئوليت زنان و مردان، مانند عهده دارى منصب قضاوت، يا تفاوت در تعداد شهود زن و مرد، يا تفاوت در بهره ميراث که دليل آن را در بالا ذکر کرديم، هرگز نمى تواند اصول کلّىِ برابرى را در ميان اين دو جنس در بُعد الهى و انسانى و در بُعد علمى و فرهنگى و در بعد اقتصادى بر هم بزند و در هر حال بايد تفاوت طبيعى اين دو جنس را پذيرفت و با شعارهاى دروغين، خود را در بيراهه گرفتار نسازيم.

* * *

2- سخنى درباره عايشه و زندگانى او:

«عايشه» دختر «ابوبکر» خليفه اوّل و از طائفه «تيم» که يکى از شاخه هاى قريش است، مى باشد. مادرش «امّ الرّومان» نام داشت که دختر «عامر بن عويمر» بود.

معروف اين است که «عايشه» در سال چهارم بعثت در «مکّه» به دنيا آمد و در همان جا پرورش يافت و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بعد از همسر گراميش «خديجه» با او ازدواج کرد و در ماه شوّال پس از جنگ «بَدر» بنا به اصرار پدرش ابوبکر او را به خانه خود برد.

«عايشه» بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در زمان خلافت پدرش، «ابوبکر» و پس از وى در زمان حکومت «عمر» و حتّى نيمه اوّل خلافت «عثمان» از طرفداران جدّى حکومت وقت بود; ولى در نيمه دوم از خلافت «عثمان» از او به شدّت رنجيده خاطر گشت و بين او و «عثمان» اقدامات تند و عکس العمل هاى شديدى ظاهر شد که اين تيرگى رفته رفته به دشمنى مبدّل گرديد و به اين ترتيب «عايشه» در صف مخالفان «عثمان» درآمد و حتّى از يک نظر رهبرى آنها را به عهده گرفت و به شورشى که بر ضدّ «عثمان» پيدا شده بود، دامن مى زد; تا اينکه «عثمان» کشته شد. «عايشه» اميدوار بود که بعد از کشته شدن «عثمان» خلافت به پسر عمّش «طلحه» برسد و به اين ترتيب خلافت به خاندان «تيم» باز گردد! ولى هنگامى که متوجّه شد مردم با اميرمؤمنان على(عليه السلام) بيعت کردند و نقشه هايش نقش بر آب شد، تغيير مسير داد و به خونخواهى «عثمان» برخاست و يکى از بنيان گذاران جنگ «جَمَل» در بصره شد و به همراهى «طلحه» و «زبير» آتش جنگ را برافروخت! ولى هنگامى که در جنگ «جَمَل» متحمّل شکست سختى شد و هم پيمانانش، «طلحه» و «زبير» کشته شدند و على(عليه السلام) او را به خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله) با احترام به مدينه بازگردانيد، خانه نشين شد. او در حدّ خود هوش سرشارى داشت و به همين دليل به خود اجازه مى داد در مسايل فقهى فتوا دهد و به خاطر جهات سياسى نيز، خلفا او را در اين قسمت مورد احترام قرار مى دادند.

«ابن سعد» در «طبقات» مى نويسد: «عمر» حقوق همسران رسول خدا را ده هزار دينار در سال تعيين کرده بود ولى به عايشه دوازده هزار دينار مى داد; ولى هنگام که عثمان با عايشه اختلاف پيدا کرد - به گفته يعقوبى در تاريخ خود - اين دو هزار دينار را قطع کرد.

اختلاف ميان «عثمان» و «عايشه» در جريان فرماندارى «وليد بن عُقبه» بالا گرفت. «وليد» که علاوه بر شراب خوردن، به بعضى از صحابه معروف رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مانند «ابن مسعود» بى حرمتى روا داشت، به نزد عثمان فرا خوانده شد و شهود، شهادت به شراب خوارى او دادند، ولى به گفته «بلاذرى» در «اَنساب الأَشراف» عثمان نه تنها وليد را که برادر خوانده او بود، مجازات نکرد; بلکه شهود را تحت تعقيب قرار داد! آنها به خانه عايشه پناه بردند و عثمان فرياد زد آيا سرکشان عراقى را پناهگاهى جز خانه عايشه نيست؟ هنگامى که عايشه اين سخنان را شنيد، نعلين رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بر سر دست بلند کرد و گفت: «هنوز اين کفش کهنه نشده سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را پشت سر انداختيد!» هنگامى که اين سخنان به مردم رسيد عدّه اى به طرفدارى او و گروهى به حمايت از «عثمان» برخاستند، تا آنجا که در مسجد به جان هم افتادند و به زد و خورد پرداختند.

هنگامى که «عثمان» کشته شد، «عايشه» خوشحال گشت; امّا زمانى که ديد حکومت در دست على(عليه السلام) افتاد، سخت ناراحت گشت و از آنجا که على(عليه السلام) سخت پايبند به عدالت بود و طبعاً خواسته هاى عايشه انجام نمى شد، کينه آن حضرت را به دل گرفت.

«طبرى» در تاريخ «الامم و الملوک» و «ابن سعد» در «طبقات» و «ابن اثير» در «کامل» مى نويسند: هنگامى که خبر شهادت على(عليه السلام) به او رسيد، شادمان گشت و سجده شکر به جاى آورد و از خوشحالى اين شعر را بر زبان جارى کرد:

فَأَلْقَتْ عَصَاهَا واسْتَقَرَّبِهَا النَّوَى           کَمَا قَرَّ عَيْناً بِالاِْيَابِ الْمُسَافِرِ

«عصاى خود را افکند و آرامش پيدا کرد - همانگونه که انسان از بازگشت مسافر عزيزش شادمان مى شود».

اشاره به اينکه حالا نگرانى هاى من، بر طرف شده و آرامش يافتم و از آن بالاتر اين که از «ابن ملجم» با ابياتى تجليل کرد و چون اين سخن به گوش «زينب» دختر «امّ سلمه» رسيد، به عايشه اعتراض کرد و او متوجّه شد کار زننده اى انجام داده و ظاهراً در مقام عذر خواهى برآمد و گفت: من فراموش کار شده ام، هر وقت فراموش کردم به من تذکّر دهيد! (عايشه در آن زمان نزديک به 50 سال داشت).

از عجائب زندگى عايشه تغيير موضع سريع و شديد او درباره «عثمان» است. به گفته «ابن ابى الحديد» هر کس در تاريخ و اخبار چيزى نوشته صريحاً گفته است عايشه از سرسخت ترين دشمنان عثمان بوده; او نخستين کسى بود که عثمان را «نعثل» ناميد و گفت: «أُقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللّهُ نَعْثَلاً; نعثل را بکشيد خدا او را بکشد!» («نعثل» در لغت به معناى پيرمرد احمق است و به معناى مرد ريش بلندِ پرمو، نيز آمده. و گاه گفته شده «نعثل» يک مرد يهودى ريش بلند بوده و معلوم نيست نامگذارى عثمان به «نعثل» از طرف عايشه روى کدام يک از اين معانى است) ولى با اين حال هنگامى که عايشه شنيد مردم بعد از عثمان، على(عليه السلام) را برگزيده اند گفت: اگر اين حرف صحيح باشد اى کاش آسمان بر زمين فرو ريزد! و از همان وقت مى گفت: (قَتَلُوا ابْنَ عُفَّانَ مَظْلُوماً; عثمان را مظلوم کشتند.» سپس با تحريک «طلحه» و «زبير»، به عنوان مطالبه خون عثمان، مردم را به قيام بر ضدّ على(عليه السلام) فرا خواند.

سپس «ابن ابى الحديد» مى افزايد: هنگامى که عايشه تصميم بر قيام بر ضدّ على(عليه السلام) گرفت، مى خواست «اُمّ سلمه» (يکى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)) را با خود همراه کند، لذا از او دعوت کرد و براى او از مظلوميّت عثمان سخن گفت.

«اُمّ سلمه» در شگفتى فرو رفت و به او گفت: «تا ديروز مردم را بر ضد عثمان مى شوراندى و او را «نعثل» مى خواندى چطور امروز به خوانخواهى او برخاستى! با اين که موقعيّت على(عليه السلام) را در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) خوب مى دانى. اگر فراموش کرده اى يادآوريت کنم».

عايشه گفت: «عيبى ندارد». سپس «اُمّ سلمه» داستانى از زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نقل کرد که نشان مى داد پيامبر على(عليه السلام) را شايسته خلافت مى دانست. عايشه اين ماجرا را تصديق کرد; امّ سلمه پرسيد: «پس چرا مى خواهى با او مبارزه کنى؟» گفت: «براى اصلاح در ميان مردم!!»(14)

مورّخ معروف «طبرى» نيز نقل مى کند: هنگامى که عايشه گفت عثمان را مظلوم کشتند و من به خونخواهى عثمان بر مى خيزم; کسى به او گفت: به خدا سوگند! نخستين کسى که بر عثمان ايراد گرفت تو بودى و تو بودى که مى گفتى: «أُقْتُلُوا نَعْثَلاً فَقَدْ کَفَرَ; نعثل را بکشيد که کافر شده است».

عايشه گفت: «آرى، ولى مردم نخست عثمان را توبه دادند و پس از توبه او را کشتند. من قبول دارم که چنين سخنى را درباره او گفتم، ولى الان مى گويم او مظلوم بود و اين سخن از سخن اوّل بهتر است!»(15)

شبيه همين معنا را «ابن اثير» در کتاب «کامل» نقل کرده است(16).

«بخارى» در «صحيح» خود داستان حسد ورزيدن عايشه نسبت به حضرت خديجه را نقل مى کند، با اينکه خديجه قبل از ازدواج پيامبر(صلى الله عليه وآله) با عايشه، از دنيا رفته بود.(17)

داستان رسيدن عايشه در مسير راه خود، به سوى بصره، به يک آبادى به نام «حَوْئَب» و سر و صداى سگ هاى آبادى، معروف است; در آنجا وقتى که عايشه نام «حوئب» را شنيد، به ياد سخنى افتاد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عنوان هشدار به او گفته بود: «بترس! از آن روزى که به راهى مى روى که سگ هاى «حوئب» در آنجا در اطراف تو سر و صداى زياد خواهند کرد.» عايشه سخت نگران شد و تصميم گرفت از همانجا بازگردد; ولى کسانى که با اين کار سخت مخالف بودند، پنجاه نفر از «اَعراب» بيابانى آنجا را ديدند و قول پاداش به آنها دادند تا بيايند و شهادت دهند اين جا «حَوْئَب» نيست!(18)

عايشه در شب سه شنبه 10 شوّال سال 57 يا 59 در مدينه از دنيا رفت و ابوهريره بر جنازه او نماز خواند و او را در بقيع به خاک سپردند.(19)

                                                     ***

پی نوشت:

1. سوره معارج، آيات 19-21.

2. سوره احزاب، آيه 72.

3. سوره زخرف، آيه 15. 

4. سوره علق، آيات 6-7.

5. سوره اسراء، آيه 70. 

6. سوره بقره، آيه 233. 

7. سوره نحل، آيه 97.

8. سوره احزاب، آيه 35.

9. سوره حجرات، آيه 13.

10. کافى، جلد 2، صفحه 161. 

11. سفينة البحار، مادّه «نسب».

12. بحار الانوار، جلد 48، صفحه 73.

13. روايت «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى کلِّ مُسْلِمِ وَ مُسْلِمَة» را «مرحوم علاّمه مجلسى» در «بحارالانوار» از کتاب «عوالى اللئالى» از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده است و همچنين در «ميزان الحکمة» از کتاب «مجموعه ورّام» نقل شده است. 

14. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 215 به بعد (با تلخيص). 

15. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 477 (از منشورات مؤسّسه اعلمى بيروت).

16. کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 206 (طبع دار صادر).

17. صحيح بخارى (جلد 5، صفحه 47) در باب تزويج خديجه و فضايل او، اين حديث را آورده است.

18. اين داستان را «ابن ابى الحديد»، مشروحاً در جلد 6 شرح نهج البلاغه خود، صفحه 225، آورده و «علاّمه امينى» در «الغدير» جلد 3 از کتب متعدّدى از منابع اهل سنّت، آن را نقل کرده است (صفحه 188 به بعد).
19. سند خطبه: معروف اين است كه اين خطبه، بخشى از نامه اى است كه امام عليه السلام بعد از تصرّف «مصر» از طرف «عمروعاص» و شهادت «محمّد بن ابى بكر» نوشته است. در آن نامه، از حوادث دردناكى كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روى داد سخن مى گويد؛ امام دستور داد آن نامه را براى مردم بخوانند تا مردم در جريان امور قرار بگيرند و وسوسه هاى شيطان در آنها مؤثّر نيفتد و بعيد نيست كه امام عليه السلام اين خطبه را بيش از يك بار گفته باشد نخست بعد از جنگ جمل كه عايشه يكى از سردمداران آن فتنه بزرگ بود ايراد فرمود. سپس در ضمن نامه طولانى، آن را تكرار كرد. «ابن جوزى» مى گويد: علماى سيره نقل كرده اند كه چون على عليه السلام از جنگ جمل فراغت پيدا كرد در «بصره» منبر رفت و اين خطبه را ايراد فرمود و در واقع اشاره به انگيزه هاى جنگ جمل و خلافكارى هاى عايشه فرموده است (البته آنچه را ابن جوزى آورد و با آنچه سيّد رضى نقل كرده تفاوت هايى دارد). از جمله كسانى كه پيش از «سيّد رضى رحمه الله» اين خطبه را نقل كرده اند «ابوطالب مكّى» در «قوّة القلوب» و مرحوم «شيخ كلينى» در جلد پنجم «فروع كافى» و «ابراهيم بن هلال ثقفى» در «الغارات» و« ابن قتيبه» در «الامامة و السياسة» و «طبرى» در «المسترشد»(البتّه با تفاوت هايى) (اقتباس از مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 86.)


اهل البیت علیهم السلام
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان