کد خبر: ۱۷۸۱۶
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۳۹۹ - ۱۳:۳۵-30 June 2020
حسن صباح نخستين داعی ديلمان (رودبار- الموت)، در زمان اقتدار سلطنت سلجوقی، خلافت عباسی و خلافت فاطميان مصر، نهضت نزاری را بنيان گذاری كرد (۴۸۳ق/۱۰۹۰م).
عصراسلام: حسن صباح با تاسيس نهضت نزاری در قلاع درون قلمرو سلجوقيان، در رويارويی سياسی، نظامی و حتی مذهبی با آن ها قرار گرفت. او روش‌های نوينی در اداره جامعه اسماعيلی ايران به كار گرفت كه در قلعه‌های فراز قله‌ها و رشته كوه‌های شمال، غرب و شرق ايران استواری يافت و تا يورش مغولان حيات سياسی خود را ادامه داد. 

زندگی‌نامه حسن صباح

حسن صباح از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کردند وی از مخالفان سرسخت تسلط اعراب بر ایران بود. مذهب وی و پیروانش اسماعیلیه بود که شاخه‌ای از پیروان امامان است با این تفاوت که اینان به هفت امام اعتقاد دارند و امامت را بعد از امام جعفر صادق حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او را امام زمان و امام آخر میدانند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند.

حسن صباح نیز که اسماعیلی بود به مصر رفت و آنجا با حکیم ناصرخسرو قبادیانی و خواجه موید الدین شیرازی ملاقات کرده سپس به ایران آمد و از آنجایی که کلامی آتشین و پر نفوذ داشت روز بروز بر طرفدارانش افزوده شد. بعد از یکدوره طولانی و تسلط بر منطقه الموت و قلعه های زیادی در سراسر ایران با اعلام قیامه القیامه که در واقع شورش بر علیه خارجیان در ایران بود سرانجام توانست برخی از شهر های ایران را تصرف نموده علنا بر ضد ملکشاه سلجوقی و وزیرش خواجه نظام الملک طوسی که با اسماعیلیان شدیدا مخالف بود به مبارزه برخیزد و از این کار دو هدف داشت: 

هدف اول و اصلی آزاد کردن ایران از زیر سلطهٔ اعراب بود و هدف دوم ترویج مذهب اسماعیلی در ایران. شیوهٔ حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم افراد به همراه جانفشانی قاتل (یعنی همان چیزی که امروزه ترور مینامیم) بود. فداییان باطنی، بسیاری از سران سلجوقی را کشتند و این کار در زمان جانشینان وی از جمله کیابزرگ امید ادامه دادند.

نهضت آنان نزدیک به ۹۵ سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعلهٔ این جنبش را که از درون به فساد کشیده شده بود خاموش کرد و آخرین رهبر آنان را که رکن الدین خورشاه نام داشت به قتل رسانید.

مکتب صباح که به الموتیان نیز شناخته می‌‌شد، به نام حشیشیون (حشاشین) معروف بود که ریشهٔ کلمهٔ Assassin در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است. این فرقه در ده سطح طراحی شده بود و به افراد در سطوح پایینتر گفته می‌‌شد که قرآن علاوه بر معنای ظاهری معانی عمیق تر و نهفته‌ای نیز دارد. پیروان حسن صباح حشاشین خوانده می‌شدند، زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد. در آخرین سطح (امامت)، فرد همه چیز را حتی تجربه‌های شخصی خویش را تنها در صورتی می‌‌پذیرد که عقل بر آن حکم دهد. عقاید بدین حد سخت گیرانه تنها در عده‌ای از اندیشه‌های بودایی دیده می‌شود. 

حسن صباح عقیده داشت همهٔ افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند و بنابراین بیشتر افراد را در رده‌های پایین و برای اطاعت از اوامر خویش نگاه می‌‌داشت. در دوره سینان جانشین صباح، وی به دو تن از زیردستانش دستور داد که خود را بکشند و آنها خود را از دیوار به پایین پرتاب کردند که این واقعه در تاریخ ثبت شده است. بسیاری از سازمان‌های زیرزمینی مانند Illuminati و Free Masons شیفتهٔ حسن صباح و سازماندهی او بوده‌اند.

در افسانه‌ها از حسن صباح، عمر خیام و خواجه نظام‌الملک به عنوان سه یار دبستانی یاد شده است که صحت این ادعا مورد تردید است.

مذهب باطنی

طرفداران حسن صباح به او اعتقاد بسیار داشتند و دستوراتش را کاملاً اجرا می‌نمودند. پس از مدتی حسن صباح خود را مهدی موعود معرفی کرد و کم کم شاخه‌ای از اسماعیلیه بوجود آمد که باطنی نامیده شد، اما دشمنانشان آنها را ملحد (کافر) می‌نامیدند. آنها علاوه بر مهدویت حسن صباح معاد را قبول نداشته معتقد بودند که انسان‌ها با مرگ نابود می‌‌شوند و آنچه به عنوان اجر نیک و بد ذکر شده در مورد نام نیک یا بدی است که از آدمیان باقی می‌‌ماند. علت نامیده شدن آنها به باطنی دو مورد ذکر شده: چون طرفداران حسن صباح دین خود را مخفی می‌کردند به باطنی معروف شدند.

آنها معتقد بودند که آنچه را که در دین‌شان به آن اعتقاد دارند از باطن قرآن و معانی درونی دین برداشت می‌کنند و بنابراین باطنی نامیده شدند.

افسانه‌های فراوانی که در مورد حسن صباح ساخته شده

از آنجایی که حسن صباح یک دین جدید را ترویج می‌کرد و با خلفای عباسی و حکام سلجوقی دشمن بود، بنابراین در ایران مخالفان بسیاری پیدا کرد و خلفای عباسی بر ضد او رسالاتی سرشار از دروغ منتشر می‌‌کردند و او را فردی خونخوار و ستمکار معرفی می‌‌نمودند. مخالفان حسن صباح منتشر کردند که حسن صباح با حشیش هواداران خود را از حال طبیعی خارج می‌کرده به کارهایی مثل ترور وامی‌داشته است. 

همچنین افسانهٔ پیمان دوران کودکی خیام و خواجه نظام‌الملک و حسن صباح جز برای این ساخته نشده که انگیزه حسن صباح از این قیام را دشمنی شخصی با نظام الملک جلوه دهند. باطنیان شخصی را مامور به قتل خواجه نظام‌الملک کردند ولی زمانی که فرد مزکور نزد خواجه رسید ناگهان غلام ۱۵-۱۶ ساله خواجه به وی حمله ور شد و با ضربات دشنه او را از پای در آورد. ترور خواجه ۲ محرک داشت یکی خود ملکشاه سلجوقی و دیگری خواجه حرمسرای ملکشاه.

مهم‌ترین این قلعه‌ها قلعه الموت در نزدیکی قزوین که مقر خود حسن صباح بود و دیگر قلعه طبس در جنوب خراسان که رهبری آن را شیرزاد قهستانی یار وفادار حسن صباح بر عهده داشت. این قلعه بر بلندای کوهی قرار داشت که شیب فوق‌العاده تندی داشت و راه ورود به قلعه تا مدتها پنهان بود. و کسی نمی‌توانست بدون خواست باطنیان (اسماعیلی‌ها) وارد قلعه شود. طبق اسناد تاریخی این قلعه یکی از مقرهای تربیت فداییان مطلق بوده که برای ترور اشخاص مهم تربیت می‌شده‌اند.

مرگ حسن صباح 

حسن صباح می دانست که زندگی را بدرود خواهد گفت و بدون واهمه از مرگ ، انتظار آن را می کشید . هنگامی که حس کرد مرگ نزدیک است "بزرگ امید" جانشین خود و داعیان را که آن موقع در الموت حضور داشتند طلبید و گفت : من وصیت خود را کرده ام و آنچه باید بگویم گفتم ، اکنون بر آنچه راجع به اصول بر زبان آوردم چیزی نمی افزایم . برای اینکه هر چه بگویم تکرار چیزهایی است که شما شنیده اید . آنچه می خواهم بگویم راجع است به دو نفر که من تا امروز نام آنها را به عنوان این که حقی بزرگ بر گردن من دارند نگفته ام . ولی اکنون که مرگ را نزدیک می بینم حس می کنم که هرگاه حقی را که آن دو نفر بر گردن من و در نتیجه بر گردن باطنی ها و درنتیجه بر گردن اقوام ایرانی دارند بر زبان نیاورم با شرمندگی خواهم مُرد برای اینکه با شرمساری از این جهان نروم نام آن دو را می گویم .


یکی از این دو نفر "ناصر خسرو علوی قبادیانی" است و دیگری "مؤید الدین شیرازی سلمانی" . بزرگ امید گفت ای خداوند منظور تو از ناصر خسرو علوی قبادیانی همان شاعر معروف است که گویا در بلخ زندگی را بدرود گفت. حسن صباح گفت بلی هم او را می‌گویم که از بزرگان روزگار بود . بزرگ امید گفت ای خداوند حقی که ناصر خسرو علوی قبادیانی و مؤید الدین شیرازی سلمانی بر گردن تو و در نتیجه باطنی ها و اقوام ایرانی دارند چیست؟ حسن صباح گفت این دو بر گردن من حق تعلیم و ارشاد دارند و این دو بودند که مرا تشویق کردند که برای رستگاری اقوام ایرانی قیام کنم و این ها بودند که به من فهمانیدند که در بین اقوام ایرانی زبان فارسی باید جانشین زبان عرب بشود. 

یکی از این دو یعنی ناصر خسرو و اهل قبادیان در نزدیک بلخ بود و خود او به من گفت که در سال ۳۹۴ هجری قمری در قبادیان متولد گردید و پدرش از امنای دیوان محسوب می شد و مستوفی مالیات بود . بعد از اینکه به سن رشد رسید قطعاتی از اشعار فردوسی طوسی را بدست آورد و خواند و متوجه شد که ایرانیان در قدیم اقوامی برجسته بودند و سلطه قوم عرب آنها را دچار انحطاط کرد . … 

ناصر خسرو بعد از مرگ پدر، مستوفی مالیات شده بود و در بلخ به خوبی زندگی می کرد و از شغل خود استعفا داد و به راه افتاد و بعد از مدتی تحصیل و سیاحت به مصر رسید و همین که قدم به مصر نهاد کیش خود را رها کرد و کیش اسماعیلی را پذیرفت و چون در آن موقع ما یعنی کسانی که کیش اسماعیلی داشتند مصر را بلد الامین می خواندند ، من هم در جوانی به سوی بلد الامین روان شدم و وقتی به مصر رسیدم ناصر خسرو را که علوی خوانده می شد و بعد وی را فاطمی هم خواندند، در آنجا دیدم که بین من و او و همچنین بین من و مؤید الدین شیرازی سلمانی الفت به وجود آمد . 

مؤید الدین شیرازی سلمانی در شهر اهواز متولد شد و به من نگفت که در چه سال قدم به جهان گذاشت، وقتی من او را در مصر دیدم مردی چهل ساله به نظر می رسید . … آنها مرا راهنمائی کردند که تاریخ ایران قدیم را فرا بگیرم و به من گفتند که یکی از شرایط اصلی تجدید حیات اقوام ایرانی این است که زبان فارسی جای زبان عربی را بگیرد و تمام کتاب‌ها به زبان فارسی نوشته شود . ...

من در گذشته گفته ام که ارزش هر کس وابسته است به آثاری که عقل و روح او در جهان باقی می گذارد نه به ارزش جسمانی او . ... قومی که گذشته خود را نشناسد مانند شخصی است که از گذشته خویش اطلاعی نداشته باشد . تو ای بزرگ امید اگر از گذشته خود اطلاع نداشته باشی نمی توانی برای حال و آینده ات، روش مخصوص تعیین نمائی . اگر اقوام ایرانی ، تاریخ گذشته خود را از دست نمی دادند ، امروز این وضع را نداشتند....

سپس حسن صباح چون می خواست تنها بماند گفت او را به حال خود بگذارند تا این که خود را برای رفتن به دنیای دیگر آماده کند . همه از اطاق خارج شدند و حسن صباح گفت بعد از دو یا سه ساعت دیگر بزرگ امید وارد اطاق شود برای اینکه چشم هایش را ببندد . بزرگ امید بعد از همه از اطاق حسن صباح خارج گردید و در را بست.

بعد از دو ساعت ، بزرگ امید درب اطاق خداوند الموت را گشود که ببیند وضع حسن صباح چگونه است ، مشاهده کرد که روح از قفس تن وی خارج شده و دو چشمش به سقف اطاق دوخته شده است . بزرگ امید به حسن صباح نزدیک گردید و دست بر بدنش نهاد و حس کرد که هنوز بدنش گرم است و معلوم می شود که بیش از چند لحظه از مرگش نمی گذرد . بزرگ امید فوری پلکهای چشم آن مرد را بست چون می دانست که اگر بدن سرد شود دیگر پلکهای چشم را نمی توان بست . …


منبع و کتاب آشنایی بیشتر با حسن صباح:

خداوند الموت – ( حسن صباح ) ، پل آمیر ، ترجمه : ذبیح الله منصوری ، سازمان انتشارات جاویدان ، چاپ سی ام ۱۳۷۵ ، صص ۳۲ ،ص ۱۲۴ – ۱۲۵، ۴۹۷ ، ۴۹۸ ، ۶۶۷ ، ۶۶۸ ، ۶۷۰ ، ۶۷۱

پورتال انهار
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان